آینده روشن است!

آینده روشن است!

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم ژوئیه 2014: … از سلول تاریکی که مدتها در آن به سر بردم و کم کم داشتم به آن عادت می کردم، مشکلات و دلشوره ام نیز کم کم کاسته می شد. پس از یکی و دو روز اول که شوکه و گیج بودم، بعداً ورزش را شروع کردم و مابقی اوقات را با سوسکها و کفشهایم حرف می زدم. از حیث دستشویی هم که درب سلول به ندرت باز می شد …

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

لینک به منبع

آینده روشن است!

از سلول تاریکی که مدتها در آن به سر بردم و کم کم داشتم به آن عادت می کردم، مشکلات و دلشوره ام نیز کم کم کاسته می شد. پس از یکی و دو روز اول که شوکه و گیج بودم، بعداً ورزش را شروع کردم و مابقی اوقات را با سوسکها و کفشهایم حرف می زدم. از حیث دستشویی هم که درب سلول به ندرت باز می شد، راهی پیدا کرده بودم و آن استفاده از فاضلاب درون سلول بود. اما این روال که سلولم 24 ساعت تاریک بود، زیاد به طول نکشید و بعد از مدتی، وارد یک سلول متفاتی شدم.

با این که سلول جدید، انفرادی بود اما شبانه روز روشن و دوستی دیگر همبندم بود که از این بابت، نیاز نبود مجدداً با کفشهایم و یا با سوسکها، حرف بزنم. تا توانستیم و نفس در بدن داشتیم با هم حرف زدیم، از روزی که متولد شدیم و تا روزی که وارد سلول شدیم. شاید هم فکر می کردیم، دنیا برایمان به آخر رسیده و هر چه حرف ناگفته و ناشنیده داریم، بایست گفته شود و چیزی با خود به آخرت نبریم. ساعت و دقیقه نیز معنایش را از دست داده بود، کسی نمی دانست چه ساعتی از روز و یا شب است.

سختیهای دیگر سلول کم نبودند. بازجوییهای رعب آور، سرنوشت نامعلوم، گرمای طاقت فرسای هوا که نفس کشیدن را سخت می کرد، عدم اشتها برای خوردن غذاهای عراقی، روشنایی شبانه روزی و این که به ندرت درب سلول برای استفاده از دستشویی باز می شد. با این وصف، ما همه چیز به جز امید آزادشدن را از دست داده بودیم. از خانواده تا آزادی و بعضاً بدجوری هوس یک استکان چای داغ و یا یک قاچ هندوانه سرد به دلم مانده بود. شرایط برای دوستم که زن و فرزند داشت بدتر از این بود. یک بار محض مزاح به دوستم دلداری دادم، اگرچه ما همه چیز به ویژه آزادی را از دست دادیم، اما تفکر و تامل و تحمل و صبر و خویشتنداری را اینجا بهتر از بیرون می توان آموخت و تمرین کرد.

غرق همین صحبتها در طول شبانه روز بودیم که یک بار اشاره به روشنایی ممتد سلول، به دوستم گفتم، بالاخره طی همکاریهای مختلف و درون حزبی که سراسر وعده و وعید بود، رسیدم به اینجا که اثری از تاریکی نیست. سلول ما کاملاً روشن است. این وعده ای بود که رهبران مان از ابتدای راه، به ما وعده می دادند. برای تکمیل گفته ام، سری زدم به خاطراتم از کتاب 1984 جورج اورول که او هم سرانجام اعضای متمرد حزب را دنیایی ترسیم می کرد که در آنجا اثری از تاریکی نیست، بلکه کاملاً روشن است.

وینستون سمیت که در حزب در بخش وزارت حقیقت کار می کرد و کارش سانسور وقایع تاریخی در ارتباط با مصالح روز بود، آگاهتر از اعضای دیگر حزب شده بود و نیک می دانست که حزب در بیرون مبلغ قدرت اما در درون پوشالی بیش نیست. بر همین منوال وینستون در چند زمینه گناهکار و بزه فکر شمرده می شد. او به جز تردید به رهبری حزب برادر ارشد که او وجود دارد و یا ندارد، گناه بزرگترش عاشق شدن بود که بازجویان و جاسوسان حزبی از دورادور و سالها تمرد و بزه فکری وینستون را تحت نظر داشتند. چند بار هم اوـ براین، یکی از مسئولین حزبی به وینستون گفته بود، وینستون ما در آینده همدیگر را در جایی ملاقات خواهیم کرد که در آنجا اثری از تاریکی نباشد.

متاسفانه وینستون عاشق و بزه فکر، دوزاریش نمی افتاد و تعبیرش از گفته های اوـ براین، این بود که اهداف و آرمانهای روشن حزب به دنیایی ختم خواهد شد که در آن، اثری از تاریکی نیست. به همین خیال خوش بود. هفت سال از ماجرا گذشت. وینستون به جرم بزه فکری و عاشق شدن، دستگیر شد و در وزارت عشق زندانی شد.

وینستون پس از مدت اندکی که در زندان وزارت عشق به سر برد و از سرنوشت دیگر زندانیان حزبی واقف شد، النهایه نوبت به او فرارسید تا به بند ویژه ای به نام بند 101 منتقل شود.

بند 101، مخصوص اعضایی نبود که بازجویی شوند و سپس به حبس محکوم شوند. بلکه مخصوص اعضایی بود که پس از بازجوییهای ویژه، انواع شکنجه های فیزیکی و روانی روی آنها تست می شد بلکه عضو ناراضی هر چه سریعتر با تغییر هویت دادن و تهی شدن از فردیت و جنسیت و دو فکری، به عضوی دیگر و ذوب شده در حزب، بدل شود.

وینستون سمیت، در سلول 101 اتاقی که 24 ساعته روشن و اثری از تاریکی در آن نبود، روی تخت شکنجه افتاده بود و اوـ براین، در حال بازجویی از وینستون بود.

اوـ براین، به همراه مرد دیگری وینستون را روی تخت شکنجه از ناحیه ستون فقرات با فشار مستمر و رو به تصاعد و با نمرات یک تا به صد، تحت شکنجه های طاقت فرسا قرار دادند تا قبل از همه وینستون به جاسوسی و انحراف جنسی و سایر تابوهای حزبی اعتراف کند، سپس در اثر شکنجه های شدیدتر وینستون سمیت می بایست چهار انگشت بازجو را پنج می خواند. اوـ براین، در اینجا از وینستون اطاعت متملقانه و چاپلوسانه را نمی پذیرفت. بلکه چهار انگشت خود را زمانی از وینستون، پنج می پذیرفت که او بدون هیچ تناقضی این را به عنوان حقیقت حزبی باور کرده باشد.

وقتی که فاز اول شکنجه های فیزیکی و شکستن باورهای دو فکری وینستون به اتمام رسید، اوـ براین، که خود ضمن بازجویی و شکنجه، حامی وینستون سمیت نیز بوده به وینستون خاطرنشان کرد،

ما با شکنجه کنندگان دیگر تفاوت داریم. ما اصلاٌ به اطاعتهای خنثی و اکراه آمیز و حتی به فرمانبری های فروتنانه و چاپلوسانه قانع نیستیم. روزی که سرانجام تو تسلیم ما شوی، باید آزادانه و با طیب خاطر به ما بپیوندی. ما هیچ خائنی را به این خاطر که در برابرمان مقاومت می کند، از میان نمی بریم. یعنی تا زمانی که مقاومتش پا برجاست، ما نابودش نمی کنیم. ما نخست او را بر می گردانیم، ذهنش را تسخیر می کنیم، مسخ و دگرگونش می کنیم، تمام پلیدی ها و تمام خیالات نادرست را در درونش می سوزانیم و بیرون می کشیم. ما او را نه فقط ظاهری، بلکه عمیقاً و با تمام وجودش، با تمام قلب و روحش، به جبهه خود می کشانیم. پیش از این که او را بکشیم، در صف خود قرارش می دهیم. وجود یک ذهن گمراه، در هر لحظه و هر جای دنیا برای ما غیر قابل تحمل است. هر چند پنهان و ناتوان باشد. ما اجازه نمی دهیم که هیچ انسانی، حتی در لحظه مرگ گمراه و منحرف باشد. در گذشته های دور، وقتی یک خائن را به قربانگاهش می بردند، او همچنان خائن و منحرف بود، هنوز از خیانت های خویش دفاع می کرد، و در برابر همگان اعتبار عقاید خویش را با هیجان تبلیغ می کرد. حتی در میان قربانی های پاکسازی ها و تصفیه های روسیه، بودند کسانی که در لحظات نزدیک شدن به جایگاه مرگ، در انتظار گلوله ها نیز در استخوان های کاسه سرشان اندیشه یک قیام و یک انقلاب را حفظ کرده بودند. ولی ما هیچ مغزی را پیش از آن که به کمال اصلاح و معالجه اش کنیم، به گلوله نمی بندیم…

اوـ براین، که خود شکنجه گر و حامی وینستون سمیت نیز بود، مدام از او می خواست که اینجا نه شکنجه گاه بلکه درمانگاهست. اینها هیچکدام نیاز حزب نیست، بلکه نیاز خود توست.

فاز اول شکنجه در بند 101 که صرفاٌ فیزیکی و برای اعترافاتی چون جاسوسی و انحراف جنسی و بزه فکری شمرده می شد و النهایه زندانی می بایست چهار انگشت بازجو را عمیقاً پنج می خواند و باور می کرد، در این نقطه به پایان رسید. سپس نوبت به فاز دوم رسید که کیفیت و هدف شکنجه با فاز اول فرق می کرد.

در فاز دوم، شکنجه از نوع روانی و ترسناک بود تا جایی که زندانی مرگ را مقابل چشمانش ببیند و حس کند، شکنجه ای که روح و روان زندانی را بشکند.

اوـ براین، سالهایی که با وینستون در حزب کار کرده بود، دقیقاً به ضعفهایش وافق بود و هدف از فاز دوم شکنجه، این بود که اخلاق و تعهد و وفاداری و غیرت و صداقت و وجدان و مقاومت را در وینستون بشکند و مهر و محبت دوستش ژولیا را از دلش بیرون کند و به جای آن، مهر برادر ارشد که رهبر حزب بود را جایگزین کند. چون از دیدگاه حزب، برادر ارشد سمبل و متجلی همه آرمانها و ارزشهای حزبی بود و حزب بدون برادر ارشد، معنا و مفهومی نداشت.

در خاتمه، اوـ براین میزان درد را در وینستون پایین آورد و وارد گفتگوی قدرت شد. اوـ براین افزود، وینستون، قدرت وسیله نیست بلکه هدف است. اطاعت کردن عضو در حزب کافی نیست. تا زمانی که عضو رنج و زجر نمی کشد، از کجا می توان فهمید که دارد خواستهای خودش و یا اوامر حزب را اجرا می کند. قدرت یعنی ایجاد رنج و حقارت. قدرت یعنی از هم پاشیدن مغزهای انسان ها و دوباره ساختن آن ها به شکل دلخواه. حالا کم کم می فهمی که ما در حال خلق چه نوع دنیایی هستیم؟ این دنیا کاملاً مخالف آن مدینه فاضله شیرین و احمقانه ای است که اصلاح طلبان گذشته در خیالات خویش می پروراندند. این دنیای ترس و ریا و شکنجه، دنیای لگدمال کردن و لگدمال شدن و دنیایی است که به خاطر تصفیه و پاکسازی خود مهربان تر نمی شود، که بی رحم تر و خشن تر هم می شود. پیشروی در دنیای ما، پیشروی به سوی ایجاد رنج و درد بیشتر است. تمدن های قدیم ادعا می کردند که بنای خود را بر پایه های مهر و عدالت گذاشته اند. تمدن ما مبتنی بر نفرت است. در جهانی که ما می سازیم، جایی برای هیچ احساسی جز ترس، خشم و خشونت، پیروزی و خضوع و خویشتن شکنی نیست. ما هر چیز دیگری را نابود می کنیم، هر چیزی را. در حال حاضر ما داریم عادات فکری باقیمانده از دوران پیش از انقلاب را در هم می شکنیم. ما رشته های وابستگی مابین فرزند و پدر و مادر را بریده ایم. ما ارتباط مرد را با مرد، و مرد را با زن نابود کرده ایم. دیگر هیچکس جرات نمی کند به زنش یا فرزندش یا دوستش اعتماد کند. در آینده اصلاً خبری از زن یا رفیق نخواهد بود. بچه ها در همان لحظه تولد از مادرانشان جدا می شوند. درست همانطور که تخم مرغ را از مرغ می گیرند. غریزه جنسی بکلی از میان خواهد رفت…

داستان من و دوستم که در سلول روشنی در انتظار به سر می بردیم، همین بود. سالها قبل، رهبران حزب به ما وعده دو ماهه پیروزی و آینده ای روشن داده بودند که سرانجام، به آن مکان و سلول روشن رسیده بودیم. دقیقاً چیزی شبیه به وضعیت وینستون سمیت.

مواردی که ذکر شد، در مورد اعضای دیگر نیز صدق می کند. هم اکنون حدود سه هزار تن در اردوگاه لیبرتی که رهبران شان 33 سال قبل به آنان وعده زودرس پیروزی و آینده ای روشن داده بودند، سرانجام به واقعیت پیوست و اردوگاه لیبرتی، از حیث روشنایی روشن تر از هر جای دیگرست. با این حساب، به جز موارد دیگر، در این یکی مورد رهبران مجاهدین وعده دروغ نداده اند، آینده ای روشن و روشن تر از هر جای دیگر این دنیا!

“پایان”

***

همچنین:

گروگانها را آزاد کنید

کلمه: توصیف منافقین (فرقه رجوی) و رسانه‌های عربستان از اقدامات تروریستی داعش: حرکت انقلابی مردم مظلوم عراق!

داعش چگونه خلق شد

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، اول ژوئیه ۲۰۱۴: …  در طول عمرم، چهار بار به کشور عراق سفر کردم. هر چهار بار که به عراق سفر کردم، با دست پر رفتم و با دست خالی برگشتم. هر بار که به عراق رفتم، برای تجارت و سیاحت نبود، بلکه برای سیاست و به زعم خودم، نجات بود. از میان

قربانیان عروسی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و سوم ژوئن ۲۰۱۴: …  آن هنگام، از هر ۱۰ چریکی که به ایران اعزام می شدند، تنها یکی شانس برگشتن به پشت جبهه را داشت. ولی مشکلات سازمان که در راس هرم اتفاق افتاده و پایین دست را مسئله دار کرده بود، تنها با همین عملیاتهای نظامی و تلفاتش، قابل پوشش و توجیه بود. با این وصف که مسعود رجوی برای عقد و

پیش به سوی جمجمه مردگان

تحریریه ایران فانوس، نوزدهم می ۲۰۱۴: … این که می گویند، سرکوب نظام شاه و جمهوری اسلامی، باعث شکست و سخت سرشدن و غیره شان، شده است، صحت ندارد و با واقعیت امروز همخوانی ندارد. سرکوب و اختناق، عامل حیات و عاملی جهت رشد و انسجام و انگیزه این نوع گروهها بوده است. چون  گروههای نامبرده به ویژه مجاهدین خلق، حتی در خارج از

راز جدایی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و نهم آوریل ۲۰۱۴: …  می گویند، اعضای ما برای آزادی و اختیار می جنگند و لذا برای ماندن و نماندن، آزادی و اختیار دارند. عضوی که ۲۴ سال اسیر تبلیغات خرافی و غیر واقعی فرقه بوده و در این راستا از جامعه و خانواده و همسر و فرزند و دوست و تخصص و تحصیل و ارتباطات و تلفن و تلویزیون و اینترنت و سایر روابط