آقای افشار، یک بارهم بجای پریدن به نجات یافتگان، قدمی برای نجات نیافتگان بردارید

آقای افشار، یک بارهم بجای پریدن به نجات یافتگان، قدمی برای نجات نیافتگان بردارید

عادل اعظمی، ایران اینترلینک، لندن، شانزدهم سپتامبر 2015:… چرا از آن روز خروج تابحال یک دعای خشک و خالی برای خانواده های اسرا، همان دوستانتان که در عراق رها کردید تا جان بدر برید، نکرده اید؟ چرا فکر می کنید شما تافته جدا بافته ای هستید و بقیه گروگانهای رجوی در لیبرتی و کوفت و زهر مار باید بمانند و بپوسند؟ چرا فقط رهبریتان نصیب کسانی شده که از آن جهنم دره نجات یافته اند؟ شاخ و شانه کشیدن …

هر کس اینجا به امید هوسی می آید

https://iran-interlink.org

لینک به مطلب هادی افشار (سعید جمالی)
توضیحی بر دسته ای دیگر از قربانیان «جریان حاکم» (مکالمات هادی افشار با داوود باقروند ارشد)
لینک به مطلب سید حجت سید اسماعیلی (بهرام)

آب در آسیاب رجوی (پاسخی به نوشتار آقای هادی افشار)
لینک به پاسخی از داوود باقروند ارشد (جلال پاکستان)

پاسخ داود باقروند ارشد : آقای سعید جمالی دوران چپ نمایی های کودکانه بسر آمده
لینک به مطلب آقای قربانعلی حسین نژاد (غلام روابط)
اگر می خواستیم مبارزۀ سیاسی را تعطیل کنیم وارد این راه نمی شدیم

آقای هادی افشار، یک بارهم بجای پریدن به نجات یافتگان، قدمی برای نجات نیافتگان بردارید.

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم، اما تو چنانکه می نمایی هستی؟

مطلبی از دوستان خواندم که مرا به نوشتن این چند سطر وا داشت. مطالبی از آقای سعید جمالی، آقای حجت سید اسماعیلی، آقای باقروند و آقای حسین نژاد و …

با تمام احترامی که برای سعید جمالی (هادی افشار) قائل هستم، هم بخاطر این که زمانی کوتاه فرمانده و هم قرارگاهی من بوده اند و هم بخاطر این که با این طرز تفکر که دارند، والله باز همت زیادی کرده اند که از این جریان فاسد هر چند فیزیکی جدا شده اند ولی این احترام باعث نخواهد شد نکاتی که بنظرم درست می آید را بازگو نکنم.

وقتی به تمام نوشته های آقای جمالی در مورد سازمان و رجوی نگاه می کنیم یک هراس و دلهره در تک تک سطور آنها بوضوح حس میشود. یا حداقل من حس می کنم. هراس از “مزدور” خوانده شدن و مارک “اطلاعاتی” خوردن و البته روی دیگر این سکه بندهای ناگسستنی وابستگی است به این جریان عقب مانده.

گویا ایشان در تمام نوشته هایشان و کنش و واکنش های سیاسی و اخلاقی و حتی اجتماعی، شخص رجوی را ناظر و حاضر می بینند آنچنانکه حتی لرزش دستانش را در لا به لای سطور می شود به خوبی مشاهده کرد و این دو دلی نشان از این دارد که هنوز با خود تعیین تکلیف نکرده اند و گویا هنوز “بدهکار” رجوی هستند و خواه نا خواه با دیدگاه و عینک رجوی اوضاع و احوال پیرامون را تجزیه و تحلیل می کنند.

در خوشبینانه ترین حالت آن باید فرض کرد که عمدی در کار نیست و ناخودآگاه است که در این صورت اگر ناخودآگاه هم باشد باز حکایت دردناکی است. حکایت انسانهایی که با به جان خریدن تمام خطرات راه و تهمت های پشت سر از تشکیلات کنده می شوند ولی از فضای مناسبات خلاصی ندارند و همچنان به دلیل سالهای سال دور ماندن از فضای واقعی و دنیای آزاد و بخاطر تاثرات مغز شویی های دیوانه وار تا بن استخوان و با از دست دادن هویت فردی شان تا اتم آخر باز در آن فضای مسموم نفس می کشند و گویی رهایی برای آنها متصور نیست. به حق سعید جمالی یکی از همین قربانیان است که هنوز در تار تنیده اندیشه فرقه ای سازمان دست و پا می زند و مفهوم انسان آزاد با حق انتخاب و اختیار را نمی تواند هضم کند. تا حدی نوشته آخرشان و تاختن به سایت پژواک (در شکایت از انتشار پاسخی به مقاله ای که از خودش منتشر کرده اند) بیانگر داشتن خلق و خوی مافیایی رجویست که معتقد است صدایی جز صدای آنها نباید به گوش برسد و وقتی این آقایان صحبت می کنند همه باید خفه شوند که دیدگاهی است بر آمده از آن ایدئولوژی بغایت عقب مانده ای که خود را صراط مستقیم میداند و همه باید با شاقول او خود را میزان کنند و زاویه انحرافشان را اندازه بگیرند! عجب!

روشن است که این خود بزرگ بینی و این قمپز رهبری در کردن و این تک محوری باز ریشه در همان ایدئولوژی امام عقیدتی ایشان دارد. حاج آقایی با کروات و ضمنا تسبیحی هم در جیب. باید به ایشان گوشزد کرد که ای عزیز دل. سالهاست که دیگر دوران این معلق بازی ها و نعل وارونه زدن ها به سر رسیده است.

دیر آمده اید باشد ولی الان مشکلتان چیست؟ حرکتی، انسانیتی، کمکی، قدمی، قلمی و …. نه بخاطر دیگران که قبل از همه بخاطر نجات ذهنی، فکری، عقیدتی و اجتماعی و روحی و روانی خودتان. چرا از آن روز خروج تابحال یک دعای خشک و خالی برای خانواده های اسرا، همان دوستانتان که در عراق رها کردید تا جان بدر برید، نکرده اید؟ چرا فکر می کنید شما تافته جدا بافته ای هستید و بقیه گروگانهای رجوی در لیبرتی و کوفت و زهر مار باید بمانند و بپوسند؟ چرا فقط رهبریتان نصیب کسانی شده که از آن جهنم دره نجات یافته اند؟ شاخ و شانه کشیدن بی خرج و دری وری گفتن بی مالیات علیه منتقدین فرقه کثیف رجوی در فضای باز اروپا به مذاقتان سازگار است ولی یک قدم برای خانواده های به جان آمده برداشتن خیر؟

شاهدان فراوانی هستند که گواهی بدهند که این شما بودید که در تیف بخاطر رفتارهای تشکیلاتی منطبق با فرهنگ سازمان در میان سکنه کمپ منزوی شده بودی و بقیه حتی در آن بیابان برهوت هم از تو می گریختند و سر آخر به دلیل همین رفتارها برخی تا حدی شک کردند که تو را نفوذی سازمان می دانستند و دیگر با تو صحبت هم نمی کردند. ولی حالا چرا؟ حال که چندین سال است بیرون آمده ای چرا؟ آقای سعید آقا. کمی تلاش بکنید. کمی از فضای موجود استفاده کنید. الفبای “آزادی” این قدر ها هم مشکل نیست.

اینجا اروپای آزاد است. دنیای رنگین عقاید و نظرات متفاوت. تشکیلات سرکوبگر شما نیست که هر صدایی را در گلو خفه کنید. تو و دیگر هم کیشانت که بیرون آمده اید و یا فکر می کنید که بیرون آمده اید باید این واقعیت را بپذیرید که تمام انسانها “آزادند” هر طور که خواستند بنویسند و ابراز عقیده کنند و تمام نشریات و رادیوها و سایتها هم آزادند هر مطلبی که خواستند در سایت هایشان بگذارند و یا نگذارند. اینجا نامش را “آزادی بیان و عقیده” می گذارند که اتفاقا حرمت زیادی هم دارد که البته گمان نکنم در حوصله تفکر فرقه ای و سرکوبگر تو و هم عقیده هایت باشد.

تشکیلات مافیایی سازمان به تناسب سابقه و البته خواست “اجباری” نفرات به “ذوب شدن در مسعود رجوی”، آنها را از هویت فردیشان تهی می کند و آن را افتخار تشکیلات هم میداند و بارها در نشست های مختلف گفته اند که “انقلاب مریم” “ضد فردیت” است. عجب!

از قضا یکی از تفاوتهای اصلی ما با حیوانات همین “فردیت” های ماست که هویت “انسانی” ما را تشکیل می دهد. آقای جمالی اگر فردیت را کامل از ما بگیرند به دنیای حیوانات تنزل پیدا می کنیم. تفاوت اسبها با یکدیگر بسیار کم است. همه آنها در برابر یک عملی عکس العمل مشابهی از خود نشان می دهند. اسب ها فردیت و در نتیجه هویت مجزا ندارند. آن روز در آن تشکیلات جهنمی رجوی رساندن بنده و شما به آن نقطه “بی هویتی مطلق” هدف بود و امروز هم در این تشکیلات فرو برنده مجاهدین “بی هویتی مطلق” گروگانهایی که هنوز نجات نیافته اند هدف است. آقای هادی افشار که نمیدانم چرا این اسم بی ربط “سعید جمالی” را بعنوان بخشی از گذشته نه چندان افتخار آمیز خود کنار نمی گذارید، آقای هادی افشار. فکر نمی کنید بهتر بود بجای “افاده” برای نجات یافتگان قدمی برای نجات نیفتادگان بر می داشتید؟

آقای عزیز قصد توهین ندارم ولی شما بهتر از من دیده اید که آدم ها را با قوانین فرقه ای و مغز شویی و فشار و تمرین و … به حیوان تبدیل می کنند تا در برابر هر عملی، عکس العمل یکسانی که میخواهند از خودشان نشان بدهند. در آن سالیان اشرف کسانی هم که از بیرون به عنوان میهمان می آمدند روی این نکته انگشت می گذاشتند که چرا همه شما یک جور فکر می کنید و هر سوالی که می کنیم همه یک جور جواب میدهند؟

هر چند در دنیای انسانی این دردناک ترین فاجعه هاست که ممکن است برای یک نسل اتفاق بیافتد ولی سران سازمان به آن افتخار می کردند که همه “محصول” یک “کارخانه” هستند و آن هم کارخانه “انقلاب مریم”!! که اتفاقا ضد بشری ترین بخش انقلابش هم همین بی هویت کردن افراد و از انسانیت تهی کردن بود و از انسان ماشین و ربات ساختن و به بند کشیدن آنها تا جایی که بعد از سالها رهایی از فشار تشمیلات هنوز که هنوز است آن بندهای عقیدتی ناگسستنی بوضوح دیده میشوند. سعید جمالی به قطع باز یکی از همین قربانیان است. در آن اوایل آنقدر مقهور رهبر عقیدتی اش شده بود و هراس داشت که در نوشته هایش جرات نمی کرد حتی نام رجوی را بنویسد و برای رفع این هراس درونی کمی با طنز او را “شازده” خطاب می کرد! عجب! سعید جمالی و شخص رجوی ایدئولوژی و دیدگاه فرقه ای شان منطبق بر هم هستند و تفاوتشان صرفا در جزئیات و برخی خط و خطوط است. دیدگاهی که به فرد اجازه نمی دهد عقاید و نظرات متفاوت را بپذیرد و در جهانی دو قطبی و سیاه و سفید پرسه میزند و رنگها را تشخیص نمی دهد و نمی بیند.

وقتی آقای باقروند اشاره کردند به پیشنهاد سعید برای تشکیل سازمان و اداره رهبری، ناخودآگاه یاد تمام عملکردهای عجیب و فرقه ای سعید افتادم در تیف و تلاش برای بدست گرفتن کنترل و خط و خطوط دادن و … در شرایطی که تیف به تنها نقطه امید اسیران دربند تشیلات تبدیل شده بود و در شرایطی که سازمان تمام توان تشکیلاتی و نیرویش را بکار گرفته بود که چهره تیف را خراب کند و آن را با دروغ برای نیروها نا امن جلوه دهد و در شرایطی که تیف “کابوس کل سازمان” شده بود سعید تمام تلاشش را می کرد که آن را برهم بزند و البته این همان کسی است که در تمام آن سالهای قبلش در سازمان همزمان با خوش رقصی های مسئولین برای امریکایی ها، مبارزه ضد امپریالیسی را فراموش کرده بود. آقا سعید با ورود به تیف یکباره فیلش یاد هندوستان کرده و در واقع با پوش “مبارزه ضد امپریالیستی” تلاش می کرد تیف را نا امن کند. همان هدفی که سازمان شب و روز دنبالش بود و این آب به آسیاب سازمان ریختن را از همانجا شروع کرد.

در آن بیابان از همه جا رانده می شد ولی تلاش می کرد که خود را در اجتماعات داخل تیف به هر شکل قالب کند و “رهبری” یک مشت انسان به جان آمده را به دست بگیرد که نهایتا هم به دلیل نداشتن هیچ نقطه مشترک اجتماعی با نفرات کمپ و فاصله نوری با خلق وخوی جوان امروزی جامعه که آمار بالایی از نفرات تیف را تشکیل می دادند از “ارشدیت” کنار گذاشته شد و یک روستایی ساده بنام رضا را به او ترجیح دادند.

تنظیمات سعید جمالی در تیف که یاد آورد رفتارهای تشکیلاتی سازمان بود برای افراد زخم خورده از تشکیلات به هیچ وجه قابل تحمل نیود و همه جا رانده می شد. افراد تیف و به تبع آن جوانان امروزی هیچ خط و خطوطی را که ریشه در یک ایدئولوژی بدین شکل عقب افتاده داشته باشد را نمی پذیرند. و این فرافکنی اخیر سعید جمالی نشات گرفته از دروغی است که سازمان بر آن استوار شده و در تک تک مسئولین آن نهادینه شده است.

یادم هست یکی از دوستان یکی از بستگانش را از دست داده بود و قرار شد به چادر او برویم و تسلیت بگوییم. وارد چادر که شدم همه در اطراف نشسته بودند ولی سعید جمالی جلو همه نشسته بود با یک دفترچه جلوی دستش. منتظر هر صحنه ای بودیم غیر از این یکی. سعید از یکی از بچه ها پرسید همه آمده اند؟ که ناخودآگاه یاد نشستهای سرکوب داخل تشیلات افتادم که مسئول نشست همیشه قبل از شروع این سوال را از یکی میکرد. یکی از دوستانم وارد شد و کنار من نشست. بعد از لحظاتی که گویا او هم از این صحنه شوکه شده بود آهسته و به طنز به من گفت: “عادل جریان چیه؟ چادر را اشتباه اومدیم؟ اینجا که نشست صفر صفره!”. واقعا خنده ام گرفت. خیلی شبیه بود. سعید جمالی شروع کرده بود در مورد راه و خط و خطوط و این که چی باید چطور باشد و مبارزه و راهی که آمده ایم و بعد “اهداف امریکا” و “وضعیت عراق” و “خاورمیانه” و ..و … .

همه هاج و واج به هم نگاه می کردیم و کسی نمیدانست جریان چیست. بله ایشان یکی از محصولات همان کارخانه مریم بود که داشت طوطی وار آموخته های تشکیلاتی را بازگو می کرد. یک سری خنده شان گرفته بود. افراد یکی یکی بیرون رفتند. من و دوستم هم بیرون آمدیم و درست پشت در چادر دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر خنده و گفت: “واقعا این سعید مثل این که قاطی داره. ما از دست آن شرایط فرار کردیم ببین گیر کی افتادیم. نکنه واقعا نفوذیه؟ خیلی شبیه خودشونه. …”. همین موقع حسین هم که از چادر بیرون آمده بود به ما رسید و با خنده گفت: “بابا این همه سال تو سازمان بوده، مغزش تاب برداشته…”

و اما در پایان خطاب به آقای سعید جمالی (که واقعا بعد از این همه خرابکاری اولیه ترین کاری که می تواند بکند کنار گذاشتن این “اسم مستعار و تشکیلاتی” و استفاده از اسم اصلی خودش است). بجای پند و اندرز دادن به دیگران (که به پر و پای رجوی نپیچ!!) بهتر است خود گوشه ای بنشینی و با خودت خلوت کنی که واقعا چه تفاوت های بنیادی با شخص مسعود رجوی داری؟ و این که براستی نقطه آغاز اینکه هر از گاهی مجبور می شوید دیگر دوستان منتقد را که سالهای سال در خاک و گرمای عراق خار خورده و بار برده اند را لگد بزنی چیست؟ ریشه اش کجاست؟ آیا به رسم نشستهای سرکوب داخل تشکیلات خوش رقصی و چاپلوسی و دورادور دست تکان دادن برای خداوند عقیدتی ات رجوی نیست؟

و نکته آخر این که بنظر بنده این شیوه که شما در پیش گرفته اید یعنی “کج دار و مریز حرکت کردن” و “یکی به نعل زدن و یکی به میخ” و “خاک پاشیدن به چشم منتقدین سازمان” برای “پاک جلوه دادن” و “مبرا کردن خود” و النهایه “کم کردن فشار بر خود” بی تعارف یکی از “فرومایه ترین تنظیمات” است در دنیای سیاسی و قبل از آن در دنیای انسانی امروز.

به امید آزادی هر چه زودتر گروگانهای رجوی از کمپ های بدنام مجاهدین در عراق، آلبانی و فرانسه

با یاد درد و رنج خانواده های گرفتار، بالاخص کسانی که کار و زندگی را رها کرده و در عراق و یا فرانسه و دیگر نقاط بدنبال دادخواهی هستند

با همبستگی و خضوع در مقابل هر آن کس که قدمی، قلمی، دیناری و حتی کلامی در جهت نجات دوستان گرفتارمان بر دارد

عادل اعظمی

انگلستان

مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ لیبرتی خیانت مزدوری از میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)

(تابلوی “امید” اثری از آقای اعظمی)

(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخک)

(برای مشاهده سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید)

(انتخابات)

(فرار)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14635

فرمان قتل مزدوران و آداپتاسیون (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین) – طنز

عادل اعظمی، ایران اینترلینک، لندن دهم دسامبر ۲۰۱۴: … و اما در راستای پیام برادر و قتل یکایک مزدوران هر کجا که باشند، مدتی است که مثل دوران تیمهای عملیاتی داریم کلاسهای “آداپتاسیون” می بینیم که اگر وارد جامعه بیرون شدیم مثل اصحاب کهف جا نخوریم و حداقل آمادگی را داشته باشیم. و قرار شد هر کدام یک کوله هم همراه داشته باشیم که در واقع یک داروخانه سیار است. خیلی از ما بیماریهای مزمن داریم و تا آخر عمر باید دارو …

گزارش کمپ لیبرتی 6گزارش چهارم ایران اینترلینک از بغداد، اکتبر ۲۰۱۴ (انگلیسی)
اعضای مجاهدین خلق در سنین بازنشستگی، گروگانهای رجوی در کمپ لیبرتی

https://iran-interlink.org

لینک به صفحه فیسبوک آقای اعظمی

فرمان قتل مزدوران و آداپتاسیون (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین) – طنز

هر چه در مورد پیام برادر بگویم باز کم گفته ام. همیشه هم بعد از این گونه پیامها ما باید باز فانوسقه ها را محکم تر ببندیم برای شرایط سخت تر که دیگرنمی تانم تصویری از آن داشته باشم. هر چند مدتهاست بخاطر گل روی امریکا فانوسقه ها را با شلوارها در آوره ایم که بوی خشونت ندهیم، ولی زیر شلواری که داریم و خیلی هم راحت است، کش هم دارد که سلاحمان محسوب میشود و می توانیم با آن تیر کمان درست کنیم که در واقع سلاح سرنگونی مان توی تمبانمان است و شک برانگیز هم نیست. خوب اگر کش هم نبود باز فرقی نمی کرد و ما کوتاه نمی آمدیم و برادر در همین پیام حجت بر ما تمام کردند که با چنگ و دندان مقابله می کنیم با هر مهاجمی. جلو می رویم و آنها را گاز می گیریم که البته بسیاری از ما باید مواظب دندانهای مصنوعیمان باشیم که بیرون نیافتند.

و اما در راستای پیام برادر و قتل یکایک مزدوران هر کجا که باشند، مدتی است که مثل دوران تیمهای عملیاتی داریم کلاسهای “آداپتاسیون” می بینیم که اگر وارد جامعه بیرون شدیم مثل اصحاب کهف جا نخوریم و حداقل آمادگی را داشته باشیم. و قرار شد هر کدام یک کوله هم همراه داشته باشیم که در واقع یک داروخانه سیار است. خیلی از ما بیماریهای مزمن داریم و تا آخر عمر باید دارو مصرف کنیم. از کمردرد و زخم معده گرفته تا انواع و اقسام بیماری های کلیوی و گوارشی و درد استخوانها و فرسودگی مفاصل براثر کهولت و کار زیاد و بی خوابی و … و اما کلاسهای “آداپتاسیون” بسیار متنوع و مفصل هستند و گاهی حیرت آور و نیاز به جلسات طولانیست … یکی از همین کلاسها “کلاس تکنولوژی” است که مثلا نحوه خاموش و روشن کردن موبایل است و عوض کردن کانالهای تلویزیون آن هم با ریموت کنترل از راه دور که برای ما عجیب به نظر می رسید و … چون تا بوده همین بوده که در سالن غذاخوری که تلویزیونها قرار دارند کانالی نبوده که ما عوض کنیم همیشه یک برنامه ضبط شده بوده که فرهنگی هر مقر برای ما پخش می کرده. همه ما برای اولین بار در زندگیمان موبایل می دیدیم و از شوق همه اشک توی چشمانمان جمع شده بود.

دیگری “کلاس آدم شناسی” بود. آخر سالها است که ما آدم ندیده ایم. آدمی که واقعا آدم باشد و احساسات آدمی و عکس العملهای یک آدم معمولی را داشته باشد و مثل تولیدات یک کارخانه کپی هم نباشند. مثلا اینجا در مناسبات پاک مجاهدین ما به چیزی فکر نمی کنیم. وقت نمی کنیم که فکر کنیم و نیاز هم نیست که فکر کنیم. فقط هر صبح دستور را می گیریم و کار می کنیم. برادر خودشان به جای همه فکر می کنند. فکر کردن راه به قطبیت می برد و برآورد وضعیت و اشکال دیدن و تراشیدن و هزار و یک درد دیگر که همه راه میبرد به بریدگی و طعمه وزارت اطلاعات شدن. به همین خاطر ما سالهاست کاملا فکر کردن در هر زمینه ای را تعطیل کرده ایم … ولی گویا آنطور که در کلاس گفته شد آدمهای جامعه فکر می کنند و مهمتر و عجیب تر اینکه تصمیم هم میگیرند که مثلا صبح که بیدار شدند چکار کنند و چکار نکنند که برای ما شگفت انگیز بود که چطور ممکن است که فردی از خواب که بیدار شد بدون دستور صبگاهی برود دنبال کار خودش؟! این تنظیم رابطه یک بریده است و این سوال پیش آمد که اگر اینطور است یعنی مردم عادی دنیا همه بریده اند؟!

در این کلاس مشکل اصلی برای ما تشخیص عکس العمل آدمهاست و تنظیم رابطه اولیه اجتماعی ما با آنها و این به این دلیل نیست که بقول اضداد چون سالها از جامعه انسانی بدور بوده ایم خل و چل شده ایم و عقب ماندها یم بلکه بدین دلیل است که چون پیشتاز هستیم با فاصله خیلی زیاد جلو جلو داریم می رویم و البته چون دارد ضایع می شود باید فتیله سرعت را کمی پایین بکشیم … مشکل در واقع رفتار آدمهاست و آداب اجتماعی آنها. مثلا نمیدانیم وقتی در خیابان با یکی تنه به تنه شدیم و برخورد کردیم چه باید بگوییم و طرف مقابل چه عکس العملی خواهد داشت. ناصر میگفت که می گوئیم خسته نباشید. علیرضا که فرمانده دسته ما هم هست میگفت به نظر من این وادادگی است در برابر بورژوازی. ما باید رادیکال عمل کنیم. تنمان که به هم خورد بر میگردیم و بلند میگوییم درود، درود، درود و یا می گوییم حاضر، حاضر، حاضر …. موضوع دیگر نحوه عبور از خیابان بود که واقعا یک معضل جدیست در مسیر ماموریت ما و به تمرینات فشرده عملی نیاز هست. تقریبا همه ما نزدیک به ۲۵ سال است که از هیچ خیابانی عبور نکرده ایم و حتی ندیده ایم. تنها جاده های متروکه اشرف را دیده ایم که با خیابان واقعی بسیار متفاوت است. فرامرز که زمانی جلودار واحدهای عملیاتی بود می گفت به نظر من اول می نشینیم چپ را خوب نگاه می کنیم و بعد می دویم وسط جاده آنجا که خط کشی شده است می نشینیم و به دوستمان اشاره می کنیم که بیاید و بعد راست را نگاه می کنیم و هر دو با هم می دویم آنطرف خیابان که البته شیوه خطرناکی است و خیابان شلوغ شهرها با جاده های مرزی کمی متفاوت هستند ولی رحیم که از بچه های قدیمی است حرف آخر را زد و گفت که باید آنجا انقلاب را ماده کنیم و از بیرون خودمان کمک بگیریم و از کسی بخواهیم که ما را به سلامت آنطرف خیابان ببرد … که یک راه حل انقلابی بود و مورد تایید قرار گرفت …

و در ادامه کلاس دیگری که داشتیم “مغازه شناسی” بود که خودش داستان مفصلی است که اصلا مغازه چیست و به چه منظور ساخته میشود و این که مثلا اگر بخواهیم یک ساندویچ بخریم چکار باید بکنیم. شفاهی باید بگوییم و یا باید روی کاغذ لیست بدهیم و اینکه پول را اول باید بدهیم یا اول ساندویچ را بگیریم و بعد پول را بدهیم که محمد دضا می گفت از آنجا که جامعه عادیست و ممکن است کلاه سرمان بگذارند. باید این کار همزمان صورت بگیرد. ساندویچ را که توی دستمان گرفتیم پول را دراز کنیم و تا ساندویچ را ول نکرده اند پول را ول نکنیم.

گاهی کلاسها واقعا پیچیده می شود و طاقت فرسا. ازبخت بد ما همه مزدورانی که باید بقتل برسانیم هم در اروپا هستند و حتی یکی از آنها مثلا همین شهرخالص در دیالی نیست که همینجا برویم خلاصش کنیم و از آنجا که باید وارد بورژوازی شویم باید صد چندان هواسمان به انقلابمان باشد که جر نخورد. در کلاس “بورژوازی شناسی” گفته شد که اولا برای تضمین یگانی حرکت می کنیم و دیگر اینکه هر فرد باید یک دفترچه با خود داشته باشد و تمام فاکتها را همان لحظه یادداشت کند و شب توی “نشست غسل” بخواند که در این صورت در قلب بورژوازی هر قدم که برداریم باید ۷۰۰ الی ۸۰۰ فاکت جنسی یادداشت کنیم و از در و دیوار فاکت می ریزد که پیشروی را غیرممکن می کند. حسن می گفت بهتر نیست یک جا بایستیم و بیا بیا کنیم؟ تا فاکتها خودشان بیایند و بروند و ما فقط یادداشت کنیم؟

یادم هست در نشستی خواهر نسرین با همان لحجه کردی می گفتند که ما در خارج تابستانها که هوا خیلی گرم می شود بچه هایمان را نمی گذاریم بیرون بروند. این اروپایی های پدرسوخته هم کمی که هوا گرم می شود دیگر هیچی نمی پوشند … که تا مدتها “هیچی نمی پوشند، چه شکلی میشوند” فاکتهای ذهنی همه شده بود …. ولی برای ما بعد از این همه سال تمرینات فشرده تابستان و زمستان ندارد. ما مرزها را درنوردیده ایم. ما با جفت گیری پرندگان و حشرات لحظه جنسی داریم چه رسد به زن در جامعه با هر پوششی که می خواهد باشد. به برکت سر انقلاب خواهر مریم و این همه سال نبود حتی اشعه ای از جنس مخالف، قدرت تخیل و تصویرسازی ما آنچنان قوی و واضح شده است که در صدم ثانیه طرف را با هر پوششی لخت و عریان می بینیم و امروز این یکی از توانمندی های رزم آوران ارتش آزادیست و بقول برادردر این زمینه خاص سرباز صفر نداریم و همه افسر و متخصص هستیم. …

و اما کلاس دیگری که بسیار خاطره انگیز بود برای همه، کلاس “بچه شناسی” بود و آشنایی با صدای بچه که اگر در مسیرماموریت مثلا توی اتوبوس بچه ای کنار دستمان به گریه افتاد حیرت نکنیم و جا نخوریم. نه اینکه بچه ندیده باشیم، فقط بعد از این همه سال دوری یادمان رفته. سالهاست که صدای هیچ بچه ای را نشنیده ایم و یا ندیده ایم. اولین بار که ویدئو با صدای خنده بچه گذاشتند رحمت ته کلاس یکباره به گریه افتاد و نمی توانست خودش را کنترل کند… بعد از دقایقی سکوت بلند شد و از همه معذرت خواست و گفت منو ببخشید بچه ها. یاد بچه ام افتادم. که مربی گفت کافیه و کلاس تعطیل شد. گیرم که بچه اش شش ماهه بوده که جا گذاشته و ۲۵ سال هم هست هیچ خبری از اون نداشته باشد. این که دلیل نمی شود که یک مجاهد خلق انقلاب کرده زیر گریه بزند… معذرت خواهی کافی نیست. گریه کردن هنگاه شنیدن صدای بچه از گناهان نابخشودنی است ویک حرکت بغایت ضدانقلابی است و وصداق بارز جر زدن و آبکش کردن انقلاب خواهر مریم است و چهار ستون تشکیلات را به لرزه در می آورد … قرار شد برایش “نشست دیگ” بگذاریم که دیگر از این غلطها نکند…

باری کل کلاسها از آنجا که ما را مجبور می کند که کمی فکر کنیم واقعا مستحلک کننده است. البته یکی از بچه ها سر نهار می گفت وقتی برویم برای قتل مزدوران به ما هم قرص سیانور میدهند و بعد آهسته و به شوخی به من گفت که من همان جلوی درب خروجی قرص را می شکنم و خلاص…

دیشب من به آن جدی فکر کردم و راه حل معقولی است. بنظر اصلا برای حل تمام معضلات جمامعه راه حل خوبیست … تا اینکه خدا چه بخواهد …

لیبرتی

نوزدهم آذر

رجوی و گروگانهاقمپز در کردنها و خالی بندیهای بیسابقۀ رجوی. سوز و گذازی دیگر از افشاگری ها

مسعود رجوی در حال مبارزهچراغ خاموش کردن رجوی (امام حسین نه شب عاشورا غیبش زد و نه ده سال بعد از زیر قبای یزید نوار صوتی داد)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14499

صفی تا آلبانی (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین). طنز

عادل  اعظمی، سوم دسامبر ۲۰۱۴:… البته مصیبت ها زیاد هستند که برادر همه را به پیروزی تبدیل می کنند … مثلا همین اطلاعیه آخر در مورد اشرف که با چه آب و تاب و جزئیاتی بار زدن آیفاها و جیپ ها را اعلام کردیم. خوب اینها همه پیروزی است و نشان میدهد که ما هنوز آنقدر مهم هستیم که برای خودروهایمان مجبورند کمرشکن بیاورن!. خودروهایی که این همه سال عمر و جوانی ما صرف سرویس و نگهداری آنها شد …

تشبهات بی‌نظیر دو فرقه با هشت صد سال فاصله تاریخی

با تشکر از آقای اعظمی دریافت شد (ایران اینترلینک)
لینک به صفحه فیسبوک آقای اعظمی

صفی تا آلبانی (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین). طنز

ولی حقیقتا هیشکی نمی تونه مثل برادر چراغ خاموش کنه. وقت هم خاموش می کنه هیشکی نمی تونه روشنش کنه تا خود برادر نباشه!. فقط برادر مسئول اول و آخر رقص نور سیاسی ارتش آزدی هستند. آخرین باری که چراغ خاموش کردند و خودشان در تاریکی تشریف بردند دیگه کسی نبود که چراغ را روشن کند این پیام آخر هم فقط سمبلیک گفتند وگرنه ما هنوز در تاریکی هستیم. البته برادر شریف می توانستند روشن کنند که ایشان هم پیش خواهر مریم هستند و آنجا چراغ روشن می کنند و این است که این همه سال ما همچنان داریم چراغ خاموش میرویم.

البته برادر هم در تاریکی هستند و این به خاطر همدردی با ماست. همیشه اینطور بوده است. خودشان همیشه بیشتر از همه فشارها را تحمل کرده اند. مثلا این همه سال این همه ما تناقضات زننده جنسی داشتیم و حمل می کردیم و برادر اجازه دادند با دست باز همه را بنویسیم و اما خودشان ابدا تناقض حمل نمی کردن و با کمک خواهر مریم و با چه مشقت و هماهنگی پیچیده ای بین هزار انتخاب، هر بار تناقضات را با یکی از اعضای شورای رهبری حل و فصل می کردند و ماشاالله با این سن بالا یک به هزار را ماده می کردند. ما در خود می پیچیدیم ولی برادر چون برون کوک بودند و چون نوک پیکان تمام دردها و فشارهای این نسل بوده و هستند در شورای رهبری می پیچیدند و این بود که خواهر همیشه می گفت از برادر ما ۲ درصد بیشتر نمی فهمیم و راست می گفتند …

و اما در مورد پیام اخیر برادر که ما همه گزارشاتمان را نوشتیم و باعث شد همه ما دوباره نوک قله برویم … و البته در پیام دادن برادر یک توانایی خاصی دارند… آخر تقریبا همه ما همه چیز را تمام شده می دانستیم و خیلی ها توی نوبت آلبانی بوده و هستیم و صفی تا آلبانی را محقق کرده ایم. البته اینجا باید بگویم که این صفی تا آلبانی هر چند ۱۸۰ درجه خلاف جهت صفی تا تهران است که برادر وعده داده بودند ولی این یک تاکتیک است که ظاهرا ما آلبانی میرویم ولی از آن سوی زمین بر می گردیم و دشمن را غافلگیر و تهران را از آن طرف فتح می کنیم …

و اما از دردهای دیگری که ما اشتباه گرفته بودیم این که از اشرف بیرونمان کردند و خیلی از ما را کشتند و تعدادی از نوامیس ما را دست بسته با خود بردند که هنوز خبری از آنها نیست و در لیبرتی ساردین شده ایم و صاحب خانه جدید هم ما را ول کرده و صاحب خانه جدید جدید هم که این همه برایش جشن گرفتیم خودش یک بختک جدید شد و اولین سفرش به ایران بود و می خواهد ما را هم از لیبرتی بیرون براند و هزار و یک درد سیاسی بی درمان دیگر. ولی برادر با چند جمله زیبا این همه درد و فشار و خفت و خاری و خانه بدوشی را چنان به پیروزی تبدیل کردند که نه تنها به ما و خلق قهرمان ایران تبریک گفتند بلکه به خلق برادر عراق هم تبریک گفتند و ما باز پرچم ها را در هوا تکان دادیم و باز هورا کشیدیم و به هوا پریدیم و …

البته مصیبت ها زیاد هستند که برادر همه را به پیروزی تبدیل می کنند … مثلا همین اطلاعیه آخر در مورد اشرف که با چه آب و تاب و جزئیاتی بار زدن آیفاها و جیپ ها را اعلام کردیم. خوب اینها همه پیروزی است و نشان میدهد که ما هنوز آنقدر مهم هستیم که برای خودروهایمان مجبورند کمرشکن بیاورن!. خودروهایی که این همه سال عمر و جوانی ما صرف سرویس و نگهداری آنها شد. درست است که دارند می برند این مهم نیست. مهم این است که ما می دانیم کجا می برند و از طرف کی آمده اند وحتی تانکرها را هم از قلم نمی اندازیم. تانکرهایی که یادم هست برای این که بی کار نباشیم و به زن و زندگی فکر نکنیم در آن گرمای طاقت فرسا چقدر داخل آنها رفتیم و سابیدیم و زنگ زدایی کردیم.

خوب، اینها همه به ظاهر مصیبت هستند ولی در محتوی همه پیروزیست برای ما و خلق قهرمان ایران و خلق برادرعراق و به همین خاطر اطلاعیه میدهیم و هیشکی نمیتونه مثل برادر اطلاعیه بده. پشه تو هوا پر بزنه ما اطلاعیه میدهیم و تمام جزئیات را هم در اطلاعیه می آوریم. بعضی از بچه ها تناقض داشتند که چرا اینها را ما می گوییم. ما که نمی توانیم کاری بکنیم پس بگذاریم بی سر و صدا ببرند که اینقدر آبروریزی نشود و رژیم به ریش ما نخندد… ولی اینطور نیست. ما از برادر که بیشتر نمیدانیم … خودش میداد چه کار می کند … تجربه نشان داده اکه تحلیلها و تصمیم گیری های برادر مو لای درزش نمی رود و این که ما در این نقطه با شکوه سیاسی و نظامی و منطقه ای قرار گرفته ایم همه از برکات و تراوشات ذهن خلاق برادر است و … در شام جمعی هفته پیش حمزه را دیدم که خیلی در خود بود. بعد از احوالپرسی آهسته به من گفت: … باور کن اگر سکان رهبری سازمان دست صمد آقا بود و ننه آقا، حال و روزمان حالا خیلی بهتر از این افتضاحی بود که در آن هستیم … که من سریع از او فاصله گرفتم که مارک محفل نخوریم. خیلی خطرناک حرف میزد.

پس اطلاعیه می دهیم و خواهیم داد که چطور مو به مو در جریان تخلیه هستیم و اینکه چند کمرشکن آمدند و روی هر کمرشکن چند آیفا بود و حتی ما آن دو خودرو فیلی رنگ نازنین را هم گزارش کردیم و حتی در جریان بگو مگوی عراقی با یکدیگر هم هستیم. تبارک الله از این همه جزئییات!! هر چند در اطلاعیه نیاوردیم ولی حتی می دانستیم نهار قوزی خورده اند و می دانستیم در کدام توالت رفع حاجت کرده اند. این همه جزئیات از اقتدار ارتش آزادیست و هوشیاری ما که هیچ چیز را از قلم نمی اندازیم. و البته یک مانع سر راه سرنگونی بود که “منکر اول و معروف اول” مشخص نبود که برادر مشخص کردند و آخرین مانع سرنگونی هم برداشته شد و این اطلاعیه های آتشین هم که دمار از روزگار رژیم در آورده و رژیم مثل ۳۵ سال گذشته همچنان در سراشیب سقوط است.

لیبرتی، جمعه ۹ آذر

***

همچنین:

تشبهات بی‌نظیر دو فرقه با هشت صد سال فاصله تاریخی

عادل اعظمی، ایران اینترلینک، چهارم اوت ۲۰۱۴: …نوشته حاضر مقایسه ایست شگفت انگیز بین فرقه باطنیه و فرقه رجوی با تجربیات و مشاهدات شخصی خودم که سالها در سازمان بوده‌ام و داغ فرقه گری را با پوست و استخوانم تجربه کرده‌ام و استناد به کتاب خداوند الموت تألیف پل آمیر و ترجمه زیبای ذبیح الله منصوری. از آنجا که سازمان و هو

سخنی با هواداران از یک اشرف/ لیبرتی نشین

عادل اعظمی، بیست و ششم اکتبر ۲۰۱۳: … تو خانم محترم که با شکم بر آمده داد می زنی و هر ۹ ماه به طور مرتب یک شکم می زایی و از درد آن یکی فارغ نشده نطفه بعدی را همان شب می بندی و تو آقای محترم که دست خانم بچه هارا گرفته ای و به میمنت یکی هم توی راه داری و اگر دو روز از خانم بچه ها دور بیفتی به هر سوراخی سر می زنی که نیاز خودت را

نامه ای از یک اعتصابی درلیبرتی… (طنز)

عادل اعظمی، نوزدهم اکتبر ۲۰۱۳: …  اول که اینجا برای اعتصاب آمدیم از همه یگانها آمده بودند وکمی فضا بازبود و شایعاتی بود که البته گناهش گردن آنهایی که آن را پخش کردند که خواهر نسرین یک فکس از خواهر صدیقه دریافت کرده با این مضمون که : نگران ما نباشید ما جایمان خوب است. به فکر آزادی دیگر گروگانها باشید….البته

چه کسانی به آلبانی می روند؟ (علاقه شدید رجوی به میهمانداری، خارجی ایرانیش هم فرق نمیکند)

عادل اعظمی، صفحه فیسبوک “من از مجاهدین خلق متنفرم”، بیست و نهم ژوئن ۲۰۱۳: …  همیشه فکر میکردم این نفراتی که به البانی میروند چه وضعیتی داشته اند و سازمان بر اساس چه دسته بندی وشاخصی انها را انتخاب کرده ایا نفرات مشکل ساز بوده اند که خواسته از شر انها راحت شود یا نه نفراتی بوده اند تشکیلاتی که از انها اعتماد