اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟ حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، شانزدهم سپتامبر 2020:… شعارهای مفتضح «چو اشرف نباشد تن من مباد – اشرف حفظ شرف» صدها مجاهد را در قرارگاه های اشرف و لیبرتی به کشتن داد. شعارهایی که توسط رهبری مجاهدین ابداع گردیده بود. تمام مجاهدین به یاد دارند که چندی پس از سقوط صدام، دهها نشست متعدد در مراکز مختلف نظامی برگزار می گردید تا افراد را قانع کنند که باید قرارگاه اشرف را حفظ کنند و در مصاحبه با «وزارت خارجه آمریکا» بگویند که مجاهدین حاضر به ترک اشرف نیستند جز اینکه همگی با هم به آمریکا منتقل شوند! چیزی که هرگز امکان نداشت و به همین دلیل مطرح می گردید که آمریکایی ها در تنگنا قرار گیرند. اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی ؟  

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟ زهر تلخ یک خاطره، ۱۹ فروردین ۱۳۹۰، قلعه اشرف در عراق

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

اخراج یا هجرت؟!

شهریور، یادآور اخراج آخرین گروه از مجاهدین به آلبانی

انجمن نجات مرکز فارس۲۶ شهریور ۱۳۹۹

چهار سال پیش آخرین گروه از مجاهدین خلق عراق را به قصد آلبانی ترک کردند و بدین ترتیب پرونده این فرقه در خاک عراق بکلی بسته شد و همگی آنان از عراق اخراج شدند. از زمان سقوط صدام تا لحظه اخراج آخرین دسته از مجاهدین، بیش از 13 سال به طول انجامید و در این مدت اقدامی نبود که توسط رهبران سازمان مجاهدین برای ماندن نیروهایشان در عراق انجام نگیرد. مریم رجوی هزاران وکیل عربی و غربی را بسیج کرده بود تا اجازه ندهد مجاهدین خاک عراق را ترک کنند و به محیط امن پا بگذارند. برای این کار حتی بخش زیادی از مجاهدین را درگیر پلیس نمود تا کشته شوند اما پای آنها به اروپا نرسد که «فاجعه» بزرگ رسوایی مسعود رجوی عالمگیر شود.

اما پس از قبول تخلیه کامل عراق زیر فشار جامعه جهانی، به ناگاه مریم رجوی ساز دیگری به صدا درآورد و گفت انتقال مجاهدین از عراق به آلبانی، با تلاش گسترده او انجام شده و سالها برای آن هزینه کرده است!

کشتارهای خونین!

اگر نگاهی اجمالی به تاریخچه بعد از سقوط صدام انداخته شود، انبوه پرونده های خونین از قرارگاه اشرف بیرون می زند که همگی دال بر تلاش برای حضور در اشرف و ماندگاری مجاهدین در عراق است. خود مریم رجوی خروج مجاهدین از عراق را یک «فاجعه» نامید و مدام از سازمان های بین المللی و دول غربی می خواست به این مسئله ورود کنند و جلوی اخراج مجاهدین از عراق را بگیرند.

عراقی ها هرچه هم بکنند، از اخراج مجاهدین پشیمان نیستند

شعارهای مفتضح «چو اشرف نباشد تن من مباد – اشرف حفظ شرف» صدها مجاهد را در قرارگاه های اشرف و لیبرتی به کشتن داد. شعارهایی که توسط رهبری مجاهدین ابداع گردیده بود. تمام مجاهدین به یاد دارند که چندی پس از سقوط صدام، دهها نشست متعدد در مراکز مختلف نظامی برگزار می گردید تا افراد را قانع کنند که باید قرارگاه اشرف را حفظ کنند و در مصاحبه با «وزارت خارجه آمریکا» بگویند که مجاهدین حاضر به ترک اشرف نیستند جز اینکه همگی با هم به آمریکا منتقل شوند! چیزی که هرگز امکان نداشت و به همین دلیل مطرح می گردید که آمریکایی ها در تنگنا قرار گیرند.

کشته شدن بیش از 40 نفر در یک مرحله و قتل عام 52 تن دیگر در مراحل بعدی و به همین ترتیب کشته شدن دهها نفر دیگر طی دوسال متمادی، همگی بخاطر اصرار مسعود رجوی در ماندگاری مجاهدین در خاک عراق بود. وی می خواست در صورت مواجه شدن با اخراج، حداقل بخش مهمی از مجاهدین را به کشتن دهد تا خودش به سلامت از عراق بگریزد.

اینک، 4 سال از خروج کامل مجاهدین می گذرد و باز هم می بینیم که مریم رجوی ادعا می کند با همت او مجاهدین به آلبانی منتقل شده اند و این سازمان ملل و دیگران بودند که در خروج مجاهدین اخلال بوجود می آوردند! سایت های این فرقه در یک توجیه عوام فریبانه از این اخراج به عنوان «هجرت بزرگ» یاد کرده اند و نوشته اند که با 3 هدف صورت گرفته است.

اهدافی که مجاهدین از آن یاد می کنند عبارتند از:

– تضمین مبارزه برای آزادی رو به ایران، برای ایران و مردم ایران در مداری بالاتر!
– تأمین شرایط مناسب برای تضمین ادامه و استمرار در این مبارزه!
– حفاظت از تشکیلات به مثابه گنجینه ملی و انقلابی برای پیشبرد این مبارزه در پاسخ به نفی دیکتاتوری و سرنگونی دیکتاتوری!

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

جالب اینجاست که در دو بند اول جز سخنانی بی پایه چیزی یافت نمی شود. چون اگر در خاک عراق و زیر چتر حمایت صدام حسین، شرایطی برای مبارزه و جنگ طلبی وجود داشت، طبعاً در یک کشور دور افتاده اروپای شرقی که از شدت فقر دست به دامان آمریکا دارد، چیزی جز مبارزه برای زنده ماندن یافت نمی شود. در هدف سوم نیز که تحت عنوان «حفاظت از تشکیلات» نام برده شده است، باید گفت اگر قصد و غرض مریم رجوی حفاظت از تشکیلات بود، باید در همان جنگ اول خلیج فارس که تمام کشورهای دنیا آماده پذیرش مجاهدین بودند کار انتقال به انجام می رسید و کار به سرکوب گسترده معترضان در مناسبات نمی انجامید که طی چند ماه صدها مجاهد معترض زندانی، شکنجه و کشته شوند و داغ ننگ آن تا ابد بر پیشانی مسعود رجوی نوشته شود.

و اگر اینکار در زمان مناسب انجام نگرفت، باز هم یک فرصت دیگر برای مجاهدین پس از سقوط صدام مهیا شد که تمام آنان به صورت پناهنده سازمان ملل به کشورهای مختلف منتقل شوند، اما آن فرصت هم با اصرار بی وقفه مریم رجوی برای ماندن در عراق از بین رفت و صدها مجاهد کشته و زخمی شدند. و دیدیم که در نهایت مردم عراق و نهادهای جهانی مریم را وادار به پذیرش خروج کردند. اگر اصرار دولت قانونی عراق برای اخراج مجاهدین نبود، مسعود و مریم رجوی هرگز به آن رضایت نمی دادند. حتی جان بولتون نیز با وجود تلاش برای نگه داشته شدن آنان در عراق، زیر بار فشارهای جهانی و دولت عراق تاب نیاورد و صراحتاً به مجاهدین گفت که دیگر وقت آن رسیده که خاک عراق را ترک کنند!. و هیلاری کلینتون نیز به این مسئله اصرار داشت.

مهاجرت رجوی به عراق ، خودزنی دوم و تعیین کننده مجاهدین خلق – قسمت اول و دوم

خانواده های مجاهدین

در این میان، باید از نقش کلیدی خانواده ها نیز یاد کرد که طی چندین سال، رنج حضور در برابر قرارگاه اشرف و ضرب و شتم آنان را بر خود هموار می کردند و در میان آفتاب داغ تابستان و سوز و سرمای زمستانی بیابان های شهر خالص، با حضور گرم خود، رسوایی بزرگی را برای رهبری مجاهدین رقم می زدند و خواهان انتقال فرزندانشان به نقطه امن بودند. همین فشارهای روزافزون بود که مریم رجوی را وادار می ساخت علیرغم میل باطنی، از ترس خانواده ها که مدام سازمان ملل را هم تحت فشار قرار داده بودند، تسلیم شود و در نهایت، بیش از آن دست به کشتار نزند و نیروهایش را به آلبانی ببرد.

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

حال چگونه با وجود اینهمه اسناد و مدارک موجود (که مهمترین آن سخنان خود مریم رجوی است)، باز هم او به دروغ ادعا می کند که مجاهدین «هجرت» کرده اند و اخراج نشده اند؟ البته فریب اعضای کهنسال مجاهدین در آلبانی چندان مشکل نیست. اما مردم ایران را چگونه می خواهند فریب دهند؟ واقعیت این است که سردرگمی مریم رجوی که امروز خودش هم مجبور شده در آلبانی اقامت داشته باشد (و فضای سیاسی فرانسه را بکلی از دست داده و به دلیل کرونا قادر نیست مقامات اروپایی و آمریکایی را هم دعوت کند)، به حدی او را گرفتار کرده که نمی داند با مشکلات جاری چه برخوردی داشته باشد و نیروها را با این نمایش ها سرگرم می کند. اما همین مسئله هم نشان می دهد که همچنان تناقض زیادی در بین مجاهدین بخاطر کشتارهای آن روزگار وجود دارد.

حامد صرافپور

لینک به منبع

اخراج مجاهدین خلق از عراق یا هجرت رجوی؟

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/اخراج-مجاهدین-از-عراق-و-سفسطه-مریم-رجوی/

اخراج مجاهدین خلق از عراق و سفسطه مریم رجوی

اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجویحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و هفتم اکتبر 2019:… یک ماه و نیم از سومین سالروز خروج اجباری مجاهدین خلق از عراق می گذرد و دستگاه تبلیغاتی مجاهدین همچنان با تمام قوا می کوشد این خروج را ناشی از تلاش های مریم قجرعضدانلو جلوه دهد. 19 شهریور 1395، آخرین گروه از مجاهدین، کمپ لیبرتی را در حالی به مقصد آلبانی ترک کرد که مریم این رخداد را یک فاجعه می نامید، اما امروز در تلاش است تا خود را ناجی خروج مجاهدین از عراق معرفی کند! چرایی این تبلیغات گسترده را باید در نفرتی که در دل بسیاری از هموطنان (بخاطر پافشاری 13 ساله زوج رجوی در باقی ماندن نیروهایشان در عراق و به کشتن دادن آنها، حک شده است) جستجو کرد . اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجوی 

فوائد اخراج از عراق و ترس مجاهدینفوائد اخراج از عراق و ترس مجاهدین

اخراج مجاهدین خلق  از عراق و سفسطه مریم رجوی

توسط انجمن نجات مرکز فارس آخرین بروزرسانی 4 آبان 1398

مریم، ناجی یا مانع؟

یک ماه و نیم از سومین سالروز خروج اجباری مجاهدین خلق از عراق می گذرد و دستگاه تبلیغاتی مجاهدین همچنان با تمام قوا می کوشد این خروج را ناشی از تلاش های مریم قجرعضدانلو جلوه دهد. 19 شهریور 1395، آخرین گروه از مجاهدین، کمپ لیبرتی را در حالی به مقصد آلبانی ترک کرد که مریم این رخداد را یک فاجعه می نامید، اما امروز در تلاش است تا خود را ناجی خروج مجاهدین از عراق معرفی کند! چرایی این تبلیغات گسترده را باید در نفرتی که در دل بسیاری از هموطنان (بخاطر پافشاری 13 ساله زوج رجوی در باقی ماندن نیروهایشان در عراق و به کشتن دادن آنها، حک شده است) جستجو کرد. این نفرت بخاطر روشنگری گسترده خانواده ها و جداشدگان، کم و بیش به گوش اسیران حاضر در آلبانی رسیده است و چاره ای جز لاپوشانی آن توسط بخش تبلیغات مجاهدین نیست، چرا که قداست و “رهایی بخشی” او پی در پی زیر سوآل رفته و بسیاری از ساکنان “اشرف 3” را بشدت متناقض نموده است.

خروج از لیست تروریستی، گامی برای اخراج نهایی!

حدود چهار سال پیش از خروج کامل مجاهدین از عراق (در تاریخ 7 مهرماه 1391)، ایالات متحده، سازمان مجاهدین را از فهرست تروریستی خود خارج نمود. علت این اقدام، گشایش در بن بست سیاسی-حقوقی آنان در ارتباط با دولت ها و سازمان ملل بود، چون تا زمانی نام مجاهدین در لیست سیاه قرار داشت، هیچ دولتی حاضر به پذیرش آنان در کشور خود نمی شد. از آنجا که آمریکا پس از اشغال عراق بناچار مسئولیت حقوقی مجاهدین را برعهده داشت، پس از تحویل دادن امور مختلف به دولت جدید عراق، می بایست به حل و فصل نهایی مسائل حقوقی مجاهدین هم بپردازد که اولین چاره، خارج کردن نام آنان از لیست تروریستی بود و توسط هیلاری کلینتون کلید خورد. البته در ابتدا مریم رجوی دچار شوق زدگی ناهنگام گردید و به خیال اینکه با خروج از لیست سیاه بیش از گذشته می تواند قرارگاه اشرف و لیبرتی را برای خود حفظ کند، با ارسال پیام قدردانی به هیلاری کلینتون، با توهمی غیرقابل تصور، خروج مجاهدین از فهرست را شروع “تغییر در موازنه قدرت” خواند!، که البته امروز با گذر از 7 سال خونین و سیاه برای مجاهدین می توان این موازنه قدرت را به صورت معکوس مشاهده نمود.

اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجوی

در میان این بازی های تبلیغی، گفتگوهای طنزآلودی هم یافت می شود که هرچند برای تلطیف فضا مناسب است اما در بطن آن باید عمق فریبکاری مریم رجوی را مشاهده نمود. در سلسله میزگردهایی که این روزها مجاهدین در حال برگزاری آن هستند، حضور افرادی چون بهزاد صفاری و فرید ماهوتچی (از بخش روابط) و علی صفوی (از ستاد سیاسی) برجسته تر است. فرید و بهزاد سناریوی فعالیت مجاهدین در داخل عراق را به نمایش می گذارند و علی صفوی از بازی های سیاسی مجاهدین در آمریکا سخن می گوید. اما همگی در یک زمینه نقش مشترک بازی می کنند و آن برجسته کردن نام مریم رجوی در مبحث خروج مجاهدین از لیست تروریستی، و خروج آنان از عراق است. فرید ماهوتچی مدعی می شود که “جانفشانی مریم رجوی” عامل اصلی خروج مجاهدین از لیست تروریستی بوده است!. در عین حال، وی به صراحت از نمایش هایی سخن می گوید که در اشرف برای فریب نیروهای آمریکایی بکار می بردند. البته ماهوتچی مطلقاً راجع به سوء استفاده ابزاری از دخترهای مجاهد در پذیرایی از سربازان آمریکایی چیزی نمی گوید و با سفسطه از این مسئله رد می شود و می گوید که ما آمریکایی ها را به “مسجد و موزه شهدای مجاهد” می بردیم و آنها از دیدن این مکان ها بسیار تحت تأثیر قرار می گرفتند و می گفتند ما شما را نمی شناختیم و متعجب هستیم که چرا شما را در لیست تروریستی گذاشته اند در حالی که شما آزادیخواه هستید!. (اشاره به موزه شهدا و مسجد، در حالی صورت می گیرد که آمریکایی ها شاید فقط یکبار جهت نمایش به آن محل برده شده باشند. اساساً مسجد اشرف مدتی پس از سقوط صدام برای فریب عشایر عراقی ساخته شد، اما مکان هایی که مدام برای سربازان آمریکایی در نظر گرفته می شد، پارک اشرف و محل اسکان دختران مجاهد بود که در همه حالت، دخترهای مجاهد به دستور رجوی نقش ساقی و میهماندار درجه داران آمریکایی را بازی می کردند تا آنان را جذب کنند. اما فرید به عمد و برای حفظ مسائل عرفی و سیاسی به آن اشاره نمی کند).

اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجویدرخواست مضحک برگرداندن ده در صد سلاح زمینه سازی برای کشتار ساکنان لیبرتی

ماهوتچی همچنین از سرهنگ جنایتکار “وسلی مارتین – فرمانده حفاظت اشرف” یاد کرد که در دوران حضور مأموریتش، تحت تأثیر قرار گرفته و با خواندن گزارش دیدبان حقوق بشر از اشرف، بشدت عصبانی شده و علیه آن نامه نگاری نموده است!. ماهوتچی بدون اشاره به رشوه ها و هدایای بیشماری که طی همان مدت به سرهنگ مارتین تقدیم می کردند، ادعا نمود که وی شخصاً به نفع مجاهدین وارد عمل شد و با اینکه یک نظامی نمی تواند به وزارت خارجه آمریکا گزارش بدهد، اینکار را برای مجاهدین انجام داد و پس از بازگشت به ما گفت که وزارت خارجه آمریکا بهتر از من می داند که شما تروریست نیستید!!!.

(سرهنگ “وسلی مارتین” که در دوران مأموریتش، بیشترین فشارهای جسمی و روحی را به جداشدگان وارد می کرد تا آنان را دوباره به داخل مناسبات مجاهدین هل دهد، پس از پایان مأموریت در عراق، به استخدام مجاهدین درآمد و یکی از لابی های مریم رجوی در آمریکا شد و طی سالهای گذشته نیز با معدوم “جان مک کین” رابطه نزدیک برقرار کرده بود و به نفع مجاهدین مشاوره می داد. همانطور که اشاره کردم، مجاهدین خلق برای فریب دادن نیروهای آمریکایی و جذب آنان، ضمن فروش اطلاعات نظامی ایران و عراق به ارتش آمریکا، به طور مستمر میهمانی های مختلف ترتیب می دادند که در آن از دختران کم سن و سال مجاهد بیشترین سوء استفاده به عمل می آمد. این دختران موظف بودند همانند میهماندار از سربازان پذیرایی کنند و برایشان مجالس رقص و آواز برگزار کنند. همین دختران طی 10 سال مطلقاً مجاز نبودند با مردان مجاهد کوچکترین رابطه خواهری و یا حتی تشکیلاتی برقرار کنند. برای اولین بار من و بسیاری دیگر شاهد بودیم که این دختران با دستور بالا، سربازان آمریکایی را سوار نفربر زرهی می کردند تا با آنها به صورت تفننی تردد کنند، به نحوی که بسیاری از مردان دچار تناقض شده بودند که چرا سرباز “انقلاب نکرده” آمریکایی می تواند کنار “خواهران” بنشیند ولی مردانی که اینهمه بخاطر ورود به “انقلاب ایدئولوژیک مریم” مورد تمجید قرار می گرفتند، اجازه ندارند کنار خواهران خود کار کنند؟.)

ماهوتچی اشاره دیگری داشت به نامه یک سرباز آمریکایی که گفته بود می خواهم آنرا برای نماینده کنگره خودمان بفرستم و بگویم که شما چقدر انسان های خوبی هستید و شما تروریست نیستید!!!. بی تردید همه این نمایش ها مصرف تبلیغی دارد و برای من و بسیاری دیگر که در آن دوران در کمپ “تیف” و یا مقر “فاب” کنار سربازان آمریکایی حضور داشتیم، کاملاً واضح بود که آمریکایی ها با وجود این تبلیغات ساختگی، از سران مجاهدین به عنوان دروغگو یاد می کردند (و جز چند نفر که بخوبی “تطمیع” و توسط “فهیمه اروانی و مژگان پارسایی” مورد لطف قرار می گرفتند و برایشان گردنبند طلا و لوازم قیمتی هدیه برده می شد)، مابقی از مجاهدین بدگویی می کردند و آنها را بشدت فریبکار می نامیدند. البته اذعان به دروغگویی سران مجاهدین از طرف آمریکایی ها که خود سمبل دروغ بودند بسیار قابل توجه بود. با اینحال سرهنگ فیلیپس و وسلی مارتین دو تن از کسانی بودند که بیشترین خدمت را برای مجاهدین در ازای دریافت دستمزدهای نجومی به انجام رسانیدند (فاب = محل استقرار سربازان آمریکایی در اشرف، تیف = کمپ محل استقرار جداشدگان).

خروج از عراق، تن دادن به اجبار یا خواسته قلبی مریم؟

پس از حدود 13 سال پافشاری خونین برای ماندن در عراق که طی آن صدها عضو مجاهدین بخاطر تصمیمات نابخردانه مسعود و مریم رجوی کشته شدند، بالاخره تحت فشار سنگین سازمان ملل، خانواده های مجاهدین، دولت عراق و وزارت خارجه آمریکا، مریم رجوی تن به خروج از عراق داد و مجاهدین طی چندین ماه از کمپ لیبرتی به تیرانا-آلبانی منتقل شدند. در این مدت طولانی، مجاهدین هر روز شاهد ترفندهایی بودند که توسط رهبری مجاهدین برنامه ریزی می شد تا آنان را در خاک عراق تثبیت کنند. اقداماتی بسیار متنوع و شگفت انگیز که البته تا حضور کامل آمریکایی ها در عراق جواب می داد اما با خروج آنان دیگر اثربخش نبود و مسعود رجوی برای حفظ جان خود، آنرا با خونین کردن زمین های قرارگاه اشرف به ثمر می رساند. مهمترین علت پافشاری مریم رجوی برای نگه داشتن نیروها در عراق چیزی جز حفظ جان مسعود رجوی (تا رضایت آمریکا و دولت عراق برای خروج امن او از عراق) نبود. این موضوع را همان زمان در مقاله ای تحت عنوان “گذری بر نه سال پایفشاری مریم عضدانلو بر ماندگاری اشرف” مورد بررسی قرار دادم و افشا نمودم و در اینجا وارد آن نمی شوم.

مریم برای بیرون کشانیدن مسعود رجوی از عراق دست به هر ترفندی می زد و هرکسی را که می توانست فدای او می کرد و با ریختن خون صدها عضو مجاهدین، هیاهوی وسیع تبلیغاتی براه می انداخت تا نگاه های حقوق بشری را به سمت اشرف بچرخاند و نگذارد دولت عراق براحتی بر اشرف مسلط شود و زمینه را برای دستگیری مسعود رجوی فراهم کند. در عین حال، وی بشدت معتقد بود که خروج نیروها از خاک عراق، یک فاجعه بزرگ برای تشکیلات مافیایی مجاهدین خواهد بود چرا که پس از ربع قرن، جهان خواهد دانست که در قرارگاه های مجاهدین در این سالیان چه گذشت و چه کسانی زندانی و شکنجه شدند و چه تعداد مخفیانه به قتل رسیدند و چه اجباراتی در این سالیان بر همه مجاهدین تحمیل شد تا قادر به جدایی از این تشکل خطرناک نباشند. این مسئله حقیقتاً برای زوج رجوی یک فاجعه بود و تبعات سنگینی برای رهبری مجاهدین داشت که می توانست تا دستگیری و محاکمه هم ادامه داشته باشد، بخصوص که مریم دارای پرونده سنگین در دادگاه فرانسه هم بود.

 اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجوینگاهی به وصیت نامه بلاهت بار وزبونانه و تهدید های توخالی سرجوخه پیر وفراری مسعود رجوی ( بخش نخست )

در مصاحبه های اخیر “ماهوتچی و صفوی” پشت پرده های دیگری از تبانی “جان مک کین” و مجاهدین در زمینه نحوه خروج آنان از عراق افشا می شد. مریم رجوی برای باقی ماندن مجاهدین در عراق، دست به دامان صدها وکیل و شخصیت مختلف اروپایی، آمریکایی و عربی شده بود که حتماً در همان سالیان بسیاری از هموطنان شاهد بودند. مسئله به حدی حاد شده بود که مقامات مختلف آمریکایی و سازمان ملل پشت سرهم به میدان می آمدند و البته دولت و مردم عراق نیز از آن کوتاه نمی آمدند و خواهان اخراج مجاهدین بودند. از مهمترین مهره های آمریکایی که طی همان سالیان قبله گاه مریم رجوی شده بودند، می توان به “جان بولتون، جان مک کین، نیوت گینگریج، پاتریک کندی، جولیانی، وسلی مارتین” اشاره داشت که مریم پی در پی با آنان در تماس بود. در این میان هیلاری کلینتون نیز بشدت درگیر قضایا شده بود. اما مسئله فراتر از خواسته مریم رجوی و حتی مقامات آمریکایی بود و حتی جان بولتون نیز صراحتاً گفت که مجاهدین دیگر باید عراق را ترک کنند.

پیش از انتقال مجاهدین، آمریکایی ها می بایستی به اطمینان خاطر می رسیدند که رهبری مجاهدین پس از خروج امن از عراق، همسو با سیاست های آمریکا قرار خواهد گرفت و رابطه آنها با اسرائیل خصمانه نخواهد بود. به همین منظور ملاقات های محرمانه متعددی در حال انجام بود که بدنه مجاهدین از آن مطلع نبودند (ناگفته نماند که این روابط محرمانه از سال 1381 و قبل از حمله آمریکا به عراق آغاز شده بود که مسعود رجوی در آخرین نشست عمومی -زمستان 1381- به آن اشاره کرد و گفت که ما نقشه کامل محل استقرار خود را به ارتش ایالات متحده داده ایم و به آنان گفته ایم که با شما جنگ نداریم، تا ما را به هیچ بهانه ای هدف قرار ندهند… پس از سقوط صدام نیز این رابطه با پنتاگون برقرار ماند و کاملاً نزدیکتر شد). فرید ماهوتچی اعتراف کرد که پیش از خروج مجاهدین از عراق، جان مک کین طی سفر به عراق در صدد بود تا با مجاهدین دیدار داشته باشد، اما دولت عراق این اجازه را نمی داد و بالاخره تحت فشارهای زیادی که مجاهدین و آمریکایی ها وارد آورده بودند، رضایت دادند که یک هیئت از مجاهدین در سفارت آمریکا با مک کین ملاقات کند. دولت عراق می پذیرد که فقط دو تن از مجاهدین به سفارت بروند که “مهدی براعی و فرید ماهوتچی” عازم محل می شوند. عراقی ها به دلایل امنیتی زمان انتقال آنان را کش می دهند به حدی که ملاقات می سوزد و انجام نمی شود (مجاهدین مدعی شدند که دولت عراق عمداً وقت کشی کرده که دیدار انجام نشود). به هرصورت، به خواست “مک کین” ملاقات روز بعد در محل پایگاه هوایی آمریکا در فرودگاه بغداد به انجام می رسد و هیئت مجاهدین ملاقات محرمانه خود با “جان مک کین” را به انجام می رسانند که طبعاً برنامه ریزی برای آینده ایران و تعهد برای خدمت به “سیا” و پیشبرد خط سیاسی آمریکا علیه ایران بخشی از برنامه این دیدار بوده است. اما آنچه مجاهدین به آن می پردازند، صرفاً گفتگو پیرامون خروج از عراق می باشد، چیزی که البته تا این حد واقعیت دارد که بدانیم آنها در این دیدار هم تلاش داشته اند جان مک کین را قانع کنند که به دولت عراق فشار بیاورد تا یک قرارگاه در عراق به مجاهدین اختصاص یابد، امری که دیگر از عهده آمریکا و شخص مک کین خارج بود.

اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجوی

نتیجه این ملاقات برای مجاهدین، خروج امن 200 تن از سران اصلی فرقه مجاهدین بود که مورد تعقیب دادگاه های عراق قرار داشتند. آمریکایی ها تضمین کردند که اجازه محاکمه آنان را به دولت عراق ندهند و به این ترتیب بود که مریم رجوی به خروج نهایی مجاهدین از عراق رضایت داد و بیش از این نتوانست در برابر فشارهای بین المللی مقاومت نماید. از آن پس خروج آرام مجاهدین از عراق به سمت آلبانی آغاز شد و تا 19 شهریور 1395 به طول انجامید و آخرین گروه از مجاهدین در همین روز با هواپیما به محل جدید منتقل شدند. دولت آمریکا نقش کلیدی در این انتقال ایفا کرد چون راضی کردن دولت فقیر آلبانی به پذیرش این گروه تروریستی کار مشکلی بود و حل مسائل سیاسی-حقوقی آن، ورود آمریکا به صحنه را ضروری می کرد که در نهایت با یک کمک مالی قابل توجه به دولت مربوطه به سرانجام رسید. مجاهدین برای پررنگ کردن موضوع مدعی شدند که چند موشک انداز عراقی در آخرین شب پرواز مجاهدین به آلبانی، کمپ لیبرتی را نشانه گرفته بودند که به آن شلیک کنند.!

خروج مجاهدین از عراق، یک دستاورد مهم برای خانواده ی اسیران در اشرف بود که مطمئن شوند عزیزانشان دیگر در خطر قتل عام برای حفظ جان مسعود و مریم رجوی قرار ندارند و حداقل از محیط ناامن عراق خارج شده اند. به همان اندازه که خروج مجاهدین از این کشور برای حفظ جان آنها با اهمیت و شادی آور بود، برای مریم رجوی که بارها آنرا فاجعه خوانده بود، سخت و ملال آور بود چرا که بخوبی حس می کرد دوران جدیدی آغاز شده که راه را برای افشای هرچه بیشتر مناسبات مافیایی آنان هموار خواهد کرد و از آن پس قادر نیست کسی را با زنجیر و زندان و شکنجه تهدید کند. با اینحال ناچار بود از آن به عنوان “هجرت بزرگ” یاد کند تا با مقایسه آن با هجرت پیامبر از مکه به مدینه، به این رخداد بعد ایدئولوژیک بدهد! و موضوع “اگر کوهها بجنبند اشرف نخواهد جنبید” را ماستمالی کند!

اخراج مجاهدین از عراق و سفسطه مریم رجوی

با توجه به آنچه در روزهای اخیر از رسانه های مجاهدین می بینیم و می شنویم که مریم رجوی را عامل اصلی خروج مجاهدین از عراق معرفی می کنند، باید به سه مرحله (دوران) کلی و اصلی حضور مجاهدین در عراق (پس از صدام) اشاره ای مختصر کرد تا علل کشتار مجاهدین طی این 13 سال بهتر آشکار شود و راه برای عوامفریبی سران سازمان بسته شود:

الف) مرحله نخست، از سقوط صدام تا تشکیل اولین دولت در عراق:

در این مرحله رهبری مجاهدین در یک سردرگمی آشکار قرار دارد، مریم قجرعضدانلو بازداشت و بعد با وثیقه آزاد شده و مسعود رجوی تحت محاصره نیروهای آمریکایی است و هرلحظه امکان دستگیری وی وجود دارد، بدنه مجاهدین همگی دچار یأس و ناامیدی گشته اند و از فردای خود خبری ندارند. جنگ افزارهای آنان ضبط شده و حتی برای دفاع از خود نیازمند نیروی خارجی هستند. هر روز وعده های جدیدی به آنها می رسد و مدام ترفندهای جدیدی برنامه ریزی می شود تا آنان را به ماندن تشویق کنند. انواع دروغ ها علنی می شود و بیگاری رنگ دیگری به خود می گیرد.

در این شرایط بشدت نامتعین که بحث در مورد آن بسیار است، سران مجاهدین امیدی به ماندن در اشرف و حتی در عراق ندارند و با احتمال جابجایی، مستمر به نیروهای خود آماده باش می دهند. یکروز سخن از ملحق شدن به یک عشیره و قبیله عراقی است، و یکروز صحبت از رفتن به کشورهای سه گانه در ناکجا آباد!. برای هر حالتی برنامه ریزی دارند و در نشست های مختلف نفرات را حول آن توجیه می کنند. مسئله تا این حد پیش می رود که به افراد می گویند به آمریکایی ها بگویید ما خواهان ماندن در عراق هستیم اما اگر اجازه نمی دهید ما را به آمریکا ببرید!!!. به همگان گفته شده که برایتان وکیل گرفته ایم و هیچ حرفی به آمریکایی ها در مصاحبه نزنید و بگویید از وکیل تان بپرسند!!!. اما به مرور، شعار “اشرف حفظ شرف” جای خود را به این سناریوی اولیه می دهد. گویا سردرگمی مجاهدین پس از یکسال از سقوط صدام کمتر شده و متوجه شده اند که خروج از عراق چندان هم دلچسب نخواهد بود. این قضیه از زمانی بهتر آشکار شد که طی همان مدت کوتاه، دهها تن از اعضای مجاهدین درخواست جدایی داده بودند که بخشی از آنها کادرهای قدیمی بودند. این رخداد، رهبری مجاهدین را هوشیار کرد که خروج از عراق بهای سنگینی برای تشکیلات خواهد داشت. 15 ماه پس از سقوط صدام که بناگاه صدها تن درخواست جدایی دادند و یا از اشرف فراری شدند، که این رخداد هم هوشیاری رجوی را چندین برابر کرد.

ب) مرحله دوم از تشکیل دولت ایاد علاوی و ابراهیم جعفری تا نوری مالکی:

صدارت ایاد علاوی برای مجاهدین دوران دلگرم کننده ای بود و مجاهدین با وی رابطه ای دوستانه برقرار کرده بودند. البته در این زمان علاوی هیچ قدرت قابل توجهی نداشت چرا که همچنان ایالات متحده با فرماندهی “پل برمر” سیاست های عراق را به پیش می برد و علاوی که گرایش زیادی به بازماندگان حزب بعث عراق داشت، صرفاً مهره ای در دست نیروهای آمریکایی به حساب می آمد. بعدها نیز علاوی به جرم شرکت در اقدامات تروریستی مورد تعقیب قرار گرفت و از عراق فرار کرد اما رابطه دوستانه او با مریم رجوی تا این اواخر برقرار بود. صدارت ابراهیم جعفری نیز چندان تضادی برای مجاهدین ایجاد نمی کرد هرچند که مجاهدین با وی اختلاف جدی داشتند ولی حضور آمریکایی ها در اشرف و عراق این تضاد را حاد نمی کرد. اما با روی کار آمدن نوری مالکی و تلاش وی برای مستقل شدن از سیاست هایی که آمریکایی ها به دولت عراق تحمیل می کردند، و بخصوص از زمانی که حفاظت قرارگاه اشرف از سوی آمریکایی ها به دولت عراق منتقل گردید و مالکی تلاش نمود کنترل اشرف را به دست بگیرد و شخصاً به عنوان دولت قانونی کشور، با تک تک مجاهدین مصاحبه کند و آنان را نه به صورت گروهی که به صورت فردی به رسمیت بشناسد، تضادهای آشتی ناپذیر مریم رجوی و سنگ اندازی در مسائل حقوقی و سیاسی عراق آغاز شد و نوری مالکی که تا آن زمان از سوی مجاهدین به عنوان “برادر” مورد خطاب قرار می گرفت، شیطان سازی شد و “جنایتکار” لقب گرفت و در نهایت زمینه ساز رخدادهای خونینی گردید که مسعود رجوی در پس آن قرار داشت.
در این مرحله شاهد بیشترین تلاش های مجاهدین برای باقی ماندن در اشرف بودیم و شعارهای “اشرف شهر شرف – چو اشرف نباشد تن من مباد – اگر اشرف بایستد جهان خواهد ایستاد” و نمونه های مشابه، تبدیل به خط کار شد. مریم و مسعود رجوی در این ایام بزرگترین جنگ و حمام خون با پلیس عراق را (به شیوه قرون وسطایی) اجرائی کردند تا قرارگاه اشرف به کنترل دولت قانونی عراق درنیاید و به نام مجاهدین خلق “ثبت” شود. اگرچه برای این خواسته غیرقانونی و شگفت انگیز دهها استدلال آورده می شد، اما واقعیت نه مسئله “اشرف” که شخص “مسعود رجوی” بود. همه این خونریزی ها انجام می شد تا مسعود بتواند قراردادی برای خروج امن خود از عراق پیدا کند. برای زوج رجوی بسیار مهم بود که تا قبل از خروج از اشرف، مسئله جان مسعود حل و فصل شود و در این میان البته کشته شدن بخش مهمی از نیروها نیز چندان اهمیت اخلاقی نداشت اما دستاورد زیادی برای رهبری مجاهدین داشت که از یکسو خوراک تبلیغی و حقوق بشری را برایشان فراهم می کرد که خود اثر زیادی برای خروج امن مسعود از عراق داشت و از آنسو بخش زیادی از نیروهای مسئله دار نیز کشته می شدند و بار سنگینی از دوش تشکیلات برداشته می شد تا در آینده تهدیدی برای رجوی نباشند و مبدل به یک قطب و یک مدعی در برابر سازمان نشوند.

ج) مرحله پایانی، از ورود به لیبرتی تا خروج از عراق:

خروج مجاهدین از اشرف به سمت لیبرتی زمانی انجام گرفت که مسعود رجوی با هماهنگی نیروهای آمریکایی به محل امن در اردن و آنگاه به اروپا منتقل شده بود و از این مرحله تلاش های مریم برای به رسمیت شمردن لیبرتی به عنوان کمپ پناهندگی مجاهدین و یا “اشرف 2” شدت زیادی گرفت و مسئله قرارگاه اشرف در اولویت بعدی بود اما به عنوان سکویی برای ارتباط با گروه های تروریستی داخل خاک عراق و ایجاد آشوب علیه دولت نوری مالکی مورد استفاده مجاهدین قرار داشت (یادآوری می کنم که دوسال پس از سقوط صدام، مجاهدین به آموزش 300 تن از جوانان عراقی روی آوردند که تحت استخدام خود گرفته بودند. این افراد همزمان با آموزش های سیاسی و عقیدتی، تمرینات مختلف نظامی نیز داشتند و از هر لحاظ آماده می شدند تا در درون جامعه به حرکت های از قبل تعیین شده دست بزنند که بعدها در آشوب هایی که منجر به حمله داعش شد نیز نقش داشتند).

مریم رجوی در این مرحله بودجه های نجومی جهت ترغیب سازمان ملل و شخصیت های غربی و عربی صرف می کرد تا هرطور شده “لیبرتی” را به عنوان کمپ پناهندگی برای حضور دائمی مجاهدین در عراق بپذیرند. اما موفق نشدند و در نهایت نیز با سفر جان مک کین به پایان خود رسید. اما در این مرحله نیز مجاهدین دورانی خونین و سخت را طی کردند و دهها تن در کمپ جدید کشته و مجروح شدند. طولانی کردن حضور مجاهدین در لیبرتی که عامل اصلی آن مریم رجوی بود (و مدام با کمک لابی ها و وکلایش در مسیر خروج سنگ اندازی و قانون شکنی می کرد)، تنها یک هدف اصلی داشت و آن گرفتن تضمین از سازمان ملل و آمریکا برای حفظ جان 200 تن از مسئولین سازمان بود که در لیست سیاه دولت عراق در همکاری با صدام حسین و کشتار نیروهای معارض قرار داشتند. مریم علیرغم اینکه می خواست دولت عراق و آمریکا را مقصر جلوه دهد، اما در اصل وقت کشی می کرد تا این ضمانت را بدست آورد و بلافاصله پس از ملاقات با شخصیت های آمریکایی و گرفتن تضمین لازم، به خروج کامل از عراق تن داد. البته کشته شدن 53 تن از مهمترین کادرها و فرماندهان مجاهدین در قرارگاه اشرف (10 شهریور 1392) این روند را تسریع کرده بود و فشارهای سیاسی و حقوقی بر مریم روز به روز بیشتر می شد تا به خروج از عراق تن دهد.

نگاهی به آنچه طی سه مرحله گذشت، آشکار می کند که آنچه مریم رجوی برای اثبات آن تلاش می کند، جز نیرنگی رسوا نیست و او دیگر هیچگاه نمی تواند مدعی شود که برای نجات مجاهدین از عراق کمترین اقدامی انجام داده است و بعکس، تا توانست در مسیر خروج بدنه سازمان از عراق سنگ اندازی نمود و مسبب اصلی تمامی قتل عام های اشرف و لیبرتی است. نمایش های شکست خورده تلویزیون و سایتهای مجاهدین برای واژگون جلوه دادن این واقعیت تلخ، آشکار می کند که اعضای مجاهدین در تیرانا همچنان متناقض هستند که اگر قرار بود اشرف و عراق از مجاهدین تخلیه شود، چرا اینکار زمانی که هنوز کسی کشته نشده بود انجام نگرفت و چرا مسعود و مریم رجوی مدام بر شعار نابخردانه “اشرف حفظ شرف” تأکید داشتند و صدها تن از مجاهدین را بخاطر آن به قتلگاه فرستادند؟

حامد صرافپور

اخراج مجاهدین خلق از عراق و سفسطه مریم رجوی

لینک به منبع

***

علی صفوی ، تروریستی که شعار ضد تروریستی سرمیدهدعلی صفوی ، تروریستی که شعار ضد تروریستی سرمیدهد (رجوی روی دیگر سکه داعش)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مسعود-دلیلی-رویا-دَرّودی-و-روزهای-خونی/

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریورحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، سی و یکم اوت 2020:… مسعود دلیلی نیز همچون صدها تن دیگر از مجاهدین، دوران جدید بعد از سقوط صدام را می دید و از اینکه مسعود رجوی نقاب از چهره برداشته و به هر جنایتی دست می زند دچار تناقض شده بود. تا روزی که بالاخره طاقت نیاورد و از قرارگاه اشرف گریخت و ضمن معرفی خود به نیروهای عراقی، در یک هتل در بغداد منتظر تعیین تکلیف بود. اما روزگار برای او سرنوشت دیگری رقم زده بود. نمی دانم در آنجا به چه چیزی می اندیشید، به یکی مثل رویا و یا به دنیای خونینی که مسعود رجوی برای یاران سابق او شکل داده بود و هر روز گروهی را به کشتن می داد!؟ مسعود دلیلی اطلاعات زیادی از مسعود و مریم رجوی داشت چون سالیان طولانی در خانه وی نقش حفاظت نزدیک داشت. مسعود رجوی نمی توانست براحتی از او بگذرد. از نظر رهبری مجاهدین او مرتکب بزرگترین خیانت شده بود و حکم او لاجرم مرگ بود.  مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور 

مسعود دلیلی بدست مجاهدین خلق رجوی در اشرف عراق کشته شدسازمان ملل در مورد نقش رجوی در کشتار ۵۳ تن از قربانیان مجاهدین خلق در کمپ اشرف تحقیق کند

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

اخراج مجاهدین خلق از عراق.

انجمن نجات مرکز فارس10 شهریور 1399

مقدمه

چندی از سقوط صدام توسط ارتش آمریکا نگذشته بود که مسعود رجوی برنامه های مختلفی برای خروج از قرارگاه اشرف مهیا ساخت. در ابتدا گفت: «ما هیچگاه در بند عراق نبوده ایم که امروز بخواهیم در بند آن باشیم»، اما چند ماه بعد شعار «اشرف حفظ شرف» سر داد و پس از او نیز مریم قجرعضدانلو در پاریس گفت: «خروج مجاهدین از عراق یک فاجعه است».
اینکه چرا زوج رجوی از مرحله آمادگی برای تخلیه از قرارگاه اشرف به مرحله «چو اشرف نباشد تن من مباد» رسیدند، بحث دیگری است که پرداختن به آن در اینجا ضروری نیست، اما همین شعار بظاهر کودکانه، نشان می داد که خروج مجاهدین از عراق تا چه حد برای رجوی خطرناک و رسواکننده است. وی بخوبی می دانست در طی 2 دهه چه جنایت هایی در عراق علیه نیروهای خودش مرتکب شده و می دانست که آن «رازهای مگو» برای همیشه مخفی نخواهند ماند و با خروج مجاهدین از عراق، شیرازه تشکل مافیایی او از هم خواهد گسست. روشنگری و افشاگری های پی در پی جداشدگان از آنچه در مناسبات مجاهدین گذشته بود، تمامی مردم ایران را (که بخاطر همکاری با صدام از رجوی نفرت داشتند) در ابعاد دیگری دچار انزجار مضاعف نمود.

راهبرد ویرانگر رجوی برای «حضور در اشرف به هر قیمت» اگر چه خون های زیادی را بر زمین ریخت، اما برای حفظ زندگی اش ضروری و حیاتی بود. مسعود می دانست که خروج مرحله به مرحله آنان (بجز احتمال ریزش گسترده آنان در مواجهه با فضای آزاد که رسوایی بزرگی بود) تهدید بزرگتری برایش به همراه خواهد آورد و آن، دستگیری و محاکمه وی در نبود نیروهایی است که سپر گوشتی او شده بودند و از وی حفاظت می کردند. به همین دلیل به خروج آرام نیروها از عراق رضایت نداد و با به کشتن دادن آنان، راه را برای نمایش های حقوق بشری و زد و بند سیاسی برای خروج امن خودش از عراق هموار ساخت.

مسعود با اجرای چندین نمایش، صدها تن از نیروهای خود را با پلیس عراق درگیر کرد و به مسلخ فرستاد تا با ریخته شدن خونشان، مذاکره برای امنیت خود و سران اصلی مجاهدین را کلید بزند. آنچه در نوشته های پایین ذکر می شود، بخش دیگری از دروغ های مریم رجوی برای ادعاهای «حقوق بشری»اش را به نمایش می گذارد. زندان ها و شکنجه گاه های مسعود رجوی در اشرف، تنها یک زاویه از سرکوبگری های این زوج مافیایی بود، اما کشتارهای گروهی و به مسلخ فرستادن نیروها نیز بخش دیگری از گستره سرکوب ها در سازمان مجاهدین خلق است.

روز خونین 10 شهریور 1392

مسعود رجوی هنگامی که یقین پیدا کرد باید اشرف را برای همیشه تخلیه کند، دست به ترفند جدیدی زد و با گرفتن چند دوجین وکیل اروپایی، نمایش جدید حفاظت از «اموال منقول و غیرمنقول» مجاهدین را به مبلغ حداقل 500 میلیون دلار مطرح کرد تا با این ترفند، بخش مهمی از نیروهای امنیتی اش را در این قرارگاه مستقر کند و از آنجا شبکه های تروریستی و آشوبگر عراق را فرماندهی و کنترل نماید (متذکر می شوم که مجاهدین در دهه 80 تعداد 300 جوان عراقی را در قرارگاه اشرف آموزش سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی داده بودند تا از آنان در استان های دیاله و بغداد در راستای سازماندهی تظاهرات مسلحانه و آشوب استفاده کنند. این نیروها که چندسال تحت آموزش قرار داشتند و از مجاهدین حقوق دریافت می کردند، نقش کلیدی در جنگ های داخلی عراق ایفا کردند و زمینه ساز حمله داعش به عراق بودند. و به همین دلیل هم مریم رجوی از داعش تحت عنوان «عشایر غیور عراقی» یاد کرد. به تصور من، آنچه بعدها در سوریه و لبنان و حتی ایران، ونزوئلا و اوکراین گذشت و می گذرد، برگرفته از همان تجاربی است که مجاهدین در عراق داشتند و به آمریکایی ها مشاوره دادند تا با کمک گرفتن از گروه های مزدور، شهرها را دچار آشوب کنند. حداقل تجربه عراق نشان داد که مجاهدین بنیانگذار این روش بوده اند چون در دهه 60 نیز تجارب ذیقیمتی در آشوب های شهری داشتند). به این ترتیب، 100 تن از اعضای مجاهدین که بخشی از آنان را افسران بلند پایه اطلاعاتی/امنیتی تشکیل می دادند در قرارگاه اشرف مستقر شدند تا به ظاهر به امور اموال بازمانده مجاهدین در آنجا رسیدگی کنند اما در اصل، رابط بین رجوی و گروه های تروریستی باشند و به سازماندهی و طراحی آشوب ها در عراق علیه دولت قانونی نوری مالکی دست بزنند.

مردم عراق و نیروهای مردمی این کشور بارها هشدار داده بودند که مجاهدین به دلیل همکاری با صدام نمی توانند در عراق باقی بمانند و باید هرچه زودتر به کشور ثالث بروند اما رجوی کماکان حاضر به از دست دادن پادگان اشرف نبود. در سال 1390 دولت مالکی رسماً تذکر داد که زمین های کشاورزی واقع در اشرف باید به صاحبان آنان در روستاها عودت داده شود ولی رجوی نمی پذیرفت (باید دانست که قرارگاه اشرف، هنگامی که در سال 1365 به مجاهدین تحویل داده شد، محوطه ای به طول تقریبی 7 در 2 کیلومتر بود اما در سال 1366 بخش زیادی از زمین های کشاورزی اهالی محل توسط صدام حسین اشغال و به مسعود رجوی اهدا شد که مساحت این قرارگاه را به حدود 7 در 7 کیلومتر رسانید. بعد از دو دهه مردم عراق خواهان بازپسگیری زمین های خود شده بودند).

اوضاع عراق روز به روز بخاطر دخالت های بیگانه و بازماندگان صدام که در همکاری تنگاتنگ با مجاهدین قرار داشتند، بدتر می شد. در این میان مجاهدین هم در قرارگاه اشرف مشغول برنامه ریزی های گسترده برای اغتشاش بودند تا بتوانند هرچند سال که شده، خروج خود از عراق را به تعویق اندازند، آنها خواهان بازگشت مهره سوخته ای به نام «ایاد علاوی» به قدرت بودند تا مثل گذشته با وی به تفاهم برسند. اگرچه ایاد علاوی به دلیل شرکت در عملیات تروریستی تحت تعقیب بود اما رابطه وی با مجاهدین بسیار نزدیک و صمیمانه بود و پس از فرار از عراق نیز همچنان با مریم رجوی رابطه دوستانه برقرار می کرد. این دخالت ها بالاخره منجر به حمله گسترده نیروهای مردمی عراق به قرارگاه اشرف گردید که نتیجه آن کشته شدن تأسفبار دهها تن از مجاهدین بود. در این میان نه تنها طراحان عملیات های اغتشاشی و تروریستی، بلکه بسیاری از اعضای ساده مجاهدین نیز قربانی استراتژی ویرانگر مسعود رجوی برای ماندن در اشرف شدند. در این حمله 52 تن کشته و 7 نفر نیز مفقود شدند.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

مجاهدین از همان ابتدا روی این آمار تأکید داشتند، اما روز بعد جسد یک نفر دیگر نیز در قرارگاه اشرف پیدا شد که به طرز شنیعی شکنجه و سوزانیده شده بود. این فرد تنها کسی بود که مجاهدین از وی با نفرت یاد می کردند. این قربانی که بود؟

آتشی در خانه!

تابستان 1369 که مأموریت یافتم به قرارگاه بدیع زادگان (مقر اصلی مسعود رجوی) بروم و نهایتاً در بخش حفاظت این مقر سازماندهی شدم، برای اولین بار جوانی را دیدم که به دلیل آشنایی به فنون رزمی، مسئولیت تمرینات ورزشی کادرهای حفاظت را برعهده داشت. وی «مسعود دلیلی»، دارای شخصیتی جدی اما در عین حال ساده و مهربان بود. پیش از آن او را دورادور می شناختم چون در نشست های عمومی، بعنوان کادر حفاظت نزدیک مسعود رجوی در برابر سن و یا پیرامون آن در محل بازرسی مستقر می شد. وی از زمره کسانی بود که در سال 1367 ازدواج کرد (عمده کادرهای حفاظت برای اینکه ذهنشان مشغول مسائل عاطفی و جنسی نباشد در همان سال اگر مجرد بودند مزدوج شدند، اما خیلی زود در جریان طلاق های اجباری «انقلاب ایدئولوژیک مریم» یکی یکی طلاق گرفتند و از سال 1370 دیگر هیچکدام از آنان متأهل نبودند و همسران جوان خود را طلاق دادند تا به اصطلاح به مسعود رجوی پیوند نزدیکتر داشته باشند).

پس از این دوران، دیگر خیلی کم او را می دیدم آنهم زمانی که نشست های مسعود رجوی برگزار می شد. اما تنها خاطره ای که پس از سال ها به یادم مانده، به نشست کوچکی برمی گردد که برای کادرهای مرکزیت در سال 1379 برگزار شده بود. در همان محلی که به آن «سالن ستاد» گفته می شد. اینبار مسعود دلیلی در هیبت یک محافظ به آنجا نیامده بود بلکه یکی از نفراتی بود که می بایست مثل همه کادرهای دیگر در نشست شرکت می کرد. آنتراکت شده بود و توی حیاط کوچک این سالن ایستاده بودم که مسعود را مشاهده کردم، با یک احوالپرسی کوتاه از هم جدا شدیم اما همینطور که توجهم به او بود ناگاه دختر دیگری به چشمم خورد که از سالیان دور می شناختم. دختری که پیش از عملیات «فروغ جاویدان» در مدرسه مجاهدین مشغول به تحصیل بود اما به خاطر آتش جنگی که مسعود رجوی پس از پذیرش «آتش بس» آغاز کرد، وارد بخش نظامی گردید و برای همیشه از تحصیل باز ماند.

این دختر جوان «رویا دَرّودی» نام داشت، دختری پرشور و پر تحرک که همانند هزاران میلیشیای مجاهد که در دهه 60 در گرداب خونین قدرت طلبی مسعود رجوی به قتلگاه فرستاده شدند، او نیز وارد جنگ بی حاصلی گردید که عاقبتی جز شکست نداشت. رویا در عملیات فروغ جاویدان دچار جراحت گردید اما پس از بهبودی به بخش دفتر لشگر 91 منتقل شد. در همان ایام، در کشاکش ازدواج های تشکیلاتی که مسعود و مریم رجوی براه انداخته بودند، او را نیز شوهر دادند ولی دیری نپایید که در بازی «انقلاب ایدئولوژیک» وادار به طلاق گردید. وی در زمستان 1368 (به همراه لایه چهارم) به نشست برده شد تا وارد مباحث طلاق اجباری شود (طلاق ها به ظاهر اختیاری بود، اما به گونه ای زمینه سازی می شد که گریز از آن ممکن نبود). آن زمان من متعجب شده بودم که چرا این دختر جوان «تازه به ارتش وارد شده» را قبل از بسیاری از نیروهای قدیمی به نشست برده اند، اما گویا حساب شده اینکار صورت گرفته بود. رویا، از آن پس در همه آتش هایی که رهبری مجاهدین برمی افروخت، هیزمی برای روشن ماندن چراغ عمر رجوی بود. از جمله در بهار 1390 که مسعود بسیاری از کادرهای معترض را به درگیری با پلیس عراق اعزام کرد تا با خون خود، امنیت او را حین خروج از عراق تضمین کنند! رویا باز هم قربانی این عمل ضدانسانی شده بود.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

اینک، پس از سال ها «رویا دَرّودی و مسعود دلیلی» را روبروی هم در سالن نشست ستاد می دیدم. تا آن زمان نمی دانستم این دو همدیگر را می شناسند. اما شور و اشتیاقی که با دیدن یکدیگر از خود نشان دادند، توجه مرا جلب کرد، هردو با لبخند از یکدیگر احوالپرسی کردند ولی چند ثانیه بیشتر نتوانستند کنار هم باقی بمانند چون در میان جمع قرار داشتند، بناچار در حالی که نگاه شان پر از برق شادی بود از هم دور شدند. واضح بود که تمایلی به جدایی نداشتند اما هرگز نمی توانستند زمان بیشتری با هم باشند چون عملی ممنوعه و خارج از عرف انقلاب مریم بود. رویا از مدتی قبل به بخش حفاظت از مریم منتقل شده بود. اما او نیز در این نشست به عنوان یکی از کادرها در نشست شرکت می کرد و در آنجا نقش حفاظتی نداشت. این آخرین بار بود که آنها را می دیدم تا اینکه دهه 90 با همه فراز و نشیب ها فرارسید و کشتارهای پی در پی، اشرف و لیبرتی را در بر گرفته بود. روزی که قرارگاه اشرف مورد حمله نیروهای مردمی عراق که خواهان اخراج مجاهدین از عراق بودند قرار گرفت و دهها تن از مجاهدین کشته شدند.

شکنجه و قتل مسعود دلیلی!

مسعود دلیلی نیز همچون صدها تن دیگر از مجاهدین، دوران جدید بعد از سقوط صدام را می دید و از اینکه مسعود رجوی نقاب از چهره برداشته و به هر جنایتی دست می زند دچار تناقض شده بود. تا روزی که بالاخره طاقت نیاورد و از قرارگاه اشرف گریخت و ضمن معرفی خود به نیروهای عراقی، در یک هتل در بغداد منتظر تعیین تکلیف بود. اما روزگار برای او سرنوشت دیگری رقم زده بود. نمی دانم در آنجا به چه چیزی می اندیشید، به یکی مثل رویا و یا به دنیای خونینی که مسعود رجوی برای یاران سابق او شکل داده بود و هر روز گروهی را به کشتن می داد!؟ مسعود دلیلی اطلاعات زیادی از مسعود و مریم رجوی داشت چون سالیان طولانی در خانه وی نقش حفاظت نزدیک داشت. مسعود رجوی نمی توانست براحتی از او بگذرد. از نظر رهبری مجاهدین او مرتکب بزرگترین خیانت شده بود و حکم او لاجرم مرگ بود. مسعود دلیلی در تابستان 1392 مفقود شد و کسی نمی دانست وی از هتل به کجا رفته است اما این مسئله چندان به طول نینجامید چون در تاریخ 10 شهریور همین سال، حمله گسترده ای به قرارگاه اشرف صورت گرفت که دهها نفر تلفات داشت. این حادثه دردناک، نام «مسعود دلیلی» را به طرز عجیبی برجسته کرد، چون درست یکروز پس از دادن آمار اولیه، گفته شد که یک نفر دیگر نیز در بین قربانیان است و او کسی جز مسعود دلیلی نبود. اما مسعود دلیلی نه به دست نیروهای عراقی، بلکه قربانی کینه توزی مسعود رجوی شده بود و به فرمان وی به قتل رسید.

بله، خبر بشدت بهت برانگیز و غیرقابل باور در بسیاری از خبرگزاری ها پیچید و آن شکنجه و قتل مسعود دلیلی، به شکل فجیع، در روزی بود که انبوهی از مجاهدین کشته شده بودند. سناریویی پیچیده و عجیب تا همگان او را هم در اعداد کسانی به شمار آورند که نیروهای مسلح در عراق به قتل رسانیده بودند. سازمان مجاهدین پس از انتشار این خبر، بلافاصله دستگاه تبلیغاتی خود را بکار گرفت تا قتل او را به جمهوری اسلامی نسبت دهد. اینکار با نمایش های سخیف و در عین حال خنده دار و غیرحرفه ای همراه بود. مجاهدین در کنار جسد مسعود مقداری اسکناس مچاله شده ایرانی قرار داده بودند تا وی را حقوق بگیر نظام جلوه دهند. این نمایش کودکانه در حالی انجام شد که همگان می دانستند در عراق تنها پول رایج «دلار و دینار» است. حال اینکه چرا مسعود دلیلی (که مثل همه مسئولین و بخصوص کادرهای حفاظت سازمان مقادیری دلار نزد خود داشت) باید در خاک عراق از جمهوری اسلامی «ریال» بگیرد و در جیب بگذارد اما حتی یک دلار در جیب او کشف نشود، از همان مقوله هایی است که فقط می توان از مریم رجوی پرسید.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

از هر عضو جدا شده بپرسید، خواهد گفت که سازمان مجاهدین هیچگاه از مجاهدینی که به دست جمهوری اسلامی کشته شده باشند با چنین واژه های سخیفی یاد نمی کند و در بدترین حالت آنان را فریب خوردگانی می داند که قربانی اشتباه خود شده اند. اما اهانت بیشرمانه به جسد کسی که تمام عمر خود را در سازمان مجاهدین گذراند، نشان می دهد که سران این فرقه مافیایی تا چه حد از جدایی وی در خشم بوده اند که نه تنها او را شکنجه دادند، بلکه صورت او را نیز با اسید سوزانیدند و در نهایت با نمایشی سخیف، او را آماج اهانت های خود قرار دادند و فراموش کردند که وی دهها سال محافظ نزدیک مسعود رجوی، یعنی همان کسی که خود را جانشین خدا و پیامبر در روی کره زمین، و سمبل رحم، شفقت و حقوق بشر می انگاشت، بود. ( اخراج مجاهدین خلق از عراق.) 

با کشته شدن مسعود دلیلی، بسیاری از مسائل شخصی و رسوایی های اخلاقی مسعود رجوی و جنایت هایی که مرتکب شده بود موقتاً در دل خاک مدفون شد. به این ترتیب، زندگی یکی از نزدیکترین محافظان مسعود رجوی به انتها رسید، هرچند که مرگ او نیز رسوایی گسترده برای رجوی داشت و جنایتکار بودن او را در حد اعلا به نمایش گذاشت و نشان داد که او حتی به نزدیک ترین افراد خودش نیز رحم نخواهد کرد و هرگاه منافع شخصی ایجاب کند، همه را قربانی خواهد کرد.

نمایش اعتصاب غذا و مرگ نابهنگام رویا دَرّودی

قتل رذیلانه مسعود دلیلی در هیاهوی کشتار 52 نفر دیگر در قرارگاه اشرف گم شد و همزمان به دستور مریم رجوی صدها نفر از نیروهای بازمانده مجاهدین در لیبرتی وارد اعتصاب غذا شدند. هدف رجوی، پوشاندن این فاجعه، و گرسنگی کشیدن نیروها برای از یاد بردن درد از دست دادن یاران، و مخفی ماندن وارفتگی آنها از سرنوشت مبهم در لیبرتی، بود. نمایش اعتصاب غذای جمعی در حالی صورت می گرفت که مریم رجوی در اروپا مدام در گشت و گذار بود و مجالس سورچرانی برگزار می کرد. وی خوشحال بود که با کشتار اشرف توجه مجامع جهانی به خروج امن مسعود رجوی و سران تبهکار سازمان از عراق جلب شده است، ضمن اینکه احتمال مرگ بسیاری از افراد متناقض و معترض در اعتصاب غذا، می توانست آینده رهبری مجاهدین را تا حد بیشتری تضمین کند و این نیز خبری بسیار مسرت بخش برای زوج رجوی بود.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

اما پس از قتل مسعود دلیلی، برای رویا دَرّودی هم سرنوشت دیگری رقم خورد. گویا «خشونت تحمیلی از سوی زوج رجوی» بخش مهمی از زندگی این دختر را از نوجوانی رقم زده بود: پرش از نیمکت های مدرسه به سوی عراده های توپ و تانک در عملیات فروغ جاویدان که منجر به زخمی شدن وی در آتشباری گردید، اجبار تشکیلاتی در تن دادن به ازدواج تحمیلی و آنگاه طلاق اجباری، پرش به آتشی که سال 1390 مسعود رجوی برای حفظ جان خود در قرارگاه اشرف بپا کرد و او را به همراه صدها نفر دیگر به مصاف با پلیس عراق کشانید تا با جان آنها راه گریز پیدا کند و بالاخره غرق شدن در رنج بیماری بزرگی که او را به پرتگاه مرگ کشانید… و این سلسله نمایش های خونین برای رویا همچنان ادامه داشت تا در نهایت بیماری مشکوک او به وخامت گرایید و او را به آلبانی منتقل کردند. رویا هنوز در سنین جوانی قرار داشت، پس چه عاملی باعث مرگ وی شد؟

آتشی که مریم رجوی به جان رویا افکنده بود، فقط آتش جنگ فروغ جاویدان و درگیری با پلیس عراق نبود. این آتش فقط جداکردن این دختر از مدرسه و کشانیدن او به میدان جنگ نظامی نبود، آتشی بود که عواطف و احساسات انسانی اش را نیز هدف قرار می داد! مگر نه اینکه او را به ازدواج و آنگاه طلاق اجباری کشانیدند؟ شعله ای که اینبار توسط مریم رجوی به جان رویا افکنده شد بسیار سهمگین تر از هر آتشی بود که رویا در آن سوخته بود. همان آتشی که جان صدها زن مجاهد را در برگرفته بود تا نیات شوم مریم را برآورده سازد. این چه آتشی بود؟

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

درست 3 ماه پس از قتل «مسعود دلیلی»، خبر دیگری قلب ها را دچار غم و اندوه نمود: «رویا دَرّودی در آلبانی درگذشت!». خبر کوتاه بود اما داستان ها در خود داشت. بسیاری می پرسیدند که چرا رویا با آنهمه شور و هیجان به این راحتی درگذشت؟ چرا به کسی گفته نشد بیماری او چه بوده است و تنها یک سایت فرعی مجاهدین آنرا تومور مغزی اعلام کرد و یا مدعی شدند این دختر جوان مبتلا به سرطان بوده است؟ اصلا چرا این دختر و بسیاری دیگر در سنین جوانی دچار سرطان و ایست قلبی شدند؟ واقعیت این بود که رویا در آتش دیگری سوزانیده شد. آتشی که خانم «زهرا میرباقری» عضو سابق شورای رهبری مجاهدین در چند پاراگراف خلاصه کرده است. وی رویا دَرّودی را قربانی سیاست ضدبشری مریم رجوی در مقطوع النسل کردن بسیاری از زنان مجاهد دانست و گفت:

(((از زمانی که من رویا دَرّودی را در اسارتگاه اشرف می شناختم خانمی جوان، زیبا، تندرست، پرتحرک و زبل بود ولی سازمان همیشه با رویا سر جنگ و دعوا داشت زیرا تا آن زمان رویا حرفهایش را می زد و سکوت نمی کرد. خدایا چه عاملی باعث مرگ این خانم جوان شد؟ آخر می دانید رویا نامش در لیست زنانی قرار دارد که مقطوع النسل شد. من که از تندرستی و زبلی رویا مطلع بودم این خبر مرا شوکه کرد…
مسعود رجوی به رویا گفت تو اکنون بالای قله رفته ای! (این تکه کلام مسعود به زنانی بود که عمل جراحی زنان روی آنها انجام شده بود. مفهوم این کلام این بود از جنسیت رها شده اید). همانطور که مطلع هستید من اسامی ۱۰۰ زن مجاهد را منتشر کردم که می توانید اسم رویا را در ردیف ۵۷ در لینک زیر مشاهده کنید:

http://www.zanan-iran.de/Bayegani/2012.2013/nov/list91.htm

سازمان مجاهدین (شما بخوانید رهبری خودخوانده مسعود و مریم رجوی) آنها را مجبور به عمل جراحی خارج کردن رحم و تخمدان کرد… رویا دَرّودی در سال ۷۳ در بغداد نگهبان سالن بهارستان در مقر سعید محسن بود. در این ساختمان جلسات شورا برگزار می شد و مسعود و مریم رجوی در این محل رفت و آمد داشتند… روزی که مسعود رجوی برای آزمایش خون به بغداد آمده بود، در آخر فقط برای زنان نگهبان و محافظ شورا در همان محل جلسه ای برگزار کرد. از آنجا که رویا همیشه معترض بود، برای آرام کردن وی، مسعود رجوی گفت: «رویا صندلی خود را بیاورد نزدیک صندلی من». و این شیوه ای بود که معمولا برای آرام کردن زنان معترض بکار می رفت… راستی اگر رویا بیمار بود چرا سازمان او را به نزد مادر و برادرش در کشورهای اروپایی نفرستاد و او را به زندان آلبانی فرستاد؟
زهرا میرباقری 22 آذر 1392)))

همانطور که شرح داده شده، رویا از زمره زنانی بود که به دستور مریم رجوی مقطوع النسل گردید تا تمامی احساسات زنانه اش از بین برود و تا آخر عمر از عواطف انسانی دور باشد. و این همان درد واقعی بود که رویا از آن رنج می برد. به هرحال رویا را به جای انتقال به آلمان جهت معالجه (که مادر و برادرانش در آنجا ساکن بودند) به آلبانی منتقل کردند تا به طرز مشکوک و مخفیانه بمیرد و هیچکس از علت آن مطلع نگردد. «رویا و مسعود» هر دو در بخش حفاظت بودند و هر دو در فاصله ای کوتاه از یکدیگر قربانی شدند. از 10 شهریور تا 10 آذر تنها سه گام فاصله بود تا عمق کینه توزی مریم رجوی نمایان شود. وقتی خیل انتقادات به سازمان مجاهدین در ارتباط با مرگ مشکوک رویا شدت گرفت، مریم رجوی به ترفند همیشگی سوء استفاده از خانواده روی آورد. کسی که مجاهدین را به امضای خون و نفس وادار می کرد تا دست خانواده ها را برای خونخواهی عزیزانشان ببندد (همینکه مورد افشاگری و نقد جداشدگان و منتقدان قرار می گرفت) از همان خانواده استفاده می کرد تا با چماق احساسات خانوادگی، مخالفان را سرکوب کند. یعنی درست در چنین مواقعی، خانواده برای مریم رجوی با اهمیت می شد. ( اخراج مجاهدین خلق از عراق.) 

خانواده رویا کجا بودند؟ پدرش جواد دَرّودی، مادرش فخری لگزیان، عمویش خسرو، برادرانش احمد و هادی همگی در سال 1370 از سازمان جدا شدند و به آلمان رفتند و فقط رویا و خواهرش سارا در عراق ماندند. چندی بعد، جواد دَرّودی را با سوء استفاده از احساسات پدری اش نسبت به رویا و سارا، به عراق بازگردانیدند (تشکیلات بشدت به جواد دَرّودی نیاز داشت چون تنها تعمیرکار حرفه ای خودروهای سبک بود و به همین خاطر او را برای بازگشت به عراق از هر طریق ممکن فریب دادند). بهرحال از این خانواده جز رویا و سارا کسی باقی نمانده بود و پدرش هم به اجبار به آنان ملحق شد. اما همانطور که «زهرا میرباقری» اشاره کرده و «عاطفه اقبال» نیز با زبان دیگری به آن مهر تأیید زد، رویا یک دختر معترض بود که نمی توانست عواطف و احساسات انسانی خود را مخفی کند و شور و هیجان او، تهدیدی برای آینده تشکیلاتی اش محسوب می شد. به همین خاطر در لیست سیاه مریم رجوی برای عمل اجباری زنانه قرار گرفته بود. در ماه های پایانی حیات اش (بخصوص که همچون مسعود دلیلی عضو تیم حفاظت بود و خروج مجاهدین از عراق نیز کلید خورده بود و این مسئله می توانست او را به سمت مادر و برادرانش در آلمان کانالیزه کند و تهدید جدی برای رهبری مجاهدین باشد) به جای اینکه به نزد خانواده اش در آلمان جهت معالجه اعزام شود، به آلبانی منتقل گردید تا در آنجا به صورت مشکوکی به پایان حیات برسد. بعد از مرگ رویا، مادر و برادرانش را برای سوء استفاده به آلبانی بردند تا از آنان علیه منتقدان (عاطفه اقبال) سوء استفاده نمایند و بیانیه صادر کنند.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

همانطور که در اطلاعیه مشاهده می شود، خانواده رویا دَرّودی از جمله مادر و برادرانش «از آلبانی» علیه خانم «عاطفه اقبال» که مرگ رویا را نقد کرده بود اطلاعیه داده و او را با همان فرهنگ لمپنی مسعود رجوی مورد حمله قرار داده اند. اما این ترفندهای لو رفته و سخیف، چیزی از سوآل اصلی کم نمی کند که: چرا این دختر نوجوان را از مدرسه به جنگ کشانیدند و ازدواج تشکیلاتی دادند و طلاق اجباری کردند و در نهایت او را مقطوع النسل کردند و زمینه را برای مرگ وی مهیا ساختند، و اینکه علت مرگ این دختر چه بود که تنها در یک گوشه از یک خبر فرعی به «تومور مغزی» اشاره شده است؟ و چرا سالها بعد مریم رجوی تحت عنوان «سخنگوی مجاهدین» باز هم برای لاپوشانی علت مرگ رویا دَرّودی، با کینه توزی به قتل مسعود دلیلی اشاره می کند و او را مزدور و همراه سردار قاسم سلیمانی می خواند؟

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

من و «رویا»ی بی پایان و خاموش!

کمتر از 21 سال داشتم که به پایگاه شفاهی کرکوک منتقل شدم تا به زنان مجاهدی که در این محل به کار آشپزی مشغول بودند کمک کنم. این پایگاه در واقع یک هتل اجاره ای بود که مجاهدین در طبقه همکف آن آشپزی می کردند تا از آنجا به سایر پایگاه ها غذا برسانند. زیرزمین این محل، هم سالن غذاخوری پرسنل محسوب می شد و هم پناهگاهی برای روزهای بمباران. در آنجا با زنی به نام «زهره» آشنا شدم که مادر 3 فرزند خردسال و نوجوان بود. وی به دلیل شباهتی که با برادر اعدام شده اش داشتم، مرا بسیار دوست داشت. همسرش مراد را یکسال بعد شناختم چون خانواده ها در یک محل زندگی نمی کردند و فقط هفتگی همدیگر را می دیدند. فرزند بزرگ زهره به نام «رویا» 15 سال داشت و به مدرسه می رفت. برای اولین بار او را در همان پایگاه دیدم.

پس از مدت کوتاهی جابجا شدم و به بغداد رفتم اما یکسال بعد از این ماجرا، همه ما در قرارگاه اشرف مستقر شده بودیم و معمولاً هر هفته برنامه های «شام یا نهار جمعی» برگزار می شد و در آن همدیگر را می دیدیم. با آنها بسیار صمیمی شده بودم و در واقع رابطه ما خانوادگی شده بود. من عاشق رویا شده بودم و رویا نیز مرا دوست داشت. اما حادثه ای دردناک همه چیز را درهم کوبید!. عملیات فروغ جاویدان با همه زشتی ها فرارسید و این خانواده را از داشتن مادر محروم کرد. زهره در عملیات جان باخت و قربانی سیاست مخرب رجوی شد. سخت ترین لحظه من زمانی بود که بعد از آن حادثه رویا را دیدم و به من گفت که مادرش «شهید» شده است. در چشمانش غمی عمیق مشاهده می شد. دیدن برادر 5 ساله او که بی مادر شده بود، دیدن پدرش که اینکه 3 فرزند بدون مادر داشت، بسیار تلخ و دردناک بود. رویای شیرین من به تلخی گراییده بود. با همه سختی ها، رابطه ام با این خانواده (که یک خاله با دو دختر هم داشتند) مستحکم تر شد. خانواده خاله اش هم مرا بسیار دوست داشتند. مراد روزگار سختی را می گذراند و دوست داشت ازدواج کند تا فرزندانش بی مادر نمانند. با یک خانم هم آشنا شد اما به مرحله ازدواج نرسید چون بحث های جدیدی در راه بود، همان مباحث «انقلاب ایدئولوژیک مریم» که راه به طلاق های اجباری می برد.

یکسال از عملیات فروغ جاویدان می گذشت و ازدواج های زیادی در سازمان به صورت تشکیلاتی شکل گرفته بود. همان دورانی که گفتم «رویا دَرّودی» نیز ازدواج کرده بود. در همان ایام من هم اشاره ای به علاقه ام نسبت به «رویا برسته» داشتم که در یک گزارش به فرمانده لشگر «کبری طهماسبی» با نام تشکیلاتی «هاجر» نوشته بودم. یکروز او مرا به دفترش صدا زد و مدتی با من صحبت کرد. آن زمان فرماندهان لشگر و معاونین شان وارد بحث های طلاق ایدئولوژیک شده بودند ولی لایه های پایین تر مطلقاً از آن خبر نداشتند. تلاش «خواهر هاجر» این بود که مرا به سمت مباحث انقلاب بکشاند. من سرم را پایین انداخته بودم و به حرفهایش گوش می دادم. «هاجر» حین صحبت هایش به علاقه من به رویا اشاره کرد و بناگاه گفت آیا خبر داری که «رویا» ازدواج کرده است؟ با این خبر احساس کردم تهی شده ام، انگار همه چیز برایم تمام شده باشد چون رویا در عمیق ترین نقطه قلبم جا داشت. باورم نمی شد چون تا مدتی قبل چنین چیزی نبود و البته چون دوسه ماه می شد او را ندیده بودم گفتم شاید در این مدت ازدواج کرده باشد. اما رویا هم مرا دوست داشت و باورم نمی شد که براحتی پذیرفته باشد با کسی دیگر ازدواج کند. ( اخراج مجاهدین خلق از عراق.)

به هرحال سخن هاجر برایم تلخ بود اما چیزی نگفتم و جلسه هم تمام شد. تابستان 1369 به طور اتفاقی به ستادی منتقل شدم که رویا در آنجا کار می کرد و همکار شدیم (اما زمانی بود که من نیز وارد بحث های انقلاب ایدئولوژیک شده بودم. یعنی به مریم و مسعود امضای خون و نفس داده بودم که تا سرنگونی به دنبال ازدواج نباشم و در ذهنم هر عشقی را خط بطلان بکشم و در واقع متعهد شده بودم که دیگر به ازدواج با رویا تا زمان سرنگونی فکر نکنم). در محل جدید وقتی رویا را دیدم، حس کنجکاوی من باعث شد که به انگشتان او بنگرم که آیا حلقه در دست دارد یا خیر! اما چیزی ندیدم. با اینحال مردد بودم و یکروز از او پرسیدم که آیا ازدواج کرده؟ با تعجب گفت نه؟ گفتم یعنی قبلاً هم ازدواج نکرده بودی؟ گفت نه… احساس سبکی کردم و به او گفتم ولی خواهر هاجر به من گفت که تو ازدواج کرده ای؟ با حیرت گفت چه حرفهایی پشت سر آدم می زنند!. این سخن برایم آرامش بخش بود و به آینده امیدوار شدم ولی همانطور که گفتم به ازدواج کوتاه مدت نمی اندیشیدم چون به مریم و مسعود خود را متعهد می دانستم… بعد از این جریان، مدام متناقض بودم که چرا «هاجر» به من دروغ گفت و چه نیازی به این کار بود؟ در ذهنم تحلیل می کردم که شاید می خواسته واکنش مرا ببیند. اما بعد متوجه شدم که این مسئله علت دیگری داشته است. در واقع هاجر به دنبال فریب من نبود، بلکه «رویا برسته» را با «رویا دَرّودی» اشتباه گرفته و تصور کرده بود که من عاشق او که در همان جا کار می کرد شده ام.

بالاخره یکسال دیگر هم گذشت و سلسله عملیات های مروارید آغاز و آنگاه به پایان رسید. نشست های انقلاب مریم برای لایه های پایین کلید خورده بود و چندی بعد از آن، مراد به همراه «رویا» و دو پسر خردسال خود از عراق رفت. خاله رویا و دخترانش هم مدتی بعد رفتند (درست در همان ایامی که پدر و مادر و برادران «رویا دَرّودی» هم از تشکیلات سازمان جدا شدند و به خارج رفتند). من از رفتن مراد به خارج مطلع نبودم و یکی از روزها که برای مأموریت به مقر سابق رویا رفته بودم، هرچه گشتم او را ندیدم. از یک دختر جوان که از همکلاسی های سابق او بود پرسیدم که آیا رویا را می شناسد؟ گفت بله! وقتی سراغ اش را گرفتم گفت رویا رفته است!. اول تصور کردم از آن مقر رفته، اما خیلی زود فهمیدم که منظورش رفتن به «خارج» است. بهت زده گفتم با پدرش رفته؟ گفت بله!… با شنیدن این خبر به گونه ای جاخوردم و غمگین شدم که آن دختر جوان متوجه تغییر چهره ام شد و با حسرت مرا نگریست… دلشکسته از آنجا رفتم در حالی که رویای من به پایان رسیده بود… بجز کبری طهماسبی، تنها کسی که از عشق و علاقه من به رویا آگاهی داشت مریم رجوی بود که مدت ها قبل برایش این موضوع را نوشته بودم. البته بعدها یک نفر دیگر هم از این عشق مطلع گردید، کسی که یکسال بعد قربانی «عشق و نفرت» در دستگاه رجوی شد، این شخص «علینقی حداد» رئیس ستاد محور چهارم بود که یکروز به دلیل گزارشی که نوشته بودم مرا به دفترش صدا زد و کمی در مورد مباحث انقلاب صحبت کرد و از من نام دختری را پرسید که به وی علاقه مند بودم و من هم پاسخ او را دادم. اما وی هیچ نگفت و نام رویا را زمزمه کرد و در فکر فرو رفت و من متعجب شدم که چرا ساکت شد. بعدها فهمیدم که او همسر «زهره اخیانی» است. کسی که به جرم عشق ورزیدن به همسرش مورد غضب مسعود رجوی قرار گرفت و وادار به خودکشی گردید… به هرحال رویای من به پایان رسیده بود، مثل همه رویاهایی که ما در ذهن خود برای آینده ایران داشتیم و مسعود و مریم آنرا به تاراج بردند. همانطور که رویاهای شیرین «رویا دَرّودی» و «مسعود دلیلی» هم با خون به پایان رسید. چرا؟ ( اخراج مجاهدین خلق از عراق.)

بی شک این سوآلات و ابهامات نیز مثل همه پرسش هایی که از مسعود و مریم می شود، بی پاسخ می ماند. همانطور که قتل فجیع مسعود دلیلی نیز پاسخی جز اهانت مجاهدین به پیکر او نداشت. مریم رجوی آنقدر در تباهی فرو رفت که حتی حرمت پیکر کسی که دهها سال محافظ شخصی او و شوهرش بود را نگه نداشت. هم او را شکنجه کردند و به قتل رسانیدند، هم جسد اش را با اسید سوزانیدند و هم در نهایت انواع اهانت ها را به وی روا داشتند و او را با یک سناریوی کودکانه «خائن و مزدور» لقب دادند. و این ماهیت واقعی زنی است که همه روزه در اروپا خود را حافظ کرامت انسان و حقوق بشر جلوه می دهد و مدعی برپایی آزادی و دمکراسی در ایران فرداست و در همین روزها مشغول عزاداری برای قربانیان اعدام های 67 است!. آنچه واضح است اینکه هیچکدام از خون های برزمین ریخته شده چه در تشکیلات مجاهدین و چه در خاک ایران زمین، به هدر نخواهد رفت و پایمال نخواهد شد و سران این سازمان مافیایی اگر به مردگی عبرت انگیز جان ندهند، در دادگاه مردم ایران محاکمه خواهند شد.

حامد صرافپور

لینک به منبع

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

اخراج مجاهدین خلق از عراق.

*** 

همچنین: