اعترافات اجباری اسیر جنگی صدام و رجوی، رسول شخصی زاده

اعترافات اجباری اسیر جنگی صدام و رجوی، رسول شخصی زاده

اعترافات اجباری اسرای جنگی ولی رضا اکبریادوارد ترمادو، سعید پارسا، محمد رزاقی و … سی ام اکتبر 2020:… رسول شخصی زاده به همراه تعدای از دوستانش در سال ۱۳۶۰ در منطقه مرزی سردشت توسط گروه کُردی «خبات»، متحد مجاهدین، دستگیر و هر کدام به ۱۵۰ دینار، به نیروهای عراقی فروخته شدند تا تحویل مجاهدین گردند. حال نوبت آقای رسول شخصی زاده کولبر نگونبخت و بی سواد رسیده است که پس از سالها اسارت ، نامش در زیر مطلبی با عنوان « انتخاب درخشان من برای آزادی میهنم ایران »!!!  در سایت موسوم به «ایران افشاگر» متعلق به سازمان مجاهدین بتاریخ ۲۹/۰۷/۹۹ درج شود. تا با نسبت دادن انبوهی دروغ و تولید زندگی نامه برای این نگونبخت چهره دیگری از این فرقه بدنام را بنمایش بگذارد. اعترافات اجباری اسیر جنگی صدام و رجوی، رسول شخصی زاده

اعترافات اجباری اسرای جنگی ولی رضا اکبریاعترافات اجباری اسرای جنگی رجوی و صدام ادامه دارد ، ولی رضا اکبری

اعترافات اجباری اسیر جنگی صدام و رجوی، رسول شخصی زاده

1- منو رسول شخصی زاده

ادوارد ترمادو، وبلاگ ادوارد:

در دورانی که در عراق به عنوان اسیر جنگی بسر می بردم پس از سه سال سرکردن در اردوگاه موصل یک به اردوگاه رمادی یک منتقل شدم، اگر درست به خاطر داشته باشم در قاطع یکم در آسایشگاه شانزده بودم که روزی پس از سرشماری و قفل شدن درهای آسایشگاه سه نفر از اهالی کردستان که در یک اتاق بودیم نزد من آمدند و روبه رویم چمباده زدند و با فارسی شکسته شروع به صحبت نمودند، برای اینکه متوجه شان شوم از یکی دیگر از اهالی کردستان خواهش کردم که با ما باشد و حرف ها را ترجمه کند.

یکی از این سه نفر رسول شخصی زاده بود که در آن دوران پسربچه ای بیش نبود، آنها از من درخواست کردند تا به آنان خواندن و نوشتن فارسی یاد بدهم تا بتوانند نامه هایی که از خانواده توسط صلیب سرخ جهانی دریافت می کردند را خودشان بخوانند، خیلی خوشحال شدم و واقعآ تحت تاثیر قرار گرفتم از اینکه این بچه ها به جای نشستن و حرف زدن بی مورد چنین اراده ای کرده اند، از درخواستشان استقبال کردم و از روز بعد برای آماده سازی و تهیه کتاب و دفتر اقدام نمودم.

کاغذ و دفتری در کار نبود اما کم وبیش قلم در دسترس بود و می شد تهیه کرد، پاکت های سیمان را با آب می شستیم و در آفتاب خشک می کردیم و از آنان دفتر برای مشق روز تهیه می کردیم، وقتی می گویم می کردیم منظورم با همان دوستان است،

از 2000 اسیر جنگی مجاهدین خلق 123 نفر بیشتر نمانده

اما از همان روز برای اینکه دلسرد نشوند حروف البا را نوشتم و دادم که یاد بگیرند، از همان کاغذهای سیمان یک کتاب درست کردم و هر آنچه را که از کلاس اول ابتدایی به یاد داشتم در آن نوشتم و هر جا هم که کم میاوردم از دیگر دوستانم کمک می گرفتم،

کتاب اول ابتدایی تهیه شد و درس هم شروع شد.

کوچکترین نفر گروه سه نفری رسول بود و درضمن فعالترین هم بود، چه سرموقع حاضر شدن در کلاس و چه از انجام آنچه به عنوان تکلیف داده می شد، درس دادن به کس یا کسانی که زبانی به غیر از زبان مادری خود نمی دانند کار بسیار سختی است و در ضمن در دوران اسارت که هر کس مشکل خودش را دارد کاری است که اعصاب قوی می طلبد، اما من در این مودر مصمم بودم و با دل و جان انجام می دادم.

کلاس اول تمام شد و در اواسط کلاس یک نفر دیگر نیز که از کردستان بود به جمع ما اضافه شد، کلاس دوم را پس از امتحان وووو شروع کردیم و در طول تقریبآ دو سال تا کلاس چهارم ابترایی پیش رفتیم، نتیجه بسیار عالی بود و بچه ها توانسته بودند فارسی را هم بخوانند و هم بنویسند و طبیعتآ در حرف زدن هم تفاوت کیفی ملموس بود، تا اینجا آنان می توانستند نامه هایشان را خود بنویسند و بخوانند، گاهی هم رجوع می کردند تا برای نوشتن نامه راهنمایی کنم و از این بابت که توانسته بودم خدمتی کرده باشم خوشحال بودم.

مدت کوتاهی هم تلاش کردم تا زبان انگلیسی را به رسول شخصی زاده که فعالتر بود یاد بدهم اما عراقی ها مرا از آن بخش یا قاطع به بخش دیگری انتقال دادند و کارم ناتمام ماند، رسول و دیگر دوستان را دیگر ندیدم تا اینکه از بخت نکبتمان به فرقه رجوی پیوستیم.

اما چرا ماجرا را ریز گفتم، اخیرآ فرقه رو به سقوط رجوی یعنی درست پس از مصاحبه کوتاه و ناتمام اینجانب و آقای میرزایی با بی بی سی فارسی به عنوان اسیران جنگی، بطور هیستریک دست به دامن ۱۳۲ اسیر باقی مانده در تشکیلات مخوف خود شده و با چاچول بازی و دوز و کلک این بخت برگشتگان را پای تلویزیون خود فروخته خود میاورد تا شاید بتواند مصاحبه ما را معکوس کند، اما تا اینجا بازنده بوده و موفق نشده، چون همین حرف ها را نه تنها اینجانب یا آقای میرزایی بلکه تمام کسانی که از فرقه رجوی جدا شده اند گفته و تکرار کرده اند و برای همگان روشن است که از صدها نفر جدا شده مگر چند نفر می توانند دروغ بگویند؟ تمام کسانی که جدا شده اند و لب به افشاگری گشوده اند یک جور حرف می زنند.

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

پس از پیوستن به فرقه رجوی در اولین نشستی که رسول در آن شرکت کرده بود مسئول نسشت ازرسول می پرسد که آیا سواد داری؟ و او هم میگوید بله تا کلاس چهارم درس خوانده ام، مسئول نسشت می پرسد خوب کجا در کردستان؟ رسول پاسخ می دهد نه کاک ادوارد بهم یاد داده ( هر چها نفر که در گروه درس می خواندند برای  احترام گذاشتن، به من می گفتند کاک ادوارد) مسئول نشست و دیگد اعضای قدیمی با صدای بلند می خندند چون در فرقه چند کله گنده داشتند که خیلی هم معروف بودند مثل کاک حسام یا کاک جعفر و غیره، رسول که هم کم سن و سال بود و هم خیلی خجالتی در لحضه سرخ می شود و خجالت زده، بعد ها در یک شام جمعی برایم این ماجرا را تعریف کرد و خود این مورد را تمسخر تلقی کرده بود.

بگذریم اخیرآ در یکی از سایت های مجازی فرقه از زبان رسول شخصی زاده مطلبی چاپ شده بود به نام *انتخاب درخشان من برای آزادی ایران* به دوستانی که این مطلب را خوانده اند و به آنانی که نخوانده اند توصیه می کنم یکبار دیگر به کلماتی که کنار هم چیده شده دقت کنید، آن خنگ مسخره ای که این انشا را نوشته فکر این را نکرده که از زبان چه کسی می نویسد، انشا را درسطحی نوشته که سواد بالایی نیاز دارد نه در حد سوادی که رسول در اردوگاه نزد من آموخته، از همین جا دم خروس این مطالبی که از زبان اعضای اسیر در فرقه چاپ می شود از لای قبای پوسیده فرقه رجوی بیرون می زند، خیلی از مطالبی که با نام اعضای گرفتار در فرقه خونخوار رجوی صادر می گردد انشای از پیش تهیه شده است و تنها نیاز به کمی بیوگرافی فرد را لازم دارد که آن هم در پرونده هر کسی موجود است.

اعترافات اجباری اسرای جنگی ولی رضا اکبری

اعترافات اجباری اسرای جنگی ولی رضا اکبری

هر عرو تیزی هم که از زبان این بخت برگشتگان در سایت های دروغ پرداز فرقه چاپ می شود لزومآ نظر آن فرد نیست، چرا که طبق سنت دیکتاتوری حاکم در فرقه رجوی یکی از  مسئولین فرقه مطلب را می نویسد و بعد به فرد مزبور میگویند این را که نوشته ایم تایید میکنی؟ حالا مرد می خواهم که بگوید نه، وای به روزگارش، پس افراد به اجبار آنچه می نویسند بایستی تایید کنند والا سروکارشان با نشست های آنچنانی زیر نظر افراد و مسئولین آنچنانی است که ماه ها طول می  کشد.

این هم خاطره ای بود از دوران اسارتم و هم اینکه یاداوری یکی از کثافت کاری های فرقه رجوی که با نام این و آن مطالبی راسرهم میکند تا این اسیران را در درون فرقه  بیشتر قرق در خود کند تا از جدا شدن وحشت کنند و گمان کنند که با چاپ چنین مطالبی از زبان آنان اگر جدا شوند چه بر سرشان خواهد آمد،ای دوستان عزیزی که تا امروز عمرتان در فرقه رجوی به باد فنا رفته، بیرون از فرقه رجوی کسی با شما کاری ندارد و شما در انتخاب زندگی آزاد هستید، اگر جایی کسی با شما کار دارد همان در درون فرقه رجوی است که حتی پس از مرگ اعضایش هم به مرده خوری رومیاورد تا شیره مرده را هم بکشد، شما را در درون قفسی در مانز با وعده های توخالی و تکراری زندانی کرده اند اما خودشان هر جور که بخواهند عشق و حال می کنند، به فکر عمر باقی مانده خود باشید و از این زندان خود را نجات دهید، بیرون از فرقه همه با آغوش باز شما را می پذیرند.

لینک به منبع

2-  استفاده تبلیغی از اعضای نگونبخت، غمنامه طنز تلخ مجاهدین، اینبار رسول شخصی زاده، کولبر بی سواد سردشتی

سعید پارسا، راه نو: 

اگر روزی اعضای نگونبخت، گوشت دم توپ این فرقه در ایران و عراق بودند و به اجبار آدم می کشتند و کشته می شدند، حال در خط مقدم پروپاگاندای رسانه ای این گروه، علیه خانواده ها و مردم شان هزینه می شوند. تا با قلب واقعیت ها و نفوذ در مخاطبین، اهداف خود را پیش ببرند.

رسول شخصی زاده به همراه تعدای از دوستانش در سال ۱۳۶۰ در منطقه مرزی سردشت توسط گروه کُردی «خبات»، متحد مجاهدین، دستگیر و هر کدام به ۱۵۰ دینار، به نیروهای عراقی فروخته شدند تا تحویل مجاهدین گردند.

سوگمندانه‌ترین فریاد سرکوب شده ، حقوق بشری است که نامش کام خانواده های دردمند که عزیزانشان در فرقه رجوی گرفتارند را تلخ می‌کند. و زندان و شکنجه، اختناق، نقض ابتدائی‌ترین حقوق انسانی برای انتخاب سرنوشت، اجبار برای ترور و کشتن، قطع ارتباط با خانواده، طلاق همسر، تجرد، خودکشی و خودسوزی و کار تمام وقت، از سوی سران فاسد و بدنام مجاهدین در حق اعضای دربند این فرقه را در اذهان تداعی می‌کند.

ادوارد ترمادو اسیر جنگی صدام و رجوی

خانواده های دردمند سالهاست که بدنبال راهی برای رهایی فرزندان گرفتارشان از دست فرقه رجوی هستند.

در کنار همه اینها شنیع ترین عمل رهبران فاسد و بدنام مجاهدین استفاده تبلیغاتی از اعضای نگونبخی است که هیچ اختیار و آزادی ندارند.

اما بدتر از همه، طنز تلخ روزگار ما اینجاست، کسانی از موضوع حقوق بشر بعنوان سوژه تبلیغاتی بر علیه ایران استفاده می کنند که خود ناقض ترین آن در داخل تشکیلات این فرقه محسوب می شوند.

اگر روزی اعضای نگونبخت، گوشت دم توپ این فرقه در ایران و عراق بودند و به اجبار آدم می کشتند و کشته می شدند، حال در خط مقدم پروپاگاندای رسانه ای این گروه، علیه خانواده ها و مردم شان هزینه می شوند. تا با قلب واقعیت ها (سرپوش گذاشتن بر مناسبات فرقه ای ، جنایات و وطن فروشی های مجاهدین) و نفوذ در مخاطبین، اهداف خود را پیش ببرند.

حال نوبت آقای رسول شخصی زاده کولبر نگونبخت و بی سواد رسیده است که پس از سالها اسارت ، نامش در زیر مطلبی با عنوان « انتخاب درخشان من برای آزادی میهنم ایران »!!!  در سایت موسوم به «ایران افشاگر» متعلق به سازمان مجاهدین بتاریخ ۲۹/۰۷/۹۹ درج شود. تا با نسبت دادن انبوهی دروغ و تولید زندگی نامه برای این نگونبخت چهره دیگری از این فرقه بدنام را بنمایش بگذارد.

هر کسی که از انسانیت بویی برده باشد محال است با خواندن سرگذشت غم بار رسول شخصی زاده جوانی که اکنون بیش از ۶۰ سال سن دارد، به حال او گریه نکند اینکه چگونه و  حتی بدون اینکه نام مجاهدین را هم شنیده باشد در دام شان گرفتار آمد.

هر چند نادرستی مطالبی که درباره آقای رسول شخصی زاده نوشته شده بر نویسندگان آن روشن و آشکار است، اما آنان سعی می کنند حضور ایشان در تشکیلات مجاهدین را، انتخابی آگانه جا زده و حتی تا جائی پیش می روند که وی را «رزمنده ارتش آزادیبخش» نامیده! و با انداختن عکس از وی با کت و شلوار و کراوات و داغ کردن او به آرم منحوس این گروه، مخاطبین را به واکنش رفتاری احساسی و نه آگاهانه و خردمندانه وادار کنند.

رسول شخصی زاده بگفته برادران، خواهران، دایی و بقیه اعضای خانواده اش فردی بی سواد بوده که برای امرار معاش خانواده اش در منطقه مرزی سردشت به کولبری می پرداخت. او همانند سایر اعضای خانواده شان هرگز آدم های سیاسی نبوده و اکنون نیز نیستند. آنچه که دستگاه دروغ پرداز رجوی بعنوان سابقه برای وی بافته و تدلید کرده همانند سایر موضوعات، ناشی از پروپاگاندایی است که برای پیشبرد برنامه سیاسی این گروه در نظر گرفته شده است.

خندیدن ممنوع بود. به دوران اسارت غبطه میخوردم

خانواده آقای رسول شخصی زاده تلاش های فراوانی کردند تا بتوانند صدای عزیزشان را بعد از ۳۶ سال اسارت بار دیگر بشنونند او را ببینند و در آغوششان بگیرند.

انتشار نامه آقای عبدالله ابراهیمی دایی رسول  و شرح دردناک آنچه که بر وی گذشت و درخواست از ارگانهای بین المللی برای نجات جان خواهر زاده اش در اردیبهشت ماه ۹۹ از یک سو و پیام های ویدئویی دو برادر رسول، به نام های مجید و شخصه شخصی زاده در گردهمایی هشتم تیرماه ۹۹ میاندوآب که در فضای مجازی انتشار یافت از سوی دیگر هم هیچ تاثیری بر رهبران سنگدل مجاهدین نداشت.

ایکاش سران فرقه رجوی به جای متوسل شدن به این همه دروغ و شانتاژ و وارنه نشان دادن واقعیت ها برای کسب  مشروعیت نداشته شان اجازه می دادند رسول شخصی زاده برای لحظاتی با اعضای خانواده اش تماس گرفته و صدای آنها را می شنید.

در اینجا بهتر است سر گذشت واقعی رسول را از زبان آقای محمد رزاقی عضو پیشین مجاهدین که در داخل مناسبات این گروه در سال ۱۳۷۷ با آقای رسول شخصی زاده هم یگانی بود بشنویم تا هر چه بیشتر به عمق دنائت و بی شرمی سران این فرقه کثیف پی ببریم.

سایت ایران اینترلینک: ۲۱/۰۸/۲۰۲۰ برابر با ۳۱ مرداد ۹۹: 

« من و رسول شخصی زاده در سال ۷۵ در یک مقر بودیم . رسول فردی ساکت و پر تلاش و اهل کار بود به همین خاطر سران فرقه رجوی تا می توانستند مثل برده از کسانی که پر تلاش بودند کار بکشند  . . .

تابستان سال ۷۷ وقتی برای استقرار از اردوگاه بد نام اشرف به سمت اردوگاه جلولا حاضر شدیم رسول شخصی زاده عنوان نفر همراه من در تریلی مشخص شد .

برای اولین بار بود که من و رسول به صورت تکی و از نزدیک با هم همراه می شدیم بدون کنترل سران فرقه و یا جاسوسان رجوی که با نوشتن گزارش و خود شیرینی نردبان ترقی درست کرده بودند .

حدود نیم ساعت راه طی کرده بودیم وارد جاده بعقوبه به جلولا که تقریبا اتوبان ۲ بانده بود شدیم. از کاک رسول خواهش کردم یک چائی بریزد و این شروعی شد برای صحبت و درد دل رسول با من .

رسول گفت یک چیزی بگویم باور می کنی ؟

گفتم چرا باور نکنم . رسول گفت در عمرم برای اولین بار سوار تریلی می شوم !

به شوخی به رسول گفتم خوب درست می گوئی خان ها که سوار تریلی نمی شدند .

رسول گفت کدام خانی . من از بچگی کار کردم تا به جوانی رسیدم به عراق فروخته شدم نزدیک ۱۰ سال در اردوگاههای صدام بودم !

رسول آدم خیلی کم حرف و ساکتی بود .

من با تعجب از رسول پرسیدم واقعا به عراق فروخته شدی چطور؟

رسول گفت کاک محمد می دانم تو اهل گزارش نوشتن و … نیستی لطفا هر چه صحبت می کنیم پیش خودمان باشد .

رسول گفت ما ساکن اطراف سردشت هستیم . تا سال ۶۰ در روستا کشاورزی می کردیم و کمک خانواده ام می کردم تا اینکه یکی از نزدیکانم پیشنهاد داد برای چند تاجر سردشتی از نقطه صفر مرزی جنس مثل پارچه ؛ چای ؛ سیگار جابجا بکنیم ( کولبری ) بکنیم .

رسول گفت قرار بود باری که به نقطه صفر مرزی بین ایران و عراق رسیده بود تحویل بگیریم و به سردشت ببریم . نصف شب رسیده بودیم به نقطه صفر مرزی و منتظر بودیم هوا روشن شود تا بار تحویل بگیریم که دم صبح چند نفر مسلح در لباس کردی بالای سرمان بودند و ما را محاصره کردند .

رسول گفت : اول فکر کردیم افراد حزب دمکرات هستند که در نقطه صفر مرزی می امدند و از باربران به عنوان گمرگ پول می گرفتند البته منظور رسول از گمرک باج گیری حزب دمکرات از کسانی بود که در مرز تجارت می کردند و مجبور بودند برای انجام تجارت به حزب دمکرات باج بدهند .

رسول گفت : یکی از نفراتی که بعنوان طرف حساب بود آن هم فکر کرد که افرادی که ما را محاصره کرده اند از حزب دمکرات هستند که رو به آنها گفت ما منتظر بار هستیم و …

رسول گفت : یکی از میان آن گروهی که ما را محاصره کرده بود گفت حزب دمکراتی نیستند و حتی آن نفر شروع کرد به قاسملو فحش دادن و آنجا مطمئن شدیم که این افراد حزب دمکرات کردستان نیستند .

بعد دست همه ما را از پشت بستند و به طرف عراق بردند . بعد چند ساعت پیاده روی به یکی از پاسگاههای عراق رسیدیم و ما یک نفر از آن افراد مسلح به سمت پاسگاه رفت و داخل پاسگاه شد و بعد چند دقیقه بر گشت و همه ما را به داخل پاسگاه بردند .

واقعیتهای عریان جنایت 10 شهریور 1392 در قلعه اشرف ـ عراق

رسول گفت : ما داخل پاسگاه تازه متوجه شدیم گروهی که ما را دستگیر کرده به نام «خبات»  بوده و من تا آن زمان اصلا اسمی از «خبات» نشنیده بودم و تازه متوجه شدم یک عده از کُردهای ایرانی به اسم «خبات» به استخدام صدام در آمده اند و به عنوان «جاش» (مزدور) برای صدام کار می کنند .

رسول می گفت : من بیست سالم نشده بود من و همه آن دوستانم به عنوان اسیر از طرف جاشهای خبات به عراق فروخته شدیم !

رسول ادامه داد و گفت : من تازه در پاسگاه عراقی ها متوجه شدم هر کدام ما به ۱۵۰ دیناربه عراقی ها فروخته شدیم !

رسول موقع تعریف کردن آن وقایع خیلی ناراحت بود و بعد نصف روز ماندن در پاسگاه عراقی ها با دست و چشم بسته ما را به داخل عراق آوردند و به اردوگاه موصل منتقل کردند و بعداً در اردوگاه با چند نفر از کردها آشنا شدم که به همین شیوه به عراقی ها فروخته شده بودند و گفت در صحبت با همشهری هایم چند بار از زبان کسانی که توسط این گروه دستگیر و به عراقی ها فروخته شده بودند شنیدم که خبات حتا گوش سربازانی که در جنگ شهید شده و جنازه هایشان در کوه می ماند می بریدند به عراقی ها می فروختند بعنوان اینکه اینها این سرباز ایرانی کشته اند !

البته این هم تاکید کنم جاشهای خبات هم اکنون متحد اصلی فرقه رجوی داعشی هستند که هم در زمان صدام و حال هم از فرقه رجوی جیره و مواجب می گیرند .

واقعیت اینکه با این مطلب کوتاه خواستم به خانواده و برادران کاک رسول شخصی زاده اطلاع بدهم که برادرشان رسول توسط جاشهای خبات به عراقی ها فروخته شده و صدام هم کاک رسول را بعنوان هدیه به رجوی داعشی پیش کش کرده است. – محمد رزاقی – پاریس

  • نویسنده : سعید پارسا
  • منبع خبر : سایت راه نو

(پایان)

لینک به منبع

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی (قسمت دوم و پایانی)

اعترافات اجباری اسرای جنگی ولی رضا اکبری

***

ماورای وقاحت (اعترافات اجباری در اسارتگاه مجاهدین خلق در تیرانا، آلبانی)اماورای وقاحت (اعترافات اجباری در اسارتگاه مجاهدین خلق در تیرانا، آلبانی)ا

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/هدیه-صدام-به-رجوی-رسول-شخصی-زاده-را-فرو/

هدیه صدام به رجوی – رسول شخصی زاده را فروختند

هدیه صدام به رجوی - رسول شخصی زاده را فروختندمحمد رزاقی، کانون آوا، بیستم اوت 2020:… رسول گفت قرار بود باری که به نقطه صفر مرزی بین ایران و عراق رسیده بود تحویل بگیریم و به سردشت ببریم  . نصف شب رسیده بودیم به نقطه صفر مرزی و منتظر بودیم هوا روشن شود تا بار تحویل بگیریم که دم صبح چند نفرمسلح در لباس کردی بالای سرمان بودند و ما را محاصره کردند . رسول گفت : اول فکرکردیم افراد حزب دمکرات هستند که در نقطه صفر مرزی می امدند و از باربران به عنوان گمرگ پول می گرفتند البته منظور رسول از گمرک باج گیری حزب دمکرات از کسانی بود که در مرز تجارت می کردند و مجبور بودند برای انجام تجارت به حزب دمکرات باج بدهند . هدیه صدام به رجوی – رسول شخصی زاده را فروختند 

خانواده اسرای فرقه رجوی – همایش میاندوآب و استقبال از حضور هیأت پیشنهادیخانواده اسرای فرقه رجوی – همایش میاندوآب و استقبال از حضور هیأت پیشنهادی

هدیه صدام به رجوی – رسول شخصی زاده را فروختند

1- رسول شخصی زاده یکبار به صدام فروخته شد، صدام ملعون هم رسول را به رجوی ملعون هدیه داد!

محمد رزاقی – 20 اگوست 2020

چند روز پیش از طریق سایتهای خبری و در یوتوب مصاحبه برادران زحمت کش رسول شخصی زاده از اعضاء نگون بخت و اسیر در فرقه رجوی رادیدم و خواندم که  برادران کاک رسول بخشی زاده خواهان ملاقات و تماس با برادرشا ن بودند  .

برادر رسول شخصی زاده همچون هزاران خانواده دل نگران خواهان ملاقات با برادر خود شده بود که در اسارت سران فرقه رجوی داعشی اسیر هست .

محمد رزاقی

آقای محمد رزاقی

کاک مجید شخصی زاده برادر رسول شخصی زاده در مورد وضعیت پدر مادرشان همچنین در مورد وضعیت مالی شان صحبت کرده و گفته چه عاملی باعث شده رسول شخصی زاده به کولبری روی اورد .

کاک مجید شخصی زاده برادر رسول شخصی زاده  می گوید :

او مدتی را به همراه خانواده پر جمعینی که در آن زندگی می کرد (۵ برادر و سه خواهر) مشغول کشاورزی در همان روستایی که ساکن بودند شد ولی این کار هم کفاف مخارج زندگی آنان را نمی داد.
او بزرگترین فرزند خانواده است که اکنون اگر زنده باشد بیشتر از ۶۰ سال سن دارد.
پدر رسول بنام ابراهیم و مادرش به نام فاطمه نیز مثل سایر خانواده های دردمند سالها چشم انتظار دیدن فرزندشان بودند ولی در اوج غم و اندوه فراغ عزیزشان و با هزاران آرزو سه سال پیش چشم از جهان فرو بستند.

https://iran-interlink.org/wordpressfa/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%87%d8%a7-%da%86%d8%a7%d9%84%d8%b4-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c/

آقای مجید شخصی زاده برادر رسول می گوید:

برادرم اصلا سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. چه رسد به اینکه سیاسی هم باشد. او اصلا سیاسی نبود. و دائم دنبال کسب معاش برای خانواده اش بود.

سپس کاک مجید شخصی زاده در مورد شیوه ؛ وضعیت اسارت در امدن رسول شخصی زاده صحیت کرده و گفته :

وی در دهه ۱۳۶۰به همراه دوستانش در منطقه مرزی سردشت کولبری می کرد که توسط نیروهای عراقی دستگیر و به اردوگاه اسرای جنگی در خاک عراق منتقل می شود.

هدیه صدام به رجوی - رسول شخصی زاده را فروختند

بعد دیدن و خواندن مصاحبه های برادران رسول شخصی زاده خواستم به اطلاع برادران و خانواده کاک رسول و همچنین برای افشاء جنایات گروهها و جاشهای خود فروخته این مطلب را بنویسم .

من و رسول شخصی زاده  در سال 75 در یک مقر بودیم . رسول فردی ساکت و پر تلاش واهل کار بود به همین خاطر سران فرقه  رجوی تا می توانستند مثل برده از کسائی که پر تلاش بودند کار بکشند .

سال 77 رجوی با کلاشی همیشگی شیپور سرنگونی از سر گشادش نواخت و برای سر گرم کردن اعضاء بی خبر از دنیای بیرون اعلام کرد امسال سال سرنگونی و اعلان کرد در باید اماده سازی سرنگونی شروع کنید و اسم آ 77 را هم به ناف ان سال بست هر یگان 100 نفره را ارتش نام گذاشتند و قرار شد ما بعنوان ارتش دوم در قرارگاه  جلولا که به قرارگاه انزلی اسم گذاری شده بود مستقر شویم .

زمان تردد برای هر خودرو یک نفر بعنوان نفر همراه و حفاظت مشخص می کردند .

تابستان سال 77 وقتی برای استقرار از اردوگاه بد نام اشرف به سمت اردوگاه جلولا حاضر شدیم رسول شخصی زاده عنوان نفر همراه من در تریلی مشخص شد .

برای اولین بار بود که من و رسول بصورت تکی و از نزدیک با هم همراه می شدیم بدون کنترل سران فرقه و یا جاسوسان رجوی که با نوشتن گزارش و خود شیرینی نردبان ترقی درست کرده بودند .

حدود نیم ساعت راه طی کرده بودیم وارد جاده بعقوبه به جلولا که تقریبا اتوبا ن 2 باده بود شده بودیم از کاک رسول خواهش کردم یک چائی بریزد و این شروعی شد برای صحبت و درد دل رسول با من .

رسول گفت یک چیزی بگویم باور می کنی ؟

تقاضای ارتباط با بهمن محمدنژاد ، گرفتار در کمپ مجاهدین خلق در آلبانی

 

گفتم چرا باور نکنم . رسول گفت در عمرم برای اولین بار سوار تریلی می شوم !

به شوخی به رسول گفتم خوب درست می گوئی خان ها که سوار تریلی نمی شدند .

رسول گفت کدام خانی . من از بچگی کار کردم تا به جوانی رسیدم به عراق فروخته شدم نزدیک 10 سال در اردوگاههای صدام بودم !

رسول آدم  خیلی کم حرف وساکتی بود .

من با تعجب از رسول پرسیدم واقعا به عراق فروخته شدی چطور؟

رسول گفت کاک محمد می دانم تو اهل گزارش نوشتن و … نیستی لطفا هر چه صحبت می کنیم  پیش خودمان باشد .

رسول گفت ما ساکن اطراف سردشت هستیم . تا سال 60 در روستا کشاورزی می کردیم و کمک خانواده ام می کردم تا اینکه یکی از نزدیکانم پیشنهاد داد برای چند تاجر سر دشتی از نقطه صفر مرزی جنس مثل پارچه ؛ چای ؛ سیگار جابجا بکنیم ( کولبری ) بکنیم .

رسول گفت قرار بود باری که به نقطه صفر مرزی بین ایران و عراق رسیده بود تحویل بگیریم و به سردشت ببریم  . نصف شب رسیده بودیم به نقطه صفر مرزی و منتظر بودیم هوا روشن شود تا بار تحویل بگیریم که دم صبح چند نفرمسلح در لباس کردی بالای سرمان بودند و ما را محاصره کردند .

رسول گفت : اول فکرکردیم افراد حزب دمکرات هستند که در نقطه صفر مرزی می امدند و از باربران به عنوان گمرگ پول می گرفتند البته منظور رسول از گمرک باج گیری حزب دمکرات از کسانی بود که در مرز تجارت می کردند و مجبور بودند برای انجام تجارت به حزب دمکرات باج بدهند .

رسول گفت : یکی از نفراتی که بعنوان طرف حساب بود ان هم فکر کرد که افرادی که ما را محاصره کرده اند از حزب دمکرات هستند که رو به انها گفت ما منتظر بار هستیم و …

رسول گفت : یکی از میان ان گروهی که ما را محاصره کرده بود گفت حزب دمکراتی نیستند و حتا  ان نفر شورع کرد به قاسملو فحش دادن و انجا مطمئن شدیم که این افراد حزب دمکرات کردستان نیستند .

استمداد خانواده حسین حسینی سرباز وظیفه اسیر اردوگاه های صدام و رجوی در عراق و آلبانی

 

بعد دست همه ما را از پشت بستند و به طرف عراق  بردند . بعد چند ساعت پیاده روی  به یکی از پاسگاههای عراق رسیدیم و ما یک نفر از ان افراد مسلح به سمت پاسگاه رفت و داخل پاسگاه شد و بعد چند دقیقه بر گشت و همه ما را به داخل پاسگاه بردند .

رسول گفت : ما داخل پاسگاه تازه متوجه شدیم گروهی که ما را دستگیر کرده به نام خبات بوده و من تا ان زمان اصلا اسمی از خبات نشنیده بودم و تازه متوجه شدم یک عده از کردهای ایرانی به اسم خبات به استخدام صدام در امده اند و بعنوان جاش برای صدام کار می کنند .

رسول می گفت : من بیست سالم نشده بود من و همه ان دوستانم بعنوان اسیر از طرف جاشهای خبات به عراق فروخته شدیم !

رسول ادامه داد و گفت : من تازه در پاسگاه عراقی ها متوجه شدم هر کدام ما به 150 دیناربه عراقی ها فروخته شدیم !

رسول موقع تعریف کردن ان وقایع خیلی ناراحت بود و بعد نصف روز ماندن در پاسگاه عراقی ها با دست و چشم بسته ما را به داخل عراق اوردند و به اردوگاه موصل منتقل کردند و بعدآ در اردوگاه چند نفر از کردها اشنا شدم که به همین شیوه به عراقی ها فروخته شده بودند و گفت در صحبت با همشهری هایم چند بار از زبان کسانی که توسط  این گروه  دستگیر و به عراقی ها فروخته شده بودند شنیدم که خبات حتا گوش سربازانی که در جنگ شهید شده و جنازه هایشان در کوه می ماند می بریدند به عراقی ها می فروختند بعنوان اینکه اینها این سرباز ایرانی کشته اند !

البته این هم تاکید کنم جاشهای خبات هم اکنون متحد اصلی فرقه رجوی داعشی هستند که هم در زمان صدام و حال هم از فرقه رجوی جیره و مواجب می گیرند .

واقعیت اینکه با این مطلب کوتاه خواستم به خانواده و برادران کاک رسول شخصی زاده اطلاع بدهم که برادرشان رسول توسط جاشهای خبات به عراقی ها فروخته شده و صدام هم کاک رسول بعنوان هدیه به رجوی داعشی پیش کش کرده .

پاریس : محمد رزاقی

لینک به منبع

هدیه صدام به رجوی – رسول شخصی زاده را فروختند

2- استمداد یک خانواده کولبر از دولت آلبانی: شرایطی را فراهم کنید تا با برادرمان رسول شخصی زاده در اردوگاه مجاهدین ملاقات کنیم

راه نو، بیستم اوت 2020

خانواده رسول شخصی زاده کولبر گرفتار در فرقه رجوی نیز از جمله خانواده هایی بودند که از فرصت این گردهمایی استفاده کرده تا با پیام ویدئویی شان و درخواست از دولت آلبانی سران فرقه را بدلیل آدم ربایی و تحت اجبار قرار دادن انسانهای بی گناهی که برحسب بخت بد و تصادف سر از گروه تروریستی بدنام مجاهدین درآورده اند، تحت فشار قرار دهند.
در تاریخ هشتم تیرماه ۱۳۹۹ (۲۸ ژوئن ۲۰۲۰) یک گردهمایی از سوی تعدادی از خانواده های ساکن در جنوب استان آذربایجان غربیاز جمله خانواده رسول شخصی زاده در شهر میاندوآب برگزار گردید.

این گردهمایی فرصتی بود تا خانواده های دردمند بتوانند پیام های ویدئویی خود را در فضای مجازی منتشر کنند تا شاید به گوش دولتمردان آلبانی، همچنین به اطلاع اعضای گرفتار در فرقه رجوی در این کشور برسد.

در این میان خانواده  رسول شخصی زاده کولبر گرفتار در فرقه رجوی نیز از جمله خانواده هایی بودند که از فرصت این گردهمایی استفاده کرده تا با پیام ویدئویی شان و درخواست از دولت آلبانی سران فرقه را بدلیل آدم ربایی و تحت اجبار قرار دادن انسانهای بی گناهی که برحسب بخت بد و تصادف سر از گروه تروریستی بدنام مجاهدین درآورده اند، تحت فشار قرار دهند.

مجاهدین خلق از عراق تا آلبانی

 

آقایان مجید و شخصه شخصی زاده برادران رسول شخصی زاده با هزاران امید و آرزو در این گردهمایی شرکت کردند تا شاید راهی برای ایجاد تماس با برادرشان پیدا کنند.

ایندو برادر با پیام ویدئویی شان از دولت آلبانی بعنوان مسئول مجاهدین خواستند تا شرایط مناسب برای تماس و یا دیدار حضوری خانواده ای را که سالیان سال چشم انتظار دیدار برادرشان هستند را فراهم کرده تا به درد و رنج سالیان این خانواده  پایان داده شود.

آقای رسول شخصی زاده اهل سردشت که هم اکنون در سن ۶۰ سالگی در اردوگاه مجاهدین در کشور آلبانی بسر می برد. بیش از ۳۰ سال است که از خانواده اش بی خبر است.

ایشان بهنگام کولبری در مناطق مرزی این شهر توسط نیروهای عراقی دستگیر و پس از تحمل زندان و شکنجه تحویل مجاهدین گردید .

پدر و مادر آقای رسول شخصی زاده نیز مثل سایر خانواده های دردمند سالها چشم انتظار دیدن فرزندشان بودند ولی در اوج غم و اندوه فراغ عزیزشان چشم از جهان فرو بستند.

اکنون دو برادر ایشان و از سوی خواهرانشان و سایر افراد خانواده و فامیل از دولت آلبانی درخواست دارند با احترام به ارزش های والای انسانی و حقوق بشر شرایطی فراهم کنند تا آنها بتوانند با عزیزشان در اردوگاه این گروه در آلبانی تحت نظارت ارگانهای حقوق بشری دیدار داشته باشند.

لینک به منبع

هدیه صدام به رجوی – رسول شخصی زاده را فروختند

***

همچنین: