آغاز مجدد پروژه 35 ساله سرنگونی! یا انتقال پروژه سرنگونی از عراق به آلبانی؟

آغاز مجدد پروژه 35 ساله سرنگونی! یا انتقال پروژه سرنگونی از عراق به آلبانی؟

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، پانزدهم سپتامبر 2016:… البته داستان بی پایان سرنگونی چیز جدیدی در دستگاه این فرقه مافیایی نیست، از سال 1360 که مسعود رجوی عملیات تروریستی خود را کلید زد و به نزد صدام حسین نقل مکان کرد، تا همین امروز حداقل 7 بار به طور رسمی و هرساله به صورت غیررسمی ادعای سرنگونی کرده است و امسال نیز مریم رجوی با مشاهده اعلام حمایت ترکی الفیصل، دوباره فیل اش یاد هندوستان کرده و چشم به دشداشه … 

گزارش کمپ لیبرتی 6تبعیض کینه توزانه مریم و مسعود رجوی در رابطه با قربانیان «از مهین افضلی ها تا میرزا آقا پاک نیت»

sarrafpour03012015حمله مستأصلانه رجوی به منتقدان همزمان با درخواست سلاح

لینک به منبع

آغاز مجدد پروژه 35 ساله سرنگونی! یا انتقال پروژه سرنگونی از عراق به آلبانی؟

مریم قجرعضدانلو بعد از پیروزی خواندن انتقال نیروهایش از عراق به آلبانی، در یک سخن بشدت خنده دار مدعی شده که سرنگونی جمهوری اسلامی “اکنون” شروع شده است!!!

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

البته داستان بی پایان سرنگونی چیز جدیدی در دستگاه این فرقه مافیایی نیست، از سال 1360 که مسعود رجوی عملیات تروریستی خود را کلید زد و به نزد صدام حسین نقل مکان کرد، تا همین امروز حداقل 7 بار به طور رسمی و هرساله به صورت غیررسمی ادعای سرنگونی کرده است و امسال نیز مریم رجوی با مشاهده اعلام حمایت ترکی الفیصل، دوباره فیل اش یاد هندوستان کرده و چشم به دشداشه آل سعود به فکر سرنگونی چند باره جمهوری اسلامی افتاده است. اولین بار که رجوی داستان سرنگونی را مطرح کرد، در کشاکش انجام اعمال تروریستی و بمبگذاری بود. انفجار حزب جمهوری اسلامی و دفتر نخست وزیری و آنگاه کشتار افراد مختلف در مساجد و خیابان، او را سرمست سرنگونی کرده بود و در همین سرمستی به اعضای شورای ملی مقاومت گفت که 6 ماهه جمهوری اسلامی را سرنگون خواهد کرد. ولی در عرض کمتر از یکسال که ضربات پی در پی، استراتژی جنگ مسلحانه شهری را از او گرفت و تشکیلات داخل کشوری وی متلاشی گردید و دست به دامان صدام حسین شد، این شکست را به گردن دومین فرد سازمان یعنی علی زرکش انداخت و او را به اعدام محکوم کرد و این حکم را البته در عملیات فروغ جاویدان به اجرا درآورد.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

در همان زمان وی ادعا کرد که شکست هایش ناشی از عدم شناخت کافی از آیت الله خمینی بوده است! و هرگز تصور نمی کرده که تا به این حد دست به اعدام گسترده نیروهایش بزند!. سخنانی بشدت ساده لوحانه که تنها می توانست بخشی از نیروهایش را قانع کند و در عرصه نظامی و سیاسی هیچ خریداری نداشت چرا که وقتی دستگاهی وارد حرکتی تروریستی می شود نمی تواند انتظار داشته باشد که طرف مقابل در یک گوشه به خواب رود تا آن سوی ماجرا براحتی کشتار کند و پیشروی کند و لاجرم واکنش مناسب را خواهد داشت.

مسعود رجوی بعد از اینکه توانست با کمک صدام مقداری سلاح و پایگاه در کردستان عراق تهیه کند مجدداً در سال 1364 اعلام کرد که تا دوسال دیگر جمهوری اسلامی را با نبردهای آزادیبخش و توسط گردانهای رزمی مجاهد خلق سرنگون خواهد کرد. این داستان نیز بعد از پرواز وی به نزد صدام حسین رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و از سال 1365 ورود به “مرحله سرنگونی” را اعلام نمود و در سال 1366 بعد از تأسیس ارتش آزادیبخش ملی مدعی شد که به دلیل “حضور در خاک بیگانه” نمی تواند مدت زیادی در عراق منتظر بماند و این حضور نمی تواند بیش از 3 سال به طول انجامد وگرنه مجاهدین “مشروعیت” خود را از دست خواهند داد چرا که “عراق سرزمین ما نیست” و صدام حسین نیز “این اجازه را به آنها نخواهد داد”.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

بعد از پیروزی ارتش آزادیبخش در عملیات موسوم به “چلچراغ” در سال 1367 که یک عملیات مشترک با ارتش صدام بود و طی آن شهر نظامی مهران تسخیر گردید، رجوی به فکر تسخیر تهران افتاد که این حرکت قرار بود در صورت امکان در پاییز همان سال به انجام برسد اما اعلام آتش بس از سوی ایران، شوک بزرگی به رجوی وارد کرد تا او را با دستپاچگی و بدون هیچگونه آمادگی رزمی وارد جنگ بزرگی کند که سرنوشت سازمان را می توانست رقم بزند. عملیات فروغ جاویدان که به اسم عملیات سرنگونی انجام گرفت در نهایت به شکست سنگینی انجامید اما مسعود رجوی از آن تحت عنوان “بیمه نامه” یاد کرد. بیمه نامه ای که به گفته وی “به حضورش در عراق مهر مشروعیت می زد” و برخلاف آنچه پیش از آن گفته بود به وی این دست باز را می داد که سال های طولانی در عراق باقی بماند. طبعاً رجوی بخاطر لاپوشانی آنچه قبلاً گفته بود (مبنی بر عدم مشروعیت بعد از حضور 3 ساله در عراق) این سخن را بر زبان آورد. 

انقلاب ایدئولوژیک و مطرح کردن مبحث طلاق و ازدواج حرکتی بود برای به فراموشی سپردن همه آن وعده های شکست خورده پیشین که می توانست ریزش ها را شدت بخشد. اما جنگ کویت عاملی بود برای سرگرم کردن نیروها در یک شرایط بشدت بحرانی. رجوی در آستانه نوروز 1370 کل نیروهایش را وارد جنگی گسترده کرده بود تا صدام حسین را از سقوط برهاند، وی ادعا کرد که این سلسله عملیات (موسوم به مروارید) زمینه ساز نبرد آخرین برای سرنگونی رژیم است!. اما با تسلط نیروهای صدام بر عراق، این سخن هم به فراموشی سپرده شد. از این پس در درون مناسبات مجاهدین همه ساله در آستانه نوروز شاهد مطرح کردن بحث سرنگونی توسط مسعود رجوی بودیم که نیروهای خود را با آن به مدت یکسال سرگرم می کرد و دوباره نوروز بعدی همان سخنان تکرار می شد به نحوی که همگان می دانستند که باز هم مسعود در سخنرانی نوروزی، جمهوری اسلامی را سرنگون می کند و فصل جدیدی آغاز می شود.

با اینحال در سال 1373 (یکسال بعد از انتقال مریم قجرعضدانلو به فرانسه) سرکوب شدیدی در ارتش آزادیبخش! رخ داد که طی آن صدها نفر به صورت مخفیانه زندانی و شکنجه شدند و تعدادی از آنان نیز زیر شکنجه به قتل رسیدند. یکسال بعد در زمستان 1374 این سرکوب به شکل دیگری انجام گرفت و طی آن مسعود رجوی کلیه نیروهای خود را در 4 مرحله به بغداد منتقل نمود (و در یک نشست هولناک که “نشست حوض” نامیده شد) بشدت تهدید و زیر ضرب برد و اعلام کرد که از این پس با مخالفان خود با “مشت آهنین”‌ پاسخ می دهد و هرکسی که قصد جداشدن داشته باشد را به مدت ده سال در زندانهای اشرف و ابوغریب زندانی خواهد کرد و اگر جان سالم بدر ببرند به عنوان اسیر جنگی به ایران تحویل داده خواهند شد و در آنجا هم احتمال اعدام آنان وجود خواهد داشت. وی همچنین هشدار داد که در صورت شکست خوردن کلیه منتقدان جداشده از مجاهدین را در هرکجای اروپا که باشند ترور خواهد کرد.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

این بازی همچنان تا سال 1375 که مریم رجوی از پاریس به عراق منتقل شد ادامه داشت اما در سال 1376 (مدتی بعد از اینکه مهوش سپهری به عنوان “همردیف” مریم رجوی برگزیده شد) مجدداً مبحث سرنگونی نیز در شکل جدیدی مطرح گشت. مسعود رجوی در نشست عمومی که در قرارگاه باقرزاده برگزار شد اعلام کرد که مجاهدین وارد مرحله “آماده سازی برای سرنگونی” شده اند. این موضوع از آن جهت بسیار عجیب و در عین حال خنده دار بود که پیش از آن چندین بار رجوی ورود مجاهدین به مرحله سرنگونی را مطرح کرده بود و اینک در یک عقب نشینی سخن از “مرحله آماده سازی سرنگونی” می زد. در هر صورت رجوی دوباره نیروهای خود را وارد یک سلسله عملیات تروریستی کرد که چهار مرحله داشت و در اواخر پاییز همان سال به دلیل ضربات سنگینی که از سوی ایران به آنها وارد آمد به پایان رسید. رجوی بعدها مدعی شد که صدام حسین به دلیل ضعف نیروهایش که مدام در آماده باش قرار داشتند اجازه عملیات به او نداده است!. البته مسعود رجوی هدف دیگری از این اعمال تروریستی داشت و آن ضربه زدن به دولت نوپای خاتمی بود. وی در عین حال که در اطلاعیه های بیرونی خود از آقای خاتمی به عنوان “خاتمه نظام” یاد می کرد، در درون مناسبات از وی به عنوان کسی که می خواهد نظام را از سرنگونی حفظ کند اسم می برد و با خشم زیاد اعلام می کرد که باید “پروژه خاتمی” را نابود کند چون خاتمی حتی روی اعضای شورا هم اثر منفی گذاشته است و برای نمونه آقا و خانم متین دفتری را مثال می زد.

در آغاز سال 1377 مسعود رجوی “مرحله سرنگونی” را اعلام نمود و کل دستگاه خود را وارد یک آموزش بسیار فشرده و سنگین کرد که چیزی نزدیک به 6 ماه به طول انجامید. بعد از آن تا سال 1380 در مراحل مختلف سلسله عملیات های تروریستی داخل شهرهای ایران را جلو می برد که طی آن ده ها تن از اعضای مجاهدین کشته و برخی نیز دستگیر و زندانی شدند که از این میان برخی از آنان خود را از اسارت ذهنی فرقه رجوی آزاد ساخته و به زندگی معمول روی آورند. در آغاز سال 1380 مسعود رجوی که خود را از همه جهت آماده نابودی دولت خاتمی کرده بود و منتظر بود تا صدام حسین نیز به لحاظ نظامی به این نقطه برسد که باید به مجاهدین در یک عملیات سرنگونی دیگر کمک کند، مدعی شد که بزودی عملیات آزاد سازی شهر را از سه محور آغاز خواهد کرد. این سه محور از خرمشهر آغاز و به شهر مهران و نهایتاً به محور سرپل ذهاب و قصرشیرین ختم می شد. مسعود رجوی ادعا می کرد که برخلاف دور قبل که کل ارتش آزادیبخش! از یک محور قصد داشت به تهران برسد و ضربه خورد، اینبار در صدد است تا ابتدا شهرهای ذکر شده را آزاد کند و به مراکز استان برسد و از آنجا با کمک مردم از سه محور به سمت تهران لشکرکشی کند.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

در این توهم عجیب بود که دو رخداد مهم که یکی نظامی و دیگری سیاسی بود بوقوع پیوست. در عرصه سیاسی شاهد پیروزی مجدد خاتمی در رقابت ریاست جمهوری و در عرصه نظامی شاهد پرتاب حدود 77 موشک از سمت ایران به قرارگاه های مجاهدین در خاک عراق بودیم که با وجود نداشتن تلفات جدی، ضربه بسیار سنگینی به مجاهدین وارد آورد. بخصوص که صدام حسین در وضعیتی بشدت نابسامان قادر نبود هیچگونه پاسخی به ایران بدهد. رجوی در این ضربات خردکننده سیاسی و نظامی، تعادل خود را از دست داده بود و با برگزاری یک نشست عمومی اعلام کرد که احدی حق ندارد ذهن خود را به مسائل سیاسی بکشاند و جمله معروف “هرزه گردی سیاسی ممنوع” را روی تابلو رسم کرد و اعلام کرد که کسی نباید راجع به مسائل سیاسی بحث کند و باید همگی منتظر دستور از بالا باشند. وی با خشم از صدام حسین هم یاد کرد و گفت با اینکه تلاش کردیم تا او را به جنگ با ایران ترغیب کنیم و رژیم را وادار کردیم به عراق موشک پرتاب کند اما صاحبخانه (صدام) حاضر نشد پاسخ بدهد. به این ترتیب چندمین مرحله سرنگونی جمهوری اسلامی نیز به پایان خود رسید و زمینه برای سلسله نشست های دهشتناک دیگری موسوم به “طعمه” مهیا شد تا رجوی کلیه نیروهای خود را به مدت چهارماه در قرارگاه باقرزاده زندانی کند و زیر سهمگین ترین شکنجه های روحی و روانی و حتی فیزیکی ببرد. نشست هایی که در آن هر فرد به مدت چندین شبانه روز در جلوی جمعیتی 200 نفره تا حتی 2000 نفره به محاکمه کشیده می شد و زیر ضرب توهین و تهدید قرار می گرفت تا زمانی که بشدت در هم شکسته و تخریب می شد و دیگر قادر به هیچگونه واکنش و مقاومت در برابر تشکیلات نبود.

رخداد 11 سپتامبر، تنها رخدادی بود که اعضای مجاهدین را از آن وضعیت بحرانی نجات داد و رجوی را وادار کرد هرچه زودتر این سرکوب ها را پایان بخشد و به فکر چاره جویی برای آینده باشد. وی عملیات تروریستی القاعده در آمریکا را جشن گرفت و گفت که اگر نیروهای عقب مانده القاعده می توانند چنین ضرباتی به آمریکا وارد کنند وی قادر است ضربات بسیار سنگین تری به آنان وارد نماید. وی کشته شدگان القاعده را “شهید” خواند و از آنان بخاطر مقاومتی که در افغانستان داشتند ستایش کرد. نیروهای مجاهدین نیز ابراز خوشحالی می کردند اما علت این بود که چنین رخدادی باعث نجات آنان از شکنجه های رجوی شده و به نشست های سرکوب پایان داده است.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

با شروع حمله آمریکا به عراق، رجوی مجدداً اعلام آمادگی کرد که نیروهایش باید برای سرنگونی آماده شوند و فرمان داد که اگر “هواپیماهای آمریکایی به صورت عمدی یا غیرعمدی به هرکدام از قرارگاه های مجاهدین حمله کنند، کلیه نیروها باید با تمام قوا به سمت ایران حرکت کرده و به هرشکل ممکن خود را به تهران برسانند و جمهوری اسلامی را سرنگون کنند”. وی در همان نشست گفت که مریم قجرعضدانلو نیز درخواست کرده تا همراه با یگان های ارتش آزادیبخش به سمت تهران حرکت کند. چیزی که بعدها مشخص شد از اساس دروغ بوده و مریم همزمان با نزدیک شدن نیروهای آمریکایی به بغداد، عراق را ترک و به فرانسه گریخته است.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

این شعارها نیز خیلی زود به اتمام رسید و با وجود اینکه قرارگاه اشرف هدف قرار گرفت اما رجوی نیروهایش را به اشرف فراخواند و با نیروهای آمریکایی پیمان اطلاعاتی و امنیتی امضاء‌ نمود. فروپاشی مجاهدین آغاز شده بود اما نیروهای آمریکایی که به رجوی در امر اطلاعاتی نیازمند بودند جلوی این فروپاشی را گرفتند. چند سال بعد وقتی که رجوی با کشتار صدها تن از اعضای مجاهدین بخاطر حفظ قرارگاه اشرف وادار به تخلیه این مقر گردید، شعار سرنگونی شکل جدیدی به خود گرفت و اینبار شعار سرنگونی نه از طرف مسعود رجوی که از زبان مریم قجرعضدانلو و مهدی ابریشمچی بیرون می زد و در آغاز سال های میلادی 2104 و 2015 شاهد حضور مهدی ابریشمچی در سیمای آزادی و اعلام سال سرنگونی هستیم که هر دو سال نیز به اتمام رسید و خبری از سرنگونی نبود. در سال نوی میلادی نیز ترکی الفیصل در کنار مریم رجوی دم از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی زد و فصل نوینی در کارنامه خیانتبار سازمان مجاهدین آغاز شد.

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَ

با اعلام خبر تخلیه کامل عراق از مجاهدین توسط دولت عراق، به طور طبیعی پروژه طولانی سرنگونی جمهوری اسلامی توسط مجاهدین می بایستی به گور سپرده می شد اما در اینصورت مریم و مسعود رجوی باید پاسخگوی استراتژی غلطی می شدند که مدام بر آن اصرار می کردند لذا بلافاصله بعد از اخراج آخرین گروه مجاهدین از عراق به سمت آلبانی، مریم قجرعضدانلو حرکت را از نو شروع کرده است. حال سوآلی که باقی می ماند این است که:

اگر رفتن مجاهدین از عراق به آلبانی شروع سرنگونی جمهوری اسلامی است چرا در سال 1365 مسعود رجوی به جای رفتن به عراق در همان کشورهای اروپایی باقی نماند و 30 سال از وقت خود و اعضایش را تلف کرد؟ و اگر سرنگونی در خاک عراق با آنهمه جنگ افزار و حمایت صدام حسین ممکن نشد، چگونه قرار است از هزاران کیلومتر دورتر در یک کشور اروپایی فقیر انجام گیرد در حالی که نه قرارگاه در اختیار دارند و نه سلاح و امکانات مورد نیاز برای یک نبرد مسلحانه و نه حتی نیروی جوان برای آمادگی جنگی؟ و اگر اکنون مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی آغاز شده است، در این سی سال مجاهدین مشغول چه کاری بودند؟ و چرا صدها نفر از اعضای مجاهدین طی سی سال گذشته بخاطر اینکه حضور در عراق و یا جنگ مسلحانه را نفی می کردند بشدت سرکوب و شکنجه شدند؟ و چرا طی 35 سال هزاران عضو مجاهدین را رجوی بخاطر جنگ مسلحانه که تنها راه درست می دانست به کشتن داد؟

اینها سوآلاتی است که مریم رجوی بزودی با آن در درون مناسبات مواجه خواهد شد و باید پاسخگوی آن باشد.

حامد صرافپور
24 شهریور 1395

*** 

مرگ مسعود رجوی
The death of Massoud Rajavi
https://youtu.be/CBJ3XiaQwT4

مریم رجوی داعش تروریسم گروهک منافقین (مجاهدین خلق، فرقه رجوی) رسما از داعش حمایت کرد

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=25934

حدیث مریم قجر- ترکی الفیصل، و مرحوم مسعود رجوی

Prince Turki Faisal حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، سیزدهم ژوئیه ۲۰۱۶:… حالا خانم مریم رجوی باید حساب کار دستش باشد که به قول شیر تمام خفته، این شیوخ تبهکار او را جدی نمی گیرند و اگر جدی می گرفتند اول از همه برای زنان حرمسرای خود ارزش انسانی قائل بودند. تنها وجه تشابه این شیوخ سعودی با مسعود رجوی، داشتن حرمسرا است. لذا خانم رجوی بیشتر … 

Turki al-FaisalTurki al-Faisal, Saudi chief spy anounced the death of fugitive terrorist Massoud Rajavi.

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

حدیث مریم قجر- ترکی الفیصل، و مرحوم مسعود رجوی

مجاهدین خلق مزدوران شیخ سعودی ترکی الفیصل

 بعد از نمایش بورژه مریم رجوی و حمایت شیخک تروریست عربستان از این رئیس جمهور مادام العمر، که در نهایت داغ دل او را تازه کرد، جا دارد اثر همین چند قطره مسکن “حمایت از مقاومت!” که فیصل السقوط به دهان مریم خانم ریخت را هم بی اثر، و یادآوری کنیم سخنان آن شیر همیشه خفته مرحوم شده که یک عمر منتظر ماند تا بلکه ارتش آزادیبخش ملی تکانی به خود بدهد و مهر همیشه بی تاب را بر دوش خود به تهران برساند و آخرالامر هم شیخک سعودی او را مرحوم ساخت.

البته مهر همیشه بی تاب ریاست جمهوری، برای لحظاتی خود را در برابر هزاران هوادار نادان مشاهده کرد به صورت بلاهت وار با شنیدن کلمه “مرحوم مسعود رجوی” از دهان شیخ فاسد و تبهکار آل سعود به وجد آمده و کف و دف می زدند! و این مسئله البته مریم قجر را بیش از پیش شوکه کرد که آخر با این نابخردان چطور می شود به تهران رسید وقتی که از نوشیدن ریق رحمت ایشان اینطور به هیجان می آیند و پایکوبی می کنند…

الغرض، باید به بانوی محترم آن مرحوم شده توسط آل سعود یادآوری کنم سخنان گهربار مسعود رجوی را در نشست عمومی دهه هفتاد که القضا دوران ریاست همین شیخک الفیصل بر امنیت عربستان هم بود. زمانی که آلبرایت (وزیر خارجه آمریکا) به عربستان سفر کرده بود و مسعود رجوی از اینکه کسی در جهان به مهرتابان اهمیتی نمی دهد اما امثال آلبرایت مورد استقبال شیوخ سعودی قرار می گیرند به خشم آمده بود و خطاب به جمعیت گفت:

“شیوخ سعودی اهمیتی برای زنان قائل نیستند و در نتیجه (خانم آلبرایت) را جدی نمی گیرند”

این گفته خود مسعود خان بود در مقابل سفر رسمی وزیر خارجه ایالات متحده به عربستان سعودی. در حالی که می دانیم این شیوخ فاسد از او بخوبی استقبال کردند و جدی هم گرفتند چون بحث زن و مرد بودن آلبرایت نبود بلکه او را وزیر خارجه ارباب خود می دانستند.

حالا خانم مریم رجوی باید حساب کار دستش باشد که به قول شیر تمام خفته، این شیوخ تبهکار او را جدی نمی گیرند و اگر جدی می گرفتند اول از همه برای زنان حرمسرای خود ارزش انسانی قائل بودند. تنها وجه تشابه این شیوخ سعودی با مسعود رجوی، داشتن حرمسرا است. لذا خانم رجوی بیشتر از آن نباید به ایشان دل ببندد. هرچند که مسعود رجوی از سال ۱۳۶۶ به آل سعود تعهد داده بود که بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی، جزایر سه گانه را به ایشان تحویل دهد. احتمالاً خانم رئیس جمهور یادشان هست که مسعود رجوی در نشست عمومی سالن اجتماعات در مورد این سه جزیره چه گفت؟ اگر یادشان رفته باید از شیخک الفیصل بپرسد. مسعود رجوی از جزایر سه گانه تحت عنوان سه نقطه کوچک یاد می کرد که چندان ارزشی ندارد بخاطر آن با عربستان دشمنی کنیم!

البته صدام حسین که به اروند رود نرسید و مسعود رجوی از زیر دین ایشان درآمد چون به او هم قول اروند رود را داده بود. اما ظاهراً در این مرحله به جای مرحوم شدن شیوخ عربستان، ایشان است که جام رحمت را به دست آل سعود سرکشیده است. اما دین او به گردن رئیس جمهور بی کشور همچنان باقی است و گویا آل سعود می خواهد هرطور شده این مهر بی تاب را به رسالت ایران فروشی یادآوری کند.

حامد صرافپور
۲۲ تیرماه ۱۳۹۵

*** 

پارلمان بریتانیا علیه تروریسم مجاهدین خلق فرقه رجویتابلوی ورود ممنوع پارلمان انگلیس مقابل منافقین

لرد کارلایل سر لابی جدید مجاهدین خلق در پارلمان انگلستانبریتانیا مجددا تقاضای لرد لابی گر برای ویزای رجوی را رد کرد.
چرا مریم قجررجوی دروغگو ی شیاد و متخصص برگزاری کنفرانس های تقلبی را به انگلیس وامریکا راه نمی دهند؟

https://youtu.be/ay_QZpmJBJA

مریم رجوی داعش تروریسم Mojahedin Khalq (MKO, NCRI, Rajavi cult) terrorists openly declare support for ISIL, terror acts

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20077

فروغ خاموش جاویدان

فروغ جاویدانحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، سی ام ژوئیه ۲۰۱۵:… بیشتر از دو کیلومتر از دشت به موازات جاده سراسر پوشیده از اجساد متلاشی شده، خودروهای منهدم شده و گندمزارهای سوخته است. از کنار انبوه پیکرهای بی جان عبور می کنم در حالی که هر چند ثانیه یک موشک یا خمپاره در اطراف من به فواصل مختلف ده تا ۱۰۰ متری اصابت می کند. هر بار صدای سوت موشک ها …

sarrafpour03012015برق موضعگیری سخنگوی مجاهدین!!!!! (اصرار رجوی بر مشروع کردن خون کهنسالان کمپ لیبرتی، چرا؟)

لینک به منبع

فروغ خاموش جاویدان

بیشتر از دو کیلومتر از دشت به موازات جاده سراسر پوشیده از اجساد متلاشی شده، خودروهای منهدم شده و گندمزارهای سوخته است. از کنار انبوه پیکرهای بی جان عبور می کنم در حالی که هر چند ثانیه یک موشک یا خمپاره در اطراف من به فواصل مختلف ده تا ۱۰۰ متری اصابت می کند. هر بار صدای سوت موشک ها مرا ترغیب می کند تا روی زمین دراز بکشم و دوباره حرکت کنم. اینجا دشت حسن آباد محدوده ای ۷ کیلومتری بین گردنه حسن آباد تا تنگه چارزبر است…

فروغ جاویدان

به همراه تعداد دیگری از فرماندهان تانک جهت آموزش ارتباط داخلی تانک چرخدار کاسکاول به محل آموزش واقع در شمال اشرف رفته بودیم. یک آموزش بسیار فوری دوساعته زیر نظر یک افسر عراقی بود که به صورت میدانی نحوه کار با بیسیم RT353 را به ما آموزش داد. تقریباً هیچ سر در نیاورده بودم چون چنین آموزشی یک هفته وقت نیاز داشت و پیش از این هم با ارتباط داخلی و بیسیم زرهی ها آشنایی کلاسیک نداشتم. هنوز آموزش به اتمام نرسیده بود که یکی از مسئولین به محل آمد و گفت یک کار فوری پیش آمده و باید به سالن اجتماعات برویم. باعجله به مقر برگشته و برای برنامه ای که در پیش بود آماده شدیم.

روز جمعه ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ است و مسعود رجوی همه افراد را به سالن نشست در جنوب قرارگاه فراخوانده بود. دو سه روزی بود که به ما آماده باش داده بودند و تقریباً بدون استراحت و بی وقفه به آماده سازی سلاح ها و تجهیزات مشغول بودیم. کاری طاقت فرسا که عملاً در شبانه روز ۲۰ ساعت کار و تنها بین ۳-۴ ساعت استراحت برای نفرات مختلف از آن در می آمد و می دانستم که برخی افراد در همین حد هم فرصت ندارند. در عرض همین چند روز تعداد زیادی از اسیران جنگی عملیات های پیشین و نیز گروه هایی از ایرانیان از سراسر اروپا و آمریکا (و حتی از هند و پاکستان) به اشرف منتقل و در گردان های رزمی سازماندهی می شدند. این افراد عمدتاً هیچگونه آموزش نظامی نداشتند و لذا همگی مشغول آموزش های فشرده برای یادگیری کلاشینکوف بودند. زن و مرد به صورت گروهی از صبح تا شب برای تیراندازی به میدان تیر اشرف که به تازگی جهت همین کار ایجاد شده بود رفته و بعد از شلیک چند تیر بعنوان رزمنده ثبت می شدند. شرایط به حدی اضطراری بود که نه تنها تیربارها و موشک های سبک که حتی سلاح های سنگین مانند هویتزرهای ۱۲۰ میلی متری نیز در همان قرارگاه جهت تمرین بکار گرفته می شد که کاری بسیار خطرناک بود. تا چندی قبل از آن حتی برای تمرین با تفنگ کلاش نیز به مناطق دوردست می رفتیم و بازمی گشتیم اما شرایط بیش از حد فوری بود.

سازماندهی این افراد تازه کار در گردان های رزمی عملاً دستگاه را فلج می کرد و شیرازه گروه ها را از هم می گسست. نیروهای قدیمی ماه ها و گاه سال ها با هم کار کرده و افرادی تشکیلاتی بودند و با این وجود در عملیات ها مشکلاتی پیش می آمد که جبران ناپذیر بود. حال با دستگاه جدید می شد تضادهای سنگینی را پیش بینی کرد. به هرصورت ورود انبوه افراد که هر کدام از گوشه ای و با خصلت های متفاوت بودند مشکلات زیادی را به همراه داشت.

نشست توجیهی مسعود رجوی برای آغاز یک عملیات بزرگ کمتر از یکماه بعد از حمله به مهران در عملیات موسوم به چلچراغ بود. محتوای بحث رجوی در این خلاصه می شد که رژیم آتش بس را پذیرفته و می خواهد با اینکار صلح را بر سر ارتش آزادیبخش بکوبد و ما را در داخل خاک عراق قفل نماید، و اگر مجاهدین امروز حرکت نکنند همانند بی عملی حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای همیشه منفور تاریخ و ملت ایران خواهند شد!. لذا بر همه مجاهدین است که چه پیروز شوند یا شکست بخورند،‌ و یا چه آماده باشند یا نباشند برای عملیاتی بزرگ آماده اعلام آمادگی کنند… سالن اجتماعات مملو از جمعیت بود به نحوی که گروه هایی از افراد داخل سالن جا نمی شدند و در محوطه بیرون نشسته بودند. افرادی بشدت خسته از کارهای شبانه روزی که تعدادی از آنان در همان حیاط دراز کشیده و به خواب رفته بودند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق

نشست ساعت ها به طول انجامید و افراد زیادی مسعود را هدف سوالات خود قرار داده بودند. مسعود هم به شیوه خود به آنان پاسخ می داد. برخی افراد تازه وارد با شگفتی به جمعیت موجود نگاه می کردند و گاه از هم می پرسیدند که با این تعداد کم می خواهیم تهران را فتح کنیم؟ کاملاً واضح بود که هیچ امیدی به پیروزی ندارند. البته برای اعضای اصلی سازمان شکست و پیروزی مطرح نبود چون آنها به مسئله ایدئولوژیک نگاه می کردند و تنها به انجام کاری که به تصورشان خواسته “رهبر عقیدتی” است می اندیشیدند که باید به هرقیمت به انجام رسد. مسعود نقشه کلی عملیات را روی تابلو نشان داد و جزئیات آنرا به نشست های کوچکتر هر ستاد و تیپ محول نمود و گفت منتظر باشید تا فرماندهان شما را توجیه کنند. در انتها از همه افراد موجود در سالن تأییدیه گرفت تا به انجام عملیات مبادرت کند. تأییدیه ای که در یک محیط هیجانی و با بلند کردن دست صورت می گرفت. در محوطه بیرونی سالن اجتماعات انبوهی جمعیت قدم می زدند. بسیاری را می شد دید که با حالتی چشم براه به دنبال خانواده خود هستند، خانواده هایی که چند روز بعد برای همیشه از هم جدا و یا متلاشی می شدند. شهناز سلیمانی فر، نیلوفر بلورچی دانشجوی رشته پزشکی از آمریکا را می توانم نام ببرم که در بخش امداد و بیمارستان کار می کردند. ده ها زن یا شوهر مشابه این دو در این لحظه دنبال همسرانشان بودند تا برای آخرین بار یکدیگر را تماشا کنند. در این میان باید از زنی به اسم مریم یاد کنم که با استیصال در میان جمعیت می گشت تا همسرش را بیابد و تا مرا دید و با هیجان پرسید: “مرتضی را ندیدی؟” به او پاسخ منفی دادم. همانطور که چشمانش اطراف را می پایید دوبار با تأثر به من گفت: “اگر او را دید به او بگو اینقدر دنبالت گشتم… اینقدر دنبالت گشتم”. خداحافظی کرد و رفت. همسر وی مرتضی نام داشت که با هم یک پسر ۸ ساله به نام حسین داشتند. دوسال قبل از آن در پایگاه بزرگ شهری به اسم شفائی با مریم آشنا شده بودم، وی مسئول این پایگاه بود. نمی دانم بالاخره همسرش را دید یا نه اما چندماه بعد از این، پسرشان را در همان سالن اجتماعات دیدم که با لبخندی ناشی از عالم کودکانه به آغوشم پرید. پرسیدم مامان و بابا کجا هستند؟ جواب داد که: “مامان و بابا رفتن تهران!”. این جمله مثل پتکی بر سرم فرود آمد. هر دو کشته شده بودند و رجوی به او گفته بود که پدر و مادرش به تهران رفته اند…

کمی آن طرف تر فرح (عصمت نامدار) را دیدم که کنار خواهر و مادر خود (عفت نامدار و زهرا فتحیان) ایستاده بود. تا مرا دید با لبخند به نزد خودشان برد. دختری ۲۱ ساله که با مادر و یک خواهر و دو برادر خویش به عراق آمده بود. خیلی مرا دوست داشت به نحوی که بیشتر نفرات تصور می کردند با هم خواهر و برادر هستیم. مادرش او همینکه مرا دید با سادگی مادرانه خویش به من گفت: به ایران رفتیم باید دو هفته به خانه ما در اراک بیایی. به او پاسخ مثبت دادم. این آخرین دیدار ما بود. نه او و دخترانش به اراک رسیدند و نه رجوی به تهران رسید. این مادر سالخورده به همراه دخترانش در آتشی که مسعود رجوی برافروخته بود جان باختند. مادری که بدون هیچ آموزش نظامی با یک اسلحه به جنگی بزرگ و ضدمیهنی فرستاده شده بود…

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

کارها دوباره با شدت هرچه بیشتر آغاز گردید. عصر روز یکشنبه ۲ تیرماه، فاطمه رمضانی (سرور) برای نفرات تیپ ۹۱۰ که بعدها لشکر۹۱ نامیده شد نشست همگانی برگزار نمود. در این نشست وی مأموریت تیپ خود را “فتح جماران” اعلام کرد و نکات دیگری را هم مطرح کرد که در آن جزئیات مشخص نبود و صرفاً جایگاه ما را در ستون به نمایش می گذاشت. مسیر حرکت از مرز خسروی به سمت کرمانشاه، همدان، قزوین، کرج تا تهران بود.

کمتر از یکماه پیش از آن، عملیات موسوم به چلچراغ به انجام رسیده بود. تعداد زیادی از افراد کشته و زخمی بودند و هنوز بخشی از افراد بهبودی کامل خود را بازنیافته بودند. فرمانده یگان ما در چلچراغ پرویز (محمدرضا یوسف پور) بود که به همراه دو فرمانده دسته اش: صفر (غلامرضا زنگویی) و کریم گرگان (یحیی نظری) و دو سه نفر دیگر با انفجار یک خمپاره ۶۰ کشته و زخمی شدند. کریم گرگان تا یکسال پیش از آن مافوق پرویز بود که به دلایلی رجوی او را خلع رده نمود و در این عملیات به عنوان فرمانده دسته زیر دست پرویز قرار داد. وی از ناحیه آرنج بشدت زخمی شد و از زمره کسانی بود که با همان دست شکسته و گچ گرفته وارد عملیات شد. وی سه سال قبل در خمپاره باران کمپ لیبرتی کشته شد. زخم من چندان عمیق نبود و درست صبح روز دوشنبه که برای آخرین پانسمان رفتم امدادگر گفت خوشبختانه دیگر پانسمان نیازی ندارد که باعث خوشحالی من شد چرا که در میدان جنگ دیگر امکان تعویض پانسمان نبود.

بعد از اتمام توجیه عملیات توسط فاطمه رمضانی بقیه کارهای آماده سازی به هرشکل بود سرهم بندی شد و افراد برای چند ساعت باقیمانده جهت استراحت به آسایشگاه رفتند. باید صبح زود حرکت می کردیم و من بعد از چند شبانه روز کم خوابی مفرط تنها چهار ساعت برای استراحت وقت داشتم که از این فرصت برای دوش گرفتن استفاده کردم چون بهترین آرامش را به همراه داشت. ستون عظیمی از اشرف تا مرز خسروی در حال حرکت بود. نرسیده به درب قرارگاه اشرف، مسعود و مریم روی خودرویی ایستاده و برای خودروهایی که از جلوی آنها عبور می کردند دست تکان می دادند. چشمان مریم قجر اشک آلود بود، شاید خودش هم می دانست که بسیاری از این افراد را دیگر هرگز نخواهد دید و آنان را بخاطر حفظ مسعود رجوی و مسیر اشتباهی که تا آن نقطه طی کرده به قتلگاه می فرستد… در میانه راه یک اردوگاه پشتیبانی برای دادن ناهار و نیازهای صنفی تشکیل شده و آماده خدمات رسانی بود. چند ساعت در این نقطه بودیم و عصر همان روز در مرز ایران عراق از قصرشیرین و سرپل ذهاب گذشتیم. سربازان عراقی در نقاط مختلف با تعجب ما را نگاه می کردند و برخی هم سوال داشتند که کجا می روید و به آنها می گفتم: تهران!

فروغ جاویدان مسعود رجوی مریم رجوی مجاهدین خلق

نیروهای عراقی که از چند هفته قبل حملات خود را آغاز کرده بودند پیشروی هایی به داخل ایران داشتند که در این جبهه به خوبی نمایان بود. آنها از سرپل ذهاب عبور کرده و در دشتی نرسیده به گردنه پاتاق سیطره داشتند. در این نقطه ده توپ ۱۳۰ میلیمتری مستقر شده و هر از چندی به سمت ایران شلیک می کردند. ستون ما از آنجا گذشت و وارد پاتاق شد. گردنه ای صعب العبور برای نیروهای نظامی که به عنوان سدی در برابر پیشروی های عراق عمل کرده و آنها جرأت عبور از این نقطه را نداشتند. در طول مسیر تا رسیدن به شهر کرند آثار درگیری ها به چشم می خورد. نیروهای جلودار که دو تیپ را شامل می شد، مجهز به تانک های T55 و نفربرهای MTLB بودند. این تیپ ها برای شکستن خط دفاعی ایجاد و سازماندهی شده بودند و قصد رفتن به عمق ایران را نداشتند. ماکزیمم پیشروی آنها تا کرند و اسلام آباد غرب بود. بقیه تیپ های رزمی عملاً مجهز به تانک های چرخدار و پیشرفته کاسکاول بودند و اساس کار آنها روی حداکثر سرعت بود. به همین دلیل دارای خودروهای شنی دار نبودند تا با حداکثر سرعت به تهران برسند.

تیپ ۹۱۰ دارای چهار کاسکاول بود که من به عنوان جلودار ستون انتخاب شده بودم. حمیدرضا طاهرزاده (طاهر) یکی از هواداران مجاهدین در فرانسه (که به گفته خودش دکترای اقتصاد و موسیقی داشت و چندین ترانه هم برای مجاهدین اجرا کرده بود) اخیراً به اشرف منتقل شده بود. فاطمه رمضانی از وی پرسید که رانندگی بلد هست یا خیر؟ و چون جواب مثبت بود او را به یگان ما (به فرماندهی فرهاد) منتقل کرده و به عنوان راننده تانک، با مقداری آموزش سطحی روانه عملیات سرنگونی کرده بودند، آموزش رانندگی او در همان حدی بود که من به عنوان فرمانده، آموزش بیسیم RT353 دیده بودم. فرقش این بود که درست لحظه حرکت گفتند امکان استفاده از بیسیم و ارتباط داخلی تانک نیست و یک بیسیم دستی تمپو به من تحویل دادند که از آن استفاده کنم. کاری که در هیچ ارتشی در جهان انجام نمی گیرد و از معجزات مسعود رجوی بود. طاهر هم ساز خود را کنار گذاشته و با یک آموزش چند ساعته می خواست تانک کاسکاول را هدایت کند. از آنجا که فاطمه رمضانی پیش از آن در بخش روابط خارجه کار می کرد و از مسئولین بالای ستاد خارجی بود، اکثر کسانی که از اروپا و آمریکا آمده بودند در تیپ وی سازماندهی شدند. از جمله دوسه نفر از خانم هایی که تبعه ایران نبودند و به زبان فارسی هم آشنایی نداشتند و با همسران ایرانی مجاهد خود به اشرف منتقل شده بودند. در میانه راه متوجه شدم که تانک طاهر جوش آورده و او قادر به حرکت نیست و منتظر بود تا خودروی تعمیراتی از راه برسد. لذا یکی از تانک های ما از همان آغاز از رده استفاده خارج و خدمه آن به یگان ادوات منتقل شدند. من، ذبیح، فرهاد و دیگر خدمه بدون تانک چهارم براه خود ادامه دادیم.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

حین عبور از کرند چند جوان مشغول رقص کردی بودند و ما از شهر گذشتیم. ساعاتی از صبح گذشته بود. تمام شب را در راه بودیم و اسلام آباد هم در گوشه گوشه اش آثار درگیری به چشم می خورد و دودهای مختلف ناشی از سوختن علفزارها و خودروهای نظامی فضا را پر کرده بود. بعد از گذار از سه راهی کارخانه قند مجدداً ارتفاعات را بالا رفتیم و از سیاهخور گذشته به گردنه حسن آباد رسیدیم. فرمان توقف داده شد. تصور کردم موقت است و بزودی حرکت می کنیم اما از حرکت خبری نبود. هواپیماها مدام بر بالای دشت حسن آباد پرواز می کردند و صدای مستمر انفجار بگوش می رسید. به دلیل اینکه ما در ارتفاع قرار داشته و در یک گردنه بودیم خطر مستقیم حمله هواپیما و هلی کوپتر کمتر بود چون آنها تمرکز روی دشت و تنگه چارزبر داشتند که از مسافتی بسیار دورتر همچون چهار دیوار مرتفع مشاهده می شد. زمان می گذشت و از حرکت خبری نبود. از مدتی قبل که هنوز هوا تاریک بود انبوهی خودرو متعلق به اهالی بناگاه از سمت دشت حسن آباد به سمت اسلام آباد برگشت خوردند که خود باعث بند آوردن مسیر شده بود و علاوه بر آن خانواده هایی هم که خودرو نداشتند به صورت پیاده به خانه بازمی گشتند. بسیاری دست تکان می دادند. زنان مجاهد با شوق و ذوق بچه های خردسال را در آغوش می فشردند. سه روز پیش از آن همه مادران از کودکان خود خداحافظی کرده بودند. گویی که دیگر آنها را نخواهند دید. صحنه هایی تأثرانگیز و غمناک که رجوی برای والدین و بخصوص مادران رقم زده بود. ده ها مادر برای آخرین بار کودکان خویش را با اندوه در آغوش فشرده بودند و دیگر امیدی به دیدن آنها نداشتند. اینک با دیدن این کودکان گویی به یاد فرزندان خود افتاده و در آغوش می گرفتند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

دیگر اثری از اهالی نبود اما صدای انفجار همه جا را پر کرده بود. از این پس آنچه به سمت ما می آمد کامیون هایی بود که زخمی ها را بار زده و به عقب بازمی گشت. نگران شده بودم. قرار نبود توقفی در مسیر داشته باشیم و حرکت ما تا تهران یکنواخت بود. اما ساعتها در گردنه معطل بودیم و حالا هم نه تنها اثری از حرکت نبود که مدام کشته ها و مجروحین را منتقل می کردند. بالاخره فرمانده تیپ ما (فاطمه رمضانی) آمد و توضیح داد که بچه های جلودار درگیر شده و نیازمند کمک هستند. تنگه بسته شده و ما باید مسیر را باز کنیم…

مسعود رجوی مریم رجوی مجاهدین خلق فروغ جاویدان

فرهاد به من دستور پیشروی را داد و من (تانک جلودار) حرکت کرده و از گردنه سرازیر و وارد دشت شدم. دشتی که از میانه راه تا ورودی تنگه چارزیر غرق آتش و خون بود و صدها خودرو که اکثراً سوخته بودند در وسط جاده مسیر را به حدی بند آورده بودند که ناچار وارد کشتزارها شده و از این طریق به جلو حرکت کردم. چهارصد متری چارزبر فرمان توقف داده شد. جلوی من نیروهای پیاده درازکش به سمت تنگه خوابیده بودند. در دل تنگه کامیونی دیده می شد و وسط تنگه نیز خاکریزی کشیده شده و از پشت آن هر از مدتی موشک های مینی کاتیوشا شلیک می شد. فرمان حمله صادر شد و من بدون دوربین قادر به تشخیص وضعیت داخل تنگه نبودم. چیزی مشاهده نمی شد و فقط در راستای شلیک موشک های مینی کاتیوشا شلیک می کردیم ولی مشخص نبود که گلوله ها به کجا اصابت می کند. با اولین شلیک تیربار ناتو (کالیبر ۳۰ هم محور با توپ کاسکاول) بشدت کج شد و دیگر امکان هدفگیری با آن نبود. به توپچی گفتم با تیربار شلیک نکند چون ممکن بود به نفرات خودی اصابت کند. تیربار برونینگ (کالیبر ۵۰) روی برجک نیز چون درست تنظیم نبود با شلیک آن هم مشکل داشتیم و لذا فقط توپ قابل استفاده بود. تمامی دشت را دود فراگرفته بود. به یاد فیلم های جنگی که دیده بودم افتادم. مهمات توپ تمام شده بود و نیروهای پیاده به سمت تنگه پیشروی کرده و به بالای یال سمت راست نیز رفته بودند. ذبیح گفت که توپ ما گیرکرده و مهمات قابل استفاده نیست و به همین خاطر مهمات تانک او را به داخل تانک خود منتقل کردیم که حدود نیم ساعت به طول انجامید. وقتی داخل برجک تانک ذبیح را دیدم متوجه شدم که توپ او با اولین شلیک عقب نشینی کرده و دیگر جلو نیامده است. به این معنا بود که دستگاه عقبی نشینی آن خوب عمل نمی کند. آن زمان هیچ سر در نمی آوردم. تانک فرهاد هم کلاً شلیک نکرده بود و مهمات کاملی داشت. در این نوع تانک فرمانده وظیفه گلوله گذاری هم برعهده دارد و من همزمان ضمن دیدبانی و گرفتن دستورات از بالا و کنترل خدمه تانک می بایستی گلوله گذاری هم می کردم که کار طاقت فرسایی بود. احساس ضعف شدید داشتم. تنگه چارزبر با یک حمله دیگر تحت کنترل قرار گرفته بود.

فرهاد گفت باید سریع پیاده شده و کمک کنیم تا زخمی ها منتقل شوند. سلاح و مهمات شخصی خود را برداشته و از تانک پیاده شدم. توپچی هم پیاده شد و فقط راننده ها در تانک باقی ماندند. راننده من محمد بود، کسی که تا چند ماه قبل در جبهه مقابل برای کشورش می جنگید. در عملیات (چلچراغ) اسیر شده و با وعده های رجوی برای آزادی و زندگی بهتر در آخرین روزها به ارتش پیوسته بود. جوانی ساده، فروتن و مهربان که چندساعته به او آموزش رانندگی کاسکاول داده بودند تا در بزرگترین عملیات مجاهدین نقش ایفا کند. از او خداحافظی کردم و با “رحیم.م ” به سمت دهانه تنگه دویدم. یک هینو (کامیون ژاپنی) در سمت چپ جاده با موج انفجار دچار آسیب شده و نفرات آن جان خود را از دست داده بودند. کامیون متعلق به زنان مجاهد بود و دو نفر از انان روی صندلی های عقب آرام خفته و به سمت زانو خم شده بودند و سومین سرنشین آن روی زمین افتاده و دستهایش را صلیب وار به طرفین پهن کرده بود. بر لبان او یک لبخند مرده نقش بسته بود که مرا دچار تأثری شدید کرد. از کنارشان دور شده و به سمت راست جاده حرکت کردم، هیچ زخمی به چشم نمی خورد. در این نقطه یگان پیاده تحت فرماندهی سعید اسدی طاری مستقر شده و به سمت داخل تنگه موضع گرفته بودند. از درون درخت های یال سمت چپ به سمت ما شلیک می شد ولی فاصله دور بود و امکان هدفگیری دقیق نداشتند. سعید و چند نفر از نیروهایش پشت تخته سنگی موضع داشتند. به وی گفتم که برای زخمی ها آمده ایم ولی کسی در آنجا زخمی نبود. (سعید اسدی یکسال پیش از این جریان در یک تیم ۱۱ نفره توسط دولت فرانسه دستگیر و به گابون تبعید شد. این اقدام رجوی را به خشم آورد و صد نفر اعضای خویش را به اعتصاب غذا کشانید و به مدت چهل شبانه روز ادامه داد تا بالاخره دولت فرانسه تسلیم شد و این افراد را به فرانسه بازگردانید. پیش از این عملیات، سعید به همراه تعدادی دیگر به عراق منتقل گردید و اینک به عنوان فرمانده گردان وارد جنگ شده بود. از دیگر همراهان وی “میترا آریافر” فرزند ناخدا آریافر بود که در همین عملیات کشته شد).

در این حین متوجه یک نوجوان ۱۲-۱۳ ساله بسیجی شدم که در آنجا گیر افتاده و گاه گریه می کرد. رحیم.م را مشغول کتک زدن وی مشاهده کردم و کودک نیز متقابلاً به او ناسزا می گفت. با عصبانیت به آنها نزدیک شده و به رحیم تشر زدم که داری چکار می کنی؟ گفت پدرسوخته شلیک کرده و حالا هم فحش می دهد. گفتم باشه این بچه است و اینکار شکنجه دادن است. رحیم با نگاهی معنادار او را رها کرد و رفت. پسرک همانجا نشست و من هم به سمت تنگه بازگشتم. در همین لحظات هواپیمایی در آسمان آشکار شد و در چند لحظه بمب های خود را رها کرد. فوراً دراز کشیدیم. صدای انفجاری آمد اما قطع نشد و بعد از آن صدای صدها انفجار کوچک و پی در پی به گوش رسید. بمب فروریخته شده خوشه ای بود که مثل صدها نارنجک عمل می کرد. گرد و خاکی بزرگ محوطه را فرا گرفت. فرصتی برای خروج از زیر رگبارهایی بود که از لای درختان به سمت ما شلیک می شد. سعید هم دستور عقبی نشینی داد و ما به سمت عقب دویدیم. به دلیل گرد و خاک و دود شدید توانستیم از زیر آتش عقب بکشیم. آنها از بالا به ما مسلط بودند.

در واپسین دقایق روز دستور بازگشت داده شد. دوان دوان هفت کیلومتر را طی کرده و دوباره به گردنه حسن آباد رسیدیم در حالی که از تانک های ما اثری نبود. کم کم همه افراد بازگشتند و در این میان چند ساعت دیگر هم گذشت. زخمی های زیادی به عقب منتقل می شدند و در این بین متوجه یکی از مجروحین شدم که سرتاسر بدنش خون آلود و سوراخ سوراخ بود به سمت او رفتم و با دیدن چهره اش غمی عمیق وجودم را گرفت و شوکه شدم. وی محمد راننده تانک من بود که در نزدیکی تنگه با SPG9 هدف قرار گرفته و به همراه تانک دچار آسیب شده بود. کمک خواستم و او را سوار یک وانت کردیم تا به عقب فرستاده شود. آخرین دیدار من با محمد، سربازی که کمتر از یکماه قبل از خاک خود دفاع می کرد و امروز در جبهه مقابل به خاک و خون غلطیده بود به این تصور که رجوی او را بعد از عملیات آزاد می کند. به این ترتیب رجوی ده ها اسیر جنگی که منتظر خانواده خود بودند و نمی خواستند سال های طولانی در خاک دشمن اسیر بمانند را به امید آزادی به بیگاری جنگی کشانید و انبوهی از آنان را فدای مطامع خویش نمود. تا مدتی پس از عملیات به دنبال او بودم تا اینکه متوجه جان باختن او شدم. در کربلا بود که مزارش را دیدم و از مرگ او آگاه شدم…

مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی فروغ جاویدان

صبح روز چهارشنبه مجدداً دستور پیشروی داده شد. دیگر از تانک های ما خبری نبود همچنانکه برخی از خدمه نیز کشته شدن بودند. فرهاد و ذبیح و چندنفر دیگر که باقی بودیم به عنوان یک دسته پیاده عازم تنگه شدیم. از ظهر دوشنبه تا صبح چهارشنبه هیچ چیزی برای خوردن نداشتم جز مقداری آب و یک قوطی آبمیوه. طی هفته گذشته هم استراحت نداشتیم و دو روز هم از درگیری ما می گذشت. ضعف شدید داشت مرا از پای در می آورد. از گردنه سرازیر شدیم. مهدی افتخاری (فرمانده عملیات فرار رجوی و بنی صدر از ایران که لقب فرمانده فتح الله گرفته بود و در این عملیات به عنوان فرمانده محور حضور داشت ولی مدتی بعد از عملیات فروغ جاویدان به خاطر اعتراض مورد غضب رجوی واقع شد و ضمن خلع رده تا بیست سال تحت شکنجه های روانی و سرکوب های شدید رجوی قرار گرفت و چند سال قبل فوت نمود) به افراد مسیر را نشان می داد ولی مشخص بود که بشدت متناقض است. در نشست جمعبندی چلچراغ وی مسعود را بخاطر خواسته های غیرعادی از نیروها مورد نقد قرار داد که به نوعی زیرآب زدن طراحی های او بود. یکی دو کیلومتر جلوتر وارد منطقه آتش شدیم. در سمت چپ هویتزرهای ۱۲۰ میلیمتری دیده می شد که به همراه کامیون هایشان منهدم شده بودند و در سمت راست جاده یک آبراه به موازات جاده قرار داشت که از ابتدا تا انتهای آن می شد اجساد زیادی را مشاهده کرد. در وسط جاده و کناره آن هم مثل روز قبل ده ها خودروی سوخته به چشم می خورد. موشک ها پی در پی فرود می آمد و بسیاری از اجساد متلاشی شده بودند. هرچه جلوتر می رفتیم بر شدت آن افزوده می شد. هواپیماها نیز هر از مدتی منطقه را بمباران می کردند که البته شدت آن چندان زیاد نبود.

در زمان توجیه این عملیات، مسعود رجوی وعده پشتیبانی هوایی داده بود ولی عملاً حتی یک هواپیما هم برای کمک نیامده بود. بچه های قدیمی با تمام قوا می جنگیدند و پیشروی می کردند و از هیچ تلاشی فروگذار نبودند. تنها در همین منطقه سه بار تک انجام شده بود و هر بار ده ها و صدها نفر جان باختند بدون اینکه غر بزنند و نافرمانی کنند و یا نقدی به فرماندهی داشته باشند. در واقع همه افراد قدیمی وارد یک عملیات انتحاری شده بودند که پایان آن متصور نبود. از سوی رجوی فقط دستور پیشروی می آمد و خودش بعدها به ما گفت که شرایط به حدی خطرناک و بغرنج بود که صدام حسین سه بار از ما خواست تا عقب نشینی کنیم ولی من (مسعود) قبول نکردم. با اینحال نکته اینجاست که: “بعد از شکست در این عملیات، مسعود رجوی تقصیر را به گردن همان افرادی انداخت که در این راه انحرافی همه چیز خود را صادقانه فدا کرده بودند”. مسعود رجوی علت شکست را نه اشتباه استراتژیکی و تاکتیکی خودش که قصور نیروهایش در “جانبازی حداکثر” جستجو می کرد و صراحتاً به همه ما گفت که علت شکست شما این بود که: “تمام عیار خواسته رهبری عقیدتی خودتان را برآورده نکردید و یک حائل داشتید و آن حائل چیزی جز همسر شما نبود که بخش زیادی از عشق خود را نثار او کرده بودید و به همان نسبت از عشق به رهبری خود کوتاهی نمودید، لذا شما برای اینکه دین خود را به رهبری و به خلق ادا کنید باید این حائل را کنار بزنید و از این به بعد فقط به من عشق بورزید”. به این ترتیب بود که یکسال بعد از عملیات، زمینه را برای طلاق همه زن و شوهرها و آنگاه جدایی از فرزندان و منهدم کردن خانواده ها فراهم کرد.

در میانه راه به دلیل ضعف مفرط سرعتم کم شده بود، فرهاد گفت تو آرامتر بیا ما می رویم. وارد شیار شده بودم همینطور که به صورت خیز به خیز جلو می رفتم متوجه شدم که فاطمه رمضانی (فرمانده تیپ) به همراه کریم گرگان (یحیی نظری) که با آرنج گچ گرفته در عملیات شرکت کرده بود و خانمی به اسم “نزهت” از اهالی شیراز که رجوی بعدها او را به طعنه “خانم هیئتی” نامید (کسی که در ایران در هیئت های مذهبی شرکت می کرد) و یک خانم دیگر در مسیر هستند. با آنها همراه شدم. فاطمه بشدت خسته و صورتش کاملا زرد و خاک آلوده بود. یک هفته بی خوابی و کم غذایی او را بشدت ضعیف کرده بود، بخصوص که تا چندماه قبل وی در آمریکا زندگی می کرد و از مسائل نظامی بکلی دور و فاقد دانش نظامی و صرفاً یک عنصر ایدئولوژیک بود. (همینجا اشاره کنم: در عملیات چلچراغ وی فرمانده یک تیپ رزمی و در واقع از انگشت شمار زنانی بود که به مسئولیت های بالا دست یافت. اما همین زن چند ماه پس از عملیات بخاطر مشکلات تشکیلاتی از کار برکنار و تا همین اواخر در رده های پایین مشغول بکار بود و برخلاف بسیاری از زنان که جزء شورای رهبری اولیه شدند، وی تا مدت ها به عضویت شورای رهبری مجاهدین انتخاب نشد و از افراد متناقض در تشکیلات رجوی به حساب می آمد.

موشک ها همچنان پیرامون ما بر زمین می خورد، نگران فاطمه بودم که ترکش به او اصابت نکند و از این نقطه به بعد مراقب و محافظ او شدم و با هر انفجاری خود را سپر می کردم تا آسیبی نبیند و دوباره با او به جلو می دویدم. کم کم ضعف شدید روی فاطمه اثر کرد و دیگر قادر به پاسخگویی با بیسیم نبود. کریم گرگان بیسیم وی را تحویل گرفت و به جای او جواب می داد. حالت تهوع داشت و خانمی که کنارش بود با مقداری آب او را سرپا کرد و دوباره به سمت جلو حرکت کردیم. بالاخره به نقطه ای رسیدیم که دیگر قادر به دویدن نبود. نزهت و کریم گرگان رفته بودند و او تنها ماند. دست های او را گرفته و به جلو بردم تا از زیر آتشباری خارج شویم. کلت خود را از کمر باز کرد و چون دیگر سنگینی آنرا هم نمی توانست تحمل کند به من سپرد و به حرکت ادامه دادیم. کشان کشان او را به زیر اولین پل رسانیده و به داخل هل دادم. کریم و نزهت و تعدادی دیگر هم آنجا نشسته بودند. مقداری که گذشت حال فاطمه بهتر شد و کلت خودش را از من خواست. نیروها در جلو کمک می خواستند. کریم به من گفت خسته نیستی؟ گفتم خسته هستم اما می روم و به همراه دوتا دیگر از افرادی که آنجا بودند به سمت تنگه حرکت کردم. به پل دوم که رسیدم حدود ۲۰ نفر از جمله خانمی که در عملیات چلچراغ فرمانده دسته بود زیر آن پناه گرفته بودند. یک نفر داشت با صدای بلند اعتراض می کرد که چرا سه بار شکست خوردیم و باز هم می گویند حمله کنید؟ احساس کردم شرایط خوبی نیست، تاکنون با چنین اعتراضی در میان مجاهدین مواجه نشده بودم به همین علت حدس زدم که این افراد بایستی همان نیروهای پیوسته جدید باشند که نه تشکیلاتی و نه ایدئولوژیک می باشند و تنها علت حضور آنان در این میدان رها شدن از اسارت و دوری از خانواده است و برخی هم تنها تحت تأثیر شعارها و وعده های رجوی بودند…

این محل را هم رها کرده و به حرکت خود به سمت تنگه ادامه دادم. از شدت انفجارها کم شده بود ولی در نقطه ای بودم که در تیرس سلاح های سبک قرار داشت. اصل نظامی می گوید که در زیر آتشباری بهترین راه پیشروی و نزدیک شدن به صفوف طرف مقابل جنگ است. به پایان شیار رسیده بودم و از این نقطه به فاصله حدود ۳۰۰ متر تا پایین ارتفاعات دشت بود و امکان مخفی شدن وجود نداشت. ظاهر چندین جسد که در این نقطه افتاده بود نشان می داد که به خاطر موج انفجار کشته شده اند. بشدت تشنه و خسته بودم و آب قمقمه من تمام شده بود. قمقمه آب یکی از اجساد را برداشتم و چند ثانیه نفس گرفتم و با سرعت به سمت پایین یال دویدم. در اطرافم گلوله ها بر زمین می خورد ولی چون از راه دور شلیک می شد هدفگیری دقیق نبود. به نقطه کور رسیدم و دیگر خبری از انفجار و یا تیر نبود. هوا گرم بود و تشنگی و گرسنگی بر من غلبه کرده بود. یک قاچ هندوانه را روی زمین دیدم که یک لایه خاک روی آنرا پوشانده بود. با دستم خاک را کنار زده و تکه ای از آنرا خوردم. لذت بسیاری به من دست داد که تا امروز هم با یادآوری آن ادامه دارد. گویی شیرین ترین و لذیذترین هندوانه ای بود که خورده بودم. چندتا از بچه ها در پایین یال و تعدادی هم در بالا قرار داشتند. از یال بالا رفتم. درگیری کم شده بود. افرادی که می دیدم برایم آشنا نبودند و در آنجا شیرازه امور در دست فرماندهی نبود. هرکسی در گوشه ای نشسته و با تفنگ و جنگ افزار خود مشغول بود. درست در بالاترین نقطه یال خانمی جوان با یک تیربار بی کی سی دراز کشیده و به یال مقابل که هنوز در دست سربازان ایرانی بود شلیک می کرد ولی خودش هم نمی دانست باید چکار کند. توضیحاتی به من داد و من در همانجا نشستم. کمی آن طرف تر یک جوان مشغول شلیک با خمپاره ۶۰ بود. او هم خودش نمی دانست به کجا و چگونه باید شلیک کند. در یک لحظه سه گلوله پشت سر هم به نقطه ای کور در میان تنگه شلیک کرد که صدای یک نفر بلند شد که بر سر او داد می زد که چکار می کنی گلوله ها را به هدر نده. کمی به سمت راست یال حرکت کردم تا شاید فرمانده ای را ببینم و به او وصل شوم اما مشخص نبود چه کسی فرمانده آنجاست. در میان بوته های بلند کوهستانی سه خانم را دیدم که نشسته بودند و بعد از این نقطه محمد مهابادی را دیدم که با دست زخمی نشسته بود. محمد را از دوسال قبل می شناختم و با هم چندین ماموریت مرزی انجام داده بودیم. به او سلام کردم گفت کجا می روی؟ گفتم به جلو می روم به من گفته اند برو کمک نیروها. به من گفت جلوتر نرو چون آنجا در دست ما نیست، پاسدارها هستند. (محمد قبلاً هم مجروح شده بود. در آخرین جراحت وی در ناحیه شکم بخشی از روده اش را از دست داد. وی کشتی گیر و برنده چند مسابقه استانی شده بود چندان تشکیلاتی نبود و تا به امروز هم به وی مسئولیت نیرویی داده نشده است. زیر بار کسی نمی رفت و جلوی چند صد نفر که او را هو می کردند هم می ایستاد. آخرین نفری بود که پیش از فرار از قرارگاه اشرف دیدم و با وی خداحافظی کردم. مسئول دژبانی مقر ستاد اجتماعی بود و هنگامی که داشتم از این محل با تانکر آب خارج می شدم برایش دست تکان داده و خداحافظی کردم).

بعد از ظهر روز چهارشنبه ۵ مرداد ماه زنی که به نظر می رسید فرمانده صحنه در بالای یال باشد، از نفرات حاضر درخواست کرد تا به پایین رفته و با خود مهمات بیاورند. اینکار برای کسی چون من با یک هفته کم خوابی و بخصوص دو شبانه روز بی خوابی کامل و گرسنگی چند روزه کار ساده ای نبود. ۲۳ ساله بودم و شرایط سخت بسیاری را در طی دوسال تجربه کرده و بارها با مرگ مواجه شده بودم اما با این وجود ضعف زیادی داشتم، کاری نمی شد کرد. برای جنگیدن به جلو فرستاده شده بودم و جز این کاری از من برنمی آمد. به همراه دو سه نفر پایین رفته و بسختی یک خشاب دویست تایی تیربار با خود به بالا حمل کردم. تاریکی کم کم داشت همه جا را فرا می گرفت. صدای انفجارها دیگر چندان به گوش نمی رسید. زن فرمانده همچنان با بیسیم مشغول صحبت بود و نیمه های شب زمزمه های عقب نشینی به گوش رسید. وی به نیروهایش گفت که آماده بازگشت باشند. چند نفر را روی یال باقی گذاشت و خودش به همراه بقیه به سمت پایین حرکت کرد. از طرف مسعود رجوی گفته شده بود به هرشکلی که می توانید خود را به عقب برسانید. نزدیکی های سحر به گردنه حسن آباد رسیده و دوباره به نیروهای خودمان وصل شدم ولی فرمانده یگان زخمی و به بیمارستان منتقل شده بود و هیچکدام از نفرات یگان کاسکاول مشاهده نمی شدند. ناهید صراف (معاون تیپ) نیز جزء کشته شدگان این نبرد بود. افراد موجود وضعیت خوبی نداشته و بشدت خسته و اندوهگین و روحیه باخته به نظر می رسیدند. هوا که از گرگ و میش گذشت فاطمه رمضانی دستور بازگشت به عقب را صادر نمود و همگی به سمت اسلام آباد حرکت کردند.

در منطقه سیاهخور وارد کمین بزرگی شدیم که از سمت چپ ما را هدف قرار دادند. رگبار مسلسل و موشک های RPG7 به سمت ما می بارید و از روی خودرو امکان شلیک چندان موفقی نداشتیم. برخی از خودروها آسیب می دیدند ولی از سرعت خودروها کم نشد. در سمت راست جاده برخی افراد در حال فرار به سوی بلندی ها بودند و در همین حین خودروی من هم مورد اصابت یک آرپی جی واقع شد و بشدت آتش گرفت. خودم را از خودرو به پایین پرت کرده و به حاشیه راست جاده که مقداری از جاده کم ارتفاع تر بود رفته و به مانند بسیاری دیگر شروع به دویدن کردم. دیگر هیچ توانی برای دویدن نداشتم و هر چند قدم از شدت خستگی راه می رفتم. گویی همه آرزوهایی که داشتیم برباد رفته بود. دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود، آرام راه می رفتم با این آرزو که گلوله ای به من اصابت کرده و کشته شوم. هنوز کلاش و نارنجک هایم را با خود داشتم. در اطرافم رگبارها می آمد و می رفت و گاه جلو یا عقب من هم موشکی منفجر می شد. نفهمیدم چند دقیقه گذشت اما کمین تمام شده بود و جلوی من نیروهای خودی بودند. چند خودروی زره دار از سمت اسلام آباد به این نقطه اعزام شده بود تا با کمین مقابله کند. اکثر خودروها منهدم شده بودند و افراد بی تفاوت و بی خیال داشتند به عقب بازمی گشتند. انگار این عقب نشینی برایشان غیرمنتظره بود. هرکسی خودرویی می دید سوار می شد تا زودتر به عقب برگردد. یک هینو مشغول سوار کردن بود که من هم سوار و در اسلام آباد پیاده شدم. کنار درمانگاه شهر حمیدرضا طاهرزاده را دیدم که با گردن بسته شده روی برانکارد خوابیده بود البته مشکلی نداشت. اهل کرمانشاه بود. بعدها در جریان انقلاب ایدئولوژیک به مسعود رجوی گفت که من با ساز خودم ازدواج کرده ام. البته رجوی چند سال بعد که حمیدرضا نتوانست مناسبات داخل عراق مجاهدین را تحمل کند و به اروپا منتقل شد، با تمسخر می گفت که این طاهر به من گفت با سازم ازدواج کرده ام ولی الان توی فرنگ به جای ساز دوتا همسر دیگر برای خودش انتخاب کرده است.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

از دیگر زخمی ها باید به علی صفوی اشاره کنم که هم اکنون در کمیسیون خارجه مجاهدین اشتغال دارد و مدتی هم مترجم مخصوص مریم رجوی بود و تلاش داشت خود را مخالف مبارزه مسلحانه جلوه دهد که گویی همیشه در کارهای سیاسی بوده است. وی تا یکسال و نیم بعد از عملیات فروغ جاویدان به کارهای فرهنگی اشتغال داشت و بعد از آن به عنوان فرمانده یگان تانک سازماندهی شد و آنگاه از انتقال مریم رجوی، به همراه وی به فرانسه رفت… از اسلام آباد سوار یک کامیون به سمت کرند رفتم. این شهر همچنان زیر آتشباری قرار داشت و هر از چندی یک موشک کاتیوشا به نقاط مختلف اصابت می کرد. از کرند خارج و به اولین پاسگاه خارج شهر رسیدم که مبدل به سرپل شده بود. هیچ مواد غذایی برای خوردن یافت نکردم. تنها چیزی که مورد استفاده من قرار گرفت یک تیغ دست دوم بود که با آن صورتم را اصلاح کردم. فرمانده مقر (فرهاد منانی) با دلواپسی جریانات را دنبال می کرد. یک جیب لندکروز به آنجا آمد که چند مسافر داشت که به نظر بیشتر آنها افراد جدید بودند. سوار شدم و خودرو با سرعت به سمت مرز حرکت کرد. از گردنه پاتاق که رد می شدیم یک کامیون پر از جسدهای بادکرده در مسیر ایستاده بود. از راننده جیب برای انتقال جسدها به خودروی دیگر کمک خواست ولی قبول نکرده و به سرعت براه خود ادامه دادند. از سرپل ذهاب و قصر شیرین گذشته و در جاده های عراق با سرعت به سمت اشرف می رفتیم. یک خانم هم در خودرو نشسته بود. افراد بشدت عصبی بودند و توی مسیر با همدیگر دعوایشان شد و به هم فحش دادند و حتی رعایت وجود آن خانم هم نداشتند. او هم بکلی ساکت و نگران بود. هوا تاریک شد و ساعت به نیمه های شب رسیده وارد اشرف شدیم.

مقر تیپ ۹۱۰ سوت و کور بود. سلاح خود را در آسایشگاه و نارنجک ها را هم در کنار درب ورودی گذاشتم که تا چند روز بعد همانجا باقی مانده بود. بعد از گرفتن دوش به اطراف نگاهی کردم. جز چند نفر کسی نمانده بود. تا صبح به مرور افراد مختلفی به مقر وارد می شدند. قبل از عملیات این جا از نیرو غلغله بود چون بجز تیپ سرور یک تیپ دیگر هم به فرماندهی جلیل به طور موقت در آنجا مستقر شده بود. روز بعد فاطمه رمضانی و تعدادی از فرماندهان هم به مقر رسیدند. جمعیت تیپ بسیار کم شده بود. افراد باقیمانده اگر چه با دیدن بازماندگان همدیگر را در آغوش می کشیدند اما در برق چشمان همگی جز یأس و سرخوردگی نبود و در لبخند تلخی که بر لب داشتند می شد خیلی حرف ها را شنید. اکثر آنها نگران همسران و خانواده های خود بودند. یکی از خانم ها با تأثر می گفت مدام خبرهای بدی به من می رسد. تیپ سرور (۹۱۰) ده ها کشته داده بود اما تیپ کناری ما تقریباً به طور کامل متلاشی شده و فرماندهی آنان تماماً از بین رفته بود. نیروهای بازمانده این بخش به فاطمه رمضانی وصل شده و نام “تیپ جلیل” برای همیشه محو گردید. در این حرکت نابخردانه رجوی علاوه بر بسیاری از فرماندهان و معاونین تیپ ها و ستادها، چندین تن از اتباع خارجی نیز جان باختند که در این میان می توان از آنی ازبرت، هارون هاشمی، سمیرا اقبال میرزا و سو هان چان نام برد که هرکدام متعلق به کشوری بودند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

از آن روز تا ماه ها تنها می توانستم در نشست های عمومی زنان و مردان زیادی را ببینم که همچنان چشم براه خانواده خود بودند. اما هرگز آنها را نیافتند. نرگس زنی جوان از کردستان نمونه این افراد بود که همچنان بعد از یکماه به دنبال شوهرش عبدالفتاح صدیقی می گشت. یک زوج کرد با کودکی خردسال به اسم نسرین که اینک یتیم شده و پدرش را از دست داده بود. با این خانواده نیز در کرکوک آشنا شده بودم. نسرین ۸ ساله مرا بسیار دوست داشت و مادرش نرگس نیز فقط به من اجازه می داد او را با خود برای بازی و گردش ببرم. در یکی از برنامه های جمعی این مادر و دختر را دیدم. نرگس از من سراغ شوهرش را گرفت، هنوز از وی خبری نداشتم و تنها از زبان یک نفر شنیده بودم که مجروح و در بیمارستان بستری است. لذا به او همین خبر را نقل کردم که بسیار ذوق زده شد و گفت نمی دانی کجاست. پاسخ منفی دادم ولی کمی او را دلگرم کردم که او را خواهد دید، اما خبر نادرست بود و چندی بعد خبر کشته شدن عبدالفتاح دردی دیگر به ما افزون نمود. خانواده دیگری از هم پاشیده شده بود که قربانی آن جز یک دختر ۱۰ ساله نبود… در این دید و بازدید با دختر دیگری هم مواجه شدم که با خانواده اش یکرنگ و یگانه بودیم. رویا برسته دختری ۱۶ ساله که به همراه تمام خانواده اش آنجا بود و به مدرسه می رفت. از وی سراغ مادرش (زهره) را گرفتم و با تأثر تنها دو کلمه گفت: “شهید شد!”. وی بزرگترین فرزند خانواده به حساب می آمد که پس از وی دو برادر کوچکتر ۳ و ۱۰ ساله هم قرار داشتند. پدرش مراد نیز بشدت غمگین بود. پدری که اینک باید نقش مادر هم برای فرزندان بازی می کرد.

فروغ جاویدان مجاهددین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

قصه اینهمه درد و شرح داستان هزاران خانواده متلاشی شده در “جنگ قدرت” رجوی در این مختصر نمی گنجد. داستان تنها به نابودی خانواده های مجاهدین به اتمام نمی رسد، در آن سوی مرزها نیز هزاران جوان ایرانی قربانی این خیانت و قدرت پرستی شده بودند و خانواده های بیشماری داغدار این حرکت نابخردانه شدند. همان ها که گناهی جز دفاع از وطن در برابر حملات صدام و همکارش رجوی او نداشتند. جا دارد در اینجا از یک شهید وطن یاد کنم، مردی که مسعود رجوی را به عجز درآورد و باعث شد که وی برای همیشه بغض و کینه اش را در دل بپروراند و کمر به قتل وی ببندد و عاقبت نیز این ابرمرد را جلوی چشمان وحشت زده فرزندش در کنار خانه و خانواده اش در تهران ترور کند. این مرد کسی جز سرهنگ صیاد شیرازی نیست. مردی که با وجود حملات پی در پی صدام به سراسر مرز و اشغال چندین شهرک مرزی، باز هم از پای ننشست و با تمام قوا حملات مشترک صدام-رجوی را سد نمود و به شکست کشانید. مسعود رجوی سال های طولانی کینه او را به دل داشت و بارها و بارها از حضور او در جبهه و فرماندهی نبرد از بالای آسمان توسط بالگردها سخن گفت و برایش رجزخوانی کرد… یادش گرامی باد!

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

در اولین نشست عمومی که رجوی بعد از این شکست برگزار کرد سخن از “بیمه نامه! ارتش آزادیبخش” بود. وی ادعا داشت که عملیات فروغ جاویدان یک بیمه نامه برای مجاهدین است تا کسی در آینده نگوید این سازمان به صدام وابسته بوده است!. سخنی هزل که چند سال بعد خلاف آن ثابت شد و صدام حسین اجازه هیچ تحرکی جز با اجازه خود به رجوی نداد و عاقبت هم با سقوط وی همه چیز فروپاشید و امروز درست ۲۷ سال از این حرکت ضدایرانی و بیش از ۱۱ سال از اختفای رجوی در پناهگاه ها می گذرد و ارتش پوشالی او از هم فروپاشیده و عمده توان همسرش مریم قجرعضدانلو صرف جلوگیری از ریزش نیروها و آویزان شدن به دامان خیل لابی های صهیونیست و آل سعود می شود تا بلکه ارزش و اعتباری برای خود کسب کرده و از فروپاشی سریع در امان بماند. بعد از سقوط صدام نیز تنها راه برای وی خدمت کردن به ارتش آمریکا علیه ملت ایران و عراق و شراکت در ترور دانشمندان هسته ای با کمک اسرائیل بود. اقدامی که برخی از آمریکایی ها را هم به ابراز انزجار کشانید. امروز سالروز شکست توهمات رجوی برای استقرار در تهران و رسیدن به قدرت مطلقه است. روزی که هیچگاه از ذهن مردم ایران پاک نخواهد شد و رجوی باید بخاطر آن به محاکمه کشیده شود.

حامد صرافپور

۶ مرداد ۱۳۹۴

***

همچنین:

تبعیض کینه توزانه مریم و مسعود رجوی در رابطه با قربانیان «از مهین افضلی ها تا میرزا آقا پاک نیت»

حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، نوزدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  همانطور که در متن خبر دیده می شود، مریم قجر بزعم خود این پیرمرد را (با بغض و کینه عجیب) تحقیر و بعد از ۲۶ سال بیگاری کشیدن، به “همکاری با مزدوران و پاسداران” متهم کرده و با “منت گذاری” مدعی شده که بعد از “گریختن” وی به ترکیه و درخواست “پناهندگی اش از مجاهدین!”، او را “به ع
 
 
حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، یازدهم ژانویه ۲۰۱۵:…  آقای یغمایی گرامی! باید بگویم که متأسفانه شما همچنان در اسارت ذهنی “تشکل مافیایی-تروریستی” رجوی قرار دارید. هرچند تصور می کنید از این فرقه رها گشته اید اما به شدیدترین وجه زنجیری نامرئی برپای خویشتن داشته و همچنان خود را اسیر “ابهت” رجوی می دانید. حکایت موضعگیری ها
 
 
حامد صرافپور، صفحه فیسبوک، هشتم ژانویه ۲۰۱۵:…  آقای تقی پور از اعضای قدیمی و مسئول سازمان مجاهدین (فرقه رجوی) می باشد که دو تن از اعضای نزدیک خانواده ایشان عضو “شورای رهبری” است. اما رجوی جرأت نکرده به این مسئله اشاره کند و در عوض تا توانسته برای وی سند و مدرک جعلی تولید نموده تا ایشان را تحقیر کرده و یک شخصیت بریده
 
 
مریم رجوی داعش صدام حسین تروریسمحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، هفتم ژانویه ۲۰۱۵:…  شعار امروز سایت شما جز اینکه خوی تروریستی و هدف شوم شما برای قتل عام بازماندگان اشرف و لیبرتی را به نمایش می گذارد، چه معنایی دارد؟ به چه علت دیروز درخواست بازپسگیری سلاح می کردید و امروز شعار مسل