از حرف تا عمل راهی نیست! ننگ ما ننگ ما مادر الدنگ ما

از حرف تا عمل راهی نیست! ننگ ما ننگ ما مادر الدنگ ما

عاطفه اقبال، وبلاگ “نوشته های عاطفه”، یازدهم ژانویه 2016:… اعدام علنی این مادر توسط پسرش، مطمئنا برای زهر چشم گرفتن از خانواده های اعضای داعش است که میخواهند به هر شکل فرزندانشان را از خطر مرگ نجات دهند. خط سرخ داعش نیز ترک کردن شهر “رقه ” میباشد. اعضای داعش باید بمانند و تا آخرین نفر برای ایدئولوژی رهبرشان کشته شوند. شهر رقه، شهر شرف آنها است! و در این راه خانواده …

خانواده های گروگانهای فرقه رجوی بیرون کمپ لیبرتیعاطفه اقبال: حق دیدار

لینک به منبع (نوشته های عاطفه)

لینک به همین مطلب در سایت پژواک ایران

از حرف تا عمل راهی نیست! ننگ ما ننگ ما مادر الدنگ ما

مبارزه کن!وقتی می نویسی مبارزه کن!

وقتی می نویسی،

نشان بده که در حال مبارزه هستی!

واقعیت گرایی تهاجمی! واقعیت دوشا دوش تو است،

پس تو نیز دوشا دوش واقعیت مبارزه کن!

بگذار زندگی حرف بزند….

کار تو برکشیدن نقاب از چهرۀ واقعیت است…

برتولت برشت

رهبران سازمان مجاهدین خلق ایران شورای ملی مقاومت ایران

از حرف تا عمل راهی نیست!

ننگ ما ننگ ما مادر الدنگ ما

عاطفه اقبالدو روز پیش خبرگزاری ها خبر شوک آوری را منتشر کردند که جای تامل بسیار دارد. پنجشنبه 8 ژانویه یک*1مجاهد داعش مادر خود را به دلیل اینکه او را به بیرون آمدن از گروه داعش تشویق کرده بود، در ملاء عام با شلیک گلوله در سرش اعدام کرد! این اتفاق دهشتناک در شهر ” رقه ” سوریه رخ داد. شاهدان عینی جزئیات آنرا به خبرنگاران توضیح داده اند. مادر چهل ساله تلاش می کرده که پسر بیست ساله اش را از خطراتی که در کمین آنها است با خبر کند. او به پسرش میگفته که آمریکا قصد نابودی این گروه را دارد و آنها باید برای نجات خود این شهر را ترک کنند.

او از پسرش خواسته بود که به همراه او برای نجات جانش شهر رقه را ترک کند. اما پسر مجاهد( جهادیست) بیست ساله، ایدئولوژیکمان وظیفه دارد، سخنان مادر را به عنوان یک عمل انقلابی به سازمانش گزارش کند. حکم صادر میشود. جرم مادر *2بریدگی و خیانت اعلام شده! و حکم بریدگی و خیانت از نظر داعشیان اعدام است و این اعدام باید توسط پسر صورت گیرد تا برای دیگران درس عبرت شود! اینگونه است که پسر بیست ساله مرید رهبرعقیدتی اش، در حضور صدها نفر از مردم در وسط خیابان گلوله ای در سر مادر می نشاند و او را اعدام انقلابی میکند! تا دیگر هیچ مادری هوس نجات فرزند به سرش نزند! در جایی خواندم که به این فرد که این چنین مجاهدانه و عاشقانه مادرش را در راه رهبر عقیدتی قربانی کرده است، لقبی شبیه ” مجاهد صدیق” اطلاق شده است!

*3روزنامه فرانسوی مترو نوشت : اینگونه اعدامها در ملاء عام برای ایجاد وحشت در میان مردم و ترساندن مخالفان داعش میباشد.

اعدام علنی این مادر توسط پسرش، مطمئنا برای زهر چشم گرفتن از خانواده های اعضای داعش است که میخواهند به هر شکل فرزندانشان را از خطر مرگ نجات دهند. خط سرخ داعش نیز ترک کردن شهر “رقه ” میباشد. اعضای داعش باید بمانند و تا آخرین نفر برای ایدئولوژی رهبرشان کشته شوند. شهر رقه، شهر شرف آنها است! و در این راه خانواده هایشان به شکلی از طرف رهبر ” الدنگ” محسوب می شوند! میتواند شعار آنها این باشد : “چو رقه نباشد تن من مباد!” یا ” رقه رقه شهر شرف! ” اینها طنز نیست. واقعیت است. شباهت ها حیرت آور میباشد! مگر در جریان تشکیل کمپین برای انتقال ساکنان لیبرتی به کشور ثالث چه گذشت؟ آیا خانواده هایی که در این رابطه خواستار نجات جان فرزندانشان بودند مورد بدترین تهاجم ها و تهمت ها از طرف مجاهدین و رهبران عقیدتی شان قرار نگرفتند!؟ آیا اعضای مجاهدین را به بدترین شکل ممکن در مقابل خانواده هایشان قرار ندادند!؟

براستی شباهت ها را می بینید! آنجا که اسلحه و قدرت اعدام وجود ندارد. مخالفان را ترور شخصیت می کنند تا زهر چشم بگیرند. آنجا که قدرت به دست می آید و اسلحه شرف هر مجاهد می گردد. قدرت چنان چشمها را کور می کند که حتی از مادر خود نمی گذرند! اینگونه است که ایدئولوژی نابود کننده می شود. آنها که مجاهدت نه در راه انسانیت بلکه در راه ایدئولوژی و رهبر عقیدتی که فقط به خدا پاسخگو است را برمی گزینند، عاقبت اینگونه می شوند! براحتی گلوله در سر مادر، پدر، خواهر و برادر خود خالی میکنند و کار جنایتکارانه خود را انقلابی می دانند!

تاریخچه چنین اعمال شنیعی در ایران به دهه شصت بعد از به حاکمیت رسیدن خمینی جنایتکار برمیگردد. ماجرای ملا حسنی، امام جمعه ارومیه که پسر خود را به دست پاسداران جانی سپرد تا اعدام شود. یا مادری که در تهران در سال شصت پسر هجده ساله خود که هوادار مجاهدین بود را لو داد و در راه رهبر عقیدتی اش خمینی باعث اعدام او شد! یا مادر طریق الاسلام که ویدئوی ضبط شده گفتگوی او با پسرش که از اعضای راه کارگر بود را در تلویزیون جمهوری اسلامی به تماشا گذاشتند که چگونه پسرش را به جرم مخالفت با خمینی، مستحق اعدام می دانست! یا برادران پاسداری که خواهران خود را در زندان شکنجه می دادند و عاقبت خود به آنها تیر خلاص می زدند! آنچه در رژیم جمهوری اسلامی و در عصر طلائی خمینی جلاد در رابطه با خانواده ها گذشت، بسیار جلادانه و خونین بود. اما با همه اینها، جمهوری اسلامی نتوانست این رفتار ننگین را حتی در خانواده های نزدیک به خودش بصورت سیستماتیک جاری کند. بدلیل اینکه حرمت خانواده در میان مردم، به خمینی و آخوندها، این اجازه را نمیداد. جامعه هرگز چنین شناعت و بی حرمتی را به حریم خانواده نپذیرفته و هیچ حکومتی نتوانسته با روابط و علائق خانوادگی بازی کند. امروزه نیز مادران و پدران زندانیان سیاسی و یا خانواده آنهایی که به دست این رژیم جنایتکار کشته شده اند، از حرمتی ویژه نزد مردم برخوردارند. خانواده ها همیشه در جامعه حامی فرزندانشان با هر عقیده سیاسی بوده و به آنها بدور از این دعواها عشق ورزیده اند. چه خانواده هایی که فقط برای نجات جان فرزندانشان از تمامی زندگی و اموال و آشنایان خود دست کشیدند تا بتوانند محمل و هاله حفاظتی بدور فرزندان مبارزشان ایجاد کنند و آنها را از دست رژیم های دیکتاتور نجات دهند. و این فقط مختص جامعه ایران نمی شود. این نمونه را من بطور عینی در خانواده خود دیده ام. اگر تک تک ما از اعدام و ترور رژیم ولایت فقیه نجات یافته ایم فقط و فقط به یمن فداکاریهای مادرم و پدرم بوده و بس. آنها پس از کشته شدن عارف برادرم در تظاهرات سی خرداد شصت فقط و فقط برای حفظ جان تک تک دیگر فرزندانشان تمام خانه و زندگی خود را پشت سر گذاشته و برای حفظ جان ما به زندگی مخفی روی آوردند.

با اینحال در میان آنها که خود را تنها آلترناتیو این رژیم می نامند، چنان رفتار ننگین، رو در رویی با خانواده ها به اعضا تحمیل شده و بکار گیری اعضا بر علیه خانواده های خود چنان سیستماتیک شده که نفرتی عمومی را نسبت به این عملکرد دامن زده است. مجاهدین بدلیل اینکه دستشان در پاسخگویی منطقی به منتقدین و مخالفین خود خالیست، چاره کار را در رو در رو کردن اعضای خود با خانواده هایشان یافته اند! براستی عضو سازمانی که طی آموزشهای طولانی مدت، رهبر و سیاست های او برایش مقدس شده و حاضر شود هر چه را که رهبر بگوید انجام دهد چه تفاوتی با آن عضو داعش دارد؟ آیا تفاوت یک عنصر آگاه و مبارز با یک مرتجع نباید در آگاهی و تصمیم گیری فردی خود و انتخاب هایش باشد؟ آنکه دستور می گیرد و عمل میکند! بدون اینکه از خود هیچ اراده ای داشته باشد چگونه مبارزی است؟ و با چه مکانیزمی میخواهد آن رژیمی که دقیقا خود به آن شبیه شده را سرنگون کند؟ براستی از حرف تا عمل چه مسافتی را باید طی کرد تا بتوان در سر مادر، پدر، خواهر و برادر خود گلوله شلیک کرد! ؟

یادم می آید در بحبوحه انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، نشستی در اور تشکیل شد که تعداد محدودی در آن شرکت داشتند.هنوز ازدواج مسعود و مریم بصورت رسمی صورت نگرفته بود. وارد اطاق کوچکی شدیم. متعجب از اینکه چه خبر است؟ ناگهان مهدی ابریشمچی سراسیمه با ظاهری آشفته وارد شد، پشت بلندگو رفت و گفت : زن مرا مسعود بلند کرده است! برای همین من بعنوان اعتراض انشعاب کرده ام. هر کس باید انتخاب کند یا با من است یا با مسعود! در بالای اطاق دو سری صندلی در مقابل هم گذاشته بودند. ابریشمچی رفت در سمت چپ نشست. چیزی نگذشت که تعدادی از اعضای بالای دفتر سیاسی و مرکزیت آنزمان وارد شدند و یک به یک انتخاب کردند و در کنار ابریشمچی قرار گرفتند و گفتند که ما علیه مسعود هستیم! لحظه ای بعد مینا خیابانی که بتازگی با مهدی ابریشمچی ازدواج کرده بود! وارد شد، پشت بلندگو قرار گرفت و گفت : من هم مثل شما همین امروز در جریان قرار گرفتم و انگشترم را به مهدی پس می دهم و طرف مسعود را میگیرم. مینا به سمت راست رفت و آنجا نشست. داستان این نشست طولانی است ولی اگر بخواهم بصورت خلاصه بگویم، در انتهای امر تک تک نفراتی که در سمت مخالف مسعود نشسته بودند از جمله مهدی ابریشمچی بلند شدند و به سمت راست یعنی سمت مسعود رفتند. صحنه به شکلی چیده شده بود که همه چیز واقعی می آمد. بحث کلی این بود که حتی اگر مسعود زن مهدی را بلند کرده باشد نباید نسبت به او مسئله دار شد بلکه باید خود را زیر علامت سئوال برد! یک سئوال بطور خاص در این جلسه مطرح شد که آیا حاضرید حتی مهدی ابریشمچی را در صورت مخالفت با مسعود بکشید!؟ – با توجه به اینکه آنزمان مهدی ابریشمچی چهره محبوبی در سازمان محسوب می شد. – کسانی که در آن نشست شرکت داشتند از بخش های مختلف بطور خاص انتخاب شده بودند تا با از سر گذراندن این آزمایش وارد مراحل و رده های بالاتر در طی تحولی که قرار بود با انقلاب ایدئولوژیک رخ دهد، بشوند. هرگز چهره فاطمه فرشچی را آنروز از یاد نمی برم. فاطمه زنی بسیار ساده، بی آلایش و دوست داشتنی بود. او مثل ابربهار گریه میکرد و میگفت که آخر من چگونه می توانم برادرانم را بکشم؟ چرا اینرا از من می خواهید؟ هر چه مهدی خدایی صفت که در کنار مهدی ابریشمچی بود سعی میکرد او را آرام کند. آرام نمیشد تا آخر هم نتوانست انتخاب کند و آخر جلسه مهدی ابریشمچی بطور خاص با او صحبت کرد که این فقط یک امتحان وفاداری بود! این جلسه و برخورد تک تک افراد بصورت مفصل در خاطرات منتشر نشده ام، ثبت شده است. ولی با بیان این خلاصه میشود صدای اولین گامهای انقلاب ایدئولوژیک که کوبیدن مهر فرمانبرداری مطلق بدون اندیشه و فکر از رهبر عقیدتی بر تمامی تشکیلات بود،را شنید. بعدها شنیدم که چندین نشست از این قماش در سطوح مختلف تشکیلات انجام شده است.

دشمنی با خانواده نیز از همان سالها شروع شد. بجای پاسخگویی و گفتگو و بحث منطقی، قلع و قمع مخالفان را جنگ سیاسی نامیدند! اگر از خانواده این مخالفان کسی در میان اعضای مجاهدین بود باید به میدان می آمد و موضع گیری میکرد. لقب ” عمو جان فرومایه ” هدیه شهرزاد حاج سیدجوادی در آن روزها به عمویش بود. حاج آقا عالمی پیرمرد محترمی که زندگیش را رها کرده و به همراه آنها آمده بود را خائن نامیدند و از خانه ای که به او داده بودند بیرون کردند، پیرمرد شب را تا صبح در خیابان گذراند و عاقبت پسرش او را در زیر پلی در پاریس یافت. پدرم را به آن جلسه شرم آور در اور دعوت کرده بودند تا شاهد محکومیت حاج آقا عالمی توسط پسرش باشد! آنشب پدرم با خشم و ناراحتی از آن جلسه شرم آور به خانه بازگشت و در حالی که آنچه را که گذشته بود تعریف میکرد، به پیشانی اش میزد و سر تکان میداد! دلیل دعوت پدر و خانواده ها به چنین جلسه ای نیز جز پراکندن رعب و وحشت و زهرچشم گرفتن از آنها نبود! بعدها به اینجا رسیدند که در جلسه ای با حضور یک پدر و مادر برای دختر جوانی که از مجاهدین جدا شده و به نزد خانواده اش در پاریس بازگشته بود، در اور حکم اعدام صادر کردند. اما طبق معمول گفتند که مجاهدین خوش قلب هستند و این حکم را اجرا نخواهند کرد! البته عاقلان می دانستند که خانه نشینی بی بی از بی چادری است! مجاهدین نیز حکم اعدام داده و سپس بزرگمنشانه! عفو ملوکانه صادر میکردند! آنهم در پاریس پایتخت کشوری که مدتها است بساط گیوتین و طناب های دار در آن برچیده شده! این پدر و مادر که از حامیان سرسخت و قدیمی مجاهدین بودند و از هیچ چیز در راه آنها فروگذار نکرده بودند، زندگیشان را جمع کرده، دست بچه هایشان را گرفتند واز فرانسه به آنطرف دنیا رفتند تا دیگر سخنی از اعدام و عفو ملوکانه نشنوند! دقیقا همانطور که از ایران تحت حاکمیت جهوری اسلامی گریخته بودند. به پدری دیگر در همین پاریس توسط پسرش پیام فرستادند که یا باید دو پسرت که از مجاهدین جدا شده اند را از خانه بیرون کنی یا ما خرجی ماهانه ات را دیگر نمیدهیم. و وقتی با مخالفت سرسخت پدر روبرو شدند برای مدتها پول ماهانه خانواده ای که خود، آنها را با بهانه های واهی وادار به ترک ایران کرده بودند را قطع کردند تا جایی که به گفته مادر خانواده، ماهها آنها بدون برق و تلفن زندگی می کردند!

تیغشان از پدر رضایی هم نگذشت. از قرار پدر در پاریس بدون اجازه حضرات به دیدار چند تن از دوستانش که مغضوب مجاهدین بودند، رفته بود. پدر رضایی همیشه با پسرش محسن که او را بعنوان کنترل کننده پدر گذاشته بودند، دعواهای لفظی داشت. به حرمت دیگر افراد خانواده رضایی ترجیح میدهم وارد دلایل آن نشوم. هرگز یادم نمی رود آن نشست درونی در عراق که مسعود رجوی به همراه خانم برگزیده در بالای سن نشسته بودند. در آن نشست، آن چیزی که انتظار نداشتیم اتفاق افتاد و برای من بعنوان یک مجاهد خلق در آنزمان، چنانکه برای بسیاری از دوستان بسیار دردآور بود. مسعود رجوی، محسن را پشت بلندگو فرا خواند و از او خواست از کارهای ضدانقلابی پدر رضایی بگوید! با تعجب تمام شنیدیم که محسن رضایی میگوید : بله! پدرم خون مجاهدین شهید را میخورد… دست در خون مجاهدین دارد و از اسم آنها اعتبار گرفته ….! وگرنه خودش که کاره ای نبوده است!! ….او چنان به پدر رضایی که در ذهن ما سمبلی از یک پدر مبارز بود، در میان جمع توهین کرد که من قادر نیستم تمامی این سخنان بیشرمانه را بیان کنم. بدنبالش فاطمه رضایی پشت بلندگو آمد و در حالی که گریه میکرد حرفهای برادر را تکرار کرد و از پدر در بارگاه رهبران عقیدتی تبری جست! هدف از نشست این بود که اگر پدر رضایی ناگهان بصورت علنی از اختلافاتش با مجاهدین پرده برداشت، اینها از قبل پیش دستی کرده و در اذهان ما خرابش کرده باشند. پدری که تا آنزمان مجاهدین بطور صمیمی ” آقاجون ” می نامیدند تا صفت خاص بودن او را نشان بدهند، ناگهان تبدیل شد به “حاج خلیل رضایی” ! بله ” آقا جون” پدر، رضا و احمد و مهدی و صدیقه و … هم مورد خشم رهبران عقیدتی قرار گرفته بود! میدانم که این ضربه، پدر را در میان بچه های آنزمان مجاهدین بدنام نکرد. بلکه چیزی در درون ما شکست. برای ما آقاجون، سمبل حقانیت ” مهدی رضایی” گل سرخ انقلاب آن زمان بود و رهبران سازمان با بی حرمتی به او، اولین ضربه های نابودی را با دستهای خود به ریشه هایشان می زدند. اولین فاصله های من و بسیاری دیگر با مجاهدین، از چنین نشست هایی شروع شد. آنها البته در وجه بیرونی سعی میکردند با هزار شیوه بقول خودشان پدر را حفظ کنند! مسعود رجوی برای او دست خط و نامه و هدیه می فرستاد. انگار نه انگار که در نشست درونی مجاهدین هر چه تهمت و توهین بوده، نثار این پیرمرد شریف کرده اند! بنا به آن ضرب المثل پرمعنای فارسی ” قربون برم خدا رو – یک بام و دو هوا رو ! “

گفتنی ها در این زمینه زیاد است. و ثبت شده در خاطراتی که روزی منتشر خواهد شد. اما همین خلاصه کافیست که بدانیم مجاهدین حتی به پدر درد کشیده خانواده ای همچون خانواده رضایی ها که در میان جامعه تبدیل به سمبل مبارزه شده بود، رحم نکردند. براستی چرا کتاب پدر رضایی که اسماعیل وفا یغمایی در آن سالها با زحمت بسیار در مصاحبه صوتی با پدر به نگارش کشیده بود، هرگز منتشر نشد؟ آیا بدلیل اسناد و نامه های انتقادی پدر رضایی که در دست چندی از دوستانش وجود دارد، نیست؟ تنها بعد از مرگ پدر بود که او دوباره تبدیل شد به “پدر مجاهدان”! و همان پسر و دختری که او را به نوشیدن خون مجاهدین متهم کرده بودند، پشت بلندگو رفته و از او در مراسم تدفینش تمجید کردند!؟

یادم هست، مسعود رجوی در نشست های درونی که بعد از انقلاب ایدئولوژیک برگزار میشد این جمله عیسی مسیح را به کرات تکرار میکرد : ” آمده ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خويش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم… و هر كه پدر يا مادر خویش را بيش از من دوست بدارد؛ لايق من نباشد و هر كه پسر يا دختر خویش را بیش از من دوست بدارد، لايق من نباشد…..

و براستی که این چنین کرد! اساسا یکی از اهداف اصلی انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین همین بود. آمده بودند تا کانون خانواده ها را چه در درون سازمان و چه در بیرون سازمان از هم بپاشند. آمده بودند که فرزند را در برابر پدر و مادر، و پدر و مادر را در برابر فرزند، و خواهر و برادر را رو در روی هم قرار دهند! تا ولایت مطلقه خود را بر روی اعضا حفظ کنند. در آینده در این رابطه بیشتر خواهم نوشت.

در اعدام یک مادر بدست پسر داعشی اش که روز گذشته صورت گرفت، میتوان عملکرد یک ایدئولوژی بسته را دید که چگونه با مکانیزم اطاعت بی چون و چرا از رهبران عقیدتی نهایتا به قتل های خانوادگی می انجامد! براستی چه فرقی بین این قتل ها با آن قتل های ناموسی در ایران یا دیگر کشورهای اسلامی وجود دارد؟ آنجا ناموس یعنی حفظ بکارت زن! اینجا ناموس یعنی حفظ رهبران عقیدتی!، هر ایدئولوژی که بتواند اعضای خود را به ترور شخصیت یا ترور فیزیکی دیگران و بطورخاص اعضای خانواده خود وادارد. یک ایدئولوژی بغایت ارتجاعی و جنایتکارانه است. خواه ایدئولوژی خمینی باشد. یا ایدئولوژی داعش و یا ایدئولوژی مجاهدین! براستی آیا کسانی که هر تهمت و افترایی را به برادر و خواهر و مادر و پدر به جرم مخالفت با مجاهدین مجاز می شمارند، اگر بتوانند به مانند داعش این مخالفان را اعدام نخواهند کرد؟ هر ایدئولوژی و هر ادعایی در عمل محک میخورد. نوشته های مجاهدین که از زبان برادر، بر علیه خواهر یا برادر خود بدترین دشنام ها را می نویسند و خواهان اشد مجازات برای آنها میشوند! یا *4زنی که همسرش را بدلیل اینکه سلامتی او را پیگیری کرده به بدترین دشنام ها می بندد! و*5زن دیگری که به میدان می آید تا به فرموده رهبر به همسر بیمارش که آخرین روزهای عمرش را می گذراند خائن بگوید و برای او جرائم اخلاقی بتراشد! یا مادری به پسر بیست ساله اش که در بالین پدر رو به مرگ، به سر می برد، فقط به دلیل درخواست دیدار مادر، در لحظاتی چنین طاقت فرسا، اتهام ارتباط با وزارت اطلاعات می زند! بیش از هر چیز دیگر معرف ایدئولوژی رهبران عقیدتی آنها است. براستی این ایدئولوژی با ایدئولوژی آن داعشی چه تفاوتی دارد؟ آنجا پسری بیست ساله مادرش را به جرم اینکه او را به ترک گروه برای نجات جانش فرا خوانده به اعدام محکوم و گلوله بر سرش می زند. اینجا مادری پسر بیست ساله اش را ترور مجازی می کند! آیا اعضای وفادار به رهبر عقیدتی! اگر دستشان برسد به فرمان رهبر، گلوله در سر خانواده های مخالف رهبرشان خالی نخواهند کرد؟ این سئوالی جدی است! دقیقا مثل آنهایی که در دهه شصت به فرمان خمینی جلاد اینکار را انجام دادند! براستی تفاوت ها را در کجا میتوان دید؟ چگونه میتوان دعوایی که امروزه بین دو طرف با روش هایی کاملا مشابه، برای تصاحب قدرت صورت میگیرد را با نام مبارزه به خورد مردم داد! آیا سئوالی که در آن نشست کذایی سال 64 از بسیاری از مجاهدین شد، را می توان یک شوخی یا نمایش تلقی کرد؟ حوادث اینروزها در دنیای مجازی ثابت کرده است که اتفاقا باید آنرا بسیار جدی گرفت! از آنروزی که خمینی مرتجع، مجاهدین آنروز را منافق نامید و خون و مال آنها را مباح شمرد. چقدر طول کشید تا آنها را به جرم خیانت به گلوله ببندد و در پای ایدئولوژی که آنرا اسلام عزیز می خواند، سر ببرد؟ آنروز خمینی در قدرت بود. امروز مجاهدین در قدرت نیستند و اجازه حمل سلاح را نیز ندارند. ولی با اینحال با بدترین شیوه ها بر مخالفانشان حمله کرده و یکه تازی می کنند!

آنانکه اجازه می دهند در برنامه تلویزیونی در حضور یکی از بالاترین مسئولین مجاهیدن یعنی مهدی ابریشمچی خواهان بند از بند پاره کردن منتقدین شوند و مورد تشویق قرار گیرند! چه چیزی را برنامه ریزی می کنند!؟ آنها که رهبر عقیدتی شان بدون هیچ حرمتی خانواده ها را بجرم اینکه خواستار نجات عزیزانشان از قتلگاه عراق شده اند، الدنگ می نامد! و اعضایش را رو در روی خانواده هایشان قرار می دهند! در چه راهی گام گذاشته اند!؟ براستی کتاب تدوین شده بنام مسعود رجوی رهبر عقیدتی مجاهدین با تیتر ” خانواده های مجاهدین یا مزدوران ارتجاع” را چگونه باید تعبیر کرد؟ به غیر این است که برخورد های تک تک کسانی که در این سازمان عضویت دارند و رو در روی خانواده هایشان قرار گرفته اند را باید تحت تاثیر آموزشها و دستور مستقیم رهبران عقیدتی دانست! اینهمه دشمنی با خانواده ها چرا؟ براستی چرا مجاهدین چنین خبری که اکثر خبرگزاریها در صدر اخبارشان اعلام کرده اند را در سایت های متعدد خود تا این لحظه منتشر نکرده است؟ چرا خانم برگزیده که برای هر اتفاقی در هر دهات دور افتاده ای نیز اطلاعیه صادر میکند، به محکومیت علنی این اعدام نفرت انگیز دست نمی زند؟ آیا علت، شباهت حیرت آور آن با عملکرد امروزه مجاهدین نیست؟

بین مادری که فرزند هجده ساله خود را به اوین می برد و برای اعدام تحویل پاسداران می دهد، و پسر بیست ساله ای که مغز مادرش را به جرم خیانت به سازمانش با گلوله متلاشی میکند، و مادری که به پسر بیست ساله اش بر بستر مرگ پدر دشنام میدهد و ترور شخصیتی می کند، هیچ تفاوتی در ماهیت نیست. با همین شیوه ها است که پتانسیل های بالقوه سرانجام روزی به بالفعل تبدیل میشوند. رژیم جمهوری اسلامی نیز راه جنایت را یک شبه طی نکرد!

شک نکنیم! اینها یک هشدار است. تجربه نشان داده است که از حرف تا عمل راهی نیست.

عاطفه اقبال – 9 ژانویه 2016

http://eghbalatefeh.blogspot.fr/

منبع خبر : خبرگزاری فرانسه به نقل از گروه دیده بان حقوق بشر سوریه

*1- Djaihadiste

*2- Apostasie = Trahison, reniement, abandon d’un parti, et …

*3- Ces exécutions visent à répandre la terreur au sein de la population et à intimider les opposants de l’ÉI.

*4- همسر اسماعیل وفا یغمایی

*5-همسر عباس رحیمی و مادر سپهر رحیمی

– بعدها در مطلبی بنام ” خانواده ها” این موارد را بیشتر باز خواهم کرد.

(پایان)

***

هیچ کس از آنها یاد نکرد! ( در عوض، مراسم بزرگداشت برادر کندی و شهید نیسمان)هیچ کس از آنها یاد نکرد! ( در عوض، مراسم بزرگداشت برادر کندی و شهید نیسمان)

ابراهیم محمد رحیمی لندن نامه سپهر محمدرحیمی به کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد

کمپ لیبرتی خانواده گروگانهای مجاهدین خلق فرقه رجویارشیا ارشادی: از درخواست همه خانواده ها بدون گزینش پشتیبانی کنیم

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22792

چهارصد خانواده ی بی نام و نشان!

عاطفه اقبال، کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، وبلاگ یادداشتها، بیست و پنجم دسامبر ۲۰۱۵:… چرا خانواده هایی که وکیلشان با کمسیاریای بغداد تماس گرفته هیچ منعی را از طرف دولت عراق و کمیساریا اعلام نمیکنند و فقط میگویند مجاهدین مانع تماس با موکلشان می شوند! چرا نامه های رسمی این وکلا به مریم رجوی تا بحال پاسخ نگرفته! چرا نامه خانواده هایی که با پست سفارشی به این خانم برگزیده …

رحوی بدنبال ویزا تسریع در صدور ویزای عراق. خانواده ها جهت تهیه ویزای عراق تماس برقرار کنند

لینک به منبع

(توهین هایی که در این مطلب علیه برخی خانواده ها عنوان شده است طبعا خواستگاه و الزامات نویسنده را مشخص می کند. ایران اینترلینک با پوزش از تمامی خانواده های گروگانها و قربانیان فرقه تروریستی رجوی این مطلب و مطالب مشابه را صرفا جهت اطلاع عموم باز نشر می کند. همچنین باطلاع میرسانیم که خانواده ایی که خواستار تسریع در گرفتن ویزای عراق باشند می توانند با بنیاد خانواده سحر در بغداد و یا ایران اینترلینک در انگلستان تماس برقرار فرمایند)

چهارصد خانواده ی بی نام و نشان!

هفته پیش، مجاهدین *نامه ای بنام خانواده های ساکنان لیبرتی منتشر کردند که در آن از قول این خانواده ها! خواهان گرفتن ویزا برای رفتن به عراق و دیدن عزیزانشان شده بودند. لازم به توضیح است که چندی قبل از انتشار این نامه، مسئولین مجاهدین در کشورهای مختلف بصورت ناگهانی با تعدادی از خانواده ها تماس گرفته و از آنها خواسته بودند که از سفارت عراق تقاضای ویزا کنند! خانواده هایی که همان زمان این مسئله را به کمپین اطلاع دادند از این متعجب بودند که بعد از اینهمه سال که لقب ” الدنگ ” از طرف رهبر مجاهدین در رابطه با هر گونه سئوال از وضعیت سلامتی عزیزشان، دریافت کرده بودند، چه شده که اینبار به آنها پیشنهاد رفتن به عراق می شود!

چند تن از آنها میگفتند : ما تلاش میکنیم عزیزمان را از عراق بیرون بیاوریم، اینها بجای تلاش برای انتقال آنها میگویند خانواده هم به عراق برود! آنهم پدران و مادران مسنی که میدانند در عراق سراسر جنگ و انفجار یکروز هم دوام نخواهند آورد! از طرفی خوب می دانند که این تقاضا شدنی نیست برای همین این چنین با دست باز به خانواده پیشنهاد رفتن به عراق و دیدن عزیزانشان را می دهند! بسیاری از این خانواده ها کاملا متوجه اهداف سیاسی این درخواست بودند و آنرا به درستی به مضحکه گرفته و به آن ” نه” گفته بودند. بعد از اینکه نامه مجاهدین بنام “خانواده ها” منتشر شد آنها بخوبی متوجه شدند که حدسشان درست بوده و این تماس فقط در جهت یک بهره برداری سیاسی در رابطه با احساسات خانواده ها در قبال فرزندشان بوده است وگرنه مجاهدینی که خانواده را دشمن اصلی روابط تشکیلاتی – ایدئولوژیک خود میدانند، یکشبه دلسوز خانواده های ساکنان لیبرتی نمیشوند

چند نکته در این نامه به چشم می خورد، اول اینکه هیچ اسمی در زیر آن نیامده است! در حالیکه مجاهدین بعد از استعفای آقایان روحانی و قصیم در چشم بهم زدنی نام پانصد تن از مجاهدین عضو شورا که چند تنی مثلا مستقل هم در میان آنها وجود دارند را زیر یک نامه سرشار از فحاشی و افترا ردیف کردند، در حالیکه اکثریت این امضاها متعلق به کسانی بود که در عراق بودند و یا بجای پاسخ منطقی به نامه آقای مصداقی امضای ۲۸۷ نفر از هواداران خود را پای یک نوشته سراسر افترا و دشنام گذاشتند. چگونه است که نمیتوانند حتی نام یک خانواده را به حمایت از سیاست های مجاهدین در رابطه با ساکنان لیبرتی منتشر کنند!؟ براستی چرا مجاهدین که اینهمه به “کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث ” تهمت و افترا میزنند قادر نیستند یک اعتراض نامه با نام و نشان خانواده های هوادار منتشر کرده و این کمپین را محکوم کنند!! نکند این درخواست هم گرا دادن به دشمن است! انتشار نامه از طرف زندانیان سیاسی که در زندانهای رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی در معرض اعدام قرار دارند گرا دادن به دشمن برای اعدام آنها محسوب نمیشود! یا پخش شایعه کاذب، بودن مسعود در اشرف و لیبرتی گرا دادن به دشمن برای موشک باران لیبرتی و اعدام دست بسته ساکنان باقی مانده در اشرف محسوب نمی شود! نشان دادن عکس وجب به وجب سنگرهای لیبرتی توسط نماینده های آمریکایی در کنگره آمریکا گرا دادن محسوب نمی شود! ولی درخواست اطلاع دادن نام زخمی ها به خانواده هایشان و درخواست اسامی این چهارصد خانواده مجهول! گرا دادن به دشمن است! در مورد عقل سالم کسانی که این اطلاعیه ها را می نویسند باید به درستی شک کرد!

پاسخ ما به مجاهدین این است : شما لازم نکرده از طرف خانواده های خیالی بدون اسم و امضا درخواست اعزام نماینده های خودتان را به نام خانواده به عراق بکنید. هنوز وضعیت مشابه در ابتدای حمله آمریکا به عراق یادمان نرفته است. در موقعیتی به این مسئله با جزئیات آن اشاره خواهم کرد که چگونه نماینده های شما از قبیل خواهر خانم برگزیده و یا آن بساز و بفروش که خودش کسی را هم در عراق نداشت، به قصد پیام رسانی، جایگزین دیگر خانواده ها که آماده رفتن به عراق برای نجات جان عزیزانشان بودند، شدند! و یا نوجوانانی را که خانواده شان در عراق بود به بهانه دیدن خانواده ولی در اصل برای سربازگیری آنجا می فرستادید! قصدتان از پذیرش خانواده هایی هم که از ایران می آمدند فقط عضوگیری نیروهای جوان و سوء استفاده تبلیغاتی از بقیه اعضای خانواده بود. چناچه امروزه هنوز تعدادی از آنها در زندانهای رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی بسر میبرند.بعدها بیشتر در این مورد خواهم نوشت.

در پاسخ به بیانیه جعلی شما به نام خانواده ها به جرات می گویم: ، اکثریت خانواده های ساکنان لیبرتی خواستار رفتن به عراقی که هر روز زندگی در آن دشوارتر می شود و در جنگ و آتش و خون می سوزد نیستند، بلکه خواهان انتقال هر چه سریعتر عزیزانشان از عراق به کشوری امن هستند. همان چیزی که با استراتژی طولانی کردن ماندن در عراق به هر قیمت از طرف شما تناقض جدی دارد. و تا بحال باعث کشته و زخمی شدن صدها نفر در اشرف و لیبرتی شده است. نه ! آنها نمیخواهند از جسد عزیزانشان در عراق برای شما پلی خیالی تا تهران درست کنند! تا کسی دیگر اینبار به مانند خمینی جنایتکار روی موج خونشان برای دستیابی به قدرت سوار شود.درخواست شما بسیار مسخره و مضحک و فرار به جلو در برابر فشار خانواده ها و افکار عمومی بر علیه سیاست ماندن در عراق و انتقال قطره ای می باشد. چه کسی را می خواهید گول بزنید؟

یکی از خانواده ها میگفت زمانی برای اینکه حال فرزندمان را که در عراق بیمار بود جویا شویم برای مجاهدین نامه ای نوشتیم و چون همه خانواده با آن موافق بودند بجای نام تک تک ، نام فامیلی خانواده را زیر نامه گذاشتیم برای اینکه نشانگر تقاضای همه خانواده باشد. آقای “محسن رضایی” دبیر شورای مجاهدین که مشابهت نامش با سردار رژیم جمهوری اسلامی” محسن رضایی” از قرار او را به مشابهت رفتاری با او هم کشانده در نامه ای کتبی با نام خود و عنوان منشی دبیرخانه شورا و مهر شورا به این خانواده پاسخ داده بود : نامه ی بدون امضای شما را دریافت کردیم!! – نامه موجود است – حالا به مجاهدین باید گفت ما نیز نامه ی بدون امضای چهارصد نفره شما را دریافت کردیم !! نامه این خانواده نام فامیل خانواده را داشت. نامه شما هیچ نام ونشانی ندارد! و باید به آن به عنوان یک سند مضحک نگاه کرد.

مادر دیگری می گفت با ما تماس گرفته اند و میگویند بیایید بروید از سفارت عراق تقاضای ویزا کنید!! میگویم چرا برویم عراق در چنین شرایط بمباران و جنگ!؟ شما تمام تلاشتان را برای بیرون آوردن آنها بگذارید تا ما در کشورهای اروپایی به دیدار آنها برویم. جالب این جا است. آنهایی که عزیزشان در چند قدمی شان در اور یا پایگاه های دیگر اروپایی هستند، قادر به دیدار آنها نیستند و مجاهدین اینک تقاضای ویزای عراق برای آنها میکنند!

مادر هشتاد و چند ساله ای چند شب پیش به من می گفت : به نوه ام که با سختی بسیار در دامن خودم بزرگ کرده و تمام مشکلات آنرا به همراه تک تک اعضای خانواده متحمل شدم اجازه دیدار و حتی یک تلفن به من و یا عمه ها و دایی هایش را نمی دهند! با اینکه در چند قدمی من در اینجا نزد مجاهدین زندگی میکند! نمی گذارند به دیدن من و دیگر اعضای خانواده بیاید! میگویند که خودش شماره تلفن شما را دارد اگر بخواهد زنگ می زند!! عجبا ! از کی تا بحال اعضای مجاهدین اختیار تصمیم گیری های این چنینی را پیدا کرده اند؟ تشکیلاتی که به آب خوردن و رویاهای شبانه نفراتش هم کار دارد آنها را در این زمینه آزاد گذاشته است!؟ بر فرض محال اگر هم اینطور باشد باید بگویم، این چه ایدئولوژی است که اعضای خودش را اینگونه تربیت کرده که حتی به دیدار مادر بزرگ مسنی که آنها را با سختی بزرگ کرده، نمی روند و تماس نمی گیرند. ولی از آنطرف هنوز موشکباران لیبرتی و شمارش اجساد تمام نشده در میان خرابه ها ترانه فحاشی ضبط میکنند و در آن آتش خون بعنوان خبر سلامتی به خانواده ها می فرستند! شرم کنید از اینهمه دروغ گفتن!

شما اول به خانواده هایی که فرزندشان در آلبانی و یا در کشورهای دیگر هستند و ویزا آنجا را هم براحتی میتوان گرفت، اطلاع رسانی کنید که چگونه به دیدار عزیزانشان بروند و اجازه دیدار فرزندشان را بدهید و به هزار شکل مانع آنها نشوید! ویزای عراق پیشکشتان! کدام عقل سلیمی میتواند این نامه تولید شده توسط بخش “جنگ سیاسی” شما بنام “خانواده های نگران”! را باور کند!؟ آیا فرزندان این چهار صد خانواده ! بعد از حمله موشکی به کمپ لیبرتی با آنها تماس گرفتند که بگویند ما زخمی نشده ایم و سالم هستیم، نگران نباشید!؟ یا فقط آن خانواده های برگزیده ی مجاهدین ! موفق با تماس با فرزندانشان می شوند! راستی اگر این نامه از طرف خانواده ها که بسیار نگران عزیزانشان هستند نوشته شده، چرا هیچ اشاره ای به انتقال سریع که خواسته اول هر خانواده ای است، نشده!؟ نکند حمایت این چهارصد خانواده هم همانند حمایت پنج میلیون عراقی از مجاهدین اشرف است که قرار بود در صورت حمله از اشرف محافظت کنند و دیوار گوشتی دور آن بسازند! ولی در روز حمله حتی یک نفر هم در آن حوالی پیدایش نشد!

نوشته اید: خانواده هایی که از داخل ایران و مسلما چون در داخل ایران زندگی میکنند با مهر و تائید و ویزای رژیم جمهوری اسلامی به عراق برای دیدار فرزندانشان سفر کرده اند ساکنان لیبرتی – یعنی فرزندان خودشان را – شکنجه روانی !! میکنند. این شکنجه روانی به چه شکل است؟ چرا از جزئیات آن سخن نمیگوئید؟ – ** منظور خانواده هایی که قبلا در مقابل کمپ اشرف بودند، نیست. – مسلما تعدادی از این دو سری خانواده که به عراق آمده اند و مقابل لیبرتی درخواست دیدن فرزندانشان را دارند، از طرف رژیم جهل و جنایت ولایت فقیه آمده و تعدادی دیگر نیز یا زیر فشار آنها و یا با استفاده از امکانات رژیم برای دیدن فرزندشان آمده اند. ولی به هر شکل که باشد هیچ خانواده ای خواستار آسیب رساندن به فرزندش نیست. این چگونه ایدئولوژی است که ادعای انقلابی بودن دارد ولی نمیتواند پدر و مادر پیری که عشق دیدار فرزند دارند را جذب خود کند و تنها راه چاره را در دشنام گویی و دفع آنها می بیند؟ آیا براستی سازمانی که روزی ادعای قدر قدرتی میکرد و میگفت همه خمینی زدگان را در ایران فردا جذب ایدئولوژی خود خواهد کرد، امروز از چند خانواده وابسته به رژیم آنچنان می ترسد که نمی تواند اعضای سازمانش را که بیست تا سی سال در درون مجاهدین آموزش ایدئولوژیک دیده اند، چند ساعت یا حتی چند دقیقه به دیدار آنها بفرستد!؟ مجاهدینی که زمانی پاسداران و شکنجه گران رژیم را با عفو مسعود! علیرغم اعتراض اعضای مجاهدین در میان خود می پذیرفتند و میگفتند ما با ایدئولوژی مان روی آنها تاثیرگذار خواهیم بود. امروز از تاثیر گذاری بالعکس یک خانواده بر روی عضو مجاهد آموزش دیده اش می ترسد!؟ مگر در رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی خانواده های مجاهدین موفق به دیدار فرزندشان در زندان نمی شوند!؟ شما اگر پایتان روی اعضای خودتان سفت است و فقط بعد از کشته شدن، آنها را به مقامهای مجاهدین قهرمان و صدیق ملقب نمیکنید! حتی اگر تک به تک این خانواده ها از طرف رژیم آمده باشند که فرزندشان را به جدایی از مجاهدین متقاعد کنند. شما از این فرصت به محک زدن ایمان نیروهای خودتان و تاثیر آموزش های سی ساله مسعود خواهید رسید! در غیر این صورت یعنی شما از رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی و آخوندهای حاکم بر این کشور ویران شده هم عقبتر رفته اید؟ و آموزشات ایدئولوژی – تشکیلاتی سی ساله تان پشیزی نمی ارزد! در اینصورت جای بسی تاسف است!

از زبان خانواده ها می گوئید که اعضای لیبرتی از داشتن وکیل محروم هستند! عجب است! شما که تا بحال ادعا داشتید هر کدام از اعضای لیبرتی سه وکیل معتبر بین المللی دارند و بما میگفتید که آنها نیاز به وکیل دیگری ندارند! چه شد که یک مرتبه صد و هشتاد درجه موضع عوض کرده اید؟ اگر براستی اینطور است چرا بصورت قانونی شکایت نمی کنید؟ پس چگونه از خانواده هایشان برای پول دادن به وکلای فرزندانشان کمک مالی جمع میکردید؟ شرم کنید! چگونه است که برخلاف حرف شما، هر وکیل مستقلی از طرف خانواده اقدام کرده است توانسته با موکلش در صورتی توافق خود او، تماس بگیرد و کارش را دنبال کند! چرا خانواده هایی که وکیلشان با کمسیاریای بغداد تماس گرفته هیچ منعی را از طرف دولت عراق و کمیساریا اعلام نمیکنند و فقط میگویند مجاهدین مانع تماس با موکلشان می شوند! چرا نامه های رسمی این وکلا به مریم رجوی تا بحال پاسخ نگرفته! چرا نامه خانواده هایی که با پست سفارشی به این خانم برگزیده! نامه می فرستند را برگشت می دهید! اگر براستی اینطور است اجازه دهید ساکنان لیبرتی با وکلایی که از طرف خانواده هایشان تعیین شده و پول آنرا نیز خودشان پرداخت می کنند، تماس بگیرند و پای ورقه آنها را بعنوان وکیل خود امضا بکذارند تا اگر شما نمیتوانید کاری در جهت انتقال انجام دهید. خانواده ها به کمک وکیل آنها را خارج کنند. به کشور ثالث هم که آمدند ماندن یا بیرون آمدن از مجاهدین به عهده خودشان است و هیچ اجباری بر آنها نیست. اگر ریگی به کفش ندارید با این مسئله موافقت کنید تا مشخص شود، آیا واقعا دولت عراق از تماس وکلا جلوگیری میکند و یا این مسئله سیاسی است و مسئله قراردادها و معاملات یواشکی! پشت صحنه است!؟

براستی چرا تعداد خانواده ها را چهارصد و اندی نوشته اید!؟ یعنی تعداد امضاها برای شما معلوم نبود؟ یا تعداد امضاها هم گرا دادن به دشمن محسوب می شد؟ براستی اگر اسامی خانواده های داخل ایران مشکل دارد که البته برای شما امنیت آنها اهمیتی ندارد برای اینکه شما حتی نامه های زندانیان سیاسی را منتشر میکنید. چرا اسامی آنها را که خارج از کشور در امن و امان هستند، چاپ نمیکنید! نکند از هوادار شما بودن شرم دارند!؟

شما براحتی برای فریب دادن دیگران دروغ می گوئید. این چهارصد امضا نیز از جعلیات شما است. زیر فشار افکار عمومی و اجبار کشورهای غربی ناچار شده اید به انتقال تن دهید و اینک می خواهید آنرا خواست و طرح خود معرفی کنید. در پشت صحنه کمیساریا را با شیوه های مختلف تحت فشار می گذارید تا جمله ای در رابطه با همکاری شما در بیانیه بگنجاند تا بتوانید خود را مبتکر انتقال معرفی کنید. با هزار دوز و کلک می خواهید منتقل شدگان را از نظر مالی وابسته به خود نگه دارید و نمک گیرشان کنید. در این رابطه بعدها بیشتر خواهم نوشت. از این شهر شرف! شما هزاران نفر را بعد از جدا شدن به ایران فرستاده اید تا بقول خودتان اعتبار حرفهایشان از دست برود. چند صد جدا شده دیگر که به هیچوجه در دام رفتن به ایران که تاکتیک شما برای رژیم مالی کردنشان بود، نیفتادند در اینجا و آنجا در عراق و آلبانی و ترکیه و یونان و اقصا نقاط جهان با بدترین وضع مالی و پرونده حقوقی پراکنده شده اند و در سرگردانی بسر می برند و هیچ پناهی ندارند. و شما جز کارشکنی کاری در رابطه با اینها انجام نمی دهید. در جلوی صحنه از امنیت ساکنان اشرف و لیبرتی دم می زنید ولی در پشت صحنه، انتقال ساکنان اشرف را با در آمدن از لیست تروریستی آمریکا تاخت میزنید و یکذره هم به امنیت آنها در این جا به جایی فکر نمیکنید. بعد که خرتان از پل گذشت دوباره دم از بازگشت به اشرف می زنید تا همه را مدتی دیگر سرکار بگذارید! زمانی که به لیبرتی وارد می شوید با اعتراضهای مکرر، کمیساریا را وادار می کنید، تی وال هایی که آمریکایی ها برای حفاظت بنگال ها گذاشته بودند را بردارند. بعد از چندی دوباره همه را به اعتراض برای بازگرداندن آنها فرا می خوانید.

به هیچ هشداری در رابطه با وضعیت خطرناک اشرف توجه نمیکنید و صد نفر از اعضایتان را بخاطر یکسری آهن پاره آنجا در میان گرگها باقی می گذارید و به آنها لقب ” حافظان اموال”! میدهید! با علم به اینکه می توانند در آنجا تکه پاره شوند. وقتی به آنها با دستهای بسته تیرخلاص می زنند. اعتصاب غذا را برای ساکنان لیبرتی برنامه ریزی میکنید تا باز هم از جان آنها مایه گذاشته شود! امنیت ساکنان لیبرتی دغدغه شما نیست بلکه وسیله تبلیغاتی شما برای اطلاعیه دادن و جولان دادن در صحنه سیاسی است. ساکنان لیبرتی برای شما فقط حکم مهره های پیاده شطرنج را دارند که براحتی مورد معامله قرار گرفته و می گیرند. براستی خوب نفرات خودتان را سرکار گذاشته اید! ولی کور خوانده اید دیگر شگردهایتان کسی را نمی فریبد ولی مثل کبک سر در برف فرو برده و نمی بینید.

کاش دوستی که صحبت های مهدی ابریشمچی مبنی بر خط قرمز خروج از عراق و گفتگوی اعتراضی چند تن را در شب مراسم اولین کشته شدگان اشرف در اور که بسیاری از جمله من حضور داشتند را ضبط کرده ، این نوار صوتی را در اختیار عموم قرار دهد تا معلوم شود که این دایره فریب و نیرنگ چگونه با نیروهای خودش هم بازی میکند. بسیاری در آن نشست بودند و دیدند و شنیدند که استراتژی ماندن در عراق به هر قیمت و بهای خونین آن از ساکنان اشرف چگونه از زبان برادر بسیار شریف! توصیف شد. یا وقتی مریم رجوی در اور در آن جمع محدود در توصیف خط ماندن در عراق گفت : “ما صد و بیست هزار شهید دادیم! هزار و چهارصد تا هم روش! مشکل ما که این نیست!!” راستی خانم برگزیده! اگر نجات جان انسانها مشکل شما نیست! پس مشکل شما چیست ؟ پس چرا آن کاردار بی سفارتتان ادعا میکند: از ابتدا ما خودمان می خواستیم همه را انتقال بدهیم! مبتکر انتقال هم خودمان هستیم! کم مانده با بی شرمی بگوید، اصلا از اول ما خودمان کمپین برای انتقال فوری آنها زدیم! همان کاردار را میگویم که به همراه دوست دیگر شو+ رایی اش مامور شده بود که در کمپین ما به خیال خود نفوذ کند و کنترل را در دست بگیرد ولی با رو شدن دستشان، هر دو را بیرون انداختیم! – مدارکش موجود است- براستی اگر با انتقال مخالفتی ندارید و خودتان نمیخواهید که انتقال قطره ای باشد چرا به پیشنهاد چهل نفره کمیساریا برای انتقال ساکنان جواب رد داده بودید و گفته بودید بیش از چهارده نفر هر هفته نخواهید فرستاد. بعد از افشا شدن این مسئله، ناچارا به انتقال چهل نفره هفتگی تا آخر دسامبر تن دادید! میتوان دهها مورد این چنینی را بیان کرد. ولی همین موردها به اندازه کافی روشنگر عملکرد شما است.

پدر طالقانی در این سخنان بسیار خوب امثال شما را توصیف کرده است : ” یک دیکتاتور دین را به استخدام می گیرد. شرف و انسانیت را به استخدام خود می گیرد. دروغ می گوید. فریب می دهد. خدا را شاهد می گیرد که من دلسوزترین مردم در حق شما ملت هستم. ولی روحیه اش لجوج ترین و کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق! وقتی سوار کار نشده وعده میدهد؛ وقتی سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمی کند. این خاصیت یک دیکتاتور است. ” ***

متاسفم از اینکه توصیفی که پدر طالقانی در مورد آخوندها و این رژیم جهل و جنایت کرده بود اینک در مورد شما هم صدق میکند. متاسفم که در رو در رویی با هم ، به هم رسیده اید. در گفتار، در عملکرد، در استراتژی خون و شهید پروری و در دروغ و فریب و ریا!

در خاتمه می خواهم بگویم شرم کنید از تهمت و افترا زدن به من و خانواده های عضو کمپین، با پنهان شدن در زیر نامهای مستعار و یا در پوش خانواده! به جایی نخواهید رسید. در همان ابتدای تاسیس کمپین نوشته بودم :بکار بردن شیوه های دوران فئودالی با تحت کنترل گرفتن خواهر توسط برادر ممنوع! از خدا و پاپ اعظم هم که علیه من نامه بگیرید و چاپ کنید، باز هم مرعوب نخواهم شد.

گذشت آنزمانی که یکنفر در هیئت قلدر خانواده، نسخ از دیگر اعضای خانواده بگیرد و آنها بدون اجازه او جرات حرف زدن و انتخاب نداشته باشند. از شیوه های طالبانی دست بردارید. اگر جرات و حرفی برای گفتن دارید! از پوش برادر و خواهر و همسر و …. از زیر نامهای مستعار بیرون بیایید. بفرمائید بنامهای واقعی خودتان بنویسید. و جرات کنید این تهمت های بدون مدرک و سند را به نام مجاهدین انتشار دهید تا پاسخ خود را بگیرید. ولی بالا بروید پایین بیایید. به هیچ کدام از هرزنامه های شما که با نام مستعار و یا در پوش خانواده باشد پاسخ نخواهم داد. گفته اید کمپین با استراتژی مجاهدین در افتاده و کمر به نابودی مجاهدین بسته است! دوباره اعلام میکنم بله، کمپین با استراتژی مجاهدین در نگه داشتن ساکنان لیبرتی و سابقا ساکنان اشرف در عراق بدرستی در افتاده و آنرا تا این لحظه افشا و به چالش کشیده است. ولی با توجه به اینکه از همان ابتدای تاسیس کمپین اعلام کرده ایم به دلیل اینکه اهداف ما سیاسی نیست و صرفا انسانی و حقوق بشری است. کاری به نابودی مجاهدین نداریم. بنظر میرسد مجاهدین با موضع گیری ها و عملکردشان، خود از عهده این مقوله بهتر از دشمنانشان برآمده اند!

در پایان چند سطر از شعر یکی از شاعران خوش نام را با کمی دستکاری تقدیم این “نامهای مستعار و مجازی” می کنم :

من از شب های تاریک ریا و مکر می‌ترسم

نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می‌ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست

ولی از نامهای مستعار عده ای اشباح میترسم

من از صد دشمن دانای لا مذهب نمیترسم

ولی از این هواداران ناآگاه میترسم

خدای من، نمیدانم چرا از تو نمیترسم

ولی از بعضی از اعضای این شو+را میترسم

عاطفه اقبال – ۱۹ دسامبر

*لینک اطلاعیه مجاهدین بنام  خانواده ها

** منظور کسانی که رژیم جنایتکار ولایت فقیه بنام خانواده ها پشت درب کمپ اشرف در سال ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ آورده بود، نیست. آنزمان در مقابل اشرف رژیم کاری تبلیغاتی  را در رابطه با ساکنان اشرف دنبال میکرد و استقرار بلندگو، سنگ زدنها و دشنام دادن ها کاملا هدایت شده برای آزار ساکنان اشرف  بود. در این سالها با توجه به اینکه هنوز کمپین تشکیل نشده بود من به شخصه بارها در فیسبوکم این عمل را محکوم کردم و خواستار جمع آوری این بساط شدم. در آن زمان رژیم مشخصا توسط ماموران اطلاعاتی خود عمل میکرد و تهدیدهای گوشخراش پشت بلندگو آنها مبنی به آتش کشیدن اشرف و اعدام تک تک ساکنان آن هنوز در ویدئوها موجود است.

***سخنرانی آیت الله طالقانی در کاخ سعد آبادمنتشر شده در روزنامه کیهان ۲۵ مرداد

****

تروریست ها شورای ملی مقاومت رجویاعضای ” شورای ملی مقاومت ” بدانند که چه نانی می خورند؟

کمپ لیبرتی مجاهدین خلق فرقه رجویاغلب افراد تحت سیطره فرقه مجاهدین در کمپ لیبرتی دچار بیماریهایی روحی و جسمی شده اند

خانواده ها کمپ لیبرتی سپتامبر 2015لیبرتی: سودای ارتش آزادی و ماجراجویی رهبرانش

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22726

نمایشنامه چند پرده ای!

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، کمپین لیبرتی (یادداشت ها)، بیستم دسامبر ۲۰۱۵:… در این میان ساکنان کمپ لیبرتی می میرند. گاهی از بیماری های ریشه دار ناشی از وضعیت ناهنجارشان … گاهی در جا سکته می کنند و تمام میکنند. گاهی با سرطانی ریشه دار از پا در می آیند… اگر از همه اینها جان سالم بدر ببرند هر چند گاهی موشکی از دست قراردادهای غیبی رها میشود و تار و مارشان می کند. به هر حال بعد از مرگ از هر گونه اش! تبدیل …

رجوی بدنبال پول رجوی: اگر خواستار آزادی گروگانها هستید باید پول بیشتری بدهید

لینک به منبع

نمایشنامه چند پرده ای!

بله! کشتار و قتل انسانهای بی دفاع در هر کجا و توسط هر کس که باشد محکوم است. جا به جا نکردن انسانها از محلی که قتلگاهشان شده، محکوم است. تلاش نکردن برای خارج کردن یک عده که سلاحی هم ندارند از کمپی که مرتبا در آن، زیر موشک پرانی قرار دارند عین جنایت علیه بشریت است، از هر طرف و توسط هر کس که می خواهد باشد.درود بر شما آقای ملکی، درود بر شرفتان که در زیر سایه حکومت مرگ و وحشت شجاعانه کشتاری را که بدست همین رژیم انجام گرفته محکوم میکنید.

محمد نوری زاد در این رابطه مینویسد: “…دکتر ملکی داده بود یک پلاکارد چوبی کوچک برایش درست کرده بودند با دسته. روز قبلش این را داده بود به من که بر کاغذی بنویسم: کشتار انسانهای بی گناه و بی سلاح، جنایت علیه بشریت است. در اشاره به لیبرتی که به راکتش بسته بودند…نوشتم و دادم دستش. پیرمرد چقدر خوشحال شد. راستی عجب دنیایی داریم. ببین مجتبی خامنه ای با چه خوشحال می شود و دکتر ملکی با چه؟!”

بواقع مجتبی خامنه ای ها با چه چیزی خوشحال میشوند و بعضی نیز با حمایت گرفتن بی خاصیت از این لابی و آن سیاست مدار و پیرمرد شریف ما با چه چیزی! این خصلت آنهایی است که همیشه انسان مانده اند. و انسانیت را با سیاست نیامیخته اند! درود بر او …درود بر آنها

این نمایشنامه چند پرده دارد و یک پرده ای نیست. عده ای در کمپ لیبرتی بدون سلاح و بدون دفاع بعنوان گوشت دم توپ نگهداری میشود. منفعت هیچ کدام از طرفها ایجاب نمیکند که آنها جا به جا شوند! رژیم جمهوری اسلامی اساسا میخواهد تا نفر آخر نابود شوند. با کمک نیروهای عراقی خود هر دم به آنها موشک میزند و عده ای کشته و زخمی بر جا می مانند. آمریکا که بعد از حمله به عراق صاحب عله اصلی در آنجا است و حفاظت این انسانها را در مقابل گرفتن سلاحشان به عهده گرفته ککش هم نمیگزد. سازمان ملل و کشورهای اروپایی در خیل روزافزون مهاجران اگر فشار افکار عمومی نباشد به چنین کاری بها نمیدهند. آنها بمیرند یا نمیرند برایشان زیاد مهم نیست مگر هر روز اینهمه مهاجر در آبها نمی میرند! مجاهدین که اتفاقا این انسانها، اعضای خودشان هستند و باید بیش از هر کس دیگر تمام امکاناتشان را بسیج نجاتشان کنند، نه تنها هیچ آکسیونی برای تسریع خروج آنها از عراق تشکیل نمی دهند! بلکه بجای آن یقه هر کس که در رابطه با این انتقال حرفی می زند و یا قدمی برمیدارد را گرفته اند و فقط همه را مزدور وزارت اطلاعات میخوانند! عجیب است که رژیم هم هر کسی که در داخل ساز مخالفت می زند را منافق! می نامد! براستی چه پیامی در این شباهت رفتار است!؟ مجاهدین تمامی تلاششان را در این جهت بسیج کرده اند که همه صداها را در جهت انتقال خاموش کنند. من مانده ام که اگر اینها قصدشان نجات جان این نفرات است چرا به هر کس که خواهان انتقال آنها است حمله میکنند! بجای اینکه این تلاشها را در جهت بسیج افکار عمومی برای انتقال سریع این انسانها سازماندهی کنند!؟ فقط کافی است به تعداد مقالاتی که بعد از حمله موشکی به کمپ لیبرتی بر علیه کسانی که خواهان انتقال هستند نوشته شده، نگاهی بیندازید!

در این میان ساکنان کمپ لیبرتی می میرند. گاهی از بیماری های ریشه دار ناشی از وضعیت ناهنجارشان … گاهی در جا سکته می کنند و تمام میکنند. گاهی با سرطانی ریشه دار از پا در می آیند… اگر از همه اینها جان سالم بدر ببرند هر چند گاهی موشکی از دست قراردادهای غیبی رها میشود و تار و مارشان می کند. به هر حال بعد از مرگ از هر گونه اش! تبدیل می شوند به ” مجاهد قهرمان” !! و قاب عکس های مرگ به رودخانه دل نواز “اوآز” انداخته می شوند! انگار نه انگار که اینها هر کدام عزیزکرده یک خانواده هستند. انگار نه انگار که دلهایی نگرانشان هست. خانواده بنا به فتوای رهبر ” الدنگ ” شده است و حرف ممنوع! آخر انسانها ریشه در خانواده که نداشته باشند بهتر می توان چون گوسفندی قربانی شان کرد! استراتژی خون برایشان تدوین کرد و با گفتن داستانی حماسی در ۱۴۰۰ سال پیش به مانند آخوندها تهییج شان کرد. در هنر روضه خوانی هم که تا بحال هنر انحصاری آخوندهای جنایتکار بودف چنان متبحر شده اند! که همین روزها شاید بر روی دست آنها سوار شوند! خون… کربلا…. کشتار..و عاشورا….

در این نمایش چند پرده ای، برای همه ی طرفها، جان انسان پشیزی ارزش ندارد و فقط برای معامله خوب است!

خانواده های زندانیان سیاسی بدنبال عزیزانشان که در چنگ رژیم جمهوری اسلامی اسیر هستند در مقابل زندانها و در هر کوچه و برزن گرد هم می آیند و از پا نمی نشینند. آنها فرزندانشان را می خواهند. در این طرف هم خانواده های ساکنان لیبرتی در بدر دنبال خبری از عزیزانشان هستند و هر تهمتی را بجان می خرند. بدون اینکه تماس و یا ملاقاتی داشته باشند! در این میان فقط خانواده ها هستند که با دستهای خالی بدنبال نجات جان عزیزشان هستند بدون اینکه به رویکرد سیاسی آنها کاری داشته باشند. آنها عشق و دوست داشتن را آلوده به سیاست نکرده اند! آنها فقط به یک خبر، به صدای تلفنی که بعد از دهها سال زنگ بزند، به دیداری، به لبخندی، به آغوشی دل خوش کرده اند. و چه بسیار که حسرت این لحظه را با خود به دل خاک برده اند! به این امید که سرنوشت بقیه خانواده ها محقق شدن این امید باشد. چنین باد!

***

همچنین:

روزگار غریبی است نازنین

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، از طرف کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، پنجم فوریه ۲۰۱۵:…  امروز نامه دکتر کریم قصیم را خواندم و به سالهای درد و رنج و خون در ایران بازگشتم. سالهای دربدری و مبارزه ای سخت و بی امان که با تمام وجودمان به آن قیام کرده بودیم. اعضای خانواده من که هر کدام نقشی

اطلاعیه یواشکی مجاهدین خلق در مورد ساکنان لیبرتی!

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، پژواک ایران، پانزدهم ژوئیه ۲۰۱۴: … براستی این اطلاعیه یواشکی! به چه منظور در یک سایت حاشیه ای و ناشناخته به صورت دزدکی منتشر شده است!؟ و با وجود فضای تهدید جدی بر علیه ساکنان لیبرتی که در این اطلاعیه به آن اشاره شده حتی یک کلمه به مسئله انتقال فوری آنها از عراقی که در جنگ د

برای ثبت در دل تاریخ

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، پژواک ایران، دوم ژوئن ۲۰۱۴: … این نامه را در ژوئن سال ۲۰۰۹ برابر با خرداد ۸۸ زمانی که با مجاهدین رابطه ای متقابلا نزدیک و صمیمانه ای داشتیم، نوشتم و به محسن رضایی، بعنوان یکی از مسئولین مجاهدین و دبیر شورا دادم که بدست مریم رجوی برساند. هنوز هیچ کشتاری در رابطه با ساکنان ا