استراتژی تسخیر شهر ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و پنجم)

استراتژی تسخیر شهر ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و پنجم)

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلقحامد صرافپور، هشتم می 2021:… کار این افراد تمرین با انواع سلاح های سبک قابل حمل و آموزش «انطباق با محیط شهری» بود. از جمله جنگ افزارهایی که تیم با خود می برد «خمپاره 60 میلیمتری با لولۀ از وسط برش خورده و چند قسمت شده» بود که قابلیت سر هم کردن داشت. خصوصیت این گونه خمپاره ها کوچکی و قابل جاسازی شدن در کیف دستی بود. ضمن اینکه اگر قاطی ابزار لوله کشی می شد کسی تشخیص نمی داد که یک خمپاره است. جنگ افزار بعدی، «کلاشینکوف با لوله کوتاه شده» بود که قابلیت پنهان کردن در شلوار و زیر پیراهن را داشت. تیم ها هر از مدتی به بغداد تردد می کردند تا با خرید کردن آشنا شوند . استراتژی تسخیر شهر  

حامد صرافپور: مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریورحامد صرافپور: مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

استراتژی تسخیر شهر ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و پنجم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم
لینک به قسمت هفتم
لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم
لینک به قسمت دهم
لینک به قسمت یازدهم
لینک به قسمت دوازدهم
لینک به قسمت سیزدهم
لینک به قسمت چهاردهم
لینک به قسمت پانزدهم 

لینک به قسمت شانزدهم
لینک به قسمت هفدهم
لینک به قسمت هجدهم

لینک به قسمت نوزدهم
لینک به قسمت بیستم  

لینک به قسمت بیست و یکم
لینک به قسمت بیست و دوم
لینک به قسمت بیست و سوم
لینک به قسمت بیست و چهارم 

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و پنجم)

استراتژی تسخیر شهر !

یکسال دیگر هم از «مرحلۀ سرنگونی» گذشت ولی از دکلی که مسعود رجوی خبر داده بود اثری دیده نشد. نوروز 1379 در حالی آغاز شد که توفان خاک سراسر عراق را فرا گرفته بود. درست در لحظه تحویل سال، از برگ های درختان قطرات «خاک» بر زمین می چکید که پدیده ای جدید برای همۀ ما در خاک عراق بود. خشکسالی عراق را فراگرفته بود و عدم بارش باران در این سرزمین بیابانی که در همسایگی عربستان هم قرار داشت، سالی پرتوفان پشت سر گذاشته بود که در آستانه نوروز خود را به شکل چند میلیمتر خاک نرم بر روی برگ درختان خود را نشان می داد. نفرات هنگام تردد به سالن های غذاخوری مراقب بودند از زیر درختان تردد نکنند چون مدام از روی آنها خاک نرم می ریخت و لباسهای نو را پر از لکه می نمود. روزهای بعد از آن نیز بارش ها سرشار خاک و گِل بود. گویی آب و هوا نیز آینده ای پر توفان در آسمان سیاسی عراق به نمایش می گذاشت. بیش از سه شبانه روز هوا به حدی غبارآلود شد که مسافت چند ده متری قابل مشاهده نبود. کلیه نفرات موظف بودند از چفیه برای تنفس استفاده کنند چون با هر دم و بازدم مقدار زیادی خاک وارد ریه می شد. هر از چند روز یک بارش شدید درختان را تمیز می نمود ولی بلافاصله توفان همه چیز را گِل آلود می کرد…

در چنین روزهایی، وارد مرحله جدیدی از مأموریت ها شدیم که نیازمند آموزش های خاص برای تیم های اعزامی به داخل جهت برهم زدن امنیت شهرها با شلیک خمپاره و موشک آر پی جی بود. آنهم نه در مناطق نظامی بلکه در مناطقی که گفته می شد «مرکز سرکوب» است. آنچه که مسعود از آن تحت عنوان مرکز سرکوب نام می برد، نه «زندان و شکنجه گاه» و نه «مقرهای نظامی و انتظامی»، بلکه نقاطی مثل اداره دادگستری بود که اساساً مردم عادی به آن تردد می کردند. اما تشکیلات طوری آنجا محل ها را برای ما به تصویر می کشید که گویی مرکز تجمع پاسداران و زندانبانان است. بدلیل 15 سال دوری از کشور و بازماندن از اخبار روز و مهمتر از همه بخاطر اعتمادی که به مسعود داشتیم، باورمان شده بود که هرکجا وی از آن اسم می برد فاقد حضور مردم عادی است و کسی جز نیروهای امنیتی و نظامی به آن تردد ندارد. حتی به این باور رسیده بودیم که از وکیل و قاضی و کارمند وزارتخانه ها تا مجریان و هنرپیشگان تلویزیون، همگی امنیتی و بخشی از حاکمیت و در نتیجه نیروهای سرکوبگر هستند.

کفن پاره کردن رجوی پس از شنیدن پیام آیت الله خامنه ای

در واقع آنچه از «دادگستری» ارائه می شد بخشی از شکنجه گاه را تداعی می کرد. همه باورمان شده بود که در چنین اماکنی جز گروهی بازجو، شکنجه گر و پاسدار حضور ندارد، غافل از اینکه در آنجا یا مردم کوچه خیابان برای شکایات خود تردد دارند و یا کسانی که برای رسیدگی به شکایت مردم حضور دارند. ضمن اینکه نیروی انتظامی حاضر در محل نیز عمدتاً سربازان وظیفه هستند که به آنها مأموریت داده شده در آنجا شیفت بدهند و هیچ ارتباطی به سرکوب یا شکنجه ندارد. اگر بخواهم نگاه کلی مسعود رجوی را شرح دهم، وی مردم را به 2 دسته تقسیم می کرد:

یکم- کسانی که تحت تسلط و هژمونی خودش قرار داشتند،

دوم- نیروهای جبهه مقابل خودش (جز مدار پیرامون خود، بقیه را غیر خودی به حساب می آورد).

در واقع عمق دیدگاه مسعود رجوی همین بود که تا حد زیادی در ما هم نهادینه شده بود. برای ما نیز که او را رهبر عقیدتی و واسطه بین خدا و خلق می انگاشتیم، تمامی مردم جهان در سه طیف جای می گرفتند: 1- جبهه مسعود رجوی، 2- جبهه آیت الله خمینی، 3- گروه جاهلین (که در این میانه مثل سایر جانداران به زندگی بی هدف مشغول هستند و کاری به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک ندارند). در این دیدگاه، جبهه دومی ها مستحق مرگ بودند و جبهه سومی ها نیز متناسب با دوری و نزدیکی شان به دو جبهه دیگر تعریف می شدند. یعنی در لحظه بود و نبود آنها تفاوتی نمی کرد جز در زمان جنگ که اگر مقابل مجاهدین قرار می گرفتند و کشته می شدند، به گفته مسعود از تعداد ابلهان در جامعه کاسته می شد. (توضیحات من، نقل قول و دیدگاه مسعود رجوی در یک نشست قبل از جنگ کویت بود. به اعتقاد وی، سربازی که در جنگ کشته شود هرچند مخالف حکومت هم بوده باشد اما چون در جنگ مدافع نظام بوده احمق محسوب می شود و کشته شدن این افراد به نفع ایران است).

این دیدگاه، بکلی متضاد با دیدگاه محمد حنیف نژاد بود که «مرز بین حق و باطل را مرز بین استثمارکننده و استثمارشونده می دانست نه مرز بین مجاهدین و آیت الله خمینی یا هر شخص دیگر. از نظر او نوع دیدگاه -سیاسی یا ایدئولوژیک- مهم نبود بلکه اساس استثمارگری بود». همین انحراف فکری، به مسعود این مجوز را می داد که با تمامی مخالفان جمهوری اسلامی ولو مخالف استقلال ایران و دشمن مردم ایران باشند دست دوستی بدهد. دلیل دوستی او با صدام حسین، مقامات آمریکایی، صهیونیست ها و ملک عبدالله که همگی دشمنی دیرینه با مردم ایران داشتند همین بود چون آنها را مخالف جمهوری اسلامی، و در نتیجه دوستان قابل اعتماد برای خودش می دانست.

به هرحال، آموزش های جدید برای کل نیروها در دو بخش آغاز گردید:

بخش اول آموزش برای نیروهایی که برای عملیات تروریستی در شهرها آماده می شدند،

بخش دوم آموزش های همگانی که تمام نفرات باید فرا می گرفتند.

نیروهای عملیاتی که در تیم های 2-3 نفره بودند بکلی در یک اتاق دربسته در قرنطینه قرار می گرفتند. کار این افراد تمرین با انواع سلاح های سبک قابل حمل و آموزش «انطباق با محیط شهری» بود. از جمله جنگ افزارهایی که تیم با خود می برد «خمپاره 60 میلیمتری با لولۀ از وسط برش خورده و چند قسمت شده» بود که قابلیت سر هم کردن داشت. خصوصیت این گونه خمپاره ها کوچکی و قابل جاسازی شدن در کیف دستی بود. ضمن اینکه اگر قاطی ابزار لوله کشی می شد کسی تشخیص نمی داد که یک خمپاره است. جنگ افزار بعدی، «کلاشینکوف با لوله کوتاه شده» بود که قابلیت پنهان کردن در شلوار و زیر پیراهن را داشت. تیم ها هر از مدتی به بغداد تردد می کردند تا با خرید کردن آشنا شوند (در واقع طی سال های طولانی کلیه مجاهدین نسبت به محیط شهری غریبه شده بودند و کسی بلد نبود حتی یک خرید ساده بکند لذا این افراد بایستی مدتی در شهر و خیابان قدم می زدند و خرید می کردند تا راه و رسم معاشرت یاد بگیرند و پس از رسیدن به شهرهای ایران مثل اصحاب کهف نباشند که زود لو بروند).

غیر از افراد تیم، بقیه نیروها نیز چند آموزش باید از سر می گذرانیدند که یکی از آنها «شهر شناسی» بود. هر قرارگاه یک استان را برای انجام عملیات در دست داشت و لذا شناخت همان استان در طرح آموزشی قرار می گرفت. برای نمونه افراد قرارگاه حبیب بایستی طوری به خوزستان مسلط می شدند که بتوانند نقشه استان و راه های بین شهری آنرا روی کاغذ رسم کنند.

تیم های اعزامی عمدتاً دچار آسیب های جبران ناپذیر شدند و برخی در همان ابتدای ورود به مرز ضربه خوردند. در قرارگاه حبیب بجز رفتن روی مین، تیراندازی به سمت تیم ها نیز رخ داد و فرمانده یکی از تیم ها به نام «سعید سیدمراد» کشته شد. بخش شنود، پیش از این مأموریت اطلاع داده بود که نیروهای مرزی در آماده باش کامل هستند و احتمالاً از مأموریت تیم باخبر شده اند، اما فرمانده مرکز گفته بود اینکار را نمی کنیم چون سعید آماده مأموریت است و در صورت منتفی شدن ناراحت می شود!. لذا سعید به همراه تیم خود و بدون آگاهی از وضعیت، در منطقه محرمه به کمین افتاد و بشدت زخمی شد. وی به اعضای تیم خود می گوید که او را تنها بگذارند و بروند. مشخص نشد که سعید با سیانور خودکشی کرد و یا از نارنجک برای انهدام خود استفاده نمود ولی در هرصورت جان خود را از دست داد. «سعید» دارای اندامی تنومند و از اهالی جنوب تهران بود. وی در سال 1370 بعنوان دیدبان توپخانه به مأموریت رفته بود اما تمامی افراد یگان شان زیر بمباران قرار گرفتند و کشته شدند. سعید در آنجا شدیداً زخمی و از صخره به پایین پرتاب می شود و زنده می ماند. از آنجا که وی در بین نفرات مستقر در قرارگاه  حبیب محبوبیت زیادی داشت، کشته شدن وی آنهم به این وضع قابل پیشگیری بسیاری را دچار تناقض و تأسف کرد.

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلق

عملیات پارتیزانی!

در حاشیه نیاز است اندکی هم به عقب برگردم و به موضوعی اشاره کنم که پیش درآمد اینگونه عملیات ها بود. یکی از سنگین ترین ضرباتی که در عملیات های مرزی به پیکر ارتش آزادیبخش وارد شد، کشته شدن یک گروه کامل از مجاهدین طی یک عملیات «پارتیزانی» در سال 1376 بود. کلیه نفرات این گروه 9 نفره را اعضا و فرماندهان قدیمی مجاهدین تشکیل می دادند. پیشنهاد «عملیات پارتیزانی» را مریم رجوی ارائه داده بود و البته تا حدود 2 سال بعد از آن مطلع نشدیم چون چنین طرحی آنقدر کودکانه و در عین حال تأسفبار بود که انتشار آن هم جز ایجاد تناقض بیشتر در اذهان مجاهدین دستاوردی نداشت. عملیات پارتیزانی حتی در ابتدای دهه 60 نیز به شکست کشیده شده بود چون فناوری پیشرفته نظامی چنین اجازه ای نمی داد و مختص نیمه اول قرن بیستم بود. به همین خاطر «گروه جنگل» که مجاهدین در گیلان بوجود آورده بودند خیلی زود متلاشی شد. حال در آغاز قرن 21 با فناوری های نظامی مدرن، به ذهن «مریم» زده بود که به شیوه جنگ جهانی دوم متوسل شوند.

حتی در ابتدای تشکیل ارتش آزادیبخش، که تعدادی از فرماندهان مجرب با تشکیل ارتش مخالف بودند (و می گفتند برای سرنگونی نظام باید مثل گذشته از تیم های شهری و عملیات های منطقه ای در کردستان استفاده کنیم) باز هم مسعود استدلال آورد که اینگونه عملیات ها دیگر جوابگو نیست چون رژیم ما را محاصره می کند و از بین می برد، پس باید در قامت یک ارتش، «جنگ آزادیبخش نوین» را به پیش ببریم (چند فرمانده مجرب قانع نشدند و مجاهدین را ترک کردند که یکی از آنها معاون فرمانده عملیات «ورچک» در کردستان بود). 11 سال پس از آن ماجرا، دوباره مسعود نیروها را سرگرم بازی خطرناک «پارتیزانی» کرده بود که طبیعتاً بسیاری متناقض شدند و لذا همان یک عملیات، آخرین آن بود. فرماندهی این گروه را «هادی همایون» بردوش داشت که در پاییز سال 1367 فرمانده یگان تانک در لشگر 91 شد و من در آنجا تحت مسئولیت وی قرار گرفتم. هادی با شروع ازدواج های تشکیلاتی در همان سال، با «پروانه پوراقبال » ازدواج کرد و یکسال بعد هم در جریان طلاق های ایدئولوژیک از وی جدا گردید. «پروانه» که زنی جوان و خوش برخورد بود، پس از تشکیل قرارگاه هفتم، فرمانده یگان تانک در مرکز 43 شد. دو خواهر دیگر وی نیز در تشکلات مجاهدین بودند که از جمله پروین پوراقبال، از زندانیان سیاسی دهه 60 بود که پس از آزادی به ترکیه رفت و از آنجا توسط مجاهدین به عراق منتقل گردید.

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلق

سه سال پس از رخداد خونین پارتیزانی، مسعود ترورهای شهری را براه انداخت که آنهم پی در پی داشت ضربه می دید. این ضربات باعث شد که مسعود بحث «تسخیر شهرها» را مطرح کند تا افراد از فضای درهم ریخته موجود خارج شوند و با انگیزه دیگری (که گویی سرنگونی نزدیک است) وارد کار شوند. تسخیر شهر به این معنا بود که هر قرارگاه ابتدا یک شهر مرزی را تسخیر کند و بعد از همان نقطه برای فتح تهران برنامه ریزی نماید!. مسعود این حرکت را بخشی از تجربه شکست در عملیات فروغ جاویدان می دانست و می گفت بنا به آن تجربه خونین، اینبار بایستی بجای حرکت از یک محور، از چندین محور مختلف شمالی و جنوبی مرزها بسوی تهران پیشروی کنیم. در این طرح، ق.حبیب باید طرح تسخیر خرمشهر و اهواز را دنبال می کرد و آنگاه به سمت شیراز پیشروی می کرد تا از آن طریق به تهران برسد. سایر قرارگاه ها نیز طرح های مشابهی از دیگر محورها داشتند. (مسعود می دانست که صدام حسین مطلقاً قادر نیست چنین عملیات هایی را پشتیبانی کند، و در نتیجه هرگز ریسک بالای این خطر را نمی پذیرد که در شرایط سختِ تحریم ها با ایران وارد جنگ شود، ضمن اینکه ایران یکی از بهترین مرزهایی بود که از طریق آن موفق شده بود تحریم را سوراخ کند و بسیاری از مایحتاج خود را وارد کند، لذا عملیات علیه ایران عملاً همانند یک خودکشی بود. در واقع مسعود تنها هدفی که دنبال می کرد سرگرم کردن نیروها با نقشه های جنگی بود. در هر صورت، قرارگاه ها موظف به اجرای فرامین بودند و آموزش و تمرین و مأموریت های مرزی را مدام گسترش می دادند).

مسعود از عرفات تا اوجالان!

پس از شکست عملیات پارتیزانی در همان مراحل اولیه، جنگ شهری نیز با ضربات متعددی مواجه شد و تیم های زیادی دستگیر و یا کشته شدند که نشان می داد مسعود رجوی نسبت به شرایط جدید سیاسی-اجتماعی داخل ایران اشرافی ندارد. وی حتی برای دلگرمی دادن به نیروها از قول تیم های مجهول می گفت که آنها با حمایت مردمی مواجه شده اند (برای نمونه می گفت یکی از تیم ها که باید در کنار یک ساختمان در حال احداث خمپاره نصب می کرد، بدلیل حضور کارگران دچار محدودیت می شوند، اما آنها با مشاهده تیم عملیاتی با خنده می گویند اگر می خواهید خمپاره بزنید، همین الان بزنید و بروید، ما کاری نداریم!). سر هم کردن این داستان ها نشان می داد که تناقض زیادی در بین نیروها بوجود آمده است، اما مسعود اهداف دیگری دنبال می کرد و برای وی کشته شدن چند مجاهد اهمیتی نداشت بلکه مهم این بود که بتواند چند هدف دیگر را محقق کند:

الف- برهم زدن جو آرام و فضای باز اجتماعی و سیاسی بوجود آمده در داخل ایران!

ب- تبلیغات وسیع برای جلب توجه ایرانیان خارج کشور جهت پیوستن به ارتش آزادیبخش!

پ- جلوگیری از ریزش روزافزون هواداران ساکن اروپا و گرفتن کمک مالی هرچه بیشتر از آنان به اسم مبارزه و جنگ آزادیبخش!

ت- نکته مهمتر جلب توجه صدام حسین برای گرفتن امتیاز بیشتر نظامی و اقتصاد!. برای مسعود بسیار مهم بود که در نظر صدام یک نیروی قدرتمند جلوه نماید تا امکانات مالی و نظامی بیشتری از او دریافت کند و در صورت امکان وی را به جنگ با ایران ترغیب نماید. همچنانکه برایش مهم بود در اروپا نیز توجه ایرانیان را بیشتر به خود جلب نماید و از آنان در راستای جذب منافع سیاسی و اقتصادی استفاده ببرد.

ترور دانشمندان هسته‌ ای ایران و نقش مریم رجوی

قدرت مطلقۀ مسعود در سازمان باعث شده بود که وی خود را متوهّمانه تنها نیروی مقاوم در جهان به حساب آورد. پس از دستگیری «عبدالله اوج آلان» در بهمن 1377، به خواست مهوش سپهری که خودش از کردهای سنندج بود، در همه مقرها، برنامه های ویژه به اجرا درآمد و پخش مستقیم برنامه های کردی برای نشان دادن مراسم کردها در آلمان و اخبار مرتبط به این دستگیری در دستور قرار گرفت. در یک نشست مسعود گفت با دستگیری اوجالان متوجه شدیم که فقط دو نیروی مستقل و انقلابی در جهان باقی مانده که یکی «پ.ک.ک» و دیگری مجاهدین هستند و امروز که این گروه هم متلاشی شد، تنها نیروی باقیمانده ضدامپریالیستی مجاهدین هستند!.

پخش برنامه های کردی 2 روز بیشتر طول نکشید و خیلی زود آنرا قطع کردند و نفرات را سر کار فرستادند چون سران سازمان متوجه شدند که ارتباط ساده و صمیمی عبدالله اوجالان با نیروهایش و نگاهی که نسبت به زنان در مناسبات پ ک ک دارد، اثر معکوس روی مجاهدین می گذارد و آنان زندگی تجملاتی و جدا از نیرو که مسعود رجوی برای خودش دست و پا کرده را با زندگی رهبر پ.ک.ک مقایسه می کنند و به ذهن بسیاری خطور می کند که چرا مسعود اینقدر از بدنه سازمان دور است!… وی بعدها اوجالان را متهم کرد که از مبارزه بریده و دستگیری او هم ناشی از یک خطای بزرگ رفتن به تونس است، و بجای آنجا باید در اروپا می ماند و خارج نمی شد، چون در اروپا امکان استرداد وی به ترکیه وجود نداشت. مسعود همین عمل را خودش یکبار در تابستان سال 1360 انجام داد و هزاران میلیشیای نوجوان مجاهد را در دل آتش گذاشت و به فرانسه گریخت تا در امنیت کامل به زندگی خود مشغول شود.

مسعود توهمات مشابهی هم در مورد یاسر عرفات داشت و زمانی که عرفات در رام الله تحت محاصره قرار داشت و خود را آماده شهادت کرده بود (اما در نهایت پذیرفت که او را به تونس منتقل کنند) وی عرفات را نقد کرد و گفت می بایست در رام الله باقی می ماند و شهید می شد تا راهش ادامه پیدا کند!. همچنین هنگامی که یاسر عرفات تشکیل دولت خودگردان را پذیرفت، مسعود کاملاً معترض بود و می گفت آیا مردم فلسطین از این پس زندگی بهتری خواهند داشت و یا وضع شان بدتر خواهد شد!؟ زمانی هم که عرفات پس از دهها سال مبارزه و بی همسر ماندن ازدواج کرد باز هم مسعود ناراحت بود که چرا ازدواج کرده است!؟ جالب اینکه عرفات خودش مجرد مانده بود اما هیچکس را وادار به طلاق اجباری نکرده بود و حالا مسعود رجوی که فقط خودش همسر داشت و بقیه را وادار به طلاق کرده بود، از عرفات بخاطر ازدواج کردن گله مند بود و اینکار را بریدگی از مبارزه می دانست!

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلق

با اوج گرفتن مأموریت های ترور و ارعاب در شهرهای ایران، آمار ضربات به تیم ها نیز افزایش می یافت. در واقع طی سال های 1378 و 1379 در یک مرحله مأموریت های مرزی و در مراحل بعد اعزام تیم به داخل ایران، هرکدام صدها مورد عملیات تروریستی را رقم زد که عمدتاً با شکست مواجه می شد و انبوهی زخمی و اسیر و کشته روی دست سازمان می گذاشت ولی همانطور که قبلاً اشاره کردم آنچه برای مسعود مهم بود، آمارها و تبلیغات پر هیاهو بود. از ق.حبیب هم که شرح دادم موارد متعدد مجروح از میدان مین و کشته شدن در کمین گذاری داشتیم که یک نمونه دیگر آن را شرح می دهم. «مرتضی هودی» عضو یکی از تیم های نفوذ به داخل ایران بود که به همراه سایر اعضای تیم، سوار بر قایق از رودخانه مرزی عبور می کنند و به دلیل درگیری قایق آنها واژگون می شود و مرتضی بدلیل عدم آشنایی با شنا غرق می شود. یعنی با وجود چنین مأموریتی، به وی شنا نیاموخته بودند. مرتضی جوانی فقیر از اهالی شیراز با شغل نجاری بود که در جریان سرکوب های سال 1373 به همراه صدها نفر دیگر در قرارگاه اشرف بازداشت و بازجویی شد. در جریان این مأموریت، به مدت طولانی در مقر محور یکم تحت آموزش قرار داشت که عمدتاً پیرامون تمرین کلت و خرید از بغداد بود اما به آموزش شنا هیچگاه پرداخته نشد تا حین عبور از رودخانه غرق نشود. مرگ اسفبار او که جوانی پرشور، متواضع و خندان بود، همه را دچار اندوه کرد. مسعود رجوی بدون اشاره به علت خفگی او، ابراز تأسف می کرد که چرا جسد را به قرارگاه نیاورده اند و دستور داد که هرطور شده جسد وی را پیدا کنند و به اشرف بیاورند.

(مریم در یک نشست محدود که برای فرماندهان دسته و یگان در قرارگاه بدیع زادگان تشکیل شده بود، برای انگیزه بخشیدن به نفرات گفت: «ما هرگز اجازه نمی دهیم جسد یک فرمانده دسته در صحنه باقی بماند و به هرقیمت او را بازخواهیم آورد»!. چند سال بعد من با استناد به همین سخن و با اشاره به برخوردهای تحقیرآمیز و غیرانسانی با بیماران و کسانی که با آمدن به نشست عملیات جاری مشکل داشتند، نامه ای به فائزه محبتکار معاون تشکیلاتی سازمان که همزمان فرمانده قرارگاه بود نوشتم و ضمن نقد اینگونه برخوردها از وی خواستم بین گفته های مریم و آنچه در عمل شاهد بودیم یک مقایسه انجام دهد. البته وی هیچ پاسخی به نامه نداد چون چنین سخنانی پاسخ نداشت و می گذاشتند تا در یک نشست سرکوب آنرا برجسته کنند.)

این رخدادهای دردناک خاص قرارگاه حبیب نبود، از سایر قرارگاه ها نیز کشته و مجروح زیادی آمار داده می شد هرچند هیچگاه آمار اسیر شدگان را نمی دادند. در یک عملیات 3 نفر به نام های «گرشاسب سلمانیان، امیر گودرزوند، مسعود بخشی» پس از سرگردانی در شهرهای مرزی کشته شدند. در جریان یک درگیری دیگر که در عمق مرز انجام گرفته بود، تعدادی از نفرات بشدت درگیر و کشته و زخمی می شوند که مسعود رجوی برای یکی از کشته های آن داستان های عجیبی سر هم کرده بود و از قول وی سخنانی حماسی می گفت تا به نیروها روحیه بدهد. اما همانطور که اشاره داشتم، هدف فقط تبلیغات رسانه ای بود که آنرا در نشریه مجاهد و سیمای آزادی به طور مستمر می شد دید.

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلق

داستان دستگیری تیم ها که مسعود و مریم رجوی بخاطر بی خبری آنرا «شهادت» می خواندند نیز شنیدنی است. وقتی در تاریخ 12 آبان 1379 یک تیم دونفره از زنان به نام های «معصومه ملک سیدآبادی -ملقب به مرجان ملک- و حورا شالچی» را به همراه چندین جنگ افزار و مقادیر زیادی پول به مأموریت داخل فرستاده بودند و توسط سپاه بازداشت و زندانی می شوند، مجاهدین به تصور کشته شدن این دو، هیاهوی بسیار عجیبی در نشریه مجاهد و اخبار تلویزیونی براه انداختند که از رشادت های حماسی این دو زن نقل قول می کرد. مریم فرمانده تیم را «گوهری تابنده در دریای عشق» خواند و مسعود نیز چند ماه بعد در مراسم نوروز 1380 در وصف مرجان ملک گفت: «قهرمان مجاهدين، شيرزن، سنگ درخشان، که در حمله خمپاره ای شرکت و در عمليات مقدس کشته شد».

تا مدتها در قرارگاه های مجاهدین مرجان را سمبل رهایی و ازخودگذشتی کرده بودند و توی سر بقیه می کوبیدند که باید مثل آنها بود. اما چند ماه بعد مشخص شد که این دو نه تنها کشته نشده اند و یا با سیانور خودکشی نکرده اند، که حتی پس از بازداشت و محاکمه، متوجه اشتباهات خود شده اند و به افشاگری دست زده اند. این مسئله آنچنان برای مسعود رجوی مفتضح بود که تا آخرین روزهای حضور مجاهدین در عراق هم اعضای مجاهدین را بی خبر گذاشته بود و من شخصاً این مسئله را پس از فرار از قرارگاه اشرف متوجه شدم.

حامد صرافپور - استراتژی تسخیر شهر مجاهدین خلق

در چنین شرایطی مسعود مدام تلاش داشت به ما چنین القا کند که مردم همه منتظر آمدن مجاهدین هستند و حتی یکبار به دروغ مدعی شد که از مردم ایران نظرسنجی کرده و 70 درصد آنان به ریاست جمهوری مریم رأی داده اند. وی یکبار نیز در سالن ستاد با پخش یک ترانه به اسم «مریم جان» که خانمی ایرانی برای مادر مسیح خوانده بود با خنده گفت: «این نوار توی یک جلسه خصوصی در خارج کشور دست به دست می شده و برای خواهر مریم خوانده شده است»!. مسعود در هر نشستی نیاز داشت با فریبکاری به مجاهدین روحیه بدهد تا بیش از آن درخود فرو نروند. البته تأثیر خوبی هم روی مجاهدین داشت چرا که سال های طولانی به هیچ رسانه ای دسترسی نداشتند و از تماس با خانواده نیز محروم و از آنچه در ایران می گذشت بی خبر بودند. مسعود چندین بار همان ترانه را پخش کرد و مدام به سیگار پک می زد و کیف می کرد. بعدها هم ترانه «جان مریم» با صدای محمد نوریزاد را «حمیده شاهرخی» در همان سالن کوچک ستاد برای اعضای مجاهدین پخش کرد تا اینگونه جلوه دهد که برای مریم رجوی خوانده شده است!

ادامه دارد….

حامد صرافپور

17 اردیبهشت 1400

استراتژی تسخیر شهر ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و پنجم)

ایران اینترلینک

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/کینه-توزی-مسعود-رجوی-علیه-مردم/

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم از کاندیداتوری مجلس اسلامی تا امید به سناتور تد کروز امریکایی

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، ششم ژانویه 2021:… 15 دیماه، یادآور کاندیداتوری مسعود رجوی برای ریاست جمهوری است. حدود یکسال پس از پیروزی انقلاب 57، مسعود به نمایندگی از سازمان مجاهدین خلق، خود را کاندید اولین پست ریاست جمهوری در ایران کرد. وی انتظار داشت بعنوان مسئول بزرگترین تشکل سیاسی-ایدئولوژیک موجود در ایران که بازمانده از جریان های فعال زمان شاه بود، کاندیداتوری اش پذیرفته شود و خود را برای کارزاری بزرگ آماده سازد. اما خیلی زود این امید به یأس تبدیل شد و نام وی از لیست خارج گردید. علت کاملاً آشکار بود، مسعود رجوی به دلیل رأی ندادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی، قانوناً نمی توانست در این پست قرار گیرد و مجری قانون اساسی کشور باشد . کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم  

مقایسه احمقانه مسعود رجوی بقصد دلبری از شیخ سعودیمقایسه احمقانه مسعود رجوی بقصد دلبری از شیخ سعودی

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم از کاندیداتوری مجلس اسلامی تا امید به سناتور تد کروز امریکایی

ردِّ کاندیداتوری مسعود رجوی، سرآغاز کینه توزی علیه جمهوری اسلامی

انجمن نجات مرکز فارسچهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹

15 دیماه، یادآور کاندیداتوری مسعود رجوی برای ریاست جمهوری است. حدود یکسال پس از پیروزی انقلاب 57، مسعود به نمایندگی از سازمان مجاهدین خلق، خود را کاندید اولین پست ریاست جمهوری در ایران کرد. وی انتظار داشت بعنوان مسئول بزرگترین تشکل سیاسی-ایدئولوژیک موجود در ایران که بازمانده از جریان های فعال زمان شاه بود، کاندیداتوری اش پذیرفته شود و خود را برای کارزاری بزرگ آماده سازد. اما خیلی زود این امید به یأس تبدیل شد و نام وی از لیست خارج گردید. علت کاملاً آشکار بود، مسعود رجوی به دلیل رأی ندادن به قانون اساسی جمهوری اسلامی، قانوناً نمی توانست در این پست قرار گیرد و مجری قانون اساسی کشور باشد. آیت الله خمینی بنا به همین دلیل حقوقی و قانونی، رسماً اعلام کرد کسانی که به قانون اساسی رأی نداده اند نمی توانند در انتخابات کاندید شوند، و به این ترتیب عملاً راه برای هر کاندیدایی از سازمان مجاهدین خلق در پست ریاست جمهوری بسته شد. مسعود برای پیروزی در انتخابات، سرمایه گذاری و از قبل با گروه های مختلفی زد و بند کرده بود تا مسئله را به نفع خود بچرخاند. البته وی حامیان زیادی هم در بین قشر جوان از دانش آموز تا دانشجویان و فرهنگیان و همچنین در بین گروههای سیاسی و جریانات مسلح در کردستان و سایر نقاط داشت. به همین خاطر برنامه 12 ماده ای که وی در نظر گرفته بود، دقیقاً برنامه ای برای جذب حداکثری همان جریانات بود که بعدها اکثراً در لیست گروه های ضدانقلاب و تروریستی قرار گرفتند.

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم

هرکدام از محورهای موجود در برنامه 12 ماده ای، مورد پسند یکی از جریانات چپ و یا قومگرا و ملی گرا بود که البته بعدها خودش تقریباً به هیچکدام از این موارد پایبند نماند و در مناسبات مجاهدین رسماً دیکتاتوری مطلق حاکم کرد و به هیچ اصلی حتی در مورد خانواده های اعضای مجاهدین (به لحاظ اخلاقی و حقوقی و یا حتی سیاسی) پایبند نماند. یکی از این مواد 12 گانه که مسعود رجوی برای خود در نظر داشت «تأمین حقوق ملیت ها» بود. وی رسماً ملت ایران را نه متشکل از «اقوام متنوع» بلکه شامل «ملیت های» مختلف می دانست که باید حق «ملیت» آنها پذیرفته شود و آنگونه که بعدها در برنامه «شورای ملی مقاومت» گنجانید، حق خودمختاری (که نام دیگر تجزیه ایران است) را هم برایشان در نظر گرفت. در سخنرانی سال گذشته مریم رجوی نیز می توان مشاهده کرد که از «خودمختاری ملیت ها» دفاع می کند که منظور وی ساکنین استان خوزستان، کردستان، بلوچستان و آذربایجان هستند، یعنی دقیقاً همان خواسته ای که سال هاست آمریکا و شیوخ مرتجع حوزه خلیج فارس به دنبال آن بوده اند.

از قضا حامیان کاندیداتوری مسعود رجوی در انتخابات ریاست جمهوری نیز گروه های تجزیه طلبی بودند که بعدها مشخص شد از سوی صدام حسین پشتیبانی مالی و تسلیحاتی می شوند. این گروههای تجزیه طلب شامل «جنبش مبارزان خلق عرب، هیئت نمایندگی خلق کرد، کانون سیاسی خلق ترکمن، حزب دمکرات کردستان و کومله» می شدند که البته تحت پوشش احزاب سیاسی از مسعود رجوی پشتیبانی می کردند. بقیه جریانات هم عمدتاً گروه ها یا کانون هایی بودند که ارتباط آنها با مجاهدین یا سایر جریانات ملی مذهبی یا مسلح چپ و ملی گرا بر کسی پوشیده نبود.
ورود آیت الله خمینی به این مسئله، مسعود رجوی را سخت برآشفت و آچمز نمود. به همین خاطر ناچار از کاندیداتوری خود صرفنظر کرد و رسماً در نشریه مجاهد با استناد به پیام آیت الله خمینی، کناره گیری اش را اعلام نمود. با اعلام انصراف مسعود، سازمان مجاهدین طرح دوم خود برای تغییر نتیجه انتخابات را به پیش برد که چیزی جز همجبهه شدن با آقای ابوالحسن بنی صدر نبود.

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم

از این لحظه به بعد، کاندیدای مجاهدین برای ریاست جمهوری رسماً آقای بنی صدر بود که محبوبیت بیشتری در جامعه و همچنین در بین لیبرال های ملی مذهبی و بخش قابل توجهی از پیروان آیت الله خمینی داشت. با پیروزی بنی صدر، مجاهدین حمایت از او را در ابعاد مختلف ادامه دادند تا وی را هرچه بیشتر به سمت خود جذب و از سخنرانی ها و مواضع وی تا جای ممکن سوء استفاده کنند. البته هدف نهایی مسعود، همجبهه شدن با جریان بنی صدری نبود، بلکه اهداف مهمتری را دنبال می کرد که یکی از آنها، استفاده از شکاف موجود بین حزب جمهوری اسلامی (آیت الله بهشتی) و لیبرال ها به نفع خودش بود. مسعود اعتقاد داشت که لیبرال ها، وزنه زیادی در برابر مجاهدین نیستند بلکه تهدید اصلی مجاهدین «ارتجاع» است که قدرت سیاسی را به دست دارد و می خواهد ایران را دوباره وابسته به آمریکا نماید. به همین خاطر در تلاش بود تا این شکاف را هرچه بیشتر تشدید کند و توازن قوا را به نفع مجاهدین برگرداند.

باید یادآور شوم که مسعود هنوز در ظاهر رابطه خود با آیت الله خمینی را حفظ کرده بود چرا که بسیاری از هواداران مجاهدین کم و بیش به آیت الله خمینی پایبند بودند و مسعود قادر نبود یکشبه این رابطه را از هم بگسلد، چون قانع کردن هواداران بسیار دشوار بود و می توانست باعث ریزش شدید شود. در واقع از اواخر سال 1359 مسعود مناسبات مجاهدین را به سمت تضاد آشکار با رهبر جمهوری اسلامی سوق داد و گام به گام میلیشیای مجاهد را قانع کرد که دشمن اصلی مجاهدین نه «آیت الله بهشتی» بلکه دقیقاً خود رهبر جمهوری اسلامی است. اگرچه این مسئله باعث شد که بسیاری از هواداران مسئله دار شوند، اما چون توانسته بود خود را به عنوان «اولی الامر» مجاهدین جا بیندازد، دیگر مشکل زیادی در پیش رو نداشت و با کمی فراز و فرود، توانست این ایده را در اندیشه نیروهای جوان خود بکارد.

بدین ترتیب، مسعود رجوی اولین شکست بزرگ خود در مقابل آیت الله خمینی را تجربه کرد، اما نتوانست حسادت و کینه توزی خود را به فراموشی بسپارد. حس قدرت پرستی و خودخواهی مسعود مدام بیشتر می شد و دیگر به کمتر از نشستن بر «کرسی ولایت» رضایت نمی داد. شکست در رسیدن به ریاست جمهوری، آنهم به فرمان آیت الله خمینی، داغ بزرگی بر دل مسعود داشت که یکسال بعد، با شکست در «انتخابات مجلس» به اوج رسید و نطفه جنگ مسلحانه و تروریستی را در او شکوفا کرد. 14 سال پس از اولین انتخابات ریاست جمهوری در ایران، مریم قجرعضدانلو توسط مسعود رجوی (آنهم با چندصد رأی اعضای شورا) بعنوان «رئیس جمهور برگزیده مادام العمر در تبعید» منتصب شد. اکنون 41 سال از آن شکست سیاسی می گذرد. در این مدت نه تنها داغ «رئیس جمهور شدن» و «ولی فقیه بودن» در دل مسعود باقی ماند، که حتی داغ رسانیدن «رئیس جمهور برگزیده مقاومت» به تهران نیز در دل اش فسیل شد و به تابوت عمر سیاسی و ایدئولوژیک خود خزید. امروز حتی حامیان او در کاخ سفید نیز با فضاحت تمام از آنجا بیرون انداخته شده اند، و تنها امیدهای بازمانده برای مریم رجوی (سناتور تد کروز و وکیل رودی جولیانی) نیز که این روزها بشدت در تلاش هستند تا ترامپ را در کاخ سفید ابقا کنند، کارشان به جایی نرسیده و مورد تمسخر دیگران قرار گرفته اند.

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم

خودمحوری و قدرت طلبی مسعود رجوی از همان آغاز عضویت در سازمان مجاهدین ادامه داشت (که یک قلم به لو رفتن و اعدام برخی از رهبران سازمان توسط ساواک انجامید) اما پس از انقلاب شتاب تازه ای گرفت که گام به گام او را در آتش طمع سوزاند و در کمتر از 2.5 سال به اقدامات ترویستی و کشتار مردم کشانید. آتشی که امروز هم ادامه دارد و جز ویرانی به بار نیاورده است و هر بار شکل تازه ای به خود می گیرد و از مرزهای خیانت بسیار فراتر رفته است. با اینحال، آنچه آشکارا مردم می بینند، سقوط مسعود رجوی به داخل تابوت سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی اش است. شخصیتی که در سن 30 سالگی سودای رهبری کشور پهناوری چون ایران داشت، امروز حتی در بین نیروهای کهنسال خودش نیز جز یک «شیر خفته در تابوت» که فقط سالی 2-3 بار پیامک از دیار باقی می فرستد، به حساب نمی آید.

حامد صرافپور

لینک به منبع

کینه توزی مسعود رجوی علیه مردم از کاندیداتوری مجلس اسلامی تا امید به سناتور تد کروز امریکایی 

***

مسعود رجوی ضحاک فرقه رجویهرکس مسعود رجوی ضحاک فرقه رجوی را شناخت و همه حقایق را ننوشت و یا سکوت کرد ظالم است

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/سقوط-مجاهدین-خلق-ایران/

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

سقوط مجاهدین خلق ایرانحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هفتم فوریه 2020:… اینک، 38 سال پس از “عاشورای مجاهدین”، و 17 سال پس از “بهمن عظیم”، آنچه از سازمان مجاهدین (فرقه رجوی) باقی مانده، ارتشی از سالخوردگان است که چشم امید به ارتش آمریکا و دلارهای سعودی بسته اند. جمعیتی سالخورده در آسایشگاه تیرانا که از یکسو دلخوش به چند پلاکارد نصب شده توسط هواداران فریب خورده هستند که شبانه در گوشه های خلوت خیابانها نصب می شود و از آن عکس یادگاری می گیرند، و از آنسو بزرگترین عملیات خودشان به این محدود شده که در شبکه های اجتماعی به دنبال روشنگری جداشدگان و منتقدان باشند تا آنرا گزارش کنند و بعد از مسدود شدن، به عنوان یک عملیات بزرگ مورد تبلیغ قرار دهند و روحیه خود را شاد کنند. مجاهدین که روزگاری عملیات “فروغ جاویدان – چلچراغ – آفتاب و مروارید” را رقم می زدند، امروز بزرگترین عملیات آنها، حمله به منتقدان و جداشدگان در فضای مجازی است! و رهبرشان هم 17 سال در تابوت مخفی شده و هر از مدتی پیام شورش و سرنگونی سر می دهد.  سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98 .

مواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکامواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکا

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

دو بهمن دو بهار، 19 بهمن تا بهمن عظیم

انجمن نجات مرکز فارس۱۷ بهمن ۱۳۹۸

عاشورای مجاهدین

درست 38 سال پیش در چنین روزهایی، تهران شاهد یکی از بزرگترین درگیری های شهری بود. شاید نسل های جدید هیچ اطلاعی از آن روزهای پرتلاطم که سراسر کشور در جنگ و ترور بود نداشته باشند، اما نوجوانان و جوانانی که در آن روزگار می زیستند، هر روز با حوادثی جدید مواجه می شدند. ایران از یکسو درگیر سلسله جنگهای خارجی بود که به کشورمان تحمیل شد، و از سوی دیگر، گوشه گوشه آن با درگیریهای مسلحانه و گاه تجزیه طلبانه همراه شده بود. پس از انقلاب اسلامی، کشورهای خارجی که با تحریک آمریکا و انگلیس چشم طمع به خاک ایران داشتند، برآن شدند که شاید از این آب گل آلود برای خود ماهی صید کنند. اولین حملات مسلحانه در خوزستان (8 خرداد 1358) توسط گروهک های تروریستی مسلح شده که خود را “جبهه دمکراتیک خلق عرب” معرفی کردند رخ داد که به سرعت گسترده شد و تعدادی از نیروهای مسلح ایران به شهادت رسیدند. خواسته آنان، تجزیه و “خودمختاری خوزستان” در راستای اجرای طرح “عربستان بزرگ” بود. به دنبال آن احزاب کردی غائله جدیدی تحت عنوان “خودمختاری کردستان” مطرح کردند که منجر به جنگهای شدید در این استان و قربانی شدن هموطنان کرد شد. پس از آن درگیری مسلحانه گروههای چپنما در “ترکمن صحرا” کلید خورد که وقایع خونینی را برای مردم محروم ترکمن رقم می زد. همزمان در جنگل های شمال و کوه های فارس نیز سناریوهای دیگری به اجرا درآمد که مردم مازندران، گیلان و عشایر قشقایی قربانیان آن بودند… و این صحنه خونین آسمان سیاسی ایران طی کمتر از دوسال بعد از پیروزی انقلاب 57 بود.

سقوط مجاهدین خلق ایران

در چنین وضعیتی، سازمان مجاهدین خلق نیز به دستور مسعود رجوی شورش بزرگی را در شهرهای مهم ایران به پا کرد که سرآغازی برای انجام ترورهای کور و خونین بود. پس از اعلام جنگ مسلحانه مجاهدین خلق، سراسر ایران میدان ترور و بمبگذاری بود. بمبگذاری در مقر حزب جمهوری اسلامی، بمبگذاری در دفتر نخست وزیری، ترور آیت الله خامنه ای، دستغیب، مدنی، قدوسی و هزاران ترور دیگر که بر مردم عادی کوچه و خیابان هم متمرکز شده بود، نمونه ای از فضای جامعه ایران در دهه 60 بود. با فرار مسعود رجوی از ایران و برنامه ریزی عملیات های تروریستی زیر چتر حمایت دولت های اروپایی، عملیات میدانی در داخل ایران به فرد شماره دو سازمان “موسی خیابانی” و “اشرف ربیعی” واگذار شد.

اشرف همسر مسعود رجوی بود که در ایران باقی ماند و حاضر به خروج از ایران نشد. البته مسعود رجوی بنا به دلایلی از این بابت خوشحال بود چون در فرانسه به دنبال راهی می گشت تا بتواند خود را هرچه بیشتر به دکتر بنی صدر نزدیک و او را برای همیشه با خود همراه سازد، که بهترین راه ازدواج با “فیروزه بنی صدر” بود که در دوران حیات “اشرف ربیعی” نمی توانست بدان امید داشته باشد.

نوزدهم بهمن ماه 60، خیابان های زعفرانیه در تهران مرکز درگیری های بزرگی بود که آینده سازمان مجاهدین را تحت تأثیر قرار می داد. چندین پایگاه مهم مجاهدین خلق تحت محاصره نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفت و ساکنین آن بشدت مقاومت می کردند. صدای مستمر رگبار گلوله ها و انفجار موشک ها، تمامی منطقه را تحت الشعاع خود قرار داده بود. ساعاتی بعد، خبر مهمی در سراسر ایران پیچید:

“موسی خیابانی و اشرف ربیعی به همراه تعداد زیادی از مهمترین فرماندهان مجاهدین کشته شدند”. حادثه ای که تشکل مجاهدین در داخل ایران را به نقطه پایانی خود نزدیک کرد و (چند ماه بعد در رخدادهای 12 – 19 – 21 اردیبهشت 61) به سرفصل نهایی رسید. رخدادی مهم که مسعود رجوی آنرا “عاشورای مجاهدین” نامید.

سقوط مجاهدین خلق ایران

آغاز ازدواج های مسعود رجوی

19 بهمن، پروژه پایان حضور نظامی مجاهدین در داخل ایران را کلید زد و از آن پس مجاهدین گام به گام ایران را ترک و به خاک عراق منتقل شدند. پس از کشته شدن موسی، فرماندهی مجاهدین در داخل کشور به “علی زرکش” سپرده شد اما حدود دوسال بعد که استراتژی “جنگ مسلحانه شهری” مجاهدین به بن بست رسید و ضربات پی در پی، تشکیلات آنان را به نقطه فروپاشی نزدیک کرد، علی زرکش نیز به دلیل انتقاد از سیاست های مسعود رجوی، آماج خشم وی قرار گرفت و در یک محاکمه فرمایشی به اعدام محکوم گردید اما بخاطر حفظ پرنسیب های سیاسی، موقتاً مورد عفو قرار گرفت. با اینحال، چند سال بعد در عملیات “فروغ جاویدان” حکم اعدام وی به شکل دیگری به اجرا درآمد.

پس از کشته شدن اشرف، مسعود زمینه را برای ازدواج با “فیروزه بنی صدر” آماده دید و با وی ازدواج کرد تا بنی صدر را وابسته به خود نماید. اما پس از زد و بند با دولت عراق، آقای بنی صدر از “شورای ملی مقاومت” جدا شد و همزمان “فیروزه” نیز از وی طلاق گرفت. اقدامی اصولی که مسعود رجوی را به شدت خشمگین نمود و از آن پس تلاش کرد با هر ابزار ممکن، دکتر بنی صدر و دخترش را تحقیر و زیر ضرب ببرد. خاطرات و فکت های متعددی که وی در مورد فیروزه تولید و بیان می کرد به شکلی بود که همگان تصور کنند مسعود نه از سر هوسرانی و نیازهای سیاسی، بلکه از سر لطف و ایثار همیشگی با آن دختر “تنبل و ایرادگیر” ازدواج کرده است و در این راستا، مریم قجرعضدانلو را هم مظلومانه مثل یک کنیز در اختیار وی گذاشته تا به امور جاری وی بپردازد! مسعود هرگز به مجاهدین نگفت که با وجود شعار پرطمطراق برابری زن و مرد که در سازمان مجاهدین هزینه می شد، چرا همانند دوران قاجار، با ادامه تحصیل فیروزه بنی صدر مخالفت می کرد و مدام از وی می خواست که به جای ادامه تحصیل، همانند یک ملکه در خانه بماند و در آینده بانوی اول ایران بشود!
این استدلال کودکانه که مسعود به خورد فیروزه می داد، بخوبی نشان می دهد که وی بیش از یک کوتوله سیاسی-فرهنگی نبوده است. وقتی که وی آشکارا در تبلیغات خود علیه دکتر بنی صدر عناوین زشت بکار می برد، می توان حدس زد در خفا تا چه حد علیه آنان بدگویی می کرد. با این حال، وی بلافاصله بعد از طلاق، به فکر ازدواج با مریم افتاد که در آن زمان منشی و مسئول دفتر خودش و نیز مسئول رسیدگی به امور فیروزه بنی صدر بود که نشان می دهد از همان زمان به وی نیز چشم داشته است.

سقوط مجاهدین خلق ایران

بهمن عظیم!

از همان ابتدای انقلاب، بهمن نقش خاصی در سخنرانی های مسعود رجوی داشت، چه در 4 بهمن 57 پس از آزادی از زندان، چه یکسال بعد در تاریخ 10 بهمن 58 در دانشگاه تهران و یا در سالروز کشته شدن موسی و اشرف در 19 بهمن 64 در فرانسه. اما آخرین سخنرانی او در بهمن 1381 در قرارگاه اشرف بود. تا پیش از آن، وی تلاش داشت جنگ احتمالی آمریکا با صدام حسین را مخفی نگه دارد و آنرا عملی ناممکن جلوه دهد، اما پس از انتقال کلیه نیروها به قرارگاه اشرف، در نشست عمومی بهانه آورد که وقتی همه دنیا آماده جنگ شده اند، ما نباید خود را برای چنین زمانی آماده کنیم؟! و لذا وقت آماده باش مجاهدین است.

در این مراسم، مسعود با نیرنگ مدعی شد که می خواهد مریم را به فرانسه بفرستد ولی وی راضی به رفتن نیست و می خواهد فرماندهی عملیات نهایی را برعهده بگیرد و به همراه رزمندگان با تانک به داخل ایران برود. وی همچنین گفت خانم “مرضیه” نیز می گوید با مریم در عراق خواهد ماند! مسعود حین حمله آمریکا نیز ادعا داشت موشک آمریکایی به چندصد متری اتاق خواب مریم اصابت کرده است! (چند ماه بعد که صدام سقوط کرد، خبر دستگیری مریم رجوی در فرانسه همه را در بهت و حیرت فرو برد و متوجه شدیم همه آن سخنان دروغ بوده است).

مسعود پس از سخنانی طولانی، نهایتاً گفت که باید خود را برای یک “بهمن عظیم” آماده کنیم. منظور او آمادگی برای حمله آمریکا و حرکت ارتش آزادیبخش به سوی ایران بود. سخنی که عملاً بگونه ای دیگر رقم خورد و مسعود که پیشاپیش مریم را به همراه گروهی از شورای رهبری سازمان به اروپا اعزام کرده بود، درحال آماده سازی و تدارک فرار خودش به همراه جمعی از فرماندهان رده بالا به فرانسه بود که سقوط ناگهانی صدام مانع گریز وی گردید. بعدها نیز مهدی سامع و مسعود رجوی به زبان استعاره گفتند که قرار بود 90 درصد ارتش آزادیبخش قربانی شود… و طبعاً بقیه نیز که شامل سران اصلی مجاهدین بودند، به خارج بگریزند. اما خدا تقدیر دیگری برای این زوج فریبکار رقم زده بود. سرنوشتی که پس از قریب دودهه می توان مدام در “فعالیت مجازی” سالخوردگان تیرانا نشین و یا در “عملیات حقیقی” کانون های شورشی مجاهدین مشاهده نمود!

بدین ترتیب، “بهمن عظیم” که مسعود رجوی نوید آنرا می داد، آغازی شد بر پایان حضور نظامی مجاهدین در عراق و پایان استراتژی “جنگ آزادیبخش نوین” توسط ارتش آزادیبخش، همانگونه که “19 بهمن” نیز آغازی بر پایان حضور نظامی مجاهدین در ایران و پایان استراتژی “جنگ مسلحانه شهری” توسط تیم های مجاهد خلق بود.

سقوط مجاهدین خلق ایران

اینک، 38 سال پس از “عاشورای مجاهدین”، و 17 سال پس از “بهمن عظیم”، آنچه از سازمان مجاهدین (فرقه رجوی) باقی مانده، ارتشی از سالخوردگان است که چشم امید به ارتش آمریکا و دلارهای سعودی بسته اند. جمعیتی سالخورده در آسایشگاه تیرانا که از یکسو دلخوش به چند پلاکارد نصب شده توسط هواداران فریب خورده هستند که شبانه در گوشه های خلوت خیابانها نصب می شود و از آن عکس یادگاری می گیرند، و از آنسو بزرگترین عملیات خودشان به این محدود شده که در شبکه های اجتماعی به دنبال روشنگری جداشدگان و منتقدان باشند تا آنرا گزارش کنند و بعد از مسدود شدن، به عنوان یک عملیات بزرگ مورد تبلیغ قرار دهند و روحیه خود را شاد کنند. مجاهدین که روزگاری عملیات “فروغ جاویدان – چلچراغ – آفتاب و مروارید” را رقم می زدند، امروز بزرگترین عملیات آنها، حمله به منتقدان و جداشدگان در فضای مجازی است! و رهبرشان هم 17 سال در تابوت مخفی شده و هر از مدتی پیام شورش و سرنگونی سر می دهد.

البته علت این استیصال را باید در شکست های مریم رجوی جستجو کرد که تا دوسال پیش زیر چتر حمایت “جان بولتون – جان مک کین – جولیانی” نوید سخنرانی در میدان آزادی و سرنگونی جمهوری اسلامی در 40 مین سالگرد آن سر می داد و امروز در 41 مین سالگرد آن، نه از “جان مک کین” اثری مانده و نه “جان بولتون” در کاخ سفید نشسته و نه “جولیانی” آبرویی برایش مانده است.

حامد صرافپور

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

***

همچنین: