دیدار دو خواهر (زینب و مونا) بعد از ۳۶ سال برای نخستین بار

دیدار دو خواهر (زینب و مونا) بعد از ۳۶ سال برای نخستین بار

Zeynab_Mona_Hossein_Nejat_meet_after_36_Years_Surviving_MEKصفحه فیسبوک قربانعلی حسین نژاد، بیست و دوم اکتبر ۲۰۱۸:… گریه کن بهار من که در پاییز از راه رسیده ای، نگاه تو طعم باران های سرزمین مادری ام را دارد. گریه کن به یاد تمام روزهای سیاهی که جنگ فرصت نداد ما در کنار هم کودکی کنیم و در لی لی بازی های کودکانه مان صدای خنده هایمان گوش فلک را کر کند. گریه کن به یاد تمام عروسک های نداشته مان ، تمام عکس های نداشته … 

دیدار زینب و مونا حسین نژاد بعد از سی و شش سال اسارت در فرقه رجویمونا حسین نژاد : نامه سرگشاده دیگری خطاب به خانم مریم رجوی

لینک به منبع 

دیدار دو خواهر (زینب و مونا) بعد از ۳۶ سال برای نخستین بار 

لینک به ویدئو

https://dlb.nejatngo.org/Media/Report/Husseinnejad_Athena_201810.mp4?_=1

گریه کن
بهار من
که در پاییز از راه رسیده ای،
نگاه تو طعم باران های سرزمین مادری ام را دارد.
گریه کن به یاد تمام روزهای سیاهی که جنگ فرصت نداد ما در کنار هم کودکی کنیم و در لی لی بازی های کودکانه مان صدای خنده هایمان گوش فلک را کر کند.
گریه کن به یاد تمام عروسک های نداشته مان ، تمام عکس های نداشته ی دو نفره و خانوادگی مشترکمان، تمام هفت سین هایی که سلام هم را کم داشتیم.
گریه کن به یاد تمام سال تحویل هایی که هیچکداممان روی هم را نبوسیدیم و سال به سال تنها تقویم را ورق زدیم و بزرگتر شدیم.
گریه کن برای تمام دوران مدرسه که تکلیف من و تو را از سالها قبل مشخص کرده بودند و ما هی جریمه شدیم و دور شدیم و دورتر و میله ها و دیوارها و سیمهای خاردار راهمان را دورتر کرد.
گریه کن برای تمام لحظاتی که در خلوتمان بلند بلند یکدیگر را فریاد زدیم و آرام آرام گریستیم.
گریه کن برای تفکری که هنوز دیدار ما را به تهمت و فاجعه به سخره میگیرد.
گریه کن به نام آزادی
به نام نامی انسان
به نام رهایی
تا می توانی سخت ببار …
اما
ما به محالی رسیده ایم که دیگر کسی را یارای شکست ما نیست. ما ریشه های درهم تنیده ی همیم و با هیچ تبر نمی افتیم.

بیا اشک هایمان را با دست دیگری پاک کنیم. به هم تکیه کنیم.
ما کوه مشترک دردیم.

(پایان)

*** 

حسین نژاد دنیا الوطنانعکاسات خبر “ممانعت رجوی از دیدار دو خواهر” در مطبوعات عربی

Maryam_Rajavi_Cult_MEK_MKO_NCRI_Tirana_Albania_TRT_World_2018The MEK: a group looking to overthrow the Iranian regime

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15630

مونا (آذر) حسین نژاد: نامه ای دیگر به خواهرم زینب در زندان لیبرتی

مونا (آذر) حسین نژاد، کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، هجدهم ژانویه ۲۰۱۵:… زینبم خواهر قشنگم! وقتی نامه ات به کمیساریا، منتشر شد و دیدم، برای ساعتی سراغ متن نامه ات نرفتم و تنها خیره شدم به عکست و دست خطتت، عکست رو نوازش کردم وصورت ماهت رو بوسیدم و غرق شدم تو عمق نگاهت و چشمات. مثل خیلی از خواهرهای دیگر چقدر شبیه هم هستیم! دست خطتت را بوسیدم …

 سمیه محمدیAshamed of your Leader? Silencing the victims of Mojahedin Khalq (MKO, MEK, Rajavi cult, PMOI, NCRI …) to promote Maryam Rajavi

لینک به منبع

نامه ای دیگر به خواهرم زینب در زندان لیبرتی

مونا (آذر) حسین نژاد

مونا و زینب حسین نژاد

زینبم خواهر قشنگم! وقتی نامه ات به کمیساریا، منتشر شد و دیدم، برای ساعتی سراغ متن نامه ات نرفتم و تنها خیره شدم به عکست و دست خطتت، عکست رو نوازش کردم وصورت ماهت رو بوسیدم و غرق شدم تو عمق نگاهت و چشمات. مثل خیلی از خواهرهای دیگر چقدر شبیه هم هستیم! دست خطتت را بوسیدم که خیلی دلتنگش شده بودم. لابلای نامه ات خیره شدم به اسمم “خواهرم، آذر حسین نژاد” که با دست خط خودت که خوب می شناسمش نوشته بودی. جرأت نمی کردم متن نامه رو بخوانم. ته دلم آرزو میکردم که کاش از دلتنگیت برای من نوشته باشی از اینکه چقدر دوست داری خواهرت را ببینی. آرزو می کردم که کاش از کمیساریا درخواست کرده باشی که کمک کنند تا همدیگر را ببینیم. به قول شاعر حمید مصدق ” چه آرزوی محالی دارم، خنده ام میگیرد!”.

بالاخره شروع کردم به خواندن نامه ات که برای کمیساریا نوشته بودی. درخواستت از کمیساریا درست برعکس آنچه بود که من آرزو داشتم، باشد! تو از کمیساریا خواسته بودی که جلوی ملاقات احتمالی خانواده ها را در آینده بگیرد و دیدار با خانواده ها و عزیزان را شکنجه روانی عنوان کرده بودی!

سال ۲۰۰۹ و روزهایی را که تو اصرار داشتی به دیدن تو و بابا بیایم اشرف خوب به یاد دارم. آن موقع من ۲۰ سالم بود زینبم ولی تنها مشکلات امنیتی نبود و من در آن سال هم دانشجو بودم و هم از مادربزرگ پیر و مریضمان نگهداری می کردم که طاقت یک روز دوری مرا هم نداشت. خیلی دلم می خواست آن موقع می توانستم بیایم تو و بابا را در اشرف ببینم که اگر مادربزرگ نبود، بقیه خطرات و مشکلات را به جان می خریدم و می آمدم.

سال ۹۱ که آمدم بغداد، ۳۰ سالم بود، مادربزرگ فوت کرده بود و دیگر نیازی به من نداشت، و لزومی هم نداشت که قاچاقی بیایم عراق که به مشکلات امنیتی برخورد کنم. ممنوع الخروج هم نبودم که اجازه خروج از کشور رو نداشته باشم. و بنابراین راه خطیر و سختی در پیش رو نداشتم و درعراق هم مثل تمام کشورهای دیگه هتل برای اقامت وجود دارد و بیابان نیست. من هم که خدا را شکر سواد داشتم و توانستم با کمیساریا و صلیب سرخ ارتباط برقرار کنم و نامه بنویسم و برای آمدن به لیبرتی و دیدن تو تلاش کنم. در اولین تلاشم نامه ای برایت نوشتم و همراه با هدایایی دادم به کمیساریا تا هیأت بازدید کننده شان هنگام بازدید از لیبرتی به دست تو برساند و در آن نامه برایت نوشته بودم که در بغداد هستم و آمده ام تا تو را ببینم و برای دیدنت تلاش می کنم. هدایا را کمیساریا نپذیرفت که برایت بیاورند ولی نامه را نمی دانم به دستت رساندند یا نه! کمیساریا قول داده بود تا در جلسه ای که در همان روزها قرار بود با مسئولین سازمان داشته باشد، تقاضای دیدار ما را مطرح کند که این کار را هم کرده بود و در جواب مسئولین سازمان به کمیساریا گفته بودند که زینب مریض است و نمی تواند خواهرش را ببیند!!!

به خاطر یک امتحانی که در ایران داشتم، مجبور شده بودم بلیط برگشتم را با برنامه ریزی قبلی برای روز مشخصی بخرم، که تلاش هایم برای دیدارت بعد از دو هفته در آخرین روزی که در بغداد بودم نتیجه داد. آن روزی که من همراه با دو مامور امنیتی عراقی آمدم لیبرتی تا تو را ببینم، بلیط برگشت داشتم برای تهران و با این حال یک و نیم ساعت در جلوی درب لیبرتی منتظر و چشم به راه آمدن تو نشسته بودم و دل تو دلم نبود و همون موقع داشتم احساسم رو روی یه کاغذ برایت می نوشتم. یک ساعت تا پروازم بیشتر نمانده بود و من باید می رفتم و تو نیامده بودی. مگر مساحت لیبرتی چقدر است که طی یک و نیم ساعتی که من منتظرت بودم تو نرسی به ایستگاه پلیس آن؟!! … در همان دقایق ورودم به لیبرتی دو نفر از آقایان مجاهد آمدند نزدیک ماشین و مأمورعراقی بهشون گفت که به تو خبر دهند بیایی و آنها هم گفتند باشد و رفتند و من چشم به راه دوخته بودم تا تو بیایی. زنان و مردان مجاهد زیادی را به چشم می دیدم که در حال رفت و آمد بودند. قلبم تند و تند می تپید و ثانیه ها نمی گذشت. بعد از گذشت یک ساعت دو نفر دیگر آمدند و من شنیدم که به مأمور عراقی در مورد موضوع بابا اعتراض می کردند و می گفتند این آقا این کار را کرده و آن کار را کرده و در همین حین من که در ماشین نشسته بودم پیاده شدم و گفتم که “من چی کار کردم؟ من که تا حالا بر علیه مجاهدین کاری نکردم”. که گفتند باشه یک کم دیگر صبر کن تا خبر دهیم بیاید. یک ساعت گذشت و تو نیامدی.

موقع رفتن نامه ای که برایت نوشته بودم را خواستم بدهم برایت بیاورند که نگرفتند و گفتند نمی شود. زینب عزیز! من ناامیدانه ودر حالی که به پهنای صورتم اشک می ریختم از لیبرتی رفتم.

به نظر تو، آمدن من به لیبرتی یک توطئه بود؟! توطئه چه کسانی؟ رژیم؟ چه چیزی ممکن بود از دیدار و ملاقات کوتاه ما نصیب توطئه کنندگان شود؟! … مگراینکه دیدارمان اتفاق نمی افتاد که در آن صورت می توانستند بر علیه سازمان آن را علم کنند که نگذاشتند دو خواهر یک دیدار ساده با هم داشته باشند! که دیدارمان میسر نشد و من تاکنون ساکت مانده بودم تا که مبادا سودجویان از این موضوع بر علیه سازمان استفاده کنند و تو از دست من ناراحت شوی!

زینبم من آن روز در طول پروازم تا تهران اشک ریختم و گریه کردم به حال خودم و تو که چطور احساسات ما بازیچه دست کثیف سیاست شده است؟! من و تو تا بحال همدیگر را ندیده ایم و در حالی که چند متر بیشتر با هم فاصله نداشتیم، باز هم همدیگر را ندیدیم؟! این چه ظلمی است؟

چرا نامه ای که برایت می نویسم را باید در اینترنت در معرض دید همه منتشر کنم تا شاید به گوش تو برسد؟! چرا نمی توانم حداقل با یک ایمیل ساده به صورت خصوصی با تو درارتباط باشم؟ چرا هیچ تماسی با من نمی گیری؟

زینب زینب زینب زینب آخ زینبم، پر از دردم، پرازغصه نبودن و نداشتن تو! لبریز لبریز از درد این همه ظلم و جفا!

به امید روزی که صورت ماهت رو از نزدیک ببینم و صدای خنده های دلنشینت رو بشنوم.

خواهرت آذر (مونا)

۲۶ دی ۱۳۹۳

۱۶ ژانویه ۲۰۱۵

لینک نامه زینب به کمیساریا:

http://www.iran-efshagari.com/…/۲۰۱۴-۰۵-۱۶-۰۰-۵۳-…/item/5895

An Unfinished documentary for my daughter – Trapped in Rajavi cult, Mojahedin Khalq

http://youtu.be/CEb5-ZBuk4k

***

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15583

باردیگر بازی فرقۀ رجوی با عواطف خانوادگی در تلاش برای جلوگیری از فروپاشی

زینب حسین نژادقربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آینده، پاریس، هفدهم ژانویه ۲۰۱۵:… این عکس آخرین عکس از دخترم زینب در زندان لیبرتی در بغداد می باشد که بالای دومین نامۀ دیکته شده به او علیه من و خواهرش مونا (آذر) که در تهران است خطاب به کمیساریای عالی ملل متحد در مقابل نامۀ اخیر دختر کوچکترم مونا به کمیساریا مبنی بر درخواست ترتیب دادن تماس یا دیداری بین او و خواهرش زینب، در یکی از سایتهای …

مریم سنجابی: آشنایی با فرقه ها – روش عضوگیری، ماهیت و عملکردها (قسمت هفتم)

گزارش سازمان ملل: ادامه نگرانی از نقض حقوق بشر توسط رهبری مجاهدین خلق (فرقه رجوی)

لینک به منبع

باردیگر بازی فرقۀ رجوی با عواطف خانوادگی در تلاش برای جلوگیری از فروپاشی

بازهم شکنجۀ روانی پدر با سوء استفاده از فرزند توسط فرقۀ رجوی

نوشتۀ قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین – پدر زینب حسین نژاد

۱۶ ژانویه ۲۰۱۵ – پاریس

زینب حسین نژاداین عکس آخرین عکس از دخترم زینب در زندان لیبرتی در بغداد می باشد که بالای دومین نامۀ دیکته شده به او علیه من و خواهرش مونا (آذر) که در تهران است خطاب به کمیساریای عالی ملل متحد در مقابل نامۀ اخیر دختر کوچکترم مونا به کمیساریا مبنی بر درخواست ترتیب دادن تماس یا دیداری بین او و خواهرش زینب، در یکی از سایتهای وابسته به فرقۀ رجوی دو روز پیش منتشر شده است. این بار دست خطش را هم همراه متن تایپی این نامه منتشر کرده اند تا من نگویم که نامه را به اسم دخترم نوشته اند در حالیکه همۀ آنهایی که زمانی در داخل تشکیلات رجوی بوده اند می دانند که هر چه ما از این نوع موضعگیریها علیه خودمان یا علیه دیگران با خط خودمان می نوشتیم و امضایش می کردیم با دیکتۀ خود رجوی و یا رحمان (عباس داوری) یا دیگر مسئولین بالای فرقه و یا با خط دادن و تعیین محورها و موضوعات و جهتگیریها توسط آنها بود.

قبل از خواندن دنبالۀ نوشته ام خوب است متن این نامۀ دیکته شده را در لینگ زیر بخوانید:

http://www.iran-efshagari.com/index.php/2014-05-16-00-54-30/2014-05-16-00-53-39/item/5895

در هر حال خوشحالم اولا که چهار سال بعد از آخرین دیدارم با دخترم زینب در عید نوروز سال ۹۰ حد اقل تازه ترین عکس از او را دیدم و ثانیا خوشحالترم از اینکه دخترم زینب کنار فقط عکس آرم سازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران عکس گرفته است سازمانی که من و او و مادرش همه چیز زندگی مان را تا آنجا که به اختیار و انتخاب خودمان بر می گشت در راه آرمانهای والایش و در رأس آنها آزادی و برابری و صلح گذاشتیم و اینهمه سالیان از میهنمان دور ماندیم ولی رهبری غاصب سکتاریست و مطلق گرا و خودپرستش آن را به بیراهه برد و پایگاه گستردۀ مردمی اش و اعتبارش را تباه ساخت و نسل و امکانات این سازمان را به کام دشمنانش ریخت.

این در حالیست که وقتی ما داخل تشکیلات بودیم هرگز رهبری و مسئولان سازمان هیچ آرم و پرچمی را بدون عکس مسعود و مریم نمی پذیرفتند و آنرا آپورتونیسم و و انحراف و انشعاب طلبانه می دانستند و اگر کسی چنین می کرد فورا به او انگ بریده و آپورتونیست زده و بلاهایی سرش می آوردند که بر سر دگر اندیشانی دیگر در داخل تشکیلات آوردند.

به هر صورت این صحنه برایم قدری عجیب است که موجب می شود احتمال بدهم اکنون در نتیجۀ فضای جدید درونی و بیرونی،آش کیش شخصیت رجوی آن قدر شور شده که سرآشپزهایش هم فهمیده و قدری کوتاه آمده و به عکس گرفتن با آرم سازمان بدون عکس “رهبری عقیدتی” (ولایت فقیه) تن داده اند. ولی با اینهمه باز بعید نمی دانم که این کار خواست خود دخترم زینب باشد که خواستی بس درست و واقع بینانه است و چه بسا می خواسته برساند که اصالت را به اصول و آرمانهای اصلی و اولیۀ سازمان مجاهدین خلق و بنیانگذاران آن می دهد.

اما در مورد محتوای این نامه از مطالب و دروغها و تهمتها و ناسزاهای تکرار شده در نامۀ دو سال پیش به اسم او علیه من که پاسخش را همان موقع داده و منتشر کردم در می گذرم و فقط در مورد مطلب جدید مندرج در آن مبنی بر اینکه دخترم زینب بعد از اینکه خواهرش مونا دو سال پیش در بغداد به دم در لیبرتی رفته تا با خواهرش زینب که در عمرش او را ندیده است دیدار کند به بیرون کمپ آمده تا خواهرش را ببیند ولی دیده که او را از آنجا برده اند باید بگویم که دخترم مونا آن موقع به مدت دو هفته در بغداد بود ولی تمام تلاشهای کمیساریای عالی پناهندگان و وزارت حقوق بشر عراق برای راضی کردن رهبری سازمان جهت دیدار این دو خواهر که هر گز همدیگر را ندیده اند با شکست مواجه شد و به من و خواهرش مونا گفتند که او حاضر به دیدار با خواهرش نیست و می گوید: من با هیچ یک از افراد خانواده ام دیدار نمی کنم. تا اینکه موقع بازگشت مونا به تهران در حالیکه فقط دو ساعت به پرواز هواپیما مانده بود بر سر راهش به فرودگاه بغداد به دم در لیبرتی که نزدیک فرودگاه می باشد می رود و به مدت یک و نیم ساعت در آنجا می ماند و در این مدت مسئولان سازمان دم در می آیند و می گویند: این خانم را اطلاعات رژیم به اینجا آورده و پدرش علیه سازمان مطلب می نویسد و مزدور اطلاعات است که مونا می گوید اگر پدرم هم اینگونه باشد ربطی به من ندارد و فقط من می خواهم خواهرم را ببینم تا اینکه بعد از یک ونیم ساعت که خبری از آمدن خواهرش نمی شود ناچار به فرودگاه می رود و فقط چند دقیقه به پرواز مانده با التماس و درخواست موفق می شود که خودش را به هواپیما برساند.

اگر رهبری سازمان مجاهدین می خواست که او با خواهرش دیدار کند دیگر چرا منتظر می شد تا او بعد از دو هفته اقامت در بغداد به دم در لیبرتی بیاید تا با دیدار خواهرش با او موافقت بکنند؟ و گذشته از آن اگر رهبری سازمان مجاهدین می خواست که زینب با خواهرش دیدار کند و زینب آن روز به علت رفتن خواهرش به فرودگاه موفق به دیدار او نشده چرا همان موقع به زینب نگفته اند که با خواهرش تماس تلفنی بگیرد؟ در حالیکه زینب شماره تلفن مونا را از قدیم وقتی در اشرف بود داشت و با او چند بار تماس گرفته بود و چرا در این مدت دو سال هیچ تماس تلفنی با خواهرش مونا نگرفته است؟

لذا اگر بر فرض اینکه این نوشتۀ دیکته شده به دخترم زینب که او به دم در کمپ آمده و دیده که خواهرش را برده اند درست باشد قطعا با توجه به دلائل فوق، رهبری سازمان مجاهدین موافق این دیدار نبوده است و از این رو آن قدر معطل کرده اند تا اینکه وقتی مطمئن شده اند که دخترم مونا از دم در لیبرتی رفته است به دخترم زینب گفته اند که برو و خواهرت را که به دم در کمپ آمده ببین! تا بدینگونه به کمیساریا و دولت عراق و خود زینب وانمود کنند که آنها موافق دیدار این دو خواهر با همدیگر بوده اند و تا اینکه اکنون با درست کردن این نامه می گویند که توطئۀ اینجانب بوده که این دو دخترم با یکدیگر دیدار نکنند!! که قطعا به این حرف رهبری فرقۀ رجوی علاوه بر کودکان ابتدایی مرغهای پخته هم می خندند!!.

در این نامه به صورت کاملا غیر منطقی و نا معقول همچون گذشته دیدار خانواده ها با فرزندانشان را شکنجۀ خانواده ها توصیف می کند!! که دقیقا مصداق مثل «دزد می گوید آی دزد» می باشد یعنی کسی که با جلوگیری از دیدار فرزندان با خانواده هایشان هم آنان و هم خانوادۀ آنها را شکنجه می کند ادعا می کند که قصد خانواده ها شکنجه کردن فرزندانشان می باشد!! و با کمال تعجب می بینیم که در همین نامه رهبری سازمان مجاهدین حد اقل نخواسته ادعایش مبنی بر اجازه دیدار دادن برای یک دختر جهت دیدار با خواهرش را ثابت کند و مثلا از همین مخاطب نامه یعنی کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد بخواهد که ترتیب دیدار این دو خواهر را که پیوسته و در تمام عمرشان آرزوی دیدار همدیگر را داشته و دارند بدهد بلکه به جای این کار از سازمان ملل متحد خواستار جلوگیری در آینده از هر گونه دیدار خانواده ها با فرزندانشان هم شده است!! واقعا این فرقه که حد اقل اعتماد به حتی افراد و اعضای داخل تشکیلات خودش را هم از دست داده است برای جلوگیری از فروپاشیش چه مرزهایی را از نا معقولی و بی منطقی در می نوردد؟!…

***

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15150

نامۀ آذر (مونا) حسین نژاد به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق

وبلاگ حسین نژاد، اول ژانویه ۲۰۱۴:…  از شما و همه مسئولین محترم مرتبط با امور مجاهدین، تقاضای کمک در رابطه با وضعیت خواهرم، زینب حسین نژاد (۳۶ ساله) که ساکن کمپ لیبرتی در بغداد است، را دارم.  از زمانی که به دنیا آمدم نه پدر دیدم و نه مادر و نه خواهر، چون همه خانواده ام مجبور شدند برای حفظ جان شان همراه با سازمان مجاهدین خلق ( P.M.O.IیاMKO )، ایران را ترک کنند و من …

لینک به متن انگلیسی نامه

نامۀ آذر (مونا) حسین نژاد به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق

فارسی و انگلیسی و عربی نامۀ دخترم آذر (مونا) به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در عراق مبنی بر درخواست انتقال خواهرش از کمپ لیبرتی در بغداد به خارج عراق

 

ریاست محترم کمیساریای عالی پناهندگان در عراق

من آذر حسین نژاد، ساکن تهران هستم. از شما و همه مسئولین محترم مرتبط با امور مجاهدین، تقاضای کمک در رابطه با وضعیت خواهرم، زینب حسین نژاد (۳۶ ساله) که ساکن کمپ لیبرتی در بغداد است، را دارم.

از زمانی که به دنیا آمدم نه پدر دیدم و نه مادر و نه خواهر، چون همه خانواده ام مجبور شدند برای حفظ جان شان همراه با سازمان مجاهدین خلق ( P.M.O.IیاMKO )، ایران را ترک کنند و من را که در آن زمان نوزادی ده روزه بودم، به پدربزرگ و مادربزرگم بسپارند. مادرم و عموهایم در عملیات سازمان مجاهدین خلق ایران (P.M.O.I) در سال ۱۹۸۸، کشته شدند و پدرم بعد از سی سال به کمک هیأت بازدید کنندۀ نمایندگی سازمان ملل و کمیساریا از کمپ لیبرتی بیرون آمد و از این سازمان جدا شد و در حال حاضر ساکن پاریس می باشد.

برای همه واضح است که ساکنین لیبرتی آزادانه و باب میل خودشان زندگی نمی کنند و شدیدا تحت نفوذ و کنترل رهبران سازمان مجاهدین قرار دارند. سازمانی که از تمام راه های ممکن برای مغزشویی و کنترل اعضایش استفاده می کند. من تاکنون بارها برای ارتباط گرفتن با خواهرم در کمپ لیبرتی، تلاش کرده ام ولی موفق به هیچ گونه تماسی با او نشده ام. من حتی، برای خانم مریم رجوی، رهبر کنونی سازمان مجاهدین خلق ایران (P.M.O.I) ساکن پاریس، نامه ای نوشتم که در آن محترمانه و عاجزانه از ایشان تقاضا کردم که حداقل خواهرم تماسی با من داشته باشد تا جویای احوالش شوم ولی هیچ جوابی به من ندادند! و هیچ تماسی توسط خواهرم صورت نگرفت!

من تاکنون خواهرم را ندیده ام و او را در آغوش نگرفته ام.من به شدت نگران او و سلامتی اش هستم بخصوص در شرایط ناامن کنونی عراق و اوجگیری خشونت ها و درگیری ها بین نیروهای داعش و سایر نیروها در عراق که زندگی تمام ساکنین لیبرتی را در خطر جدی قرار میدهد.

از اینکه اخیراً به روند انتقال ساکنین کمپ لیبرتی سرعت بخشیده اید، بسیار خرسند و سپاسگذارم.

به عنوان خواهر چشم انتظار یکی از ساکنین لیبرتی از شما و تمام مسئولین محترم تقاضا دارم و خواهش می کنم که به خواهر من نیز کمک کنید تا هر چه سریع تر از کمپ لیبرتی خارج شده و به کشور ثالث منتقل شود.

با تشکر

آذر(مونا) حسین نژاد – خواهر زینب حسین نژاد (ساکن لیبرتی)

۰۵دیسمبر/۲۰۱۴تهران

رونوشت به:

رئیس کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد آقای گوترز – ژنو

– دفتر ملل متحد برای همیاری عراق (یونامی) – بغداد

– دفتر مرکزی کمیتۀ بین المللی صلیب سرخ – ژنو

– دفتر نمایندگی صلیب سرخ جهانی در عراق

– دفتر نخست وزیر عراق

– وزارت حقوق بشر عراق

رساله فتاه إیرانیه إلى مکتب المفوضیه العلیا للاجئین فی العراق تطالبه فیها باتخاذ ترتیبات لنقل شقیقتها الساکنه فی مخیم الحریه (لیبرتی) ببغداد إلى خارج العراق واللقاء بینهما وهما شقیقتان لم تریا بعضهما البعض فی حیاتهما

ترجمه عربی نامه:

المکتب التمثیلی للمفوضیه العلیا للاجئین فی العراق المحترم

إنی آذر حسین نجاد (۳۲ عاما) أسکن فی طهران أطالبکم وجمیع المسئولین المعنیین بشؤون منظمه مجاهدی خلق الإیرانیه بأن تساعدونی فی ما یتعلق بحاله شقیقتی زینب حسین نجاد (۳۶ عاما) من سکان مخیم الحریه (لیبرتی) ببغداد.

إنی و منذ أن ولدت لم أر لا والدی ولا أمی ولا شقیقتی لأن أفراد عائلتی اضطروا قبل ثلاثین عاما إلى مغادره إیران بواسطه منظمه مجاهدی خلق الإیرانیه ومعها حرصا على حمایه حیاتهم وترکونی آنذاک لدى جدی وجدتی وأنا رضیعه بالغه من العمر ۱۰ أیام فقط. أمی واثنین من أعمامی قتلوا فی عملیات منظمه مجاهدی خلق الإیرانیه فی عام ۱۹۸۸ ووالدی انفصل عن المنظمه وخرج من مخیم الحریه (لیبرتی) بمساعده من وفد المکتب التمثیلی للأمم المتحده والمفوضیه العلیا للاجئین فی العراق وهو فی الوقت الحاضر یسکن العاصمه الفرنسیه باریس لاجئا هناک.

من المعروف للجمیع أن سکان مخیم الحریه (لیبرتی) لا یعیشون هناک بحریه وحسب إرادتهم وإنما هم خاضعون للسیطره والمراقبه من قبل قیاده منظمه مجاهدی خلق الإیرانیه التی تستخدم کل السبل الممکنه لغسل أدمغه أعضائها والسیطره علیهم.

إنی عملت مرات عدیده حتى الآن للاتصال بشقیقتی فی مخیم الحریه (لیبرتی) ولکن لم أنجح فی أی اتصال بها حتى کتبت رساله إلى السیده مریم رجوی الزعیمه الحالیه لمنظمه مجاهدی خلق وهی تسکن فی باریس طالبتها فیها ملتمسه ومحترمه بأن تأذن لأختی بأن تتصل بی هاتفیا على الأقل لأطلع على حالها ولکنها لم تجب علی إطلاقا! ولم یتحقق أی اتصال بی من قبل أختی زینب الساکنه فی مخیم الحریه (لیبرتی).

إنی لم أر حتى الآن أختی وشقیقتی زینب ولم أعانقها. إنی قلقه بشده حیال سلامتها وأمن حیاتها خاصه نظرا للظروف المتأزمه التی تسود العراق حالیا وانعدام الأمن فیه وتصاعد أعمال العنف والاشتباکات بین قوات داعش والقوات الأخرى فی العراق مما یعرض حیاه سکان مخیم الحریه (لیبرتی) لخطر جاد.

إنی سعیده وشاکره جدا لما تشهده حالیا عملیات نقل سکان مخیم الحریه (لیبرتی) من وتیره متسارعه. إنی وکأخت تنتظر اللقاء بشقیقتها وهی من سکان مخیم الحریه (لیبرتی) أطالبکم وأرجوکم وجمیع المسؤولین المحترمین المختصین فی العراق بأن تساعدوا شقیقتی زینب حسین نجاد لأن تخرج هی أیضا وککثیرین من مخیم الحریه (لیبرتی) فی أسرع وقت ویتم نقلها إلى بلد ثالث وأن تطلبوا من قیاده منظمه مجاهدی خلق الإیرانیه أن تتخذ ترتیبات للقائی مع أختی قبل خروجه من العراق أو بعده وأن تسمح لها قبل ذلک بالاتصال بی هاتفیا فی الأقل لأسمع صوتها.

وشکرا.

آذر حسین نجاد شقیقه زینب حسین نجاد من سکان مخیم الحریه (لیبرتی)

۵ کانون الأول (دیسمبر) ۲۰۱۴ – طهران

نسخه إلى:

– رئیس المفوضیه العلیا للاجئین التابعه للأمم المتحده السید غوترز المحترم – جنیف

– البعثه الدولیه للأمم المتحده لمساعده العراق (یونامی) – بغداد

– المکتب المرکزی للجنه الدولیه للصلیب الأحمر – جنیف

– المکتب التمثیلی للصلیب الأحمر الدولی فی العراق

– مکتب رئیس الوزراء العراقی

– وزاره حقوق الإنسان العراقیه

***

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=9303

مونا حسین نژاد : نامه سرگشاده دیگری خطاب به خانم مریم رجوی

کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشورهای ثالث، بیست و نهم ژانویه ۲۰۱۴: …  من آذر(مونا) حسین نژاد، نوزاد ده روزۀ سی و یکسال پیش، که از آغوش و سینه مادر با گریه و شیون بی امان، جدا گشتم، دختر کوچک شهید “فریده کریم زاده” ( طیبه) و خواهر “زینب حسین نژاد” ساکن لیبرتی، هستم. عموهای دلیر و قهرمانم به نام های “پرویزحسین نژاد ” و “حیدرحسین نژاد” هر کدام برای خودشان صدها لشگر بودند …

Families demand UNHCR name injured MEK members from Camp Liberty missile attack

لینک به منبع

مونا حسین نژاد : نامه سرگشاده دیگری خطاب به خانم مریم رجوی

سلام خانم رجوی

من آذر(مونا) حسین نژاد، نوزاد ده روزۀ سی و یکسال پیش، که از آغوش و سینه مادر با گریه و شیون بی امان، جدا گشتم، دختر کوچک شهید “فریده کریم زاده” ( طیبه) و خواهر “زینب حسین نژاد” ساکن لیبرتی، هستم. عموهای دلیر و قهرمانم به نام های “پرویزحسین نژاد ” و “حیدرحسین نژاد” هر کدام برای خودشان صدها لشگر بودند وخیلی ها در مورد رشادت ها و دلیری های این دوقهرمان، خاطره ها برایم تعریف کرده اند، ولی من هیچ گاه این ستارگان شبکوب آسمان میهن مان را که در میان کهکشانی از شهیدان، می درخشند، ندیدم و نشناختم

در حسرت دیدن مادرم سالها گریستم و چشم انتظار آغوش مادرانه اش، که تنها ده روز تجربه اش کرده بودم، ماندم و سوختم و ساختم تا اینکه وقتی ۱۸ ساله بودم تازه فهمیدم که مادرم را سال ها پیش از دست داده ام و انتظارم پایانی نخواهد داشت. و اما از خود سئوال میکنم که آیا انتظار برای دیدن تنها خواهرم که هیچ گاه او را ندیدم، پایانی خواهد داشت! وقتی کوچک تر بودم آرزو می کردم که ای کاش پدر و مادرم مرا نیز همراه خود برده بودند. با خودم می گفتم خوشا بحال زینب که در کنار مامان و باباست و بی خبر بودم از اینکه او تحت سرپرستی غریبه ها و با چه سختی هایی بزرگ شده! ولی امروز آرزو میکنم که کاش لااقل زینب را هم با خودشان نبرده بودند و هر دو با هم بزرگ شده و غمخوار یکدیگر میشدیم

اولین تماس خواهرم با من، حدودا ۱۳ سال پیش بود. و از آخرین باری که صدای مهربان و خنده های دلنشین اش را که هنوز در گوشم می پیچد، شنیدم حدواً ۴ سال می گذرد! ۴ سال است که از “تنها خواهرم ” بی خبرم و نمی دانم در چه حالی است!؟ شما بخوبی میدانید که به علت عواطف خانوادگی نبود که این تماسها صورت میگرفت ولی امروز مایل نیستم بیشتر در این مورد بنویسم برای من مهم این بود که صدای خواهرم را می شنیدم. بیش از سی سال از عمرم می گذرد و من تا کنون خواهرم را ندیده و در آغوش نگرفته ام! خواهری که طعم و بوی مادرمان را نیز از او خواهم گرفت، چرا که او سال ها در دامن مادرمان بزرگ شده. نمی دانم این مبارزه سخت با رژیم جمهوری اسلامی، چیزی به نام حس مادرانه و خواهرانه در درون شما باقی گذاشته یا نه؟ که در صورت باقی ماندن، می توانید احساس مرا درک کنید

: خانم رجوی، از شما میخواهم

.یک – امکان برقراری ارتباط و تماس با خواهرم را فراهم کنید تا از سلامتی و حال و روزش باخبر شوم

.دو – اجازه ندهید که انتظارم برای دیدن و به آغوش کشیدن خواهرم – چون ندیدن مادرم – خدای نکرده، پایانی نداشته باشد

.سه – به بی خبری ها و نگرانی های خانواده ها پایان دهید

با سپاس – آذر ( مونا ) حسین نژاد – ۵ بهمن سال ۹۲

آذر* نامی است که مادر شهیدم به یاد و خاطره “آذر رضایی” بر من نهاده و این نام تنها یادگاری است که از مادرم دارم. به احترام این نام هم که شده، تقاضای مرا، بی پاسخ نگذارید

مونا حسین نژاد (۳۰ ساله) متأهل در ایران

زینب (سی و چهار ساله – لیبرتی، عراق)


مونا (سی ساله – ایران)، زینب (سی و چهار ساله – لیبرتی، عراق)
دو خواهر که هنوز همدیگر را ندیده اند !!

زینب به همراه مادر شهیدش فریده کریم زاده (طیبه) در ۴ سالگی در ترکیه – سال ۶۱

همچنین:

نامه حسین نژاد به رئیس دانشگاه الازهر (+متن اصلی، عربی)

حسین نژاد الازهرقربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، پانزدهم ژانویه ۲۰۱۵:… اینجانب مترجم کتاب شیخ جلال گنجه ای با عنوان “مرز بین اسلام و بنیادگرایی تروریسم” از فارسی به عربی هستم و او را خوب می شناسم. من سالیان دراز مترجم ارشد سازمان مجاهدین خلق ایران و ویترین سیاسیش شورای ملی مقاوم

نگاهی به شرکت! تبلیغاتی فرقۀ رجوی در این تظاهرات میلیونی مردم فرانسه در محکومیت خشونت فرقه ای

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آینده، پاریس، سیزدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  طبق اطلاعیۀ سازمان مجاهدین جریان فرقه ای تروریست و خشونت طلبی که رهبرش اخیرا فرمان قتل مخالفان و جدا شدگانش حتی در همین فرانسه را هم صادر کرده هیأتی از این فرقه در تظاهرات پاریس شرکت کرده بود ولی این عناصر مریم رجوی هیچگونه پلاکاردی شامل شعا

تظاهرات تاریخی پاریس علیه بنیدادگرایی مذهبی و تروریسم وحشی ناشی از آن

قربانعلی حسین نژاد، صفحه فیسبوک، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… امروز ما دوستان جدا شده از فرقۀ رجوی در تظاهرات و راهپیمایی بزرگ و تاریخی پاریس علیه ارتجاع و بنیادگرایی مذهبی و تروریسم وحشی و جنایتکار ناشی از آن شرکت کردیم. امروز هرگونه خط مشی خشونت طلبانه و تروریستی و آنارشیست

اشک تمساح برای کشته های اعمال تروریستی پاریس به دست “عشایر انقلابی”!!

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… به این خانم باید گفت: مگر سازمان تو و شوهرت نبود که در دهه های شصت و هفتاد شمسی دقیقا همین خط مشی ترور و انفجار و کشتار را داشت و هنوز هم به آن افتخار می کند؟؟!! مگر شما شروع کنندۀ ترور و خشونت و مشخصا عملیات انتحاری در دهه های اخیر در منطقه نبودید

رجوی و نیازش به فوت بیماران در لیبرتی و آلبانی

قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:… رهبری سازمان مجاهدین در سلسله اطلاعیه ها و بیانیه ها و نوشته ها به نامهای داخلی و خارجی و عرب و عجم ادعا می کند که دولت عراق کمپ لیبرتی را محاصرۀ پزشکی کرده و هیچ مریضی را نمی گذارد از کمپ به بغداد برای