اطلاعیه جدید کمیسیون شورای ملی مقاومت در مورد فرا خواندن به اقامه دعوا

اطلاعیه جدید کمیسیون شورای ملی مقاومت در مورد فرا خواندن به اقامه دعوا

اسماعیل رفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، بیست و پنجم ژانویه 2015:…  در این اطلاعیه اشاره شده به اسماعیل وفا یغمائی صدها هزار دلار پرداخته شده است. من امیدوارم این اشتباه تایپی باشد ونیز نویسند ه مست نبوده باشد. من سئوال میکنم: به چه دلیل این صدها هزار دلار پرداخته شده؟ چگونه پرداخته شده؟ من با این پولهاچه کرده ام؟ آیا شارژ این صدها هزار دلار چند میلیون دلار را پرداخته اید و اداره مالیات …

چرا اصرار دارید خودتان را مضحکە کنید؟

رجوی علیه یغماییاطلاعیه شورای جور و جهل و جنایت  رجوی و “مدرک” رو کردنش برای اسماعیل یغمایی، کریم قصیم و محمد رضا روحانی

لینک به منبع (دریچه زرد)
لینک به منبع (پژواک ایران)

یاداشت اسماعیل وفا یغمائی و اطلاعیه جدید کمیسیون شورای ملی مقاومت در مورد فرا خواندن به اقامه دعوا

دوستان عزیز

در پی تلاش برای جلوگیری از یک کلاهبرداری سرانجام دیروز هیئتی سه نفره منجمله آقای حسین عابدینی عضو کمیسیون خارجی شورای ملی مقاومت به منزل خانم بلیندا مکنزی رفته وطی صحبتی مفصل و توافق با او قرار شد طلب او را نخست در یک قسط پنجهزار پوندی و سپس اقساط بیست هزار پوندی تادیه نمایند.تا اینجا قابل تحسین است در پی این بنابر سیاستهای کهنه شده و سائیده شده با اطلاعیه مفصلی که با سر هم کردن اطلاعیه ای قبلی ومقداری سند و مدرک غم انگیز است کوشش کردند پس از حل و فصل نسبی مسئله با خلنم مکنزی مرا و تنی چند دیگر را بنوازند . مبارک است. عجالتا شما را به خواندن این اطلاعیه و مدارک باز میخوانم و در فرصتی دیگر توضیخات خود را به اطلاع شما خواهم رساند. توضیحات مربوط به مشکل خانم مکنزی را در صورت لزوم خود او به اطلاع خواهد رساند تنها در اینجا به یک نکته میخواهم اشاره کنم چون نگران سلامت عقلانی اطلاعیه دهنده و اطرافیانش هستم.

در این اطلاعیه اشاره شده به اسماعیل وفا یغمائی صدها هزار دلار پرداخته شده است. من امیدوارم این اشتباه تایپی باشد ونیز نویسند ه مست نبوده باشد. من سئوال میکنم:

به چه دلیل این صدها هزار دلار پرداخته شده؟

چگونه پرداخته شده؟

من با این پولهاچه کرده ام؟

آیا شارژ این صدها هزار دلار چند میلیون دلار را پرداخته اید و اداره مالیات فرانسه مدارکی بر این پرداخت پول دارد اگر دارد کجاست و اگر ندارد چرا یک شاعر و نویسنده تواب !بریده! واداده! و….را بعنوان عضو شورابطور سیاه استخدام کرده اید؟ لطفا در همین جا احتمالا چند میلیارد دلاری را که به سایر اعضا پرداخته اعلام کنید تا مشخص شود. از بذل توجهتان سپاسگزارم

زندگی و زیست ساده و روشن من ، بعنوان یک شاعر، یک کارگر معمولی و یک بیکارگاه وبیگاه هم برای ایرانیان پیرامون من و هم برای دولت فرانسه روشن است. قبلا نیز اشاره کرده ام البته باافتخار که تا وقتی عضو حرفه ای شورا بودم ماهی 350 یورو و اجاره خانه من و طاهر زاده را شورا پرداخته است آخرین بار در سال 2008 پیشنهاد پرداخت ماهانه 800 یوروشد که رد کردم چون نه عضو شورا بودم و نه علاقه به جیره خواری داشتم در هر حال پیشنهاد من این است که اصلاح بفرمائید که حتی هواداران شما نیز مشکل خواهند داشت که به چه مجوزی صدها هزار دلار!! به یک شاعر بریده تواب یک لاقبا پرداخته اید؟و این جناب با این پولها چه کرده است؟خداوند مرحوم پدر رهبر را غریق رحمت بفرماید آخر شما با خودتان چه کرده اید؟ چه میگوئید و چگونه توجیه میکنید تمام این ماجرا یعنی گرفتن خانه برای من و طاهر زاده از ورود خانم مرضیه یعنی سالهای 1373بعنوان همراه و همکار دائمی ایشان و نیز عضو شوراا زسال هزار سیصد و هشتاد و سه یعنی دهسال بوده است. (من این را قبول دارم) و نه سی سال! لطفا یک سند غیر جعلی قبل از سالهای 72 هفتاد سه یا بعد از هشتاد و چهار شمسی منتشر بفرمائید تا بنده متنبه شوم.می خواهم به اعضای شورا در این یک نمونه بگویم شما چگونه با این نمونه برخورد میکنید؟ صدها هزار دلار؟ سی سال؟(این ارقام عزیزان آمار شرکت کنندگان ویلپنت نیست دقت کنید) در هر حال امیدوارم اطلاعیه دهنده در حالت سکر و مستی ایدئولوژیک یا در حال سکر و مستی عبور از جلسات انقلابی بوده و این اشتباه را اصلاح بفرماید و نیز عجالتا اشاره میکنم شما که میلیونها پرداخته اید لطفا این طلب خانم مکنزی را هم بدهید و قال قضیه را بکنید. مسئله اصلی مساله طلب خانم مکنزی است و بس لطفا به این مساله بپردازید بقیه فرع قضیه است . در پایان نامه به شیر بیدار سلام آخر مرا ابلاغ نموده و بگوئید درود بر تو! مرا در رابطه با خود وذات و ماهیت خود و تشکیلاتت به نهایت شناخت رساندی . سپاس شیرا! و دیگر در رابطه باتو چون خمینی و خامنه ای به شناختی کاملا کامل رسیدم و کاملا عاری از تناقضم باز هم سپاس.و صحبت بیشتر برای بعد

با آرزوی سلامت روانی شما

اسماعیل وفا یغمائی

اطلاعیه را در اینجا بخوانید

***

فرقه رجوی وهنرمندان پیوسته و گریخته _ از الاهه ومرضیه تا مرتضی برجسته و شاهپور باستان سیر

ریزش در شورای ملی مقاومت رجویاستعفا از شورا, مبطل اتهامات رجوی علیه جداشدگان؛ «ترتیبات اجرایی استعفا» یا پیشگیری از ریزش !

ایرج شکری کریم قصیم منوچهر هزارخانیزندگی ساده ما و انحطاط آن آقا !

آقای رجوی! در پیام اخیرتان بسیار شکر خوردید

(مسعود رجوی و مهدی ابریشمچی در خدمت استخبارات صدام حسین)

تهدید به مرگ آن خدابنده توسط مریم رجوی مجاهدین خلقAnne Khodabandeh (Singleton): In a democracy we don’t beg terrorists not to kill us – Instead we expect our elected leaders to ensure that such crimes are prevented

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=15791

یاد داشتی برای دوستان + دیباچه و در باره بلیندا مکنزی

بلندا مکنزیاسماعیل وفا یغمایی، دریچه زرد، بیست و پنجم ژانویه ۲۰۱۵:… من بر سر این ماجرا که می خواهد آرامش اندک زندگی این زن شریف را بر هم زند بدون توجه به اینکه نتیجه چیست تا آخرین نفس و تا آخرین رمق با هرچه بتوانم مبارزه خواهم کرد و به اوباشی (که سالها نان و نمک این زن شریف را خورده، از امکانات مادی او استفاده کرده، خروارها دروغ برای توجیه درخواستهایشان با او گفته و من در صورت لزوم از …

 دوستان سابق! بخود آئید

یاداشتی برای دوستان. اسماعیل وفا یغمائی

لینک به منبع (دریچه زرد)
لینک به منبع (پژواک ایران)

اسماعیل وفا یغماییدوستان بسیار با تلفن یا میل و کامنت سئوال کرده اند چرا سر بسته سخن میگویم و چرا مفصل توضیح نمیدهم.

رفقا!

مسئله من در گام نخست تلاش برای جلوگیری از حراج خانه زنی است که چهل سال است کاری جز کمک به درماندگان ندارد.من بعنوان یار زندگی این خانم وارد این مساله نشده ام بلکه بعنوان یک انسان که از ناجوانمردی و سفلگی برآشفته است نوشتم و گفتم. از خانم مکنزی شنیدم که قرار است ملاقاتی صورت گیرد وتنی از کسانی که طی سالهای گذشته منجمله با محمل سرپرستی هزاران کودک و پرداخت مخارج پانزده بیمارستان در ایران! (خانم مکنزی میتواند این را گواهی کند) از کمکهای مختلف این خانم در سالهای گذشته منجمله هدیه۳۰۰۰۰ سیصد هزار پوند(پولی که بعنوان هدیه و نه قرض)به غیر از این سیصد و شصت هزار پوند برخوردار شده اند بسراغ او بروند. من امیدوارم کلاشان حماقت را از حد نگذرانند و به زنی که تمام ثروتش را در راه نجات کودکان پرداخته و کمکهای فراوان به کلاشان نموده بیش از این ناجوانمردی و بی صفتی نکرده وطلب او را بپردازند. پس از آن تصمیم با خانم مکنزی است و من علاقه ای ندارم کارهای فراوان خود را در سنی که فصل سوم عمر است رها کرده و به این پرونده بپردازم و وارد پرونده کلاشیها بشوم. ولی اگر جز این بشود مطمئن باشید شما را در جریان ریز وقایع قرار خواهم داد. در ضمن من نیز ماجرای قرض و بامبول بعنوان مریضهای لیبرتی را که دیروز علم کرده اند بهانه ای بیش نمیدانم. لیبرتی با سرگذشت خونبارش مطبخ میهمانیهای سیاسی و اکسیونهای خارج کشوری است و بس. قبلا توضیح داده ام . ذلسوزیهای اینچنینی احمق فرض کردن همگانست و بس. حضراتی که چندی قبل اعلام کردند در صورت قبول آمریکا تمام مخارج جابجائی رزمندگان لیبرتی را تمام و کمال شخصا بپردازند چطور امروز از هفثصد هزار دلار قرض سخن میگویند. یا دروغ نگوئید یا حافظه خود را تقویت کنیدو بریز بپاشهای خارج کشوری وشلیک توپ و پرداختهای کلان از پول انسانهای شریفی چون خانم بلیندا مکنزی را متوقف کنید حتما وضع مالی تان بهتر خواهد شد.با تشکر

اسماعیل وفا یغمائی

دیباچه و در باره بلیندا مکنزی

لینک به منبع (دریچه زرد)
لینک به منبع (پژواک ایران)

بلندا مکنزیبلیندا مکنزی زن زندگی کنونی من است. الان سال پانزدهم است که با هم هستیم . البته نه همیشه. سفر ما را به هم میرساند و دوباره هریک به سوئی میرویم که من شاعرم و او فعال پرنفس کمک به درماندگان.او را بسیاری میشناسند. در میان ایرانیان بخصوص شمار زیادی از ایرانیان انگلستان به دلیل یاریهای فراوانش به ایرانیانی که حول مجاهدین وشورا بودند از سال ۱۹۹۷ چهره شناخته شده ای ست و در میان انگلیسیها به دلیل اینکه سالیانست بخاطر نجات کودکان و مستمندان مبارزه میکند چهره ای اشناست. او از خانواده بسیار ثروتمندی بوده ولی تمام ثروتش را در راه نجات دیگران نثار کرده است.گاهی که او را با خواهران و برادرش در کنار هم می بینم در مقایسه با آنها که همه از بزرگان جامعه انگلستانند او را بمثابه درختی میبینم که تمام برگ و بارش را نثار دیگران کرده و بی برگ و باری او لباس زیبائی روحی اوست. ایمان مذهب معمول را ندارد ولی همیشه مرا بیاد انسانهای مقدس میاندازد. از تمام دار و ندار بسیار آغاز عمرش تنها خانه ای برایش مانده سرشار کتاب که با اجاره دادن یک طبقه اش زندگیش را میگذراند .

یک طبقه این خانه اکثر اوقات در اختیار بی خانمانان است که چند ماهی یا چند روزی را در آنجا میگذرانند و سر و سامان که گرفتند میروند.در پانزده سال گذشته من شاهد کاروانی از انسانهای بی پناه بوده ام که از این خانه عبور کرده اند.در شرایط حاضر سه خانواده یا فرد در طبقه دوم وسوم زندگی میکنند ومنتظرند تا سرو سامانی بگیرند و بروند. بلیندا بجز از یک تن که مستاجر اوست ،از دیگران اجاره نمیگیرد.حتی گاهی غذایشان را هم تامین میکند.

بارها اتفاق افتاده که در شرایط اضطراری حتی محل زندگی من و خود را در اختیار دیگران قرار داده و وقتی من اعتراض کرده ام باز هم به نفع درماندگان مسئله را حل کرده وحرف مرا گوش نکرده و نپذیرفته است.خوشی این زن همینهاست ودر فرصتی شنیدن موسیقی شوپن،و سه سنجاب کوچک و یک روباه که در باغش زندگی میکنندو گربه اش .صبح نخستین کارش غذا بردن برای سنجابها و روباه و گربه است و بعد میرود تا در دادگاهی از مظلومی دفاع کند یا در تظاهراتی بنفع کودکان ستمدیده شرکت نمایدو اگر در سفر باشد حتما زنگ میزند که کسی غذای سنجابها و روباه و گربه را برساند. بجزاین مشغله هاسرپرستی دختر هنرمند(نقاش) بیمارش نیز بر عهده اوست. بارها اتفاق افتاده که دیدم در نیمه شب در حال گریستن است چرا که در دادگاهی موفق نشده دفاعی موثر از انسانی درمانده بکند یا کودکی را نجات دهدو یا جائی برای کسی که در خیابان میخوابد پیدا کند.

این خانه، به دلیلی که بتدریج توضیح میدهم، قرضی که از بانک برای کسانی گرفته در خطر حراج قرار دارد. تاریخ سر رسید بانگ تابستان ۲۰۱۶ است و حضرات اعلام نموده اند انشالله پس از سرنگونی حکومت آخوندی پول مسترد میشود.من این را بر نمی تابم بخصوص که پای بدعهدی و رذالت تقطیر شده و توجیه شده توسط احتمالا سیاست و ایدئولوژی در میان باشد.

در طی این پانزده سال من هیچ کاری برای او نکرده ام ولی او فراوان چه از زاویه هنری به دلیل دانستن پنج زبان فارسی، انگلیسی، آلمانی،ژاپنی و فرانسه، و چه از زاویه اینکه من فراغتی برای نوشتن داشته باشم،و چه زوایای دیگر تامین جا و امکان زیستن و نیز یاری فراوان در نجات پسرم از جهنم بازداشتگاه تیف به من یاری رسانده.

من بر سر این ماجرا که می خواهد آرامش اندک زندگی این زن شریف را بر هم زند بدون توجه به اینکه نتیجه چیست تا آخرین نفس و تا آخرین رمق با هرچه بتوانم مبارزه خواهم کرد و به اوباشی (که سالها نان و نمک این زن شریف را خورده، از امکانات مادی او استفاده کرده، خروارها دروغ برای توجیه درخواستهایشان با او گفته و من در صورت لزوم از همه چیز و نیز علت استعفای خود از شورا را که مشخصا دلیلش دخالت در زندگی من و او و برای بار دوم متلاشی کردن زندگی شخصی من بود خواهم نوشت) که قصد آزار این زن شریف وفرشته اسا را دارند میگویم که سوگند میخورم فقط وقتی آخرین نفس را بر آورم سکوت خواهم کرد. یا این ماجرای رذیلانه از نقش رذالت و بیشرافتی پاک خواهد شد و یا سیمای زشت کسانی که به هیچ قاعده و قانونی جز پلیدیهای خود پایبند نیستند در روشنی قرار خواهد گرفت و نشان داده خواهد شد چه اهریمنانی نقاب فرشته بر چهره دارند و چه گندابی خود را دکان عطاران نامیده است و چه سامانه ای میخواهد مثلا زمام سرنوشت ملتی را در دست گیرد.همچنین این فرصتی است تا بعنوان یک نویسنده و شاعر در حد توان برخی از زوایای زندگی این زن شریف را بازگو کنم و بنویسم وقلب پاکیزه ای را که مطلقا تاکید میکنم مطلقا برای دیگران میتپد و همیشه مرا به حیرت واداشته و شرمنده ام کرده به دیگران نیز معرفی کنم.

من نه برای بلیند مکنزی بلکه برای این قلب نجیب و انسانی است که خشمگینم و با تمام نفرت آب دهان خود را به چهره آزارندگان او پرتاب میکنم و به آنها میگویم فارغ از هر داوری در این محکمه یا آن محکمه مطمئن باشید داوری مردم در باره هرکس برترین داوریهاست وداوری خواهید شد و اطمینان دارم ناجوانمردی و بی صفتی نسبت به این انسان شریف هرچه بیشتر شمارا به گندیدگی ایدئولوزیک وسیاسی و انسانی دچار خواهد کرد. شک نکنید.

اسماعیل وفا یغمائی

۱۶ ژانویه ۲۰۱۵ میلادی

توضیح

تاکید میکنم که در این قضیه من شخصا هیچ نفع مادی ندارم. در زندگی مشترک از شروط من( علیرغم مخالفت او) اگرمان و اینکه من از خانه و زندگیو امکانات مادی او هیچ سهمی نداشته باشم بود و این را در اداره مربوطه ثبت رسمی کردیم و سند آن موجود و قابل انتشار است

(پایان)

پیام به خانم اکرم حبیب خانی (امیر یغمائی. اسماعیل وفا یغمائی. بلیندا بازول مکنزی)

نامه ای برای امیر یغمایی

هفت حصار اسماعیل وفا یغمایی و برخی توضیحات مرتبط

خاطراتی کوتاه برای آنهایی که نجات یافتند، بیاد آنهایی که به قتل رسیدند و به امید آزادی آنهایی که اسیرند

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=7707

آخرین دیدار و گفتگو با مرضیه

اسماعیل وفا یغمائی، وبلاگ دریچه زرد، پنجم نوامبر ۲۰۱۳: … همراه من که شاهد قضیه بود تمام ماجرا را برایم تعریف کرد. ماجرا راست بود.مرضیه برای گمشدن برخی از دفترها و اسنادش تقاضای دادخواهی و بررسی کرده بود به مرضیه رذیلانه توهین کرده بودندو در جلسه ای که برای دادرسی و دادخواهی مرضیه تشکیل شده بود با توهین به او طبعا جلسه  ناتمام   مانده و به مقصود رسیده بودند غافل از آنکه هیچ چیز پنهان نمیماند و …

(نمونه ای از گردنبندهای هدیه ای مسعود رجوی به زنان حرمسرای اشرف)

لینک به منبع

آخرین دیدار و گفتگو با مرضیه

از اولین دیدار حضوری با مرضیه به لطف ویاری مرد شریف و پاک وجدان دکتر هدایت متین دفتری و همسرشان خانم مریم متین دفتری،در سال ۱۳۷۳ در خانه ایشان، تاآخرین دیدارحضوری و گفتگو در خزان سال ۲۰۰۶ میلادی یعنی دو سال پس از استعفای من از شورای ملی مقاومت، من بارها، با مرضیه دیدار و گفتگو داشته ام که شرحش مثنوی هفتاد من کاغذ میشود. برخی از این دیدارها و نکات مهم را در پاریس یا عراق یاداشت کرده ام .

مرضیه را پس از جابجائی و اقامتش در عراق تا وقتی که امکان سفر به عراق وجود داشت میدیدم. مجاهدین خانه پر جلالتی در اختیار او نهاده بودند و نفرات متعددی در خدمتش بودند.او گاهی از عراق برای من نامه مینوشت که نامه هایش را دارم. خطی خوش و استادانه و چشم نواز داشت. پس ازحمله دوم آمریکا و بازگشت مرضیه به پاریس و بعد ازاستعفای من از شورا رشته دوستی را نگسست و دو بار بمنزل من آمدونشست و صحبت کرد. یکبار با دختر و یکی از اقوام نزدیکش و بار دیگر تنها.تقریبا همه هفته تلفن میزد و حالی میپرسید تا در خزان سال دو هزار و شش به من زنگ زد و گفت:

مرضیه در مجلس مهمانی مسعود رجوی که به افتخار او برگزار شد همراه با گروه موسیقی همراهش در پایگاهی عراق در سال۱۳۷۴نفرات جلو از راست همایون تجلی پیانیست و آهنگساز. محسن جمشیدی ویولونیست. محمد شمس اهنگساز.مرضیه. مسعود رجوی. طاهر زاده موسیقیدان. اسماعیل وفا. کامیار ایزد پناه موسیقیدان

میخواهم ببینمت.

پسر من نیز که در چهارده سالگی روانه عراق شده و در بیست و دوسالگی بازگشته بود در پاریس بود و تازه یکسال بود از جهنم تیف نجات پیدا کرده بود. با هم بنا به تقاضای مرضیه به مرکز خرید «مونتنی بوشام» در حوالی پاریس و نزدیک «اور سور اواز» رفتیم . مرضیه کمی در خود بود. بر خلاف همیشه که میگفت و شوخی میکرد ساکت بود . در میان صحبت گاه و بیگاه و از اینجا و آنجا، من به تصادف از کسی ،«ش»نام بردم و ناگهان مرضیه با صدائی خشمگین و کلامی که از او انتظار نمیرفت گفت

: «او که از آن دیوث هاست».

حیرت کردم. زیرا مرضیه قبلا این فرد را خیلی میستود و به او قسم میخورد. گفتم:

چطور؟

گفت همانی که گفتم. آمد خانه ام از خانه بیرونش کردم ولی بعد«ج» آمد و با او صحبت کردم او آدم خوبی است.

با مرضیه در خانه من و طاهر زاده درنوامبر ۱۹۹۷٫پاریس سرزی.

دانستم چیزی اتفاق افتاده و گویا آن فردی که مرضیه از دست او عصبانی بود کار خطائی انجام داده و بعد آقای «جیم» را برای ترمیم خرابکاری به سراغ مرضیه فرستاده اند. فکر کردم چون مرضیه عضو شوراست و تعهد سیاسی دارد و دوستان زیادی از طیفهای سیاسی مختلف دارد و بنا بر ملاحظات سیاسی نمی خواهند او با همه رفت و آمد داشته باشد او را تحت فشار قرار داده یا بخاطر اخلاقیات دخترش «هنگامه» با او برخورد شده و سعی کردم مثل همیشه آرامش کنم.

شاید حضرات باور نکنند ولی من تا سال دو هزار و هشت چه در برخوردها و چه در تلفن ها سعی میکردم اعتماد مرضیه را به مجاهدین خدشه دار نکنم زیرا فکر میکردم وزن سیاسی و هنری و مالی مرضیه را فقط مجاهدین میتوانند تحمل کنند. شاید اشتباه بود. به مرضیه گفتم:

در هر حال ملاحظات سیاسی بعضی وقتها مشکلاتی پیش میآورد و باید تحمل کرد…

که با صدائی خشمگین و نگاهی خشمگین تر گفت:

-غلط کردند !شاه مملکت به من توهین نکرد. میرفتم دربار ملکه مادر می آمد استقبال من! شصت سال از همه عزت و احترام دیدم . در تهران وقتی برادر هاشمی رفسنجانی مرا به مرکز رادیو دعوت کرد و از من خواست خواندن را شروع کنم ولی برای زنها و من قبول نکردم احترام مرا نگاه داشتند.در خیابان پاسدارهای خمینی وقتی میفهمیدند من داخل ماشینم آژیر میکشیدند که راه باز شود و من از ترافیک بیایم بیرون و زودتر بخانه برسم آنوقت این مرتیکه بمن هرچی میخواهد میگوید.

فهمیدم داستان چیز دیگریست. خواستم ریز قضیه را بدانم. با عصبانیت گفت:

-همین که گفتم

و بعد مثل اینکه فهمیده باشد تندی کرده گفت:

– ولش کن بابا اومدیم کمی هم رو ببینیم و خندید و چشمانش پر از مهربانی شد و بعد سفارش نهار داد.شانه اش را بوسیدم وسعی کردم از حال و هوای سئوال بیرون بیایم. میدانستم مرضیه سخت مغرور است و همین قدر را هم طاقت نیاورده که گفته است. نهار را خوردیم و داشتیم قهوه میخوردیم که مرضیه گفت:

– تقریبا تمام دفترهای یاداشتم را منهای چند تا سوزاندم.

انگار ضربه سنگینی به سرم خورده باشد گفتم:

-چرا خانم چرا اینکار را کردید؟

میدانستم و مرضیه سالها قبل بمن گفته بود از بیست سالگی هر سال وقایع زندگیش را ثبت کرده ومجموعه این یاداشتها دائره المعارفی ازسر گذشت او و بزرگان موسیقی ایران از سال ۱۳۲۰ شمسی تا این روزگاراست. و پس از سال ۱۳۵۷ همه را به آمریکا فرستاده و نزد دوستی به امانت گذاشته و سپس آنها را به پاریس منتقل کرده است و سرانجام این دفترها سوزانده شد!.دیگر نمی خواستم چیزی بخورم . به زور چند لقمه ای خوردم و با گیجی پرسیدم:

-آخر چرا اینکار را کردید

با مرضیه و محمد پروین یکی از دوستان مشترک در یکی از پیاده رویهای اطراف پاریس ژوئن ۱۹۹۸

نگاهی کرد و چیزی نگفت.یکی دو ساعتی با هم بودیم و در پایان چند عکس گرفتیم و به دنبال مرضیه آمدند و مرضیه بازگشت و ما هم روانه پاریس شدیم.در هفته های بعد تا پایان سال دو هزار و نه تقریبا همه هفته یکی دوبار تلفنی صحبت میکردیم. متاسفم که بر اساس پرنسیبی که به آن معتقدم سخنان او را ضبط نکردم که بسیار ارزشمند بود. از اواخر سال دو هزار و نه تلفنها کمتر شد وخبر بیماری او و سپس درگذشت «هنگامه» دخترش و عشق زندگیش وسرانجام سفر خودش، ماجرا را تمام کرد.مرضیه رفت و نرفت و ماجرای او همچنان صدای او ادامه دارد.

***

سه سال بعد حدود یکماه قبل دریکروز نیمه ابری وهنگام پیاده روی درراهی در حوالی پاریس،دوست همراه من که شاهد قضیه بود تمام ماجرا را برایم تعریف کرد. ماجرا راست بود.مرضیه برای گمشدن برخی از دفترها و اسنادش تقاضای دادخواهی و بررسی کرده بود به مرضیه رذیلانه توهین کرده بودندو در جلسه ای که برای دادرسی و دادخواهی مرضیه تشکیل شده بود با توهین به او طبعا جلسه ناتمام مانده و به مقصود رسیده بودند غافل از آنکه هیچ چیز پنهان نمیماند و نباید بماند.

این جهان کوهست و کار ما صدا

سوی ما آید صداها چون ندا

با حال خراب از دوست همراه پرسیدم:

هیچکس چیزی نگفت؟

جواب داد:

ما همه دچار شوک شده بودیم؟

یک لحظه احساس کردم از تمام کسانی که در آن جلسه حضور داشته و خاموش مانده اند بیزارم.حتی از دوست همراهم دلگیر شدم که چرا چیزی نگفته . آخر چطور میشود به مرضیه در سن هشتاد و سه سالگی توهین کرد و همه سکوت کنند. زودتر از همیشه به خانه برگشتم. رفتم روی همان صندلی که دوبار مرضیه روی آن نشسته بود نشستم و سرم را روی میز گذاشتم و چشمهایم را بستم. احساس میکردم از همه چیز بدم می آید. احساس غربت در این غریبستان در وجودم سنگینتر مینمود.این را دیگر باور نمیکردم یعنی این همه پوسیدگی و انحطاط و فاصله میان حرف تا عمل دو سه ماه قبل به من گفته بودند مامور اطلاعات و با به اصطلاح قلم زنی که چهارده سال الهام دهنده تمام شعرهای عاشقانه من بود و بیش از پانصد ششصد غزل عاشقانه ایام جوانی من تمام برای او سروده شده بود،با کثیف ترین ابزاری که امکان داشت مرا از هضم رابع وزارت اطلاعات گذرانده بودند ولی من چندان ناراحت نشده بودم ولی توهین به مرضیه کلافه ام کرده بود و نمیتوانستم آن را بفهمم.

***

می خواهم بگویم:

آری به مرضیه با فریاد گفته شده است

ببند دهنتو زنیکه آشغال !نوبرشو آوردی!

و مرضیه بلافاصله پس از این توهین جلسه را ترک کرده است.

باید بگویم در آن لحظه تاریخی به تصور میتوان آورد که اگر خمینی و اشرفی اصفهانی و مدنی وصدوقی و دستغیب و کسانی که انها راسمبلهای ارتجاع میشناسید و به رویاروئی با آنها افتخار میکنید در مجلس حضور داشتند حتما با نهایت ایمان و شادی کف میزدندو در این شک نکنید که مشکل در درون است و نه در تیغ آهیختن در برون که جنگ امین و مامون بر سر قدرت درسال ۱۹۸ هجری بسا قویتر و ایدئولوژیک تر از جنگ شما با آخوندها بود دو ملت، اعراب به حمایت از امین و ایرانیان به حمایت از مامون به سرداری طاهر ذوالیمینین بر علیه هم تیغ کشیدند ولی پس از بر سر نیزه رفتن سر امین بر دروازه مرو نه تنها چیزی عوض نشد بل بنا بر روایت تاریخ امام رضا مسموم شد،فضل ابن سهل وزیر ایرانی در حمام کشته شد ، طاهر ذوالیمینین سردار اصلی مسموم گردید و ارتجاع مطلقه مامون تا سال ۲۱۸ و پس از ان تا قرن چهاردهم میلادی وبرچیده شدن بساط عباسیان به دست هلاکوخان ادامه یافتادامه یافت.مطمئن باشید آقایان و خانمها! اگر جنگ شما با رژیم خمینی به نظر و تجربه من بر سر قدرت سیاسی است، جنگ عظیم ملت ایران در ادامه تاریخی طولانی خود با محتوای ننگین و تاریک وخطرناک رژیم و تفکر خمینی است که به سر فصلی تاریخی رسیده است این رژیم نه فقط در ساختار سیاسی خود بلکه باید در تمامیت ساختار فرهنگی و ایدئولوژیک خود که در درون شما هم وجود دارد و از آن غافلید!در هم شکند که به نظر من در این جنگ مردم ایران بوِیژه نسل جوان بسیار موفقتر و کوشاتر و جدی تر از شمائی هستند که در کنار رود خونهای من و ما تیغ بر ابر میزنید و بر روی خاک بنظر من علیرغم تمام ادعاهایتان از این رویاروئی ایدئولوژیک در هراسید.

با این توضیح ،به آنکس که این توهین را برزبان آورده باید تاخت و پرسید چرا توهین کرده است است.

براستی پس از شنیدن ماجرا وقتی بیاد آوردم زیر تابوت مرضیه را در روز خاکسپاری همان کسی گرفته بود که مرضیه او را از خانه اش بیرون کرده وبر سر گورش که هنوز تابوت در عمق آن پیدا بود کسی اشک میریخت و زار میزدکه توهین کننده به مرضیه بود ساختار این دستگاه و عمق ریاکاری و متناقض بودنش برای من روشن میشود.

مرضیه به اشتباه دادخواهی نکرده بود ولی حتی اگر اشتباه هم کرده بود هرگز نمی بایست چنین لجنی از دهان معترضی به بیرون فوران کند.

به ایرج شکری یا هرکس دیگر متازید و ایراد مگیرید.بیهوده مارک رژیمی بودن را اگر چه با زبان میمونهای زوزه کش و بیمقدار و بی مسئولیت به من و ما نزنید که ما جنگمان را با آخوندها کرده ایم ومی کنیم و تمام چهل سال گذشته و اکنون ما نشان آن است که در هر کجا سربازی بوده ایم که افتخار سربازی ملت ایران را در جدال با آخوندها داشته ایم اگر چه گاه اشتباه فهمیده و اشتباه کرده ایم.

مطمئن باشید که مائی که تمام عمر در برابر ارتجاع خمینی ایستاده ایم از حملات ارتجاعی دیگر باکی نخواهیم داشت . هنوز همان روح خروشان بیست سالگی ما با تجربه ای سنگین دربدنهای سالخورده و خسته ما زنده و زنده تر از پیش است ما که جوانی خود را در این مسیر به بادها سپرده این از نثار ایام سالخوردگی به توفان هراسی نداریم. این را اطمینان داشته باشید. من و شکری و روحانی و قصیم و مصداقی وبقیه…به احتمال زیاد ، در غربت و با این درجه و نشان سربازی خواهیم مرد وشادی اینکه تا پایان در این جهان آشفته افتخار سربازی ملت ایران را داشته ایم در لحظه مرگ در غربت با خود خواهیم داشت و نخواهیم گذاشت لکه ای از لجن پراکنی های شما این افتخار ساده و بزرگ را آلوده کند که این دستاورد تمام زندگی و تنها سرمایه معنوی ماست که میتوانیم با آن به زندگی خود معنائی بدهیم

این را مطمئن باشید. بنابراین بما متازید! بخود بتازید و ایراد بگیرید.در نوشته قبلی نوشته بودم بحث فرد نیست بلکه این یک ساختار ارتجاعی و پوسیده و ضد انقلابی در جوهره خطرناک و افسار گسیخته عمیقا آخوندی است که چنین کارکردهائی از جمله توهین به شاملو و مرضیه را بروز میدهد و فلاکت و ادبار و تراژدی این است که گویا نمیتواند بفهمد این یعنی چه.!چنان در مرداب خود محوری و یکه تازی و فردیت متعفن افسار گسیخته فرو رفته است که نمی تواند بفهمد. نمی تواند نه مرضیه و نه کار امثال مرضیه را بفهمد.

این ساختار متعفن در عمق دقیقا آخوندی و ارتجاعی که تا قبل از ورود مرضیه و تابش روشنائی وجودش با صدای زن در پیرامون خود بیگانه بود و فقط بجز یکی دو مورد آنهم آمیخته با صدای مردان،طاقت شنیدن صدای مردان را در کارهای موسیقائی خود داشت ،و پس از سی سال زیستن در غرب حتی از مطهری ومنتظری که دست دادن زن و مرد را بنوعی بی اشکال میدانند در قرن بیست و یکم واپس تر مانده است و هنوزسنت شتر چرانان دشتهای عربستان در قرن ششم و هفتم میلادی را که به ریش خدا [ خدائی که فارغ از ارتجاع مذهبی وسیع ترین و ژرفترین مفهوم بی نهایت وجود وزیبائی و هستن را در نگاهی فلسفی نمایندگی میکندو معنا و مفهومش همراه با گسترش ادراک انسانی گسترش و عمق یافته و دیگر ان خدای پدر سالار قرن ششم و هفتم میلادی با دوزخ هولناک و بهشت مسخره اش نیست]بسته شده است رعایت میکند و از ایجاد یک رفرم کوچک حتی به اندازه ملایان نامداری که نام بردم در مانده است و در عین حال میگوید سیمای زن نوین آینده را طراحی کرده است نمی تواند بفهمد مرضیه فقط آوازه خوان نبود بلکه به سهم خودتراش دهنده روح و روحیه انسانی ملت ما بمدد لطف صدا و محتوای انسانی و عاطفی آثارش بود که اگر کار مرضیه و امثال مرضیه نبود:

به لطف آمپول نجاستی که ارتجاع مذهبی شیعی از همان قرن دوم هجری و زمان نواب اربعه تا همین زمان دوران خمینی و خامنه ای به سلسله اعصاب ملی ما در طول قرنها تزریق کرده است و همه چیز از جمله انقلاب سال پنجاه و هفت را به گند کشیده است، ما هنوز مشغول آفتابه داری علامه حلی و شیخ مفید و مجلسی بوده و منتظر میماندیم تا حضرتش طهارت و استبراء خود را بپایان برساند تا ما دوباره افتخار پرکردن لولهنگ او را داشته باشیم وبر در خلا منتظر بازگشت آقا و تخلیه مجدد ایشان باشیم! .حضرات بحث بر سر تعویض و جابجائی آفتابه دار نیست مساله اصلی خود آفتابه و محتوای آن است که مطلقا برای شما جالب نیست.

اینجاست که مرضیه بزرگ! مرضیه عزیز و مرضیه بی مرگ ما ایرانیان در محتوا در کنار بابک و مصدق و کسروی ومیرزا آقا خان کرمانی و هدایت وحافظ وسیمین بهبهانی و فرخزاد و شاملو و درویش خان و صبا و یاحقی وبنان و خانلری وشجریان و امثالهم قرار میگیرد و ما نمیفهمیم و فکر میکنیم فقط مطربی نام آور را به دایره خود کشانده ایم تا او را مورد استفاده قرار دهیم، و چون نمی فهمیمبا همه امکانات گران و نفراتی که در اختیارش گذاشته و پولی که بپایش ریخته ایم به او رذیلانه توهین میکنیم وهمه چیز را خراب میکنیم. من اگر مرضیه را دوست داشتم بخاطر اندکی از درک این مساله بود و پنهان نمیکنم که سنگین ترین مرگی را که در زندگی تحمل کرده ام مرگ مرضیه بی مرگ بود. و همین جاست که من میتوانم به انتقاد بعضی از دوستان که متاسفانه مرضیه را درست درک نمی کنند و بمن میگویند چرا در باره او میسرایم و مینویسم و ستایش میکنم میتوانم پاسخ بدهم. مرضیه برای من یک صدا و یک زن و یک خواننده نیست بخشی از یک تلاش فرهنگی زنده است که در پیکره او خود را مینمایاند.

توهین به مرضیه توهین به شخص نیست .توهین به شاخصی هنری و ملی و متعلق به تمام ایرانیان امروز و آینده است. توهین به ایران است. اعلام جهالت و نادانی ومرتجع بودن خود است و بس. زیر سبیلی نباید ردش کرد. کسی که توجیه میکند یا زیر سبیلی رد میکند هم نادان است و هم خطرناک و هم بواقع گامی فراتر از برادر هاشمی رفسنجانی و پاسداران برداشته است و اینجاست درست همین جاست که معنای بدتر از پاسدار که در جلسه شورا و در حضور خود من و بیش از هفتاد تن دیگر منجمله آقایان قصیم و روحانی و متین دفتری و هزار خانی و معصومی و…به غلط نثار شاملو شد و من و آقای متین دفتری و تنی چند از نخستین معترضان به این توهین بودیم در جای واقعی اش مینشیند و نشان میدهددر حیطه تفکر و عقب ماندگی پاسدار واقعی کیست؟.

فارغ از قار قار کلاغهای رقت انگیز و زهوار در رفته ای که بر درختهای حاشیه معرکه نمیدانند چه میگویند و از دنیای چرت و خمار خود بیدار شده وعاجز از یک ادراک درست و صریح سیاسی ،دنیای سیاست و سرنوشت یک ملت را با دعوت به بازگشت به سفره آش نذری وبیضه بوسی مرشد و مراد عوضی گرفته اند و باید بحال خود گذاشتشان تا بقارند وبزارند و بزرند، این حقیقت را که به آن اشاره شدباید خوب خوب خوب فهمید و باید نیز این را فهمید که اگر قدرت درک داشته باشند این یاداشت از سر دشمنی نیست بل از سر درد منجمله برای خود توهین کنندگان است.

روان مرضیه غرق نور و شادی باد. به او توهین شد. بگذارید مولانا سخن بگوید که مرضیه درویش مسلک و عارف تبار بود و چنانکه خود میگفت پیرو حضرت شاه یعنی نعمت الله ولی آرمیده در ماهان کرمان بود پس مولانا شایستگی سخنگوئی از او را دارد و بس پس بگذاریم در آن مجلس بیداد نه رفیق مظلوم و مورد انواع تهمتها، محمد رضا روحانی که وکیل بود و ناظر، بل مولانا را فرا خوانیم ، تا دفتر ششم مثنوی را باز کند و وکالت او را بر عهده بگیرد ودر این دادگاه که مرضیه و مولانا و خاطی یک جا جمعند دفاعیه مولانا را بشنویم که میخواند:

ای بریده آن لب و حلق و دهان

که کند تف سوی مه یا آسمان

تف برویش باز گردد بی شکی

تف سوی گردون نیابد مسلکی

هر که بر شمع خدا آرد پف او

شمع کی میرد بسوزد پوز او

چون تو خفاشان بسی بینند خواب

کین جهان ماند یتیم از آفتاب

موجهای تیز دریاهای روح

هست صد چندان که توفانهای نوح

مه فشاند نور و سگ وع وع کند

سگ ز نور ماه کی مرتع کند

شمع حق را پف کنی تو ای عجوز

هم تو سوزی هم سرت ای گنده‌پوز

کی شود دریا ز پوز سگ نجس

کی شود خورشید از پف منطمس

اسماعیل وفا یغمائی

سوم نوامبر ۲۰۱۳ میلادی

همچنین:

چندسفارش به نویسندگان فرامایه (+ فایل صوتی “فراز و فرود علی زرکش”، شامل صحبتهای آقای یغمایی)

اسمائیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، شانزدهم اوت ۲۰۱۴: …  توسط شما باعث تطهیر کسانی میشود که واقعا دارند با آخوندها کار میکنند. آخر وقتی مستقیم و روشن امثال دکتر قصیم و محمد رضا روحانی و همنشین و اقبال و من حیدر نژاد و جمالی و گوران و…. را اطلاعاتی میخوانید حتی خود ما در باره کسانی که سالهاست آنها را اطلاعاتی

اندر گسسته شدن بند دهان و بند تنبان

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۴: … لغت دروغگو برای شما کافی نیست و باید لغت عربی و نیرومند کذاب یعنی آنکه ذات خراب و پلیدش با دروغ آمیخته است را برای شمایان بکار برد.برو سرگذشت مرا در سالهای دور از دبیران شورا،اطرافیان من و نیز خود رهبر عقیدتی در این زمینه ها  ومنجمله

در ارتباط «زنده یادگودرزی»با«شادروان شقایقی» (آیا نشستن با ماموران جاسوسی جهانخواران هم خیانت است یا نه؟)

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، پانزدهم ژوئیه ۲۰۱۴: … خوبست در کنار این مسئله، نششتن بر سر میز با ماموران و روسای سابق سازمانهای جاسوسی و جنگ جهاندار و جهانخوار و به به و چه چه کردن، همانانی که مصدق را به زیر کشیدند و ملتی را به روز سیاه نشاندند همانانی که در ویتنام و کره و ظفار و فلسطین و بس

زنده باد شکاف

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، نوزدهم ژوئن ۲۰۱۴: …  به این فکر کرده ای؟ انچه که من می فهمم این است که رهبر خوب میداند چه میکند. بر سر میز بازی، واپسین کارتها روی میز است.اگر لیبرتی جابجا شده بود میتوانست طور دیگری بازی کند. لیبرتی جابجا نشده پس: – یا باید عشایر انقلابی ببرند تا شاید ، شاید ش