از شما می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ (اتهام بیشرمانه مجاهدین علیه خانواده محمدرحیمی)

از شما می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ (اتهام بیشرمانه مجاهدین علیه خانواده محمدرحیمی)

سپهر محمد رحیمی، پژواک ایران، دوازدهم ژانویه 2016:… با این حال عده ای که کنار زن و بچه شان یا دوست دخترشان و فک و فامیل شان در ناز و نعمت در اروپا و آمریکا زندگی می کنند و از بهترین امکانات برخوردارند و از صبح تا شب به فکر پول در آوردن هستند در اطلاعیه بیشرمانه ای من و مادربزرگ و عمو و عمه ام را «فامیل الدنگ» خوانده اند. این عده چقدر بایستی بی شرافت و پست باشند که بتوانند خانواده …

ابراهیم محمد رحیمی لندن منوچهر محمد رحیمی: خانم انتظاری ما را به اشک تمساح شما نیازی نیست

لینک به منبع

از شما می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ (اتهام بیشرمانه دیگری از سوی مجاهدین علیه خانواده محمدرحیمی)

سپهر محمد رحیمی

من سپهر محمد رحیمی جوانی هستم 20 ساله. کمتر از دو سالم بود که مادر و پدرم مرا نزد مادر بزرگ و پدربزرگم گذاشتند و برای مبارزه با رژیم خمینی به عراق و نزد مجاهدین رفتند.

تا هشت سالگی صدای پدر و مادرم را نشنیده بودم. بعد از حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین من به همراه مادربزرگ و پدربزرگم از طریق جنوب ایران و به صورت غیرقانونی به عراق رفتیم. من برای اولین بار توانستم مادر و پدرم را ببینم.

در مدت دو هفته ای که در کمپ اشرف بودیم هیچ شبی را نتوانستم کنار مادرم بخوابم. دوست داشتم مثل همه بچه ها شب را کنار مادرم بخوابم اما مسئولین سازمان چنین اجازه ای به من و مادرم ندادند. پدر و مادرم را جداگانه به ملاقات ما می آوردند و جوری هم تنظیم میکردند که در راه همدیگر را نبینند. هر روز فقط چند ساعتی جداگانه پدر و مادرم را می دیدم.

بار اول که در اشرف پدرم را دیدم همراه با چند مرد دیگر آمد. آن ها می خواستند همراه او وارد اتاق شوند اما پدرم اجازه این کار را به آنها نداد و ما توانستیم او را تنها ملاقات کنیم. دفعات بعد دیگر آن ها تلاش نکردند در ملاقات حاضر شوند چون می دانستند که پدرم اجازه نمی دهد. اما مادرم هر بار با چند زن دیگر به ملاقات ما می آمد و در همه مدتی که با ما بود آن زن ها هم بودند و بعضی وقت ها به جای مادرم صحبت می کردند و یا جواب سوال های پدر بزرگ و مادربزرگم را می دادند.

سپهر محمدرحیمی به همراه مادر بزرگ و پدربزرگ و پدرش در اشرف

از آن جایی که پدرم زیر بار زور نمیرفت نتوانستند جلوی او را بگیرند و او شب پیش ما می ماند اما مادرم با این که دلش میخواست شب پیش من بماند میترسید و همراه زن هایی که آمده بودند می رفت و شب نمی ماند.

همانجا هم پدربزرگم و هم مادربزرگم اعتراض کردند که چرا طی این مدت مادر و پدرم اجازه نداشتند به ما زنگ بزنند. مادر بزرگم می گفت من وقتی زندان بودم می توانستم با بچه هایم ملاقات کنم حالا چرا مادر سپهر نمی تواند به او زنگ بزند؟ آن ها جواب درست و حسابی نداشتند به او بدهند. ملاقات ما با پدر و مادرم تاثیر خیلی بدی روی پدربزرگ و مادربزرگم گذاشت.

پدربزرگم بیشتر اعتراض کرد اما تاثیری نداشت. بعد از دو هفته به ایران برگشتیم و دوباره تماسی با ما گرفته نشد.

چندی بعد پدرم از مجاهدین جدا شد و به کمپ تیف که زیر نظر آمریکایی ها بود رفت. آن موقع بود که او توانست برای اولین بار با ما تماس تلفنی بگیرد. 4 سال دیگر به این ترتیب گذشت تا پدرم به انگلستان رفت و بعد از قبولی پناهندگی اش در این کشور کار من را هم درست کرد تا به او بپیوندم. مادرم هیچ وقت به من در ایران زنگ نزد و فقط پدرم زنگ می زد. 15 سالم بود که به لندن رفتم. سه ماه بعد پدرم به تومور مغزی بدخیم مبتلا شد. من تازه به لندن رفته بودم و هنوز زبان انگلیسی را نمی دانستم.

در کنار رفتن به مدرسه هر روز به بیمارستان می رفتم و او را روی تخت بیمارستان در حالی که فلج بود و قادر به حرکت نبود می دیدم.

پدرم روحیه خیلی خوبی داشت. پس از مدتی توانست بایستاد و بالاخره با عصا راه افتاد. بعد از هفت ماه بیمارستان را ترک کرد. پدربزرگم در این مدت فوت کرد.

بعد از آمدن به انگلستان هم خبری از مادرم نشد. هیچ تماسی نمی گرفت و من هنوز قادر به شنیدن صدای او نبودم. بالاخره پس از پیگیری بسیار، مادرم زنگ زد. در طول این چند سال فقط سه بار با او تلفنی صحبت کردم. هر بار هم پس از مراجعات بسیار به دفتر مجاهدین و تهدید به تماس با مطبوعات و افشاگری به مادرم اجازه دادند در حضور دیگران به صورت کنترل شده با من تلفنی صحبت کند.

در حالی که به چشم خودم دیدم که یک عده از هواداران علاف و بیکار مجاهدین را در دفتر این سازمان جمع می کردند تا با لیبرتی و اشرف تماس تلفنی طولانی مدت بگیرند و به قول خودشان با خالی بندی به آن ها روحیه بدهند. یکی از آن ها سیاوش پیشه ور بود که به جرم پولشویی و … در لندن زندانی است و سال های سال بایستی آب خنک بخورد. او می گفت برادران ما به فکر شما می خوابیم و به فکر شما از خواب بیدار می شویم. من هم گفتم راست میگی تو به فکر پوند می خوابی و به فکر پوند بلند میشی.

در طول 5 سالی که لندن هستم هم مترجم پدرم بودم و هم راننده او. شب ها کنارش می خوابیدم. 5 سال با پدرم حال کردم. خیلی چیزها از او آموختم. یک بار از او نشنیدم بگه درد دارم یا حالم خوب نیست. هنوز هم نمیگه. غرور عجیبی داشت. پدرم بهم یاد داده که «زندگی زیباست».

به همین خاطر هر روز سرکار میرم. ورزش میرم. بعد میام بیمارستان پیش پدرم. کارهاش رو خودم انجام می دم. پریشب که دیگه رفت تو کما تا صبح دستش رو گذاشت تو دستم. برای خیلی ها تحمل این روزها سخته اما من از پدرم یاد گرفتم که کوتاه نیام. حتی در طول این مدت هم به مادرم اجازه ندادند با من تلفنی صحبت کند یا حالم را بپرسد.

این وضعیت من و پدرم بوده در 5 سال گذشته. یک لحظه مبارزه با رژیم از دهنش نیفتاده. همه تکه کلام هاش رو یاد گرفتم. همه به من میگن خیلی شبیه او هستم. این مایه افتخار است برای من که شبیه پدرم باشم.

با این حال عده ای که کنار زن و بچه شان یا دوست دخترشان و فک و فامیل شان در ناز و نعمت در اروپا و آمریکا زندگی می کنند و از بهترین امکانات برخوردارند و از صبح تا شب به فکر پول در آوردن هستند در اطلاعیه بیشرمانه ای من و مادربزرگ و عمو و عمه ام را «فامیل الدنگ» خوانده اند. این عده چقدر بایستی بی شرافت و پست باشند که بتوانند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. من در طول این 5 سال فقط یک بار با پدرم سفر چند روزه به اتریش داشتیم در حالی که خدا می داند این افراد در همین 5 سال چند بار با زن و بچه شان سفر رفتند و عشق و حال کردند.

ابراهیم محمد رحیمی لندن

سپهر ، زهرا، منوچهر محمدرحیمی و مادر صونا

مادر بزرگ من دو سال زندانی بوده و پدربزرگم هم یک سال و نیم زمان شاه و یک سال زمان خمینی زندان بوده. 4 دختر و پسر و یک نوه شان اعدام شده اند. پدرم و عمو و عمه ام هم زندانی بوده اند. از عمه ها و عموهام نبایستی خجالت بکشند؟ از روی «مادر صونا» مادر بزرگم نباید خجالت بکشند که آخر عمری این همه مصیبت کشیده؟

تا همین چند روز پیش ما را خانواده شریف می خواندند و حالا یکباره شدیم «فامیل الدنگ»!

البته این عده که می گویند زندانی سیاسی بوده اند جرات نکرده اند اسمشان را زیر اطلاعیه بنویسند تا ببینم چه کسی جرات میکند خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخواند.

اگر خانواده من «الدنگ» است چه کسی سالم است؟ با تعریفی که کردم من و خانواده ام «الدنگ» هستیم یا مفتخورهایی که کنار زن و بچه شان در اروپا و آمریکا لم داده اند و ادعای مبارزه می کنند.

پدرم چند روزی بیشتر زنده نخواهد ماند اما این بیشرف ها هرچه لایق خودشان هست را به پدرم نسبت داده اند. او در کما است و نمیتواند جواب این «نامردها» را بدهد. قبلش هم که در کما نبود چون حافظه اش را از دست داده بود نمی دانست در اطرافش چه می گذرد و قادر به پاسخگویی نبود وگرنه این ها که به قول پدرم «بی جگر» و «بی وجود» بودند جرات نمیکردند این حرف ها را در مورد او بزنند. چندتایی شان در لندن هستند تا پدرم سرپا بود جلویش دولا راست می شدند حالا زبان درآوردند.

این بی وجدان ها سعی می کنند سابقه درخشان پدرم را که مورد تایید همه است نفی کنند.

از زبان ناشناسی که مدعی است همبندی سابق پدرم بوده خطاب به او که می دانند قادر به جواب دادن نیست نوشته اند:

«حتما یادت نرفته که امثال ایرج در زندان چون تو را «لمپن» میدانستند «بایکوتت «کرده بودند ؟ حال چه شده که هندوانه زیر بغل هایت میگذارند و تا به اینجا بالا برده اند که پشت سرت نماز هم میخوانند ؟!

عباس! هر کس از چنته خود خبر دارد آیا این صفات و القاب که به تو میدهند خودت باورت میشود ؟ !

خداوکیلی جواب بده !

کلاه خودت را قاضی کن و بو بکش آیا بوی این «لاشخورها » را متوجه نمیشوی؟

عباس آقا امیدوارم سالها «زنده باشی و به سلامت زندگی کنی » حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی . باور کن این «جک و جونور های ولایت» را که بپرونی حال خودت هم خوب میشود.» آیا این ها وجدان هم دارند؟ آیا با بیمار در حال مرگ این طوری کسی صحبت می کند؟

این بی شرف ها دو هفته پیش از زبان مادرم مدعی شده بودند من و پدرم «مزدور وزارت اطلاعات» هستیم و پروژه های آن ها را اجرا می کنیم حالا مثلا از در دوستی با پدرم در آمده اند و مدعی «بایکوت» او در زندان شده اند! البته می دانم ، می خواهند به پدرم زخم زبان بزنند. می دانم قصد شکنجه بیشتر او را دارند.

پدرم چیزی با مرگ فاصله ندارد با ماسک اکسیژن نفس می کشد و در کماست. من روزهای آخر عمر او را شاهد هستم و این بی شرفها «خوشمزه» شدند و او را مسخره می کنند و می گویند «حال بیا و یه امشی دور و برت بزن تا راحت تر نفس بکشی .»

پدرم در کما

فکر می کنند اینجوری می توانند من و مادر بزرگ و عمه و عمویم را بیشتر شکنجه کنند. تا چند روز پیش منکر بیماری شدید پدرم و دست و پنجه نرم کردن او با مرگ بودند و مدعی بودند که این ها همه خالی بندی است. حالا نسخه برای او پیچیده اند که چه کارکند «راحت تر نفس بکشد» و یا «حالش خوب شود».

اگر این ها پدرم را دوست داشتند و می خواستند او «سال ها زنده باشد و به سلامت زندگی کند» چرا مثل این همه آدم که به ملاقات او می آیند و به او زنگ می زنند به او زنگ نزدند و حالش را نپرسیدند و یا با ملاقاتش نیامدند؟

هیچ کس در مورد پدرم تعریف و تمجید عجیب و غریبی نکرده و هندوانه زیر بغل او نگذاشته است. همه روی جوانمردی و بی غل وغش بودن و مردم دوستی او تاکید می کنند و اینکه در زندان همه او را دوست داشتند و با روحیه شاد و قوی ای که داشت باعث خنده و نشاط می شد و خیلی ها می توانستند زندان را راحت تر بکشند.

پدرم تا همین سه روز پیش که به کما رفت همین روحیه را داشت. هرکس که به ملاقات او در بیمارستان می آمد می خندید و از او روحیه میگرفت. بعضی ها فقط چند بار و یا در مراسمی پدرم را دیده بودند اما هر روز به بیمارستان می آیند.

صفات نیک او را من خودم شاهد بودم. طی این روزها هم هرکس که پدرم را میشناخت همین را در مورد او میگفت.

این بیشرف ها دوباره از زبان مادرم نوشته اند که پدرم به دلیل مشکل «اخلاقی و مبارزاتی» از مجاهدین اخراج شده است. مادرم که از زمان رفتن به عراق یک دقیقه هم پدرم را ندیده از کجا می داند چه بر سر او آمده و یا به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» یا جدا شده؟

این که می بینم پدرم نمی تواند جواب آن ها را بدهد برای من سخت است.

البته من بهتر از هرکس می دانم چه کسی «مبارز» است. وقتی بچه بودم در اشرف متوجه شدم که از پس پدرم به خاطر روحیه ای که داشت برنمی آمدند اما مادرم مجبور بود کوتاه بیاید.

من 5 سال با پدرم روز و شب زندگی کرده ام. بهتر از هرکس می دانم کمتر کسی به اندازه او «اخلاق» را رعایت می کند.

سوال من این است خود این ها که امروز بلبل شده اند به چه دلیل از مجاهدین «اخراج» شده اند و به چه دلیل در اروپا و آمریکا کنار زن و بچه و سگ شون زندگی میکنند؟

فکر می کنم این افراد بدون حمایت رهبرانشان جرات ندارند که خانواده محمدرحیمی را «الدنگ» بخوانند. به همین دلیل است که من همه این ها را از چشم بزرگتر هاشان می بینم.

با توجه به توضیح کوتاهی که در مورد زندگی خودم و خانواده ام دادم از شما خوانندگان می پرسم چه کسی «الدنگ» است؟ این به اصظلاح زندانیان سیاسی و رهبرشان که آن ها را جلو انداخته یا خانواده محمد رحیمی؟

از همه کسانی که خانواده محمدرحیمی و پدرم را می شناسند می پرسم بعد از بی حرمتی به خانواده ما حرمت چه کسی حفظ می شود؟

سپهر محمدرحیمی

21 دیماه 1394

مزدوران شورای ملی مقاومت رجوی حسین فرشید منشور وارسته پرویز خزاییاعضای ” شورای ملی مقاومت ” بدانند که چه نانی می خورند؟

سمیه محمدی کودکان سرباز در مجاهدین خلقحرف خانواده محمدی فراتر از تهدید است (نداها و آلان ها را می شناختم، می شناسم و میشناسانم)

به یاد آلان محمدی و مرجان اکبری دوجوان معترضی که بوسیله جلادان فرقه رجوی به قتل رسیدند

***

همچنین
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22836

نامه سپهر محمدرحیمی به کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد

پژواک ایران، بیست و نهم دسامبر ۲۰۱۵:…  در نامه ی منتسب به مادرم، رهبری مجاهدین مدعی شده است که من و پدرم زمینه ساز حملات نظامی بعدی رژیم ایران به لیبرتی هستیم! آیا ارسال نامه از طریق وکیل امور مهاجرت به کمیساریای عالی پناهندگان و درخواست انتقال مادرم به محلی امن، زمینه سازی برای حمله ی نظامی معنا می دهد؟ آیا همین ادعای بی پایه و غیرمنطقی دیگر موارد مطرح شده از سوی رهبری این سازمان …

ایرج مصداقی: کینه مسعود رجوی به محمد رحیمی

لینک به منبع

نامه سپهر محمدرحیمی از بیمارستان «یو سی ال اچ» لندن به کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد

عالیجناب زید رعد الحسین، کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد

من سپهر محمدرحیمی متولد جولای ۱۹۹۵ ساکن لندن در حالی که بر بالین پدرم شاهد آخرین روزهای عمر او هستم این نامه را برای شما می نویسم.

پیشتر در نامه ی سرگشاده ام خطاب به مردم ایران همراه با مادربزرگ، عمه و عمویم از وجدان های بیدار دادخواهی کرده ام. (۱)

در ژوئن ۱۹۹۷ وقتی ۲۲ ماهه بودم، پدر و مادرم که هردو زندانی سیاسی سابق بودند برای ادامه ی مبارزه با رژیم خمینی به عراق و کمپ اشرف رفتند و من توسط پدربزرگ و مادربزرگم آقای جلیل محمدرحیمی و خانم صونا اوسطی که خود پیشتر زندانی سیاسی رژیم خمینی بودند بزرگ شدم. آن گونه که پدرم تعریف می کند از همان ابتدای ورود به عراق، برخلاف وعده های داده شده از سوی مجاهدین، وی مورد آزار و اذیت جسمی و روحی قرار گرفت و آن ها را برخلاف میل شان از هم جدا کردند.

پدرم، ابراهیم محمدرحیمی که سال ها به عنوان ناراضی در کمپ اشرف حضور داشت در سال ۲۰۰۴ پس از فروپاشی دولت عراق امکان جدایی از این فرقه را یافت و به کمپ تیف که زیر نظر نیروهای آمریکایی اداره می شد رفت. او پس از سال ها زندگی در چادر و تحمل مشقات بسیار خود را به انگلستان رساند و پس از مدتی این امکان را فراهم کرد تا من نیز در سن پانزده سالگی به او بپیوندم.

تا پیش از سقوط دولت عراق من هیچ گاه امکان گفتگوی تلفنی با پدر و مادرم را نیافتم و هیچ نامه ای نیز از آن ها دریافت نکردم. پس از آن نیز تا سال ۲۰۱۰ که در ایران بودم تنها یک بار با مادرم که در کمپ اشرف بود گفتگوی تلفنی داشتم در حالیکه با پدرم که در کمپ تیف به سر می برد بطور مستمر تماس داشتم.

در پنج سال گذشته که در لندن به سر می برم تنها سه بار قادر به گفتگوی تلفنی با مادرم شدم و این گفتگوها هر بار پس از اصرار و پافشاری و تهدید من مبنی بر تماس با رسانه ها صورت گرفت. در تماس های تلفنی یک یا چند نفر کنار مادرم حضور داشتند و من صدای آنها را می شنیدم که او را هدایت می کردند که در چه موردی صحبت کند و یا چه پاسخی به پرسش های من بدهد.

متاسفانه سه ماه پس از ورود من به لندن، پدرم مبتلا به تومور مغزی شد. او پس از عمل جراحی، دچار سکته مغزی و فلج کامل شد اما با روحیه ی مقاومی که داشت پس از هفت ماه بستری بودن در بیمارستان دوباره راه افتاد.

در تابستان ۲۰۱۵ تومور مغزی پدرم بازگشت و پزشکان اعلام کرده اند که درمان ها نتیجه بخش نبوده و احتمالا در ماه آینده به کما خواهد رفت.

در ماه آگوست ۲۰۱۵ وقتی متوجه بازگشت بیماری پدرم شدیم به اصرار من نامه ای خطاب به مریم رجوی نوشته و خواستار انتقال مادرم به انگلستان یا آلبانی شدیم، اما متاسفانه پاسخی دریافت نکردیم و تماس های من با دفتر مجاهدین در لندن نیز حاصلی نداشت.

پیش از انتقال پدرم به بیمارستان در ماه نوامبر ۲۰۱۵ مجددا با پافشاری من نامه ای مشترک خطاب به مریم رجوی نوشته و از او خواستیم اجازه دهد مادرم به خارج از عراق منتقل شود. امکان انتقال او به لندن از طریق خانواده به سادگی میسر است و مجاهدین در تبلیغاتشان بارها اعلام کرده اند که خواهان خروج افراد از کمپ لیبرتی هستند اما کشورهای اروپایی حاضر به پذیرش آنان نیستند. ما برای استفاده از همه ی اقدامات قانونی در نوامبر ۲۰۱۵ از طریق وکیل امور مهاجرت با کمیساریای عالی پناهندگان در عراق تماس گرفتیم تا بتوانیم مراتب ورود مادرم به انگلستان را فراهم کنیم.

پدرم همیشه به من می گفت من و مادرت هیچ گاه بطور رسمی از هم جدا نشدیم. او تاکید می کرد نه تنها گفتگویی در این مورد بین ما صورت نگرفت بلکه برای تصمیم گیری در مورد جدایی حتی قادر به دیدار یکدیگر نشدیم. در تمام گفتگوهایی که با مادرم داشتم او نیز هیچگاه صحبتی از این که از پدرم طلاق گرفته نکرد. هیچ مدرک و سند حقوقی مبنی بر طلاق پدر و مادرم موجود نیست.

عالیجناب زید رعد الحسین

در پاسخ به تقاضای انسانی ما، از طریق سایت های وابسته به مجاهدین متوجه شدم که نامه ای به تاریخ ۱۷ دسامبر ۲۰۱۵ با امضای مادرم خطاب به شما منتشر شده که حاوی ادعاهای کذب و اتهامات شریرانه نسبت به پدرم و من است.

در نامه مزبور از زبان مادرم آمده است:

«من مدت‌هاست سوژه یک جنگ روانی از سوی رژیم آخوندی و وزارت اطلاعات آن قرارگرفته و از شما خواستار رسیدگی به این مسأله حقوق بشری هستم. سایت‌های وزارت اطلاعات مدت‌هاست در مقالات و نامه‌هایی توسط همسر سابق من بنام ابراهیم محمد‌رحیمی که ۱۸ سال پیش از یکدیگر طلاق گرفته و هیچ نسبتی با من ندارد، علیه شخص من لجن پراکنی نموده و چنین وانمود می‌کند که من خلاف انتخاب خودم در لیبرتی هستم و خواستار دیدار با من شده است. در این کارزار کثیف پسر ۲۰ ساله‌ام به اسم سپهر را نیز به خدمت گرفته است.»

از آن جایی که پدرم به لحاظ جسمی در شرایط بسیار بحرانی به سر می برد امکان پاسخگویی به این اتهامات سخیف را ندارد و من مجبورم به تنهایی پاسخ دهم.

برخلاف ادعای مطرح شده در نامه ی منتسب به مادرم، مطلقا از سوی ما «علیه وی لجن پراکنی» نشده است. در طول ۵ سالی که با پدرم زندگی کرده ام، او همیشه از مادرم با احترام و نیکی یاد کرده است. آیا تقاضای دیدار یا انتقال مادرم به محلی امن، «لجن پراکنی» و «کارزار کثیف» است؟

حتی اگر ادعای رهبران مجاهدین را بپذیریم که مادرم آزادانه از پدرم جدا شده است و امروز هیچ پیوند قانونی و عاطفی با او ندارد و برایش مهم نیست پدرم چگونه با هیولای مرگ دست و پنجه نرم می کند و از زندگی و مبارزه می گوید آیا می توان پذیرفت که مادری این گونه بیرحمانه با فرزندش که از کودکی قادر به زندگی با او نبوده و سختی های زیادی را از سرگذرانده و امروز در کنار بالین پدرش شاهد مرگ تدریجی اوست صحبت کند؟ از طرح اتهامات کثیف علیه پدرم که سمبل ایستادگی و مقاومت است می گذرم اما آیا مهر مادری اجازه می دهد که چنین اتهامات شرم آوری را علیه فرزندش که در موقعیت خطیری به سر می برد مطرح کند؟

از قول مادرم نوشته اند:

« پسرم سپهر در سال ۸۳ زمانی که کمپ اشرف تحت حفاظت نیروهای آمریکایی بود به همراه مادربزرگ و پدربزرگش بدیدن من در اشرف آمد و دو هفته نزدم ماند ، سال‌های بعد سپهر توانست به انگلستان برود و او اکنون یک جوان ۲۰ ساله ساکن انگلیس است و با او در ارتباط هستم. حال شرم‌آور است ابراهیم محمد‌رحیمی که سال‌ها است زندگی شخصی خودش را دارد برای اجرای مأموریت‌های وزارت اطلاعات سپهر را مورد سوءاستفاده قرار می‌دهد تا به خیال خودش از این طریق مرا از مبارزه علیه رژیم بازدارد.»

ادعاهای فوق که در نامه منتشر شده در سایت های وابسته به مجاهدین مطرح شده، دروغ محض است. در طول دو هفته ای که همراه پدربزرگ و مادربزرگم در عراق بودیم در تمام دیدارهایی که با مادرم داشتم چند نفر او را همراهی می کردند و او اجازه نداشت مرا که کودکی هشت ساله بودم به تنهایی ببیند. او مانند یک زندانی به ملاقات من می آمد و به من اجازه داده نشد هیچ شبی را در آغوش او به صبح برسانم. آنها به گونه ای ملاقات ها را تنظیم می کردند که حتی در راه، پدر و مادرم همدیگر را نبینند.

سپهر محمدرحیمی به همراه مادر بزرگ و پدربزرگ و پدرش در اشرف

در نامه ی منتسب به مادرم، ادعا شده که او در ارتباط با من است! آیا عجیب نیست در حالی که مادرم شماره تلفن دستی من را در اختیار دارد به جای آن که با من تماس بگیرد و مرا از توطئه ی احتمالی وزارت اطلاعات برحذر دارد و در این شرایط سخت از اندوه من بکاهد خطاب به شما نامه می نویسد و در سایت های وابسته به مجاهدین انتشار می دهد؟ آیا همه ی این ها دال بر این نیست که من و پدرم هدف «کارزار کثیف» مجاهدین قرار گرفته ایم؟

اتهام «اجرای ماموریت های وزارت اطلاعات» توسط پدرم بیشرمانه است. از روزی که به لندن آمدم تا کنون بارها از پدرم شنیده ام که «مبارزه با رژیم خمینی اصل است» و هیچ چیز نباید ما را از این راه بازدارد. با آن که او حافظه نزدیکش را از دست داده اما همچنان از مبارزه و مقاومت می گوید. او به شهادت همه زندانیان سیاسی هم بندش یکی از خوشنام ترین زندانیان سیاسی ایران بوده و ۱۱ سال از عمرش را در زندان های رژیم خمینی گذرانده. ۴ خواهر و برادر و یک خواهرزاده اش توسط رژیم خمینی اعدام شده اند. خانواده ی محمدرحیمی یکی از شناخته شده ترین خانواده ها علیه رژیم خمینی در ایران هستند.

عالیجناب زید رعد الحسین

از بیان سختی ها و مشقت هایی که از دوران کودکی تا کنون متحمل شده ام خودداری می کنم اما طرح چنین اتهاماتی علیه پدرم که سطح هشیاری اش به شدت پایین آمده و از دو پا فلج است و دست هایش نیز به زودی از کار خواهد افتاد و آخرین روزهای عمرش را سپری می کند شرم آور است و دردناکتر آن که از زبان مادرم مرا نیز متهم به همکاری با وزارت اطلاعات کرده اند.

سپهر محمدرحیمی در آغوش مادرش قبل از رفتن به اشرف

شما بهتر از من می دانید که در نظام های قضایی حتی حکم اعدام را نیز به خاطر بیماری مجرم به تعویق می اندازند اما رهبری مجاهدین با انتشار این دروغ ها و اتهامات شریرانه از زبان مادرم می کوشد پدرم را روی تخت بیمارستان شکنجه دهد.

در نامه ی منتسب به مادرم، رهبری مجاهدین مدعی شده است که من و پدرم زمینه ساز حملات نظامی بعدی رژیم ایران به لیبرتی هستیم! آیا ارسال نامه از طریق وکیل امور مهاجرت به کمیساریای عالی پناهندگان و درخواست انتقال مادرم به محلی امن، زمینه سازی برای حمله ی نظامی معنا می دهد؟ آیا همین ادعای بی پایه و غیرمنطقی دیگر موارد مطرح شده از سوی رهبری این سازمان را زیر سوال نمی برد؟

در پایان توجه شما را به تلاش های بعدی رهبری مجاهدین برای وادارساختن مادرم به امضای متن های تهیه شده توسط آنان جلب می کنم و از شما مصرانه می‌خواهم که به‌عنوان عالی‌ترین مرجع مدافع حقوق بشر به تلاش های خود برای انتقال فوری کلیه ساکنان لیبرتی و مادرم به محلی امن ادامه دهید.

سپهر محمدرحیمی

( ۲۸ دسامبر ۲۰۱۵)

۱/ http://pezhvakeiran.com/maghaleh-74842.html

رونوشت :

عالیجناب آنتونیو گوترس کمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل

آقای والکر تورک ، دستیار کمیسر عالی پناهندگان در امور حفاظت

خانم جنیس مارشال ، کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل

دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در لندن

دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در بغداد

عفو بین الملل دفتر لندن

دیده بان حقوق بشر

فدراسیون جهانی جامعه های حقوق بشر

آقای محمد هوشی وکیل خانواده

پژواک ایران: برای اطلاع بیشتر از دروغپردازی رهبری مجاهدین می توانید به گفتگوی سپهری محمدرحیمی با علی علیزاده که دو هفته پیش صورت گرفته در آدرس زیر مراجعه کنید.

https://www.youtube.com/watch?v=1oMCu3SxiRM

(پایان)

***

سرگیجه ی رجوی در برابر مظلومیت عباس محمد رحیمی

ایرج مصداقی، پژواک ایران، اول ژانویه ۲۰۱۶:…  رجوی بدون در نظر گرفتن تبعات درگیر شدن با خانواده ی شریف محمد رحیمی به ویژه عباس و سپهر (اشتباه بزرگی را مرتکب شد که نه تنها خود بلکه دستگاه سیاسی و تبلیغاتی این فرقه را دچار معضل بزرگی کرد). مسعود رجوی که همچنان می کوشد پرده بر سیاهکاری

فریبکاری رهبری سازمان مجاهدین خلق بیش از پیش رنگ می بازد

حنیف حیدر نژاد، سایت حیدر نژاد، سی ام دسامبر ۲۰۱۵:… نمونه سپهر و پدرش و رفتار سازمان مجاهدین با آنها به خوبی نشان می دهد، ارزش هائی که این سازمان دنبال می کند با خواسته های مردم ایران، در تضاد و در دشمنی است. خواسته ها و ارزش هائی همچون احترام به ارزش انسان و خانواده، دوری از تنفرپراکنی و اته

نامه سپهر محمدرحیمی به کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد

پژواک ایران، بیست و نهم دسامبر ۲۰۱۵:…  در نامه ی منتسب به مادرم، رهبری مجاهدین مدعی شده است که من و پدرم زمینه ساز حملات نظامی بعدی رژیم ایران به لیبرتی هستیم! آیا ارسال نامه از طریق وکیل امور مهاجرت به کمیساریای عالی پناهندگان و درخواست انتقال مادرم به محلی امن، زمینه سازی برای حمل

مریم قجرعضدانلو (رجوی) و علت حمله وی به ابراهیم محمد رحیمی!

حامد صرافپور، بیست و پنجم دسامبر ۲۰۱۵:… در سه چهار سال گذشته، مریم قجرعضدانلو نهایت تلاش خود را برای درگیر کردن خانواده ها و اعضای خود به عمل آورده است که نمونه فوق اولین آن نیست. پیش از آن نیز علیه خانم ها عاطفه اقبال، زهرا میرباقری، بتول سلطانی، زهرا معینی و آقایان

مسیح وهمه چیز فقط روی کاغذ (+ شرم سیری چند؟)

وفا یغمایی و سهراب محجوبی، دریچه زرد و پژواک ایران، سی و یکم دسامبر ۲۰۱۵:… گر واقعا مسیح را میشناختید و مهر مادر مهربان او مریم را در دل داشتید تیشه ای بر خود زده و اندکی از خود را ویران میکردید وبه مردی محتضر و در حال رفتن به دیار مسیح به یک زندانی سیاسی دهساله، رزمنده سابق، انسانی ش