قتل خاشقجی، معیاری جهت سنجش ارزش ها

قتل خاشقجی، معیاری جهت سنجش ارزش ها

ایران فانوس، بیست و پنجم نوامبر ۲۰۱۸:… فرقه رجوی، در عراق نیز که سه دهه مهمان بودند و بعضاً خود را به مثابه میزبان خطاب می کردند، در مقابل جنگ ها و کشتار صدام حسین از مردم ایران و عراق و کویت، که به دو میلیون تن برآورد می شود، نه این که انتقادی نداشتند بلکه از هر حیث همکاری کردند و در همه جرم و جنایات، شریک صدام حسین شدند. در مورد عربستان و اسراییل و آمریکا، نیز چنین است … 

جمال خاشقی قاشقچی مجاهدین خلق مریم رجوی عربستان سعودیازنظر باند رجوی، قتل وشکنجه در کنسولگری جرم نیست !!ا

لینک به منبع

قتل خاشقجی، معیاری جهت سنجش ارزش ها

ایران فانوس، ۲۵٫۱۱٫۲۰۱۸

پس از مرگ دلخراش جمال خاشقجی روزنامه نگار افشاگر و تبعه عربستان سعودی که در کنسولگری عربستان واقع در استانبول ترکیه، سه شنبه دوم ماه اکتبر امسال به دست ماموران امنیتی و با دستور محمد بن سلمان ولیعهد پادشاهی عربستان، به طرز فجیعی قطعه قطعه و سپس در اسید ذوب شد، جهانی را به واکنش و موضع گیری و تحلیل های مختلف واداشت که هر کس و جریانی از ظن خود با این مقوله برخورد کردند.

Khashoggi killed for disclosing Saudi funding of anti-Iran TV channel: Guardian

روزگار غریبی است

کسانی با این موضوع از منظر انسانی و حقوق بشری برخورد کردند، کسانی چون رسانه های واشنگتن پست و نیویورک تایمز و سی ان ان از موضع افشاگرانه برخورد کردند، کسانی از منظر سیاسی و امتیازگیری و انتقامجویی و طبعاً کسانی نیز با خاموش کردن چراغ ها انگار که چیزی ندیده و نشنیده باشند اما مسئولین عربستان سعودی، ابتدا قتل خاشقجی را در کنسولگری، نپذیرفته و ادعا کردند که او پس از دقایقی کنسولگری را ترک کرده، سپس در مقابل افشاگری ترک ها و رسانه ها، گفتند جمال خاشقجی در اثر دعوای شخصی فوت کرده، بعداً گفتند به دست نیروهای خودسر کشته شده، اما با گذشت یک ماه و رو شدن انبوه اسناد و مدارک از جانب ترک ها و رسانه ها، بالاخره پذیرفتند که قتل خاشقجی، سیاسی بوده و دست بالاترین مسئولین و مقامات عربستان در این امر، مشهود است اگرچه دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا، سعی داشت تا محمد بن سلمان را از عواقب این قتل مبرا کند اما سازمان سیا تحت افشاگری ترک ها و رسانه های آمریکایی که جمال خاشقجی در یکی از آن ها کار می کرد، اظهار داشت که شخص بن سلمان مسئول حذف جمال خاشقجی در کنسولگری استانبول است.

با وجود این که قتل جمال خاشقجی، از دونالد ترامپ تا اتحادیه اروپا و حتی مجریان امر پذیرفتند و تعدادی را دستگیر و به مرگ محکوم کردند اما در این میان، کسانی و گروه هایی هنوز نپذیرفتند. تعدادی از گروه های اپوزسیون ایرانی و تجزیه طلب و وابسته به عربستان سعودی، هنوز در مورد قتل جمال قاشقجی که دنیایی را به واکنش واداشت و در تاریخ باقی خواهد ماند، مثال کبک سر را به زیر برف فرو بردند و از همه جالب تر فرقه رجوی است که حتی یک کلام در این مورد حرفی نزده است. این بلبلان بد آواز که شبانه روز در حال چهچهه اند در ابتدا و بادی امر، همه مسایل و مشکلات جهان را زیر سر آمریکا و اسراییل و شاه ایران، قلمداد و تبلیغ می کردند امروز اما در موضع گیری تبلیغاتی و سیاسی، از همه آن ها عقب تر مانده اند. از ترس قطع شدن جیره و مواجب و مسایل پشت پرده، جرئت حرف زدن ندارند و یا اگر حرفی داشته باشند که حتماً دارند و در خفاء به گوش ارباب خواهند رساند این که اگر شما قصد و نیت چنین کاری را داشتید چرا از تجربه ما استفاده نکردید و با ما هماهنگ نکردید تا همه ماجرا را به گردن حکومت ایران بیاندازیم و ضمن قال و مقال و گرد و خاک کردن، به مال و منالی برسیم. احتمالاً اگر انتقادی از جانب فرقه رجوی باشد که حتماً هست و در خفا هست، از این نوع و از این دست است.

می گویند، سگ ها حیوانات یکه شناس و وفاداری هستند و برایشان فرق نمی کند که ارباب، خوب و یا بد باشد. همین که ارباب باشد، دربست تحت الامر و وفادار خواهند بود.

فرقه رجوی، در عراق نیز که سه دهه مهمان بودند و بعضاً خود را به مثابه میزبان خطاب می کردند، در مقابل جنگ ها و کشتار صدام حسین از مردم ایران و عراق و کویت، که به دو میلیون تن برآورد می شود، نه این که انتقادی نداشتند بلکه از هر حیث همکاری کردند و در همه جرم و جنایات، شریک صدام حسین شدند. در مورد عربستان و اسراییل و آمریکا، نیز چنین است. گروهی که ابتدا، همه مسایل جهان را از آمریکا و اسراییل، می دانست حال به جای آمریکا و اسراییل، پاچه جداشدگان و نیروهای ناراضی و اسیر و خانواده های شان را گرفته و در این رابطه مسعود رجوی، در باب خانواده های اعضایش کتاب نوشته است که مثلاً مقصر همه مسایل و مشکلات و شکست ها، نه رهبران و خط و ایدئولوژی، بلکه همین جداشدگان و خانواده ها هستند و اربابان بی مروت و پیمان شکن، گناهی ندارند.

گروهی که در بیرون، ناچار است آب را فوت بکشد و با قاشق میل کند اما وقتی به مخالفین و جداشدگانش می رسد، اهل سختگیری و افراط است و شکایت و حکایت سر می دهد که آن ها تابع قوانین بیست هشتاد هستند و همین که بیست تا به ما بزنند و هشتاد تا به حکومت، ماموریت خود را انجام داده اند. معلوم نیست، کسی که لالایی بلد است، چرا خود خوابش نمی برد. جریانی که تا بن استخوان وابسته است و حتی محض فریب نیروهایش، حاضر نیست حتی یک درصد به ارباب و اربابانش بپردازد و خود را همچنان ضد ارتجاع و ضد امپیریالیسم و ضد صهیونیسم، جا بزند، آیا این جریان دچار دگردیسی و استحاله شده است؟ اگر در بیرون، دچار دگردیسی و استحاله شده پس چرا در درون، هر روز بیشتر از روز قبل در خود می رود و به خرافه و اختناق و زور، چنگ می زند و مانند دیوانه ها سر به دیوار می کوبد؟

حال معلوم شد، جریانی که به نیروهای خود فشار و استبداد و اختناق روا می داشت که مبارزه چنین و چنان است و سخت است و انقلاب، فدا و صداقت و سرعت و غیره می طلبد، ولی در اصل، هیچ کدام از این ها نبود بلکه، آن ها در مقابل ارباب زورمدار، تا کمر خمیده و قامت شان شکسته شده بود لذا جهت برون رفت، غیظ و حقارت و شرمندگی شان را در فرار به پیش، روی نیروهای اسیرشان خراب می کردند و این ها را به مثابه تبعات مبارزه و مبارزه مسلحانه، تبلیغ و اعمال می کردند تا ضمن فرار از نرم ها و قانونمندی های جهانی، از فشار جامعه جهانی بگریزند و هر روز از خود به بی خود درونشان بخزند و از این طریق، نیست و نابود شوند.

لهذا، قتل جمال خاشقجی، می تواند درس عبرتی برای دولت ها و گروه های وابسته باشد که چگونه بر اثر تخطی می توانند کنار گذاشته شوند. مسعود رجوی و محمد بن سلمان، که اولی بر کنار شد و دومی نیز کنار گذاشته خواهد شد، درس عبرتی است برای جانشینان این ها که به جای مردم به ارباب تکیه می کنند.

کانون سیاسی/ فرهنگی ایران فانوس

*** 

مجاهدین خلق و جمال خاشقچی – پازل «جمال خاشقچی» را با هم حل کنیم! ا

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/امامزاده-ای-که-امام-نشد/

امامزاده ای که امام نشد

mostafa-rajavi_masoud-rajavi_camp-ashraf_iraqایران فانوس، سی و یکم اکتبر ۲۰۱۸:…  همگان می دانند که مسعود رجوی در سال ۱۳۶۰ و به هنگام فرار از ایران، زن و فرزند خود را در ایران باقی گذاشت تا اگر اتفاقی برای آنان پیش آمد نانش را بخورد و مرتبه اش را بالاتر ببرد. از خوش شانسی او، زنش اشرف ربیعی، در زمستان همان سال در حین درگیری در تهران کشته شد، اما فرزندش زنده ماند و به خانواده مسعود رجوی در مشهد … 

مصطفی رجوی فرزند مسعود رجوی امامزاده ای که امام نشدمصطفی رجوی (آرمان ربیعی)، فرزند مسعود رجوی پس از سقوط صدام به نروژ نقل مکان کرد

لینک به منبع

امامزاده ای که امام نشد

ایران فانوس، ۳۱٫۱۰٫۲۰۱۸

همه می دانند که مسعود رجوی رهبر عقیدتی مجاهدین خلق، به یمن کشتار جوانان ایرانی و سوزاندن سه نسل به بهانه مبارزه، توانست به دلارهای فراوان دست یابد و برای خود و خانواده اش زندگی فوق لاکچری ترتیب دهد. اخیراً، در رسانه ها آمده است که پسرش نیز در کشور نروژ دارای یک زندگی مرفه و لاکچری است.

موضوع این مقاله، اگرچه به ریشه پول هایی که از خون جوانان ایرانی به دست آمده، حساس است و پرسش دارد، اما اصل ماجرا و سر کلاف، بر می گردد به حذف امام و امزاده در مناسبات مجاهدین خلق که هر دو به دست مریم قجر و با دسیسه و حیله های جاه طلبانه این زن شرور و تروریست، انجام گرفته است و یکی از دلایل زندگی لاکچری امامزاده خلع شده از همین نقطه است. اگرچه لازم به اعتراف است که این امر برای مردم و اعضای تشکیلات بد نشد، اما قصد و نیت آمر و عامل چیز دیگری بوده است.

همگان می دانند که مسعود رجوی در سال ۱۳۶۰ و به هنگام فرار از ایران، زن و فرزند خود را در ایران باقی گذاشت تا اگر اتفاقی برای آنان پیش آمد نانش را بخورد و مرتبه اش را بالاتر ببرد. از خوش شانسی او، زنش اشرف ربیعی، در زمستان همان سال در حین درگیری در تهران کشته شد، اما فرزندش زنده ماند و به خانواده مسعود رجوی در مشهد مسترد شد.

مسعود رجوی توانست با هزینه فراوان فرزندش را از ایران به فرانسه و سپس به عراق انتقال دهد که او نیز همانند سایر فرزندان مسئولین سازمان از احترام و زندگی مرفهی برخوردار بود. سپس در سال ۱۳۶۹ و جنگ اول خلیج فارس که مجاهدین خلق ۹۰۰ کودک باقیمانده در قرارگاه اشرف را به خارج از عراق ارسال کردند، فرزندان مسعود و مریم رجوی، نیز مابین کودکان مجاهدین بودند که آنان به فرانسه رفته و دارای زندگی مرفه و تحصیل و بادیگارد و امکانات فراوان شدند.

تا این جای قضیه، مسعود رجوی که در عراق پشت سر هم انقلاب ایدئولوژیک راه می انداخت و خود را با امامان شیعه مقایسه می کرد و گاهاً از خدا بالاتر می دانست، حواسش نبود که باید با فرزندش چه کند. او از سال ۱۳۷۶، مجدداً فرزند خود را از فرانسه به عراق فراخواند تا پروژه امامزاده سازی را تمام کند و جانشینی برای خود انتخاب کند اما او در گذشته اشتباهاتی مرتکب شده بود که پروژه امامزاده سازی فرزندش را مشکل می کرد.

مسعود رجوی که در گذشته و سال ۱۳۶۳ از مریم قجر خوشش آمده و به دنبال وصلتش، زندگی خانوادگی اش را از هم پاشانده بود ناگزیر بود که به او رده همردیفی یعنی رهبر عقیدتی، اهدا کند و وقتی که کار از کار گذشت و مسعود رجوی به مقصود خود در داخل و خارج، دست یافت مجدداً اشتباهش را تصحیح کرد و او مریم قجر را در سال ۱۳۶۷ از رهبری عقیدتی مجاهدین، عزل و به مسئول اول سازمان تنزل درجه داد و النهایه از سال ۱۳۶۸ به دنبال حرمسرایی که مریم قجر برای مسعود رجوی ترتیب داد متقابلاً مسعود رجوی زن اول خود مریم قجر، را به ریاست جمهوری ارتقاء درجه داد و او را در سال ۱۳۷۳ به اروپا فرستاد تا خود با مابقی زنان و سوگلی های بیشمار، تنها بماند.

مسعود رجوی که سر مریم قجر و شر اول، را خلوت دید فرزند خود را از پاریس به عراق فراخواند تا وی را جانشین خود کند. او در این رابطه میرزابنویسان و شکنجه گرانی چون حمید اسدیان و نادر رفیعی نژاد و عباس میناچی و چند تن دیگر را مامور این پروژه کرد تا در اسرع وقت یک شجره نامه مقدس، درس حقوق و عملیات های مصنوعی و غیره را برای امامزاده شدن فرزنش تهیه و تدارک ببینند. مریم قجر که در فرانسه زندگی فوق لاکچری به هم زده بود اما شش دانگ حواسش به عراق و قرارگاه اشرف بود مبادا مسعود رجوی توسط سوگلی های دیگر و یا فرزندش، او را غافلگیر و دور بزند، از ماجرای پروژه امامزاده سازی آگاه شد و بی تعارف و با وقاحت، به مسعود رجوی رساند که او اشتباه می کند و با توجه به مشکلات اشرف ربیعی و مسعود رجوی و همچنین موضوع موسی خیابانی، به رهبر عقیدتی قبولاند که شجره نامه فرزندش این گونه نیست که او می پندارد بلکه موضوع دامی است که جمهوری اسلامی برای او پهن کرده تا پس از ارتکاب اشتباه، شجره نامه حقیقی فرزندش را رو کند و آینده رهبری مجاهدین را ابتر و افتضاح کند. مسعود رجوی نیز که آدم شکاک و متوهمی بود و سخت به جمهوری اسلامی مشکوک بود،  قید پروژه امزاده سازی فرزندش را، زد و قدرت را دربست در اختیار سوگلی اول خود قرار داد و یا این که با این حیله و دسیسه، مریم قجر، رهبری و جانشینش را دور زد و همه قدرت را از آن خود و عجوزه های دیگر کرد.

پس از این ماجرا، طبیعی بود که امامزاده پوشالی مجدداً فیلش یاد هندوستان بکند و به دنبال باجگیری از پدر و مادرش باشد که آن ایام مسعود رجوی به فرزندش چنین امتیازی را نداد تا این که اخیراً جانشین رهبری مجدداً و بنا بر رویه ای که از پدر آموخته بود، تعدادی از قربانیان فرقه را دور خود جمع کرد و فراخوان به ادامه مبارزه داد مبنی بر این که باید از دست سران مجاهدین شکایت و حکایت کنیم و از آنان امتیاز بگیریم که النهایه با جا گذاشتن و قربانی کردن قربانیان، خود به امتیازات فراوان دست یافت و به ریش دیگران خندید که البته این امتیازات در اصل از جانب مریم قجر و به تلافی موقعیتی که فرزند مسعود رجوی در فرقه می توانست داشته باشد، به عنوان حق السکوت و باج داده شد تا مبادا اصل ماجرا و آنچه که رهبری مجاهدین مترصد اجرای آن پروژه بود به بیرون درز کند.

در مقابل زندگی و امکانات لاکچری فرزندان سران مجاهدین خلق، قربانیانی بودند که یا در خارج از کشور و به دور از خانواده به زندگی حداقل و فلاکت بار تن دادند، مورد سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار گرفتند و یا این که در قرارگاه اشرف واقع در عراق گوشت دم توپ رهبران سازمان شدند که نتیجه اسارت و مرگ فرزند هادی شمس حائری و جوانان دیگری که هم اکنون به زیر تلی از خاک خفته اند نمونه های فراوانی است تا این قطار معیوب مرگ همچنان به راه خود ادامه دهد. همچنین نمونه های دیگر و آخر و عاقبت سایر جوانانی که می بایست در شرایط مساوی با فرزندان مجاهدین خلق به سر می بردند اما به شقایقهای زخمی و عبرت روزگار بدل شدند در کتاب „شقایقهای زخمی“ چنین آمده است.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با آرزوی شناخت عمیق و همه جانبه از جهل و تباهی

کانون سیاسی/ فرهنگی ایران فانوس

*** 

مصطفی رجوی ویا مصطفی خیابانی؟ علت محبوس بودن مصطفی درزندان انفرادی دراشرف چیست؟ (۲۰۱۱)

پرچم آنها ، پرچم کشور من نیست !

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=33865

بی تبر مردگان این جنگل 

 Mehdi_Khoshalمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و سوم اکتبر ۲۰۱۸:…  کتابی برای زمستان امسال در دست تهیه و انتشار دارم اسمش „دام و دانه“ است و مربوط به خاطراتم از یکی از زندان های مخوف عراق است. زندانی مملو از تروریست هایی که انصافاً تروریست های بدی نبودند ولی وقتی آزاد شدند، جبهه داعش را تشکیل دادند. به امید این که امسال برف سنگینی ببارد و کفش های خوبی برای بیرون … 

مهدی خوشحال بغدادگمشدگان آرمان فریب

لینک به منبع

بی تبر مردگان این جنگل

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۲۲٫۱۰٫۲۰۱۸

سال ها بود که کتاب ننوشته و یا کتابی منتشر نکرده بودم. سال قبل، اواخر پاییز، در کشور بلژیک، حادثه مرگباری برایم اتفاق افتاد که وقتی به جای امنی رسیدم با خود فکر کردم. فکر کردم که عمر می تواند کوتاه یا بلند باشد، مهم این نیست. مهم این است که آدم هنگام رفتن با شانه های سبک سفر کند و باری با خود به همراه نداشته باشد. از میان آرزوهای دست نیافته و تلخکامی و ناکامی مسیر که کم هم نبودند، رسیدم به صدها صفحه نوشته و نیمه تمام در قفسه کتابخانه که قرار بود سر فرصتی آن ها را کامل و تبدیل به کتاب کنم ولی در مسیر زمان، از دل و دماغ و انگیزه افتادم و کتاب نوشتن و منتشر کردن هم وقت و حوصله و اعصاب زیادی می طلبد. به هر حال، وقتی با چهار کتاب نیمه تمام مواجه شدم، تصمیم گرفتم که حداقل محض رضایت وجدانم ظرف یک سال، دو کتاب را برای انتشار آماده کنم. لازم به ذکر است، کتاب های „پیش به سوی خریت“ و „گرگ ها و بره ها“ هر دو در مورد حیوانات بودند و کتاب های „بی تبر مردگان این جنگل“ و „دام و دانه“ هر دو در مورد آدم ها بودند با این تفاوت که آدم های کتاب „بی تبر مردگان این جنگل“ اکثراً مرده بودند و داستان „دام و دانه“ از سه تن تشکیل شده که در حال حاضر هر سه نفر زنده هستند.

کتاب „بی تبر مردگان این جنگل“ که از زندگی یک زن تبعیدی و به خاطر دینی که نسبت به زن و چنین زنانی داشتم، آغاز کردم که بعد رسیدم به ماجراهایی که در قمارخانه ها و قصابخانه ها، می گذرد و به همین مناسبت خواندن و مطالعه این کتاب را به آنانی که در قمارخانه ها و قصابخانه ها، مشغولند توصیه و پیشنهاد می کنم. این کتاب، زمستان سال قبل تمام شد و آماده چاپ بود ولی تا امروز جهت نشرش کوتاهی کردم.

کتابی برای زمستان امسال در دست تهیه و انتشار دارم اسمش „دام و دانه“ است و مربوط به خاطراتم از یکی از زندان های مخوف عراق است. زندانی مملو از تروریست هایی که انصافاً تروریست های بدی نبودند ولی وقتی آزاد شدند، جبهه داعش را تشکیل دادند. به امید این که امسال برف سنگینی ببارد و کفش های خوبی برای بیرون رفتن نداشته باشم و خانه نشین شوم و توجیه دیگری جهت ننوشتن، نداشته باشم.

همچنین، لازم به اعتراف است که من در تمام عمرم تنها دو بار به زندان رفتم. هر دو بار در عراق صورت گرفت. هر دو بار مطلقاً بی گناه بودم . بار اول تابستان سال ۱۳۷۰ تحت حاکمیت صدام حسین و بار دوم تابستان سال ۱۳۸۷ زمانی که نوری المالکی حاکم بود. جهت جبران و نه انتقام، نیاز به اعتراف و تکثیر تجاربم داشتم. خاطرات بار اول را پس از گذشت ده سال در کتاب „در دام عنکبوت“ سال ۱۳۸۰، انتشار دادم و خاطرات زندان دوم را نیز پس از گذشت ده سال در کتاب „دام و دانه“ و ظرف ماه های آینده انتشار خواهم داد. گفتنی است، زندان و مرگ و فرار و تبعید و رنج و مشقات دیگری که در کتاب هایم تعریف می کنم برایم جزو افتخارات و ارزش نیست بلکه درس و تجربه ای است ماندگار برای آنانی که به دنبال یافتن و جستجوی مسیر زندگی هستند و نه راهی که من پیمودم و هیچ ارزش و افتخاری برایش قائل نیستم چون در این راه تنها من صدمه ندیدم بلکه خانواده و جامعه ام نیز صدمه دیده اند و لذا قصدم از افشای تجاربم تلافی جویی از کسی و جریانی نیست بلکه نیتم نیل به قله ی کمال و مجد انسانی است که اگر شاخص های خوبی داشته باشیم به آن ها خواهیم رسید.

http://www.iran-fanous.de/wp-content/uploads/2018/10/ketab1018.pdf

(پایان)

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=33739

روزگار غریبی است

 Mehdi_Khoshalمهدی خوشحال، ایران فانوس، دهم اکتبر ۲۰۱۸:… در رابطه با مجاهدین خلق مسبوق به سابقه است. آنان در سال ۱۳۶۵ طی تبلیغات پر طمطراقی مدعی شدند که یکی از اعضای مجاهدین را سفارت ایران در ترکیه، دزدیده و سپس حین انتقالش به سمت خاک ایران، قربانی از فرصت استفاده کرده و فرار کرده است یا این که علی اکبر قربانی در خرداد ماه سال ۱۳۷۱ در ترکیه به قتل رسیده … 

Mojahedin_Khalq_MKO_MEK_Maryam_Rajavi_MerceariesInside the MEK: The Secluded Group Scheduled to Overthrow the Iranian Regime (Mojahedin Khalq, Rajavi cult)

لینک به منبع

روزگار غریبی است

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۱۰٫۱۰٫۲۰۱۸

یک هفته از ناپدید شدن روزنامه نگار و شهروند عربستان سعودی به نام آقای جمال خاشقجی که در کنسولگری عربستان سعودی در ترکیه و در تاریخ سه شنبه دوم ماه اکتبر صورت گرفت گذشته است. آقای خاشقجی که پیشتر سردبیر برجسته‌ نشریات و نیز مشاور رئیس اسبق سازمان اطلاعات عربستان بود، سال گذشته این کشور را از ترس جانش ترک کرد و به مدت یک سال در آمریکا به کار روزنامه نگاری مشغول بود. جمال خاشقجی به عنوان ستون‌نویس با روزنامه „واشنگتن پست“ همکاری داشت.

آقای خاشقجی که سه شنبه گذشته به همراه نامزد ترک اش برای اخذ اسناد ازدواج به کنسولگری عربستان در استانبول رفته بود دیگر بازنگشت تا این که نامزد آقای خاشقجی موضوع را به پلیس اطلاع داد و به دنبال آن پس از گذشت شش روز دوشنبه هشتم ماه اکتبر رجب طیب اردوغان رئیس جمهوری ترکیه، مراتب اعتراض خود را به مقامات عربستان سعودی این گونه بیان کرد، مقام‌های عربستان سعودی باید ثابت کنند که جمال خاشقجی روزنامه نگاری که از هفته پیش ناپدید شده، کنسولگری عربستان سعودی در استانبول را ترک کرده است. اما متقابلاً سفارت عربستان چنین اتهامی را رد کرده و گفته است که آقای خاشقجی، کنسولگری عربستان در استانبول را ترک کرده است.

همچنین مقامات امنیتی ترکیه مطرح کردند که ۱۵ تن از عربستان سعودی در همان روزی که آقای خاشقجی ناپدید شده، وارد کنسولگری عربستان در استانبول شدند و اتفاقاً در همان روز کشور ترکیه را ترک کرده اند. آنان احتمالاً پس از کشتن آقای خاشقجی جسدش را با خود به بیرون برده اند.

به گزارش الجزیره، جمال خاشقچی منتقد و معترض نزدیکی بن سلمان با اسراییل، توسط افراد اعزامی از عربستان به ترکیه، پس از بازجویی مورد شکنجه قرار گرفته و سپس در یکی از محلات شهر استانبول رها شده است.

پس از گذشت یک هفته سکوت اروپا و آمریکا از ماجرای ناپدید شدن آقای خاشقجی، روز سه شنبه نهم ماه اکتبر، مایک پمپئو وزیر خارجه و دونالد ترامپ رییس جمهور آمریکا، که خبر مذبور پخش و همگانی شد مراتب نگرانی خود را از خبر فوق اعلام کردند و به مقامات عربستان سعودی اطلاع دادند که نتیجه ناپدید شدن خبرنگار تبعیدی بر روابط مابین آمریکا و عربستان، تاثیر خواهد گذاشت و خواهان شفاف سازی در این رابطه شده اند.

با این همه عربستان سعودی همچنان اتهام ناپدید شدن را رد کرده است و پاسخ قانع کننده به مردم معترضی که مقابل کنسولگری اجتماع کردند، مقامات سیاسی ترکیه که مسئولیتی در این ناپدید شدن دارند و به مقامات آمریکایی و سازمان ملل، نداده اند اگرچه بعد از گذشت یک هفته از ماجرا و تحت فشار جامعه جهانی و سازمان ملل، خواهان بازرسی از محل وقوع جرم یعنی کنسولگری عربستان توسط مقامات ترکیه شده اند.

لابد وقتی که خبر مفقود شدن انسانی معترض به سرعت درز می کند اما مقامات امنیتی و پلیس دست روی دست گذاشته و اقدام عاجل نمی کنند بلکه زمان و فرصت اقدام و تجسس را می سوزانند تا مقامات دانه درشت از نوع رییس جمهور و وزیر خارجه، با ژست و اطوار به اظهار لحیه پرداخته و به جای نجات قربانی به امتیازگیری و باجگیری از جنایتکار بپردازند و قضیه را ماست مالی کنند، می بایست فاتحه بسیاری از ارزش هایی که روزنامه نگارانی چون آقای جمال خاشقجی رسالت آن را بر دوش داشتند را خواند.

طی هفته گذشته تنها ناپدید شدن آقای خاشقجی شهروند عربستان سعودی در ترکیه، روی آنتن ها نرفت بلکه ویکتوریا مارینووا، روز یکشنبه هفتم ماه اکتبر در کشور بلغار، به سبک مافیایی و فجیع مورد تجاوز قرارگرفته و به قتل رسید. او که عضو هیئت مدیره تلویزیون پر طرفدار «تی‌.وی.ان» در شمال بلغارستان بود، زن جوان سی ساله ای بود که کارش تحقیق و افشاگری بود و سومین روزنامه‌نگاری است که ظرف یک سال گذشته در یکی از کشورهای عضو اتحادیه اروپا کشته ‌شده است.

با این وجود و با توجه به خبر مفقود شدن یک روزنامه نگار تبعیدی در کنسولگری عربستان سعودی در خاک ترکیه، هیچ کدام از اپوزسیون سرنگون طلب ایرانی که بعضاً به صورت فردی و جمعی رهسپار عربستان سعودی و به مکه مشرف می شوند تا پس از ادای مراسم حج تعدادی سنگ به شیطان بزنند و موقع بازگشت مبالغ هنگفتی ریال و دلار از پادشاهی عربستان سعودی جهت سیاه نمایی ایران و لوث کردن مبارزات مردم، دریافت کنند و خشنود به اقامتگاه های خود باز گردند، هنوز در رابطه با خبر فوق، هیچ عکس العمل و واکنشی از خود نشان ندادند. اما اگر چنین خبر و افتضاحی در رابطه با حکومت ایران در خاک ترکیه اتفاق می افتاد، اپوزسیون سرنگون طلب که جای خود دارد عربستان سعودی نیز یقه چاک کرده و توسط تبلیغاتچی های مجاهدش، گوش فلک را کر می کردند.

در رابطه با مجاهدین خلق مسبوق به سابقه است. آنان در سال ۱۳۶۵ طی تبلیغات پر طمطراقی مدعی شدند که یکی از اعضای مجاهدین را سفارت ایران در ترکیه، دزدیده و سپس حین انتقالش به سمت خاک ایران، قربانی از فرصت استفاده کرده و فرار کرده است یا این که علی اکبر قربانی در خرداد ماه سال ۱۳۷۱ در ترکیه به قتل رسیده است. مجاهدین خلق، بعضی از اعضای شان همچون زهرا رجبی و علی مرادی، را که بر اثر خطای جنسی شان آنان را ابتدا به ترکیه انتقال دادند و سپس در اسفندماه سال ۱۳۷۴ به قتل رسیدند را بدون این که پلیس محل متوجه شود و گزارش تهیه کند، بدون کم و کاست متوجه حکومت ایران کردند. آن ها ماه ها روی این موضوعات و اخبار زوم کرده و قال و مقال راه انداختند تا که بتوانند پول بیشتری از ممالک عربی و عراق، دریافت کنند. ولی حالا در رابطه با افتضاح و جنایتی که ارباب شان مرتکب شده است، سکوت اختیار کرده اند. متاسفانه بایست اعتراف کرد، هم اکنون خطری که از جانب تروریسم و اربابان شان صنف روزنامه نگار و خبرنگار و افشاگر، را تهدید می کند چنین خطری تروریست ها را تهدید نمی کند.  روزگار غریبی است و غریبی روزگار در این است که در همین قاره سبز و دموکراتیک اروپا که تروریست ها در ناز و نعمت به سر می برند ولی روزنامه نگاران افشاگر، با خطر جدی مواجه اند و به ندرت روزنامه نگار افشاگری یافت می شود که از خطر و تهدید تروریست ها در امان مانده باشد.

„پایان“

*** 

ali safavi_National_Council_Of_Resistance_Of_Iran_NCRI_Saddam_Torturer_terrorist_camp_iraqMEK doesn’t look like a legitimate group (Mojahedin Khalq, MKO, NCRI, Maryam Rajavi cult, …)

Am I a conman? asks MEK Spokesman Ali Safavi. Either I am right or you are wrong, there is nothing in between

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=33660

داستان سوختن و سوزاندن 

 Mehdi_Khoshalمهدی خوشحال، ایران فانوس، سی ام سپتامبر ۲۰۱۸:… با میلیاردها دلار پول خون و نان حرام و رهبری مفقود و بی خاصیت و رهبرانی شکست خورده و نیروهایی زهوار در رفته و روحیه باخته و اربابانی مشکوک و پیمانشکن و سیل انبوهی از مسایل و مشکلات گریبانگیر، آن هم در زمانه ای بیرحم که زمان و مکان دشمن است و هر گاه که ارباب میل مذاکره کند، دل در سینه شان باقی نمی ماند … 

تروریسم را محکوم می کنیم. حامیان تروریسم را هم محکوم کنیم (دو مطلب بیاد قربانیان بارسلون)ا

لینک به منبع

داستان سوختن و سوزاندن

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۳۰٫۰۹٫۲۰۱۸

بیست و هفت سال قبل، یکی از شب های سوت و کور، شب های سرد و سیاه کویر، زنی آتش به دلم افکند. با این وجود، هنوز آن داستان سوختن را از یاد نبردم تا این سخن را مجدداً با آتش افروزان در کویر، در میان بگذارم و بگویم که با آتش بازی کردن، عاقبت خوشی ندارد و  چه بسا این که شما زودتر از حریف دل سوخته، بسوزید که سوختید.

زمستان سال ۱۳۷۰ بود. مجاهدین پس از انقلاب ایدئولوژیک سال ۱۳۶۸ و استمرار آن که قریب به ۹۰% اعضاء را تحمقیق و فریفته و با وعده و وعیدهای پوشالی سر کار گذاشته بودند و رهبران سازمان در اوج قدرت و مکنت و حمایت و ثروت، به سر می بردند و نفس کش که چه عرض کنم نفس نکش ها را هم به چالش فرا می خواندند و رهبری سازمان همچون دیو مست ز خون قربانیان، تنوره می کشید و غره از پیروزی جهل و خرافه بر عقل و مبارزه، بود و می رفت تا با حرمسرای نوین اش مبارزات خلق ها را تحقیر و لوث کرده و همه را به لوث حرمسرای آلوده به گناهش، بیالوید و از هیچکس هیچ چیز باقی نگذارد و تنها زور و دجالیت و فریب، میدان دار باشد، حرمسرایی که مانند همه راه های بسته، بدون قربانی باز نمی شد.

در این حین، دو زن صیغه ای رهبر و مقبول انقلاب جهل و تباهی، مسئول برخورد با من بودند که یکی از آنان، نیکو و دیگری فرشته نام داشت. منظورم از زنان صیغه ای، توهین به زن نیست بلکه تمسخر جهل و فریب است که قرار بود با این گونه زنان حرم، بر مبارزه و مقاومت انسانی، پیروز گردد.

یکی از آن شب های بی رمق صحرا، فرشته به نیابت از  فرمانده ارکان که نیکو نام داشت از آسایشگاه صدایم زد تا به محل کارش که در ارکان قرارگاه قرار داشت بروم تا او در مورد انقلاب ایدئولوژیک و عدم مقبولیت در آن انقلاب، عتاب و خطابم قرار دهد. ساعت از نصفه شب گذشته بود و خسته و کوفته بودم بس که کار کرده و در عوض حقارت و شماتت شنیده بودم. دعوا بر سر این بود که همه از برکات انقلاب مریم، به درجات رفیع و توانمندی ده به توان بیست و هفت، رسیدند و تنها من ناتوان و شکست خورده ام. اشک از چشمانم سرازیر بود ولی انگار آن زن بدش نمی آمد مردی را به زانو در آورده و اشکش را در آورده باشد. پس از انبوه حقارت و ملامت، سکوتی مابین ما حاکم شد و سپس آن زن رو به من کرد و گفت، برادر مهدی! تو روزی که وارد سازمان شدی با چه کسانی همدوره بودی، یادت میاد؟ کمی فکر کردم ولی از میان ۱۰۰ تن از هم دوره ای ها کسی یادم نمی آمد. آن زن صبر کرد تا فکر کنم و یادم بیاید. پس از اندکی تفکر، بالاخره یادم آمد و گفتم، با این احمد فروغی هم دوره بودم. همین که فرشته اسم احمد را شنید، تبسم رضایتمندانه ای کرد و با تمسخر ادامه داد، خوب، احمد فروغی حالا کجاست؟ سرم را پایین انداختم و از شرم حرفی نزدم. او مجدداً ادامه داد، بگو ببینم احمد فروغی حالا کجاست، ها؟ از آنجا که می دانستم احمد فروغی کجاست، سازمان او را حسابی پمپاژ کرده و یک زن از رده بالا و یک کیلو رده داده و در ناز و نعمت به سر می برد و مثل من زار و پریشان نبود، همچنان به سکوتم ادامه دادم ولی فرشته که آتو دستش آمده بود ول کن معامله نبود تا این که بالاخره عصبانی شدم و برای اولین بار رو به نماینده رهبری سازمان، با اعتراض گفتم، ولی من برای رده اینجا نیامدم، من برای مبارزه آمدم!

فرشته با شنیدن این جملاتم  که من برای مبارزه اینجا آمدم، صورتش سرخ شد و تا بن استخوان سوخت و همه چیز را بهم زد و من نیز نفس راحتی کشیدم چون می دانستم بهتر از این نمی توانستم آتش درونم را بیرون بریزم. به خاطر همین گفتار و همین روحیه، آن ها نیز بیکار ننشسته و هر آنچه داشت و نداشتم را از من گرفتند اما متقابلا در خفاء و خلوتم، مصمم و امیدوار بودم به این که در جنگ نابرابر یاس و داس، این داس غره و حریص است که النهایه بازی را خواهد باخت.

سال ها گذشت. سال هایی بس طولانی و دراز، سال هایی که شب و روزش بدون مبارزه و تلاش نگذشت تا این که رسیدیم به روزی که امروز است. روزی که من هنوز هستم و اتفاقاً در جایی که باید باشم، اما آنان که در عرش بودند و قرار بود بالاتر بروند، به فرش رسیدند. منظورم از نقل این داستان، تلافی جویی نیست بلکه یادآوری حقایقی است از آنچه که در مرور زمان طبیعت و کیهان تلاش می کنند تا ثابت کنند و یا به عبارتی دیگر، جوجه را اول پاییز می شمارند و این پاییز است که فصل درو کردن است.

با میلیاردها دلار پول خون و نان حرام و رهبری مفقود و بی خاصیت و رهبرانی شکست خورده و نیروهایی زهوار در رفته و روحیه باخته و اربابانی مشکوک و پیمانشکن و سیل انبوهی از مسایل و مشکلات گریبانگیر، آن هم در زمانه ای بیرحم که زمان و مکان دشمن است و هر گاه که ارباب میل مذاکره کند، دل در سینه شان باقی نمی ماند که آیا در آن مذاکره، چه با حکومت و یا با اپوزسیون، اولین و آخرین قربانی، مرغان عزا و عروسی خواهند بود.

این عاقبت جور و جفا، پیمانشکنی، ناشکری و پشت پا زدن به اقبال و موهبت های بیشماری است که از جانب مردم دریافت کردند، اما با روحیه طلبکاری، ناشکری کرده و چیزی پس ندادند بلکه به زعم و نیت و آرزو و آمال خود همه را پس از استفاده به فضولات خود بدل کردند اما هیهات که ندانستند، حتی در عالم خودشان، ندانستند که یک فضله موش هم یک آش بزرگ را آلوده و تباه می کند. وقتی می گویم، جهل و تباهی، یعنی این که جهل آنان را تباه کرد. این جهل شان بود که آنان را تباه کرد و بیرون، بهانه است. آنچه که آنان را به این روز سیاه نشاند و به روز سیاهتر هم خواهد نشاند، لاجرم از دل سیاه شان نشئت می گیرد و دشمن، بهانه است.

آنان در کشور آلبانی که هزاران کیلومتر از ایران فاصله دارد، همچون طعمه ای را می مانند که در باتلاق گیر کرده و از ترس سر رسیدن شغالان، زوزه سر می دهند اما این بار شغالانی که بخواهند جان طعمه در گل مانده را بدرند، چون خاصیت دیگری ندارند و تاریخ مصرف شان گذشته است، شغالانی از نوع ارباب هستند که هر گاه بوی کباب به مشام شان برسد، ابتدا، طعمه در گل فرومانده شان را که نیم قرن خود از مردم قربانی گرفته بودند، را قربانی خواهند کرد. با این وجود اما، ما هنوز هستیم و همواره در دل تاریخ به عنوان نیرویی ضد تروریسم، باقی خواهیم ماند.

„پایان“

*** 

عربستان سعودی مجاهدین خلق فرقه رجوی توی تروریسمافشای کمک مالی هنگفت عربستان به گروهک تروریستی منافقین (مجاهدین خلق، فرقه رجوی)ا

تروریسم مجاهدین خلق فرقه رجوی در تهرانحملات تروریستی داعش در تهران و سکوت مجاهدین خلق در فرانسه

از قلاده های طلائی صدام تا قلاده های چرمی تل آویو

از کمین مجاهدین سر کوچه ها برای کشتار مستشاران امریکائی تا گماشتگی برای جنگ طلبان امریکائی

تروریسم در تهران مجاهدین خلق داعش عربستان سعودیIran: MKO, Saudi behind terror attacks – Saudi Minister Refuses to Condemn Tehran Shootings

ISIS ISIL Mojahedin Khalq Rajavi cult FlaqsAlbania’s destabilization? You have forgotten hundreds of Mojahedin!

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=33148

جهان به کدام سو می رود 

 Mehdi_Khoshalمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و سوم اوت ۲۰۱۸:…  سه مورد داستان تاسف انگیزی که شرح می دهم، از فیلم های هالیوودی آمریکا برداشت نکرده ام بلکه هر سه مورد طی یک ماه اخیر در آلبانی و آلمان و آمریکا، اتفاق افتاده اند و در هر سه مورد ظاهراً تروریست ها پیروز شده اند. آن هم زمانی و مکانی که شعار مبارزه علیه تروریسم، گوش فلک را کر کرده است. مورد اول … 

Perse e rrahen moxhahedinet iraniane Mostafa Mohammedin.تروریسم افسارگسیخته را محکوم می کنیم

لینک به منبع

جهان به کدام سو می رود

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۲۳٫۰۸٫۲۰۱۸

سه مورد داستان تاسف انگیزی که شرح می دهم، از فیلم های هالیوودی آمریکا برداشت نکرده ام بلکه هر سه مورد طی یک ماه اخیر در آلبانی و آلمان و آمریکا، اتفاق افتاده اند و در هر سه مورد ظاهراً تروریست ها پیروز شده اند. آن هم زمانی و مکانی که شعار مبارزه علیه تروریسم، گوش فلک را کر کرده است.

مورد اول، داستان سفر طول و دراز مصطفی محمدی و همسرش محبوبه، از کشور کانادا به آلبانی است که این دو تنها به دنبال دیدار و ملاقات دخترشان سمیه محمدی که سالهاست در یکی از کمپ های مجاهدین خلق اسیر است راهی سفر به آلبانی شده اند و به جای دیدار و ملاقات دخترشان، مورد حملات تروریستی ناجوانمردانه و جنایتکارانه مجاهدین خلق قرار گرفتند.

مورد دوم، اشواق، دختر ایزدی، سه ماه در عراق در دست ربایندگان داعشی اسیر بود. او پس از فرار، به آلمان پناهنده شد. اما ناگهان در آلمان با شکنجه‌گر داعشی خود به نام ابوهمام، روبه ‌‌رو شد که او نیز به عنوان پناهجو، از حمایت دولت این کشور برخوردار است.

داستان زندگی اشواق، دختر ایزدی پناهنده به آلمان، چون سناریوی فیلم هاست. این دختر که سه ماه اسیر جریان تروریستی „دولت اسلامی“ بود، در سال ۲۰۱۵ به آلمان پناهنده شد و در اردوگاهی در نزدیکی شهر اشتوتگارت به سر برد.

اشواق در سال ۲۰۱۴ میلادی ۱۴ ساله بود که اسلام‌گرایان افراطی داعش به کوه‌های سنجار، محل زندگی اقلیت ایزدی‌ها، حمله کردند.

تروریست‌های „دولت اسلامی“ صدها دختر ایزدی را ربودند و اشواق در میان ربوده شدگان بود. این دختران در میدان‌های شهر موصل به مثابه حیوانات اهلی به قیمتی حدود ۱۰۰ دلار فروخته ‌شدند. اشواق سه ماه اسیر داعشی‌ها بود. او را اذیت و آزار کردند و مورد تجاوز قرار دادند.

اشواق می ‌گوید، در ماه فوریه سال جاری میلادی در نزدیکی خانه محل زندگی‌اش با ابوهمام، خریدار و شکنجه‌گرش، روبه ‌‌رو شده است. اشواق می‌گوید ابوهمام هم به عنوان پناهجو در آلمان زندگی می‌کند.

ابوهمام، سر صحبت را با او باز کرده و او را تهدید کرده بود. اشواق می‌گوید، همین که چهره ابوهمام را دیدم خشک‌ام زد. او مطمئنا ابوهمام بود، با آن ریش زشت و ترسناک و آن چهره زشت‌اش. زبانم بند آمد وقتی از من به زبان آلمانی پرسید که آیا من اشواق هستم.

اشواق پنج روز بعد از روبه‌‌رو شدن با ابوهمام، موضوع را به اطلاع پلیس آلمان رساند. دادستانی فدرال آلمان در جواب روزنامه آلمانی „فرانکفورتر آلگماینه“ تایید کرده است که اشواق موضوع را با پلیس در میان گذاشته است. پلیس اما اعلام کرده که فردی با خصوصیات شرح داده شده از سوی اشواق را نیافته است. اشواق اکنون در آلمان زندگی نمی‌کند. او و خانواده‌اش به عراق بازگشته‌اند.

https://www.dw.com/fa-ir/germany/a-45123103

مورد سوم، در آمریکا که ظاهراً مهد مبارزه علیه تروریسم است اتفاق افتاده است. نخستین جلسه دادگاه مجید قربانی، شهروند ۵۹ ساله ایرانی به جرم جاسوسی برای جمهوری اسلامی ایران در شهر واشنگتن برگزار شد. در این جلسه، قاضی درخواست آزادی موقت متهم را رد کرد و دادستان برای وی درخواست ۷۵ سال زندان کرده است.

وزارت دادگستری ایالات متحده دوشنبه ۲۹ مرداد اعلام کرد «احمدرضا محمدی دوستدار» ۳۸ ساله، آمریکایی ایرانی تبار و مجید قربانی شهروند ۵۹ ساله ایرانی مقیم کالیفرنیا، بازداشت و در دادخواست صادره به فعالیت برای ایران متهم شدند.

آقای دوستدار، قرار است در شیکاگو تفهیم اتهام شود اما جلسه تفهیم اتهام مجید قربانی، در شهر واشنگتن برگزار شد.

هفتاد و پنج سال زندان، برای تعدادی عکس از تروریست ها، که آن عکس ها در سایت های مجاهدین خلق به وفور یافت می شوند، در حالی صورت می گیرد که تا کنون هیچ کس از صاحبان آن عکس ها، نپرسید که شما قبل از سفر و اقامت در آمریکا، در کشور خود و سایر کشورها چه تعدادی از انسان های بی گناه را، کشته اید و یا در چه موارد جرم و جنایت و زندان و شکنجه و جاسوسی و مزدوری که همه می بایست جرم و جنایت شناخته شوند، شرکت داشته ای؟

https://news.gooya.com/2018/08/—۱۳۵٫php

هر سه موردی که در بالا آورده شد و در حمایت اکید از تروریسم است، با فرافکنی وقیحانه، مبارزه علیه تروریسم خوانده می شوند! به راستی، با این رسم و رسوم قانونگذاران، جهان ما به کدام سو می رود

پایان
*** 

Amir_S_Nasimeh_N_MEK_Terrorist_Maryam_Rajaviمی توانستم ولی نکردم

Lindsey_Hilsum_Attacked_By_MEK_Maryam_Rajavi_Cult_In_AlbaniaMEK members residing in Albania hit British journalist, local media reports (Mojahedin Khalq, Maryam Rajavi Cult, NCRI …)

Albania: MEK rebrands by assassinating unwanted members

مریم رجوی مسعود رجوی سازمان مجاهدین خلق ایران تروریسم صدام حسین وطن فروشی Albanians angry that America dumps its terrorists on them (Mojahedin Khalq, MEK, ISIS, … )

مصطفی محمدی محبوبه محمدی تیرانا آلبانی Exclusive / Mojahed’s parents say: We are not agents, our daughter was kidnapped by Mojahedin Khalq (MEK, MKO, Rajavi cult, NCRI …)

Somayeh Mohammadi, muxhahedinia 38-vjeçare që akuzon babain si agjent i qeverisë iranianeIranian Mojahedin’s Accusations, Parents’ letter to Xhafaj: The girl is held hostage by Mojahedin 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32883

جنگ فروغ جاویدان، بعد از سی سال

Mehdi_Khoshalمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و پنجم ژوئیه ۲۰۱۸:… تهاجم ضرب الاجل ما با یقین به پیروزی، به دستور مسعود رجوی که خود در پشت جبهه مستقر بود آغاز شد. مسیر پیشروی ما تا حوالی کرند، دست نیروهای عراقی آزاد شده بود. نیروهای ما جملگی در یک ستون به درازای ۱۰ کیلومتر ـ شبیه پیک نیک ـ حرکت می کردیم. از عصر روز دوشنبه درگیری ها در مسیر راه … 

مهدی خوشحال بغدادگمشدگان آرمان فریب

لینک به منبع

جنگ فروغ جاویدان، بعد از سی سال

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۲۵٫۰۷٫۲۰۱۸

مهدی خوشحالبشر هر چه که پیش می رود و پیشرفت می کند و به علوم مختلف آگاه تر می شود،  جنگ و بیماری و مصیبت ها نیز طبعاً کمتر می شوند. جنگ در طول تاریخ زیاد اتفاق افتاده و پدیده میمونی نیست چونکه ضایعات و تلفات هنگفت مادی و معنوی به دنبال دارد. از آنجا که در اواخر قرن بیستم و از نزدیک، جنگ ایران و عراق، را شاهد بودم و همچنین زایده جنگ ایران و عراق، جنگ های تروریستی مجاهدین خلق را نیز از نزدیک شاهد بودم و به میزان تبعات و ضایعات ادامه دار این گونه جنگ ها اشراف دارم و خود و خانواده ام نیز از قربانیان جنگ و تروریسم هستیم، هر گاه که صدای پای جنگ را از راه دور و نزدیک می شنوم، مروری به گذشته و یاد یکی از جنگ های داخلی ایرانیان می کنم که هنوز هم بسیاری از تبعات جنگ، کار می کنند و برای اذهان قدیمی و جنگ طلب، کاربرد دارند. به هر حال، جنگ نیز مانند بسیاری از پدیده ها، سود و زیان خود را دارد که در این رابطه سودش به جیب اربابان جنگ و زرادخانه ها و جارچیان و لابی های جنگ طلب، و زیانش نیز نصیب قشرهای پایین جامعه می شود. در همین رابطه سری زدم به اواخر جنگ ایران و عراق و ادامه آن جنگ که فروغ جاویدان/ مرصاد، نام داشت. متن زیر را از کتاب „در دام عنکبوت“ و با تصحیحات اندکی، برداشت کردم. این کتاب در سال ۱۳۸۰ شمسی در آلمان توسط انتشارات نیما و در سال ۱۳۸۱ در هلند به چاپ رسید و به تجارب و خاطراتم در فرقه مجاهدین بر می گردد.

از سه پیشگفتار این کتاب، یکی به قلم فرزانه و دلسوخته بزرگ زنده یاد هادی شمس حائری، است که او در ابتدای کتاب می نویسد، „کتابی که در پیش روی شما است، تنها حاصل تجربه شکست خورده شخص نویسنده نیست بلکه حاصل تجارب خیل عظیمی از جوانان دهه های ۴۰ و ۵۰ شمسی تا مقطع تحریر کتاب „در دام عنکبوت“ است. شاید این تجربه و تلاش باز هم سال های طولانی همچنان ادامه یابد، تا آن که بالاخره آزادی به سر منزل مقصود برسد و فراز دیگری از تاریخ بشر آغاز گردد“.

با این وصف، کتاب، را به گل هایی که از شاخساران زندگی به دست بادهای خزان جدا و پرپر گشته اند تقدیم کردم که عطر و یاد گل ها در دفتر ایام زنده و جاویدان باد.

آتش بس جنگ ایران ـ عراق

      در ۲۷ تیرماه سال ۱۳۶۷،  حکومت اسلامی ایران  قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را بطور یکجانبه و تحمیلی پذیرفت، اما طرف عراقی در نقطه قوت با لجاجت و سرسختی تا ۲۷ مرداد ماه از پذیرفتن آتش بس، امتناع ورزید. سال ۱۳۶۷، سال جنگ های شدید و تعیین کننده عراق و ارتش آزادیبخش، علیه ایران بود. بویژه اینکه  بنا براطلاعات خریداری شده از آمریکا، عراق می دانست جزیره „فاو“ تحت تصرف ایران، پشت جبهه و نیروهای کمکی ندارد و اقدامات کمک رسانی و لجستیک به آن جزیره به سهولت انجام نمی گیرد. لازم  بذکر است که جزیره استراتژیک „فاو“ در بهمن ماه سال ۱۳۶۴ در اوج قدرت قوای ایرانی، از چنگ عراقی ها گرفته شد. بنا بر اهمیت و استراتژیک آن منطقه که ایران می توانست خطر جدی برای شهر شیعه نشین بصره باشد، عراقی ها دو سال تمام آنجا را زیر نظر داشتند. بالاخره زمانیکه نیروهای ایرانی در جبهه شمال بسر می بردند، نیروی دریایی ایران درگیر زد و خورد با رزمناوهای آمریکایی بودند، روز ۲۹ فروردین سال ۱۳۶۷ عراقی ها، حمله برای  باز پس گیری „فاو“ را آغاز کرده و توانستند مدت ۳۶ ساعت با حداقل تلفات، یعنی ۲۵۰ اسیر از نیروهای جمهوری اسلامی، شبه جزیره „فاو“ را باز پس گیرند.

      باز پس گیری جزیره „فاو“ توسط نیروهای عراقی، نقطه عطف و چرخش جنگ ایران و عراق، بشمارمی رفت. در آن  نقطه تعادل قوای طرفین درگیر،عوض شد و کفه  ترازوی جنگ به نفع عراق سنگین تر. ضعف و فروپاشی در همه جوانب، جبهه نیروهای ایرانی را فرا گرفته بود. عراقی ها از آن  فرصت ذینفع استفاده کرده و در نیمه خرداد ماه دوباره شلمچه را از دست نیروهای ایرانی، گرفتند و در سلسله جنگ های پیروزمند خود  به  وجد آمده و برای سومین بار در ۴ تیرماه جزایرمجنون را از قوای ایرانی باز پس گرفتند که  فقط در آن عملیات ۱۷هزار اسیرایرانی به چنگ آوردند.

در این هنگام بود که سران جمهوری اسلامی ندای صلح طلبی سردادند ولی صدام حسین غره تر شد و تهاجمات خود را به طرف غرب و شمال هم رسانید. یعنی در غرب به دهلران و بالاتر؛ از نقطه مرزی سرپل ذهاب، گذشت و تا نزدیک شهرکرند، پیش رفتند. در شمال نیز پس از تصرف شهر پنجوین، ۱۲ کیلومتر بدون درگیری به سمت شهر مریوان جلو رفتند. در مرز ۱۲۰۰ کیلومتر جبهه، هرکدام از سپاه  هفتگانه عراقی قادر شدند دست به عملیات های پیشروی برای دست یازیدن به خاک و اسیر، که  بعضاً در نقاطی بدون درگیری و تلفات توانستند ۱۰ کیلومتر وارد خاک ایران شوند.

خالی شدن خزانه مملکت جهت خریدن سلاح از زرادخانه های غربی و شرقی، تبلیغات غربی  و عربی و اپوزوسیون ایرانی خارج از کشور علیه جمهوری اسلامی، تحریمات وسیع نظامی، اقتصادی، سیاسی و نفتی ممالک غربی علیه رژیم ایران، کمکهای نظامی، اقتصادی، سیاسی و اطلاعاتی دولت های غربی و عربی به عراق، فشار اپوزسیون مسلح ایرانی مستقر در خاک عراق، نارضایتی عمومی مردم ایران علیه جنگ، سرانجام کار خود را کرد. آیت الله خمینی، برای نجات نظام و کنترل مجدد اوضاع، وارد شد و با ادای جملات: „من زهرخوردم، آبرویم را با خدا معامله کردم“،  آتش بس را پذیرفت و جنگ ۸ ساله ایران و عراق که فقط در طرف ایران صدها هزار تن کشته و مجروح، صدها هزار تن معلول و میلیون آواره داخل و خارج کشور و بی خانمان و بی سرپرست و بیکار، همراه با ۱۰۰۰ میلیارد دلار خسارت اقتصادی بر جای گذاشت، تحت پوشش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت، پایان یافت.

عملیات آماده سازی فروغ جاویدان

      هنوز مصائـب و مشکلات و ریخت و پاش های عملیات چلچراغ ۲۹ خرداد، به سرانجام نرسیده و سازمان، آماده سازماندهی و آماده سازی های جنگ بعدی نشده بود که خبر مرموز آتش بس جنگ ایران و عراق را در ۲۷ تیرماه دریافت کردیم، آنهم بر اساس قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت که در همه مواد ده گانه آن، بویژه ماده ۸، افزایش و ثبات و امنیت طرفین درگیر، گوشزد می شد. ماده ۳ نیز، آزاد سازی اسرای جنگ ایران و عراق بود. یعنی نیمی از نیروهای ما براساس ماده ۳، از دست می رفتند. آتش بس، همان بود، بر باد رفتن همه آرزوهایی که مسعود رجوی از ۳۰ خردادماه سال ۱۳۶۶ به همت صدام حسین، بنا و شالوده ارتش آزادیبخش را نهاده بود.

      مقارن همان ایام، مسعود رجوی و صدام حسین، آخرین اقبال و اقدام  ماجراجویانه خود را به منصه آزمایش گذاشتند شاید که عراق پس از آن بتواند فارغ از شر دشمن شرقی، بدون کابوس سرکند و از حکومت جدید ایران مطالبات خود را وصول نماید. یک هفته بیشتر فرصت نبود، طی همان مدت می بایست همه ی عملیات آماده سازی جنگ انجام می گرفت. سلاح، مهمات، سوخت، پشتیبانی، تدارکات، سازماندهی جدید، آموزش، ازدواج های مصلحتی، فراخوان برای نیروهای هوادار در خارج کشور جهت اعزام به عراق، سازماندهی و بکارگرفتن اسرای جنگی؛  که آنان می پنداشتند ارتش آزادیبخش مترصد تصرف تهران است و آنها در راستای آزادی خودشان، ناگزیر به شرکت در جنگ بودند.

      در ۱ مردادماه سال ۱۳۶۷، آخرین نشست پر حرارت توجیهی، بر پا شد. همه نیروها در آن شرکت داشتند. مسعود رجوی خود خرسند و مغرور، همه نقشه های راه را، تا رسیدن به تهران توجیه، و مأموریت لشگرها را توضیح می داد. او در توجیه نابرابر قوا گفت: „همین اقدام  ما سبب خواهد شد  تا  همه ی مردمی که سمپات و هوادار ما هستند، از پشت پنجره ها به خیابان ها بریزند“.

در آن هنکّام یک زن رزمنده جدیدالورود بلند شد و گفت: „من تازه از ایران  برگشتم، درصد زیادی از مردم طرفدار ما نیستند“.

مسعود  رجوی، جهت رد گفته آن زن ادامه داد: „توده ها تعادل قوایی می اندیشند، آن ها پشت پنجره ها صحنه جنگ را زیر نظر خواهند داشت، با ورود و شلیک تانک های ما در خیابان، خیل عظیم توده ها به نفع ما به خیابان ها خواهند ریخت و نیروهای رژیم در تلاشی کامل بسرمی برند، ما موانع جدی تا رسیدن به تهران بر سر راه  نداریم، اما باید هر مجاهد با چنگ و دندان  بجنگد…“.  او حتی در این رابطه محل اقامت خود را پس از پیروزی، در تهران مشخص کرد.  سپس مهدی افتخاری که فرمانده یکی از محورها احتمالاً محور ۹ بود، در جهت توجیه حرف های مسعود رجوی و نشان دادن اوج  تزلزل و بی ثباتی رژیم، به ما روحیه داد و گفت: „شالوده و نظام ارتش و سپاه رژیم از هم گسست  و در جنگ صدمه جدی دیده اند“.

مهدی افتخاری سپس آمار سلاح های ارتش ایران را برآورد کرد و گفت: „رژیم در حال حاضر ۵۰ فروند تانک و ۱۲ فروند هواپیمای از رده خارج شده دارد که بسختی می تواند از آن ها استفاده کند“.

عملیات فروغ جاویدان

     در آخرین روزی که آیت الله خمینی آتش بس را پذیرفت، ولی صدام حسین از آن فرصت طلایی چند روزه استفاده کرد تا در قرارداد صلح دست بالاتر داشته باشد، او پس از پیشروی نظامی درغرب ایران ـ پاکسازی منطقه قصرشیرین و سرپل ذهاب ـ تهاجم سنگینتری برای انحراف، به جنوب کشور ایران کرد تا بتواند نیروهای رژیم  را به آن سمت گسیل داشته و جبهه غرب خالی از نیرو باقی بماند و راه برای ورود ما باز و موانع تا حدودی برداشته شود.

      عملیات „فروغ جاویدان“ روز ۳ مرداد، از ساعت ۳۰/۳ بعد از ظهر روز دوشنبه در یک هوای داغ تابستانی از محور مرزی سرپل ذهاب آغاز شد. نیروهای ما به استعداد ۷۰۰۰ تن که فقط ۲۰۰۰ تن نیروهای اصلی و بقیه اسیران جنگی و افرادی که از ممالک غربی جمع آوری، و بسرعت در خاک عراق جهت عملیات سرنگونی سرازیر شده بودند. مجموعاً بالغ  بر ۶۰۰ دستگاه خودروی نظامی داشتیم، در هر خودرو مقادیر زیادی سلاح سبک و نیمه سنگین ، و مهمات برای استفاده کار گذاشته بودیم. روز دوشنبه که در منطقه خانقین اطراق داشتیم، هنگام عزیمت، پیرزن فرتوتی را دیدم، او نمی توانست کلمن آب را داخل „آیفا“ قرار دهد، به او کمک کردم  و پیرزن خوشنود شد.

     تهاجم ضرب الاجل ما با یقین به پیروزی، به دستور مسعود رجوی که خود در پشت جبهه مستقر بود آغاز شد. مسیر پیشروی ما تا حوالی کرند، دست نیروهای عراقی آزاد شده بود. نیروهای ما جملگی در یک ستون به درازای ۱۰ کیلومتر ـ شبیه پیک نیک ـ  حرکت می کردیم. از عصر روز دوشنبه درگیری ها در مسیر راه در چند کیلومتری  شهرک کرند با نیروهای جلودار ما آغاز شد. پرسنل نظامی ایرانی  که در حین درگیری کشته می شدند، معمولا‏ً در اطراف جاده به پشت یا به پهلو افتاده بودند. ما پس از آزادسازی کرند و اسلام آباد با  درگیری های محدود، یگان هایی را برای حفاظت و نگهداری از آن مناطق آزاد شده باقی داشتیم و با الباقی نیروها سوی هدف های غایت پیش رفتیم. نیروهای جلودار، پس ازعبور از گردنه حسن آباد و ماهیدشت، در مصب تنگه چهارزبر گرفتار کمین  شدند  و ستون نظامی ما در سراسر ۴ کیلومتر ماهیدشت، زیر آتشبارهای سنگین و بمب هواپیماهای ایرانی، شیرازه آرایش خود را از دست دادند. در آن جنگ نابرابر، با همه محاسبات غلط نظامی به ۷۲ ساعت تا عصر پنجشنبه طول کشید. در آن چند روز براثر گرسنگی و نابسامانی، نیروهای ما از هم گسیخته، رژیم ایران بر همه مناطق نظامی مسلط شد و با استفاده از بنیه ضعیف پشتیبانی، نظامی، نیرویی، لجستیک، تدارکات، بهداری و بویژه فرماندهی ما، و با کمک گرفتن از نیروهای هوایی خود توانست در همه مسیر، ما را زمینگیر و قفل نماید. سپس با وارد کردن نیروهای تازه نفس و هلی برد آنان در نقاطی از مسیر و پشت خطوط مواصلاتی ما کمین گذاشته و راه بازگشت را نیز بر ما سد نمودند تا یگان های ما در کلیت از هم  پاشیده شدند. در آن لحظات حساس و پایانی که ما یارای مقاومت و پیشروی نداشتیم، مسعود رجوی، از پشت جبهه دستورعقب نشینی را صادر کرد.

   شرح خاطرات آن جنگ، نقطه به نقطه و آوردن ریز رویدادها و صحنه های جگرخراش جنگ، درحوصله این کتاب نمی گنجد و خود نوشتار جدایی را می طلبد ولی چند نکته را از دفترخاطراتم انتخاب می کنم.

 از اولین شب عملیات که نیروهای ما در دشت ماهیدشت و گردنه حسن آباد گیر کردند و شیرازه نیروها و سازماندهی از هم پاشید، ما که بخشی از نیروهای محور ۹ و تحت امر مهدی افتخاری فرمانده محور، سازمان یافته بودیم، پس از آن، دارای نظم و فرماندهی نبوده و هر فرد به تنهایی و یا با افراد و گروهی که به آن می رسید همکاری می کرد و همه ی ساز و کارها به هم ریخته بود. در همین بی نظمی و ریخت و پاش و تکاپوی انفرادی در جنگ بود که طی ساعت ها پیشروی بالاخره غروب چهارشنبه در پایین یال سمت راست چهارزبر پس از رفع خستگی با همرزم دیگری آرام آرام  صخره ها را  بالا کشیدیم. حداقل دو روز غذایی نخورده، کوفته و متلاشی  و هاج و واج بودیم. در حین بالا رفتن از یال کوه، یک بسیجی را دیدم  او برای انتقال مهمات به ما کمک می کرد، بیشتر جویا شدم  و از نفرات دیگرسئـوال کردم آیا او بما پیوسته است؟ جواب دادند، او اسیر است و قرار است در انتقال مهمات به بالای یال به ما کمک کند، در خاتمه آزاد خواهد شد. بالای یال که رسیدم بیشتر از ۱۰ نفر افراد زنده  و در حال مقاومت باقی نبودند. لازم به ذکراست نقطه اوج جنگ همان فتح  یال ها بود، نقطه شکست و عقب نشینی نیز از همان یال ها شروع شد. اولین صحنه ای که در آنجا ذهن و حواسم را بخود مشغول کرد، جسد زن جوانی بود. او در لابلای صخره های سخت و محیط مخوف آن  قله، آرام و خوشنود بر زمین افتاده بود. او سلاحش را همچنان در آغوش داشت و قطار خشاب ها به کمرش بسته بودند. آن زن جوان که ظاهراً ۲۰ ساله به  نظر می رسید، گویا در جنگی کاملاً  نابرابر و تن به تن، اولین فاتحین آن  قله بود. شاید امروز بخاطر سختی و وحشی بودن آن مناطق، یک مرد شکارچی  با ابزار شکارجرئـت رفتن به آن یال ها را نداشته باشد.

 نیروهای جمهوری اسلامی از سمت راست به ما نزدیک می شدند و فریادهای “ الله واکبر“ سر می دادند. با دوست جوانی که از پایین یال همراهم بود، پشت صخره ای سنگر گرفتیم تا مورد  اصابت ترکش خمپاره ۶۰ بسیجی ها  قرار نگیریم. تاریکی آرام آرام بر یال های کوه نشست، اما غرش و سفیر گلوله ها همچنان به گوش می رسید. آنچه که وحشت جنگ و شبانه را افزون می کرد، فریادهای اطراف و دورتر بود. آنها بجز خمپاره های سبکی که به همراه داشتند، فریادهای “ الله واکبر“ را فراموش نمی کردند.

      در همان گیر و دار که از دو سو مواظب بودیم، ناگهان یک گلوله RPG از یال روبرو سمت ما شلیک شد و در فاصله چند متری ما منفجر شد. هر دوی  ما مورد اصابت ترکش قرارگرفتیم، و ضمناً بر اثرموج گرفتگی گیج و منگ بودیم. نفر همراهم  بر اثر موج گرفتگی هذیان می گفت و سرودهای هیجان انگیز سازمانی را با آواز بلند می خواند. پس از مدتی درازکشیدن روی سنگ ها، وقتی که از دوا و دکتر و امداد خبری نبود، به سختی و با کمک هم به طرف پایین کوه سرازیر شدیم.

ساعت ۴ صبح پنجشنبه به ارتفاعات گردنه حسن آباد رسیدم. آنجا بدلیل داشتن نقاط کور وآتشباری کمتر، مرکز تجمع نیروهای ما بود. قرار شد همراه با کاروانی، مجروحین نیز برای درمان به اسلام آباد بروند. حدود ۲۵ نفر داخل „آیفا“ و تنگ هم افتاده بودیم، از همه لب ها و سینه ها ناله و ضجه بگوش می رسید. ستون خودروها هنوز حرکت نکرده بود که از سمت چپ یال، غرش گلوله RPG بگوش رسید و دفعتاً به یکی ازخودروها اصابت کرد. مجروحین داخل خودروها سریعاً خود را به بیرون پرت کردند، علیرغم این که اکثراً زخم شدید داشتند، ولی ناچار شدیم با چنگ و ناخن، صخره های یال سمت راست را صعود کنیم.

حوالی ظهر دوباره به همان گردنه حسن آباد رسیدم. مجروحینی که زخم شدید داشتند، کنار جدول افتاده بودند. دکترصالح، دولا دولا، بالای سر مجروحین می رسید و آن ها را معاینه می کرد تا بداند کسی زنده است یا نه؟ بعضی ها فقط می توانستند نفس بکشند. شاید در دل دعا کرده و امید داشتند  تا مثل همیشه دست توانمند و بن بست شکن رهبری آنجا هم بتواند سد تنگه چهارزبر را شکسته و دروازه های تهران را بگشاید. ولی رهبری صحنه جنگ را از فاصله بسیار دور و از داخل خاک عراق فرماندهی می کرد.

دلسوزترین وغم انگیزترین صحنه ای که در آن  نقطه دیدم و بیادم مانده، صحنه درد و سوز و ضخم  و خون و مرگ برآمده از جنگ نبود، بلکه درد و حزن عاشقانه ای بود.

در گوشه جاده و زیر صخره ها، دختری حدوداً ۱۸ ساله، مجروح و بی رمق افتاده بود. او فقط می توانست با لب های تب دار و ترکیده اش آرام و خفیف، آآه  و آآ ب را تکلم کند. جوانی که سخت مراقب آن دختر بود و از هرحیث او را تیمار و لب های خشکش را با آب شور قمقمه خود خیس می کرد، آن جوان شاید ۲۵ ساله بود. وقتی که کّاهاً فارغ از انفجارات و زمینگیرشدن، نزدیکتر آن دو را می پاییدم، می توانستم حلقات اشکی را که در چشمان آن جوان جمع می شد را ببینم و می توانستم بفهمم که او مصمم است با هر فداکاری و جانفشانی، آن دختر را از مرگ نجات دهد. اما صحنه جنگ بیرحم  و شدید بود، از هرسو در محاصره بودیم. گلوله های کاتیوشا در اطراف ما اصابت می کرد و منفجر می شدند. هواپیماها نیز حین فرار  به سمت ما شلیک می کردند. در حمله گاز انبری، از پنج سو در محاصره بودیم، از هوا توسط هواپیماها، در زمین نیز از هر چهار سمت در محاصره بودیم.

      در آن حین اکثر نفرات ما خسته و کوفته، زمینگیر و آش ولاش و مجروح بودند. ولی ساسان „مهدی کتیرایی“ هنوز بالای راست یال رو به ماهیدشت، بی سیم کوچک خود را در دست گرفته با سماجت درخور، نیروهای باقیمانده را به پشت جبهه گسیل می داشت.

 بعد از ظهر همان روز توانستم حدود ۱ کیلومتر جاده را از گردنه حسن آباد به سمت اسلام آباد پیاده و انفرادی طی کنم. در نقطه ای  مابین دو قریه،  به کمین دیگری برخوردم که اکثر نفرات ما در لحظات اولیه برخورد با کمین،  کشته شده بودند. خودروها در وسط جاده بهم تصادم کرده و نیروهای رژیم از بالای یال چپ، جاده و خودروها و سرنشینانشان را با سلاح های سبک و نیمه سنگین، هدف قرار می دادند.

      حدود ۱۰۰نفری که در آن کمین گرفتار شدند، بجز ۱۰ نفر بقیه زنده  نبودند. چندین  نفر نیز در آتش داخل خودروها سوخته بودند. با مشکل خودم را پایین یال، همان سمتی که نیروهای رژیم  وسط جاده را شلیک می کردند، رساندم. آنجا نقطه کور و امنی بود. در حالی که پشتم را  به یک دیوار خاکی، چسبانده بودم، کز کرده و زل زده اطرافم را خیره شدم. از بازوی راستم خون جاری بود و سومین روز جنگ بود که گرسنگی را تحمل می کردم. شانس زنده ماندن ناچیز بود. افرادی در برخورد با آن صحنه فجیع  و نابرابر، انتحارکرده بودند. تقریباً دو مورد انتحار جمعی را در اطرافم می دیدم، کسانی که شکم هایشان جرخورده و روده هایشان بیرون ریخته و انگشتان دستشان قطع بود. اطرافم  پر از اجساد متلاشی شده و دو تن مجروح سخت نیز مابین شان افتاده بود. یکی از آن ها زن جوانی بود، مدام ناله می کرد و آب می خواست. پس ازچند بار که از قمقمه ام  به او آب دادم، او دوباره اصرار کرد باید „نارنج“ ام در دستم باشد. به او سفارش کردم  تا لحظه ای که دشمن بالای سرش نرسید از کشیدن ضامن نارنجک، خودداری کند. آن زن احتمالاً از اروپا آمده بود چون در مواجهه با هوای داغ، پوست صورت و لب هایش سوخته و ترکیده بود. گرچه درآن نقطه ۱۵۰کیلومتر داخل خاک ایران بودیم، او را دلجویی و امید می دادم  تا زنده بماند، شاید نیروهای کمکی به دادمان برسند. از چهره و صدای لرزان و مقطع آن زن، تشویش و اضطراب را می فهمیدم، او می خواست زنده بماند.

      دومین مجروح سخت که  به پشت روی خاک داغ خوابیده  بود، رحیم حاج سیدجوادی، فرمانده ای که استخوان پای راستش گلوله خورده و شکسته بود. رحیم چون کوهی فروریخته را میمانست، نه می غرید و نه می نالید. در نکّاهش می فهمیدم  او از فرط  درد و خشم بخود می پیچد، اما رحیم درد و ضعف و کین خود را بروز نمی داد. با وجود اینکه فقط  دست چپم کار می کرد، با دستمال جیبی کهنه ای که از رحیم گرفتم، به کمک دست چپ و دندانم، توانستم ساق پای راستش را ببندم. در حینی که مشغول بودم،  جوانی بالای سرم رسید. لحظه اول او را شناختم. تقی، اهل قزوین و همشهری رحیم بود و او بمن گفت، دیگر لازم نیست تو اینجا باشی،  من خودم  مواظب „کاک رحیم“ هستم. پس از اینکه خیالم از بابت رحیم راحت شد دوباره به جای اول که امن تر بود برگشتم و سعی کردم موضوع رابطه صمیمی و عاطفی رحیم و تقی، را بخاطر آورم.

   پس از دقایقی که با خود کلنجار رفتم، بالاخره فهمیدم تقی به چه علت دلسوز رحیم شد و خطر مراقبت از او را تقبل کرد. اوایل سال ۱۳۶۵  در پایگاه غیور در سلیمانیه، بخش نظامی ـ ارتباطات کار می کردم. تقی در آنجا به یکباره مشکل و مسئـله پیدا کرد و اصرار ورزید حتماً باید به داخل ایران برگردد. از جلال منتظمی فرمانده تا دیگران، جملکّی طبق رسم و قانون، تقی را تکفیر و بی حرمتی کرده و از خروجش ممانعت بعمل آوردند. تنها فردیکه در آن شرایط بحران روحی تقی، او را دلجویی و کمک می کرد، رحیم بود. بالاخره تقی در بهار سال ۱۳۶۵، موفق به خروج از سازمان و از مرزعراق تا به شهر قزوین را مخفیانه و پیاده طی کرد. او وقتی که به زادگاه خود رسید، فهمید معشوقه اش عهد خود را زیر پا گذاشته و جفا کرده، شوکه و نا امید شد. چون تقی بخاطر وصال معشوقش، متحمل خطرات سفر دور شده بود. سپس او مأیوسانه راه رفته را به پاس دوستی و جوانمردی رحیم، دوباره بازگشت و وارد سازمان شد. سرانجام پس از دو سال و نیم، دوباره آندو همدیگر را دیدند. اما، اینبار قضیه عکس بود و این رحیم فرمانده بود که از آن جوان ساده لوح و رقیق القلب قزوینی، کمک و مساعدت می طلبید. براستی که بسیاری از انسان ها گمان دارند باید هر چه بیشتر دل شکست و تنها به فکر خود بود، چون دنیای سیاست زده کنونی، هیچ نقطه تلاقی انسانی و عاطفی باقی ندارد.

      طی چند ساعتی که در آن محیط سراسر مضطرب و غم انگیز و مملو از اجساد کشته ها و انتحارکرده ها، بسر بردم سعی کردم بخود قوت قلب دهم و از حداقل توانی که برایم باقی بود، از نیرو و انرژی ام، استفاده کنم.

در آن حین بر اثرضعف و خون ریزی از دستم، سرم گیج رفت و از حال رفتم.  در اثر دست اندازها و تکان های خودرو، وقتی به هوش آمدم  داخل یک خودروی نظامی حامل سلاح ۱۰۶ بودم. پرویز، یکی از فرماندهان لشکر۱۱، توانسته بود ۵ تن از ما را از کمین نجات دهد.

      در مجموع افرادی که در کمین نیروهای تازه نفس قوای ایرانی گرفتار می شدند، بیشتر از ۵% شانس زنده ماندن را نداشتند. افراد ما اجازه نداشتند در هیچ مهلکه ای انتظار نیروهای کمکی را داشته باشند. در هنگام عقب نشینی، هر فرد به تنهایی مسئـول انتقال خود به پشت جبهه بود. هیچ سازماندهی، طرح و نقشه قبلی برای عقب نشینی نیروها وجود نداشت. آنطورکه شاهد جنگ طی ۷۲ ساعت در عمق ۱۵۰ کیلومتری خاک ایران بودم، جنگ فروغ جاویدان، از ناشیانه ترین و  مهیب ترین  جنگ های ایرانیان بود.

جنون جنگی

      در جنگ فروغ جاویدان، هر دو طرف دعوا در مواجهه با صحنه های شکننده و انتقام جویانه، دچار جنون جنگی بودند. هر دو طرف اسیر خود را می کشتند. البته ما سربازان و ارتشیان را آزاد می کردیم، ولی اسرای دیگر کشته می شدند. یکی از نمونه ها در پایگاه بسیج کرند بود. فرماندهی آنجا را فردی به نام „منصور“ داشت.  در صحن پایگاه قریب به ۳۰ تن از بسیجی ها با سن میانکّین ۱۵ تا ۲۰ سال، چشم بسته  رو به دیوار و کف زمین نشسته بودند. در پشت جبهه یکی گفت، همگی آنان تیرخلاص خوردند. آن اسیری هم که در یال های چهارزبر برایمان بصورت قراردادی  کار می کرد تا آزاد شود، او را هم هنگام عقب نشینی کشتند. یکی از قسمت ها، پاسداری را اسیر کردند، فرمانده قسمت از پاسدار اسیر خواست تا „مرگ برخمینی“ بگوید و آزاد شود، ولی آن پاسدار با جسارت „مرگ بر رجوی“ گفت. فرمانده آن قسمت که از مردان قدیمی سازمان بود، بخاطر جسارت و صراحت کلام آن پاسدار، دستور آزادی اش را داد. پاسدار راه افتاد، چند قدمی دور نشده بود که رزمنده مجاهدی از پشت سر او را به رگبار مسلسل بست و کشت.

تلفات جنگ فروغ جاویدان

      سازمان مدعی شد در آن مصاف نا برابر، ضمن پیروزی بر دشمن، توانستیم از بین ۲۰۰ هزار تن از نیروهای رژیم که به جبهه گسیل شده بودند، ۵۵ هزار تن را نابود و به خاک هلاکت افکنیم.  اما صحنه جنگ گواه این آمار نبود، چون یکی از مراکز مهم آتش ها و لاشه ها در اطراف کارخانه قند ـ واقع در ۲۰۰ متری تنگه چهارزبرـ  طوریکه هر ۵ متر یک جسد بیجان افتاده بود، در آنجا اکثر کشته ها خودی بودند. ضمناً ۳ فروند هواپیماهای جنگی رژیم ایران سقوط کرده بودند. در طرف ما بجز تعدادی محدود و اندک خودروی حمل نفر، بقیه خودروهای نظامی که ۶۰۰ دستگاه بودند، منهدم و در میان آنها تعدادی خودروی ضد شورش(کاسکاول) نیز وجود داشت. آمار سلاح هایی که در جنگ فروغ جاویدان با خود حمل می کردیم قریب به ۲۰ هزار قبضه سلاح سبک و نیمه سنگین بودند که  فقط  در حین عقب نشینی حداکثر ۵ هزار قبضه سلاح سبک و انفرادی، به پشت جبهه آوردیم. از نیروهای ما ۱۳۰۴ تن کشته و اسیر و مفقود، و ۹۰۰ تن زخمی شدید داشتیم. نیمی از نیروهای باقیمانده ما که اسیر جنگی و یا از خارج آمده بودند، بدلیل شرایط اسفبار جنگی و اوضاع نابسامان، از دورخارج شدند و آنچه که برایمان باقی ماند، همان ۲۰۰۰ نفر بیشتر نبودند. تعدادی فرمانده بویژه افرای که قبلاً RPG خورده(خلع رده بودند) و بصورت عضو تیم در جنگ شرکت داشتند، در شمار کشته شده ها بودند.

جمع بندی عملیات فروغ جاویدان

      عملیات جمع بندی به علت از هم گسیختگی نیروها و زخم و مرگ و فرار، طی روزهای اول ابتدا در قسمت های کوچکتر بر پا شد. با آن که در محور نهم و تحت فرماندهی مهدی افتخاری موقتاً سازماندهی شده بودم و هنوز زخم هایی در ناحیه پا و دست، داشتم و زخم ها عفونت کرده بود با این حال وقتی مهدی افتخاری نیروهای باقیمانده قسمت را صدا زد تا در موارد عملیات از آنها بازپرسی کند احتمالاً اولین نفر بودم وقتی وارد اتاق مهدی افتخاری شدم او شدیداً آشفته و مضطرب بود و تنها سئوالی که از من کرد این که آیا من حسین مرادی با نام مستعار اقبال، را در حین عقب نشینی دیدم یا نه؟ وقتی پاسخ منفی دادم، بعداً فهمیدم که مهدی افتخاری این سئوال را از مابقی جان به در برده ها نیز کرده است. اقبال احتمالاً یکی از فرماندهان و فرمانده گردان بود که مهدی افتخاری از مفقود شدنش سخت نگران بود. با آن که سال ها از نزدیک با مهدی افتخاری کار کردم کمی با روحیاتش آشنایی داشتم. او انسانی با صلابت و تودار بود، اما در مواقع بروز حادثه قاطی می کرد. با این وجود، جمع بندی اصلی عملیات چند روز بعد آغاز شد.

پس از ۱۲ روز از خاتمه جنگ، در ۱۸ مردادماه سال ۱۳۶۷، نشست جمع بندی بزرگ تر در قرارگاه اشرف در عراق بر پا شد. همه نشانه ها و عوامل ناشی از جنگ فروغ جاویدان، گویای شکست ما در راه بازگشودن دروازه های  تهران بودند. علاوه بر مجموعه کشته شده ها و مجروحین، قوای روحی مابقی نیروها ضعیف و متلاشی بود.

      در همان گرماگرم کارزار، مسعود رجوی، نشست جمع بندی عملیات „فروغ جاویدان“ را  با حضور همه در قرارگاه اشرف برگزار کرد. او در آن جمع بندی مثل هر وقت عملیات قریب الوقوع سرنگونی را یادآور شد. همچنین از شکست سیاسی ـ نظامی رژیم ایران در عملیات فروغ جاویدان، آیات و نشانه آورد و در مقابل،  پیروزی ارتش آزادی بخش را توضیح داد. مسعود رجوی سپس در جهت توجیه گفته هایش، مهدی ابریشم چی را بلند کرد، و او گفت: „ما پس از بیرون آمدن از جنگ، توانستیم هزار بار قویتر شویم“. مسعود رجوی و دیگر فرماندهان همه حقانیت و صراحت کلام ابریشم چی را تأئـید کردند.  یکی از نیروهای پایین به نام فرزاد که نمی توانست گفتار ابریشم چی را قورت دهد، با جسارت بلند شد و گفت: „در جنگ فروغ کیفی ترین نفرات ما کشته شدند، در عملیات بعدی نیز عنداللزوم بایست با نیرو بجنگیم“. بعد از آن، فرزاد را از تشکیلات بیرون کردند.

   مجموعه این نشست، در اصل در باب ضرورت انجام عملیات فروغ جاویدان بود. مسعود رجوی در سرتاسر آن نشست که چند شب به طول انجامید، فاکت ها و اسنادی را از محافل خبری و مطبوعات رژیم ایران برشمرد که ما با رفتن هر دو پا وارد میدان جنگ، توانسته ایم „میز لیبرال ها“ را بر هم بزنیم. او خاطرنشان کرد که آیت الله خمینی پس از شکست در جنگ و سرکشیدن جام زهر، برای کنترل اوضاع ملتهب سیاسی، می بایست دوباره دست به دامن لیبرال ها می شد، و اگر دولت جدید بازرگان این بار روی کار می آمد و شروع به رفرم سیاسی می کرد، اولین سئـوالی که آنان و مردم از ما می کردند این بود که، „شما در کشور دشمن ما در عراق چه می کردید!؟ همین سئوال می توانست برای یک دوره تاریخی ما را بسوزاند و از دور خارج کند“.

   مسعود رجوی در ادامه گفتارش، پیروزی و شکست را قدری تفکیک کرد، ییروزی را غیرمستقیم سهم خود و شکست را نیز سهم ما و مردم دانست. سهم مردم این بود که در حین جنگ از شهرها و مناطق مسکونی فرار کرده  و جاده های تردد ما مملو از ترافیک و هجوم مردمی بود که در حال فرار بودند. مسعود رجوی سپس یادآور شد، در عملیات سرنگونی بعدی، ترحم و دلسوزی و تحمل ترافیک در جاده ها حرکت ما را کند می کند، در جنگ باید اینگونه موانع را کنار زد.  او همچنین از فداکاری و ایثار بی حد و مرز شهداء یاد کرد و زنده ها را سرزنش کرد. او برای دلجویی از زنده ها و قدردانی از شهداء، با رغبت اضافه کرد که این بار پس از فتح تهران ماهیدشت را به زیارتگاه مردم ایران بدل خواهد کرد.

 سهمیه شکست ما این بود، از نقطه رهبری انگیزه ایدئولوژیک نگرفته و با دل و جان نجنگیده بودیم. مسعود رجوی همچنین اضافه کرد، شما به فکر همسران خود بوده و در مقابل کمیت و جنگ افزار دشمن مرعوب شده و از منافع رهبری نچیده بودید و اگر تعادل قوایی نجنگیده و از رهبری انگیزه می گرفتید، پیروزی شما حتمی بود.

   در واقع او می خوب دانست هر که از مهلکه جنگ فروغ جاویدان زنده باز گشت، در جایی قصور داشت و با چنگ و دندان نجنگید. چونکه عباس(صمد نظری) که در بخش شناسایی فعالیت داشت، در همان نشست جمع بندی تعریف کرد، „۴۰ نفر از اسیران جنگی در حین جنگ، تحت امر من بودند. خواستم به کمک آنان تپه ای را تصرف و از آن حفاظت کنم، ولی کسی جرئـت بالا رفتن از یال کوه را نداشت، ناچار شدم زیر پای نفرات، با مسلسل شلیک کنم تا آنها را به صعود از یال کوه وا دارم“.

      با آنچه که مسعود رجوی در هنگام نشست جمع بندی گفت، مدتها بعد رگه های حقارت و خود کم بینی در ما کار می کرد، چون هر کدام، در صحنه جنگ چندین انتحار فردی و جمعی دیده بودیم. انتحاری که برای بانیان و باعثان جنگ نبود، برای آنان که در پشت جبهه فرمان صادر کرده بودند، نبود. انتحار برای آن زن جوانی بود که در بالاترین قله چهارزبر در جنگ تن به تن، خود را فدای مردم کرد!  انتحار برای آن دو دلداده ای بود که خود را فدای عشق کردند!  انتحار برای تقی، آن جوان بی غل وغش قزوینی بود که خود را فدای دوستی با رحیم کرد! انتحار برای ساسان، وقتی به او فرمان عقب نشینی رسید، گفت تا آخرین زنده و مجروح را پشت جبهه نفرستم خود بر نخواهم گشت و او خود را فدای نیروهای خود کرد!

     سرانجام مسعود رجوی در پیام رادیویی، نتیجه عملیات فروغ جاویدان را به ما و خلق قهرمان ایران تبریک و تهنیت گفت.  همچنین در ۳۰ مرداد همان سال، هزاران تن از ایرانیان پشت جبهه  و مقیم در فرانسه، انگلستان، آلمان، سوئـیس، ایتالیا، بلژیک، هلند، یونان، در حمایت و ستایش از عملیات پیروزمند فروغ جاویدان مراسم  باشکوه بر پا کردند!

هزار تن برای سرنگونی کفایت می کند

     در سازماندهی بعد از عملیات فروغ جاویدان که سراسیمه انجام می گرفت تا جنگ سرنگونی آتی قریب الوقوع جلوه داده شود، همچنان در لشگر نظامی بودم. روزی در یک گزارش مفصل و تشریحی به فرمانده لشگر(کاک جعفر ) نوشتم:  „بنا بر آنچه گفته می شود رژیم ایران در منتهای ضعف و لجام گسیختگی و فروپاشی قراردارد، ما می توانیم با یک نقشه نظامی جدید به استعداد نیرویی ۱۰۰۰ نفر، سلاح های نیمه سنگین، با سبک و متد دیگری تهران را تصرف کنیم“.

 در آن پیشنهادم علیرغم خام خیالی و بسته بودن مرزها، شیوه جنگ، سازماندهی نفرات، سلاح ها، آموزش و آرایش جنگی را به تفصیل شرح دادم. از آنجا که در بطن پیشنهادم شکست عملیات گذشته، طراح اصلی، و فرماندهی نظامی آن جنگ زیر سئـوال می رفت، پس از یک هفته، از یگان نظامی به قسمت شناسایی واقع در شهرقرنه (جنوب عراق)،  منتقل شدم.

چه کسانی ناکام شدند

      همانطور که آورده شد، قبل ازعملیات فروغ جاویدان، تعدادی از نیروها را با عجله به ازدواج هم درآوردند که در حین جنگ، کّاهاً یک یا دو طرف کشته شده بودند. ولی از میان آنان که بیوه ماندند، بعداً در نشستی جمعی با مسئـولیت مهدی ابریشم چی، شرکت کردند تا پس از کار توضیحی و دلداری  برای بازماندگان آن حادثه ظفرنمون! نامی خلق شود. نفرات حاضر در آن نشست ناگزیر شدند دست پیش بگیرند و در پاسخ سئـوال مهدی ابریشمچی، القابی برای آن مصیبت انتخاب نمایند. بالاخره، پس از ساعاتی شور و مشورت، واژه „ناکام“ انتخاب شد. چون بعضی از زوجین پس از ازدواج حتی نتوانسته بودند یک شب را با هم باشند و، زین سبب „ناکام“ خوانده شدند.

دورِ ازدواجهای جدید

      همیشه بعد از جنگ ها اگر تلفات جنگ زیاد بود، ریزش نیرو نیز افزایش می یافت. بدین سبب، پس ازعملیات فروغ جاویدان، فضای ازدواج حاکم شد. بویژه افرادی که همسران خود را در جنگ  از دست داده و ماتمزده بودند و پایشان لنگ می زد. درآن برهه از زمان، سازمان برای وادار کردن نفرات(زنان) به ازدواج مجدد، راههایی چون تشویق، توبیخ، رده، حذف رده، مسئـولیت، کارسنگین، و دیگر ترفندها را در مورد آنان اجرا کرد تا در اسرع وقت زنان بیوه  به ازدواج تن دهند.

تنگه چهارزبر ـ تنگه توحید

      هنوز زخم ها وجراحت های جنگ التیام نیافته و هنوز اذهان ما مردد و سنگین بود بالاخره عملیات فروغ جاویدان که هدفش رسیدن به تهران بود با آنهمه تلفات سنگین و کمرشکن، آیا پیروزی شگرفی بدست آمد؟ و هنوز کسی به مرحله شکست نرسیده بود که مسعود رجوی در همان اوانِ تردید و ضعف قوای روحی افراد „خرده انقلاب ایدئـولوژیک“ دیگری به راه انداخت و نام آنرا „تنگه و توحید“ گذاشت. او از همه بازخواست کرد و طلبکار شد، اینکه شما چه نوع جنگی را پیش بردید؟ آیا در میدان جنگ تعادل قوایی فکرکردید؟ و اصل و بنا را در میدان جنگ بر اساس کمیت و جنگ افزار خود در مقابل کمیت نیرو و جنگ افزار دشمن، قرار دادید؟ او سپس تعدادی را در آن نشست بلند کرد و آنان اعتراف به گناه کردند که آری، در میدان جنگ، با معیار تعادل قوایی وارد  شدیم  و اگرغیراز این بود معادله جنگ اساساً فرق می کرد.

      مسعود رجوی سپس افزود، اگر شما می توانستید کیفیت ایدئـولوژیکی خود را در جنگ بکار گیرید و از نقطه رهبری بهره گیرید و مسلح به اندیشه توحیدی می بودید، حتماً می توانستید از „تنگه چهارزبر“ عبورکنید. او باز هم کسانی را بلند کرد و آنها گفتند، اگر ما مادی عمل نمی کردیم و در مقابل کمیت دشمن مرعوب نمی شدیم، به اندیشه توحیدی مسلح بودیم، حتماً از تنگه چهارزبر، که تنگه ی بن بست ذهنی ما بود، عبور کرده و پیروز می شدیم.

مرگ آیت الله خمینی

      ۱۴خرداد ماه سال ۱۳۶۸، صبح روزی که با گروه کوچکی شهر قرنه  و پایگاه ذوالانوار را بطرف مرز خرمشهر ترک می کردیم، خبر مرگ آیت الله خمینی رسید. دستور لغو مأموریت ما و بازگشت به پادگان اشرف را از طریق بیسیم صادرکردند. ما نیز سریعاً به سمت بغداد حرکت کردیم. در قرارگاه، همه لشگرها حالت آماده باش صد در صد را داشتند. باز هم هلهله و فضای سرنگونی دشمن، در پادگان حاکم بود. بالاخره دوران طولانی انتظار و بی تابی بسر رسیده و قرار بود که ضربه نهایی بر کالبد و بدون سرِ رژیم فرود آید و قدرت از آن ما باشد.

      تقریباً از سال ۱۳۶۰، خط „مرگ خمینی“ صادر شده بود. و تبلیغات و تحلیل سازمان به نیروها این بود که عدم پیروزی، یکی بدلیل ادامه جنگ ایران و عراق است،  و اگر جنگ تمام  شود رژیم ایران هیچ بهانه و مستمسکی برای سرکوب آزادی ها، مردم و نیروها نخواهد داشت. بدین سبب، شعار سیاسی سازمان „صلح“ بود.  دومین تحلیل این بود که اگر رژیم توانسته است ادامه حیات دهد، بدلیل بودن خمینی در رأس هرم است. هر زمان خمینی بمیرد، دیگرسنگ روی سنگ باقی نخواهد ماند.  و هر فرد مجاهد در هرکجا که باشد، هر سلاحی داشته باشد، باید بی امان و با حداکثر توان به مقابله با رژیم قیام کند. و نگذارید تا نیروهای دیگر به میدان آمده  و از خلاء قدرت به نفع خود استفاده کنند. سازمان می گفت، خمینی،  طلسم بزرگ است، اگر طلسم بشکند ما برنده ایم  و اگر او بمیرد، بقایایش به جان هم افتاده و دوام نخواهند آورد. بنا بر داده های قبلی، همه با قوت قلب و آمادگی ذهنی، با تمام قوا دست به تهیه مقدمات عملیات سرنگونی، و به کاری مشغول بودیم. یک هفته از آن لحظات پر تشویش و دلهره گذشت، دقیقاً فضای آماده باش و آماده سازی مانند هفته قبل از عملیات فروغ جاویدان بود که،

بگذارید دشمن به خواب برود

 مسعود رجوی، دوباره به میدان آمد و نشست عمومی  بر پا کرد.  غوغا و شادمانی و کف و دف شروع شد. جملگی گمان می کردیم آن نشست توجیهی، برای دمیدن انگیزه های ایدئـولوژیک به روح نیروهای منتظر و آماده و بی طاقت است. اما رجوی در آن نشست، وعده قدیمی خود را پس گرفت و در توضیح ادامه داد:

 „اگر حال بخواهیم تهاجم به سرنگونی دشمن کنیم، پیروزی از آن ماست. اما چون دشمن نیز بیدار است، و طبق اخبار و اطلاعات بدست آمده، دشمن از ترس ارتش آزادیبخش در آماده باش صد در صد بسر می برد، شاید در این جنگ ما تلفات بدهیم. در حالی که ما مترصد فرصت طلایی هستیم تا هر چه بیشتر خون ذخیره کنیم. چند روزی صبرمی کنیم تا رژیم این آمادگی و بحران و التهاب پس از مرگ خمینی را از سر بگذراند، دوباره  بخواب برود و تا ما سر فرصتی بتوانیم دشمن را در خواب غافلگیر کنیم…“.

„پایان“

*** 

فروغ جاویدان مجاهددین خلق مسعود رجوی مریم رجویفروغ خاموش جاویدان

فروغ جاویدان مرصاد رجوی مجاهدین خلقسالگرد عملیات “فروغ جاویدان”

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32691

می توانستم ولی نکردم

Amir_S_Nasimeh_N_MEK_Terrorist_Maryam_Rajaviمهدی خوشحال، ایران فانوس، دهم ژوئیه ۲۰۱۸:…  چه می شد، یکی از همین نکردن های جمهوری اسلامی را مجاهدین خلق یاد می گرفتند و در مورد اعضای خود به کار می بردند؟ مثلاً زمانی که جهت ارعاب و ترساندن نیروهای درمانده شان در آلبانی، می توانستند سر مالک شراعی را زیر آب بکنند، ولی نمی کردند. چه می شد مجاهدین یک بار مثل جمهوری اسلامی عمل می کردند … 

Amir_S_Nasimeh_N_MEK_Terrorist_Maryam_RajaviOnce again the arrested bombers turn out to be MEK (Maryam Rajavi cult) members.

لینک به منبع

می توانستم ولی نکردم

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۰۸٫۰۷٫۲۰۱۸

وقتی نیروی طالبان به کمک آمریکا و عربستان و پاکستان، در اواسط دهه نود میلادی به افغانستان حمله کردند و دولت دکتر محمد نجیب الله را ساقط کردند، بسیاری از کارمندان ریز و درشت افغانی از افغانستان فرار کردند که تعدادی از آنان به آلمان رسیدند و این زمانی بود که من نیز در کمپ پناهندگی با تعدادی از آنها آشنا شده و در یک کمپ به سر می بردیم.

بارها متوجه شدم که دوستان افغانی از دکتر نثار که معاون وزیر بود تا عزیز جان صاحب داروخانه، به دادگاه می روند و جواب منفی می گیرند. سرانجام وقتی کیس پناهندگی یکی از آنان که یوسف جان نام داشت و به همراه زن و چهار پسرش در کمپ ما زندگی می کردند را دقت کردم فهمیدم که او وقتی به دادگاه رفت قاضی از وی سئوال کرد، در افغانستان چه کاره بودی و چه کار کردی که جانت به خطر افتاده؟ یوسف جان پاسخ داد، من مسئول برق کابل بودم و با فشار یک دکمه می توانستم برق کابل را خاموش بکنم، ولی نکردم. قاضی مجدداً پرسید، حالا که برق را خاموش نکردی پس خطری جان تو و خانواده ات را تهدید نمی کند، ولی یوسف جان دوباره ادامه داد، آقای قاضی، با یک دکمه می توانستم برق کابل را خاموش کنم که اگر این کار را می کردم خیلی بد می شد. وقتی یوسف جان چند بار مورد خاموش نکردن برق شهر را آب و تاب داد، قاضی عصبانی شد و خطاب به یوسف جان گفت، از در برو بیرون و دیگر اینجا برنگرد.

وقتی کیس پناهندگی و جواب رد گرفتن یوسف جان موضوع داغ کمپ ما شد و سایر دوستان افغانی با آب و تاب مسئله را کش می دادند تنها کسی که معترض کیس یوسف جان شد، من بودم و النهایه تاب نیاوردم و رو کردم به عزیز جان که سخت مدافع کیس یوسف جان بود، گفتم، آیا بهتر نبود یوسف جان حتی یک بار هم شده دکمه برق را فشار می داد و حالا  خودش و تمام خانواده اش در امنیت به سر می بردند؟ که دوستان جملگی گفتند، نه، اگر یوسف جان دکمه را فشار می داد همه برق کابل خاموش می شد!

حکایت بالا، حکایت تلخ روزگار ما و حکایت مجاهدین خلق است که به زعم آنها به ویژه مسعود رجوی که هر از گاهی و به مناسبتی این موضوع را به زبان می آورد که، جمهوری اسلامی می توانست ما را نابود کند، ولی نکرد. یعنی پس از خرداد سال ۱۳۶۰ که مجاهدین خلق مبارزه مسلحانه را آغاز کردند، جمهوری اسلامی می توانست مجاهدین را سرکوب کند، ولی نکرد. سپس بعد از آتش بس جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی در قرار دادی می توانست سران مجاهدین را از صدام حسین باز پس بگیرد، ولی نکرد. پس از حمله آمریکا به عراق، باز هم جمهوری اسلامی می توانست سران مجاهدین را از آمریکا مطالبه بکند، ولی نکرد. هنگام دولت نوری مالکی که جمهوری اسلامی در عراق هژمونی و اتوریته زیادی داشت می توانست همه مجاهدین را سوار اتوبوس به تهران ببرد، ولی این کار را نکرد و سرانجام همه توانستن ها و نکردن ها به سود مجاهدین ادامه یافت تا این که رسیدیم به ماجرای نمایش ویلپنت مجاهدین خلق در روز شنبه سی ام ماه ژوئن که جمهوری اسلامی می خواست نمایش مجاهدین را بهم بریزد، ولی نکرد.

چه می شد، یکی از همین نکردن های جمهوری اسلامی را مجاهدین خلق یاد می گرفتند و در مورد اعضای خود به کار می بردند؟ مثلاً زمانی که جهت ارعاب و ترساندن نیروهای درمانده شان در آلبانی، می توانستند سر مالک شراعی را زیر آب بکنند، ولی نمی کردند. چه می شد مجاهدین یک بار مثل جمهوری اسلامی عمل می کردند و در حین توانستن، نمی کردند.

از اینها گذشته، وقتی که جمهوری اسلامی البته باز هم به زعم مجاهدین خلق، می خواست در ویلپنت مجاهدین بمب گذاری بکند، ولی نکرد، مورد، قبل از این که به گوش مجاهدین و دولت فرانسه و سایر دولتهای اروپایی برسد، ابتدا به گوش دولت اسراییل رسید که آنان معلوم نیست در این رابطه چه کاره بوده و چه سودی داشتند که مورد را در نطقه و هنوز اتفاق نیفتاده شناسایی و سپس خنثی کردند. بعد هم معلوم نشد، زمانی که مجاهدین خلق در همین اروپا و مقابل پارلمان اروپا، عملیات موفق انجام می دهند و موضوع حتی به گوش پلیس و رسانه ها و هیچ کس نمی رسد، ولی ماجرای بمب گذاری نکردن در ویلپنت، به سرعت برق به گوش همه رسید و اتفاقاً بسیاری از رسانه های خارجی و ایرانی موضعگیری کردند.

آدم یاد آن شاعر آمریکای لاتین می افتد که گفت، راز ما را شب شنید و به ماه گفت، ماه به ستاره، ستاره به سحر، سحر به باد، باد به دریا، دریا به موج، موج به قایق، قایق به قایقران، قایقران به زنش، زنش به همسایه و راز ما را همه مردم جهان با خبر شدند.

به راستی چرا این همسایه ها و رسانه ها و دیگران که گوش های تیزی برای شنیدن دارند، عملیات ناموق بر له یا علیه مجاهدین را به سرعت برق می شنوند و می بینند و آب و تاب می دهند، ولی دهها عملیات موفق مجاهدین خلق علیه اعضای منتقد و جداشده را که در همین اروپا اتفاق افتاده است را تا به حال ندیدند و نشنیدند؟ به راستی حکایت چیست؟!

البته مسئله خشونت مابین جمهوری اسلامی و مجاهدین، و بالاخص مابین مجاهدین و اعضای جداشده را محکوم می کنم و خشونت را راهکار درستی نمی دانم و به هیچ کس نیز توصیه نمی کنم. به نظرم، بدون جنگ و خشونت و با تکیه بر خرد و اندیشه، بهتر می توان مسایل جهان را حل و فصل کرد.

„پایان“

*** 

ترور خشونت بمبگذاری مجاهدنین خلق فرقه رجوی اروپاامیر سعدونی متهم به بمبگذاری و مهدی ابریشمچی مرد شماره ۲ سازمان مجاهدین خلق ایران

Albania: MEK rebrands by assassinating unwanted members

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

US Forces Albania To Take IS Fighters After Hosting MEKUS Forces Albania To Take IS Fighters After Hosting MEK

European_Parliament_Against_Maryam_Rajavi_Mojahedin_Khalq_MEK_MKO_TerroristsMEPs discuss Mojahedine-E Khalq (MEK) Threat in #Albania

مسعود خدابنده تلویزیون ایران اینترنشنال ژوئن 2018گردهمایی سالانه سازمان مجاهدین در پاریس با ایرج مصداقی و مسعود خدابنده و علیرضا نامور حقیقی

Sir_David_Amess_MP__Maryam_Rajavi_Cult_MEK_Mojahedin_Khalq_Saddam_TerrorismSir David Amess MP, paid head lobby for Mojahedin khalq terrorists
(aka Maryam Rajavi cult, MKO, MEK, Saddam’s private army)
in British Parliament

حمله تروریستی مجاهدین خلق فرقه رجوی در پاریس 2015عملیات ناموفق تروریستی فرقه رجوی علیه آقای مصطفی محمدی و دخترش در اور سور اواز فرانسه 

Mojahedin Khalq Terrorist Training Camp Ashraf 3 in Albaniaتاسیس قرارگاه آموزش تروریستی مشترک مجاهدین خلق و مافیای آلبانی در کناره شهر تیرانا

آن خدابنده سینگلتون پارلمان اروپا Fact-Finding Mission to Rescue Separated MEK Unearths Profound Security Issues

Tirana_today_Mafia_shqiptare_ndihmon_muxhehedinëtSCANDAL! Albanian Mafia Helps Mojahedin Khalq (MEK, Rajavi cult) Recruit Our Youth, Fears The EU

OLSI JAZEXHI AlbaniaDr Olsi Jazexhi: Double standards in Albania’s fight against terrorism 

Anne Khodabandeh (Singleton) exposing Maryam Rajavi’s MEK activities in Albania

https://youtu.be/yt-rXbs8014

همچنین:

  • کانون آوا، ایران فانوس و پیوند رهایی، بروکسل، هفتم دسامبر ۲۰۱۷:…  این حضورهمزمان هیات بزرگ جداشدگان و مریم قجر در پارلمان اروپا چنان لرزه ای بر فرقه رجوی انداخت که لابی خود را برای جلوگیری از ورود هیات جداشدگان روانه میدان کرد ک

     مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هشتم نوامبر ۲۰۱۷:… این دو مورد، برای کسانی است که هنوز تصمیم به فرار از مناسبات فرقه را نگرفته و یا توان و انگیزه فرار و آزاد شدن را ندارند. بعضی ها اعتقاد دارند که مسعود رجوی آدم زرنگی بود و او هم زمان ضمن کلاه گذاشتن بر سر اربابان خود همچنین نیروهایش را در غل و زنجیری اسیر

    abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، بیست و هفتم نوامبر ۲۰۱۷:… خانم رجوى، یادتان هست بعد از بیرون رفتن آمریکاییها، دنبال فتنه جدیدى بودید که بتوانید حضور خود را در عراق تداوم دهید و آنهم گردآورى سران بعث در اشرف و ارائه راه حل هاى تروریستى در برابر دولت قانونى عراق و بحث اختلاف شیعه و سنى راه انداختن و کشتار و قتل عام

    کریم غلامی، ایران فانوس، بیست و دوم نوامبر ۲۰۱۷:… برنامه گدایی سازمان مجاهدین در تلویزیون سیمای آزادی، به نام „همیاری“ این برنامه در واقع یکی از بنگاه های پول شویی مجاهدین است. هر چند که این برنامه بسیار بد نام و لو رفته در بین ایرانیان است، ولی با این حال مجاهدین از این برنامه برای پول شویی استفاده می کنند. کسانی که به عنوا

     abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، سیزدهم نوامبر ۲۰۱۷:… یک سال قبل از نشست هاى مسعود رجوى در قرارگاه باقرزاده موسوم به نشستهاى طعمه و خارجه گرایى که در برابر بن بست سیاسى و استراتژى و  ایدئولوژیکى که سازمان در آن قرار داشت، از بالا تا پائین سلسله مراتب  تشکیلات در یک یأس و ناامیدى و حالت پاسیو قرار داشتند و طبعا د

     مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، ششم نوامبر ۲۰۱۷:… مسعود رجوی کسی بود که از مرگ دیگران خشنود می شد و انرژی می گرفت. دوست و دشمن برایش فرقی نمی کرد. او از مرگ به جز کسب درآمد مالی و استفاده سیاسی و رسیدن به قدرت، قلباً نیز شاد می شد و انرژی می گرفت. یادم است، یکی از شبهای سرد سال ۱۳۶۶ بود که گردان عملیاتی مازندران در مر

    abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، سی ام اکتبر ۲۰۱۷:… در یک ماهه اخیر مریم رجوى و دیگر سران فرقه که با ریزش نیرو و فروپاشى مواجه هستند، به شدت و تمام عیار خودشان را به آمریکا و متحدان او قلاب کرده اند و „شال“ خیانت و مزدورى را به قول معروف از رو بسته اند تا شاید فرجى بیابند و دستآویز و توجیهى قرار دهند براى افراد مأی

     کریم غلامی، ایران فانوس، بیست و یکم اکتبر ۲۰۱۷:… یاد گرفته ام که هر اطلاعاتی را از فیلتر „شک و تردید“ عبور بدهم. بگذریم که دلی پر درد از فجایع این جهان دارم. یکی از سانسور هایی که در دنیای امروز صورت می گیرد، جنایت هایی است که رهبران مجاهدین انجام داده اند. جنایت هایی که در اشرف صورت گرفته است به لحاظ کمی به اندازه اردوگاه آش

    abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، شانزدهم اکتبر ۲۰۱۷:… جناب ترودو! رهبرى این سازمان با نیات شیطانى و شیطان سازى و با خرج پولهاى هنگفت براى خرید لأبى و لابیگرى و وارونه نشان دادن واقعیات، میخواهد میان دو ملت ایران و کانادا، فاصله بیندازد و با فرار به جلو و با طرح مسائل انحرافى در کشتار و ترور بین دولت مردان کشور شما

     کریم غلامی، ایران فانوس، دوازدهم اکتبر ۲۰۱۷:… یکی از خطرناک ترین و از طرفی هم کثیف و تهوع آور، عکس مریم رجوی در مقابل تعدادی آدم بیچاره و درمانده بود که به اصطلاح عزاداری می کردند. بعضا به این فکر می کنم که این افراد چقدر بدبخت و درمانده هستند که هنوز آویزان „رهبران“ ی هستند که بارها و بارها به آنها خیانت کرده اند. این عکس، 

     abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، هشتم اکتبر ۲۰۱۷:… دیگر کسى براى اراجیف مریم رجوى بهائی قائل نیست. طبق شنیده ها از دوستانى که اخیراً از تشکیلات در البانى جدا شده اند، از اینکه مریم رجوى و با توصیه شوهر مفقود شده اش یکسال آینده را سرنگونى دولت ایران عنوان کرده و با استدلال هاى آبکى مانند گذشته، اینبار ترامپ و مکی

    کریم غلامی، ایران فانوس، سی ام سپتامبر ۲۰۱۷:…  نکته جالب توجه، در آن است که مرحوم اول مسعود رجوی، به کتابی که „خودش نوشته“ استناد می کرد. وقتی که در سال ۱۳۶۹ مریم رجوی مطرح کرد که این کتاب توسط او نوشته شده است. من سوال کردم، اگر این کتاب توسط خود مسعود رجوی نوشته شده، مسعود رجوی نمی تواند از آن به عنوان یک مرجع استفاده بکند و به

     ایران فانوس، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۷:… ولی ارباب بزرگ، اظهار نظر بی جا در چنین مواردی را ممنوع اعلام کرده است. بی جهت نیست که نمایندگان آمریکا هر چند وقت یک بار ظاهراً برای پیروزهای بزرگ ولی در اصل برای استنطاق و هشدار، به آلبانی رفته و مسئولین مجاهدین را از حیث کارهای سیاسی و تبلیغاتی خارج از چارچوب تعیین شده، منع می کنن

     abdolkarim_Ebrahimiعبدالکریم ابراهیمی، ایران فانوس، نوزدهم سپتامبر ۲۰۱۷:…  در مقاله یکى از جدا شده ها در آلبانى، خواندم که یکى از نفرات جدا شده که یک پایش را در عملیاتهاى داخله موسوم به سحر و راهگشایى، بخاطر رفتن روى مین از دست میدهد، الان در آلبانى پایش عفونت کرده و نیاز به عمل جراحی دارد چرا که در سازمان مانع مداواى درست میشدند تا

     ایران فانوس، هجدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… پس از شکست و ختم تاریخ مصرف داعش یا همان تتمه بعث عراق در عراق و سوریه و کور شدن یکی دیگر از امیدهای مجاهدین خلق که قبلاً تاریخ مصرف شان گذشته بود و تنها مصرف تبلیغاتی داشتند، حال برای برون رفت از منجلابی که در آن گیر کرده اند و برای روحیه دادن به نیروهای مسئله دار، ضمن برپا کردن جشن پنجاه 

     کریم غلامی، ایران فانوس، دوازدم سپتامبر ۲۰۱۷:… اوایل تابستان سال ۱۳۸۰ بود که مرحوم اول مسعود رجوی همه را به قرارگاه یا بهتر است بگویم شکنجه گاه “باقرزاده” فراخواند. تحت نظارت و کنترل مستقیم شخص او، نشستهای مغزشوی به نام “طعمه” شروع شد که در این جلسات افرادی که مخالفت داشتند با فحاشی و ضرب و شتم و زندانی کردن سعی در شکستن آن