اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی – هادی ناصری مقدم

اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی – هادی ناصری مقدم

اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی - هادی ناصری مقدمهادی ناصری مقدم، انجمن نجات، مرکز گلستان، بیست و دوم دسامبر 2020:… اخراج به آلبانی باعث جدایی بسیاری از افراد از فرقه رجوی شد که نهایتا نتیجه حضور مادران و پدران سالخورده و بخصوص زحمات خانم عبدالهی این بود که من و ماها از سازمان مجاهدین رهایی یابیم و به زندگی دوباره خود بازگردیم و من در همین جا از خانم عبدالهی بخاطر زحمات شبانه روزیشان در جلوی اردوگاه اشرف که باعث رهایی خیلی از عناصر شد خیلی خیلی تشکر میکنم و آرزوی سلامتی و بهروزی برای وی دارم . اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی – هادی ناصری مقدم 

استراتژی تیر کمان اسارت در عراقاستراتژی تیر کمان

اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی – هادی ناصری مقدم

هادی ناصری مقدم – از اسارت در کمپ عراق مجاهدین تا رهایی در آلبانی

خاطرات هادی ناصری مقدم از خیانتهای سران سازمان مجاهدین

انجمن نجات مرکز گلستا ندوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹

بعد از ورود خانواده ها به اردوگاه سازمان مجاهدین از اوایل دهه 80، سران مجاهدین بشدت از حضور خانواده ها احساس ترس نمودند و حتی خانواده ها را بزرگترین دشمن خود و مزدور حکومت ایران معرفی کردند و برای جلوگیری از ملاقات مجدد خانواده ها با فرزندانشان ترفندهای مختلفی بکار گرفتند تا در واقع بتوانند از ریزش عناصر خود که به واقعیت پی برده بودند جلوگیری نمایند. برای اینکار تمام تلاش خود را بکار بردند تا خانواده ها را وابسته به وزارت اطلاعات و نظام حاکم بر کشورمان معرفی نمایند .

آقای هادی ناصری مقدم از جمله جوانانی بود که در سال 1379 برای کاریابی به کشور ترکیه رفته بود که در آنجا گرفتار عناصر سازمان مجاهدین میشود که با حیله و نیرنگ او را برای کار بهتر با دستمزد بیشتر راهی عراق می کنند. نهایتا او مدت 15 سال در سازمان مجاهدین گرفتار می شود که در سال 1394 و بعد از آخرین پرواز جابجایی عناصر فرقه رجوی از عراق به آلبانی و بعد از رسیدن به تیرانا از سازمان مجاهدین جدا میشود و خود را به دنیای آزاد می رساند تا بتواند زندگی جدیدی را آغاز نماید .

وی که توانسته بود بعد از 15 سال مغزشویی و فشارهای روحی بسیار شدید سران سازمان مجاهدین از این سراب بی انتها رهایی یابد در مورد اختناق و مغزشویی های عناصر رجویسم صحبتهای بسیاری انجام میدهد که تنها به یکی از این موارد که مختص خانواده هاست در زیر اشاره می نماییم .

هادی می گوید در یکی از روزهایی که خانواده ها در ضلع جنوب حضور داشتند و من نیز اغلب در همان مسیر به نگهبانی با سایر عناصر سازمان مجاهدین مشغول بودم، چند نفر از مادران و پدرانی که برای دیدار فرزندانشان به آنجا آمده بودند، نزدیک فنس ها شدند تا بتوانند با من و بقیه صحبت نمایند.

سران سازمان از اینکه ما مجذوب صحبتهای آنها شویم هراسان بودند و بهمین خاطر گفتند به طرف آنها سنگ پرانی کنیم که من خودم را کنار کشیدم ولی یکی از عناصری که خود را شیفته سازمان می دانست به مادری که در فاصله دورتری از فنس روی زمین نشسته بود سنگ پرتاب نمود که دقیقا پیشانی او را هدف قرار داد و باعث خونریزی سر او شد. با دیدن این صحنه حالم خراب شد و با آن فرد درگیری لفظی شدیدی داشتم که نهایتا من و او را به یگانهایمان فرستادند. قضیه به همین جا ختم نشد و چند روز بعد برای من نشست گذاشتند و آن فرد را نیز آوردند که گزارش من را تحویل سران سازمان داده بود .

وی ادامه می دهد که از من در مورد درگیری آن روز سئوال نمودند که من گفتم شما میگویید ما مزدورها را با سنگ بزنیم ولی کسانیکه جلوی فنس آمده بودند تنها چند نفر پیر مرد و پیرزن بیش نبودند که فقط اسم فرزندانشان را صدا میکردند و در این بین این آقا دقیقا پیرزنی را که دورتر از بقیه نشسته بود هدف قرار داد که من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و دلیل درگیری من این بود .

بعد از صحبتهای من آن فرد نیز درمورد عملکرد خود با افتخار صحبت نمود و این قضیه تا ساعاتی ادامه داشت که من گفتم چشم بعد از این من هم سنگ میزنم که همه با تعجب نگاهم می کردند و از اینکه من چرخش خوبی داشتم خوشحال شدند که من ادامه دادم ولی من موقعی سنگ میزنم که خانواده این آقا و در راس آن مادرش امده باشد که او از کوره در رفت و با من درگیری لفظی پیدا کرد و می گفت با خانواده من چکار داری که من گفتم مگر نمیگویید تمام خانواده هایی که پشت فنس میایند مزدور هستند پس خانواده شما هم جزء آنهاست و من دوست دارم مزدوری مثل مادر تو را هدف قرار بدهم که تشنج بالا گرفت و من را از جلسه اخراج کردند و چندین جلسه و نشست دیگر نیز برای من بصورت فردی گذاشتند تا من را مجاب کنند تا با عقاید آنها همسو شوم . اما من به عمق خیانت و جنایت سران سازمان مجاهدین پی برده و ساز مخالفت با آنها را سر دادم که نهایتا در آخرین پرواز چارتر به آلبانی و به محض رسیدن به تیرانا اعلام جدایی از سازمان مجاهدین کردم .

وی در مورد خیانتهای سران فرقه رجوی در مورد حضور خانواده ها می گوید که خانواده ها توانستند با حضورشان بزرگترین ضربه را به سازمان مجاهدین وارد کنند طوریکه باعث اخراج آنها از اردوگاه اشرف به لیبرتی و سپس به آلبانی شوند.

اخراج به آلبانی باعث جدایی بسیاری از افراد از فرقه رجوی شد که نهایتا نتیجه حضور مادران و پدران سالخورده و بخصوص زحمات خانم عبدالهی این بود که من و ماها از سازمان مجاهدین رهایی یابیم و به زندگی دوباره خود بازگردیم و من در همین جا از خانم عبدالهی بخاطر زحمات شبانه روزیشان در جلوی اردوگاه اشرف که باعث رهایی خیلی از عناصر شد خیلی خیلی تشکر میکنم و آرزوی سلامتی و بهروزی برای وی دارم .

لینک به منبع

اسارت در عراق ، آزادی در آلبانی – هادی ناصری مقدم

***

اسارت در عراق ، آزادی در آلبانیرجوی چگونه زنان جوان را برای کشته شدن به شکلی نظامی و با تجهیزات ابتدایی به سمت نیروهای عراقی می فرستد تا با کشتن آنها خود را حفظ نماید

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/هادی-ناصری-مقدم-،-یک-دیدار-و-یک-دنیا-حرف/

هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرف

هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرفبخشعلی علیزاده، انجمن نجات، سوم دسامبر 2020:… آقای هادی ناصری مقدم با نام مستعار “حنیف نیاکان” در تشکیلات فرقه رجوی شناخته می شد و کمتر کسی او را به نام اصلی می شناخت. وی از سال 1378 به مقر فرقه رجوی منتقل شده و در آنجا مانده بود تا نهایتا در سال 1395 موفق می شود در کشور آلبانی از فرقه رجوی فرار کند. -از هادی پرسیدم که چطور شد که سر از فرقه رجوی در آورد؟ وی مکثی کرد که بیانگر رفتن به گذشته بود تا بتواند جواب سوال مرا دقیق بدهد. گفت من دنبال کار و شغل بودم که با یک نفر در داخل ایران که به نظر قاچاقچی بود و مدعی بود که می تواند افراد را به خارج از ایران برده و در اروپا مستقر نماید، آشنا شدم. او با گرفتن پول کلان از من ابتدا مرا به ترکیه منتقل کرد. هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرف 

دیگ و دیگچه ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریمدیگ و دیگچه ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرف

استقبال از آقای “هادی ناصری مقدم” و دیدار صمیمانه در انجمن نجات تهران

یک دیدار و یک دنیا حرف

انجمن نجات مرکز تهرانپنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹

هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرف

آقایان هادی ناصری مقدم و بخشعلی علیزاده

سلام خدمت دوستان عزیز و خوانندگان مطالب سایت انجمن نجات.

اخیرا در انجمن نجات تهران دیداری داشتیم با یکی از جدا شدگان و در واقع یکی از رها یافتگان از اردوگاه فرقه رجوی در آلبانی که مدت کمی است که به ایران آمده است تا در کنار خانواده خود قرار بگیرد. خانواده ای که سالهای زیادی به انتظار فرزندشان بودند و هم اکنون بعد از سالهای متمادی به آرزوی دیرینه شان رسیده و از چشم انتظاری خارج شدند.

آقای هادی ناصری مقدم با نام مستعار “حنیف نیاکان” در تشکیلات فرقه رجوی شناخته می شد و کمتر کسی او را به نام اصلی می شناخت. وی از سال 1378 به مقر فرقه رجوی منتقل شده و در آنجا مانده بود تا نهایتا در سال 1395 موفق می شود در کشور آلبانی از فرقه رجوی فرار کند.

وقتی پای صحبتهای آقای ناصری مقدم نشسته بودم، احساس کردم که خیلی تحت تاثیر حرفها و در اصل خاطرات و تجاربش قرار گرفته ام. هر چند خودم نیز روزگاری در داخل آن مناسبات مخوف و تشکیلات سرکوبگر بودم ولی شنیدن حرف های آقای ناصری مقدم یک جذابیت دیگری برایم داشت. البته من همیشه به این اعتقاد دارم که هیچکس نمی تواند مدعی شود که فرقه رجوی را کاملا می شناسد زیرا آنقدر این فرقه دارای ابعاد پیچیده متعدد و زوایای پنهان است که از هر زاویه که نگاه کنید به یک حقیقت از این فرقه خطرناک پی خواهید برد.

***

-از هادی پرسیدم که چطور شد که سر از فرقه رجوی در آورد؟
وی مکثی کرد که بیانگر رفتن به گذشته بود تا بتواند جواب سوال مرا دقیق بدهد. گفت من دنبال کار و شغل بودم که با یک نفر در داخل ایران که به نظر قاچاقچی بود و مدعی بود که می تواند افراد را به خارج از ایران برده و در اروپا مستقر نماید، آشنا شدم. او با گرفتن پول کلان از من ابتدا مرا به ترکیه منتقل کرد.

سپس در ترکیه مطرح کرد که باید به عراق برویم و از آنجا کار انتقال را دنبال کنیم. من هم که مشتاق بودم بدون هیچ تاملی پذیرفتم. بعد از انتقال به عراق و رسیدن به بغداد مرا چند روزی در ساختمانی نگه داشتند. از همان جا من کم کم این حس را داشتم که گویا دارم مسیر اشتباه را می روم. اما دو دل بودم و ترجیح دادم که باز مدتی منتظر بمانم. سپس مرا به اردوگاهی منتقل کردند که به آنجا “اشرف” گفته می شد. درهمان جا من فهمیدم که گرفتار شده ام و این با هدفی که در ذهنم بود اصلا مطابقت نداشت و مسیری که در آن قرار گرفته بودم چیز دیگری بود. من و تعدادی دیگر را اجبارا تحت یک سری آموزشها قرار دادند.

در نشست هایی که گذاشته می شد من مشکلم را با فردی به نام “بتول رجایی” که آن موقع زنده بود و مسئول قسمت به اصطلاح پذیرش بود مطرح کردم و به وی گفتم که مرا به جای اشتباهی آورده اید و من اصلا قصدم این نبود که به این محل جهت کارهایی که شما انجام میدهید وارد شوم (یعنی آموزش های نظامی و آمادگی برای عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران).

روزجهانی زن ، جنایتی که بر زنان درون فرقه مجاهدین خلق میگذرد

بتول رجایی که زنی بسیار بی رحم به نظر می آمد همان جا بدون درنگ به من گفت که اشکال ندارد، از آنجا که سازمان نمی تواند شما را به اروپا منتقل نماید، مجبوریم که شما را به نیروهای عراقی تحویل بدهیم تا آنان شما را تعیین تکلیف نمایند. وی ادامه داد که اگر به دست عراقی ها بیفتی به احتمال زیاد ابتدا به زندان مخوف و بسیار خطرناکی به نام “زندان ابوغُریب” منتقل خواهی شد و طبق قوانین عراق بدلیل ورود غیر قانونی به عراق با هشت سال زندان مواجه خواهی شد. سپس احتمال دارد که اتهام جاسوسی هم به شما بزنند که جرم آن اعدام می باشد. اگر هم تو را تحویل ایران بدهند سرنوشت بهتری نخواهی داشت.

من دیدم که عملا در مسیری قرار گرفته ام که راه برگشتی در آن متصور نیست و باید منتظر زمانی باشم که فرصت دست بدهد تا ببینم خدا چه میخواهد.

-از هادی سوال کردم در واقع شما را ربودند، درست است؟
هادی با لبخند تلخی گفت بله درست است، مرا ربودند. البته امثال من کم نبودند و من با چشمان خودم تعداد زیادی را دیدم که تقریبا با سناریویی که با من رفته بودند، با آنان نیز رفتار شده و با حقه و کلک انسان ها را به اردوگاه اشرف منتقل کرده بودند.

-سوال کردم که تو میگویی که مرا در آنجا نگه داشته بودند یعنی به اجبار بود، اگر بخواهم مقداری روشن تر بگویم تو بین بد و بدتر قرار گرفته بودی و در انتخاب سختی قرار گرفته بودی، درست است؟

بله درست است، من بین اینکه به زندان “ابوغریب” منتقل شوم یا اینکه در اردوگاه اشرف بمانم تصمیم گرفتم در اردوگاه اشرف بمانم زیرا با تهدیدی که بتول رجایی کرد دیدم احتمال زنده ماندنم در زندان های عراق صفر میباشد.

-به هادی گفتم که بعد از این تصمیم چگونه توانستی این همه سال را در فرقه رجوی بمانی و آنجا را تحمل کنی؟
هادی گفت سوال خوبی است. راستش من همیشه به خودم تلقین میکردم که باید تحمل کنم تا روزش برسد. یعنی که راه دیگری نداشتم و باید شرایط تحمیل شده را می پذیرفتم.

-هادی ادامه داد که یادم می آید که چند بار مسئولین فرقه در نشستهایی که میگذاشتند به من یک جمله ثابت میگفتند. آنان در صحبت هایشان میگفتند که تو داری “موازی” کار میکنی. این عبارت را بارها من از مسئولین متعدد که می آمدند و میرفتند شنیده بودم. منظورشان این بود که من دارم تحمل میکنم و تصمیم نگرفته ام که به قول آنان مجاهد خلق شوم.

-پرسیدم که بالاخره چه وقت توانستی که خودت را از دامی که در آن قرار گرفته بودی برهانی؟
هادی مجددا مکثی کرد و بعد با نگاه عمیقی به من گفت: “بالاخره زمانش رسید و بعد از تقریبا 15 سال انتظار توانستم که از چاهی که در آن قرار گرفته بودم خارج شده و خود را برهانم. همانطور که میدانی قرار شده بود که رجوی عراق را ترک کرده و به کشور آلبانی منتقل شوند. این انتقال سری به سری انجام می شد که من در آخرین سری بودم که از عراق به کشور آلبانی منتقل شدم. یعنی بعد از ما دیگر کسی در عراق نمانده بود. من بلافاصله بعد از انتقال با یکی از دوستانم که قبل از من به آلبانی منتقل شده بود خلوت کردم و از اوضاع پرسیدم. او به من گفت که شرایطی که در عراق بود اینجا نیست و نمی توانند آنگونه که در عراق کنترل میکردند کنترل نمایند.

طبیعی بود که من به فکر بیفتم و بدنبال راه چاره بگردم. بعد از چند روز تصمیم گرفتم که به هر قیمتی شده مناسبات فرقه رجوی را ترک کرده و خارج شوم. آنان وقتی فهمیدند که من چه تصمیمی گرفته ام برایم نشست هایی گذاشتند و تلاش کردند تا با تشویق و تهدید مرا از تصمیم خود منصرف نمایند که تلاششان به بار ننشست.

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

 

از آنجایی که از تهدیداتی که در عراق میکردند و میگفتند که به زندان ابوغریب منتقل خواهند کرد خبری نبود، لذا به شیوه های دیگری متوصل شده بودند و میگفتند کسانیکه قبلا از سازمان جدا شده اند اکنون یا در زباله دان ها به دنبال غذا میگردند یا با باندهای دزدی و فساد همکاری کرده و در زندان هستند.

در واقع به هر شیوه ای که در مقدوراتشان بود به من فشار آوردند. ولی من تصمیم خود را گرفته بودم و به آنها گفتم اشکال ندارد میروم و از زباله دانها غذا تهیه میکنم ولی دیگر نمی خواهم اینجا بمانم. من نزد کمیساریای عالی ملل متحد برای پناهندگان رفتم. کمیساریا مرا به یک هتل منتقل کرد و مدتی در آنجا بودم و کم کم زندگی در آلبانی را تجربه کردم. تازه متوجه شدم که همه حرفهایی که میگفتند دروغ بود. من در سه سالی که در آلبانی بودم هیچگاه کارم به زباله گردی نکشید و خدا را شکر که توانستم روی پاهای خودم باشم. ولی بیشتر برایم جا افتاد که هر چه به من گفته بودند دروغ بود.

-به هادی گفتم افسوس که وقت کم داریم و میدانم که خیلی حرف برای گفتن داری که میگذارم برای دیدار بعدیمان. ولی اگر بخواهی به کسانیکه زمانی آنها را همرزم می دانستیم یا دوستان سابق پیام بدهی چه می گویی؟

بعد از اندکی تامل هادی گفت حرفم به دوستان سابقم این است که تعلل نکنند. اگر میخواهند که به زندگی سلامی مجدد بکنند باید تصمیم قاطع بگیرند که هیچ شکافی نداشته باشد. تجربه ام را به آنان بگویم. من در یک مقطع تمامی ترس و دلهره ها را کنار گذاشتم و بخودم گفتم که اگر میخواهی بروی برو و از هیچ چیز نترس! من تصمیم گرفتم که به هر قیمتی بزنم بیرون. اگر شما هم دل در گرو آزادی دارید و مدام درحسرت بدلی بسر می برید که میدانم حسرت بدل هستید، تصمیم بی شکاف بگیرید و تمامش کنید.

-هادی سوال آخرم را با یک سوال از طرف خانواده ها مطرح میکنم. خانواده های چشم انتظار زیادی داریم، پدر و مادرانی که سالهاست چشمشان به در دوخته شده و منتظر یک خبر و یک تماس هستند ولی رجوی مانع شده است. حالا به نظر تو به این خانواده ها چه بگوئیم که خیالشان راحت بشود، منظورم این است که آیا کماکان چشم انتظار بمانند یا دیگر به این انتظار خاتمه دهند و بروند پی کارشان؟!

هادی گفت من پیشنهادم را به خانواده ها و همه پدر و مادرانی که چشم انتظار فرزندانشان هستند، میگویم که به تلاشهایشان ادامه بدهند. نامه نگاری، شکایت به سازمانهای بین الملل، به کمیساریا، به دولت آلبانی و خلاصه از هر فعالیتی که داشتند دست نکشند. من شهادت میدهم که تخم رهایی را همین خانواده ها در دل من و بقیه کاشتند. مثلا خانم عبداللهی که پسرش در تشکیلات رجوی ست خیلی فعالیت کرد و همچنان خستگی ناپذیر ادامه میدهد، او یکی از عاملین و انگیزه های من برای رهایی بود. درست است که پسر خودش هنوز در فرقه مانده است ولی ثمره فعالیت های او در سایر خانواده ها به بار نشست و تعداد زیادی از خواب خرگوشی بیدار شده و خود را رها کردند.

وزیر کشور آلبانی مسئول جان نفرات نجات یافته از فرقه رجوی است

 

-بسیار خوب، خیلی خوشحال شدم که توانستم یک گفتگوی صمیمانه و دوستانه را با هم داشته باشیم. امیدوارم که زندگی خوب و خوشی را شروع کنی، در واقع یک تولد دیگری داشتی و تبریک مجدد عرض میکنم.

من هم تشکر میکنم از تمام کسانیکه دست اندرکار رهایی من بودند و اجازه دادند تا به کشورم و به نزد خانواده ام باز گردم.

گزارش: از بخشعلی علیزاده

هادی ناصری مقدم ، یک دیدار و یک دنیا حرف

***

همچنین: