اسیران تا ابد اسیر

اسیران تا ابد اسیر

مهدی خوشحال - اسیران تا ابد اسیر در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، آلمان، هفدهم آوریل 2021:… در اواخر سال های 60 و دهه 70 اما مجاهدین نیروهایشان را از کشورهای همسایه که اکثراً از استان های جنوب و غربی کشور بودند با وعده پناهندگی به اروپا، جذب کردند.  منظور، این است که رهبری خودشیفته و آرمان و ایدئولوژی خونبارش به جز یکی دو مورد الباقی نیروها را جهت قربانی کردن نیاز داشت و جز این ارزش انسانی برای کسی و چیزی قائل نبود. رهبری مجاهدین همچنین نه برای انسان ها بلکه سایر ارزش های مردمی نیز ارزش و اعتباری قائل نبود و همه را وسیله و نیاز مقطعی می دید. شاید تا کنون هیچ نیرویی در ایران و یا جهان به اندازه مجاهدین مذهبی از مذهب به عنوان ابزار و وسیله سیاسی استفاده نکرد. آنان با آن که خود را شیعه اثنی عشری و انقلابی می دانند با این وجود از تمامی امامان شیعه تنها سه تن را در سر فصل مختلف قبول داشتند . اسیران تا ابد اسیر 

مهدی خوشحال - اسیران تا ابد اسیر در مجاهدین خلقخودسوزی های مجاهدین خلق . عاشق نبودند، دربند بودند 

اسیران تا ابد اسیر 

اسیرانی که تا ابد اسیرند

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 15.04.2021

مهدی خوشحال

آقای مهدی خوشحال

طی ماه ها و سال های اخیر نیروهایی که از قرارگاه اشرف 3 واقع در مانز شهر تیرانا، آزاد شده و زبان به انتقاد از مناسبات تروریستی و فرقه ای مجاهدین خلق گشوده اند، مجاهدین اما به جای پاسخ گویی و دلجویی و جستجوی راه حل انسانی و سیاسی در مقابل مخالفین و منتقدین، مانند همیشه دست پیش گرفته و منتقدین خود را با این ادعا که شما اسیر جنگی بودید و ما شما را آزاد کردیم، بدهکار خود کرده اند که این عادت همیشگی مجاهدین در مقابل منتقدین و مخالفین سیاسی است.

این ساده لوحی است که عده ای از اعضای منتقد بپندارند چون  آنان روزگاری اسیر جنگی بودند حال تنها کسانی هستند که شماتت رهبران مجاهدین را تحمل می کنند. در قاموس رهبری خودشیفته، به جز خودش و دو مورد استثناء که یکی مریم قجر و دیگری کاظم رجوی بود که البته آنان نیز به گونه ای دیگر قربانی بودند، مابقی از نگاه رهبر خودشیفته، همچون مرغان عزا و عروسی اند و اتفاقاً در داخل مناسبات نیز هر لایه ای لایه های پایین تر را مثال گوسفند می پندارد.

پایگاه اجتماعی و نیروهای مجاهدین خلق بر خلاف رهبرانش در مسیر زمان و شرایط نظامی و سیاسی دائماً متغیر بوده است. مجاهدین با آن که در ابتدا از بیرون متاثر از جنبش های آزادیبخش جهان سوم بوده اما در داخل ایران نیرویی مذهبی و فراملی محسوب می شدند که رهبرانش نیز در ابتدا از شهرهای بزرگ مذهبی همچون تبریز، مشهد و اصفهان، یارگیری می شدند که بعدها تهران نیز به دلیل پایتخت و دارای دانشگاه جهت جذب نیرو و محل فعالیت علیه حاکمیت، به جمع شهرهای دیگر مذهبی ملحق شد.

بنابراین، مجاهدین خلق در ابتدا نیرویی خلص و ایدئولوژیک محسوب می شدند که بعدها به دنبال رقابت با سازمان چریک های فدایی خلق و ایدئولوژی مبارزاتی دوران که مارکسیسم شمرده می شد و تهاجمی تر از لیبرالیسم بود را نیز به ایدئولوژی خود قلاب کردند تا این که در سال 1354 ایدئولوژی مذهبی بر طیف مارکسیسم پیروز شد.

 انقلاب 1357 که اتفاق افتاد و به برکت انقلاب تتمه رهبران مجاهدین از زندان آزاد شدند و چون در ابتدا سره از ناسره پیدا نبود و هر حزب و جناحی ادعای رهبری انقلاب را داشت بدین سبب مجاهدین خلق که جمع شهدایش در دوران شاه از 70 تن بیشتر نبود در مقابل مردمی که هزاران تن برای انقلاب شهید داده بودند و در آن ایام شهید معیار مبارزه تلقی می شد، ادعا می کردند چون مبارزات آنان انقلابی و مبارزات روحانیون ارتجاعی بوده لذا می بایست سکان کشتی انقلاب و حاکمیت دربست از آن مجاهدین خلق باشد.

وقتی مجاهدین در امر سکانداری انقلاب، شکست خوردند دوباره با حربه تبلیغات شروع به جذب نیرو کردند این بار اما سیاست بر ایدئولوژی ارجحیت داشت. در این ایام و بحبوحه انقلاب، بیشترین نیروها را نه از شهرهای مذهبی بلکه از استان های شمالی کشور، جذب کردند که البته در حین مبارزه خشونت آمیز و شکست مجاهدین از حاکمیت، بیشترین ریزش نیرویی نیز از همین استان ها بود.

پس از این که مجاهدین در امر مبارزه مسلحانه در داخل کشور شکست خورده و به کردستان ایران عقب نشینی کردند در این مناطق نیز نیروهایی جذب کردند که از حیث مذهبی و سیاسی چندان همسو با مجاهدین و آرمان شان نبودند.

در نیمه دوم دهه 60 خورشیدی که مجاهدین در کشور عراق حضور نظامی داشتند و در حین عملیات های نظامی علیه حاکمیت بودند، تعداد قابل ملاحظه ای از نظامیان ارتش و سپاه را اسیر کردند که در مجموع از اسیرانی که خود گرفته بودند و اسیرانی که از ارتش عراق تحویل گرفته بودند قریب به دو هزار تن نیرو به جمع نیروهای سابق خود افزودند که در اصل به جز نیروهای زمان شاه و خلص سابق، مابقی را به چشم سیاهی لشکر و ابزار نظامی می دیدند که تنها یک بار مصرف و مصرف نظامی داشتند و در نتیجه می توانستند در اثر فعالیت و رزم، به دلار بدل شوند و شکار تازه را جذب نمایند.

در اواخر سال های 60 و دهه 70 اما مجاهدین نیروهایشان را از کشورهای همسایه که اکثراً از استان های جنوب و غربی کشور بودند با وعده پناهندگی به اروپا، جذب کردند.

 منظور، این است که رهبری خودشیفته و آرمان و ایدئولوژی خونبارش به جز یکی دو مورد الباقی نیروها را جهت قربانی کردن نیاز داشت و جز این ارزش انسانی برای کسی و چیزی قائل نبود.

مجاهدین خلق (فرقه رجوی)؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن

رهبری مجاهدین همچنین نه برای انسان ها بلکه سایر ارزش های مردمی نیز ارزش و اعتباری قائل نبود و همه را وسیله و نیاز مقطعی می دید. شاید تا کنون هیچ نیرویی در ایران و یا جهان به اندازه مجاهدین مذهبی از مذهب به عنوان ابزار و وسیله سیاسی استفاده نکرد. آنان با آن که خود را شیعه اثنی عشری و انقلابی می دانند با این وجود از تمامی امامان شیعه تنها سه تن را در سر فصل مختلف قبول داشتند که در ابتدا و در ایران امام علی و در عراق امام حسین و امام مهدی، را قبول داشتند که اتفاقاً هر سه تن را جهت توجیه رهبری خود و مابقی را ابداً نیاز نداشتند مثلاً آنان هیچگاه از امام حسن حرفی نمی زنند و آرمانش را قبول ندارند چون که امام حسن و امامان دیگر شیعه رهبری مجاهدین و جنگ مسلحانه را توجیه نمی کنند. در جریان انقلاب ایدئولوژیک نیز مسعود رجوی از همه مظاهر مذهبی از اسلام تنها از پیامبر اسلام و سپس از امام حسین و امام مهدی، اسم برد و در راستای رهبری خود توجیه آورد و او در این اثنی هیچگاه از خدا اسم نبرد و کاربردش را به میان نیاورد. یا نمی دانست و یا قبول نداشت.

معلوم نیست کسی که اسیر بوده چرا باید تا ابد قابل استفاده و مجاهد خلق باقی بماند ولی پس از سال ها کار و تلاش وقتی به آخر خط و آگاهی می رسد همچنان اسیر و اسیر جنگی است. دستگاهی که جز رهبران سابق هیچکدام را نتوانسته به مراتب بالاتر برساند.

این در حالی است که اسیران جنگی مابین جنگ ایران و عراق وقتی پس از خاتمه جنگ و توسط صلیب سرخ آزاد شده و به ایران فرستاده شدند از حیث خانوادگی و اجتماعی و عرصه های دیگر به مراتب بالاتر از اعضای جداشده از مجاهدین هستند. کسی را از نزدیک می شناسم که روزگاری در عراق و به مدت دو و نیم سال اسیر جنگی بود و وقتی از اسارت آزاد شد و به ایران فرستاده شد به مقام آزاده نائل شد و همزمان درس دانشگاه را در رشته حقوق به پایان برد و خانواده تشکیل داد و در اداره گمرگ مشغول کار شد و هم اکنون جزو طبقات متوسط به شمار می آید و در قیاس با همبندان سابق خود شاید بتوان ادعا کرد از حیث موقعیت و مالی با صد تن از اعضای جداشده کنونی برابری می کند.

می گویند، برای اعضای ما عواطف و خانواده ممنوع است، پرسش اینجاست آیا علم و دانش و تخصص نیز ممنوع است؟ می گویند، مال و ثروت ممنوع است، آیا انسانیت و آزادی نیز ممنوع است؟ می گویند، تحقیر و تنبیه و ریاضت در راستای ارتقای معنوی است، در حالی که حصر و بند و ریاضت در اصل در راستای تضعیف و ویرانی نیروها بوده است.

 در عصر برده داری نیز با برده ها چنین رفتاری نمی کردند. در عصر برده داری، برده که کارش را انجام می داد و پیر و ناتوان می شد او را آزاد می کردند و حداقل حرمت آزادی را پاس می داشتند ولی اینجا، اسارتگاه انسان و آزادی، نه این که اسرا و برده ها را آزاد نمی کنند بلکه از اجسادشان نیز استفاده بهینه در راستای انگیزه دادن به مابقی اسرا و بردگان به عمل می آورند.

„پایان“

لینک به منبع 

مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ – از عراق تا آلبانی

اسیران تا ابد اسیر

***

مهدی خوشحال: یاد یاران انقلاب 57مهدی خوشحال: غروب یک هالو

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مهدی-خوشحال-فصل-زخمی/

مهدی خوشحال : فصل زخمی

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمیمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و یکم ژانویه 2021:… بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند. فصل زخمی 

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

فصل زخمی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 20.01.2021

زندگی آرام و توام با کار و تلاش در دل طبیعت و چهار فصل زیبای سال، خیلی زود سپری شد و وقتی که دوازده سالم شد خانواده تصمیم گرفتند مرا نزد برادر بزرگترم که در شهر درس می خواند جهت ادامه تحصیل نزد او بفرستند. هنوز یک هفته از حضورم نزد برادرم که معمولاً هر سال ناچاراً خانه اش را عوض می کرد نگذشته بود که به دلیل سرماخوردگی و خوردن انگور، به شدت گلودرد و عفونت گلو گرفتم و این بار خانواده ناچار شدند مرا که سخت بیمار بودم نزد خاله و خانواده اش که از رفاه بهتری برخوردار بودند واگذارند تا بهتر بتوانم به درس و مشق ام بپردازم.

خانه ی خاله که شش تن داخل دو اتاق استیجاری زندگی می کردند طبعاً جای بهتری از زندگی با برادر بزرگترم، بود اما جالب تر، شوهر خاله ام بود که آدم بسیار جالب و استثنایی بود. شوهر خاله، مردی کوتاه قد، فعال، شوخ طبع، پر حرف همراه با لکنت زبان، بود. او وقتی حرف می زد ما همه ناچار بودیم بخندیم و وقتی هم می خندید من و چهار فرزندش ناچاراً باید می خندیدیم. وقتی کم کم به عضوی از خانواده خاله بدل شدم به اخلاق و روحیات شوهر خاله که آدم جالبی بود بیشتر آشنا می شدم و در کارهای خانه و بیرون نیز کمک می کردم. شوهر خاله، صبح ها در بخش بایگانی شهرداری کار می کرد و عصرها نیز از طرف شهرداری در اتاق اصناف قیمت ها را کنترل می کرد و شب ها هم مامور شهرداری در سینما بود و بلیط پاره می کرد و وقتی شب به خانه می آمد و خسته و کوفته بود گاهاً با ورق تمیز آ ـ چهار و با خودنویسی که رنگ آبی داشت برای شاه نامه می نوشت و بعد از مدت ها پاسخ نامه اش را دریافت می کرد. او محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، بعضاً برای خانواده می خواند و باعث حیرت و خنده مان می شد ولی من بندرت می خندیدم چون که کمی خجالت می کشیدم. ولی شوهر خاله دست بردار نبود و هر از گاه که نامه اش تمام می شد با سماجت رو به من می گفت، منتظرم کمی بزرگتر بشی و در ست را تمام کنی، با یکی از همین نامه ها تو را در دربار سر کار خواهم گذاشت.

متاسفانه، شوهر خاله از روحیات و درون من با خبر نبود که من ناچاراً به شهر آمدم و کار روی زمین و دریا را به دربار که سهل است به هیچ شغل دیگری عوض نمی کنم. به هر حال، شوهر خاله نقشه اش برای من همین بود که با نامه نوشتن برای شاه و درخواست از دربار، مرا وارد دربار شاه کند.

زمان به سرعت برق گذشت و هفت سال از آن ماجرا و داستان های خنده دار شوهر خاله، سپری شد و به سال 1357 فصل دیگری از زندگی ام در اصفهان رسیدم که آن ایام اولین جرقه انقلاب علیه حکومت زده شد. اولین جرقه به احتمال زیاد از اصفهان زده شد. یادم است یکی از روزهای تابستان سال 1357 روزی که هوا به تاریکی می رفت و من در چهارباغ اصفهان بودم مردم علیه شاه شعار می دادند. حکومت نظامی هنوز برقرار نشده بود و بدین سبب مردان ساواکی به تظاهرات حمله کردند. آن ها شلاق هایی که در دست داشتند می توانستند مردم را از فاصله دور هدف قرار دهند. شلاق هایی که چندین متر طول داشت. نوبت به من که فرارسید، مرد شلاق به دست با قدرت و سرعت هر چه تمام تر به پشتم شلاق می زد ولی من به جای فرار به او اعتراض کردم که برای چه می زنی؟ مرد ساواکی پاسخ داد، عینک دودی را از چشمت بردار! عینک را که از چشم برداشتم، او دیگر ادامه نداد. تازه فهمیدم که عینک دودی نیز مانند شعار علیه شاه، جرم دارد. به هر رو، زخم شدیدی بر پشتم مانده بود که حتی نشان دادنش به کسی و دکتر، جایز نبود و زخم را بهتر نمی کرد.

از اواسط تابستان تا زمستان آن سال را تماماً در خانه های تیمی و مخفی که از جانب بازار و روحانیون، حمایت می شد به همراه دوستی از فریدون شهر به کار چاپ و توزیع اطلاعیه و گاه شرکت در تظاهرات مشغول بودم. دستاوردهای این دوره از مبارزه در زمستان آن سال آزادی زندانیان سیاسی از زندان های شاه، بود. اگرچه بسیاری از زندانیان پس از آزادی، به جای این که بدهکار مردم باشند طلبکار مردم شدند و به جای این که راه حل انقلاب باشند به مشکل انقلاب بدل شدند به هر حال، آن چه که مد نظر من از مبارزه و انقلاب بود، آزادی بود و نه چیز دیگری.

زمستان فرارسید. به روزهای انقلاب نزدیک شدیم. بیست و یکم بهمن ماه اصفهان را به مقصد تهران ترک کردم. بیست و دوم بهمن ماه در تهران بودم که انقلاب پیروز شد. بیست و سوم بهمن ماه پس از فراغت از انجام مسئولیت شهر تهران را ترک کردم و به خانه و زندگی ام برگشتم.

چند ماهی از انقلاب نگذشته بود که بعضی از دوستان از فرصت انقلاب استفاده کرده و مشغول بودند سراغ من آمده و می پرسیدند چرا در خانه نشسته ام؟ متاسفانه آن ها شناختی از روحیات من نداشتند که وقتی همه چیزم را نثار انقلاب کردم صرفاً جهت کمک و نه برای آب و نان، بود. هرگز تصور نمی کردم در امر مبارزه و مسئولیت، بتوانم عضو و کادر رسمی حزب و گروه و یا دولت، باشم و هرگز نیز تا به امروز عضو رسمی هیچ حزب و گروه و دولتی، نبودم. آزادی برای من از همه چیز مهمتر بود. با این وجود اما یکی از همین روزها، مرا منقلب و افسرده کرد و آن روزی در بهار سال 1358 بود که شنیدم شوهر خاله، در زندان است. وقتی برای ملاقاتش به زندان رفتم، خودم را شماتت کردم چون که فعالیت و مسئولیت و آرمانم برای انقلاب، آزادی بود و زندان نبود. شوهر خاله، به جرم ساواکی بودن در زندان به سر می برد در حالی که من، هم چوب ساواک را خورده بودم و همچنین از صبح تا شام کار و فعالیت و مسئولیت و فکر و ذکر شوهر خاله را از نزدیک آشنا بودم و حتی از محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، خبر داشتم. او هیچ گاه برای خود و خانواده اش برای شاه نامه ننوشت بلکه تماماً برای مشکلات مردم بود و جوایز و تحفه ای هم که از جانب مردم و پس از حل و فصل مشکلات شان، دریافت می کرد از حد و حدود یک قواره پارچه، تجاوز نمی کرد.

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمی

آقای مهدی خوشحال، پارلمان اروپا

شوهر خاله اگرچه زندانی شد اما خانواده اش هرگز نتوانستند از زیر بار مشکلات مالی و اجتماعی، کمر راست کنند و من خود را در این رابطه مذمت می کردم و مسئول می دانستم. این چنین شد که دوباره مسیرم را عوض کردم و این بار در مسیر انقلابیون  پوشالی قرار گرفتم و هر چه در دست و در توان داشتم از دست دادم و دادم که داستانش بسیار تراژیک تر و کشنده تر از آن است که بتوان با قلم و یا با زبان، نوشت و  طرح کرد تا این که دویدم و رسیدم به ماه دسامبر سال 2017 در کشور بلژیک، روز سردی که در پارلمان اروپا برای یک امر حقوق بشری و نه چیز دیگر، به طور رسمی دعوت شده بودم. پس از ساعتی که در نشست حقوق بشری حضور داشتم و خسته و کوفته بودم خواستم ساختمان پارلمان را به مقصد آلمان ترک کنم. هوا به شدت سرد و تاریک شده بود که در همین حین و در صحن پارلمان مورد تهاجم اوباشان قرار گرفتم. آن ها بی هیچ دلیل و منطقی و با چوب و چماق به من حمله ور شدند. طنز زمانه، چنین بود که این بار عینک دودی به چشم نداشتم. لابد اگر می داشتم باز هم کارساز نبود چون که بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند.


ویدئوی بحث حمله چماقداران مجاهدین خلق به آقای مهدی خوشحال در جلسه رسمی و عمومی پارلمان اروپا که نهایتا به ممنوعیت حضور مریم رجوی در پارلمان و متعاقبا به اخراج وی از اتحادیه اروپا انجامید: 


با این وجود، آنچه که امروز تعجب و تاسفم را افزون و ناامیدم می کند، این همه، پایان داستان زخم و جنون نیست مگر این که عمر بی حاصل و یا پر حاصل، با همه تجاربش تمام شود و داستان زخم و جنون همچنان ادامه داشته باشد.

„پایان“

فصل زخمی

جمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلقجمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلق

***

همچنین: