کینه مسعود رجوی به محمد رحیمی (+ دل نوشته ای برای دوست و چند نامه دیگر)

کینه مسعود رجوی به محمد رحیمی (+ دل نوشته ای برای دوست و چند نامه دیگر)

ایراج مصداقی، مختار شلالوند، اسمائیل وفا یغمایی، حنیف حیدر نژاد، بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۵:…  در حالی که عباس بر روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و به زودی شمع وجودش خاموش خواهد شد هدف کینه توزی رهبری این فرقه تاریک اندیش قرار گرفت. روز گذشته به فرمان مسعود رجوی اطلاعیه ای با ادبیات ویژه وی به امضای پروین فیروزان در سایت های وابسته به این فرقه انتشار یافت و در آن عباس نازنین و فرزندش

مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ لیبرتی خیانت مزدوری از میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)

حمید اسدیان، حسین فرشید، حمید طاهرزادهجوابی به مقاله آقای حسین فرشید (پویا ) تحت عنوان بی شرف ها ما هنوز زنده ایم

حمله کینه توزانه ی مسعود رجوی به عباس محمدرحیمی سمبل جوانمردی و راستی

ایرج مصداقی، بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۵
لینک به منبع

Mokhtar Shalalvand's photo.

پیکان خیانت مسعود رجوی این بار بر پهلوی عباس محمدرحیمی سمبل راستی و جوانمردی و روشنی بخش محفل زندانیان سیاسی نشست.

در حالی که عباس بر روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و به زودی شمع وجودش خاموش خواهد شد هدف کینه توزی رهبری این فرقه تاریک اندیش قرار گرفت.

روز گذشته به فرمان مسعود رجوی اطلاعیه ای با ادبیات ویژه وی به امضای پروین فیروزان در سایت های وابسته به این فرقه انتشار یافت و در آن عباس نازنین و فرزندش سپهر به وابستگی به وزارت اطلاعات و پیش بردن طرح های آن و زمینه سازی برای حمله رژیم به لیبرتی متهم شدند. مسعود رجوی که بر اساس شهادت شاهدان و اعتراف ضمنی خودش متهم به سوءاستفاده جنسی وسیع از زنان دربند اشرف است در اطلاعیه مزبور مدعی شده است که عباس محمدرحیمی به خاطر مشکلات «اخلاقی» از سازمان مجاهدین اخراج شده است! کیست که نداند عباس در پاکی و نجابت زبانزد است و در اخلاق و وفاداری نمونه و شاخص.

http://iranasrar.blogspot.co.uk/2015/12/blog-post_96.html

در طول ۳۴ سال گذشته در جمع های گوناگون سیاسی , فرهنگی, روشنفکری و خانوادگی هرکجا که عباس حضور یافت مورد احترام و تکریم قرار گرفت و از مصاحبت با او لذت بردند الا در «اشرف» و روابط منحط مجاهدین.

شیادی و دروغپردازی رجوی آن جاست که به منظور حذف خانواده محمدرحیمی از زبان پروین فیروزان مدعی می شود وی فرزند یک سال و نیمه اش را نزد خانواده فیروزان گذاشته است. در حالی که سپهر نزد خانواده محمدرحیمی بزرگ شده است.

مسعود رجوی این عنصر فراری و بزدل برای تکمیل بی شرمی خود به دروغ از زبان پروین فیروزان مدعی شده است که وی در ارتباط با فرزندش سپهر است! در حالی که نامبرده در طول ۵ سال گذشته که سپهر در لندن به سر می برد و از پدرش پرستاری می کند تنها سه مکالمه تلفنی بسیار کوتاه با وی داشته است. این مکالمات هر بار پس از اصرار و پافشاری و تهدید سپهر صورت گرفته که خود «یکی داستانی است پر آب چشم»

آماج حمله قرار دادن خانواده شریف محمدرحیمی که دو دختر و دو پسر و یک نوه شان توسط جوخه های اعدام رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی به خاک افتادند زیرپا گذاشتن ابتدایی ترین اصول انسانی و اخلاقی است.

خنجر خیانت مسعود و مریم رجوی در حالی بر پهلوی «مادر صونا» فرود می آید که او بربالین عباس مرگ فرزند برومندش را به انتظار نشسته است. «مادر صونا » در جریان کشتار ۶۷ در حالی که در اسارت اوین بود شاهد به قتل گاه رفتن دو دخترش مهری و سهیلا بود و نگران عباس و هوشنگ که در گوهردشت به بند بودند. او حالا هوشنگ را هم از دست داده و با غم و اندوهی جانسوز رفتن عباس را نظاره می کند . از مادر قبر جگرگوشه هایش هم دریغ شد اما با آن کنار آمد. اما چگونه می توان زخم جدید او را التیام بخشید؟

شرم بر همه کسانی که عباس و این خانواده را می شناسند و این ظلم آشکار را می بینند و سکوت می کنند.

ایرج مصداقی ۱ دیماه ۱۳۹۴

دل نوشته ای برای دوست نازنین عباس رحیمی که همچنان زندگی را می سراید

مختار شلالوند، بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۵
لینک به منبع

دل نوشته ای برای دوست نازنین عباس رحیمی که حتی در تخت بند بیماری ای سرکش زندگی را می سراید.

حالا بهترمی دانم تو زندان به بچه ها روحیه می داده یعنی چه، هم بنداش می گن این یکی از جرم های نا بخشودنی «عباس آقا» بوده و کلی ضرب و زور بخاطر آن تحمل کرده و تلخی و شکنجه زندان را به سلامتی آزادی وسربلندی نوش جان میکرده، غمش هم نبوده. این همان سودای غرورآفرینی است که بهاء دارد، ولی باخت ندارد. اما اگه غرورت را تاخت زدی دیگه وضع فرق می کنه.

در زندان هائی که ظلم خدائی می کرد و جلادان عفریت مرگ را به جان عاشقان تزریق می کردند، عباس آقا زندگی را می سروده. و بقول خودش: « تلخی می کشیده تا شیرین صحبت کنه »

هم بندانش می گویند عباس آقا تو بیمارستان هم همانست که تو زندان بود.

خلاصه ده یازده سالی شیرین زندانی کشید، هفت هشت سالی هم قرارگاه اشرف(درعراق) بود، چهارسالی هم در «کمپ تیف» آمریکائی ها گذراند.

حالاهم که تخت بند بیمارستان است. هروقت میری ملاقاتش می بینی همه دورش جمعند، ازهم زندانیهای سابق تاهمقطارانِ مبارزش وسایردوستان وآشنایان، هنوزهم خودش میدون داره درست مثل زندان وهم اوست که حال و هوای همه را عوض می کنه تا« زخم را به گلخنده بدل کند»(۱) غیر ازمادرش که با سینه ای پرازحرف اما گرفته و ساکت، کنار تخت عباس اش نشسته و با نگرانی همه چیزرا زیرنظردارد گاهی ملافه و بالش عباس را مرتب می کنه و دستی به سرش می کشه ومیگه عباس یواش ترحرف بزن، عباس هم با شوخ طبعی، مادر را به اسم صدا می کنه: «چشم صونا خانم» دوروبرتختش همیشه شلوغه، صدای خنده هم قطع نمیشه، از حق نگذریم دکترا وپرستارانِ مهربان تراز فرشته حسابی مراقبش هستند، وقتی برای فیزیوتراپی می آیند سراغش بازهم فرمانده خودشه هر چی بهش میگن: استانداپ، ست دان. بهشون می گه بگو: پا شو، بشین، پرستارها دیگه یاد گرفته اند ومیگن پا شو، بشین. اگر بگی عباس بیمارستان را تمومش کن زودتر بیا خونه با تم آهنگینی می خونه: « نون اینجا ، آب اینجا ، کجا بری به از اینجا» طنز دردناکی که ترا می خندونه، (حاج داودرحمانی که مدتی همه کاره زندان قزل حصار بود)از رژیم رو دست خورده وشب و روز به مرده و زنده شون لعنت می فرسته، و نیز امثال لاجوردی که مرگ آنان را برزمین کوبید، کجا هستند تا ببینند کی معنی زندگی وعشق وآزادگی را فهمیده، بی خود که بهش عباس آقا نمی گن.

وقتی به دوست و همسرش فکرمیکند چهره اش دگرگون میشود، آنجاست که احساس می کند باید او را ببیند. با شروع بیماری شروع به نامه نگاری می کند، پیغام می فرستد، عباس و پسرش سعی می کنند تلفنی تماس بگیرند، وهمسرش را از کمپ لیبرتی که حالا دیگر به قتلگاه معروف شده بیرون بیاورند. عباس شاید فکر میکند او باعث گرفتاری همسرش شده و اومشوق وی در پیوستن به مجاهدین و اعزام به کمپ اشرف بوده است وخودش هم باید کاری بکند که ازاین کمپ مرگ آفرین رهائی یابد. نامه ها ولی بی جواب می مانند، سراغ وکیل می رود وازکنال های حقوقی و رسانه ای اقدام می کند، با بی صبری پیشرفت کاررا ازوکیل پیگیری می کند، ولی هنوزهیچ جوابی در یافت نکرده.

عباس می گوید: «این هم بخشی از مبارزه با خمینی جلاد و دار دسته مرتجعین است باید بهاشو پرداخت هیچ چیز مفت بدست نمی آید، این قانون تکامل است، آخوند و غیره آخوند هم ندارد مرتجع مرتجعس…چون مانع ملاقات می شوند عین خمینی هستند، دنیای دوز و کلک یکطرف و دنیای انسانیت و مردانگی هم یکطرف »

باری حیات ومرگ خانواده «رحیمی» به سازمان مجاهدین گره خورده بود و راست راستی چه پایداری کم نظیری کردند و چه جان ها فدیه کردند، چه رنج ها و اسارت ها که تحمل نکردند. عباس که به باور دینی خودش همچنانکه به آزادی پای بند است، حالا می بیند کسانی بنام دین و آزادی، استبداد می ورزند. چنانکه از نامه منتسب به همسر عباس بر می آید توجهی به ابتدائی ترین حق این انسان مبارز و فداکار ندارند.

ربط دادن عباس رحیمی و فرزندش که خود از مایه گذارترین و پرافتخارترین خانواده های ایران در مقابله با رژیم سفاک هستند، به وزارت اطلاعات و زمینه سازی و همکاری با رژیم برای حمله ای دیگر به کمپ لیبرتی، بیرحمی و بیشرمی ای است که در وصف نمی آید! شگفتا!!! که با چه سرعتی سقوط می کنند.

عباس «رحیمی» داغ دو برادر و دو خواهر و یک خواهر زاده را در دل دارد که همگی از سر یک سفره ودرکوران مبارزه با مرتجعین به شهادت رسیده اند. پدرعباس یکسال و مادرش دو سال و دیگر خواهرش یک سال همزمان با خودش اسیر زندان رژیم بوده اند، ولی بنظرمی رسد او حق ندارد که در روزهای تلخِ تبعید و بیمارستان و مصاف با بیماری ای جانکاه، به دیدار همسرش نایل آید. آیا این همان اندیشه یکسویه نگر وانحصارطلبی نیست که مرتجعین از روزبقدرت رسیدن ازخود بروز دادند؟

۱-از کتاب شعر برساقه تابیده کنف (سروده های زندان) زنده یاد نصیر نصیری

***

به هیچ وجه تعجب نکنید.

اسماعیل وفا یغمائی، دریچه زرد، بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۵
لینک به منبع

انسان جوانمرد، مرد افتاده آزاده،عباس محمد رحیمی زندانی سیاسی سابق، رزمنده سابق و جدا شده از تشکیلات آقای رجوی دچار بیماری سخت و صعب العلاج و در بیمارستان بستری است. او در جریان طلاقهای جمعی از همسرش بناچار جدا شده.و در شرایط کنونی بعنوان آخرین درخواست نامه ای محترمانه به مریم رجوی رئیس جمهور منتخب شورا نوشته و تقاضا کرده است همسرش خانم پروین فیروزان که در لیبرتی است به خارج عراق منتقل شود.

این یک درخواست است و قاعدتا اشکالی ندارد و جرم و جنایت محسوب نمیشود.

میشود بفرض محال به آن جواب مثبت داد که شدنی نیست. دلیل برای من روشن است با قبول اولین درخواست این چنینی، موجی برخواهد خواست که خود رهبر والامقام میداند که چه خواهد شد.

در تشکیلاتی که سالیان دراز است بدون استراتژی مشخص در پی هزار اشرف خیالی است طبعا شل کردن بندهای انقلاب مورد نظر رهبر همه چیز را در هم خواهد ریخت که بگذرم ولی:

میتوان در پاسخ مثل آدمیزاد! مثل یک سازمان سیاسی ! جواب ردی معقول داد، مثلا از قول همسر نوشت یا خود همسر بنویسد.بنده به سرکار تمایلی ندارم . میخواهم بمانم و در راه انقلابی که خودم به آن معتقدم بمیرم و در همین عراق رستگار شوم و الخ. این حق خانم فیروزان است که چنین جوابی بنویسد چنانکه آقای رحیمی هم حق داشت تقاضای خود را بنویسد و ارسال کند.

این حق این خانم است ولی چنین اخلاقی برای دادن چنین جوابی به دلایل تجربه شده وجود ندارد.شاید اگر مساله در دست خانم فیروزان بود او میتوانست چنین جوابی بنویسد ولی چون این تشکیلات و فرمانده این تشکیلات است که تصمیم میگیرد و پاسخ میدهد،بنا به منش و کنش رهبر پاسخ باید این باشد که:

– طرف اطلاعاتی است!

– مزدور است!

– ترسوست!

– وضع اخلاقی اش خراب است!

-دزد است!

– ماماچه است و…

این اخلاق، منش و خلق و خوئی است که از فراز بلند ترین قله تشکیلات یعنی رهبر عقیدتی سرچشمه میگیرد.

مطلقا و مطلقا تعجب هم ندارد.

این انسان والا! و فرهیخته! وجدا بی نظیر! بجز این جوابی ندارد.

خودتان حساب کنید و بیندیشید که:

یک جواب معمول و منطقی و درست زیر ساخت های تشکیلاتی و اخلاقی و سیاسی و انسانی درست را میطلبد،رهبریتی درست و سالم و منطقی و ذیشعور و دموکرات و آزادیخواه و سالم را میطلبد و چنین چیزی سالهاست در این تشکیلات، از بیخ و بن ویران شده و بر باد رفته است و به همین دلیل ما شاهد چنین برخوردهائی هستیم. نمونه های ارائه شده تا بحال جدا بی نظیر است.

در مورد خانم اقبال اخوی سالخورده بمیدان می اید و چیزهائی نثار خواهرش میکند که در چارسوق رمضان یخی و هفت کچلان باید شاهدش بود.همین امروز بدون نام و نشان نوشته تازه ای در مورد خانم اقبال منتشر شده که در این لینک خواندنی و عبرت آموز است (عاطفه اقبال رفوزه ای هم ارقه هم عجوزه!)

در مورد کریم قصیم و محمد رضا روحانی شاهد بودیم که چه کردند و تا کجا تاختند و یک وکیل و یک پزشک مبارز را به رسته چاقو سازان و کارد تیزکنهای خامنه ای وصل کردند.

در مورد خود من همسر سابق گزارش مفصلی را امضا میکند که نه با قلم آن انسان خوشقلب و مهربان،بل با قلم دروغ و ناراستی و رذالت و ناجوانمردی تام و تمام نوشته شده است و بعد استاد طاهر زاده بمیدان میاید و حدیثی طولانی واینکه گویا خواهر مریم بنده را که عضو و مدتی عضو مرکزیت سازمان بوده ام به ایشان که حتی یک دم عضو مجاهدین نبوده سپرده بوده تا هوای مرا داشته باشد.

هنرمند شریف مازیار ایزد پناه را به دست اخوی اش میکوبند.

مصداقی و همنشین بهار و گوران را مزدور و خونخوار و تشنه بخون معرفی میکنند و عکس تمام ما را با لاجوردی و گیلانی در یک قاب منتشر میکنند.ظرف دو ماه بیش از چهل مقاله توسط افرادی با نامهای مستعار و تک و توک غیر مستعار منتشر میکنند و هر چه میخواهند نثار میکنند.

داستان مهدی افتخاری، علی زرکش، پرویز یعقوبی،آیه الله عالمی،پدر زن سابق ابوالحسن بنی صدر، و دهها تن دیگر گوشه ای از این ماجرای سی و چند ساله رو ی میز است.

روش و نگاه و کارکرد یکی است اگر چه افراد مختلفند. این روش براستی در تاریخ احزاب سیاسی معاصر ایران بی نظیر است ولی نباید از آن حیرت کرد، این مایعات و این فراورده ناب توحیدی و انقلابی از ذات و مایه و پایه سازمانی میجوشد که از سال ۱۳۶۰ مطلقا چون دارائی شخصی و میراث پدری بفرمان آقای مسعود رجوی است.

قبلا در این باره چندین بار چیزهائی نوشته ام و حالا نه حیرت میکنم و نه انتظار دیگری هست. اگر روزی بفرض متوجه شدید که عکس العملی جز این نشان دادند باید فکر کرد که اتفاقی افتاده و احتمالا رهبران تخت بخت را به دیگرانی سپرده اند که این چنین فکر نمیکنند و یا دیگرانی پیداشده اند که موفق شده اند از زیر بار اندیشه و پندارهای شگفت این دم و دستگاه کنونی برخیزند که من فکر نمی کنم.

در باره اتهامات به آقای محمد رحیمی همین قدر باید گفت مشتی ترهات بی پایه است که به انسانی شریف و رنجدیده زده میشود. انسانی که رنج زندانهای ملایان پلید را تحمل کرد ، به سودای آزادی به سوی مجاهدین آمد و چون نتوانست این اندیشه را بپذیرد از آنان جدا شد و الان در بیمارستان و بر تخت احتضاربا ادب و احترام نامه ای نوشته و در خواستی نموده و این چنین پاسخ گرفته است.به همین ها میتوان اندیشید و فهمید چه خبرست و چه کسانی گویا میخواستند ایران آزاد اینده را به پیش برانند.

براستی باید با درد اندیشید و بادرد خون گریست که رحیمی و امثال او اطلاعاتی نیستند ولی روح پلید و تاریک وزارت اطلاعات خمینی خامنه ای و سلاخان حکومتی اش متاسفانه در خارج کشور در ذهن و اندیشه کسانی زنده و بیدار است که از توهین تهمت به انسانی محتضر و مبارز هیچ ابائی ندارند و هیچ مرزی نمی شناسند! براستی انصاف دهید!

– جلاد کیست؟

– اطلاعاتی کیست؟

– مزدور کیست؟

-و آنکه فساد اخلاق تا نهایت وجودش راسالهاست به تعفن کشیده کیست. رحیمی یا کسی دیگر؟

برای آقای رحیمی ارزوی بهبودی میکنم و باشد تا روزگاری زنان رها شده از بندها و نیفتاده به دام ملایان و حکومت ننگینشان خود از حقایق سخن بگویند.در آن هنگام مشخص خواهد شد چه کسی اطلاعاتی و مزدور است و کدام کس دچار فساد و انحطاط اخلاقی شده است آنقدر که با اتکا به این انحطاط از کوبیدن انسانی محتضر نیز ابا نمی کند.اگر باور کنید برای آقای رجوی نیز آرزوی سلامت و هدایت و خروج از مردابی را میکنم که او را در خود فروکشیده و میکشد. حق نبود و نیست نسل ما علیرغم تمام نقاط قوت و ضعف بدین نقطه برسد . جدا دردناک است.

اسماعیل وفا یغمائی

۲۲دسامبر ۲۰۱۵ میلادی

——————————-

ضمیمه ها
۱ نامه خانم اکرم حبیب‌خانی به کمیسر عالی حقوق بشر

۲شرافت به”یغما” رفته. اکرم حبیب خانی نامه دوم – زندان لیبرتی – ۲۱خرداد

۳-یاداشتی در باره درد نامه استاد حمید رضا طاهر زاده! اسماعیل وفا یغمائی

اوج حضیض یک سازمان سیاسی

حنیف حیدر نژاد، سایت حیدر نژاد، بیست و دوم دسامبر ۲۰۱۵
لینک به منبع

۰۱ دی ۱۳۹۴

یک زندانی سیاسی سابق، محمد ابراهیم (عباس) رحیمی بر روی تخت بیمارستان و در شرایط سخت جسمی به همراه پسرش سپهر در نامه ای به مریم رجوی از رهبران سازمان مجاهدین خلق خواهان ملاقات با خانم زهرا (پروین ) فیروزان، همسر/ مادر خود شده و از مریم رجوی می خواهند تا امکان خروج او از کمپ لیبرتی از عراق را فراهم سازد.

مریم رجوی به دو نامه این پدر و پسر جواب نمی دهد و آنها نامه خود را به اطلاع افکار عمومی می رسانند. در این نامه از قول عباس رحیمی آمده که او از یک “بیماری طولانی و پیشرفته” رنج می برد. این پدر و پسر دیدار با خانم فیروزان را “حق قانونی، انسانی و شرعی” خود اعلام می کنند.

عباس رحیمی خود سالها در دفاع از سازمان مجاهدین در زندانهای جمهوری اسلامی بوده است. چندین سال را در اردوگاه اشرف در عراق با مجاهدین گذرانده و به دلیل اعتراض به آنچه در روابط و مناسبات مجاهدین حاکم بوده از آنها جدا می شود. در جریان آنچه سازمان مجاهدین آن را “انقلاب ایدئولوژیک” می خواند، او و همسرش ناگزیر به طلاق ایدئولوژیک می شوند. این طلاق و جدائی، همچون هزاران مورد مشابه، مطلقا آزادانه نبوده و در شرایط روحی و روانی کاملا کارگردانی شده توسط مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین هدایت شده است.

سازمان مجاهدین مدعی پایبندی به حقوق بشر بوده و خود را تنها نماینده اسلام دمکراتیک می داند. مسعود رجوی رهبر این سازمان حتی ادعا می کند که نسخه آزادی مردم ایران را در اختیار دارد. با این وجود، این سازمان سیاسی بجای پاسخ به درخواست انسانی دیدارِ عباس و سپهر رحیمی با خانم فیروزان، با انتشار نامه ای منتسب به خانم فیروزان، عباس رحیمی را مورد توهین و هتاکی قرار میدهد. در این نامه درخواست ساده ی دیدار از سوی عباس و سپهر رحیمی، “کارزار کثیف”، و انتشار یک نامه چند خطی محترمانه از سوی آنها “لجن پراکنی” نام گذاری شده است. در این نامه سپهر رحیمی یک جوان ۲۰ ساله، کسی عنوان شده که توسط پدرش “برای اجرای مأموریت‌های وزارت اطلاعات مورد سوءاستفاده” قرار گرفته است.

عباس رحیمی نیز بخاطر پافشاری بر حق دیدار با همسر و شاید برای آخرین وداع با او، یک مزدور وزارت اطلاعات خطاب شده که قصد زمینه سازی حمله به کمپ لیبرتی را دارد.

جدا از خنده دار بودن استدلال “زمینه سازی برای حمله به لیبرتی” از طریق درخواست دیدار با افراد خانواده [از روی تخت بیمارستان در لندن، زمینه سازی برای برای حمله به کمپ لیبرتی در عراق!]، آیا واقعا جای تاسف نیست که یک سازمان سیاسی تا کجا از درون پوسیده و ضربه پذیر شده است که باید چنین واکنش دهد؟ اگر این تشکیلات به خود اطمینان دارد، اولا چرا باید از دیدار افراد یک خانواده با همدیگر هراس داشته باشد؟ دوما: سازمانی که ادعای دمکراسی و حقوق بشر را دارد، چرا بجای پاسخِ منطقی، مودبانه و با نزاکت، از همان فرهنگ توهین و برچسب زنی رایج در حکومت حاکم بر ایران استفاده می کند؟ آیا این اوج حضیض و درماندگی و سقوط یک تشکیلات سیاسی نیست؟

این واکنش و واکنش های مشابه این، نشان می دهد که رهبری سازمان مجاهدین به کمترین پرنسیب های اخلاقی و انسانی پایبند نیست و برخلاف هر ادعا و نوشته و سخنرانی، یک تشکیلات فریبکار است. این تشکیلات از بیرونی شدن آنچه در حصارهای هولناک در درون آن میگذرد وحشت دارد و برای آنکه معترضین و جدا شدگان از این تشکیلات به عنوان شاهدین زنده، آنچه بر آنها گذشته را به اطلاع افکار عمومی نرسانند، امکان هرگونه ارتباط آنها با دنیای خارج، از جمله امکان ارتباط آنها با خانواده شان را مسدود می کنند.

خواست دیدار افراد خانواده اعضا سازمان مجاهدین مستقر در لیبرتی/عراق و در آلبانی، یک خواست انسانی و بدیهی است. رودرو قرار دادن افراد خانواده ها در مقابل هم، آنهم با پنهان شدن در پشت نامه های منتسب به آنها، یک روش کاملا غیر مسئولانه و بزدلانه برای فراری دادن رهبری سازمان مجاهدین از پاسخگوئی است.

عباس رحیمی: “دنیای دوز و کلک یک سمت، دنیای مردانگی و انسایت یک سمت!”

این جمله ای از عباس رحیمی است در یک گفتگوی تلفنی با همنشین بهار. عباس انسانی است که در فرهنگ ایرانی یک “لوطی و جوانمرد” نامیده می شود. تن به زور و ظلم نمی دهد و از سرکوب شدگان دفاع می کند. عباس در اوایل انقلاب در دفاع از مردی که مامورین رژیم اسلامی قصد داشتند بخاطر خوردن مشروب او را در در ملاء شلاق بزنند، با پاسداران و کمیته چی ها درگیر شد، تیر خورد و به زندان افتاد. او نمی توانست تحقیر و خُرد شدن غرور یک هم محله ای اش توسط پاسداران را تحمل کند. عباس بعدها نیز بخاطر دفاع از سازمان مجاهدین به زندان افتاد و چند عضو خانواده اش نیز توسط رژیم جنایتکار حاکم بر ایران اعدام شده اند. مرام او جوانمردی و انسایت و دفاع از ستمدیدگان است. انسانی شایسته احترام که از حق دفاع می کند و حاضر نیست در مقابل زورگوئی و دروغ و ریا گردن کج کند. با آرزوی سلامتی برای او.

حنیف حیدرنژاد

۱ دی ۱۳۹۴/ ۲۲ دسامبر ۲۰۱۵

***

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=21931

آقای مسعود رجوی رهبر عقیدتی «با شرف‌ها»، پاسخ چیست؟

محمد رضا روحانی، پژواک ایران، دوازدهم نوامبر ۲۰۱۵:…  آقای مسعود رجوی در حالی که آتش‌ها شعله‌ور بوده، هویت قربانیان جنایات آخوندی احراز نشده، زخمی‌ها به درمانگاه نرفته و و و دستور ادامه رزم را می‌دهد. آماج حملات را «منتقدین» و خانواده‌های مقیم «رزمگاه» یا «قتلگاه» تعیین کرد. من هم از دوستان خواهش کردم که هرچه از هدایای «رهبر عقیدتی» می‌رسد به معرض دید مردم بگذارند. از آنان سپاسگزارم …

تروریست ها شورای ملی مقاومت رجویاعضای ” شورای ملی مقاومت ” بدانند که چه نانی می خورند؟

لینک به منبع

آقای مسعود رجوی رهبر عقیدتی «با شرف‌ها»، پاسخ چیست؟

خبری نیست، خبر خوبی است.

چند روز پیش، برای پیاده روی از خانه خارج شدم از شکاف بالای جعبه نامه‌ها نگاهی به درون آن انداختم. کاغذ سفیدی دیدم. یاد سال‌های اول تبعید افتادم که در ساختمان بلند میدان ایتالیا شماره ۳۶ و طبقه ۳۰ ، در پاریس آپارتمان کوچکی در اجاره داشتیم. صبح‌ها که برای بردن بچه‌ها به مدرسه و کودکستان از طبقه ۳۰ با آسانسور به ورودی ساختمان می‌رسیدیم، همسایه‌ها قبل از خروج با شتاب و نگرانی به سراغ جعبه‌نامه‌ها می‌رفتند. کاغذها را می‌گرفتند. اوراق تبلیغاتی را درون صندوق ویژه اوراق باطله می‌ریختند. اگر هیولای طلبکاری برای آن‌ها نبود با خوشحالی به همسایه ‌دیگر مژده می‌دادند که : خبری نیست، خبر خوبی است. منظور آن بود که صاحبخانه، برق، گاز، شهرداری، دارایی، بانک و پلیس ، مدرسه بچه‌ها و و و با ارسال صورت حساب و طلبکاری ، روز آن‌ها را تلخ نکرده ‌اند. خندان به سراغ کار روزمره می‌رفتند.

آن بخت‌برگشته‌ای که نامه‌ای داشت پاکت را با شتاب باز نمی‌کرد، بلکه با خشم می‌د‌رید. اخم می‌کرد. با تلخی توی کیف یا کوله پشتی جا می‌داد و می‌رفت.

آن روز که برای پیاده روی می‌رفتم با خودم گفتم چه لزومی دارد که شتاب کنم. باز می‌گردم و می‌خوانم و به خودم مژده می‌دادم که اوراق تبلیغاتی باطله است و فکر می‌کردم به سنگینی مصیبت و درد ناشی از شرایط هموطنان در قتلگاه «لیبرتی» و خبر جنایت فجیع رژیم ولایت مطلقه فقیه. بدتر از آن فرمان رهبر عقیدتی در باره این که «امشب و فردا شب لشکر‌های فدایی باید آماده جنگ و جنگ تمام عیار باشند…» خطاب به زخمی‌ها که هنوز هیچ کس خبری از آنان ندارد و به بازماندگان بی پناه و بی دفاع آن ددمنشی رذیلانه خبری ندادند همه را مبهوت، متحیر، و نگران کرده بود. آنان که داغدیده، سوگوار اشک می‌ریختند و خبر از مجروحان می‌طلبیدند، به امر رهبر عقیدتی «تمساح» یا «قورباغه» شده و از بام تا شام آماج حملات ذوب‌شدگان در تعلیمات و تبلیغات مقام معظم رهبری هستند. حالاچرا نامه‌ها را باز کنم؟ برمی‌گردم و سر فرصت می‌بینم که انشاءالله خبری نیست. خبر خوبی است. به راه افتادم، سروده ناب هم‌ولایتی‌ام «خاطر پردرد کوهستانی»، نیما را زمزمه می‌کردم. تبلور تلخی و اندوهی عمیق است، وصف الحال هر سوگوار درد دیده.

عنوان شعر «تلخ» است

پای آبله ز راه بیابان رسیده ام

بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او

برده بسربه بیخ گیاهان وآب تلخ

دربررخم مبند که غم بسته بر درم

دلخسته ام به زحمت شب زنده داریم

ویرانه ام زهیبت آباد خواب تلخ

عیبم مبین که زشت و نکو دیده ام بسی

دیده گناه کردن شیرین دیگران

وز بی گناه دلشدگانی ثواب تلخ

در موسمی که خستگی ام می برد زجای

با من بدار حوصله بگشای در ز حرف

اما درآن نه ذرّه عتاب و خطاب تلخ

چون این شنید بر سر بالین من گریست

گفتا« کنون چه چاره ؟» بگفتم «اگر رسد

با روزگارهجروصبوری شراب تلخ»

هوای هفته‌ی دوم آبان معمولاً سرد است. این روزها مانند بهار بود و من غرق در کابوس «رزمگاه لیبرتی»

تلخ، تلخ، تلخ … و بگذرد این بروزگار تلخ‌تر از زهر؟

خبری هست

وقتی به خانه بازگشتم در صندوق نامه پاکتی بود و در جوف آن فتوکپی ۴ صفحه نامه به تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ به خط و امضای خودم. مهم نیست آنرا چه کسی و چرا فرستاد ولی این سند شاهدی است برای روشن شدن بعضی از حقایق. شاید راهگشایی باشد برای رهایی هموطنان پناهجوی زندانی ما از «قتلگاه لیبرتی».

آقای رهبر عقیدتی تمام اسناد، مقالات، گزارش‌ها، مصاحبه‌ها، سخنرانی‌های من و ما را از بین برده است. فکر می‌کنم چند هفته قبل از استعفای من و ما پیام داده بود توسط خانم یگانه که این همه ابرازعواطف و کار سنگین برای اشرفی‌ها به حال تو خطرناک است و کشنده. من همان زمان در یک سخنرانی با تشکر این مطلب را گفتم و پخش شد. حالا من و ما شده‌ایم «راه صاف کن کشتار»، «قورباغه» و «سوسمار» و «جاسوس» و حضرت «شیر همیشه بیدار» در نوک پیکان تکامل مشغول فرماندهی «رزمگاه» و لشکرها و گردان‌هاست و به قول مسلمانان «فاعتبروا یا اولوالابصار».

من در این نوشته قطعات نامه را به اطلاع خوانندگان می‌گذارم. برای آن که با اشارات و مطالب و فضای بیان آن‌ها آشنایی بیشتری حاصل شود در حد ممکن و فواصل قطعات نامه توضیح خواهم داد. (۱)

«۱۵ شهریور ۱۳۸۹

خانم مهناز سلیمیان

دبیر ارشد شورای ملی مقاومت

سلام. ناسوتیان از جمله نگاره فکر می‌کنند که مجازات بریدن دست در آیه «تبت یدا ابی لهب» آن هم برای ۱۳۴۱ سال هجری پیش، بسیار لیبرالی بود. لابد آخوندها هم با این نظر موافقند. «بریده باد دست ابولهب» برای کار‌های آن فلک زاده را مقایسه کنید با مجازات اعدام برای اهانت به رهبر انقلاب اسلامی. »

نامه خطاب به دبیر ارشد شورای ملی مقاومت خانم مهناز سلیمیان است. تصمیمات را مسئول شورا و یا جایگزین او می‌گرفتند. دبیرخانه در واقع دفتر آن‌هاست. بنابر این پاسخگویی به عهده آنان بود. دبیرخانه وسیله ارتباط بود. ما نشانی خانم و آقای رجوی را نداشتیم. هنوز هم غیر از چند نفر از جمله یک افسر بازنشسته آمریکایی نشانی از آنان ندارد.

موضوع این چهار جمله اشاره‌‌ است به یک بحث قدیمی و مستمر در باره این که شورا و امکانات آن نباید رنگ و لعاب اسلامی داشته باشد و من گفته بودم خامنه‌ای از همه جلو زده است.

« من فکر می‌کنم دست بستگی از دست بریدگی بدتر است. دست شکسته وبال گردن می‌وشد خودش که به کار نمی‌آید گردن را هم ناکار می‌کند. ولی اصولاً خداوند در همه ادیان «رحمان و رحیم» است و صفات لیبرالی منشاء الهی ندارد؟

در هر حال واجب‌الوجود نیازی به توصیه هیچ نوع روحانی از نوع ناسوتی و لاهوتی‌اش ندارد. لابد محل سگ هم به مدعی نمایندگی اش در کره ارض نمی‌گذارد. بنابر این تعیین تکلیف برای خداوند مستلزم بی عقلی است. چون گوش شنوایی وجود ندارد. از آسمان به زمین باز‌می‌گردیم. »

این بخش دفاع است از موضع حقوقی لیبرال‌ها و از خودم که بابت دفاع از حقوق بشر و مواضع لیبرالی و تکرار «طبق مقررات» حوصله انقلابیون را سر برده بودم. این که اعلامیه جهانی حقوق بشر، کنوانسیون‌های آن، مقررات حقوق داخلی و یبن‌المللی کار، زنان، کودکان، اقلیت‌ها و و و نه دستاوردهای رهبری کیم ایل سونگ است و نه رفیق استالین و حضرت مائو. دستاورد مشترک ملل متمدن امرو زاست. خلاصه در تهیه این اسناد خانم روزولت حضور داشت و البته حمایت همسر و استاد حقوقدان او. کثرالله امثالهم. بعد هم لیبرال فحش نیست. همه از دنده چپ به دنیا نمی‌آیند. برای تحقق دمکراسی باید در عمل و نه تفکر به تنوع افکار و عقاید احترام گذاشت.

« بله دست بستگی بدتر از دست بریدگی است. همین رستم دستان وقتی شنید که اسفندیار می‌خواهد دست او را ببندد از کوره در رفت و فریاد زد:‌

که گفتت برو دست رستم ببند

نبندد مرا دست چرخ بلند

بعد هم آن فاجعه دردناک پیش آمد و حالا باز هم می‌توانیم بگوییم رستم دستان. »

این پاسخ حرف آن انقلابی تند خو است که بارها گفت «دست بستگی داریم، برادر حفظ وحدت را بر پاسخگویی به خیلی حرف‌ها ترجیح می‌دهد»

«در جلسه شنبه، افطار با مسلمانان سه قاره اروپا و آسیا و آفریقا شادی زیاد بود و کف زدن فراوان. اجلاس محتشمی بود. من دست شکسته هم سر پیری معرکه گیری کردم و شور فراوان کردم و فتور را به یاد نیاوردم. آخر کار شانه‌ درد شروع شد و خداحافظی ناگزیر. واقعا تفکیک شور از فتور مشکل آفرین است.

دوستان حق دارند که حاضر به تجزبه‌ »شور و فتور» نیستند. این شیخ فضل‌الله نوری صد و دو سال قبل از مراسم سالگرد سیدعبدالحمید طلبه شهید راه آزادی بدش آمد زیرا دانش‌آموزان سرود خواندند و برفراز آن شهید کف زدند. شیخ خشمگین شد رفت شاه‌عبد‌العظیم به تحصن و نوشتن «لوایح» و تقبیح کف زدن. با همین «لوایح» سرش برباد رفت.

به نظر می‌رسد که نفرین شیخ فضل‌ الله علیه کف زنندگان بعد از ۱۰۲ سال دامن مرا در غربت تبعید و در دل تمدن غرب و موزه لوور گرفت. من آن شب جوانی کردم و کف زدن و حالا دست‌بسته‌ام، گردنم راهم می‌آزارد. آن شور رفت و این فتور آمد. کف زدن و کف‌گریزی عواقبی دارد. سهم آن همولایتی اهل علم و لباس را مشروطه خواهان در تهران دادند و سهم من در پاریس را خودم و البته با «ادعیه خالصانه» او یافتم. »

در ایام جوانی فوتبالیست بودم. در یک مسابقه زمین خوردم. شانه‌ام صدمه دید. حالا هرچند سال یکبار چند روزی شانه‌ام درد می‌گیرد و از جمله در مراسم افطاری مسلمانان در سالن بزرگ موزه لوور پاریس که می‌گفتند دو هزار نفر گنجایش دارد. فکر می‌کنم در آن شب شهردار منطقه یک پاریس که این سالن هم در حوزه او قرار دارد حاضر شد و سخنرانی کرد. موقع خداحافظی دست دراز کرد و خانم رجوی با روش اسلامی و مرزبندی قاطع آن «کافر» را که مبهوت مانده بود در برابر جمع بور کرد. من وقتی جوانی کردم و کف زدم شانه‌ام درد گرفت.

یک غلط مشهور کلامی و نوشتاری در ادبیات رهبری مجاهدین وجود دارد که از بس تکرار کرده‌اند عادی شده است، آن هم مرادف دانستن شور است با فتور. در هر حال نمایشات دائم با شکوه، پرزرق و برق، با هزینه‌های گزاف و گرایش مبالغه آمیز به جلب حمایت خارجی‌ها و فراموش کردن نقش مردم مقوله «کف زدن و کف‌گریزی» را تقویت می‌کرد .این جا اشاره است به «شور و فتور»ی که دست درد آن باقی می‌ماند. امری که مورد مخالفت ما در مباحث درونی بود.

«اما با این دست بستگی به یادآوردم که شما نظرم را در جلسه شنبه درباره بیانیه پرسیدید. ملاحظات خودم را گفتم. خواستید که بنویسم، برخلاف مقررات خود را از دست بستگی رهاندم تا ملاحظات خود را دوباره قلمی کنم و به روز بیاورم. یادداشت قبلی را روز ۲۸ اوت فرستادم که نرسید. اتفاقاً وقایع یک هفته گذشته مرا در صحت نظرم مصّرتر کرد.

من با وجود آشفتگی در تبویب بیانیه با کلیات آن به ویژه در مقدمه بسیار موافقم. حجم آن مناسب است و «قُلّ و دّل»

اظهار ملاحظات من مربوط است به اشاره «پیروزی نیروهای ملی»‌ در انتخابات عراق. من در ۷ سال گذشته، هفتاد بار گوش صبور دوستان را آزردم تا بگویم، دولت در تعریف مدرن و متدوال آن «نهادی است که زور را در یک جامعه به نحو انحصاری اعمال می‌کند». اگر در قالب قانون و اراده دموکراتیک شهروندان این زور اعمال شود آن دولت، دولت قانون است و معرف ملت. اما اگر اعمال زور و قدرت مبنی بر اراده فرد یا افرادی باشد دولت غالب است و مردم مغلوب و باز هم «الحق لمن غلب»

عراق ۷۸ سال پیش به دنیا آمده است. از روز اول تا کنون هیچ چسبی نداشت. نه ادغام اقتصادی در کار بود و نه پیوندهای ملی، مذهبی، فرهنگی و یا وحدت علایق و قرارداد اجتماعی. جمعیت به پاره‌هایی تقسیم شده بود و شده است که سنی‌ها در این محدوده حاکم بر شیعیان بودند. »

من حدود ۴ هفته قبل نظرات خود را در باره پیش‌نویس بیانیه نوشته بودم. ظاهراً مقام معظم رهبری عقیدتی «ابراز خرسندی» نفرمودند و بنابر این «فرستادم که نرسید» می‌توانستند بخواهند که رونوشتی از آن را بفرستم ولی می‌بایست به روز بیاورم که آوردم.

این بخش از نامه گزارش اوضاع است و فاقد اشارات مبهم که نیازمند توضیح باشد. ورود به دعاوی عشیرتی، سنی، شیعه، کردی و عربی، فاجعه ناشی از سیاست بوش، مردم، توجه به نیاز همیشگی به ایرانیان و اراده ترقی‌خواهانه آنها، احترام به حقوق دیگران مطالبی است که خوانده‌اید و نیازی به توضیح ندارد.

« شیعیان اکثریت هستند و حالا با سنی‌ها باید تصفیه حساب کنند. کردها با شیعه‌ و سنی مرزبندی کردی- عربی دارند. ترکمن‌ها و مسیحی‌ها در این میان چیزی ندارند که از دست بدهند و چیزی هم نمی‌خواهند مگر قدری امنیت که توی شلوغی له نشوند.

آقای علاوی که به علت لائیک بودن می تواند روزنه نجاتی برای جلوگیری از تعمیق و تشدید تضاد‌ها باشد هم دست به دامن حکام ترک، سوریه، قطر، و روسیه شد تا به آخوند‌ها اطمینان دهد که «نخست وزیری وی خطری برای رژیم ایران نخواهد داشت. »

امروز به همت بوش و بلر کلید دست آخوندهاست. آمریکایی ها پس از ۴ سال و نیم ، چهارهزار کشته و بیش از ۴۷هزار مجروح و معلول و هزار میلیارد دلار هزینه، ویرانه‌ای به اسم عراق را به ششصد هزار نیروی مسلح عراقی سپرده‌اند دست مالکی و «دمب» خود را لای پا قایم کرده و در رفته‌اند. فعلا پنجاه هزار مستشار هم در سربازخانه‌ها مانده‌اند تا تأسیسات نفتی را از بلایای احتمالی نجات دهند. در ضمن معرکه‌ رفتن مالکی و آمدن علاوی کمک زیادی به ایجاد ثبات و امنیت نخواهد کرد. این کشور را زور شکل داده و انتخابات آن هم در شرایط اشغال و فقر و جنگ آنرا نظم نخواهد داد. تازه کدام انتخابات؟ در بعضی از حوزه‌ها کاندیداهای صاحب رای را با گلوله از صحنه خارج کردند. انتخابات باید داخل گیومه نوشته شود. روزی که به اشرف حمله کردند و نیروهای ویژه دفتر محافظت مالکی با تانک و مسلسل به بانک رافدین حمله کردند ، کارمندان را کشتند و پول‌ها را غارت کردند. کسی نه به داد کارمند عراقی رسید و نه به داد اشرفی‌ها. آمریکایی‌ها هم با سکوت خود جانیان را تشویق کردند. ملل متحد هم مرعوب بود. آن همه حمایت مردم هم به کار نیامد. نه این که مردم جفا و خلف عهد کردند، مردم بی سازمان و بی اسلحه چه می‌توانستند بکنند؟‌

بساط عجیبی است محبوب‌ترین شخصیت سیاسی کشور فراری است. برادرش را کشتند و خودش هم توسط رقیب سلب صلاحیت شد تا در انتخابات نباشد و امنیت ندارد که به کشور بازگردد. معروف‌ترین رهبران مذهبی کشور هم چون از اهالی سیستان است حق رأی دادن ندارد. حالا آمریکایی‌ها دنبال صدامی هستند که آب رفته را به جوی بازگرداند و اعمال انحصاری زور را به عهده بگیرد و جنگ و ثبات آفرین را با جان عراقی‌ها رهبری کند.

زبده‌ترین، منزه‌ترین، مجرب‌ترین و فداکارترین بخش مقاومت سازمان یافته ملی در چنین آتشی قرار دارد. به نظر من حفظ آنان مبرم‌ترین وظیفه ماست. حفظ آنان عده و … بیشتری می‌طلبد. دعوت ایرانیان و تألیف آنان کار همبستگی ملی است و بیانیه فاقد سمت‌گیری برای تنش‌زادیی و ایجاد وحدت عملی است. با این که می‌دانم در اقلیت محض هستم ولی به این دلایل رأی ممتنع می‌دهم.

خانم دبیر ارشد

نیم قرن پیش در مدرسه حقوق به ما آموختند در روابط دموکراتیک‌ فرض بر آن است که «اکثریت بر حق و اقلیت برخطاست» بنابر این اکثریت در ایام مأموریت خود نظرش را طبق مقررات پیش می‌برد. در این مدت اقلیت با او در حقوق و تکالیف برابر است. مخالف است اما به رعایت نظر اکثریت در عمل ملتزم است. تا روزی که جمع کارنامه مدت مأموریت اکثریت را مورد داوری قرار دهد. او را دنبال کارش بفرستد یا مأموریت‌اش را تمدید کند.

متأسفانه مهندس مهدی بازرگان پس از نیم قرن مبارزه این درس را نخوانده بود و اشتباه بزرگی کرد. سی و یک سال پیش وقتی ما و شما و بسیاری دیگر به جمهوری اسلامی (۲) رأی ندادیم و ندادید و ندادند، آقای مهندس در مقام و به عنوان مدافع حقوق بشر و همچنین نخست‌وزیر ما را یک درصدی‌های بی حیا نامید. دکتر هزارخانی پیش کسوت بزرگوار ما (۳) در نشریه آزادی وابسته به جبهه دموکراتیک ملی ایران پاسخی به او داد که به نظر من از ارزشمندترین اسناد سیاسی میهن ماست و او را بابت این تجاوز به حقوق اقلیت به نقدی جانانه و جاودانه کشید .

امروز بعد از قربانی شدن ده‌ها هزار نفر در مسلخ استبداد، صدها هزار زندانی شکنجه‌شده و میلیو‌ن‌ها تبعیدی معلوم شد که «یک‌درصدی‌های بی‌حیا» حق داشتند. و امروز ما برای دشمنان مروت و برای همه‌ شهروندان مدارا آرزو می‌کنیم.

یادتان می‌آید یک آقای عزیزی در جلسه‌ای به من گفت «نیازی نداریم که از شما درس‌های دموکراسی بگیریم» (۴) البته من شدیداً برای تعاطی نظر و استفاده از نظرات او مشتاق هستم. اگر او نمی‌خواهد بیاموزد ما چرا از نعمت آموختن محروم شویم. از «جف القلم» معاف شدید. زیرا من محکوم به دست بستگی هستم.

سرفراز باشید محمدرضا روحانی »

و حالا

آقای مسعود رجوی در حالی که آتش‌ها شعله‌ور بوده، هویت قربانیان جنایات آخوندی احراز نشده، زخمی‌ها به درمانگاه نرفته و و و دستور ادامه رزم را می‌دهد. آماج حملات را «منتقدین» و خانواده‌های مقیم «رزمگاه» یا «قتلگاه» تعیین کرد. من هم از دوستان خواهش کردم که هرچه از هدایای «رهبر عقیدتی» می‌رسد به معرض دید مردم بگذارند. از آنان سپاسگزارم.

دوستی محبت کرد و تلفنی گفت برای رصد کردن سایت‌ها و تلویزیون‌مجاهدین در آمریکا ، اروپا و آسیا و اقیانوسیه نیازمند به کار شبانه‌روزی است. بهتر است دست بکشی . گفتم دوستان تا کنون قریب ۴۰- ۵۰ مقاله را پیدا کرده‌اند گفت: تلویزیون چی؟ گفتم از آن خبری ندارم. پاسخ داد بوق برادر ۲۴ ساعته می‌دمد.

من تمام القاب، عناوین، ناسزاها، تهمت‌ها، توهین‌ها را یکسره حق و ملک طلق رهبر عقیدتی می‌دانم. پاسخ به او با این زبان، عمل متقابل و انتقام جویی در شأن من نیست.

باز هم از او می‌خواهم دست از اوهام خون‌آلودش بکشد. یک بار دیگر نامه خیرخواهانه مرا بخواند. در برابر مردم پاسخگو باشد. به جای تهدید، دشنام و پرونده‌سازی‌های مفتضح ، تسلیم عقل و خرد شود. با جان عزیز عزیزان مردم بیش از این بازی نکند. به «باشرف‌هایی»‌که هنوز جرأت ابراز عقیده ندارند یا مشغول اجرای اوامر رهبر عقیدتی هستند می‌گویم که به تبعیت کورکورانه از این سیاست فاجعه‌بار و ننگین پایان دهند.

ایها‌الناس هرکس، هرجا، با هر امکانی، از هر طریقی که می‌تواند از رهبر عقیدتی بخواهد که پاسخگو باشد، پاسخ چیست؟‌

محمدرضا روحانی ۲۱ آبان ۱۳۹۴

پانویس:

۱- وقتی مثلاً سی سال با اشخاص معینی کار می‌کنید زبان و بیان خاصی ایجاد می ‌شود که با بیان عمومی فرق دارد. اگر عوامل وحشت از دشمن و ناامنی بیرونی ناشی از عدم تماس با جامعه در کار باشد حتی واژه‌های مورد استعمال کاهش می‌یابد. بعد هم استعاره، کنایه و اشارات جای خود را به بیان شفاف می‌دهد.

نامه‌‌ای که خواندید در چنین فضایی نوشته شده. عیب دیگرش آن است که در شرایط تاریک و تهدید آمیز بدبینی و دیدن سایه «توطئه» به حساسیت‌ها می‌افزاید و بیان صریح و شفاف را محدود می‌سازد. نامه مورخ ۱۵ شهریور من در چنین شرایطی قلمی شد. من ناگزیر چند توضیح دادم تا در حد ممکن مطلب برای خوانندگان روشن‌تر شود.

۲- مجاهدین در رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ به «جمهوری اسلامی» رأی آری (مشروط) دادند و من در این‌جا مرتکب خطا شدم و آن‌ها را در زمره‌ی گروه‌هایی به حساب آوردم که به جمهوری اسلامی نه گفتند. البته دوستان مجاهد هم آن موقع صلاح ندیدند اشتباه مرا تصحیح کنند.

۳- ای کاش دکتر هزارخانی قدر خود را می‌دانست.

۴-برادران عادت داشتند که چهار نفری با یک نفر بحث کنند . بنابر این بطور دمکراتیک ۴ برابر حرف می‌زدند. در برابر این تذکر که یک موافق و یک مخالف صحبت می‌کنند برادر سیدمحمد سید‌المحدثین چنین جمله‌‌ای گفتند.

sarrafpour03012015برق موضعگیری سخنگوی مجاهدین!!!!! (اصرار رجوی بر مشروع کردن خون کهنسالان کمپ لیبرتی، چرا؟)

***

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=21797

لیبرتی، زینت خانم و سفره هفت ‌سین

محمد رضا روحانی، پژواک ایران، ششم نوامبر ۲۰۱۵:…  حالا هم برادر مسعود لیبرتی را رزمگاه می‌خواند و این‌ها به روی خود نمی‌آورند. آدم‌های شریفی که آماده خودنمایی برای عرض تبریک و تسلیت هستند و دادن درس دفاع از آزادی و حقوق. سه ماه بعد از کلاس درس حقوق زینت خانم استعفا دادم. مجاهدین از این جلسه فیلم گرفته‌‌اند من آن‌چه گفته‌ام نقل به مضمون است. برای آن که از شرافت زینت خانم، معلم آزادی و …

جان بولتون مجاهدین خلق تروریسمآقای رجوی! جان بولتن خواهان بمباران میهن‌مان شده است

لینک به منبع

لیبرتی، زینت خانم و سفره هفت ‌سین

طبق مقررات

آقای کیانوش رشیدی قادی را ازنزدیک ندیده‌ام. اگر دیده‌ام به خاطر نمی‌آورم. سال ۹۲ در موضوع مقاله ایشان حدود سه ماه پس از استعفای من و ما از شورا نوشته‌اند چندین بار تلفنی با ایشان صحبت کردم. یک مازندرانی «دبش» است. گلواژه‌های فراوانی از زبان (لهجه؟) مازندرانی می‌دانست. این همولایتی ارجمند قلم صمیمی و سالمی هم دارد که صاف و ساده از من بخواهد «آقا بگو از چه می ترسی دیگر در شورا نیستی آقای روحانی این یعنی چه که من هنوز همه چیز را نمی‌توانم بگویم….»

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-54611.html

همان زمان من در پاسخ ایشان نوشتم: «آقای کیانوش شما حق دارید من می‌ترسم که در این میدان مین‌گزاری شده رفتارم خلاف قانون باشد. یعنی تسلیم مانورهای بی شمار روزمره آنان شده و از عدالت و انصاف عاری شوم…»

یکی از اتهامات همیشگی من که در حکم غیابی ۵۹ صفحه‌ای بدون احضار ، بدون حق دفاع، بدون ابلاغ و لازم‌الاجرای فوری آقای رجوی که به امضای ۵۳۰ نفر قاضی مفقود‌الاثر در زمان «رسیدگی» رسید در صفحه ۹ بند ۸ این بود که «مخصوصاً آقای روحانی که بی‌دریغ با رویکردی مقدس از حقوق و مقررات و اصالت آن دم می‌زد»

من طبق مقررات در برابر بسیاری از دوستان که می‌خواستند و می‌خواهند از تحول تنظیم روابط شورایی بگویم و بنویسم. گفتم و نوشتم که «شاید روزی ناگزیر با توجه به اصل دفاع مشروع تصمیم بگیرم که از حق خود دفاع کنم…» حالا آن روز رسیده است. موضوع هم دفاع از حق خودم نیست بلکه برای دفاع از حق حیات پناهندگان بی پناهی است که آقای مسعود رجوی می‌خواهد آن‌ها سازندگان اشرف جدیدی باشند و نتیجه آن هم پیش چشم همگان است.

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-54665.html

شایعات و اخبار گمراه کننده

یکی از وسائل جنگ روانی که دخلش خوب است و خرجش کم، شایعه پراکنی است. مثلاً «حسن» زبان درازی کرد. سؤالی نابجا یا حرفی ناروا زد که با خط تشکیلات تطبیق ندارد.

یکی از خواهران سه چهار نفر را تک تک ملاقات می‌کند .از آن‌ها در باب شایعه روابط «حسن» با زنی که مأمور سفارت است می پرسد . بعد قسم و آیه که پای تشکیلات و آبرو در میان است. تو خودت تحقیق کن و گزارش بنویس. این ۴ نفر مثلاً باید با ۴۰ نفر از هواداران دور، نزدیک و یا خانواده‌ها در ارتباط هستند. ظرف یک هفته خبر می‌پیچید.

-آره تو هم خبر شدی؟ از کجا؟

-بابا همه می‌دونن. تو نمی‌دونی؟

-از‌ کجا شنیدی؟

-فقط خواجه حافظ نمی داند.

بعد طرف مربوطه منزوی می‌شود. بدنام و سرشکسته و نمی‌داند چرا و از کجا خورده است.

داستان ملک و املاک روحانی که خوابید. او سرطان چشم گرفت. من گل مژه داشتم و عینک دودی زده بودم. فوراً فلان انجمن استرالیا از سرطان پشت حدقه چشم من که قابل دسترسی هم نیست و کشنده است با خبر می‌شود.

ماه قبل ابتکار جدیدی به خرج می‌دهند. مثلاً خواهر گلناز به آلبانی زنگ می‌زند. یکی از آن خانم‌ها و جزء هزار رهبر جدید‌الولاده را می‌‌خواهد تا با او صحبت کند.

خواهر «م- ن-ا» تو ساروی هستی؟

آره چطور؟

روحانی را می‌شناسی؟

اون وکیل فراری را؟

آره. می‌توانی تحقیق کنی که مرده یا زنده است؟

از کی؟

از خانواده‌ات.

من ۱۸ سال است که با کسی تماس ندارم.

عیبی ندارد تلفن کن، بگو سالم هستی و آمدی آلبانی.

چند روز بعد که کلی دلواپسی با این شایعه راه انداختند و من هم در یک مصاحبه تلویویزیونی با میهن تی وی گفتم آن محمدرضا روحانی سید بود و نوه آیت‌الله معروف سید‌صادق روحانی و قمی است و در مکه جز زائرین بوده است دست پیش می‌گیرند و اظهار تأسف می‌کنند که «سگ نمرد»، «خودمان حسابش را می‌رسیم». حالا هم رفته‌اند توی کهنه قباله‌ها که دکتر قصیم کجا چی گفت و روحانی کجا چی نوشت .

این حرف‌ها اگر درست هم باشد که گاهی مستند است و خالی از تقلب، نشان دهنده‌ آن است که ما در آن زمان آن مطالب را در تشکیلات شنیدیم و متأسفانه اعتماد کردیم و بر اساس آن مواضع تشکیلات را تبلیغ کردیم. من شخصاً بابت این اعتماد قابل انتقاد هستم. کاش اعتماد نداشتم. اما یک سؤال وجود دارد آیا دون وجود اعتماد امکان کار دسته جمعی وجود دارد؟

بالاخره متأسفم از این که در یک مصاحبه با بی بی سی و در پاسخ خانم خبرنگاری که اسمش را به خاطر نمی‌آورم بی جهت درشتی کردم. وقتی در باب موانع انتقال از لیبرتی سؤالی کرد پاسخ تندی دادم و گفتم این حرف‌های وزارت اطلاعات است. من که امکان بررسی تک تک خبرهای مجاهدین را نداشتم. وقتی سلب اعتماد شد با استعفای نجیبانه خود را از عذاب وجدان نجات دادیم. به هر حال کسی که اشتباه نمی‌کند و عذر نمی‌خواهد رهبر عقیدتی است و نه من معذور.

می‌گویند روحانی گفته که «در ۱۶ ماه گذشته حتی ۱۶ نفر را از آن کشور خارج نکردند….» و اسناد زیادی را در همین مورد روی میز انجمن ها گذاشتند که یکی از آن‌ها را دوستی از انجمنی آورد و به من رساند. این سند زیر نوشته عیناً آمده است. راست است. این حرف من بود. ۴ ماه بعد استعفا کردم. آن زمان اراده رهبر عقیدتی آن نبود که لیبرتی «رزمگاه» است. و ۱ – ۲- ۳ – ۱۰۰۰ اشرف می‌سازیم. (۱)

زینت خانم، دفاع از آزادی و حقوق

وقتی پس از حمله ۹ فوریه ۲۰۱۳، خانم عاطفه اقبال «کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث» را تشکیل داد فوراً برادران اطلاعاتی دو نفر انتخاب و مأمور کردند که بروند آن‌جا نام بنویسند و کارها را قبضه کنند. ظاهراً اسم نوشتند ولی یا خانم اقبال حاضر به پذیرش آن‌ها نشد و یا این دو نفر متوجه شدند که نمی‌توانند خط خود را پیش ببرند و کنار کشیدند. امیدوارم خانم اقبال اگر مصلحت می‌دانند موضوع را بنویسند. آن زمان من فکر می‌کردم که باید از مردم،‌ همه مردم به ویژه ایرانیان کمک گرفت و جان بچه‌ها را از مهلکه لیبرتی نجات داد. امکانات خانم اقبال با سنگینی و فوریت این مهم تناسبی نداشت. یک انجام وظیفه انسانی و اخلاقی بود ولی نه یک طرح قابل اجرای سریع. با این همه زحمات و خدمات شایسته‌ای کردند و قابل ستایش و تقدیرند.

به هر حال من در اولین فرصت، ماه بعد ، روز آخر سال در سالن بزرگ شورا قبل از نهار نوروز که نزدیک صد نفر از مجاهدین ، اعضای خانواده‌ها و شوراییها جمع بودند، حدود ساعت ۱۲ قبل از رفتن به سالن نهارخوری از خانم رجوی وقت گرفت و پیشنهادی را که قبلاً دکتر قصیم داده بودند که یک دفتر اطلاع رسانی برای رفع نگرانی خانواده ها تشکیل شود را عنوان کردم. با این توضیح که بعد از چندین بار حمله و کشتار خانواده‌ها نگران هستند به ما مراجعه می‌کنند. ما بی خبریم. به مجاهدین مراجعه می‌کنند به عنوان حفظ امنیت خبری نمی‌دهند. مردم حق دارند بعد از سال‌ها از وضع زن، شوهر، فرزند، برادر و خواهر خود خبری داشته باشند. هنوز جمله من تمام نشده بود که خانم زینت هاشمی وقت خواست و با خشونت «انقلابی – بلشویکی» که من می‌خواهم جوابش را بدهم و بی اجازه شروع کرد به دفاع از آزادی انتخاب بچه‌های لیبرتی که نمی‌خواهند تماس بگیرند. حسابش را کرده‌اند. نفع و ضررش را می‌دانند. به ما ربطی ندارد که برای آن‌ها تعینی تکلیف کنیم و آقای روحانی شما حقوق خوانده‌اید و آن‌ها از هیجد‌ه سالگی گذشته‌اند. (یادمانده‌های من نقل به مضمون است)

من یک موضع ساده و انسانی را عنوان کرده بودم. امری عمومی که می‌توانست با حضور مردم هم مورد بحث قرار گیرد. خانم رجوی که متوجه برافروختگی من شد زود بساط را جمع کرد. با نگاهی به ساعت گفت بچه‌ها در سالن منتظرند. بعدا صحبت خواهیم کرد. این سالن همان سالنی بود که سفره ۷ سین با اضافه کردن «سرنگونی» شد هشت سین.

حالا هم برادر مسعود لیبرتی را رزمگاه می‌خواند و این‌ها به روی خود نمی‌آورند. آدم‌های شریفی که آماده خودنمایی برای عرض تبریک و تسلیت هستند و دادن درس دفاع از آزادی و حقوق. سه ماه بعد از کلاس درس حقوق زینت خانم استعفا دادم.

مجاهدین از این جلسه فیلم گرفته‌‌اند من آن‌چه گفته‌ام نقل به مضمون است. برای آن که از شرافت زینت خانم، معلم آزادی و حقوق دفاع کنند می‌توانند عین فیلم را در اختیار معلم حقوق من قرار دهند تا پخش کند. در سازمان زینت خانم قلم کش «جدیدی» پیدا شده که می‌تواند جای این خانم را بگیرد.

http://www.aftabkaran.com/maghale.php?id=5124

برادر مسعود «السابقون السابقون» را می‌داند و می‌خواند وقت آنست که زیرپاهای این معلم بتون ریزی کند با شعار «زنده باد قدیمی- دور باد جدیدی»

طبق مقررات

دو روز پیش از دوستان خواهش کردم که چون «رهبر معظم عقیدتی کارفرمای پنهان و پیدای آنان است شخص او مسئول پاسخگویی است و دیگرا مقلدند» و خواهش کردم به دیگران نپردازیم. چون که صد آید نود هم پیش ماست. اما خلف وعده کردم.

برای آن که یکی از اعضای خانواده‌های مجاهدین محصور در لیبرتی از من خواست که «به عنوان یک شاهد آن‌چه را در شورا با موضع‌گیری مجاهدین و اعضای شورا در رابطه با انتقال ساکنان لیبرتی و موضع‌گیری علیه خانواده‌هایشان و کمپینی که در این رابطه تشکیل شد را بنویسید» من هم طبق مقررات و تعهدی که داشتم و دارم، نه من باب دفاع مشروط از حق خودم بلکه برای کمک به ساکنان «قتلگاه لیبرتی» فعلاً این نمونه را نوشتم . وقت دفاع مشروع هم می‌رسد.

آفتاب آمد دلیل آفتاب

در خبر است که حواریون رهبری با انواع و اقسام امکانات می‌خواهند چند زندانی سیاسی در بند رژیم را هم علیه منتقدین وارد میدان کنند. به این ترتیب مظلومت و در بند بودن آن ستمدیدگان را زیر «پرچم» برادر بکارند.

این پیام رجوی را دوستان اورنشین او پنهان کردند. باید ایشان شکرگزار آقای همنشین بهار باشد که آنرا پیاده کرد تا مردم به ضرورت کشته شدن در لیبرتی آگاه شوند.

http://www.hamneshinbahar.net/article.php?text_id=204

پیام پرچم

و حالا فرمایشات آقای حسن افتخاری در مقاله کارزار جهانی در حمله به لیبرتی (۱۳ آبان ۹۴) در سایت آقای حسین توتونچیان معروف به «کوفی» را بخوانیم تا شفافیت در سیاست را از «قدیمی» و «جدیدی» بیاموزیم.

این نویسنده از موضع یک «سوسیالیست با موضع کارگری و با مشی دموکراتیک و لائیک» لابد از ینگه دنیا یا استرالیا و اروپا دستش را دراز می‌کند تا ضمن کشیدن گوش آقای دکتر رئیس دانا، نوک او راهم به سبک زینت خانم قیچی کند.

«به آقای رئیس دانا و همفکران او می‌بایست یادآور شد که مجاهدین مستقر در لیبرتی کودک کمتر از ۱۸ سال نیستند که ایشان اشک تمساح می‌ریزند. واقعیت آنست که کشته شدن یا صدمه روحی و جسمی هرکدام از آنان خیانت علیه بشریت است. اما سازمان ملل، کمیته پناهندگان و دیگر سازمان‌های مسئول تک به تک به آنان پیشنهاد ترک لیبرتی و مراجعت به کشورهای دیگر را داده‌اند و آنان با آگاهی کامل از خطرات، ماندن در لیبرتی را ترجیح داده‌اند. هرکدام که تمایل داشته باشند اشرف و لیبرتی را ترک‌ کرده‌اند….»

http://aftabkaran.com/maghale.php?id=5142

دست «قدیمی» و «جدیدی» درد نکند که سیاست رهبری عقیدتی را بطور شفاف معرفی می‌کنند.

محمدرضا روحانی ۱۴ آبان ۱۳۹۴

۱- از آن‌جایی که برخلاف رهبری عقیدتی چیزی برای پنهان کردن ندارم. خوانندگان چنانچه مایل بودند می‌توانند در لینک زیر به گفته‌های ۳ سال پیش من گوش کنند.

http://irajadibzadeh.org/?p=2099

(پایان)

مهدی ابریشمچی مزدور صدام حسینسخنرانی مهدی ابریشمچی، نشانگر اراده برای کشتار بازماندگان لیبرتی بعد از پیام زوج رجوی است

تاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

همچنین:

شکایت از برادر مسعود به امام حسین(ع) ٢

محمد رضا روحانی، سیزدهم دسامبر ۲۰۱۴:… پیام عاشورائى برادر مسعود مرده مال شد. آنرا قایم مى کنند. باید از آقاى همنشین بهار سپاسگزار باشم که زحمت پیاده کردن نوار را کشیدند. با قبول این زحمت بار از دوش برادران برادر مسعود کشیده شد. البته به پاداش این قبیل خدمات آقای همنشین بها

منوچهر هزارخانی و شهر اشرف!؟

سینا سپهر، پرونده سیاه، بیست و سوم نوامبر ۲۰۱۴:…  بهرروی از آن تاریخ سی و پنج سال گذشته است و از بین افراد مورد اشاره تنها منوچهر هزارخانی است که همچنان طوق جانثاری سرکرده خائن فرقه رجوی را برگر

نفرات رجوی مرغ عزا و عروسی اسرائیل (از محکومیت نفر خودی تا دستور بست نشستن هشت نفره علیه صلح)

خبرگزاری فارس، نوزدهم نوامبر ۲۰۱۴: …  مدتی بعد از ادعای صهیونیست‌ها درباره دستگیری جاسوس ایران، یکی از رسانه‌های داخلی گزارش داد، علی منصوری از جداشدگان فرقه تروریستی منافقین است که تاریخ مصرفش تمام شده و اکنون مسعود رجوی کوشیده با همکاری صهیونیست‌ها و جوسازی رسانه‌ای او را عامل ایران و منتسب به سپاه قدس