گفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با مسعود خدابنده (در دو قسمت)

گفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با مسعود خدابنده (در دو قسمت)

مریم رجوی ملکهندای حقیقت، بیست و دوم فوریه ۲۰۱۴: … در دلش تابویی سی ساله کاشته اند. برای این که واکنشی اش کرده اند به برخی کلمات. اسم کلمه “وزارت اطلاعات” می شنود رنگش می پرد. اسم “سپاه” می شنود شلوارش را خراب می کند. چرا؟ از چه می ترسد؟ از “وزارت اطلاعات” که اصلا تعریفی برایش ندارد؟  یا از “نشست جمعی و متهم شدن به مامور وزارت اطلاعات بودن و شعبه سپاه پاسدارن باز کردن …

آینده مجاهدین خلق پس از عراق


(Rajavi from Saddam to AIPAC)

لینک به منبع (قسمت اول)

گفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با آقای خدابنده

با سلام خدمت خوانندگان عزیز:

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی ندای حقیقت ،در راستای آگاهی بخشی بیشتر به کاربران عزیز و خوانندگان فرهیخته و با تلاش خانم سنجابی”مصاحبه و گفتگوی اختصاصی ایشان و با دعوت از آقای مسعود خدابنده انجام شده است ” بخش اول این مصاحبه اختصاصی- که حاوی ناگفته های بسیاری در خصوص فرقه رجوی و از زبان عضو ارشد و سابق تشکیلات رجوی است و برای اولین بار بیان میشود- منتشر می گردد .از تمام مساعی و کوشش جناب آقای خدابنده که در این گفتگوی صمیمی شرکت نمودند کمال سپاس و قدر دانی بعمل می آید .

اشاره:

مهندس مسعود خدابنده فارغ التحصیل رشته مخابرات از دانشگاه لیدز، انگلستان و مهندسی فوتنیک از دانشگاه اشتوتگارت، آلمان است ،ایشان در حال حاضر مدیریت شرکت “مشاورین استراتژیک خاورمیانه” با دفاتری در اروپا، امریکا و خاورمیانه را بر عهده دارد.آقای خدابنده همچنین در سالهای اخیر در سمت مشاورت با دولت عراق همکاری دارد. وی قبل از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷در زمان تحصیل در انگلستان جذب تشکیلات فرقه رجوی شد و از بنیانگذاران کمیته حمایت از مجاهدین در خارج از کشور و بعد ها انجمن های دانشجویان مسلمان به حساب می آیند.

آقای مسعود خدابنده توانستند در سال ۱۳۷۵ در فرصتی که در خارج از عراقِ تحت حاکمیت صدام بدست آمده بود اعلام جدایی کند. وی تا آن زمان با عنوان فرمانده ارشد و افسر رابط امنیتی،  مسئولیت تیم حفاظت نزدیک رهبری مجاهدین خلق را بر عهده داشت و همزمان عضو شورای ملی مقاومت این گروه نیز بودند.

ضمن سپاس و تقدیر فراوان از  روشنگری ها ، تلاشها و فعالیت های مثمر ثمر ایشان در شناخت بیشتر از فرقه رجوی،ایشان به درخواست ما برای پاسخ به برخی سوالات کارشناسی در خصوص فرقه رجوی و اساساً تشکیلات سازمان منافقین جواب مثبت دادند.آنچه در زیر مطالعه می کنید پاسخ های جناب آقای خدابنده است که جهت اطلاع شما  درج می گردد.

خانم سنجابی : سوال  اول

آقای خدابنده همانطورکه مطلع هستید در چند سال اخیر موج جدایی از سازمان مجاهدین نسبت به گذشته رو به فزونی گرفته و شاهد آن هستیم تعداد بیشتری، از تشکیلات جدا  شده اند .تا آنجائیکه من مطلع هستم از سال ۱۳۸۲ به بعد بیش از ۱۰۰۰ تن از تشکیلات رجوی جدا شده اند ولی نکته مهم برای من این است که تعداد قابل توجهی از این  افراد جدا شده در سال های اخیر مطرح می کنند که مناسبات تشکیلاتی رجوی فرقه ای است. می خواستم بدانم نظر شما را در این رابطه چیست ؟

با سلام خدمت شما و خوانندگان شما و با تشکر از زحماتی که برای نجات الباقی گروگانهای رجوی در عراق می کشید. این تشکر را هم به این خاطر می کنم که اگر چه طبق گفته خودتان بیش از هزار تن از این افراد امروز نجات پیدا کرده اند ولی مهم است بخاطر داشته باشیم که هنوز حدود سه هزار نفر در آنجا تحت بدترین شرایط بدون دسترسی به اولیه ترین امکانات مثل پلیس، بیمارستان، ادارات ثبت و پستخانه و غیره گرفتار هستند و حتی از شنیدن رادیو، ارسال نامه و یا تلفن به بستگان و ملاقات با خانواده هم محرومند. نه یک سال و دو سال که برخی الان بیش از بیست سال است که هیچ رابطه ای با جامعه نداشته اند.

بحث مفصلی است اگر بخواهیم مشکلات و سبقه این گرفتاری را در تاریخ معاصر ایران جستجو کنیم. برخی معتقدند که این سرانجام در بطن ایدئولوژی و شروع کار این سازمان بوده و گذشت زمان بارورش کرده و برخی معتقدند که خیر این سازمان توسط فردی بنام مسعود رجوی دزدیده شده و وی آن را از درون تهی و به فرقه ای تحت اختیار خودش تبدیل کرده. شخصا در نقطه ای بین این دو ایستاده ام و هیچ کدام را نمیتوانم رد کنم. ایدئولوژی سازمان که تلفیقی است از اسلام و مارکسیسم بالاخره نمی توانست تا ابد تناقضاتش را در درون خودش نگه دارد ولی از طرف دیگر اگر نبود شخصی با توانایی ها و انگیزه ها و عقده های مشخص مسعود رجوی، شاید مسیری که به این سرعت به انتها خود رسید سرنوشت دیگری داشت.

امروز ممکن است در چرایی بوجود آمدن این مصیبت اختلافاتی باشد ولی فکر نمی کنم در چگونگی بوجود آمدن آن کسی حرفی داشته باشد. همه متفق القول هستند که امروز بنیاد این گروه که از آن بنام مجاهدین خلق یاد می کنیم یک فرقه خالص و کامل است. البته فرقه ای که برای رد گم کردن هنوز سعی میکند ادای یک سازمان را در بیاورد.

تعریف سازمان (سیاسی، اقتصادی و یا نظامی) مشخص است. تعاریف فرقه ها هم با کمی تفاوت های مختصر مشخص است. نمی شود راس یک گروهی بمدت سی سال یک رهبر خود خوانده باشد و زنش با وقاحتی چندش آور بمدت شانزده سال خودش را “رئیس جمهور” بخواند و یک برگ اساسنامه، آئین نامه، قانون و حساب و کتاب در آن وجود نداشته باشد و هر روز هم خط مشی و استراتژی و تاکتیک اش صرفا بر اساس میزان در آمد اقتصادی (مزد در قبال عمل) عوض شود، بعد آن را یک “سازمان” آن هم یک “سازمان سیاسی” بنامیم. ترمنولوژی غلطی است که مخاطب را به اشتباه می اندازد.

“مرکز اطلاعات فرقه ها” (Cult Information Centre)  در انگلستان تعریفی از فرقه ارائه میدهد که کم و بیش منطبق با دیگر متخصصین و پزشکان و روانپزشکان دست اندر کار است.

میگوید: فرقه (کالت یا سکت) گروهی است که تمامی پنج کاراکتر زیر را دارا باشد و البته میگوید ممکن است در فرقه ای بطور استثناء یک یا دو موردش هنوز هویدا نشده باشد ولی طبیعی است که اگر هر پنج مورد را داشت شکی در تعریف باقی نمی گذارد.

۱٫از القای روانی جهت جذب، حفظ و کنترل اعضایش استفاده میکند.

(در مورد فرقه رجوی کافی است مراجعه کنیم به جلسات مغزشویی، انقلاب ایدئولوژیک، نشست های باصطلاح دیگ و گزارشات روزانه و …. که در واقع یکی از پیشرفته ترین روشهای القای روانی را پیاده کرده و می کند)

۲٫یک جامعه بسته توتالیتر تشکیل میدهد.

(این را باز فکر نمی کنم نیاز به تحقیق زیادی باشد. کمپهای لیبرتی و اشرف که جای خود دارد. این جماعت در قرارگاه مریم در اورسوراواز یونیفورم نظامی میپوشند و هستند کسانی که قریب ده سال است از این محل خارج نشده اند. حتما اطلاع دارید که زیر خیابان بین دو قسمت قرارگاه تونل زده اند که حتی برای رفتن از یک بخش به بخش دیگر مبادا مجبور شوند از درب خارج شده و از خیابان عمومی عبور کنند)

۳٫بنیانگزار یا رهبر آن خود انتصابی، دگماتیک، قدسی مآب، غیر قابل پیش بینی، و دارای کاریسما می باشد.

(این یکی را بگذاریم به اختیار خوانندگان. خودشان اگر لازم دیدند یک نگاهی به عکسهای نشست های رجوی و زنش و برخی از سخنان این دو در ویدئوهای منتشر شده فرقه بکنند)

۴٫اعتقاد دارد که “هدف وسیله را توجیه میکند” و به هر وسیله ممکن پول در آورده و افراد را جذب می نماید. (اجازه بدهید به یکی دو فقره از جرائم رجوی از جمله دزدیدن نفرات از ترکیه بنام کاریابی و به بردگی کشیدن آنها در عراق و یا مجبور کردن اسرای جنگ ایران و عراق به کار کردن بدون مزد در منطقه اشاره کنیم. البته شخصا فکر می کنم نمونه ای مثل دارو مخدر خوراندن به دختر جوان کانادایی و به آتش کشیدنش در خیابانهای لندن با هدف تاثیر گذاشتن بر وزارت کشور فرانسه که مریم رجوی را آزاد کند مسلما کمتر به “توجیه وسیله” و بیشتر به “قتل عمد و برنامه ریزی شده” شبیه باشد)(اشاره ایشان به خانم ندا حسنی می باشد)

۵٫ ثروت فرقه استفاده ای به اعضای آن یا جامعه نمی رساند.

(این را هم اگر کسی شک داشت به ارقام اعلام شده دستمزد لابی ها، فیلم های مخفیگاه رجوی در کمپ اشرف و مقایسه آن با وضعیت بهداشتی/ درمانی و زندگی روزمره اعضای فرقه مراجعه کند. باز فکر می کنم عدم استفاده از ثروت فرقه یک حرف است، به بردگی کشیدن فردی بمدت سه دهه بدون هیچ گونه حقوق، مزایا، بازنشستگی، تعطیلات و …. حرفی دیگر)

اجازه بدهید یکی از صدها خاطره ای را که دوستان نجات یافته گهگاه نقل کرده اند بازگو کنم.

یکی از دوستان گله می کرد که کسی عمق آنچه بر ما رفته را نمی فهمد و نمیتواند هم بفهمد. این دوست از معدود کسانی است که توانست قبل از سقوط صدام از کمپ فرار کند و از طریق کردستان (با کمک دوستان کرد) خود را به خارج برساند. میگوید نزدیکی کرکوک رسیدیم و یکی از اهالی ده ما را به خانه برد که صبح روانه کند. شب شام آورد و پرسید شما در آنجا چند می گرفتید. ما هم توضیح دادیم که بیست سالی کار کردیم حقوق نداشتیم و ضمنا من یک خانه هم داشتم فروختم و به آنها دادم و زنم را هم بخاطرشان طلاق دادم و فرزندم را هم فرستادم که مزاحم کارم نشود و … میگوید میهماندارمان طاقت نیاورد. لقمه ای که برداشته بود را به صورت من پرت کرد و فریاد زد حقتان است. حقتان است هر بلایی سرتان آورده اند. طبعا وی از تاثیرات و قدرت “التصاق روانشناسانه” و “حیله های فرقه ای و مغزشویی و تولید وحشت و ترس” خبر نداشت. نباید هم خبر میداشت. قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

فرد دیگری که اکنون سالهاست از فرقه جدا شده و در اروپا زندگی می کند هنوز که هنوز است مستمرا باید به روانپزشک مراجعه کند چون به حکم فرقه و تحت تاثیرمغزشویی های رجوی سلاح برداشته رفته تهران یک مغازه دار را جلوی چشم پسر شش ساله اش به قتل رسانده. امروز پزشکان هر چه می کنند نمی توانند جلوی این مسئله به ظاهر ساده را بگیرند که هر شب این پسر شش ساله به خواب این فرد نیاید. البته پولی که رجوی از صدام برای این ترور و یا فرضا ترور سردار ملی ایران صیاد شیرازی دریافت کرده است امروز خرج مداوای ضارب مغز شویی شده که نمی شود هیچ، تازه بهانه ای هم میشود که فردی مثل زهره قائمی به شکلی مشکوک در کمپ اشرف به قتل برسد.

بگذریم.

بحث در مورد فرقه ها از زوایای مختلف آن مفصل است ولی در اینجا تاکید دارم که دو نکته را نباید فراموش کرد. اول این که این گروه بنابه تعریف تا بن استخوان فرقه ای و از مخرب ترین انواع آن است و ثانیا این که وقتی فرقه (یا سکت) میگوییم (چون در فارسی بخاطر وارداتی بودن مقوله “سوء استفاده روانشناسانه از مردم” کلمه جداگانه ای نداریم و مثلا فرقه اسماعیلیه یا فرقه آذربایجان و غیره را هم فرقه به مفهوم منشعب شده می نامیم که با کلمه تخصصی مورد نظر در اینجا فرق می کنند) منظور مثلا یک کلاهبرداری نیست که یک شرکت هرمی درست کرده است. منظور یک قاتل که بیست نفر را کشته است نیست. منظور یک قاچاقچی که چند هزار نفر را معتاد کرده است نیست. منظور جریان مخربی است که در این مثال مشخص پیش رویمان بیش از ۱۲۰۰۰ ایرانی را به قتل رسانده، بیش از ۲۵۰۰۰ عراقی را بخاطر صرفا مبلغی که فرضا صدام می پرداخته کشته و انبوهی از ملیتهایی اروپایی، امریکایی و حتی افرادی از کنیا و پاکستان و افغانستان را به کام مرگ فرستاده است. و البته جریانی که امروز دیگر مدارکش را همه دیده اند که حتی نفرات خودش را بخاطر کوچکترین بیان تفکرات ذهنی زندانی و شکنجه کرده و به قتل رسانده و البته بالاتر از همه اینها تهدیدات فرهنگی، ارزشی یک فرقه مخرب است که در صورت میدان دیدن میتواند به راحتی نسلی را و فرهنگی را از بنیان از بین ببرد. مثالهایش هم در تاریخ هست که چگونه مثلا پل پت و پل پت ها یک کشور، یک ملت و یک فرهنگ را در فرصتی کوتاه به قهقراء برده اند.

منظورم این است که وقتی میگوییم سازمان. آن هم سازمان سیاسی (یا اقتصادی و یا نظامی)، یک مشروعیت ناخود آگاهی به آن داده می شود. انگار این سازمان مثلا حق دارد در مورد درست یا غلط بودن سیاستهای کشوری مثل ایران یا عراق یا هر جای دیگری اظهار نظر کند. میبینیم که البته خودش هم به نفعش است و میخواهد به همین دامن بزند و در مورد هر مسئله ای از اتفاقات افریقای جنوبی تا شمال امریکا و از سوریه تا لبنان و عراق و عربستان اطلاعیه میدهد و نظر می دهد (بدون این که حاضر باشد سالی پنج دقیقه به مثلا انتقادات درونی خودش بپردازد یا بگوید اصلا هدف، استراتژی و تاکتیکهایش در هر مقطعی چیست و این اظهار نظرهای متناقض از کدام دیدگاه و خواستگاهی نشات می گیرند).

شما میدانید که حتی یک تاجر “ورشکست به تقصیر” در قوانین مدنی هر کشوری (از جمله ایران) تا مدتها نه “حق انتخاب شدن” دارد و نه “حق انتخاب کردن”. دزد و کلاهبردار و قاچاقچی و راهزن و قاتل و رهبر فرقه که دیگر جای خود دارند. آخرین حرفی که رجوی بعنوان رهبر یک فرقه تبهکار و مخرب حق به زبان راندنش را داشته باشد حرفی سیاسی است و آخرین روز مبارزات سیاسی در جهان هم باشد هیچ گروه سیاسی ای (از هیچ کشوری) حق ندارد بخاطر منافع مقطعی از چنین گروه خطرناکی حمایت و یا استفاده ابزاری کند (انتقادی که به محافل جنگ طلب اسرائیلی امریکایی از درون همین کشورها وارد می شود). منظور من حتی استخدام یا عدم استخدام مزدور هم نیست. سازمان سیا یا موساد بروند “مزدور فارسی زبان” استخدام کنند. برود “نقشه تخلیه اطلاعات” کشورهای دیگر را بکشند و هزار کار دیگر. ولی استخدام کنند. ولی مستخدم خودش با اطلاع و آگاهانه مزدوری را انتخاب کرده باشد. ولی حقوق و مزایای مزدور را بدهند دست خودش. نه این که یک سری را بزور مجبور به “تروریست بودن” کنیم و بعد حقوقشان را هم بدهیم دست رجوی و خلاصه در قرن بیست و یکم به “تربیت گلادیاتور و برده داری” مشغول بشویم.

به زبان همشهری های خودمان بگویم. هر دعوایی بین ده پایین و ده بالا باشد (بین انسانها). هرقدر جدی و هر قدر حتی خونی. وقتی گراز به مزارع حمله می کند هیچ کس از ده پایین یا ده بالا حق ندارد بخاطر خصومت بین اهالی دهات طرف “گراز” را بگیرد. اصلا تا زمانی که “گراز” دارد مزارع را شخم می زند دعوا حرام است. باید همه اول جمع شوند و گراز را فراری بدهند. چاره دیگری نیست. هست؟  شما همین امروز نگاه کنید در همین کشور انگلستان که بنده زندگی می کنم یکی از معضل های الان انگلیسی هایی هستند که رفته اند به القاعده پیوسته اند و معلوم نیست بعد از بازگشت در شهرها و ادارات و مدارس این کشور چه خرابکاری هایی که نکنند. نمی شود بخاطر دعوای انگلیس و سوریه گذاشت جبهه النصره و داعش و القاعده هر غلطی خواستند بکنند. عقلانی نیست. همه ضرر می بینیم.

برگردم به سوال شما و نظر جداشدگان از مجاهدین خلق (مجاهدین خلق هم میگویم بخاطر این است که موضوع گم نشود والا شخصا فکر می کنم همان کلمه منافقین توصیف درست تری باشد و استفاده از کلمه “مجاهد” هم طبعا یکی دیگر از دزدی های فرقه رجوی است مثل هزار مطلب دیگر). بله، نجات یافتگان از فرقه وقتی بیرون می آیند طبعا مدتی طول می کشد بفهمند اصلا چه بلایی سرشان آمده و خیلی ها را دیده ام که وقتی کتابی در مورد فرقه ها بدستش میرسد اصلا تا مدتی شوکه است. مواردی بوده که فکر کرده اند دوستان جدا شده اینها را نوشته اند بنام مستعار و بسیاری را دیده ام که تا مدتها فکر می کنند نویسنده خارجی و مثلا فرانسوی زبان کتاب را در مورد مجاهدین خلق نوشته است. این دوستان بعد از اینکه متوجه می شوند مثلا محققی مثل استیو حسن کتابش را در مورد فرقه ها بصورت عام نوشته و اصلا مجاهدین خلق را نه می شناخته و نه میخواهد که بشناسد بسرعت به این نتیجه می رسند که:

اولا “همه فرقه ها در بنیان مشابه یکدیگر عمل می کنند” و

ثانیا “مجاهدین خلق یک فرقه مخرب واقعی است”.

شخصا معتقدم که اولیه ترین و اصلی ترین قربانیان فرقه ها (اینجا مجاهدین خلق) اعضای خود فرقه هستند. پیش تر گفتم اینها ۲۵۰۰۰ عراقی را به قتل رسانده اند. شما اگر از خانواده های این قربانیان سوال کنید اکثرا از جگر گوشگانشان بعنوان “شهدای مبارزه علیه صدام” و “شهدای ملت و کشور عراق” یاد می کنند. کسانی که خونشان توسط دشمنانشان ریخته شده و کسانی که با این شهادتشان سدی را شکسته و راهی را باز کرده اند. ولی شما مثلا از خانواده برخی از اعضای مجاهدین خلق که توسط رهبران فرقه در ابوغریب شکنجه شده اند و بعد هم اعدام شده اند سوال کنید. چه بگویند؟ بجز این که بگوییم “قربانیان مضاعف” یا “خونهای هدر رفته”. اینها را باصطلاح دوستانشان به قتل رسانده اند نه دشمنانشان. اینها حتما تا زمان تسلیم جان دردشان هم بیشتر بوده. همه میدانند زخم زبان دوست صد بار از کشیده دشمن دردش بیشتر است چه رسد به شکنجه شدن توسط دوست. باز خاطره کوتاهی عرض کنم.

زنده باشند آقای علی قشقاوی از نجات یافتگان فرقه رجوی و از زندانیان سابق ابوغریب (روی سلولش بجای اسمش نوشته شده بود ودیعه جماعت رجوی. دفتر زندان و مدارک سلول و غیره هم الان موزه در عراق موجود است). میگوید قبل از ارسال به ابوغریب من را هر روز شکنجه کردند. اوایل هنوز باورم نمی شد که کتک می زنند و فکر می کردم دوستانم سعی می کنند چیزی که نمی فهمم و قبول نمی کنم و زیر بار نمی روم را حالیم کنند و قصدشان خیر است. تا این که دستم شکست و درمان نکردند و ادامه دادند و هزار چیز دیگر که کم کم متوجه شدم خیر، دوستان دیروز شکنجه گران امروزم شده اند. به این میگویند فرقه.

شما تصور کنید وضعیت آخرین قربانی فرقه رجوی در عراق را. مسعود دلیلی از فرمانده های حفاظت رجوی را خودتان بهتر می شناختید. دو سال قبل موفق به فرار شد ولی اینها توانستند وی را از هتل بغداد بدزدند و مجددا به قرارگاه اشرف ببرند که روز اول سپتامبر گذشته دیدیم که از سر استیصال وی را بعد از دو سال زندان و شکنجه به چه صورتی به قتل رسانده و صورتش را هم سوزاندند تا شاید نیروهای عراق هویت وی را کشف نکنند (که بالاخره کشف کردند و اعلام کردند و آثار شکنجه هم بر بدنش هویدا بود). من شکی ندارم که غیضی که رجوی بخصوص نسبت به مسعود دلیلی داشته و هنوز بعد از قتلش هم دارد، نسبت به سران حکومت ایران ندارد. فرار دلیلی برای رجوی بوی تهدید و الرحمان می آورد ولی “مبارزه با جمهوری اسلامی” برای رجوی بهانه ادامه سلطه بر فرقه و راه نان در آوردن است. فرق می کنند. از اولی وحشت دارد و به دومی نیاز.

رجوی بهتر از همه میداند ( و بارها بصورت خصوصی تر بخصوص برای فرمانده های حافظت شخصی اش توضیح داده) که تهدید فرقه اش نه سپاه پاسدارن ایران است و نه ارتش عراق. تهدیدش کسانی هستند که سه دهه سرشان کلاه گذاشته و یا حتی مجبورشان کرده تا خار بخورند و بار ببرند. بقول خودش و بقول زنش مریم بالاخره یک روز یکی از همینها سرشان را خواهند برید. نه بخاطر علاقه مفرطشان به جمهوری اسلامی یا حکومت عراق که بخاطر غیضشان از کثافتکاری های رجوی و معاونینش. نه بخاطر حب علی که بخاطر بغض معاویه.

الان هم که دیگر واضح تر شده است. همین هفته قبل مریم رجوی عملا در پاریس دستور حذف فیزیکی نجات یافتگان و جداشدگان از فرقه را اعلام کرد. البته چون نمی خواهد راه نان خودش را هم ببرد میگوید “سرنگونی جمهوری اسلامی” از “حذف منتقدین و جداشدگان” می گذرد. چرا؟ چون اینها “رهبری مقاومت” را هدف قرار داده اند. می بینید؟ هدف سیاسی نیست. هدف “مسعود و مریم رجوی” و “حفظ راس فرقه به هر قیمتی” و هدف “بقای فردی به قیمت قربانی کردن جمع” است. اصل نه ایران است نه حقوق بشر است نه مردمند و نه حتی “سازمان مجاهدین خلق ایران” اینها “وسیله” اند. “هدف” صرفا یکی است و آن “رجوی” است. فرد پرستی در مقابل خدا پرستی، فدای جمع بخاطر فرد و الی آخر.

بحث فرقه ها بحث مفصلی است و عمیق که با روح و روان انسانها سر و کار دارد. از حوصله این بحث خارج است ولی بنظرم برای کسانی که از فرقه رجوی نجات یافته اند، برای خانواده های گرفتاران و برای کسانی که بنا بر الزامات مسئولیتهایشان با این پدیده در هر سطحی سر و کار دارند از نان شب واجب تر است. منابع زیادی هست که باید یک مقدار سر فرصت مطالعه شوند یکی از این منابع همین بحث “آشنایی با فرقه ها” است که به همت خودتان و دوستانتان الان چند شماره اش در سایت “ندای حقیقت” منتشر شده است. چند کتاب خوب هم این مدت ترجمه شده (یکی دو تایشان توسط ابراهیم خدابنده برادرم) و کتب تحقیقی دیگری هم در دانشگاهها و مراکز علمی به چاپ رسیده اند که از منظرهای مختلف این مقوله را بررسی کرده اند. بنظرم آن کمبود منابع که در دهه های گذشته در ایران وجود داشت و مردم اصلا این مقوله به گوششان هم نخورده بود الان بحمد الله تا حد زیادی مرتفع شده است. در این مقوله و بخصوص در زمینه آگاه کردن و واکسینه کردن جوانان و دانشجویان و دانش آموزان هر قدر کار بشود کم شده است. جامعه ما بهای سنگینی داده است چه آنهایی که توسط مجاهدین خلق ترور شدند و چه آنهایی که فرستاده شدند تا بکشند و کشته شوند. تجربه نسل بنده و شما به هر قیمتی باید به نسل بعدی منتقل شود تا خدای نکرده نسل بعد باز از همین سورخ گزیده نشود.

خانم سنجابی :با تشکر از پاسخ جامع و توضیحات روشنگرانه شما درتایید مطالب شما مستندات و نکات که کم نیستند و البته فرصت کم. بیادم آمد که من هم  یکی از همین زندانیان و شکنجه شدگان در درون تشکیلات رجوی بودم که تا مدت ها به همین دلیل در شوک وحیرت فرو رفته بودم …. که چگونه است سازمانی که همه هستی خود را به آن تقدیم کرده بودیم  این چنین رفتاری با من  و ما می کرد و البته زمانی طول کشید تا توانستم درک کنم که سرتا پای این تشکیلات به همت رجوی منحرف و فرقه ای مخوف می باشد.

خانم سنجابی : اکنون به سوال دوم می پردازم:

آقای خدابنده  شما هم چندین سال در مناسبات نزدیک و باصطلاح در بالای هرم تشکیلات سازمان حضور داشتید و حتما از نزدیک تفاوت رفتاری و کرداری زیادی بین عملکردها و مواضع مطرح  شده سازمان در زمینه های اصول اساسی که  اعلام کرده و خود را پایبند آن نشان می داد مشاهده کرده اید؛ برای مثال خود من که مدت کوتاهی در قسمت دفتر مرکزی بودم متوجه تفاوت عظیم سطح زندگی و رفاه در بالای سازمان و رزمندگان شدم که یک قلم آن استفاده از وسایل و امکانات شیک خارجی در قسمت های دفتر مرکزی و بویژه برای رجوی ها بود و در کنار آن محدودیت ها و محرومیتهایی که شامل حال بقیه بود . آیا شما نیز شاهد چنین تفاوت رفتاری و تبعیض ها در تشکیلات بود؟

بنده قبل از پاسخ به این مطلب شما باید یک مختصر اقراری بکنم  که زبانم باز بشود و بتوانم راحت تر صحبت کنم  و البته بحث طولانی اش باشد انشاالله در آینده.

شما در معرفی بحث تا حدودی به گناهان من و بقولی مسئولیت های من در مجاهدین خلق اشاره کردید. اگر نخواهیم سر خودمان کلاه بگذاریم، هیچ کس نباید و نمی تواند در خلوت وجدان خودش از مسئولیت خطاهای شخصی شانه خالی کند. بخصوص مسئولیت من و شما و بقیه کسانی که بوده اند و هر کدام در جای خودشان و خودمان و به حدی که کمک کرده اند و کرده ایم به پرورش و تغذیه چنین غول بی شاخ و دمی که امروز شاهد آن هستیم. بسیاری از قدیمی ترهای سازمان بیش از بنده و شما و بسیاری از جوانتر ها کمتر از ما. انشاالله خداوند از سر تقصیرات همه ما بگذرد. البته تاکید هم باید کرد که به هر حال فرق می کند گناه کسانی که برای امر خیر کمربند بسته بودند ولی سرشان کلاه رفته و ناخود آگاه به خدمت مثلا صدام گمارده شده اند، با شخص رجوی که آنها را برده و پشت پرده به صدام حسین فروخته و مابازای عملیاتشان مخفیانه وجه و مزد گرفته. خیلی ها سوال کرده اند که چرا به این راه کشیده شدید؟ جواب سر راست و کوتاهی ندارم الا این که

هر که گریزد ز خراجات شهر/ بارکش غول بیابان شود.

رفتن ما در آن سن و سال نه از سر مسئولیت پذیری، که احتمالا از اوج بی مسئولیتی بوده که مسلما آن زمان مشهود نبود. و مرحله بعد هم البته

دو قدم دورتر شد از مادر/ آمدش آنچه گفته بود به سر.

ولی یک نکته همیشه برایم جالب است. راستی چرا ما اینقدر بی اطلاع بودیم، ساده بودیم و رجوی به این سهولت سرمان کلاه گذاشت؟ (مقایسه بفرمایید جوانی ما را با جوانان امروز مملکت  هر کدام ماشاالله صد بار حواسشان جمع تر است). چرا تمامی کسانی که بعد از انقلاب جذب مجاهدین شدند یا دانش آموز بودند یا دانشجوی رشته های فنی؟ چرا یک نفر وکیل، دانشجوی فلسفه، جامعه شناس، علوم سیاسی، علوم انسانی …. به دام رجوی نیافتاد؟ خداوند از سر تقصیرات شاه هم بگذرد که زمانی که ما دانشجو بودیم نگذاشت چهار تا کتاب به درد بخور به غیر کتب مکانیک و برق بخوانیم.

به هر حال،

میدانید که متاسفانه  مسئولیت های من بعنوان فرمانده حفاظتی مسعود رجوی خرید و تهیه لوازم شخصی و غیره را نیز شامل می شد. از مسئولیت در مدیریت پروژه های ساختمانی مثل همین پناهگاه ضد اتمی/ شیمیایی/ میکروبی در اشرف و تهیه الزاماتش از خارج و انتخاب و خرید خودرو های ضد گلوله و انتخاب اسلحه نفرات اسکورت و رادار و دوربین مدار بسته بگیر تا خرید مثلا شکلات مشخص و یا لباس زیر دوخت سفارشی و تا حتی مثلا سیگار کوبایی برای “ملاقاتهای رئیس استخبارات عراق با رجوی” (دکتر براک سیگار خاصی دوست داشت که فقط نگهداری آن لازمه اش یک اطاقکی بود با تجهیزات ویژه برای ثابت نگه داشتن درجه حرارت و رطوبت و مستقیما از کوبا وارد می شد) تا “چند ده نوع پنیر های مشخص فرانسوی” برای ملاقاتهای با طارق عزیز در زمانی که عراق زیر بمباران بود (یادم هست که آن زمان طارق عزیز طبقه آخر هتل الرشید را محل استقرار و کارش کرده بود که بخاطر وجود خبرنگاران تا حدودی از حمله هوایی در امان بود. پرواز ها قطع شده بود و من چون از طریق اردن به اروپا و امریکا تردد داشتم پنیرمخصوص را هم همراه دیگر مایحتاج خود رجوی می آوردم).

تهیه وسائلی که به آن اشاره کردید هم طبعا عمدتا بعهده من و دستگاه زیر دستم بود. البته همانطور که میدانید تهیه مواد غذایی و مایحتاج روزمره دفتری و سکونتی مریم و مسعود رجوی بر عهده حسین رحیمی (مهرداد)  برادر بیژن رحیمی (خسرو اطلاعات) بود (با نظارت امنیتی بخش حفاظت) که باز موارد خاص را با من حل و فصل می کرد. میدانید که حسین رحیمی چندی پیش در عراق بخاطر سرطان فوت کرد و رجوی تا روز آخر هم حاضر نشد وی را به خارج اعزام کند. فکر می کنم همین خودش به حد کافی میزان عدم اعتماد رجوی به نزدیک ترین کسی که در کنارش بود و کادرهایی مثل آشپزها، کادرهای نظافت و باغداری و … را اداره می کرد را نشان بدهد. گفتم حسین رحیمی و یاد مسعود دلیلی (فرمانده ارشد فدایی در اسکورت های رجوی) افتادم که چند ماه پیش جسدش را هم سوزانده بودند که نیروهای عراقی نتوانند شناسایی کنند که از بخت بد رجوی بعد از چند هفته شناسایی شد. خداوند رحمت کند هر دویشان را که مسلما روزی که به مجاهدین پیوستند قدم اول را بخاطر خیانت و جنایت بر نداشتند. بدنبال امر خیر بودند و نمیدانستد روزی رجوی آنها را بعنوان “عدد” روی میز صدام می گذارد و روز آخر به جنازه هایشان هم رحم نمی کند.

خوب. حالا باز اگر کمی بنده را تحمل کنید و اجازه بدهید، مختصرنظری بدهم که مشخص باشد کجا ایستاده ام و بعد انشاالله یکی دو خاطره در این زمینه.

شخصا اینطور بنظرم میرسد که اگر طرز زندگی و ریخت و پاش و حتی از نظر من ولع غیر طبیعی رجوی به دنیا را عمده کنیم ترسش هست که نا خودآگاه کمرنگ کرده باشیم انبوهی از جنایاتی را که تک تک آنها غیر قابل مقایسه با دنیا پرستی و ولع دیوانه وار مسعود و مریم رجوی است. کما این که مثلا کاخ های صدام و یا آن کلاشینکف طلایی که برای خودش درست کرده بود و کثافتکاری های دیگرش و حتی هزار تعرض و مزاحمتی که خودش و پسرانش برای مردم شریف و غیورعراق ایجاد می کردند در مقایسه با مثلا یک قلم حمله شیمیایی به حلبچه که امروز تولد نسل سوم ناقص الخلقه هایش را شاهدیم، شاید قابل مطرح کردن هم نباشد. به همین خاطر در این سالها سعی کرده ام مسائل شخصی و این گونه ولع های شخصی رجوی را کمتر مطرح کنم. به درست و یا به غلط همیشه ترسیده ام که مبادا حق بالاتری از قربانیان ضایع شود. خداوند رحمت کند سعید نوروزی را. کاش رجوی و زنش تمام امکانات سازمان را یک تنه می سوزاندند و این یک نفر را به قتل نمی رساندند. نامه هایی که در نهایت ناامیدی در روزهای آخر بین لایه های مقوای یک کارت تبریک جاسازی کرده و برای خواهرانش فرستاده و کمک خواسته بود را حتما در افشاگری های دوستانمان در کانادا دیده اید.

امروز اما یکی دو خاطره خدمتتان تعریف می کنم نه بخاطر این که نیازی به پاسخگویی رجوی باشد که احتمالا از خدایش است مباحث را به این مقوله منحرف کند (همان یک قلم پاسخ قتل قربانعلی ترابی و ترابی های دیگر زیر شکنجه و جواب پنجاه و دو نفر عضوش در زندان مخوف ابوغریب تحت نام “ودیعه های جماعت رجوی” و جواب خانواده های ۱۲۰۰۰ ایرانی و ۲۵۰۰۰ عراقی مقتول را بدهد کافی است). بلکه بخاطر این که شاید نوری باشد برای دیدن قسمت های تاریک تر ذهن این شخص و این که چرا و چگونه به این نقطه رسید. به چه نقطه ای رسید؟ به نقطه ای که یک زمان “نامه سرگشاده می نویسد به امام و شکایت می کند که جمهوری اسلامی بحد کافی ضد امپریالیست نیست و چرا دستگیر شدگان در سفارت امریکا را اعدام نمی کنید “و امروز با راست ترین چهرهای صهیونیست می نشیند و اطلاعیه میدهد و افتخار می کند به مزدوری برای موساد و قتل دانشمندان و اساتید دانشگاههای ایران و پس فردایش در کنار داعش و القاعده در سوریه و عراق جشن همکاری می گیرد و اخیرا هم که دیدید حین انتخابات ریاست جمهوری در وقیحانه ترین شکل ممکن در مقابل چشمان حیرت زده نفرات خودش در حالی که همه عالم را به تبانی با جمهوری اسلامی متهم می کند،  رک و راست نامه نوشت برای سران جمهوری اسلامی و وقیحانه مشورت داد که مثلا رفسنجانی چه کند یا دیگری کجا بایستد. چرا به اینجا رسید؟

توجه بفرمایید که رجوی آدم معمولی نیست. خودش هم میداند. این شخص موجود متفاوتی است. شناختش هم فرق می کند. مرضش پیچیده است. هم پیچیده و هم بسیار خطرناک. شخصا در این سه دهه گذشته افراد جور و واجور در همه سطوح زیاد دیده ام ولی به جرئت می توانم بگویم که کسی را تا بحال پیدا نکرده ام که مثل این فرد “اصلا مرز نداشته باشد. هیچ مرزی در هیچ زمینه ای الا حفظ خود”. همین دکتر براک که در بالا ذکر کردم (رئیس استخبارات صدام) را یک روز خود نفرات مخابرات آمدند گفتند صدام دیشب در محل نشست در کاخ با هفت تیر خودش شلیک کرد و کشت. ببینید حتی براک استخباراتی هم بالاخره یک جایی کم آورد و یک مرزی را حاضر نشد بشکند. بهایش را هم با شقیقه خونین و مغز متلاشی شده اش داد و احتمالا لحظات آخر احساس آرامش هم کرده باشد که خلاص شد و تمام شد.

فکر می کنم ما انسانها همه همینطور هستیم و بالاخره یک جایی متوقف می شویم و دیگر نمی توانیم جلو تر برویم. سطحمان البته به هزار و یک دلیل فرق می کند ولی بالاخره هر کداممان یک جایی متوقف می شویم. الا غیر النهایه مرز شکستن کار آدم معمولی نیست. جنون میخواهد. جنون خاص خودش را. رجوی این جنون را دارد (زنش جنونش متفاوت است ولی حتی او هم به اذعان خودش انگیزه را از مسعود می گیرد. موتور محرک و باطری مرز شکنی، ساختار شکنی، جور و جهل و جنایتش مسعود رجوی است) و این تنها کسی است که هنوز که هنوز است صرفا بخاطر منافع شخصی اش حتی مرز های جدید تر را دنبال می کند و میجوید و کشف می کند و می یابد تا بشکند و ارضاء شود. خودش اسمش را میگذارد “به هم ریختن میزی که علیه من چیده شده” و البته در آن ذهن مالیخولیایی همه جهان میزی است که علیه او چیده شده. بنده و شما درمقاطع مختلف محصولش را دیده ایم. در مقاطع مختلف ما اسمش را میگذاریم “فاجعه سی خرداد” یا “فروغ جاویدن و مرصاد بمثابه بزرگترین خودکشی جمعی تاریخ معاصر ایران” یا “تخلیه کردن کمپ اشرف و رها کردن صد نفر تا توسط یک سری افراد خونی و خشمگین قتل عام شوند” و الا آخر. همین نمونه اخیرش عربده کشی هایی که علیه دوستان دیروزش محمد رضا روحانی، کریم قصیم، ایرج مصداقی و اسماعیل وفا یغمایی راه انداخته اند و تهدیداتی که می کند. یکی از نمونه های بارزش که هنوز چهره رجوی را به همان صورت بخاطر دارم زمانی بود که اشک در چشم ژنرال عراق حلقه زده بود و اصرار می کرد که رجوی روز سوم در عملیات فروغ، فرمان عقب نشینی را بدهد ولی رجوی تا لحظه آخر هم چنین نکرد و با چهره بر افروخته اصرار داشت که همه بمانند و تا نفر آخر بدون سلاح و مهمات و حتی غذا و خواب بجنگند (که بعد ها فهمیدم که این خودداری از اعلام عقب نشینی خودش جزو جنایات جنگی محسوب می گردد). میدانید که هر کس از آن مهلکه جان سالم بدر برد بخاطر سرپیچی از فرمان بود والا که دستور خودکشی بود. رجوی در آن حالت رگ “خداگونگی” اش ورم کرده بود و با خودش “شیر یا خط” می انداخت که کدامشان بمیرند و کدامشان بمانند. و بالاخره قرعه بنام امثال مهدی ابریشمچی و ابراهیم ذاکری افتاد که به هر دلیل نیازشان داشت و گیوتین بر گردن امثال سعید شاهسوندی و علی زرکش و کسانی که زحمتشان باید کم می شد. فعلا بگذریم با این یک جمله که شخصا هیچ توجیه و یا تحلیلی هم برای این وضعیت “بی مرز” رجوی نمیتوانم ارائه کنم جز این که این مسئله و این بی مرز بودن در مورد بقیه رهبران فرقه ها هم به عینه صادق است.

برگردیم سر موضوع اصلی و سوال اولیه شما. نسخه ای که برای دیگران می پیچد و ناز و نعمتی که برای خودش و زنانش طلب می کرد.

ببینید. این که مثلا مسعود رجوی تخت خواب و میز و شام و نهارش با بقیه مجاهدین خلق چقدر فرق می کند و یا این که مثلا تعداد لباس و کفش و کیف لوکس مریم رجوی با وضعیت زندگی بقیه نفرات مجاهدین چقدر همخوانی دارد را باید در یک بنیاد فکری جستجو کرد. مثال می زنم

آدم های ثروتمند و ولخرج در دنیا کم نیستند. خرج هم می کنند و شاید برخی بیشتر از رجوی. شاید در جهانی که نیمی از سکنه اش مینیمم لازمه زندگی را ندارند بشود انتقاد هم کرد که چرا؟ ولی باز همانطور که گفتم اینها هم یک مرزی دارند. مثلا اگر چنین افرادی مجبور بشوند بنده و شما را هم به میهمانی دعوت کنند احتمالا خرج کفش و لباس مناسب مورد احتیاجمان را هم میدهند. چرا؟ چون آبرویشان در آن دستگاه خودشان مهم است. شرمشان می شود اگر من با پیراهن پاره بروم سر میز شامشان بنشینم. نمی شود؟ حالا مقایسه کنید با رجوی. یادم هست یکی از مسائلی که بعد از حمله پلیس فرانسه و بازداشت و جستجو در مراکز مجاهدین برای نفرات خود پلیس فرانسه ایجاد شده بود این بود که مثلا رفته بودند داخل اطاقهای خصوصی مریم قجر عضدانلو (یا رجوی) و فقط چند صد جفت کفش در یک اطاق داشته ولی وقتی نفرات را بازرسی بدنی کرده بودند یک نفر نبوده که لباس زیرش پاره نباشد. این است که میگویم مرض. ببینید، کسی که مثلا از پر خوری و اصراف در غذای خوب لذت ببرد یک حرف است (بگوییم مثلا شکم پرست) ولی کسی که از خوردن غذا در مقابل نفرات گرسنه لذت ببرد حرفی دیگر (مریض روانی). این دیگر شکم پرستی نیست، اصراف نیست. حتی کلاهبرداری و مال مردم خوردن هم نیست. مرض است. مرض روانی. سادیسم است از نوع حاد رجوی گونه.

این نوع حسادت و تشنج روحی مرز ندارد و هر روز باید جلوتر هم برود. آدم (آدم که چه عرض کنم) به هر چیزی بند می کند. مثلا یادم هست بعضی وقت ها واقعا خودم ترس برم میداشت. زندگی نزدیک باعث شده بود که خیلی نیاز به توضیح نباشد. از چهره و حرکات میتوانستم بفهمم در ذهن ها چه می گذرد. میدیدم مثلا مریم رجوی به کسی که از خودش جوانتر است هم حسادت می کند یا اگر دختری و یا زنی موهایش صاف بود (موهای مریم رجوی کمی مجعد است) عصبی می شود. مسعود رجوی از خنده دیگران بشدت ناراحت می شود. دیدن راحتی یک فرد (هر فردی، حتی در تلویزیون) ناراحتش می کرد. اینها را نه غلو می کنم و نه بخاطر محکوم کردن رجوی میگویم. صرفا به امید شناخت بیشتر از آنچه در سی سال گذشته اتفاق افتاده است و تحولات فکری این فرد مطرح می کنم. مریم فمنیست های امریکا و اروپا را با خرج زیاد جمع میکرد در اورسوراواز فرانسه برایشان جلسه میگذاشت و درس فمنیسم میداد و فمنیست هایی که در تظاهرات معمولشان توی خیابان لخت میشوند و لباس زیرشان را آتش میزنند باید برای این خانم “مینی ژوپ پوش ولی روسری بر سر” دست میزدند و تحسین می کردند و اذعان می کردند که “درس گرفته اند” (و البته هنوز از درب خارج نشده صدای تمسخر و قهقهه شان فضا را پر میکرد). شما چنین موجودی ببینید نمی ترسید؟ همین الان هم همین کار را می کند. کسی شک دارد که مثلا لابی گری مثل رودی جولیانی اگر حقوقش یک لحظه دیر شود فاتحه بی الحمد هم برای خنده های “ملیح” مریم رجوی “شصت ساله” نمی خواند؟ چرا اینها را با این خرج گزاف دعوت می کند که بیایند جلویش تعظم کنند؟ چرا حاضر نیست یک نفر دیگر از ایرانی ها (یا خود مجاهدین خلق یا حتی برادرش که عضو سابقه دار و مطمئنشان است) کنارش بنشیند و اصلا حرف هم نزند؟

ببینید پز تعظیم کردن پر خرج “رودی جولیانی” و امثالهم را به من و شما نمی دهد. هیچ حمار سیاسی ای هم برای این کارها پشیزی ارزش قائل نخواهد شد. پزش را به همانهایی میدهد که “لباس زیرشان پاره است”. “عقده” اش را جلوی “اسرای کمپ لیبرتی که آه ندارند با ناله سودا کنند” خالی می کند. نه قصدش سیاسی است، نه اقتصادی، نه نظامی و نه حتی کلاهبرداری و … صرفا ارضاء یک مرض مشخص که در همه زمینه های زندگی خودش را نشان میدهد.

بخش دوم این مصاحبه بزودی بر روی پایگاه اطلاع رسانی ندای حقیقت قرار خواهد گرفت.

مریم رجوی ملکهسعی مریم رجوی در تحقیر مستمر اعضای مجاهدین خلق

لینک به منبع (قسمت دوم)

بخش دوم مصاحبه با آقای خدابنده

کاربران و خوانندگان عزیز در این بخش ،قسمت دوم مصاحبه با آقای خدابنده تقدیم حضورتان می گردد.

یادم هست روزی را که مهرداد (حسین رحیمی) آمد گفت “خواهر” کار دارد. رفتم دیدم یک عکس از فرح دیبا دستش است. عکسی که فرح روی صندلی نشسته و پیام (فکرمی کنم پیام نوروزی) میدهد. آنهایی که سنشان به حد من باشد آن عکسها یادشان هست. گفت رسول (نام تشکیلاتی آن زمانهای من) “ما یک دست صندلی میخواهیم که درست مثل این باشد”. چشمتان روز بد نبیند، پیدا کردن یک دست صندلی لویی شانزدهم. آن هم با کیفیت درباری. آن هم از روی یک عکس که نصفش دیده نمی شد در بغداد آن زمان اصلا کمدی بود. بالاخره با زور و سفارش افسر رابط مخابرات صدام یکی از بهترین صنعتگران بغداد را وا داشتیم که از روی کاتالوگ و عکس یک دست مبلمان لویی شانزده بسازد و عینا گل و بته مورد نظر در این عکس خاص را هم منعکس کند و الان هم اگر کسی حوصله داشته باشد احتمالا می تواند هم عکس فرح دیبا و سالهای آخر سلطنت را پیدا کند و هم عکس مریم رجوی را در سالهای آخر سقوط صدام که روی یکی از این صندلی ها نشسته ادای فرح دیبا را در می آورد.

لباسهایش هم هینطور پیش میرفت. علاقه و به گونه ای “عقده” خاصی به فرح دیبا داشت. هم حسودی میکرد، هم تقلید. لباسها را هم می توانید از روی عکس ها مقایسه کنید اگر وقت داشتید. البته فرح دیبای الان با سی و پنج سال پیش فرق می کند. مدت هاست که با مد روز دنیا جلو رفته و هر کجا هم ظاهر می شود بسیار شیک ولی ساده می پوشد. آنقدر ها با زمان و فرهنگ غرب بیگانه نیست. حواسش هم طبعا جمع و سر جاست. ولی رجوی چرا به اینجا رسید؟ به خیاط خودش حسودی میکرد. نخندید جدی میگویم.

یادم هست شهرزاد صدر حاج سید جوادی (بقولی ندیمه مریم رجوی) چقدر اصرار کرد که برو برای “خواهر”، ایوسن لورن مد ساز مشهور فرانسه را پیدا کن. مدتها با دفتر ایوسن لورن صحبت کردم (وی چند سال قبل فوت کرد و واقعا تا جایی که به عقل من میرسید نابقه مد و تا حدی روانشناس قابلی بود). بالاخره راضی شد با دستمزد ساعتی بسیار بالا بیاید اورسوراواز. رفتم خودم آوردمش (بلحاظ حفاظتی ماشین بیرونی داخل نمی بردیم). به محض رسیدن ما، مریم رجوی آمد با هزار ادا و افاده همیشگی، یک مقدار پارچه (حدود شش هفت جور رنگ و وارنگ) هم بدنبالش آوردند و گذاشتند روی میز. شروع کرد که “به این بگو از این پارچه یک کت و دامن میخوام که اینجایش اینطور باشد و آنجایش …” بعد نیمه کاره رها کرد و رفت بیرون و برگشت و باز عکسی دیگر از فرح دیبا در دست که “اصلا بگو میخواهم درست مثل این باشد ولی …”.

خدا بیامرزدش. نگاهی به من کرد و به آرامی گفت “نگفتم من را اینجاها نیاور؟” و خلاصه با آبرو داری مقداری اینور و آنور کرد که باشد و تماس میگیرم و غیره. در راه برگشتن در ماشین گله کرد که من کارم این است که بگویم شما چه بپوشید و چه نپوشید که به چهره و سن و شغل و هزار چیز دیگرتان بخورد. شما که همه را انتخاب کرده اید چرا خرج بالای من را میدهید؟ النهایه هم آدرس یک خیاط را داد که به وی اطمینان دارم و کارش خوب است. دست آخر وقتی جدا میشد گفت البته پارچه های خوبی آنجا آوردید. اگر توانستی قانعش کن که تغییر نظر بدهد. فکر نمی کنم برای کت و دامن مناسب باشند ولی مسلما برای دوخت پرده بسیار مناسب بودند. (باز اگر وقت کردید لباسهای رجوی را یک نگاهی بکنید برخی از آن پارچه ها بعدها به کت و دامن تبدیل شد و عکسهایی هم گرفته شد).

خیلی فکر کرده ام که چطور این زوج از یک بیماری مشابه رنج می برند؟ مسری است؟ چرا بقیه نگرفتند؟ از قبل داشتند و همین باعث جذبشان به یکدیگر شده؟ نمیدانم. تنها چیزی که میدانم این است که از وقتی مسعود رجوی به پاریس آمد روح و روانش عادی نبود و از وقتی مریم کمی پس از مهدی ابرایشمچی رسید او هم معقول و عادی نبود. و البته میدانم که بیماری هیچ کدام از آنها به این حد پیشرفته هم نبود. احتمالا خود شما بهتر از من میدانید که این زن به چنان وضعیت عصبی ای رسیده (این البته اطلاع من مربوط به پانزده سال قبل است و مسلما بد تر شده) که برای هر حضور بیرونی چند ساعته ای باید سه روز رو به قبله دراز شود و چند قوطی قرص اعصاب مصرف کند تا بتواند مجددا روی پا بایستد.

مسعود رجوی هم وقتی با دکتر بنی صدر به پاریس رسید اوایلش که خدا را بنده نبود و در هپروت سیر می کرد. بطوری که حتی من جوان دانشجوی نیم سواد هم میدیدم که در هپروت و رویا، نقش دون کیشوت بازی می کند. یکی از عکسهای آن زمان هست که خیلی هم پخش شد که نشسته روی مبل با خبرنگاری صحبت می کند. اگر دقت کنید یک طرفه نشسته و مثل این که کمر درد دارد. یکی دو نفر آن زمان ابراز نگرانی کردند که نکند کمر درد دارد ولی داستان چه بود؟

شب قبل از آن میدانست که خبرنگار می آید و نشست ویدئوهایی را که برایش آورده بودند نگاه کرد. در چهره اش واضح بود که به ناگهان تصمیم گرفته “یاسر عرفات بشود”. شروع کرد مثل او حرف زدن و مثل او نشستن (البته میدانید که یاسر عرفات از کمر درد رنج می برد) و حتی در یک نقطه پرسید شما ها فکر می کنید اگر من بعنوان اعتراض مصاحبه را ترک کنم انعکاسش چه خواهد بود که یکی دو نفر با ترس و لرز گفتند “ترک کنید و کجا بروید” (ویدئو عرفات را نشان داده بود که با اعتراض مصاحبه را ترک می کند). “ما فردا نمیرویم پیش کسی، خبرنگاران می آیند اینجا”!. قصدم این است که ببینید این مسئله و این بیماری از روز اول وجود داشت ولی با شدتی کمتر. مسئله ژست گرفتن، پز دادن، قیافه گرفتن و ادا و اطوار و ارضای خود. و البته برای کی؟ برای کسانی که “لباس زیرشان پاره است”.

میگویند تخم مرغ دزد شترمرغ دزد می شود. آقای رجوی هم از اینجا شروع کرد. در عین سعی در تقلید به یاسر عرفات (یا بهتر بگویم ویدئوی یاسر عرفات) حسادت هم می کرد. به دکتر بنی صدر حسادت می کرد. به کسانی که مطالب را برایش می نوشتند که بخواند یا بنامش بنویسند حسادت میکرد. بزرگترین حسادتش طبعا به آیت الله خمینی بود. ببینید یک قلم بعد از سی سال هنوز میگوید “رژیم خمینی”. نه این که منظورش این باشد که بنیانگذار این حکومت کیست؟ خیر. عصبی است. دقیقا مثل “دون کیشوت” و داستانش حاضر نیست قبول کند که رقیبی که در ذهنش برای خودش درست کرده دیگر نیست. حاضر نیست قبول کند که حکومت ایران را کسان دیگری اداره می کنند. همان زمان مصیبت گرفته بود که “یعنی من باید با رفسنجانی بجنگنم؟”. نمیدانم رفسنجانی به عمرش چند بار اصلا یاد این فرد افتاده باشد ولی میدانم که رجوی از همان روز شروع کرد پروژه درست کردن”رئیس جمهور” و بالاخره مریم رجوی را بعنوان رئیس جمهور اعلام کرد که “مقام خیالی اش یک وقت پایین نیاید” و برای ما که نزدیک تر بودیم اعلام کرد که “حالا درست شد. مریم معادل رئیس جمهور است و هم سطح رفسنجانی و من رهبر ایدئولوژیکم”. باور کنید به همین سادگی. من در کنارش زندگی کرده ام. من دیده ام که طی دوسال متوالی چقدر فشار آورد به تتمه شورای آن زمان که قبول کنند و من میدانم که بنیان و اصل این حرکتش چیزی نبود الا همین حسادت بشدت بچه گانه. ساختمان “شورای ملی مقاومت” در بغداد یادتان هست؟ عکس مجلس بهارستان را آورد که الله و باالله باید عین همین را بسازید. حتما دیده اید. چاره ای جز این نبود که ماکتی بسازیم که در ویدئو مثل بهارستان دیده شود ولی البته دست به صحنه نمیشد زد. “بهارستانی که ظرف سه ماه ساخته بودیم”!! دو تا شیر سنگی را هم که از ورودی شهرداری مهران دزدیده بودند گذاشتیم سر درش که قال قضیه کنده شود. مرض مرض است روزمره خودش را نشان میدهد. همین که بعد از حمله صدام به کویت به گوشش رسید که “فواره وسط شهر کویت” را کنده اند و در بازار بغداد می فروشند. سریعا ما را فرستاد که به هر قیمتی بخرید بیاورید برای من پارک دست کنید این را هم بگذارید در وسط حوضش. الان هم در همان اشرف هست. دکتر متین دفتری یک روز خبرشان کرد که رسم است وقتی انتخاباتی می شود به برنده تبریک میگویند. پیشنهاد کرد به کلینتون (انتخابات اول) تبریک بگویند. نامه رفت و نوشته ای ماشینی در جوابش آمد. رجوی و زنش فرانسه را روی سرشان گذاشتند که کار “رژیم” تمام است و کلینتون شخصا به ما نامه نوشته که “از دموکراسی دفاع می کند”. منظورش از دموکراسی هم طبعا ما هستیم. یادم هست دکتر متین دفتری بسیار با احتیاط و آرام خواست مطرح کند که ببینید اینها ماشینی است و اتوماتیک برای هر کس تبریک بگوید می فرستند و مفهوم سیاسی ندارد و … که چشمتان روز بد نبیند بلایی به سر این پیرمرد آوردند که یکی دو ماهی فرار کرد رفت پیش پسرش مخفی شد. این هم روی دیگر “همه چیز برای من”. جرئت دارید بگویید “من ممکن است اشتباه کرده باشد.”

یادم هست یک روز تلویزیون عراق طبق معمول صدام را نشان میداد که سان میدید یا چیزی مشابه آن. اگر در عکسها دقت کرده باشید صدام غلاف اسلحه کمری اش را که کلت برتا بود با دو زنجیر کوتاه از فانوسقه اش آویزان می کرد. مسعود رجوی با دیدن این صحنه دستور آوردن سلاح داد و این که من هم باید سلاح کمری ببندم عین همین. زنجیر لازم نبود همین غلاف معمولی و کلت را که بست، سر لوله کلت از زانوی رجوی پایین تر آمد. البته شما دیده اید که رجوی نسبتا کوتاه قد است و صدام حسین هم بسیار چهارشانه و بلند قد بود (به همین خاطر زنجیر اظافه کرده بود). به هر حال. آن روز را با ظرافت رد کردیم ولی فردایش دستور داد که برویم سلاح مناسب (که من البته میفهمیدم منظورش کوچک است) پیدا کنیم. کلت رولوری که در برخی از عکسها از او هست و در کمربندش جای داده از کلتهای رولور قدیمی است که باز هم سن و سالهای بنده یادشان هست. سلاح سازمانی شهربانی بود و افسران شهربانی و بخصوص موتور سوار می بستند. بسیار کوچک است و آرم شهربانی هم دارد. البته این کلت قدیمی را که به قیمت بالایی از یکی از اکراد سلیمانیه آن زمان خریده بودم تا مدتها کار هم نمی کرد و سالها بعد در سفری به فرانسه توانستم قطعه یدکی آن را تهیه کنم و به عراق ببرم.

مثال زیاد می شود زد. دستگاه منسجمی است که هر ماه و روز و ساعت و لحظه اش مثال است. اصلا اگر بشود مثالی متفاوت زد باید به این حرفها شک کرد. مثلا بگوییم مریم فلان روز، فلان جا از حسودی به عالم و آدم یک مشت قرص اعصاب نخورد. یا مسعود رجوی دیروز یک پیام داد ولی اصلا هیچ مزخرفی که در آن نشانه ای از خود بزرگ بینی احمقانه معمولش است نبود. دستگاهی که محور عالمش “من” است و “جهان” بخاطر “من” بوجود آمده (شما نشست صلیب را یادتان هست که ادعای امام زمانی کرد و البته بعدها باز به خودش ترفیع داد و این آخری ها بقول دوستان خود خدا شده بود). مریضی که از “داشتن” خسته نمی شود و “نداشتن” بقیه را به “داشتن” خودش مصادره می کند. در سالهای اخیر خیلی از قربانیان زن این دستگاه در مورد “رقص رهایی” و “طلاق ایدئولوژیک و حرام بودن همسران بر یکدیگر” و “حلال بودن همه زنان سازمان به مسعود رجوی” صحبت کرده اند. شخصا فکر می کنم این همان انتهای راه و “شتر مرغ دزد” شدن رجوی باشد. ولعی که پایان ندارد. میداند که بطور فیزیکی نمی تواند با همه زنان بخوابد ولی میخواهد مال او باشد. اگر حیات در مریخ هم کشف شود آنها را هم میخواهد. اصلا زن و مرد که هیچ حیوان و حشره را هم میخواهد (بیا. الان یادش می افتد مصیبت میگیرید که از قلم انداخته). میداند که “همه همسران بر یکدیگر حرام باشند” عملی نیست ولی دلش راضی نمی شود. خدا بیامرزد حسین رحیمی را. رجوی “خورش بادمجان” و “چلوکباب برگ” خیلی دوست داشت که البته هر دو اینها بخاطر وضعیت جسمی به هم خورده اش (همراه با آرتروز گردن و هزار مصیبت دیگر که پزشکان میگفتند صرفا عصبی است) برایش مضر بود. ولی هر کاری که میکردی و نهار و شام هر چه که بود، آنقدر این بیچاره مهرداد را تهدید می کرد تا بالاخره یک کاسه خورش بادمجان و یک سیخ کباب هم کنار غذایش گذاشته شود. داستان “ترک سیگارش” هم بماند انشاالله فرصتی دیگر.

خانم سنجابی: شما اینقدر با بیانی روشن در این فرصت کم پاسخ دادید که باعث شد خود من هم که شاید بیش از بقیه از روابط درونی خبر دارم، باز هم شگفت زده شوم از این همه ظلم و جوری که آنها نثار ما اعضای نگون بخت کردند. البته خوشبختانه شما زود به خود آمده و توانستید در دهه ۸۰ ازاین سازمان جهنمی خلاص شوید. بدون اغراق می گویم سال های ۷۴تا ۸۲شاید وحشتناک ترین سال های تشکیلات بود که نه امکان فراری بود و نه امیدی و بسیار افرادی بودند که حتی مرگ خود را از خدا می خواستند. درتایید صحبت ها شما بعنوان مثال فقط به محاکمه های سال ۱۳۸۰ اشاره می کنم. حتما شما از داستان جلسات محاکمه سال ۱۳۸۰ پس از خروج افراد بسیاری از سازمان که بعد از سقوط صدام مسیر شد مطلع شدید،که رجوی چگونه در این جلسات شخصا” افراد را محاکمه کرده وجمع ۴۰۰۰هزار نفری سالن را به سردادن شعار “اعدام اعدام” وا می داشت…. و برای نمونه یکی از این متهمان نگون بخت آقای حسین مشعوف بود که جرمش این بود بدون اطلاع تشکیلات به اتاق تلفن رفته و به برادرش زنگ زده است…. در آن جلسات حدود سی الی چهل نفر از اعضای ناراضی به محاکمه کشیده شدند و در حالیکه در روزهای عید و به مدت دوالی سه ماه تمامی ما را در قرارگاه باقرزاده جمع کرده بودند که نفرات شب ها بر روی زمین و در کیسه خواب بسر می بردند و در زیر چادرهای صحرایی زندگی می کردند ، در کنار باقرزاده ، قرارگاه پارسیان تازه تاسیس شده بود که در وسط آن برای رجوی ها کاخی به وسعت چند کیلومترمربع ساخته شده بود که امکانات رفاهی آن همه از کشورهای خارجی تهیه شده و…..

و البته مطالب شما تازه بیان گوشه هایی از مناسبات این تشکیلات مخوف تا سال ۱۳۷۵ می باشد.

بهر حال با تشکر از بینش روشنگرانه شما که بیشتر عمق مسئله را نشان دادید و انشاالله که در آینده تمامی این موضوعات بیشتر روشنگری شود به سوال سوم می پردازم

(سوال سوم)

بیش از ده سال است که طبق قوانین بین المللی و بر اساس حاکمیت هر کشور دولت عراق خواهان خروج سازمان مجاهدین از دولت عراق است . ولی تشکیلات سازمان با اصرار تمام خواها ن ماندن در عراق هستند و در این رابطه علیرغم پیش بینی های اکثر جداشدگان و روشنفکران مبنی بر اینکه اصرار بر اینکار باعت به کشتن دادن بسیاری از اعضا خواهد شد ولی این اصرار و کارشکنی در پروسه خروج همچنان ادامه دارد… به نظر شما علت این موضوع چیست و چه ریشه ای دارد.

مهندس مسعود خدابنده : همانطور که میفرمایید الان ده سالی است که صدام سقوط کرده و خارج از این که طرفدار ایران باشیم یا اصلا بخواهیم سر به تن ایران و ایرانی نباشد، یک مسئله مشخص و واقعی ست و بحث ندارد. از عراق بعد از صدام نمیشود با توپ و تانک نداشته با جمعیتی سه هزار نفره با متوسط سن پنجاه و پنج و انبوهی مریض و علیل حمله کرد به ایرانی که الان دولی مثل امریکا صدایشان از توان موشکی اش در آمده. پس این فرضیه حتی از ذهن علیل رجوی هم بعید است. پس این چه بهایی است که میدهند (نفرات میدهند البته و نه رجوی) و چرا؟

بهایی که میدهند را کمی توضیح بدهم. شما میدانید که از زمان سقوط صدام، گشایش کمپ تیف امریکایی، رفتن امریکایی ها و الا آخر الان حدود هزار نفر از سکنه این کمپها توانسته اند خارج شوند. از این تعداد آنهایی که به ایران رفته اند که عکس ها را نگاه می کنی همه جوانتر شده اند و سرحال و قبراق. نمونه اش ابراهیم، برادر خود بنده تا خود جنابعالی و بقیه. این را هم من نمیگویم نمایندگان صلیب که میدانید در ارتباطند میگویند . آنهایی که از طریق ترکیه و یونان و مسیرها ی دیگر خودشان را به کشورهای اروپایی رسانده اند هم الان وضعیتشان هر چه باشد از وضع داخل کمپ لیبرتی بهتر است (بقول افسر امریکایی حداقلش این است که گزارش روزانه نمی نویسند و در نشست های دیگ مورد هجوم و تف و فحاشی قرار نمی گیرند). البته بجاست که یادی بکنیم از تعداد معدودی که در مسیر در این سالها کشته شدند و شریک بدانیم خودمان را در غم خانواده هایشان (یادتان باشد دو نفر در رودخانه مرزی ترکیه و دو نفر در دریای یونان غرق شدند ویک نفر هم در ترانزیت فرودگاه قاهره سکته کرد و یک نفر هم در اسکاندیناوی خودکشی کرد و یک نفر هم در لندن فوت کرد). حالا این را مقایسه کنید با کسانی که در قرارگاههای رجوی مانده اند (به هر دلیل اختیاری یا اجباری). همین رقم اخیر مقتولین در کمپ اشرف ۵۳ نفر بوده (که یک نفرش مسعود دلیلی از جداشدگان است که متاسفانه بعد از فرار مجددا دزدیده و خودشان کشته اند که شاید بهتر باشد که باید به آمار جداشدگان کشته شده اضافه کنیم). کسی شک ندارد که اگر این تعداد جدا شده بدون یک دلار پول در جیبشان توانسته اند خودشان را از آن جهنم به اروپا (یا ایران) برسانند، رجوی اگر فقط جلوی این حرکت را نمی گرفت الان بعد از ده سال همه در نقطه ای امن بودند (بگو سالی سی صد نفر، روزی یک نفر. عملی نبود؟). گزارش اخیر سازمان ملل هم عملا میگوید رهبران سازمان اجازه انتقال نمی دهند و سنگ اندازی می کنند. ولی چرا؟

رجوی در زمان صدام مابازای افراد و آمارشان سرانه میگرفت. هر چه تعداد بیشتر، درآمد بیشتر. به همین جهت هم بود که نفرات را به طمع کار یابی و هزار حیله دیگر به عراق می کشید و نگه میداشت. یا اسرای جنگ را مجبور کرده بود بروند در قرارگاه بیگاری کنند. رجوی مسلما از اینها توقع “جنگ” با جمهوری اسلامی را نداشته. صرفا عدد بودند. امروز هم رجوی به این عدد بشدت احتیاج دارد. رجوی تمام سرمایه اش “ترور و خشونت” و “مرز و جاسوسی” است. همه “حمایت اسرائیل و لابی اسرائیل” هم بخاطر این سرمایه “ترور و خشونت” و “مرز و جاسوسی” است والا خود مجاهدین خلق هم احتمالا قبول داشته باشند که اگر این مولفه را برداریم، رجوی و نفرات باقی مانده اش در هیچ دستگاه نبوغ سنج سیاسی ای اساسا قابل اندازه گیری هم نیستند مگر این که شاخص منفی هم داشته باشیم. تمام شدن “قرارگاه” یعنی “تمام شدن رجوی” و میبیند که این روزها با دیدن آخر خط به تحرک هم افتاده و برای جداشدگان شاخ و شانه می کشد که باز نه بخاطر ترساندن جداشدگان (که کارشان از ترس گذشته) که به امید کم کردن سرعت فرارها از لیبرتی (و اورسواواز فرانسه و تیرانا در آلبانی و خانه های تیمی آلمان و …) است. امیدش این است که آنهایی که هنوز بیرون را و روشنایی را ندیده اند به “قدرت تاریکی” داخل فرقه تعظیم کنند و باز برای مدتی جهان خارج از چاردیواری ذهنی رجوی را فراموش کنند. (نمیدانم شما دقت کرده اید یا نه، اغلب بچه ها وقتی بیرون می آیند میگویند احساس می کنند همان سنی هستند که داخل شدند. شاید این همان خلصه، فراموشی، خاموش کرد و معلق و بی وزن ماند در منتهای بی مسئولیتی تولیدی فرقه باشد یا بقول رجوی خود را به رهبری سپردن، روی پای مریم راه رفتن و اینطور مزخرفات فرقه ای که زیاد شنیده ایم)

امید رجوی به این است. ولی در کنار این امید، رجوی یک ترس جدی هم دارد. هر یک نفری که پایش از عراق بیرون بیاید، میشود “شاهدی جدید” بر همه جرائم ضد بشری و جنایات جنگی رجوی. هر یک نفری که پایش از عراق بیرون بیاید میشود “شاکی ای دیگر در محاکم قضایی و حتی اجتماعی”. و هر یکی که آزاد میشود پیامش به بقیه میرسد که “روشنایی آنقدر ها هم ترسناک نیست” و “دیدن در روشنایی بر خلاف ندیدن در تاریکی اختیاریست”.

بنظرم این سوراخ در سد لیبرتی و پایگاههای دیگر را رجوی بوضوح می بیند و می بیند که هر لحظه در حال بزرگتر شدن است و می بیند که زمان زیادی به شکستن کل سد باقی نمانده و می بیند که اگر سد شکست و اگر دربها باز شد سیل گروگانها و دوستان و خانواده ها بنیانش را خواهند کند. پس میترسد. پس بیم دارد. پس میبینید که نعره هم می کشد. شما شاهدید که از ۲۱۰ نفری که پایشان به آلبانی رسید لدالورود ۷۵ تایشان اعلام جدایی کردند و حتی حاضر نشدند یک شب با آنها در یک ساختمان بمانند.

بنظرم تنها راهی که رجوی برای خودش می بیند “کم کردن هر چه بیشتر شاهدین و شاکیان” است. اگر تا به امروز چند صد تن از گروگانها را کشته و به کشتن داده. امیدش این است که صدها تن دیگر را هم هر چه سریع تر سر به نیست کند. شما دقت کنید به چه وسائلی متوصل میشود. از یک طرف حتی اجازه نمی دهد سازمان ملل با نفرات مصاحبه کنند یا بپرسند که اصلا میخواهی اینجا بمانی یا نه؟ و کس و کارت کیست؟ و چرا برای درمان دردهایت به بیمارستان مراجعه نمیکنی؟ و چرا به خواهر و مادرت که آمده اند ببینندت فحاشی می کنی؟ و … و … از طرف دیگر یکی از بزرگترین فعالیت هایش این شده که خودش را به القاعده و داعش و غیره وصل کند و یا نشان دهد که جزوی از نیروهای باقی مانده از صدام است. چرا؟ امیدش به چیست؟ شک ندارم که آرزویش این است وتشویق می کند و میخواهد و امید دارد که گروههایی از عراقی ها بعنوان یک تهدید وارد شوند و یک تعدادی از اینها را باز به جدال بکشند و از بین ببرد. رسما اعلام می کند که ما (منظورش گروگانهای مریض الحال و بی سلاح لیبرتی است البته) ارتش هستیم و میخواهیم حکومت عراق را و همزمان حکومت ایران و حکومت سوریه را سرنگون کنیم. رسما اطلاعیه مشترک میدهد با تروریستهای سوریه. چرا؟ مگر به غیر از این است که میگوید “خون اینها را مشروع کردم که بعنوان نیروی جنگنده بکشید”؟. و البته من، هم از دست شاهدین و شاکیان خلاص شده ام وهم دو قرت و نیمم باقی است که عراق نفراتم را کشت و باز جشن خون و کارناوال اعتصاب غذا و مقالات صد من یک غاز لابی اسرائیلی/امریکایی و دعوت و سخنرانی و سورچرانی و الا آخر.

البته راس مشاکل رجوی در این زمینه هم باز جداشدگان و نجات یافتگان هستند. خودش بارها گفته “دشمن اصلی” و “سد راه” جداشدگانند. ولی دشمنی با چی و سد کدام راه؟ این را البته نمیگوید. شما خوب میدانید وضعیت عراق را. همین سال گذشته بیش از هشت هزار نفر غیر نظامی در عراق کشته شده اند. حتی خیابانهای شهربغداد هم بوی خون میدهد. در این وانفسا، سه هزار نفر که نه عراقی اند، نه خانواده ای دارند، نه وابستگانی دارند و ضمنا مزد بگیران صدام در کشتارهای اکراد و شیعیان بوده اند و مارک “تروریست” هم رویشان است فکر می کنید چند هفته در عراق دوام می آوردند و کشته نمی شدند، اگر نبود بخاطر فعالیت های جداشدگان از فرقه در کنار فعالیت شبانه روزی خانواده های این گروگانها؟ میبینید؟ بیخود نیست رجوی جیغش از دست نجات یافتگان به هواست. بیخود نیست بقیه را به گروگان گرفته است. نه تنها افشا می کنند که در همان عراق هم الان ده سالی است نمیگذارند دستش به کاسه خون برسد. سعی می کند به همه بقبولاند که نعره می کشد ولی به گوش من که بیشتر به ناله می ماند. ناله نرسیدن خون. این نجات یافتگان و خانواده ها نمیگذارند بکشد و به کشتن بدهد. انشاالله که همین مسیری را که تا بحال این تعداد را آزاد کرده باز با هم ادامه بدهیم و انشاالله که بتوانیم با ادامه همکاری همراه با روشنگری با مقامات مربوطه چه در عراق، چه در سازمان ملل و چه در دیگر کشورهای ذینفع، این مسئله و این گروگانگیری را با کمترین خسارت به پایان برسانیم. رجوی هم بماند و بسوزد از نرسیدن خون و انشاالله روزی که شاهد دفاعیاتش در دادگاه باشیم.

خانم سنجابی : با تشکر از پاسخ های جامع شما، می دانم سوال بعدی ممکن است بنوعی تکرار باشد ولی می خواستم اگر امکان دارد بطور تخصصی تر پاسخ سوال چهارم را بفرمایید: که علت ممانعت تشکیلات رجوی با تماس و ملاقات اعضا مستقر درکمپ لیبرتی با خانواده ها چیست

مهندس مسعود خدابنده : مسئله خانواده ها بخش مهمی ازمعضلات هر فرقه ای است. کتب کلاسیک فرقه ها همه و همه نشان میدهند که برای چیره شدن بر سوژه و یا فردی که هدف قرار داده شده الزاما باید محیط ارتباطی او را محدود کرد. این طبعا در محیط های آزاد تر تحت عناوین مختلف و با بوجود آوردن وابستگی های مادی و معنوی (بستن حساب بانکی، زندگی جمعی در خانه تیمی، گرفتن چک و بدهکاری، تهدید زن و شوهر و فرزند و ….) عملی میشود ولی در مورد خاص فرقه رجوی این کار بخاطر شرایط عراق در زمان صدام امکان پیشرفت عجیبی داشت. شما میدانید الان برخی در همان لیبرتی بیش از بیست سی سال است اصلا با بیرون و بخصوص با خانواده خودشان تماس ندارند. شما باز خودتان دیده اید که یکی از دلایلی که رجوی اجازه مصاحبه با کمیساریای عالی پناهندگی در عراق را نمی دهد این است که برخی از خانواده ها به سازمان ملل مراجعه کرده فرضا شماره تلفن داده اند. مسئول مصاحبه صرفا در ملاقات به فرد مثلا می گوید این تلفن مادر شماست که اگر خواستید می توانید از این تلفن استفاده کنید و تماس بگیرید. بنده و شما میدانیم که کسی که سه دهه از عالم و آدم ترسانیده شده جرئت نخواهد کرد و تلفن نمی زند ولی باز بنده و شما میدانیم که این شماره تلفن و این حرف که مثلا “برادرم هنوز هست” به یکباره جرقه ای در ذهن ایجاد می کند که در فرصتی نه چندان کوتاه همه سه دهه مغزشویی رجوی را نقش بر آب می کند.

یادم هست یکی از بچه ها چند سال قبل از اشرف فرار کرد واتفاقا خانواده ها هم آنجا بودند و توانست مستقیم بنشیند با آنها صحبت کند و بعد نیروهای عراقی وی را ببرند برای انجام کارهای قانونی و غیره. یادم هست یکی از خانواده ها پرسید چه شد فرار کردی؟ جواب دوستمان هنوز یادم هست. نگاهی کرد و گفت راستش در بین نوارهایی که پخش میشد من صدای خنده یک بچه را شنیدم. میدانید که الان قریب دو دهه است کسی در قرارگاههای مجاهدین بچه ندیده است. همین یک صدای خنده بچه طاقت را تمام کرده و دیگر تحمل ماندن نداشتم.

یا موارد دیگری که صدای فرضا خواهر را شنیده و همان شب فرار کرده و یا حتی دوستی که میگوید آهنگ یکی از خوانندگان مورد علاقه زمان جوانی اش را شنیده و یکباره همه چیز زنده شده و طاقت نیاورده. رجوی بنیان ایدئولوژی و روش کاری اش بر دروغ و ترس استوار است. میگوید همه کسانی که جدا شده اند “دشمن” هستند. همه مقامات عراقی “دشمن” هستند و همه مسئولین سازمان ملل و صلیب سرخ و …. “دشمن” هستند. خوراندن این مزخرفات با شستشوی مغزی و اخبار غلط و فشارهای روانی یک چیز است ولی این که بگوید “مادرت دشمن است” یا “برادرت دشمن است” بخصوص اگر خانواده قابل رویت هم باشند کاری نیست که به راحتی بتواند انجام دهد. ایزولاسیون فکری شخص با شنیدن صدای برادر ترک بر میدارد. انزوای فکری و ترس از عالم و آدم با شنیدن نام و شماره تلفن مادر و یا فرزند از زبان ماموری که زیر پرچم سازمان ملل و صلیب سرخ نشسته سلطه فکری رجوی را مثل برف آب می کند. اتفاقا در این رابطه وظیفه بنده و شما و کسانی است که تجربه کرده ایم این سقوط و صعود را. ما باید توضیح بدهیم به خانواده ها که نقش خودشان را در نجات جگرگوشگانشان درک کنند. خدا زنده نگه دارد خانم عبداللهی را. روزی که رفتند عراق صرفا برای دیدار فرزند بود ولی به کلام خود ایشان روزی که دید فرزند به مادر فحاشی می کند نه تنها که به خودشان و به فرزندشان شک نکردند که باز بقول خودشان مطمئن شدند اصلا تنها راه نجات فرزند همین است ولا غیر.

یادم هست یکی از پدران در کنار کمپ اشرف درد دل میکرد، فکر می کنم سن و سالش بالای هفتاد و پنج بود. میگفت تو که میبینی چطور آمده ایم اینجا و چه می خواهیم. ولی اینها میگویند من مامور وزارت اطلاعات هستم. این کارت بازنشستگی من و پسرم هم میداند که فرهنگی بوده ام ولی اصلا حرف شما قبول. من مامورم. پسرم چه گناهی کرده؟ او که عضو شماست!! تازه اولا قبول کنید که اگر هم من مستخدم این وزارتخانه بوده ام الان دیگر بازنشسته ام و ثانیا مگر من از شما چه خواستم و مگر برای جنگ آمده ام یا توان کاری را دارم. تمام خواسته ام ده دقیقه دیدن فرزندم بعد از سی سال اصلا از پشت همین دیوار توری که کشیده اید است. دو کلام قبل از مرگ با فرزندم صحبت کنم، وصیت کنم، خداحافظی کنم و بروم.

میبینید؟ برای آدم معقول و معمول قابل فهم نیست. باید توضیح داد. باید نشان داد و باید فهماند که نفر وقتی به مادر خوش سنگ پرت می کند و فحاشی می کند نه این که واقعا میفهمد چه می کند. این واکنش آن جانوری است که رجوی در دلهای اینها کاشته تا خودشان خودشان را اسیر نگه دارند. تا خودشان جلوی فکر کردن خودشان را بگیرند و خودشان از خودشان بترسند.

مادری صدای فحاشی فرزندش را شنید. ما آنجا بودیم. گریه اش گرفت که اصلا این حرفها را از کجا یاد گرفته. گفتم مادر بجای گریه بگو بیاید با تو بجنگد. فریاد زد من، مادرت، دشمن هستم. بیا اینطرف و مرا بکش. چرا آنجا نشسته ای و فحش میدهی بی غیرت؟ این بار فرزندش طاق نیاورد. این بار او نشست روی زمین شروع کرد به گریه کردن. ببینید، قصدش مبارزه با مادرش نیست. سنگ پرت می کند چون از خودش میترسد. چرا؟ برای این که در دلش تابویی سی ساله کاشته اند. برای این که واکنشی اش کرده اند به برخی کلمات. اسم کلمه “وزارت اطلاعات” می شنود رنگش می پرد. اسم “سپاه” می شنود شلوارش را خراب می کند. چرا؟ از چه می ترسد؟ از “وزارت اطلات” که اصلا تعریفی برایش ندارد؟ یا از “نشست جمعی و متهم شدن به مامور وزارت اطلاعات بودن و شعبه سپاه پاسدارن باز کردن”؟

حتما از دومی می ترسد. چون دومی را سی سال در سازمان تجربه کرده و به عینه لمس کرده. سنگ پرت می کند به مادرش نه این که واقعا فکر کند مادرش “شمر ابن ذی الجوشن” شده. سنگ پرت می کند از ترس “نشست جمعی” و “پانصد نفر همزمان تف کنند به صورتش”.

حتما وظیفه بنده و شماست که این حالت را برای خانواده های گروگانها توضیح بدهیم و تشریح کنیم والا که در ظاهر امر مادر فکر می کند فرزندش دیوانه شده سنگ پرت می کند و برادر فکر می کند خواهرش مزدوری است که به خواسته خودش رفته و خودش را فروخته به صدام و یا این روزها به اسرائیل و موساد. شما باز بهتر از من میدانید انبوهی از خانواده ها را که فرزندان خودشان را بخاطر رفتن با دشمن در حال جنگ (صدام) طرد کرده اند و اسمشان را هم نمی برند. اینها را هم باید آگاه کرد و نشان داد که واقعا اینها تقصیر اصلی را بر عهده ندارند. اینها به قصد خیانت به وطن نرفتند. اینها را بردند و بزور تبدیل به گلادیاتور کردند. خانواه ها باید حتما بدانند چه بر فرزندانشان رفته و چرا.

خانم سنجابی : با این واقعیات و این معضلی که اکنو گریبان هم اعضا و هم خانواده ها را فراگرفته : بعنوان سوال آخر راه حل شما برای تماس و ارتباط با اعضا زندانی در کمپ چیست ایا راه حلی این تشکیلات فرقه ای باقی گذاشته است.

مهندس مسعود خدابنده : ببینید. یکی از مسائلی که باید کاملا برای همه مشخص باشد “مسئولیت ها” است.

میدانید که لابی اسرائیل و یا دوایر ضد ایرانی دیگر همواره سعی می کنند بالاخره این گروه را بعنوان مگس مزاحم هم که شده علیه ایران و ایرانی و در اطاقهای ایران و عراق و سوریه زنده نگه دارند. وارد بحث سیاسی و چرایی هایش نمی شوم ولی این حقیقتی است که روی مسئله گروگانها تاثیر میگذارد.

تا جایی که به نجات این اسرا بر می گردد یکی از اصلی ترین کارها این است که مسئولین را در قبال مسئولیتشان قرار بدهیم. مثلا این که “رجوی اجازه ورود به کمپ لیبرتی را نمی دهد” یا سازمان ملل در اطلاعیه اش اعلام می کند “سران مجاهدین در پروسه انتقال نفرات از عراق سنگ اندازی می کنند” و یا این که حتی دولت عراق اعلام می کند که “دوایر اطلاعاتی و پنتاگون امریکا سنگ اندازی می کنند” مشروعیت ندارند و نباید داشته باشند. یک گروه تروریستی نمی تواند مسئول باشد. رجوی نمی تواند طرف معامله باشد. شما می فرمایید “آیا تشکیلات رجوی راه حلی باقی گذاشته است؟”. معلوم است که نه. ریش و ریشه اش به بسته بودن دربها بند است. راه حل قانع کردن رجوی نیست. راه حل کنار زدن رجوی است.

هفته گذشته آقای محمد رزاقی مصاحبه ای داشت با اشرف نیوز در بغداد. در یک جمله این را خلاصه کرد. تنها راه حل زدن سر فرقه است. تنها راه حل کنار گذاشتن رجوی از معادله است. چرا حق دخالت میدهند؟ مشروعیت این جانور را کجا تایید کرده اند؟ این که دربهای کمپ لیبرتی هنوز بسته است. این که کسی حق ورود و خروج ندارد مسئولیتش نه بر گردن سرکرده یک دستگاه تروریستی مثل رجوی که بر گردن مقاماتی است همچون سازمان ملل و دولت عراق که باید حامیان رجوی را پس بزنند و درب این کمپ جور و جهل و جنایت را باز کنند. دربها و دیوارها را از بنیاد بکنند تا این محل هم بشود مثل بقیه نقاط روی کره زمین. این زمین و ساکنین آن هم بیاید تحت پوشش پلیس عراق، دادگاههای عراق. پستخانه داشته باشد، بانک داشته باشد، دفتر ثبت احوال و اسناد داشته باشد. دسترسی به زایشگاه و قبرستان داشته باشد و الا آخر. بنظرم خانواده ها باید فریادشان را و دادخواهی شان را پیش این مراجع ببرند و کوتاه نیایند. ده سال پس از سقوط صدام این که بگوییم “رجوی نمیگذارد” جوابی بسیار قبیح، سفسطه گرانه و البته احمقانه ای است که فقط از زبان یک سری مفت خور لابی گر پر رو و وقیح در واشنگتن و لندن می تواند خارج شود. ده سال بعد از اشغال نظامی عراق (البته یادمان نمیرود که یکی از دلایلی که جورج بوش برای حمله اعلام کرد حمایت صدام از مجاهدین خلق بعنوان یک گروه تروریستی بود) وقیحانه ترین واکنش امریکایی/اسرائیلی این است که میگویند “رجوی نمی گذارد”. رجوی غلط می کند نمیگذارد و شمایان.

شخصا فکر می کنم راه حل مشکل گروگانهای رجوی حداقل در کمپ لیبرتی عراق صرفا از طریق فشار لاینقطع خانواده ها بر سازمان ملل (مستقیم و غیر مستقیم)، دفاترش در سراسر جهان و شخص دبیرکل آن آقای بان کیمون امکانپذیر است. این سازمان ملل است که مسئولیت را از دولت عراق تحویل گرفته و این سازمان ملل است که باید به این برده داری و گلادیاتور بازی در قرن بیست و یکم پایان بدهد و این سازمان ملل است که باید حقوق فردی افراد را به رسمیت بشناسد و به آن عمل کند. ده سال بعد از سقوط صدام اطلاعیه دادن در مورد “عدم همکاری رجوی” ناکافی، نا معقول و تا حدودی حتی شرم آور است. مرحمت فرموده پشتیبانان برده داری مدرن (بخصوص از نوع امریکایی/اسرائیلی آن) را عقب زده دربهای کمپ را باز کنید و اجازه بدهند تا قوانین معقول و معمول کشور عراق بر این منطقه از خاک عراق نیز گسترش بیابد. خانواده ها بعنوان تنها مراجعی که بنابر تعریف طبیعی “خانواده” هیچ هدفی جز سلامتی و رفاه فرزندانشان را در دل نداشته و ندارند مسلما حق دارند تا سازمان ملل و بخصوص بخش حقوق بشر آن را مسئول ادامه این وضعیت اسفناک و غیر انسانی بدانند. البته این ناظر بر روشهای کار نیست که استفاده صحیح از این مراجع باز بر میگردد به اطلاع رسانی از طرف انجمن ها و افرادی که بتوانند خانواده ها را از قوانین مراجعی مثل سازمان ملل و یا صلیب سرخ مطلع کنند. انشاالله اگر فرصت شد در آینده بیشتر در این موارد صحبت کنیم.

طبعا خانواده ها در هر کجای دنیا که باشند از حقوق شهروندی هم برخوردارند و دولت ها مسئول پیگیری این حقوق هستند. میخواهد آلمان باشد و فرانسه و کانادا یا ایران و ترکیه و الا آخر. در مورد اخص ایران باز فکر می کنم همانقدر که دولت ایران مسئولیت پیگیری استرداد متهمین به قتل ۱۲۰۰۰ نفر از مردم کشور را دارد، همان میزان هم مسئول پاسخگویی به خانواده گرفتاران در کمپ است. هیچ نباشد وزارت خارجه ایران باید خواستار حداقل حق ملاقات خانواده ها با این افراد باشد. همه زندانیان و از جمله مثلا زندانیان اوین حق ملاقات دارند (البته گوانتاناموبی امریکایی ها بحث دیگری است). مجرمینی هم آنجا هستند که ممکن است فردا اعدام شوند ولی حق ملاقاتشان سرجایش است. پیگیری حق ملاقات خانواده ها با گروگانهای کمپ لیبرتی (حتی اگر مجرمین و تحت تعقیب باشند) جزو حقوق خانواده ها و در نتیجه جزو وظائف دولت مطبوعشان ایران است. نمایندگان مردم در مجلس هم در هر صورت نمایندگی این خانواده ها را بر عهده دارند و باید پیگیر باشند. شغلشان است و تعهد شرعی و قانونی و وجدانی داده اند نمایندگی کنند. ممکن است نماینده ای حتی فرزندش توسط مجاهدین خلق کشته شده باشد ولی وظیفه حمایت از خانواده ها برای ملاقات وظیفه نماینده است. شخصی نیست و نباید هم باشد انشاالله.

با تشکر از سعه صدر خوانندگان این سطور که کمی هم به درازا کشید، خواهش می کنم ایمیل یا آدرسی هم در کنار این مطلب درج بفرمایید که خوانندگان اگر وقتی داشتند و لطف کردند و خواستند منت بگذارند و نکته ای را گوشزد کنند، امکان بهره مند شدن ما از نظراتشان باشد. در این مدت به عینه دیده ام که نظرات و نکات دوستان نجات یافته، متخصصین علوم اجتماعی و روانپزشکی و بخصوص خانواده های محترم افراد گرفتار که گاها خودشان هم خیلی مهم نمیدانسته اند جلوی خیلی از بیراهه نوردیدن ها، کج روی ها و هرز رفتن انرژی های محدود موجود در جمع ما را گرفته است. زنده باشند انشاالله و به امید جشن آزادی نهایی همه جگر گوشگان اسیر در آینده ای نزدیک.


http://youtu.be/-DSEv8N0Rmg

گزارش کنفرانس بزرگ عراق “اخراج سازمان تروریستی مجاهدین خلق از عراق”
Wondering at those Americans who stand under the flag of
Mojahedin Khalq (MKO, MEK, NCRI, Rajavi cult) only to
LOBBY for the murderers of their servicemen

همچنین:

مسافران وحشت در لیبرتی

ایرنا، بغداد، چهاردهم دسامبر ۲۰۱۳: …  یک عضو جدا شده از شورای سرکردگان منافقین گفت: سرعت مغزشویی در کمپ ترانزیتی و موقت لیبرتی محل اسکان سه هزار و ۱۰۰ نفر از منافقین بسیار وحشتناک است. مریم سنجابی در گفت و گو با خبرنگار اعزامی ایرنا به عراق، گفت: در این کمپ تمام اعضای مرتبط به لایه های مختلف شورای رهبر

ناگفته های مریم سنجابی، عضو نجات یافته شورای رهبری مجاهدین خلق (فرقه رجوی) از مسعود و مریم رجوی

جوان آنلاین،  تهران، یازدهم دسامبر ۲۰۱۳: … رجوی از سال ۶۰ چه در تحلیل‌های درونی و چه در بیانیه‌های رسمی همواره به این موضوع تأکید داشت که صلحی میان این دو کشور (عراق و ایران) اتفاق نمی‌افتد و مدام می‌گفت که رژیم آخوندی (جمهوری اسلامی ایران) نیاز مبرم و غیرقابل انکاری به جنگ دارد. این در حالی بود که

سازمان ملل در مورد نقش رجوی در کشتار ۵۳ تن از قربانیان مجاهدین خلق در کمپ اشرف تحقیق کند

مسعود خدابنده، ایرانیان دات کام، سوم ژانویه ۲۰۱۴: … این ادعای بسیار مضحکی است که گفته شود حمله کنندگان با تکیه بر اطلاعات و با راهنمایی مسعود دلیلی که دو سال قبل فرار کرده است به این محل آمده اند. اطلاعاتی که حتی جزئیات آن هم در دسترس عموم بوده است. این ادعای بسیار مضحکی است که گفته شود آنها و

چهل و دو تن شاهد وقایع کمپ اشرف کجا هستند؟

مسعود خدابنده، ایرانیان دات کام، شانزدهم دسامبر ۲۰۱۳: … مسعود رجوی و همسرش مریم به پیروانشان دستور داده اند که اعتصاب غذا کنند. اعتصاب غذایی که بصورتی غیر واقعی و تعجب بر انگیزی اکنون از مرز صد روز نیز گشته است. خواسته آنها بازگرداندن این هفت نفری است که درست مثل خود مسعود رجوی هیچ ردی از آن