اظهارات یکی از جداشدگان اخیر فرقه رجوی

اظهارات یکی از جداشدگان اخیر فرقه رجوی

بنیاد خانواده سحر، بغداد، هشتم ژوئیه 2013: … داستان نشست های حوض مسعود رجوی جای بحث زیادی دارد. یکسال بعد از انقلاب ایدئولوژیک نشستهاي مختلفي خود رجوي گذاشت که موضوع ازدواج خودش را با مريم روشن کند. روز روشن پشت هم دروغ مي بافت. در دروغگوئی و حيله گري واقعا استاد بود. میگفت يک دريا خون بين ما و رژيم فاصله انداخته است. بعد معلوم شد که خونش را قربانیان فرقه دادند و شهوت رانی اش را شخص …

(رجوی از کشتار اکراد عراقی تا تجاوز به زنان عضو شورای رهبری)

لینک به منبع

این مطلب، که با مقداری ویراستاری ادبی در زیر مشاهده می نمائید، از جانب یکی از جداشدگان اخیر فرقه رجوی به نام علی، که مایل نیست هویت کاملش مشخص شود، به بنیاد خانواده سحر جهت درج در سایت سحر تحویل داده شده است. وی اهل مشهد می باشد و به مدت 26 سال در اسارت فرقه رجوی بوده است. علی در جنگ ایران و عراق در تهاجمات مرزی فرقه رجوی اسیر این فرقه شده و وادار به پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی گردیده است.

من یکی از افراد فراری از لیبرتی هستم و برای افشای رجوی خائن هر چقدر بتوانم و یادم بیاید می نویسم. من 6 ماه پیش فرار کردم و الان زیر نظر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در بغداد می باشم.

جواني مجرد بودم. 18سالم بود. در تهاجمات مرزی ارتش آزادیبخش ملی علیه مرزبانان ایرانی در جنگ ایران و عراق اسیر فرقه رجوی شدم و در اردوگاه اسرای آنان بودم. دو هفته قبل از عمليات فروغ جاویدان يکي از افراد مجاهدين خلق به سراغم در اردوگاه اسرای سازمان آمد. او به ما گفت که ما آخرین بازماندگان هستیم و گفت که همه داوطلب شرکت در عمليات شده و رفته اند ولي ما که داوطلب نشده ایم روي خون شهيدای مقاومت ایستاده ایم و گفت که اگر سازمان پیروز شود ما را به ايران نخواهند برد. او از ما خواست تا تصميم بگيريم و چند پیشنهاد جلوی روی ما قرار داد:

1. در تیم های رزمی در عملیات شرکت کنیم.

2. مهمات بار بزنیم.

3. در پشتیبانی شرکت کنیم (مثلا راننده آمبولانس، آیفا، مینی بوس، لودر . . .)

من از ترس قبول کردم که راننده میني بوس باشم. در این عملیات من مجروحين را از کرند به بغداد آوردم. مسئولین فرقه میگفتند که ما مستقل از عراقی ها عمل میکنیم ولی در عمل چیز دیگری میدیدم. قبل از رسیدن به سرپل ذهاب تقریبا 500 توپ 130 با خدمه عراقي از ما پشتیبانی آتش میکردند. نيروي هوائی و همچنین هوانيروز عراق هم کمک مي کردند. مهمات هم از زاغه هاي عراقی بارگيري شد. معنی مستقل بودن را فهمیدم. بعد از شکست در عملیات خواستیم تا ما را آزاد کنند. يک سري عکس نشان دادند که اينها هم قطارهاي ما بودند که رژيم بدار آویخته است. ما هم از ترس داخل اين سازمان جهنمي مانديم که نه راه پس داشتيم ونه راه پيش.

بعد از عملیات فروغ جاویدان وارد اين فرقه شدم؛ تا اینکه مسعود رجوی بحث انقلاب ایدئولوژیک را آورد. ابتدا کساني مثل من چيزي سردر نمي آورديم ولي مي ديديم که فرماندهان توي اطاق کارشان میروند و يک چيزهايي مي نويسند و زار زارگريه مي کنند. از يکي از آنها به نام محسن سيف پرسیدم موضوع چیست که گفت دارد انقلاب میکند و دارد زن و فرزند را طلاق میدهد. من با خودم گفتم من که مجردم و زن و فرزند ندارم پس به من مربوط نمیشود. منتظر بودم رژيم را سر نگون بکنند من هم پي کار خودم بروم. خلاصه نوبت انقلاب کردن ما هم شد. نشستهاي 5 روزه و بعد 12 روزه بود که مسعود رجوی 14 الي15 ساعت در روز همينطوري حرف مي زد. بعد از این نشستها، نشست درمقرها شروع شد. بعد فهمیدم همه این ها کلک و فریب بوده تا رجوی به مقاصد شهوت پرستانه اش برسد.

در دوران بند “الف” انقلاب ایدئولوژیک درونی تعدادي از سازمان بيرون رفتند. تعدادي که قديميتر بودند سربه نيست شدند. تعدادي هم خود کشي کردند (یا داده شدند)که چند نمونه را ذکر مي کنم.

1. عباس محمدی 19 ساله از اسرای خود سازمان که وارد بند الف نمی شد. یک شب او با یکی از فرماندهان در پارکینگ خودروها نگهبانی میداد. ساعت یک نیمه شب صدای رگبار آمد. ما چند نفر که نگهبان محوطه بودیم دویدیم و وقتی به محل رسیدیم فرمانده تیم وی که نامش رحیم (حسن تقدیری یا حمزه سخائی) بود گفت که عباس خودکشی کرده است. رگبار به شکم مقتول خورده بود و یک گلوله هم از زیر چانه به سرش اصابت کرده بود. به عقل جور در نمی آمد که خودش اول یک رگبار به شکمش بزند و بعد یک گلوله هم به زیر سرش بزند یا برعکس.

2. خانمی به اسم ناهید که وقتی شب از سالن غذاخوری می آمدم دیدم 4 نفر از فرماندهان او را به سمت انبار میبرند. شک کردم که میخواهند به او تجاوز کنند. با وجودیکه نگهبان گذاشته بودند تا مراقب اطراف باشد به آنها نزدیک شدم. صدای ناله ضعیفی می آمد. از شکاف بین دو بلوک انبار نگاه کردم که فقط دختر را دیدم غرق در خون است و فورا فرار کرده و به آسایشگاه رفتم. تا چند روز مریض بودم که کسی نفهمید موضوع چیست. معلوم نشد که بیچاره بعدا چه شد.

3. کیومرث بالائی (الان زنده و در اردوگاه لیبرتی است) که او را هم بردند و در همان انبار سه شب انواع بلاها را به سرش آورند تا زنش را طلاق بدهد. یک ماه در آنجا نگاهش داشتند تا زخم هایش خوب شود. خودم بعد از شکنجه او را دیدم که وضع بدی داشت. جرأت نمیکرد از این موضوع با کسی صحبت کند.

4. چند نفر در نشست موسوم به حوض رجوی بدلیل اینکه رجوی در مقابل یک جمع 600 نفره به آنها توهین کرده و تهمت زده و آبرویشان را برده بود دست به خودکشی زدند. اسامی متأسفانه یادم نمانده است.

بله انقلاب رهائی مريم به این شکل بوجود آمد. خيلي از موارد را فراموش کرده ام. در مقر خودمان يعني در میان 150 نفر اینقدر جنایت شده است. حال در کل 5000 نفر جمعیت آنزمان سازمان چقدر جنایت شده است.

داستان نشست های حوض مسعود رجوی جای بحث زیادی دارد. یکسال بعد از انقلاب ایدئولوژیک نشستهاي مختلفي خود رجوي گذاشت که موضوع ازدواج خودش را با مريم روشن کند. روز روشن پشت هم دروغ مي بافت. در دروغگوئی و حيله گري واقعا استاد بود. میگفت يک دريا خون بين ما و رژيم فاصله انداخته است. بعد معلوم شد که خونش را قربانیان فرقه دادند و شهوت رانی اش را شخص رجوی با برنامه ریزی مریم رجوی انجام داده است. درست است بچه ها خون دادند. اما رجوی چه کرد؟ سلاح و بمب و نارنجک را به دست قربانیانش داد تا هم خودشان مردار شوند وهم مردم بي گناه را بکشند. ما تعدادي اسیر کم سواد بی تجربه روستايي فقير، طعمه های خوبي براي جاه طلبي هاي رجوي بوديم که فداي هوس بازيهاي او بشویم. در ابتداي نشست مثل چه گوارا ژست گرفت و ما را بخط کرد و در گوش هر کس يک چیزی مي گفت و رد مي شديم. بعد از پذيرايي بلند شد وچوبش را روي هوا چرخاند و گفت که يا همه انقلاب مي کنيم يا او ارتش آزاديبخش ملی را منحل میکند و همه را دنبال کارشان میفرستد. گفت هر کس مي خواهد انقلاب کند بيايد جلوي سن زانو بزند. از 600 نفر 50 نفر که معلوم بود از قبل توجیه شده بودند رفتند و زانو زدند و شروع به گریه و زاری و زجه زدن نمودند و خواستند تا ارتشش را منحل نکند و گفتند که انقلاب خواهند کرد. رجوی از بقيه پرسید که چرا آنها نمي آیند. خلاصه تعدادي با توپ وتشرهاي رجوي و دیگر مسئولین جا زدند و داخل به اصطلاح حوض شدند و زانو زدند. بقيه راهم زنهاي شورای رهبری بلند مي کردند و مي برند تا زانو بزنند. يک نفر به اسم مهدي بود که 4 نفر او را گرفته بودند که ببرند ولی نمی آمد که رجوي چهره واقعی خودش را نشان داد و عربده کشید و فحاشی کرد. مي گفت اگر کسی هنگام طلاق دادن زمين خورد اشکالی ندارد باید بلند شود و خودش را بتکاند. منظور از “تکاندن خود” این است که هر چه در اعماق ذهن هست بايستي روي کاغذ آورد و اگر راضي شدند در جمع 50 تا 100 نفره خواند و بعد تمام فحش های دنيا را شنید و سکوت کرد و تأیید نمود.

رجوی گفت (رو به جمعیت): “اگر بريدي بريده حکمش چيست؟” و جمعيت به هیجان آمده فریاد زدند: “اعدام، اعدام، اعدام” خلاصه ما از ساعت 2 بعد از ظهر تا ساعت يک شب زانو زده بوديم و درد کمر و زانو ما را بيچاره کرده بود. این روال هر شب ادامه داشت. شبهاي بعد فهميديم که این خودش يک روش شکنجه است که دیگر فکرمان کار نکند و خودمان التماس کنیم تا اسممان را جزو ارتش آزاديبخش ملی بنویسند. این نشست ها يک هفته طول کشید و همه گیج و منگ بیرون آمدیم. یک عده را هم که زورشان نرسید و مقاومت کردند سر به نیست نمودند.

يکي از شيوه ها براي درگير کردن اذهان تا دیگر به چیزی فکر نکنند تراشيدن کار براي افراد بود. انواع کارها مثل کندن چاه برای آب (میگفتند ممکن است دولت عراق آب را قطع کند و لذا بایستی تعدادی چاه برای رسیدن به آب بزنیم) خلق میشد. حدود 7 یا 8 حلقه چاه در مقر خودمان حفر کردیم. يا خاک برداري زمين سفت حدود 30 متر مربع با عمق 5 متر و انتقال خاک براي درست کردن زمين فوتبال. بعد از اين همه بيگاري نشست انتقادي عملیات جاری براي افرادي که تشخيص مي دادند ممکن است به خانواده شان فکر کنند گذاشته میشد که در نشست سوژه میشدند. نفر مورد نظر را با برنامه ريزي مشخص شده از قبل تعیین میکردند که کجا کار کند و با چه کسی کار کند. دقت میکردند نفراتي که با او دوست هستند ارتباطی با او نداشته باشند. در روز دو الي سه بار از فرد حسابرسي میکردند که درگيری ذهني اش چیست و به چه فکر میکند.

یعنی وسط کار که نفر خسته شده و میخواهد قدری خستگی در کند فرمانده می آید و نفر را انگار که به نوکرش دستور میدهد صدا ميزند و به بهانه هاي واهی مجددا به کار میگیرد تا فرصت استراحت نداشته باشد. آخر سر هم از او ایراد میگیرند که مثلا فلان جا را خوب تمیز نکرده یا کارش کند بوده یا با فلانی وسط کار حرف زده یا توالت رفتنش طول کشیده و می پرسیدند چند بار دستشوئی رفته و چرا اينقدر شلخته است. خلاصه آنقدر به فرد پیله میکنند تا خوب عصبي شود و به فرمانده اش پرخاش کند وهمين موضوع را در نشست عمليات جاري مطرح میکردند تا20 یا 30 نفره به او فحش بدهند و تحقیرش کنند تا خوب خورد و تسلیم شود. هر روز درگیری ذهنی دیگر مجال فکر کردن برای کسی باقی نمی گذاشت. بعد از کار طاقت فرسای روزانه بايستي شب ها هم به نشستهاي عمليات جاري و غسل رفت که دیگر شب رمقي برای کسی باقي نمي ماند تا به چيزي فکر کند. افراد را مدام زیر فشار عصبی و روحی قرار میدادند که دیگر قدرت تجزیه و تحلیل نداشته باشد.

وقتی عراقی ها حمله کردند گفتند که فشنگ هایشان مشقی است (یعنی گلوله ندارد و صرفا صدا و آتش دارد) و به این شکل افراد را گول زدند و جلوی گلوله فرستادند تا کشته و زخمی شوند. هر روز یا یکی خودکشی میکند یا سکته میکند و تازه از همین ها هم می خواهند بهره سیاسی ببرند. بعد از کشته شدن افراد رجوی پیام میداد که پیروز شدیم و افراد را وادار میکردند تا جشن بگیرند. یک سری افراد بی اطلاع، فریب رجوی را خوردند و قربانی مطامع او شدند.

علی – بغداد

همچنین:

فرافکنی مریم رجوی در خصوص اسرای لیبرتی

2013/07/02 by

بنیاد خانواده سحر، بغداد، دوم ژوئیه ۲۰۱۳: … مسئول جان کسانی که به اجبار در عراق نگاه داشته شده اند کسی به غیر از مسعود رجوی رهبر بلامنازع و خودانتصابی و مادام العمر فرقه مجاهدین خلق نیست. به شهادت تمامی طرف های بین المللی و عراقی، تنها کسی که بر سر راه انتقال اعضای گرفتار در […]

سؤالات بی پاسخ ساکنان لیبرتی

2013/06/25 by

بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و پنجم ژوئن ۲۰۱۳: …  موضوع دیگری که موجب طرح سؤالات بسیاری شده جدا شدن آقایان روحانی و قصیم از شورای ملی مقاومت و به تبع آن برملا شدن افشاگری های آقایان یغمائی و مصداقی بوده است. مسئولین فرقه اعضا را اینطور توجیه میکنند که از ۶ ماه قبل در […]

با عزیمت ۱۴ نفر از ساکنان لیبرتی به آلبانی، آیا روند نهائی انتقال به کشور ثالث آغاز شده است؟

2013/05/20 by

بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیستم می ۲۰۱۳: …  در این نشست ها رجوی به صراحت تهدید کرده و گفته است که: “به عنوان رهبر عقیدتی شما وصیت میکنم وصیت میکنم (تکرار از خود رجوی است) که هرکس پایش را از اینجا بیرون گذاشت خونش حلال است.” سپس رجوی خروج از فرقه اش را بالاترین خیانت […]