اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

اعدام شدگان 67 و مریم رجویحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، شانزدهم اوت 2019:… چند روز قبل مریم رجوی نمایش جدیدی برای اعدام شدگان 67 برگزار کرد که در آن به صورت مزوّرانه ای دم از محاکمه جمهوری اسلامی بخاطر نقض حقوق بشر می زد! همزمان چند روزی است سیمای آزادی مجاهدین مصاحبه هایی با برخی زندانیان دهه 60 برگزار می کند که خاطرات خود را از دوران زندان بازگو کنند! خانم مریم رجوی طبعاً می داند که مردم ایران گوش به خاطره گویی ایشان ندارند و آنچه برایشان بیشتر اهمیت دارد اینکه بدانند در مناسبات فرقه ای مجاهدین چگونه حقوق بشر نقض شده و چگونه هزاران نفر زیر شکنجه های روحی قرار داشته اند. اعدام شدگان 67 و مریم رجوی .

سی  فروردین ۱۳۵۱، یادآور چهل و چهارمین سال خیانت مسعود رجوی به بنیاگذاران سازمانسی  فروردین ۱۳۵۱، یادآور چهل و چهارمین سال خیانت مسعود رجوی به بنیاگذاران سازمان

اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

مشت آهنین شب بر پنجره های طلوع

توسط انجمن نجات مرکز فارس آخرین بروزرسانی 24 مرداد 1398

(دادگاه های جمعی مسعود رجوی)

دیریست سحر در صدد است نور به دامان جهان اندازد/ تیر شب جهل به کف، بر همه کس، نعره زنان می تازد

چند روز قبل مریم رجوی نمایش جدیدی برای اعدام شدگان 67 برگزار کرد که در آن به صورت مزوّرانه ای دم از محاکمه جمهوری اسلامی بخاطر نقض حقوق بشر می زد! همزمان چند روزی است سیمای آزادی مجاهدین مصاحبه هایی با برخی زندانیان دهه 60 برگزار می کند که خاطرات خود را از دوران زندان بازگو کنند! البته برای مریم رجوی که طی سالهای اخیر بیشترین تلاش را برای تحریم ملت ایران معطوف کرده و افتخار می کند که میلیون ها ایرانی را از داشتن انواع لوازم ضروری و داروهای حیاتی محروم کرده تا زمینه برای جنگ آماده شود، انتظاری نیست که دم از حقوق بشر نزند. وقتی مثلث شیطانی “اسرائیل، سعودی و بحرین” با بزرگترین پرونده جنایت علیه بشریت و کودک کشی، در مجامع مختلف جهانی دم از حقوق بشر می زنند، دور از انتظار نیست که حقوق بگیرشان هم نگران حقوق بشر در ایران باشد. سخنان مریم قجرعضدانلو مرا به یاد 18 سال قبل در چنین روزهایی انداخت. خانم مریم رجوی طبعاً می داند که مردم ایران گوش به خاطره گویی ایشان ندارند و آنچه برایشان بیشتر اهمیت دارد اینکه بدانند در مناسبات فرقه ای مجاهدین چگونه حقوق بشر نقض شده و چگونه هزاران نفر زیر شکنجه های روحی قرار داشته اند و ایران دمکراتیک آینده که مریم رجوی وعده می دهد چگونه در فرقه ایشان به اجرا درآمده است. لذا بهتر دیدم گذری بر تابستان 1380 بیندازم تا شاید ذهن بخواب رفته مریم رجوی با خواندن آن تلنگری بخورد و نمونه هایی از اجرای حقوق بشر توسط شوهرش را به یاد آورد:

اولین خون!

بهار 1380 آغاز بیداری در فرقه مجاهدین بود. زمانی که چشم ها به واقعیت باز می شد و تناقضات جدیدی در اذهان شکل می گرفت. در برابر این بیداری در سحرگاه آگاهی، شب با تمام قوا درصدد تثبیت جهل و تیرگی بود. مسعود و مریم رجوی که خود را در برابر امواج ویرانگر تناقضات شکل گرفته در اذهان نیروها می دیدند، در اولین حرکت با برگزاری یک نشست در قرارگاه مخوف “باقرزاده”، به صراحت روی بستن ذهن ها روی مسائل “سیاسی” تأکید کردند و برای آن “مرز سرخ” گذاشتند. در این نشست که از 10 شب تا سحرگاه روز بعد ادامه داشت، مسعود ابتدا تصریح کرد که این نشست صرفاً سیاسی است و قصد برگزاری نشست ایدئولوژیک ندارد. اگرچه این مسئله برای ما خوشحال کننده بود و خیالمان راحت شد که وارد مباحث دردآور و تحمیلی ایدئولوژیکی مسعود نمی شویم، اما پشت پرده چیزهای دیگری در حال شکل گیری بود که ما از آن بی خبر بودیم.

مهدی ابریشمچی حکم اعدامم را کنار قبر نیمه کنده داد و گفت باید خودت بقیه گورت را بکنی

مسعود پس از چند ساعت سخنرانی حول مسائل سیاسی و منطقه ای، اعلام کرد که هیچکس نباید “ذهن خود را روی مسائل سیاسی” باز کند و “هرزه گردی سیاسی مرز سرخ تشکیلات است”. به زبان دیگر، ما از این پس نباید به مسائل سیاسی فکر می کردیم و آنرا به صورت فردی و یا محفلی مورد تحلیل و تفسیر قرار می دادیم. یعنی کسی حق نداشت به مسائل جهانی و سیاسی و منطقه ای “بیندیشد” و همه این مسائل باید از فیلتر رهبری مجاهدین می گذشت و بقیه باید منتظر می ماندند که لقمه جویده شده از طریق تشکیلات به آنان تزریق شود. در همین نشست مسعود رجوی برای اولین بار با بغض از صدام حسین یاد کرد و به صراحت گفت که طلب ما از صاحبخانه این است که او را تا پای جنگ کشاندیم اما وارد جنگ نشد (نقل به مضمون). در مقاله “با زخمهای فرهاد در کوی قصرشیرین” اشاره داشتم به اینکه در تابستان 1367 مسعود مدعی پیشتازی در “صلح” بود و جمهوری اسلامی را به “جنگ افروزی” متهم می کرد اما اواخر بهار 1380، وی عصبانی بود از اینکه 13 سال تلاش برای جنگ افروزی اش بین ایران و عراق جواب نداده و صدام حاضر به شروع مجدد جنگ نشده است. همانطور که پیشتر نیز شرح داده بودم، پس از این نشست، همه به قرارگاه های خود بازگشتیم، خوشحال از اینکه نشست سیاسی بوده و فشارهای ایدئولوژیک بر ما تحمیل نشده است…

اما تصور ما بسیار ساده انگارانه بود، ضربه “سیاسی-نظامی” بهار 80 بسیار مهلک تر از آن بود که مسعود و مریم رجوی را به همین نشست قانع کند، هرچند که ما نیز با گذر زمان دوباره به تناقضات دیگری دچار می شدیم چون خارج از ما زندگی جریان داشت و رخدادها فراتر از خواست مسعود رجوی، همه چیز را دگرگون می کرد. اولین خون چند هفته پس از رسیدن ما به قرارگاه هایمان از تن تشکیلات ریخته شد. مسعود درصدد بود تا ضربه را در بالاترین رده ها وارد کند و آنگاه کلیه نیروها را در یک منگنه قرار دهد تا مسائل منطقه ای و سیاسی موجود را بکلی از یاد و خاطره ها ببرند و کسی نپرسد چرا با وجود تحلیل های مسعود رجوی مبنی بر نرسیدن رئیس جمهور وقت به دور دوم انتخابات، این اتفاق نیفتاد و چرا با وجود اینهمه تلاش برای بوقوع پیوستن جنگی دوباره بین ایران و عراق (که تحلیل مسعود رجوی بود)، صدام حتی جرأت ورود به آنرا پیدا نکرد و نتوانست به شلیک 77 موشک پاسخ بدهد!؟

محکمه های مقدماتی! (قرارگاه حبیب شطی)

روزهای آغازین تابستان در حال گذر بود که “خواهران” را برای نشست صدا زدند. 2-3 روز گذشت و فرماندهان زن حضور نداشتند تا اینکه سر و کله برخی از آنان پیدا شد که به نظر برای بررسی اوضاع قرارگاه آمده بودند. چهره شان نشان می داد از نشستی جدی بازگشته اند، در صورت هایشان غم موج می زد اما تلاش می کردند متوجه چیزی نشویم. با دیدن “برادران” لبخند می زدند و مهربانانه برخورد می کردند. از جمله “عذری تخشید” که چند سال پیش از آن فرمانده ام بود و در سالهای بعد عمدتاً او را با چهره نسبتاً جدی و مغرور می دیدم، آنروز با حالتی با من سخن گفت که گویی یک خواهر مهربانانه با برادرش حرف می زند، البته وی زن پرخاشگر و خشنی نبود اما از سال 1373 به بعد تمامی زنان مورد برخورد قرار گرفته بودند تا با مردان مهربان و صمیمی نباشند، و عذری نیز در این سالیان خیلی جدی به نظر می رسید، لذا وقتی او را با حالتی صمیمی دیدم متعجب شدم و با خود گفتم حتماً “رهبری” با آنان برخورد داشته و تغییر کرده اند… هرچه بود به نظرم زیبا آمد، اما با گذر زمان تصورات من نقش برآب شد… از طریق فرمانده ام پیام رسید که بدون جلب توجه دیگران به سنگر فرماندهی بروم. این سنگر مخصوص فرمانده قرارگاه (ژیلا دیهیم) بود که در نوع خود بسیار پیشرفته و شامل یک سرویس کامل برای زندگی در شرایط دشوار بود و می توانست چند نفر را برای چند روز در زیر زمین حفظ کند. محل دارای یک سالن کوچک، یک اتاق خواب، سرویس بهداشتی و آشپزخانه کوچک بود که در عمق چندین متری زمین از بتون آرمه یکپارچه به قطر یک متر ساخته شده بود. مسعود رجوی که برای خودش در قرارگاه اشرف عظیم ترین سنگر فرماندهی را ساخته بود، برای فرماندهان قرارگاه ها نیز سنگرهایی کوچک در نظر گرفته بود تا آنان را راضی نگه دارد.

مشکل امپریالیزم با حکومت ایران ، اعدام های 1367 نیست!ا

با نگرانی به محل رفتم. در اتاق بزرگ این سنگر حدود 40 صندلی چیده شده بود که حالت دادگاه را تداعی می کرد. حاضران در این نشست، فرماندهان و معاونین عملیاتی مراکز سه گانه و فرمانده یگان ها و رسته ها بودند. در یک گوشه اتاق تعدادی صندلی برای خواهران و در عرض اتاق نیز صندلی برادران بود. دو صندلی به همراه یک میز هم برای فرمانده قرارگاه و معاون او در نظر گرفته شده بود. برخلاف همیشه که پایین ترین رده ها سوژه های نشست بودند، اینبار بالاترین برادران قرارگاه محاکمه می شدند. اولین سوژه افسر اول عملیات “اسماعیل مرتضایی ملقب به جواد خراسان” بود که بالاترین رده برادر در قرارگاه حبیب محسوب می شد. پس از او نیز تعداد دیگری از بالاترین افسران رسته ها سوژه شدند. نحوه محاکمه به این ترتیب بود که سوژه جلوی جمع می ایستاد و مقداری از وضعیت خودش می گفت و آنگاه فرمانده قرارگاه برخی از ایرادات تشکیلاتی-ایدئولوژیک او را مطرح می کرد و از دیگران می خواست حرف های خودشان را نسبت به او بیان کنند. از آنجا که چند تن از مردان رده بالا (که پیشتر در سطح فرمانده تیپ خدمت کرده بودند) از احترام خاصی بین مردان برخوردار بودند، کمتر کسی حاضر می شد با لحن ناپسند با آنان سخن بگوید، لذا انتقادات مطرح شده در ابتدای امر چندان چیزی نبود که موجب تحقیر چنین افرادی شود. اما “ژیلا” که سکانداری دادگاه را بردوش داشت، آرام آرام صحنه را به سویی چرخاند که حاضرین بدون در نظر گرفتن حرمت ها، تیزترین حملات لفظی را به سمت او حواله دهند. هدف، تحقیر بالاترین رده برادران و درهم شکستن اقتدارشان در برابر جمع مردان بود. اراده مسعود بر این بود که قربانی را از بالاترین ها برگزیند تا در اولین گام، آنها تصور نکنند در برابر مسعود عددی به حساب می آیند و در گام دوم پایین ترها حساب به دستشان بیاید که وقتی برادران مسئول اینگونه تحقیر می شوند، له شدن آنان برای تشکیلات چندان سخت نخواهد بود.

صحنه جنگ بدینگونه چرخید و تک تک “برادران مسئول” زیر ضرب قرار گرفتند. از آن روز به بعد همه به روزهای آینده فکر می کردند که خود سوژه این “دیگ” خواهند شد و کمتر کسی به مسائل بیرونی می اندیشید (دیگ، اصطلاح مسعود رجوی در مورد نشست هایی بود که سوژه در برابر جمع بشدت تحقیر می گشت و شخصیت اش در هم شکسته می شد. در چنین وضعیتی، سوژه حالت روغنی پیدا می کرد که در دیگ مشغول جوشیدن است. چنین فردی توان نه گفتن به تشکیلات را از دست می داد و غرور او خرد می شد و قدرت اعتراض به رهبر را در خود سلب شده می دید و برده جمع می شد… چند سال پیش از آن، مسعود نشست دیگری تحت عنوان “عملیات جاری” در مناسبات اجباری کرده بود. نشست های “دیگ و دیگچه” کمال یافته آن نشست بودند. دیگچه از ترکیب نفرات کمتر و دیگ از آمار بالای حاضرین تشکیل می شد).

سالن غذاخوری یا دادگاه جنایتکاران!

چند روز با همین دیگ که برای ما نمونه جدیدی بود طی شد ولی در ادامه، سلسله نشست های دیگری در سالن غذاخوری کوچک مراکز سه گانه توسط فرماندهان هر مرکز برگزار شد که شدت غلیان آن پایین بود، اما بناگاه اعلام شد کلیه نفرات با صندلی به سالن غذاخوری بزرگ بیایند!… وقتی به سالن رفتیم، برای اولین بار در عمر تشکیلاتی ام متوجه گذاشتن “دربان” برای آنجا شدم!. سالن های غذاخوری 2 تا 3 درب برای تردد داشتند اما برای اولین بار می دیدم برای آن نگهبان گذاشته اند که هرکس وارد شد دیگر قادر به خروج نباشد!. احساس ترس کردم چون حالت دادگاه جنایتکاران را تداعی می کرد نه سالن غذاخوری یا سالن نشست یک سازمان به اصطلاح انقلابی و دمکراتیک!

اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

منتظر شدیم تا همه نفرات وارد شوند و در جای خود بنشینند. “ژیلا دیهیم” در جایی که برایش تدارک دیده شده بود نشست و پس از مقداری صحبت به ترتیب سه نفر که نام دو تن از آنها “محمدتقی و محمدجواد” بود به وسط سالن آورد و به صورت مجزا هرکدام را جهت تعیین تکلیف به محاکمه کشانید. ابتدا محمدجواد فراخوانده شد و مورد حسابرسی قرار گرفت که چرا به اندازه کافی در داخل مناسبات فعال نیست و “درخود” است و برخی اوقات “محفل” می زند!؟ البته من آن زمان آشنایی زیادی با “محمدجواد” نداشتم ولی سالها بعد که در “تیف” (کمپ نیروهای آمریکایی) با وی از نزدیک آشنا شدم، او را پسری باهوش، بسیار مودب، مهربان و مسئول دیدم و به همین دلیل هیچگاه نفهمیدم که چرا “ژیلا دیهیم” با او چنین برخوردهای تهدیدآمیز، تند و تحقیرآمیز داشت!؟ “ژیلا” در بخشی از سخنانش او را زیر ضرب برده بود که چرا برای بیماری به اسم “هادی” در زمانی که توی آسایشگاه بستری بوده، غذا می برده است؟! این سوآل بگونه ای مطرح شد که قضیه ابعاد “امنیتی” و “جنسی” به خود بگیرد، لذا وقتی مسئله طرح شد، من شخصاً برداشت اخلاقی از آن داشتم که گویی “محمدجواد” بخاطر گرایش های جنسی به “هادی” نزدیک شده و غذابردن اش در جهت برقراری رابطه با وی بوده است. اما واقعیت بشدت متفاوت بود. “هادی” پسر جوانی بود که پیش از آن در مدرسه مجاهدین درس می خواند و بعد از تعطیل کردن مدارس، به بخش نظامی منتقل شده بود و “محمدجواد” در واقع “دایی” او بود و یک فرد غریبه نبود. “ژیلا” با بی اخلاقی، صورت مسئله را طوری بیان کرد که انگار یک فرد غریبه از روی اغراض جنسی یا امنیتی برای یک جوان بیمار غذا می برده است. فضا بگونه ای شد که برخی افراد با خشم به “محمدجواد” پرخاش کردند اما بعد با اشاره یکی از نفرات مشخص شد که این انسان دلسوز، دایی هادی است و بخاطر عواطف خانوادگی، وقتی متوجه بیماری خواهرزاده اش می شود برای وی ناهار می برد و کمی هم کنارش می نشسته که به او آرامش و تسلی بدهد! و حالا بخاطر این موضوع طبیعی و ساده مورد محاکمه قرار می گرفت! “ژیلا” در میانه این دادگاه فرمایشی با تمسخر و تحقیر به حاضران می گفت نگاه به قد کوتاه او نکنید، دو برابر قدش توی زمین است!… بدین ترتیب، محاکمه این سه نفر با حمله گسترده چند ساعته به آنان و گرفتن تعهد به پایان رسید. اما اصل قضیه (که وحشت ما از چنین دادگاه های جمعی و از اینکه بزودی نوبت به تک تک ما می رسد بود) به پایان نرسید و هرلحظه منتظر بودیم که چنین وضعیتی برای ما نیز پیش آید. دیگر هیچکس به تحلیل های بی پایه و دروغین مسعود رجوی حول انتخابات در ایران و یا سکوت صدام در برابر پرتاب 77 موشک به قرارگاه های مجاهدین که نتیجه آن بی پایه بودن جنگی دوباره با ایران بود، فکر نمی کرد. همه درگیر اتفاقاتی بودند که در حال رخ دادن در درون تشکیلات بود.

همنوازی مشت آهنین مسعود با زنجیر استخبارات در ابوغریب! (قرارگاه باقرزاده)

یکماه از نشست سیاسی مسعود می گذشت و تابستان سوزان عراق از مدتی قبل آغاز شده بود. دستور جدیدی به ما رسید که برای یک هفته به مأموریت می رویم و هرکس یک کوله پشتی به همراه لوازم شخصی مورد نیاز برای یکماه را آماده کند… دلهره ها دوباره شروع شد. می دانستیم که باز برای یک نشست دیگر باید به قرارگاه “باقرزاده” برویم. برای رسیدن به این قرارگاه می بایستی از جاده ای که به زندان بدنام “ابوغریب” می رسید می گذشتیم. البته در آن زمان تصور نمی کردیم که روزگاری این زندان در جهان معروف خواهد شد اما وقتی از کنار دیوارهای بلند و برج های نگهبانی آن می گذشتیم، یک احساس خاص به ما دست می داد. به هرحال ابوغریب، مسیری برای رسیدن به “باقرزاده” بود. گویی که هردو از یک جنس باشند.
“باقرزاده” پس از گذشت 8 سال کمی مدرن تر شده بود. چندین ساختمان یک طبقه در آن بنا شده و سالن های غذاخوری آن تا حد قابل قبولی استاندارد شده بود. سرویس های بهداشتی بزرگتری نیز در آنجا احداث کرده بودند که کمتر از گذشته آزاردهنده بود. اما یک چیز در آنجا سال به سال مخوف تر، خشن تر و ترسناکتر می شد که همانا نشست های مسعود رجوی بود. راستش برای خودم در سال های نخست تأسیس این قرارگاه، چه از لحاظ غذایی، بهداشتی و یا روحی، زندگی در آنجا بسیار خسته کننده و دهشتناک بود ولی خود نشست ها ترسناک نبودند، اما در سال 1380 قضیه دقیقاً برعکس شده بود، بلحاظ غذایی و بهداشتی اوضاع نسبتاً خوب بود ولی نشست های مسعود رجوی حالت شکنجه و زندان را تداعی می کرد و بکلی وحشتناک و دلهره برانگیز بود.

دو سه روز اول به آماده سازی گذشت و پس از آن اعلام شد که نشست “خواهر ژیلا” برگزار می شود. نشست در سالن غذاخوری بخش قرارگاه هفتم بود. برای هر محور یک سالن غذاخوری و یک استراحتگاه مشترک ایجاد شده بود (محور از سه قرارگاه تشکیل می شد. قرارگاه های 6-7-10 یک محور را تشکیل می دادند که تحت فرماندهی حمیده شاهرخی به عنوان “جبهه جنوب” قرار داشتند، ژیلا دیهیم به تازگی به فرماندهی قرارگاه هفتم برگزیده شده بود. برادر وی -همایون دیهیم- فردی آرام و مسئول بخش تعمیرات سنگین لوازم الکترونیکی ارتش و ساکن قرارگاه بدیع زادگان بود و تقریباً هیچ همخوانی با خشونت و پرخاشگری خواهرش ژیلا نداشت). سالن غذاخوری برای یک دادگاه فرمایشی 200 نفره آماده شده بود. اولین گروه 3 نفره که مورد محاکمه قرار گرفتند کسانی بودند که درخواست جدایی داشتند. “اسماعیل” راننده زرهی و از اسیران جنگی ایران و عراق با رده تشکیلاتی “M” جدید از مدتی پیش خواهان جدایی از مجاهدین شده بود و از سال 1374 به این حکم مسعود رجوی که باید 10 سال در زندان های مجاهدین و ابوغریب بگذراند هم آگاهی داشت. با این وجود ده سال زندانی شدن را به بودن در مناسبات مجاهدین که روز به روز تحمیلی تر، اجباری و خشن تر می شد ترجیح می داد. “ژیلا” درخواست او را در بین جمع مطرح کرد و گفت با توجه به قوانینی که داریم او باید در برابر جمع به بریدن خود اعتراف کند چون طبق گفته “برادر مسعود” هیچ درخواست پنهانی نباید داشته باشیم و همه چیز باید جلوی جمع تعیین تکلیف شود.

هر سه نفر به ترتیب جلوی جمع به مدت چندین ساعت تحت بازجویی و محاکمه قرار گرفتند اما این محکمه با دادگاه های دیگر جهان متفاوت بود. در اینجا هیچ وکیل مدافعی وجود نداشت و قاضی خود همه کاره دادگاه بود و البته ناظران و حاضران نیز همگی نقش دادستان را بازی می کردند. مردان با لحنی نه چندان خشن در صدد بودند تا آنان را از رفتن بازدارند و تلاش می کردند با استدلال های خاص خود، با زبانی نرم و گاه دوستانه، آنان را از تصمیم شان منصرف کنند. اما مسعود رجوی و نماینده او در نشست (ژیلا)، پیشاپیش سناریوی خود را نوشته بودند. در همان روزهایی که “خواهران” غایب بودند، مسعود برایشان دادگاه های مشابه برگزار کرده بود تا آنان را آماده دادگاه های بزرگ برادران سازد…

در چنین وضعیتی، چندین “خواهر” موجود در نشست (نسرین، کبری، سهیلا…) که اتفاقاً عمدتاً همیشه برخوردهای محترمانه و غیرپرخاشجویانه با “برادران” تحت مسئول خود داشتند و طی چندین سال حضور در کنارشان هیچگاه برخورد تهاجمی با نیروهایشان ندیده بودم، از جای برخاستند و اولین سوژه (اسماعیل) را احاطه کردند و با لحنی متفاوت (پرخاشجویانه، خشمگین، مهاجم) او را مورد حمله قرار دادند و در حالی که “اسماعیل” در گوشه سالن به دیوار چسبیده بود و عرق می ریخت و با شگفتی آنان را می نگریست، مدام صدای خود را بالاتر بردند و با تمام قوا بر سرش فریاد زدند و از او خواستند از رفتن منصرف شود!

نه تنها من، بلکه تمامی مردان حاضر در این سالن که از مقرهای مختلف بودند، در سکوت و متعجبانه تماشاگر این نمایش بودند. برای اولین بار بود که چنین حمله ای را (آنهم از سوی زنانی که همیشه فروتنانه و با احترام در برابر نیروهای خود حاضر می شدند) به کسی که درخواست جدایی داده بود می دیدم. اما این حمله بخشی از یک سناریو بود که از قبل برنامه ریزی شده بود تا “مردان” را به “غیرت” آورد و آنان را تشویق به حمله مشابه نماید. لحظاتی بعد سالن غذاخوری، میدان جنگ نابرابری بود که صدها نفر را در برابر یک نفر قرار می داد: در برابر فردی که می خواست بهشت مجاهدین را با پذیرش بهای 10 سال حضور در زندان ابوغریب ترک کند و به جمهوری اسلامی پناه ببرد!… در یک سو محافظان بهشت رجوی قرار داشتند که اراده شان بر این بود که یک عضو منحرف را با انواع شکنجه روحی و جسمی به سمت بهشت هدایت کنند، و در آن سو “یهودا” قرار داشت که می خواست به “ناجی زمانه” خیانت کند و او را بفروشد و به جهنم پناه برد!
فریادها از هرسو بلند شده بود، زنان بعد از ایفای نقش خود دوباره روی صندلی نشسته، و آنگاه برادران با تحریک زنان وارد میدان شده بودند تا از “حق رهبری” دفاع کنند!… “اسماعیل” به خط پایانی رسیده و دیگر حاضر به بازگشت از خواست خود نبود، لذا “ژیلا” آخرین پرده این نمایش را اجرا کرد. وی که مطمئن شده بود که دیگر نمی توان با تهدید اسماعیل را به ماندن ترغیب کند، مبحث اعتراف گیری را به پرده آورد. در این میان “خواهر پری” هم از جا بلند شد و با صدایی بلند به اسماعیل گفت: من مسئول تشکیلات قرارگاه هستم. از نظر من تو اگر بریده ای و می خواهی بروی هیچ مشکلی نیست و خودم کمکت می کنم که زودتر بروی. اما باید هرچه گفتم را روی کاغذ بنویسی و امضا کنی. این به نفع خودت هست که هرچه می گویم بنویسی که بعداً رژیم نتواند از تو علیه سازمان استفاده کند. (نقل به مضمون).

(توضیح: “پری رحیمی” معاون تشکیلاتی “ژیلا دیهیم” در قرارگاه هفتم بود. وی زنی چاق و قوی هیکل بود که عمدتاً چهره ای خشن و ترسناک به خود می گرفت و کمتر لبخند می زد و حین راه رفتن سینه را جلو می داد و دستانش را مشابه کسی که می خواهد دیگران از او بترسند کمی باز می کرد)

بدین ترتیب، محاکمه سه گانه پس از طی ساعت های متوالی و خسته کننده برای هرکدام به پایان رسید و محکومان در حالی که به اعتراف اجباری تن داده بودند و پذیرفته بودند هرچه تشکیلات از آنان می خواهد را بنویسند و جلوی دوربین هم اعتراف کنند، به مکانی نامعلوم منتقل شدند تا پس از طی مراحل قانونی به استخبارات عراق و “زندان ابوغریب” تحویل داده شوند… دادگاه به پایان رسیده بود، ما سالن را ترک کردیم اما در دلمان دلهره ای ناپیدا موج می زد. می دانستیم که این پایان ماجرا نیست و حوادثی بیشمار در راه است. مسعود و مریم رجوی دادگاهی بزرگتر تدارک دیده بودند تا سرکوب را با قدرت تمام (در دادگاهی که خود قاضی آن بودند و زنانی چون “مهوش سپهری و فهیمه اروانی” نقش دادستان را ایفا می کردند) به پیش ببرند. دادگاهی که سرآغاز سلسله دادگاه های صحرایی بود که باید در گوشه گوشه قرارگاه “باقرزاده” برگزار می شد و کلیه نفرات تک به تک در آن محاکمه می شدند تا مشت آهنین مسعود رجوی (که از زمستان سال 1374 نوید آنرا داده بود) را در هماهنگی کامل با زندان ابوغریب و استخبارات عراق، تجربه کنند. مشت آهنینی که باید بر سر همگان فرود می آمد تا شکست نظامی و سیاسی مسعود رجوی برای همیشه از خاطره ها محو گردد!. نشست های سرکوب بزودی با حضور زوج رجوی آغاز می شد!.

حامد صرافپور

اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

لینک به منبع

***

مریم رجوی و خودسوزی ها . چهره واقعی فرقه مجاهدین مریم رجوی و خودسوزی ها . چهره واقعی فرقه مجاهدین 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/سلام-آفتاب-به-مسعود-کوله-پشتی-های-سحر-د/

سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شب

سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شبحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پنجم اوت 2019:… مسعود رجوی در یک نشست با تمسخر گفت طاهر اینجا که بود مدام می گفت من فقط با گیتارم ازدواج کرده ام اما همینکه از اینجا رفت، دوباره با زن ها خودش را سرگرم کرده است (نقل به مضمون)… طاهر آنچنان تحت تأثیر افسانه آن دو زن قرار گرفته بود که چندماه بعد شعری برایشان سرود و در سالن غذاخوری “تیپ سرور” به اجرا درآورد ولی بعداً ستاد تبلیغات آنرا با صدای خود طاهر اجرا کرد. متن شعر این ترانه یادآور افسانه آن دو زن در زندان و سلام فرستادنشان توسط آفتاب به مسعود بود: توی کوله پشتی هاتون نیگا کن سحر آوردین/ تو سفیر قدماتون نیگا کن سحر آوردین . سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شب .

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شب

کوله پشتی هایِ سحر در تابوت شب!

صدام

با اینکه چند هفته از شکست بزرگ مسعود رجوی در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) می گذشت اما هنوز دقیق مشخص نبود چه تعداد زنده مانده اند و یا کشته شده اند! گرچه سالها به کشته شدن همراهان عادت کرده بودیم و هر بار مأموریتی در پیش بود بچه ها شوخی کنان به همدیگر از “کشته” شدن در عملیات بعدی می گفتند و برخی نیز از احتمال ازدواج کردن پس از “این و آن عملیات” روزگار را با وعده وعیدهای مسئولین طی می کردند، اما این بار مسئله جدی بود. سخن از چند “کشته” نبود بلکه داستان تار و مار شدن بیش از نیمی از افراد ارتش آزادیبخش بود که چند هفته قبل از آن با شعار “امروز مهران فردا تهران” در خرابه های شهر مهران رژه می رفتند و قرار بود در چنین روزهایی تهران را فتح کرده باشند، اما اینک حتی آمار کشته ها و زنده ها را هم نداشتند و بخشی از قبرستان کربلا به آنان اختصاص داده شده بود تا کامیونهای پر از جسد را در آنجا دفن کنند. کمتر کسی بود که از زن و مرد با دیدن یکدیگر از سرنوشت همسر و فرزند خود سراغ نگیرد. زنانی اندوهگین که در میان جمع به دنبال شوهر خود می گشتند و مردانی که در سکوتی سهمگین، گاه با داشتن یک یا چند فرزند به دنبال همسرانشان بودند و یا کودکانی که با شادی، از “رفتن مامان و بابا به تهران” یاد می کردند، غافل از اینکه والدین شان در گورستان آرمیده اند!… و این سرنوشتی بود که مسعود و مریم با ادعای “پرداخت حداکثر” برای یاران خود رقم زده بودند و ادعا می کردند در اوج فدا همه را ” فدیه رهایی مردم” خود کرده اند (که گویی مجاهدین بردگان زرخریدشان بودند که آنها را از جیب خود به قربانگاه فرستاده اند). و البته در همان حال مشغول نوشتن سناریویی جدید برای چرخاندن اوضاع به نفع خویش و انداختن گناه شکست به گردن بدنه سازمان بودند…

مسعود در روز “عید قربان” همه را به قربانگاه فرستاده بود و حال می خواست به مناسبت فرارسیدن ماه محرم، در یک نشست عمومی خود را قافله سالار یک حرکت “عاشورایی” جلوه دهد. عاشورایی که برخلاف 1400 سال پیش، پیروز آن مسعود رجوی است!. در این نشست مسعود با سوآلات و یا تناقضات زیادی مواجه بود، آنهم با نیروهایی که بسیاری از آنان ایدئولوژیک نبودند چون عمده فرماندهان خود را از دست داده بود و اکثر نفرات باقیمانده را هواداران خارج کشور، که به طمع یک عملیات چند ساعته به عراق اعزام شده بودند و یا سربازان اسیری که با وعده آزادی پس از عملیات فریفته شده بودند، تشکیل می دادند و همگی این افراد، ناامید از اوضاع، به انتظار یک تحول بودند.

نشست تنگه و توحید

بدین ترتیب، به مناسبت فرارسیدن عاشورای حسینی (حدود 3 هفته پس از شکست فروغ جاویدان)، مسعود نشست همگانی خود را تحت عنوان “تنگه و توحید” برگزار نمود. در این نشست، مسعود رجوی با مقایسه عملیات فروغ با عاشورای حسینی، مدعی شد که ارتش آزادیبخش پیروز این ماجراست و تصمیم گیری برای انجام آن، مشابه حرکت 30 خرداد 1360 (شروع عملیات های تروریستی)، آینده را به نفع مقاومت رقم خواهد زد و عملیات بیمه نامه ای در برابر هجوم “اضداد” است که مجاهدین را به خاطر حضور در خاک عراق به خیانت و وابستگی به صدام متهم می کردند و ارتش آزادیبخش را “زائده جنگ” می نامیدند (رجوی تمامی جریانات و گروه های اپوزیسیون که مجاهدین را مورد نقد قرار می دادند، “اضداد مجاهدین” می نامید)… مسعود سپس به جمعبندی فروغ جاویدان پرداخت و گیر کردن ارتش آزادیبخش در “تنگه چارزبر” را سوژه ای برای پیشبرد یک بحث نمود و ادعا کرد آنچه مجاهدین در پشت آن گیر کردند نه “تنگه چارزبر” بلکه “تنگه ذهنی” بود که باعث شد تک تک مجاهدین به جای نگاه “توحیدی” به جنگ، از پنجره “کلاسیک” به آن بنگرند و در برابر لشگرکشی رژیم، به جای اینکه به “کیفیت” خود متکی باشند، به “کمیت” نیروهای مقابل نگریستند و لذا با تمام توان وارد نبرد نشدند… مسعود با اشاره به عاشورا گفت که اگر امام حسین با نگاه کلاسیک به لشکریان یزید نگاه می کرد، نمی توانست با آنان وارد نبرد شود و جا می زد. لذا مجاهدین نیز برای پیروزی در جنگ باید مثل امام حسین نگاهشان “توحیدی” باشد و هر فرد باید بتواند با 10 نفر مقابله کند!…

مسعود این سخنان را در حالی ایراد می کرد که خود در تمامی سرفصل ها از معرکه می گریخت و در همین عملیات نیز، تنها کسی بود که در صحنه حضور نداشت در حالی که از نوجوانان مدرسه ای تا زنان سالخورده را وارد جنگ کرده بود. در هر صورت وی توانست با مباحث مختلف، مسئله را ایدئولوژیک کند و عامل اصلی شکست را نه اشتباه در طرح عملیاتی خودش، بلکه سستی مجاهدین در عملیات جلوه دهد. در این نشست وی با سوء استفاده از بی اطلاعی ما از آنچه در برخی از صحنه های جنگ گذشته بود، به حماسه سرایی از آن صحنه ها پرداخت و داستان های متنوعی را تولید نمود. البته داستانسرایی از مدتی پیش در صدای مجاهد و نشریه مجاهد آغاز شده بود و مریم و مسعود در این نشست تا توانستند از برخی صحنه ها (بخصوص در مورد زنان مجاهد) حماسه سازی کردند. بد نیست در اینجا به چند نمونه از داستان ها اشاره کنم تا مشخص شود زوج رجوی از چه ترفندهایی برای فریفتن بازماندگان این حوادث استفاده می کردند تا غم و اندوه آنان را زدوده و از بریدن بازدارند، بخصوص که بخش مهمی از بازماندگان شامل سربازان اسیر و ایرانیان اجاره ای می شدند که به اشرف منتقل شده بودند و در آن روزها همگی در انتظار بازگشت به خانه خویش لحظه شماری می کردند:

– نمونه برجسته این روایت ها، “طاهره طلوع” بود که مریم رجوی از قول “منابعی ناشناس در داخل ایران” می گفت پاسداران او را پس از اسیر شدن بخاطر شجاعت و رزم آوری اش، از شدت کینه کشته و به قلب او خنجر زده اند و با یک طناب از صخره آویزان کرده اند. طبیعتاً این مسئله برای من و سایر مجاهدین بسیار انگیزاننده بود و خشم ما را افزون می کرد و ما را برمی انگیخت که بیش از پیش به فکر انتقام باشیم، بخصوص برای کسانی که او را از نزدیک می شناختند و یا با او کار کرده بودند. اما واقعیتی که (بخاطر اعتماد مطلق به زوج رجوی) قادر به فهم آن نبودیم، اینکه چطور این زن فرمانده در صحنه جنگ تنها مانده و اسیر شده اما خود را با نارنجک یا با سیانور خودکشی نکرده است؟ و چطور افسانه جدال لفظی او با یک پاسدار به گوش رجوی رسیده است که آنرا برای ما نقل می کند؟ و بجز این، آیا تصویر موجود واقعی است یا تولیدی است؟ چون پیکر موجود در تصویر نه قابل شناسایی بود، نه زن و مرد بودن آن قابل روئیت بود و نه خنجری در قلب آن دیده می شد و نه اینکه طناب آویزان شده به درخت حالت طبیعی داشت که بپرسیم از کجا مطمئن هستید که چنین اتفاقی افتاده است؟ و بپرسیم چطور شما به این دقت می دانید طاهره هنگام دستگیر شدن چه سخنانی با طرف مقابل داشته!؟ و اساساً آیا دستگیر شده و یا مثل بسیاری دیگر حین جنگ کشته شده است؟

سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شبآشنایی با جعلیات سازمان مجاهدین خلق ایران

– نمونه بعدی، حماسه سرایی حول یک قربانی دیگر به نام“شهناز جدیدیان” بود که مریم باز هم با بزرگ کردن داستان، با آب و تاب نقل می کرد که وی با دو نفر دیگر از یارانش در بالای یک تپه جلوی پیشروی 1000 پاسدار را گرفته است!. این داستان به حدی “اکشن، رمانتیک و تراژیک” بیان می شد که همه در بهت و حیرت فرو می رفتند و هیچکدام از ما این سوآل برایش پیش نیامد که این تپه چه ویژگی استراتژیک داشته که 1000 نفر تا دندان مسلح برای تسخیر آن بسیج شده اند؟ و آیا با یک بالگرد نمی شد آنرا از راه دور دید و در صورت نیاز به آن یک موشک شلیک کرد که نیاز نباشد اینهمه نیرو به سمت آن پیشروی کنند و بخش مهمی از آنان کشته شوند؟… مسعود بخوبی می دانست که چطور باید سناریوی خود را جلو ببرد و زنان بازمانده را از فکر شوهران کشته شده شان منحرف کند و مردان را هم غیرتی نماید که به فکر جدایی نباشند!. به هرصورت آن روز همه ما، خود را با زنی مواجه می دیدیم که همچون ژاندارک قهرمانانه قلعه ای را تسخیر و یا حفظ کرده است، و ما به جای اینکه مانند او “توحیدی” بیندیشیم، فکرمان آلوده به تنگه های جنگ “کلاسیک” بوده است و نتوانسته ایم مانند طاهره ها و مهنازها تمام عیار برای رسیدن به موفقیت تلاش کنیم و مسعود بخاطر ضعف ما، بهترین های خود را از دست داده است!.

– مورد دیگر، زنی بود که فرمانده اش زخمی می شود و به ناچار او را به دوش می گیرد و زیر رگبار گلوله ها او را منتقل می کند اما گلوله به سر آن فرمانده می خورد و خون هایش روی بدن آن زن ریخته می شود (فرمانده اش یک مرد بود). و در چنین حالتی آن زن خود را حماسه وار به عقب می رساند و از دست صدها سپاهی می گریزد.

– نمونه دیگر، کامیون یک دسته از زنان بود که در میان تنگه هدف قرار می گیرد و چپ می شود و آتش می گیرد و همگی نفرات موجود در آن بجز دو زن می سوزند. آن دو زن هم در میان اجساد مخفی می شوند و صدای گفتگوی چند عراقی را می شنوند که از 9 بدر هستند و دوشادوش پاسداران علیه مجاهدین جنگیده اند! و این دو زن قهرمانانه از میان آتش و خون شاهد سوختن خود و همقطارانشان هستند و خود هم قربانی می شوند. جالب اینکه هیچگاه مشخص نشد این دو زن چه کسانی هستند ولی حتی جملات عراقی ها و سخنان دیگر زنان که در حال سوختن بودند نیز جمله به جمله توسط مریم رجوی نقل می شد!.

– در این نشست از دو زن دیگر هم نام برده شد! اما این دو زن در صحنه کشته نشده بودند بلکه زنانی بودند که گفته شد بعد از اسارت به زندان منتقل شده اند و در آنجا حماسه های خود را به پیش برده اند. جالب اینجا بود که مریم قجرعضدانلو از سخنان این دو زن قبل از اعدام هم خبر داشت و می گفت که آنها قبل از اعدام به خورشید نگاه کرده اند و گفته اند: “ای آفتاب! سلام ما را به مسعود برسان!”…

سلام آفتاب به مسعود . کوله پشتی های سحر در تابوت شب

داستان حماسی “سلامِ آفتاب به مسعود” آنچنان پرشور و تراژیک بود که بسیاری از ما را به فکر فرو برد و دچار خودتحقیری کرد که چرا مثل آنان چنین شهامت و جسارت را نداشته ایم و برای مسعود رجوی بیشتر جانفشانی نکرده ایم! و البته برخی را هم به این فکر فرو می برد که حتماً قبل از اسارت دست به خودکشی بزنند (چیزی که مسعود بسیار به دنبال آن بود). یکی از کسانی که در جریان “سلامِ آفتاب” دچار احساسات شد، طاهر نام داشت (حمیدرضا.ط، تحصیل کرده اقتصاد و موسیقی که چند روز قبل از عملیات از اروپا به عراق منتقل شد و چون تخصص نظامی نداشت به عنوان راننده وارد تانک چرخدار وارد عملیات شد. اما چون هیچ سررشته ای نداشت، به دلیل داغ کردن موتور تانک پیش از رسیدن قصرشیرین از دور خارج شد و عملاً پیاده نظام یک یگان دیگر گردید. آخرین بار او را جلوی بیمارستان امام خمینی اسلام آباد دیدم و بعد هم سالم به قرارگاه اشرف بازگشت. طاهر بعد از عملیات مدتی در بخش نظامی آموزش دید و بعد به ستاد تبلیغات منتقل شد. در آنجا با “اسماعیل وفایغمایی” رابطه نزدیک و محفلی داشت. پس از انتقال مریم رجوی به فرانسه در سال 1372، طاهر هم به آنجا منتقل گردید و به عضویت شورای ملی مقاومت رجوی درآمد. از آن پس، به عنوان نوازنده تار مجاهدین نقش ایفا کرد، هرچند که دیگر وارد مناسبات داخلی و تنگاتنگ با مجاهدین نشد و عملاً انقلاب ایدئولوژیک مریم را دور زد. مسعود رجوی در یک نشست با تمسخر گفت طاهر اینجا که بود مدام می گفت من فقط با گیتارم ازدواج کرده ام اما همینکه از اینجا رفت، دوباره با زن ها خودش را سرگرم کرده است (نقل به مضمون)… طاهر آنچنان تحت تأثیر افسانه آن دو زن قرار گرفته بود که چندماه بعد شعری برایشان سرود و در سالن غذاخوری “تیپ سرور” به اجرا درآورد ولی بعداً ستاد تبلیغات آنرا با صدای خود طاهر اجرا کرد. متن شعر این ترانه یادآور افسانه آن دو زن در زندان و سلام فرستادنشان توسط آفتاب به مسعود بود:

توی کوله پشتی هاتون نیگا کن سحر آوردین/ تو سفیر قدماتون نیگا کن سحر آوردین

………………………………………………………

به خواست مریم رجوی، مسئولین ستاد تبلیغات برای هر زن مفقود در عملیات افسانه و داستان می ساختند و آنرا به گونه ای تراژیک توی مناسبات و گاه به صورت بیرونی انتشار می دادند تا هرچه بیشتر تأثیرگذار باشد. اما تمامی اینها خارج از واقعیت بود. به یاد دارم “هادی همایون” (فرمانده دسته پیاده تیپ منوچهر یا همان فرهاد الفت که چند ماه بعد فرمانده یگان تانک تیپ سرور شد و اواخر دهه هفتاد نیز به دستور مریم رجوی بعنوان فرمانده یک گروه پارتیزانی به داخل مرز اعزام شد و همگی کشته شدند) در یک محفل دوستانه گفت وقتی در تنگه گیر کرده بودیم، یکی از “خواهران” بشدت ترسیده بود و مدام می گفت “رژیم خیلی قدرتمند است و ما نمی توانیم با آنها بجنگیم”…. هادی با خنده می گفت در همان صحنه با او صحبت کردم و گفتم نه خواهر اینطورها هم نیست… طبعاً چنین صحنه هایی هرگز نقل قول نشد، چون مسعود هدف خاصی را دنبال می کرد. وی با چنین داستان های بزرگنمایی شده، می خواستند شور تازه ای در دل مجاهدین بیندازند تا به شکست نیندیشند، کما اینکه مشاهده کردیم خود مریم رجوی قبل از حمله آمریکا به عراق، تمام نیروهای خود را تنها گذاشت و به فرانسه گریخت. فراموش نباید کرد در همان جنگ و گریزهای 2003، تمامی زنان فرمانده، برادران تحت فرماندهی خود را تنها گذاشته و با لباس مبدل زنان روستایی، به قرارگاه اشرف گریخته بودند. برای نمونه فرمانده قرارگاه هفتم (خدیجه کربلایی) با شروع حمله آمریکا به مجاهدین در کوه های حمرین، بدون اطلاع، با پوشیدن لباس روستایی فرار کرد و ما را در میان بمباران ها بدون فرمانده گذاشت. شخصاً به عنوان یکی از نیروهای تحت امر وی، وقتی این خبر را شنیدم بسیار متعجب شدم که چرا او در سخت ترین شرایط که نیروها به حضورش نیاز روحی داشتند فرار کرد و رفت و صدها نفر را در سرگردانی تنها گذاشت؟ خدیجه چند سال بعد در جریان حمله به قرارگاه اشرف مفقود گردید… راستی چرا خدیجه ها از آنگونه حماسه ها تولید نکردند و از دل آتش بمبهای آمریکایی برای مسعود سلام نفرستادند و گریختند؟ چرا مریم قجرعضدانلو وقتی در پاریس بازداشت شد، نه تنها از بازداشتگاه برای مسعود سلام نفرستاد که دهها نفر را بخاطر آزادی خود به آتش کشید؟ چرا خود مسعود رجوی ققنوس وار از دل آتش برنیامد و مخفی شد؟

با وجود این حماسه سرایی ها، اصل تناقض از بین نرفته بود، واقعیت این بود که تشکل باقیمانده، دیگر هرگز مثل گذشته نمی شد و از آن خیل فرماندهان ایدئولوژیک و مجرب اثری باقی نبود. در همان نشست پیرمردی به اسم “میرزا آقا” از جای برخاست و به مسعود گفت ما دیگر مثل قبل نخواهیم شد چون بسیاری از فرماندهان مجرب ما شهید شده اند… سخنی که بسرعت با تحریک مسعود رجوی سرکوب شد.

اینک، 31 سال پس از عملیاتی که مسعود آنرا بیمه نامه حضور مشروع در عراق خوانده بود، از صدام و از ارتش آزادیبخش و یا از دهها قرارگاه مجاهدین و انبوه جنگ افزارها اثری برجای نمانده است. بخش بزرگی از نیروهای مجاهدین نیز جدا شده اند و بازماندگان آنان هم به دلیل فشارهای سنگین روحی و جسمی، به مرور بخاطر ایست مغزی و قلبی فوت می کنند. در عین حال، مسعود رجوی که قرار بود فروغ جاویدان شماره 1 تا 1000 را تکرار کند، بیش از 17 سال مفقود است و گهگاه پیام هایی از گورستان صادر می کند. جالب اینجاست که وی به جای 1000 فروغ جاویدان، مشغول تولید 1000 اشرف شده و فعلاً تا شماره 3 را نامگذاری کرده است، آنهم در حالی که امروز حتی پایگاه مهم مریم رجوی در اور-سور-واز نیز دچار محدودیت شده و مجوز فعالیت های سیاسی و تبلیغی به آنان داده نمی شود.

مریم رجوی امروز نه تنها تابوت مسعود رجوی، که ناچار است یک تنه تابوت ارتش آزادیبخش را هم با خود حمل کند. از کوله پشتی های سحر، جز تابوتی سیاه از مسعود رجوی و فرقه مجاهدین باقی نمانده است. تابوتی که این روزها روی دوش مسئولین کهنسال مجاهدین از این شهر به آن شهر حمل می شود و امروز در قرارگاه اشرف 3 منتظر تدفین است! اما با رنگین کردن آن تلاش دارند، شب را سحر جلوه دهند!

حامد صرافپور

لینک به منبع

*** 

فروغ خاموش جاویدان عملیات مرصادفروغ خاموش جاویدان عملیات مرصاد

باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!

کمپ اشرف در آلبانی . حمایت کانون های شورشی یا باتلاق فروپاشی فرقه رجوی ؟برده داری رجوی در آلبانی . جلادهای دیروز صدام هشتگ سازان امروز ترامپ

همچنین: