انتقال پایان یافت! زنده باد انتقال!

انتقال پایان یافت! زنده باد انتقال!

عاطفه اقبال، وبلاگ یادداشت ها، بیست و ششم سپتامبر 2016:… برایم دعا کرد که عاطفه خدا پشت و پناهت باشد که خانواده ها را تنها نگذاشته ای. مادری که هنوز مثل کوهی در کنارم ایستاده است و من به بودن او افتخار میکنم. بر او و بر تمام مادران و پدران و خانواده هایی که کمپین انتقال را تا آخرین روز یاری کردند، درود. کمپین با موفقیت به پایان رسید. گروه و سایت کمپین باقی خواهد ماند تا مطالب و مدارک آن در دسترس عموم باشد … 

سازمان ملل: ساکنان کمپ از یک طرف وضعیت امنیتی را محکوم میکنند و از طرفی حاضر به خروج از عراق نیستند

لینک به منبع

انتقال پایان یافت! زنده باد انتقال!

پایان کمپین

 عاطفه اقبالاز حدود شش سال پیش آرزویم این بود که روزی اتمام انتقال را اعلام کنم و بگویم دیگر نگران جان آنهایی که در عراق در خطر کشتار قرار دارند نیستم. می خواستم آنروز جشنی باشد برای نجات جان این انسانها. روز جمعه 9 سپتامبر خبر اتمام انتقال ساکنان لیبرتی اعلام شد و این پایان قاعدتا می بایست پایانی بر نگرانی خانواده هایی باشد که سالهاست نگران جان عزیزانشان در خاک عراق بوده اند و نام آنها را در میان انتقالی ها می جستند. اما آنروز از نظر من همانطور که در مصاحبه کوتاهم در تلویزیون بی بی سی گفتم این نگرانی هنوز پایان نیافته بود. تعدادی از کسانی که در کمپ اشرف و لیبرتی از مجاهدین بنا به حق انسانی و قانونی خود جدا شده بودند و طبق قرار کمیساریا باید سریع به کشور ثالث منتقل میشدند هنوز در عراق سرگردان و بلاتکلیف مانده بودند. جدا شدگانی که نمیخواستند به ایران بازگردند و تمامی فشارها را برای این تصمیم تحمل کرده بودند. هم رژیم و هم مجاهدین خواستار این بودند که آنها به ایران بازگردند و پرونده مبارزاتی شان به این شکل بسته شود. کمپین صدای آنها را رسانه ای کرد و با امکانات ناچیزی که داشت به حمایت از آنها و تلاش برای انتقالشان دست زد. تا اینکه طی دو روز 20 و 21 سپتامبر آنها به آلبانی انتقال یافتند و پرونده انتقال از بغداد بسته شد. انتقال این جدا شدگان جز برای کمپین برای هیچ کس دیگر مهم نبود. نه برای رژیم جمهوری اسلامی و نه برای مجاهدین! همه آنها را به حال خود رها کرده بودند. به همین دلیل هم نه باقی ماندن آنها در عراق و نه انتقال آنها توسط هیچ کدام از طرفین بازتاب نیافت. و فقط کمپین آنرا پیگیری و منتشر کرد. کمپین ما در فردای اولین موشک باران کمپ لیبرتی با انتشار یک فراخوان تشکیل شد و عنوانش ” کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث” بود. جدا شدگان بغداد برای کمپین به مثابه جزئی از ساکنان لیبرتی باید در این تلاش انتقال گنجانده می شدند و تا یک نفر از آنها در عراق مانده بود. ما نمیتوانستیم کمپین را پایان یافته تلقی کنیم. کمپین با انتقال این جداشدگان به هدف خود رسید. بر تمامی دوستان مبارک باد!
امروز هنوز تعدادی از نفرات جدا شده که از اشرف به کمپ تیف رفته و از آنجا بعد از چند سال به کردستان عراق منتقل شده بودند در اربیل و سلیمانیه عراق باقی مانده اند. صدایشان هم به جایی نمی رسد. تعدادی نیز در ترکیه و آذربایجان در بدترین شرایط سرگردان هستند. آنها از طرف هیچ کس حمایت نمی شوند. آنها تنها هستند. آنها چون استخوانی لای زخم انتقال خواهند ماند و این پروژه به پایان نخواهد رسید تا زمانی که تک به تک آنها نیز طبق قولی که توسط آمریکا و کمیساریا به آنها داده شده، به کشوری امن منتقل شوند. در این جهت من بصورت فردی از هر آنچه که بتوانم کوتاهی نخواهم کرد و از دوستان نیز می خواهم به کمیساریا و سازمان ملل با نامه نویسی و تلفن زدن فشار بیاورند و خواستار انتقال آنها شوند.
یک گروه دیگر نیز در عراق باقی مانده اند و هرگز نخواهند توانست آنجا را ترک کنند و آن پیکرهای بی گناهی است که در آن خاک غریبه به خون تپیدند و یا بر اثر بیماری از دنیا رفتند. آنها خرج شعارهای بیهوده رهبری مجاهدین شدند. شعارهایی که پوچ بودن آن امروز در عمل ثابت شده است. شعارهای ” بیا بیا” در مقابل سربازان تا دندان مسلح عراقی! شعار ” اگر اشرف بایستد جهانی خواهد ایستاد! ” و یا ” کوه اگر بجنبد، اشرف ز جا نجنبد!

کمپ بدنان اشرف تعطیل شد

شعارهای بجا مانده در کمپ اشرف بعد از تخلیه خونین آن

” 53 انسانی که بنام حافظان اموال! خرج نگهداری یک مشت آهن پاره در کمپ اشرف شده و نهایتا با دستهای بسته توسط عوامل رژیم قاتلان، اعدام صحرایی شدند. آری! 141 نفر بر اثر همآهنگی مشترک تعریف نشده بین جمهوری اسلامی و مجاهدین در عراق جان باختند و 27 نفر بر اثر بیماری که عامل اصلی آن ماندن طولانی مدت در عراق در بطن جنگ و بمباران و درگیری بود، از دنیا رفتند. آنها در خاک عراق بجا مانده اند و امروز مجاهدین حتی به آنها اشاره ای هم نمیکنند تا بوی خونشان، خاطر جشن ها و ملاقات هایشان با وزرای اطلاعات کشورهای عربی و غربی را کدر نکند. این بدون تردید و بدون هیچ تعارفی یک جنایت مشترک بود. گویا هر دو طرف قسم خورده بودند که مبارزترین انسانهای ایران زمین را در نبردی بی انتها به هر شکل ممکن از بین ببرند. بله به جد می گویم: رژیم قصد داشت تا نفر آخر مجاهدین در عراق را یا به ایران منتقل کند و یا از بین ببرد. مجاهدین نیز قصد داشتند به هر قیمت ممکن در عراق بمانند و در این راه اعضایشان را گوشت دم توپ کرده بودند. رژیم ولایت فقیه و رهبری مجاهدین ناچار به تن دادن به انتقال شدند. اگر صدای کمپین که صدای خانواده ها و حامیانشان شد، نبود، مجاهدین زیر بار فشارهای بین المللی برای انتقال نمی رفتند و همانطور که در اولین اطلاعیه گفته بودند، ترجیح میدادند تا آخرین نفر را در عراق به کشتن دهند! حتی بعد از اینکه انتقال به لیبرتی* را با بیرون آمدن از لیست تروریستی با وزیر خارجه وقت آمریکا ” هیلاری کلینتون” معامله کردند و به کمپ لیبرتی منتقل شدند از همان ابتدا آنجا را نه محل ترانزیت به کشور ثالث بلکه ترانزیت به آن دنیا نامیدند! در حالیکه خانم برگزیده همچنان در کنار رودخانه اوآز در خوش آب و هواترین منطقه حومه پاریس، اطلاعیه مقاومت صادر میکرد. اعضای مجاهدین در عراق می پوسیدند و با هر موشک باران به قاب عکس های دیوار مقر خانم برگزیده می پیوستند تا تعداد شهدای مجاهدین بالاتر و بالاتر رود و لیست خونین آنها به شیوخ عرب عرضه شود. بله از راه دور و محل امن برای آنها که در جهنم عراق مانده بودند می بریدند و می دوختند و ذره ای هم احساس عذاب وجدان نمی کردند. از طرفی رژیم برای از بین بردن ساکنان اشرف و لیبرتی مستمرا توطئه میکرد. نامه هایی که عوامل وابسته به جمهوری اسلامی در سایت هایشان منتشر میکردند، در آرشیو کمپین موجود است. آنها که با ردیف کردن اسامی شان خواستار راه ندادن ساکنان لیبرتی به آلبانی و آلمان و دیگر کشورها می شدند و دولتهای غربی را از پذیرفتن ساکنان لیبرتی با توصیف آنها به عنوان تروریست می ترساندند! آنها که به دولت عراق نامه می نوشتند و خواستار دستگیری ساکنان اشرف و لیبرتی می شدند و به آنها لیست افراد را ارائه میدادند که مانع خروجشان از عراق شوند! آنها همصدا با جمهوری اسلامی تنها دردی که نداشتند نجات جان ساکنان لیبرتی و اشرف بود. آنها که در مقابل اشرف با بلندگو ساکنان اشرف را به آتش کشیدن کمپ اشرف تهدید می کردند! آنها همگام با رژیم عمل کردند. آنها فقط خواستار این بودند که تمامی ساکنان به ایران تحویل داده شوند. انتقال راه حل مطلوب آنها نبود. همچنان که راه حل مطلوب مجاهدین هم نبود. در این رابطه رژیم و مجاهدین هر دو در یک خط موازی حرکت کردند. بعدها در این رابطه بیشتر خواهم نوشت.

حمله و قتل در کمپ اشرف

قتل عام اشرف

با این وصف، انتقال از کمپ لیبرتی به پایان رسید. انتقالی که خواسته همه خانواده ها و کسانی که خارج از هر گونه اختلاف عقیده به نجات جان انسانها فکر میکردند، بود اما خواسته رهبری جمهوری اسلامی و خواسته رهبری مجاهدین نبود. درب استراتژی خون و شهادت از هر دو طرف با این انتقال گل گرفته شد. آنهایی که به هر کاری دست می زدند تا شاید در عراق کسی سرکار بیاید که بتوانند زیر سایه او، همچنان، لاشه خاطرات باقیمانده از گذشته را حفظ کنند. روزی روی ” ایاد علاوی” سرمایه گذاری میکردند روز دیگر روی عشایر غیوری! که علیرغم شرکت در تمام سورچرانی های کمپ اشرف، عاقبت انگشت هم برای نجات جان ساکنان اشرف و لیبرتی تکان ندادند! همان عشایری که مجاهدین در توجیه سورچرانی هایشان می گفتند: ” اگر رژیم و عوامل عراقی شان جرات کنند به کمپ اشرف نزدیک شوند، عشایر عراقی و خانواده هایشان قرار است دیوار گوشتی دور کمپ درست کنند” !! اما از حمایت آنها که امضاهای میلیونی بنامشان صادر میکردند، در هیچ کدام از کشتارها خبری نشد!
بله امروز انتقال از کمپ لیبرتی پایان یافته است. ولی هنوز خانواده های بسیاری بدنبال نام عزیزانشان می گردند. اسامی عزیزان آنها در لیست انتقالی ها نیست و آنها نگران هستند. با توجه به بودن نامهای مستعار و تکراری در میان این انتقال یافتگان و اینکه نام تعداد بسیاری اساسا منتشر نشده است. این خانواده ها همچنان نگران هستند و از کمپین تقاضای کمک برای یافتن جگرگوشه هایشان را دارند. و اگر این تلاشها به جایی نرسد چاره ای جز انتشار عکس و مشخصات عزیزانشان نخواهند یافت تا شاید کسی خبری از آنها برایشان بیاورد. از طرفی هنوز تعداد زیادی از خانواده ها امکان دیدار یا حتی یک تماس ساده با عزیزانشان که به آلبانی یا دیگر کشورها منتقل شده اند را نیافته اند. آنها با کمپین تماس میگیرند و اظهار نگرانی می کنند. یک مورد از تماس با کمپین را برای گوشهای شنوا می نویسم: پدر نگرانی از طرف چند خانواده برای من پیام فرستاده که ما نگران عزیزانمان هستیم، چرا نمی گذارند آنها با ما تماس بگیرند و یک شماره تلفن به ما نمیدهند که وضعیت بچه هایمان را پیگیری کنیم. در اشرف و لیبرتی می گفتند به لحاظ امنیتی در خطر هستند و امکانات تماس با خانواده موجود نیست. اما امروز در آلبانی و دیگر کشورهای آزاد نداشتن امکانات بهانه ای بیش نیست. این پدر به صراحت از من خواست یک سئوال را مطرح کنم و آن اینکه : اگر در آلبانی نیز فرزندان ما در زندان هستند، اسم زندانبان را بگوئید تا ما بصورت مستقیم از زندانبانشان تقاضای ملاقات کنیم! چند خانواده که از راه دور به آلبانی سفر کرده تا عزیزشان را بعد از بیش از بیست سال ببینند. فقط توانسته اند در کمپ و در حضور دیگر مسئولین مجاهدین آنها را ببینند. البته این وضعیت در رابطه با خانواده های نزدیک به مجاهدین و آنهایی که حاضر هستند دست به جیب ببرند، تفاوت کیفی میکند! در یک مورد برادری که برای دیدن خواهرش رفته است توانسته فقط او را در حضور چند خواهر مجاهد دیگر ببیند! این تنها نمونه های کوچک از انبوه مواردی است که روزانه برای من از طرف خانواده ها ارسال میشود. برای همین در همین جا به مجاهدین دوباره میگویم : با خانواده های نگران بازی نکنید. امکان تماس مستقیم و بدون حضور دیگران را برای خانواده ها فراهم کنید. وگرنه دود این نگرانی ها در وحله نخست به چشم خود شما خواهد رفت. دیدار با خانواده یک حق است. آنرا در بازیهای سیاسی – تبلیغاتی مخدوش نکنیم!
در رابطه با انتقال و موضع گیری های رژیم و مجاهدین در فرصت مناسب مجموعه کمپین را با اسناد و مدارک از ابتدا تا به انتها منتشر خواهم کرد. اسناد حرف می زنند و گویا هستند و “اطلاعیه های پیروزی امروز” نمی تواند بر روی “بیانیه های مرگ و خون دیروز” رنگ فراموشی بپاشند. پیکرهای خونینی که بر زمین افتادند و کسانی که در جریان این بازی خونین معلول و مجروح شده اند، شاهدان زنده هستند. اسامی کامل کشته شدگان، مجروحین و معلولین را نیز در انتشارات کمپین منتشر خواهم کرد تا این اسناد تاریخی هرگز از اذهان پاک نشود. تک تک نامه هایی که برای من از عراق ارسال شد و پاسخ های من. تک تک موضع گیری های اعضای مجاهدین بر علیه خانواده هایشان، تک تک پاسخ ها و تهدید ها بر علیه خانواده ها برای اینکه با کمپین تماس نگیرند و بر علیه آن موضع گیری کنند. کثرت توطئه های پشت پرده در رابطه با کمپین انتقال نشان میدهد که مجاهدین به هیچوجه قصد انتقال ساکنان اشرف و لیبرتی را نداشته اند و مجبور به تن دادن به روند انتقال شده اند و اگر کمپین بهای کشته شدگان و مجروحین را با اطلاع رسانی و افشاگری لحظه مره برای آنها سنگین نمیکرد. همچنان به بازی شهادت در خاک امام حسین! ادامه میدادند. مگر نه اینکه میگفتند ما به امام حسین پناهنده شده ایم و برای همین هم در همین خاک میمانیم و مثل او شهید می شویم! اعتصاب صد و هشت روزه در لیبرتی را با انعکاس ها و اعتراض های مکرر کمپین و خانواده های عضو آن ناچار شدند، بشکنند و برای آن یک محمل پوچ از دادگاه اسپانیا تراشیدند! براستی نتیجه دادگاه اسپانیا چه شد؟

خانواده های مجاهدین خلق فرقه رجوی

بخشعلی علیزاده عضو مجاهدین با سابقه 23 ساله سکونت در اشرف!
اعضای مجاهدین اینگونه در لیبرتی به نمایش گذاشته میشدند.

بله! واقعیت تلخ این است که مجاهدین، آنزمان که میتوانستند انتقال را شعار اصلی قرار دهند و ابتکار عمل را با تکیه به خانواده ها و دیگر ایرانیانی که از موضع حقوق بشر به یاری آنها برخاسته بودند، در دست بگیرند، اینکار را انجام ندادند و نهایتا آمریکا با تاکتیک چماق و حلوا آنها را به قبول “دیپلماسی آمریکایی” وادار کرد تا در انتها از زبان جان کری وزیر خارجه آمریکا آنرا ” پیروزی دیپلماسی آمریکا ” بنامند. دیپماسی آمریکایی نیز نه در جهت نجات جان ساکنان لیبرتی بلکه در بند و بست با رژیم جنایتکار ولایت فقیه و توافق برجام بود. هر بار که مجاهدین مقاومتی در مقابل خروج از عراق انجام دادند، عوامل عراقی رژیم با چراغ سبز آمریکا، موشکی فرستادند تا به آنها نشان دهند که دست بالا را در این رابطه دارند. و بعد از هر موشک، مجاهدین به ناچار به انتقال تن دادند. همچنان که آنان در کمپ اشرف نیز نهایتا با کشتاری خونین وادار به ترک کامل کمپ شدند. براستی آیا خانم برگزیده که در روزهای بعد از آن کشتار دهشتناک به خروج باقیمانده نفرات اشرف رضایت داد، نمیتوانست قبل از آن چنین کند!؟ مسلما که میتوانست ولی آنها هنوز مشغول شعار جنایتکارانه ” بازگرداندن ساکنان لیبرتی به اشرف” ! بودند و بجای تقاضای انتقال هر چه سریعتر آنها از جهنم عراق، میخواستند ساکنان لیبرتی را به جایی که 53 نفر از یارانشان به فجیع ترین وضع کشته شدند و عاقبت قاسم سلیمانی قاتل بر خاک آن قدم گذاشت، برگردانند با اینکه میدانستند در خاک اشرف جز کشتار و مرگ چیز دیگری در انتظارشان نیست.
شواهد نشان میدهد که در روزهای آخر نیز مقاومتی از جانب مجاهدین در جهت ترک کردن کامل لیبرتی وجود داشته است و برای همین درست 9 روز مانده به تخلیه کامل لیبرتی، دوباره سیاست چماق و حلوا بکار گرفته میشود و خبر دستگیری ” یک خودروی ایرانی با 39 موشک که قصد پرتاب به کمپ لیبرتی را داشته است، در رسانه ها با آب و تاب منتشر میشود “! پیام از قرار این بوده که اگر به خالی کردن کامل لیبرتی تن ندهید، موشکها آماده هستند. معلوم نیست چرا موشک های شلیک شده حملات قبلی را، در منطقه سبز که در حفاظت کامل عراق و آمریکا است، توقیف نکرده بودند! اینبار اما با توجه به اینکه مجاهدین میدانستند، کشتاری دیگر شدیدا به ضد آنها تمام خواهد شد و روند فروپاشی درونی را دامن خواهد زد و همچنین پشتیبانی شیوخ عرب وابسته به آمریکا هم مجانی نبوده و نیست. یکباره در طی دو روز، بیش از چهارصد نفر از اعضای باقیمانده در کمپ لیبرتی را بنا به دستور رسیده از اور سوراوآز با عجله سوار هواپیماهایی که آمریکا بصورت اختصاصی برای جا به جا کردن آنها آورده بود، کردند تا عراق کشوری که با استراتژی جنگ آزادیبخش گره زده بودند، را بناچار ترک کنند. و بلافاصله این اجبار را البته با چهره های بغض کرده و غمگین سخنگوهایشان محمد سید المحدثین و شاهین قبادی به عنوان پیروزی اعلام نمایند! فردای این اعلام نیز مجاهدین ناچار شدند برای حفظ ظاهر برای انتقالی که بالاجبار به آن تن داده بودند، جشن پیروزی بگیرند تا خانم برگزیده با لباسهای فاخر سلطنتی بر روی صحنه بیاید و به نمایندگانی که هیچ کاری جز گرفتن دستمزدهای کلان از مجاهدین برای سخنرانی هایشان انجام نداده اند، با لبخندی ملیح گل بدهد!
میگویند سنگ پا هم از نوع مجاهدینش خوب است آنزمان که قزوین در سنگ پا دست بالا را داشت، گذشت!
هنوز از پیام آن رهبر عقیدتی در رابطه با خروج کامل ازعراق که خط سرخش نامیده بود، هیچ خبری نیست. آیا ترکی الفیصل با کلمه ” مرحوم” بر حقیقتی اسفبار دست گذاشته است؟ کلمه مرحوم را من نه به شخص مسعود رجوی بلکه به استراتژی که به نام او پیوند خورده بود، اطلاق شده می بینم. خروج از عراق با سیاست مسعود رجوی در تضاد بود. اینک که مجاهدین به این خروج ناچارا تن داده یودند، باید او از صحنه خارج میشد تا بتوانند بازی جدیدی را اینبار با نام مریم رجوی شروع کنند. ترکی الفیصل با چنین قصدی است که کلمه ” مرحوم ” را مطرح میکند. پایان استراتژی خونینی که بر اثر ندانم کاریهای رهبری مجاهدین به فاضلاب های لیبرتی ختم شد و بدنه سازمان بهای آنرا به سنگین ترین شکل پرداخت، اینک از طریق ترکی الفیصل فرزند آن شاه شجاع ( به تعبیر خانم برگزیده) اعلام میشود. مجاهدین حتی جرات اینرا نداشتند که خود پایان سه دهه استراتژی خون و نبرد را اعلام کنند. اینک شیوخ عرب وابسته به آمریکا هستند که برای آنها نقشه راه تعیین میکنند!
بر من و کسانی که مسئله انتقال مجاهدین را در این دوره دنبال کرده اند، مشخص است که خروج از عراق بسیار زودتر از این می توانست صورت بگیرد ولی عملا مقاومت مجاهدین در برابر راه حل انتقال از ابتدا باعث عقب افتادن آن شد. مجاهدین هرگز و هرگز راه حل انتقال را به عنوان یک راه حل اصلی جدی نگرفته و مطرح نکردند. گاه گاهی وقتی با فشارهای کمپین مجبور به طرح آن شدند سعی کردند آنرا در میان بقیه خواسته ها کمرنگ کنند. مجاهدین هرگز حتی یک تحصن، یک تظاهرات، یک اعتصاب غذا برای انتقال ساکنان لیبرتی انجام ندادند ولی صد و هشت روز اعتصاب غذا را برای ربوده شدن هفت نفر از کمپ اشرف سازماندهی کردند که اگر فشارهای کمپین به پشتیبانی خانواده ها نبود صدها تن دیگر در این اعتصاب غذا به لیست شهدایشان اضافه میشدند. هفت نفری که مدتهای زیادی است که دیگر حتی اسمی از آنها به میان نمی آید و معلوم نیست که آیا اساسا ربوده شدن آنها صحت داشته است یا جزو شعبده بازی های پشت پرده برای سر کار گذاشتن نیروهای خودشان بوده است. چرا امروز دیگر هیچ نامی از این هفت نفر در میان نیست؟ بر سر آنها چه آمده است؟
بار اول در سال 2009 وقتی راه حل انتقال را در کادر روابط داخلی در نامه ای به خانم رجوی مطرح کردم. آنها با بدترین شیوه ها سعی کردند با قرار دادن برادرم که آنزمان در عراق بود در مقابل من به خیال خود مرا مرعوب کرده و به عقب نشینی وا دارند و از خانواده های دیگر زهر چشم بگیرند. میخواستند که من جرات نکنم مسئله انتقال را بیرونی کنم. از قول برادری که بنا به گفته خودش ” ده سال بود که دیگر نمیخواست در عراق بماند و تقاضای خروج از آنجا را داده بود، ولی عملی نمیشد.” برای من مینوشتند : ” مگر دست خودمان کج است، اگر بخواهیم از عراق خارج شویم دو روزه می توانیم اینکار را انجام دهیم. هر کس حرف از انتقال بزند، مزدور اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی است” ! البته این برادر را نیز به امید اینکه بتوانند در مقابل کمپین بایستند و آنرا تعطیل کنند بعد از ده سالی که به درخواست خروج او وقعی ننهاده بودند، بلافاصله در اولین سری های انتقال خارج کردند! و او به یمن تلاشهای خانواده به فرانسه منتقل شد، بدون اینکه مجاهدین در این رابطه انگشتی تکان دهند! – مدارک تمامی این موارد موجود است و بعدها بیشتر در این رابطه خواهم نوشت –
البته ورود به این صحنه بسیار حساس بود. صحنه ای که خانواده ها و موافقان انتقال در یک طرف قرار داشتند و رژیم، مجاهدین و آنها که با خون ساکنان لیبرتی بیزنس یا همان تجارت خود را در کشورهای غربی به پیش می برند و فریاد “حاضر حاضر” با غبغبی در گلو از فرسنگ ها فاصله با عراق را سر می دادند، در طرف دیگر قرار داشتند. رژیم لیست منتشر میکرد که باید اکثریت ساکنان اشرف و لیبرتی را تحویل ما دهید تا ما محاکمه کنیم و مجاهدین تنها دعوای حقوقی شان به تخلیه فاضلاب های لیبرتی ختم میشد. و نه تنها هیچ حرفی از انتقال نبود بلکه هر صدایی در این جهت را با تهمت زدن و وصل پوشالی به رژیم قاتلان میخواستند خاموش کنند. مبارزه را مجاهدین از خون مبارز ترین فرزندان این مردم به فاضلاب های لیبرتی کشانده بودند. و حالا تنها درخواستشان در اطلاعیه های متعدد نه در انتقال فوری ساکنان لیبرتی بلکه در خالی کردن فاضلاب ها خلاصه میشد!
در این میان تعدادی از فعالان سیاسی، ماندن در عراق را “مسئله داخلی مجاهدین” می نامیدند و میگفتند در آن دخالت نباید کرد! و برای همین پشت کمپین نمی آمدند. و حتی از گذاشتن یک امضا در پای اولین فراخوان کمپین در آن لحظات حساس خودداری می کردند تا وارد بازی که نتیجه آن در آن شرایط بحرانی مشخص نبود، نشوند. کسانی هم بودند که با اینکه با مجاهدین موافق نبودند ولی یواشکی پایشان را از صفحه من و حامیان کمپین بیرون کشیدند تا ترکش آن دامنشان را نگیرد و لایک هواداران مجاهدین به مطالبشان را از دست ندهند! برای آنها لایک بیشتر از خون ساکنان لیبرتی ارزش داشت! کسانی هم پیام خصوصی میدادند که میدانیم کمپین درست میگوید ولی محذوریت های ما را می دانی! و من هرگز محذوریت های آنان را که در خارج کشور زندگی میکردند و در همه جا بصورت صوری از آزادی بیان دفاع میکردند را نفهمیدم! محذوریت یعنی ترس! ترس از مجاهدین و جدی گرفتن تهدیدهای پشت پرده ی آنها، نتیجه اش ماندن بیشتر ساکنان لیبرتی در عراق بود.

اما، بهتر است به کسانی نیز اشاره کنم که در شرایط بسی سخت به حمایت از کمپین و شعار انتقالش برخاستند و با آمدن پشت شعار انتقال، خونهای بسیلری را ذخیره و از کشتار بیشتر جلوگیری کردند و البته که بهای آنرا با شنیدن تهمت و ناروا و فحاشی و ایزوله شدن در جمع دوستان سابق خود پرداختند ولی کوتاه نیامدند و خود را صادقانه در سرنوشت کمپین که نمیدانستند چه خواهد بود، شریک کردند. و برای همین در اینجا میخواهم از تک تک آنها که کمپین را تنها نگذاشتند تشکر کنم. نه یک تشکر تشریفاتی بلکه قدردانی از عمق وجود برای اینکه در شرایطی به یاری کمپین برخاستند که میدانستند جز فحش و ناسزا چیزی نخواهند شنید. برای اینکه حساب و کتاب نکردند و با حسابگری های سیاسی پای خود را عقب نکشیدند تا در موقعیت مناسب تر! به میدان بیایند. دلم میخواست می توانستم نام تک تک آنها را در اینجا بنویسم و بصورت شخصی از هر کدام تشکر کنم. بر تک تک آنها درود!
تلاش برای انتقال و ایستادن در مقابل خط استراتژی ماندن در عراق البته نه با تشکیل کمپین بلکه از چند سال قبل از آن آغاز شده بود. اولین تلاش من در این زمینه همانطور که در سطور بالا گفته ام با نوشتن یک نامه درونی بود و بحث هایی درونی حول آن که همیشه به تشنج می انجامید. در همان زمان بلافاصله مجاهدین با روش همیشگی شان سعی در ایزوله کردن من در میان جمع خود کرده و با روشهایی بسیار رذیلانه سعی در یارگیری از میان عفت خواهرم، علی مقصودی همسرش و برادرم محمود که به مجاهدین نزدیک بودند و برادر دیگرم محمد که در عراق به همراه خانواده اش بود، کردند. شیوه هایی که برای اینکار به کار گرفتند در حوصله این نوشته نمیگنجد و شاید اگر روزی لازم بود، در نوشته ای دیگر به همراه اسناد منتشر خواهم کرد. ولی این یارگیری در سمت خواهرم عفت و همسر او علی و برادرم محمود نتیجه ای نداد و آنها مجاهدین را با قاطعیت ترک کردند.
بعد از ترک مجاهدین، در مدت سه سال قبل از تشکیل کمپین همواره در جهت بیهوده بودن ماندن مجاهدین در عراق موضع گیری کرده و نوشته ام و کوچکترین تحرکات و اخبار در این زمینه را جهت اطلاع عموم و بویژه خانواده ها منتشر کردم. در طی این سه سال متوجه حمایت روزافزون دوستان و خانواده های ساکنان لیبرتی از “شعار انتقال” شدم و ضرورت دفاع از این شعار برای خود من عینی تر و جدی تر شد. کسانی که از ابتدا گام به گام با من از این شعار حمایت کردند بسیار بودند. صدها نامی که نمیتوانم همه آنها را اینجا ردیف کنم ولی در میان آنها بسیاری از هواداران امروزی مجاهدین هم قرار داشتند که با نشست های پشت پرده و تهدیدها و دروغ پردازی ها با ترس عقب نشینی کردند. اولین کار جمعی در این رابطه تشکیل کمیته بیماران اشرف بود. اکثریت اعضای شورا و هواداران مجاهدین و حتی اعضای آنها در این کمیته شرکت کردند کپی اسامی و امضای تک تک آنها موجود است. با نگاهی به پتسیون می توانید اسامی آنها را ببینید و این نشان میدهد که حتی در میان مجاهدین و شورا نیز اکثرا اگر فشارهای مجاهدین نبود موافق راه حل انتقال بودند. بلافاصله با دخالت باز هم پشت پرده ای مجاهدین، تک به تک اعضای مجاهدین و هوادارانشان و شورا پایشان را بیرون کشیدند و مجاهدین به آنها گفته بودند که این کمیته از ما نیست ما خودمان یک کمیته تشکیل خواهیم داد! من برای اینکه در کار انتقال بیماران مشکلی ایجاد نشود و خود مجاهدین به وظایفشان عمل کنند کمیته را بستم. ولی در کمال تعجب کمیته ای که مجاهدین تشکیل دادند فقط در جهت درمان بیماران اشرف بود و کلمه ای از انتقال در آن دیده نمیشد! و بعد از مدتی هم آنرا بستند و به این ترتیب مشخص شد که اطلاعیه خانم برگزیده برای انتقال بیماران فقط نمایشی و برای بستن دهانها بوده است. مورد هایده همتی از بیماران سرطانی اشرف که با تلاش خانواده اش به خارج از کشور منتقل شد و در آنجا جان باخت و دهها مورد دیگر از مجروحین و بیمارانی که امروز از مجاهدین جدا شده اند نشان میدهد که مجاهدین اساسا قصد انتقال حتی بیماران را نداشته اند و ترجیح میدادند که با کشته شدن آنها لیست شهدای خود را عریض و طویل تر کنند. به مرضیه همتی قبل از ترک عراق در حالیکه وکیل خانواده آنجا بوده گفته بودند تو که در حال مرگی بمان در اینجا بمیر! و او جواب داده بود اگر قرار باشد بمیرم هم ترجیح میدهم در نزد خانواده ام بمیرم! این موارد را حتما با ذکر مورد به مورد آن بعدها بصورت مفصل خواهم نوشت.
در این مسیر که به انتقال مجاهدین به کمپ لیبرتی انجامید در جریان اولین حمله به کمپ لیبرتی در شب 9 فوریه 2013 برابر با 22 بهمن 92 کمپین را با هدف مطرح کردن شعار انتقال در سطح وسیع تشکیل دادیم و تمام دوستانی که در این مدت سه سال با شعار انتقال همراه بودند به کمپین پیوستند و یک حرکت سه ساله دیگر با تمام فراز و نشیب هایش شکل گرفت که بسیار ناگفته ها هنوز در مورد آن وجود دارد. پایه های کمپین در واقع در سه سالی که گذشته بود یعنی از سال 2010 با حمایت روزافزون دوستان شکل گرفته بود و حمایت بی شائبه آنها تاسیس کمپین را ممکن ساخت. آنها امروز وجدانشان آسوده است از اینکه در بدترین شرایط که از در و دیوار تهمت و ناسزا برویشان می بارید برای انتقال انسانهایی که در جهنم عراق گرفتار آمده بودند و حتی با ایدئولوژی آنها قرابتی نداشتند بپا خاستند. اینها تک تکشان انسانهایی دوست داشتنتی هستند.
در اینجا به طور خاص میخواهم به ادمین های کمپین اشاره کنم. تاریخچه حمایت هر یک از “ادمین های کمپین” به سالهای قبل از تشکیل آن برمیگشت . آنها در شرایطی که عده ای از همراهی با کمپین و مارک مزدور رژیم شدن می ترسیدند، نامشان را به کمپین قرض دادند و ادمین بودن را پذیرفتند و در سالهای برپایی کمپین یار و همراه بودند و هر کدام در خبررسانی و فراخوان ها و اطلاع رسانی نقش ویژه ای را بازی کردند. آنها از ابتدای مطرح شدن شعار انتقال با این شعار همراه شدند و تمام دشنام ها و جدا شدن تعدادی از دوستانشان که از هواداران مجاهدین بودند را به جان خریدند. مجید موسوی ( بیدار ) ، احمد مقیمی، محمد جندقی سمنان ( که هیچ یک از اعضای خانواده شان در عراق نبودند) و مازیار ایزدپناه که مدتی با ما بود و بعد به دلیل مشکلات فردی نتوانست ادمین باقی بماند. و خواهرم عفت اقبال. در وصف تک تک این یاران و باری که بر دوشن کشیدند هر چه بگویم، کم است. درودشان باد.
در این میان همراهی و حمایت خانواده های ساکنان لیبرتی نقش اصلی را بازی میکرد. آنها که با نترسیدن به میدان آمدند و پشت کمپین را در شعار انتقال گرفتند. آنها که تحت تاثیر تماسهای پنهانی و آشکار مجاهدین قرار نگرفتند. آنها که حتی نامه های دشنام و تهدید آشکار و پنهانی عزیزانشان از کمپ لیبرتی روی تصمیم آنها در حمایت از کمپین تاثیری نگذاشت. آنها سرمایه کمپین برای ادامه اینراه بودند. اگر همراهی خانواده ها و خواست آنها نبود اینکار میسر نمیشد. آنها همه جانبه با کمپین همکاری کردند. و با دادن خبرها و تجارب خود آنرا پربار کردند. آنها که همچنان علیرغم هر گونه مشکلاتی در پشت کمپین قرار دارند. دست تک تک شان را می فشارم.
حمایت هموطنان و کسانی که هیچ کسی را در عراق نداشتند و با کنار گذاشتن همه اختلافات عقیدتی و سیاسی با مجاهدین از موضع انسانی و حقوق بشری به کمپین پیوستند. و آن بیش از شش هزار نفری که عضو گروه کمپین شدند تا اخبار را گام به گام با ما دنبال کنند. برای ادامه کمپین نقش اساسی داشت. کمپین ادامه تلاشهای خود را مدیون حمایت تک تک آنها میداند.
یکی از این انسانها اسماعیل وفا یغمایی دوست گرامی ام میباشد که چند روز بعد از تشکیل کمپین به دفاع از من که در معرض اتهام مجاهدین قرار گرفته بودم برخاست و با نوشتن مطلبی بنام ” آیا می توان حرف زد؟” خود را در معرض اتهامات مجاهدین قرار داد. در پشت صحنه با فرستادن افرادی نزد او بسیار سعی کرده بودند که با رساندن اخبار و شایعات دروغ، او را بر علیه من و ضد کمپین برانگیزند و در این وانفسا یار گیری کنند ولی نمیدانستند که اسماعیل وفا یغمایی چنین کسی نیست. همو بود که در روزهای اول کمپین در شرایطی که زیر بدترین فشارها بودیم و به همراه دیگر یاران کمپین سعی در برپایی کمپینی داشتم که از نظر مجاهدین ضربه به استراتژی ماندن در عراق محسوب میشد. از من پرسید چه کاری میتواند برایم انجام دهد و کار درست کردن چهارچوب وبلاگ کمپین را به عهده گرفت تا من بتوانم بیانیه ها و خبرها را در وبلاگی گرد هم آورم. و امضایش را پای فراخوانها گذاشت و تا انتها علیرغم تمامی تهمت ها و فحاشی های سخیف بر حمایت از شعار کمپین پا فشرد. بر او درود.
در اینجا جا دارد از دو انسان نکو نیز نام ببرم. محمد رضا روحانی و کریم قصیم. آنها که از ابتدا در حالیکه عضو شورای ملی مقاومت وابسته به مجاهدین بودند، در برابر خط ماندن در عراق در درون موضع گیری صریح کرده و به دفاع از انتقال پرداختند. آنها که بدون هیچگونه چشمداشتی وقتی دیدند مجاهدین شعار انتقال را مورد هجوم قرار داده اند از آن دفاع کردند و پاسخگویی مجاهدین را خواستار شدند. آنها که به دفاع از خانواده ها برخاستند و از مجاهدین خواستند بجای حمله به کمپین انتقال که امکاناتی ندارد خود یک دفتر بازگشایی کنند و به نگرانی خانواده ها پاسخ دهند. آنها که وقتی مجاهدین در شورا میگفتند که ” عاطفه ” میخواهد در برابر مجاهدین نقش ” رزا لوکزامبورگ” را بازی کند و به خیال خود مرا به استهزا در درون بجای نام اصلی ام، ” رزا لوکزامبورگ” مینامیدند! وارد بازی مجاهدین نشدند. البته مجاهدین با این نام گذاری نشان دادند که حتی ” رزا لوکزامبورگ” این زن انقلابی سرشناس را نمی شناسند که مرا با او همطراز میگیرند! منی که فقط و فقط کمپینی کوچک در جهت اهداف انسانی بپا کرده بودم و اساسا با ” رزا” زنی با سرگذشتی شگفت انگیز هم طراز نبودم ونیستم. من کجا و رزا لوکزامبروگ کجا! ولی متاسفانه مجاهدین اشرافی به آنچه در دنیای واقعی میگذرد، ندارند وقتی رئیس جمهور برگزیده شان تنها نام کتابی را که در مصاحبه اش می تواند نام ببرد ” بینوایان ویکتور هوگو است”! از دیگران انتظاری نمیتوان داشت!
امیدوارم آقایان محمد رضا روحانی و کریم قصیم روزی بدون دست بستگی آنچه که در نشست های مجاهدین و شورا در رابطه با کمپین گذشت را بیان کنند تا همه بدانند تا به کجا مجاهدین آماده به هر کاری بوده اند تا این انتقال انجام نشود. آنها حتی از طرف کسانی مثل مهدی سامع و زینت میرهاشمی اعضای شورا مورد دشنام واقع شدند که به شما چه ربطی دارد و ماندن ساکنان اشرف در عراق کار داخلی مجاهدین است! دو انسانی که در پی دیدن مواضع مجاهدین در اینرابطه و دیگر مواردی که خودشان مفصل بیان کرده اند، عطای شورا را به لقایش بخشیدند و از آن استعفا دادند تا دستشان به خون ساکنان اشرف و لیبرتی آلوده نشود. و مجاهدین نتوانند با سکه های خونین خود، آنها را به بهای خون انسانها بخرند. بر ایندو انسان شریف درود.
آقای روحانی در هر مصاحبه و در هر نوشته ای از آنروز تا کنون در رابطه با ساکنان اشرف و لیبرتی نوشته است و خطر را یادآوری کرده. بر آنها این انتقال مبارک باد.

میخواهم اینجا از حنیف حیدرنژاد از همراهان همیشگی کمپین نیز یاد کنم که با وجود اینکه مجاهدین دو برادرش را از عراق بر علیه او به میدان آوردند ولی هیچگاه بصورت مستقل از دفاع از حقوق ساکنان اشرف و لیبرتی دست برنداشت و مقالات متعدد او در این رابطه همواره روشنگر و از موضعی منطقی بوده است. آخرین مطلب او بنام ” پایان انتقال به آلبانی و سرپوش گذاشتن بر یک شکست استراتژیک به بهای جان انسانها” حاوی سئوالات ارزنده ای است. بر او درود

یک نام دیگر را دوست دارم در اینجا بیاورم و آن مادر گرامی ” مهوش علاسوندی ” است. او که از ابتدا در کنار کمپین ایستاد و بدون اینکه کسی را در عراق بشناسد با وجود تمامی توطئه ها و تماس های پنهان بر علیه کمپین آنرا ترک نکرد و از حمایت از ما دست برنداشت. او که برای من شجاعانه نوشت اسم ما را در حمایت از خود تا به آخر داشته باشید. ما با شما هستیم. او که پیامهایش پشت ما را گرم میکرد. یاد عبدالله و محمد فتحی گرامی باد که مادر دلاورشان هرگز از رساندن فریاد آنها بر زمین ننشست. بر چنین مادر دلاوری درود!
باز جا دارد از حمایت یک خانواده ی بسیار شریف که نمیتوانم فعلا نامشان را بنویسم ولی به دلایلی بودنشان در کنار مریم رجوی برای مجاهدین حیاتی بود، یاد کنم. مجاهدین تمام تلاششان را در جهت نگهداشتن آنها در میان خود انجام دادند. خانواده ای که میدانم بسیار زجر کشیدند ولی شرافت خود را نفروختند. دلم میخواهد روزی بتوانم از تک تک آنها با نام نیکویشان یاد کنم.
خواهرم عفت زمانی نوشته بود ما با ترک مجاهدین، مشروعیت نام و مبارزه مان را از پشت آنها برداشتیم. براستی که مجاهدین با موضع گیری بغایت غلط در رابطه با ” شعار انتقال” مشروعیتی که از خانواده ها و کسانی که از آنها جدا شدند، گرفته بودند را از دست دادند. هر نفر و هر خانواده ای که از مجاهدین جدا شد مشروعیتش را از پشت آنها برداشت. تا دیگر از مشروعیت آنها در جهت یک استراتژی رنگ باخته ارتزاق نکنند و به بیزنیس خون نپردازند.
در اینجا اما باید از خواهرم عفت اقبال و همسرش علی مقصودی در حمایت بی نظیرشان از ابتدا تا انتها بنویسم. نوشتن تک تک کارها و فداکاریهایی که آنها انجام دادند در حالیکه میتوانستند در کنار مجاهدین با پیشنهاداتی که به آنها شده بود جا و شرایط بسیار راحت و نام و رسم داری داشته باشند، در این نوشته نمی گنجد حتما در فرصتی آنها را به نوشتار خواهم کشید. ولی فقط اینرا بگویم که مجاهدین همه راهها را برای جدا کردن عفت و علی از من و از کمپین انجام دادند ولی به هیچ جا نرسیدند بخاطر اینکه آنها ایندو انسان دوست داشتنی که زندگیشان را در مسیر مبارزه در طبق اخلاص گذاشته بودند، را هنوز نشناخته بودند و نمیدانستند که اگر تا آنزمان آنها در کنار مجاهدین قرار داشتند و تمام زندگیشان را وقف آنها کرده بودند برای گل روی مجاهدین نبود برای یک هدف انسانی و والاتر بود. درودشان باد.
همچنین برادر عزیزم محمود که در تمام این مدت در پشت سر من و کمپین ایستاد و با پشت کردنش به توطئه های مجاهدین بر علیه من، و با کمک های بیدریغش مرا در این مسیر تنها نگذاشت.
در انتها اما اگر از تک تک دیگر اعضای خانواده ام یاد نکنم این نوشتار تکمیل نخواهد بود. آنها که با وجود اینکه با مجاهدین هیچ ارتباطی نداشتند، در معرض بدترین فشارهای روزانه در این مدت قرار گرفتند برای اینکه علیه من موضع بگیرند. اما تک تک آنها از کمپین و خود من از ابتدا تا انتها حمایت کردند. چون بقول خودشان این مسئله حمایت از من فقط نبود، حمایت از یک اصل انسانی بود. اصلی که مجاهدین بر روی آن پا گذاشته بودند. آنها که با صبوری در کار ترجمه فراخوان ها و اسناد به انگلیسی و فرانسوی و تماسهای خارجی به کمک کمپین برخاستند. جای پدر خالی که تا آخرین لحظات به نجات جان ساکنان اشرف فکر میکرد. میدانم که اگر بود بعنوان یکی از حامیان سرسخت کمپین تا به آخر از تلاش دست برنمیداشت. او که همیشه با وجود علاقه اش به مجاهدین، در برابر کج روی های آنها ایستاده بود. در فرصتی خاطرات او که با دستخط خودش نوشته شده را منتشر خواهم کرد.
اما خاص ترین مورد این حمایت ها را برای انتهای این نوشتار گذاشتم. چون این حمایت برای توشه راه من نقش بسیار ویژه ای بازی کرد. حمایت مادرم. مادری که در ایران تحت حاکمیت خمینی تک تک ما را به همراه پدرم به دندان گرفته، حفاظت کرده و از چنگ دژخیم بیرون آورده بود. مادری که مقابل رژیم نیز ایستاد و از حمایت از فرزندانش دست برنداشت و برای مخفی کردن ما تمام زندگی خود را رها کرد و آواره از خانه و شهر و دیار خود شد. مادری که خاطراتش را در کشوری که در آن بدنیا آمده بود بجا گذاشت فقط بخاطر اینکه ما را همراهی کند. مادری که از ابتدا در کنار من ایستاد و هیچ ناروایی را در این رابطه تحمل نکرد. مادری که هر شب و هر روز از من وضعیت ساکنان لیبرتی را جویا شد و برایشان دعا کرد. مادری که با او عهد بسته بودم خبر هر انتقالی را قبل از انتشار، اول به او بدهم و میدیدم که با هر خبر، حتی اگر عزیزان خودش در میان انتقالی ها نبودند،بسیار خوشحال میشود. مادری که دعاهایش پشت و پناهم بود. هر شب برایم دعا کرد که عاطفه خدا پشت و پناهت باشد که خانواده ها را تنها نگذاشته ای. مادری که هنوز مثل کوهی در کنارم ایستاده است و من به بودن او افتخار میکنم.
بر او و بر تمام مادران و پدران و خانواده هایی که کمپین انتقال را تا آخرین روز یاری کردند، درود.
کمپین با موفقیت به پایان رسید. گروه و سایت کمپین باقی خواهد ماند تا مطالب و مدارک آن در دسترس عموم باشد.

انتقال پایان یافت! زنده باد انتقال!
عاطفه اقبال –3 مهر95 برابر با 24 سپتامبر 2016
http://campaignliberty2013.blogspot.fr/

* قبل از تشکیل کمپین در فوریه 2013 ، زمانی که هنوز ساکنان اشرف جا به جا نشده بودند. من بصورت مکرر مخالفت خود را با جا به جایی و انتقال ساکنان اشرف اعلام کرده و خواستار این بودم که مجاهدین مسئله انتقال فوری از کمپ اشرف به کشور ثالث را در راس خواسته ها و تلاشهای خود بگذارند تا ساکنان اشرف بصورت مستقیم از کمپ اشرف به کشوری امن منتقل شوند اما مجاهدین چنین کاری را انجام ندادند. و در عوض به شعارهای تحریک آمیز در برابر پلیس عراق و دولت مالکی که به جمهوری اسلامی وابسته بود، رو آوردند. آنها از زمان اشغال عراق توسط آمریکا در سال 2003 و بعد از آن، زمانی که آمریکایی ها حفاظت کمپ اشرف را به دولت عراق سپردند میتوانستند شعار انتقال از کمپ اشرف به کشور ثالث را در دستور کار خود قرار داده و تمام امکانات تبلیغاتی، روابطی و تدارکاتی خود را برای آن بکار بگیرند ولی مجاهدین نه تنها اینکار را نکردند بلکه ساکنین اشرف را به مثابه کالا در ازای بیرون آمدن از لیست تروریستی با آمریکا مبادله کردند و آنها را به کمپی که خود زندان می نامیدند. منتقل کردند!

(پایان)

*** 

گزارش کمپ لیبرتی 6صلاح لیبرتی نشینان دریافت سلاح نیست!

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=16014

فوت اصغر شریفی در سن شصت و پنج سالگی در تیرانا 

عاطفه اقبال، از طرف کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، اول فوریه ۲۰۱۵:… اصغر شریفی یکی از اعضای قدیمی مجاهدین که در حمله موشکی ۲۵ خرداد سال ۹۲ به لیبرتی مجروح شده بود، امروز ظهر بعد از کمایی بیست و پنج روزه در یکی از بیمارستانهای تیرانا درگذشت. اصغر شریفی ۶۵ ساله در سومین گروه انتقالی از کمپ لیبرتی به آلمان در سال ۲۰۱۳ بود. ترکش هایی که در این حمله …

mek_albania_June2013پایان غم انگیز یک عمر مبارزه در سازمان مجاهدین خلق ایران

لینک به منبع

یکی دیگر از ساکنان سابق لیبرتی در تیرانا درگذشت

اصغر شریفی

اصغر شریفی یکی از اعضای قدیمی مجاهدین که در حمله موشکی ۲۵ خرداد سال ۹۲ به لیبرتی مجروح شده بود، امروز ظهر بعد از کمایی بیست و پنج روزه در یکی از بیمارستانهای تیرانا درگذشت. اصغر شریفی ۶۵ ساله در سومین گروه انتقالی از کمپ لیبرتی به آلمان در سال ۲۰۱۳ بود. ترکش هایی که در این حمله جنایتکارانه به جمهجمه او اصابت کرده بود عاقبت جان او را گرفت. او از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب محسوب میشد و از سال ۱۳۵۳ به مدت سه سال و نیم در زندان بسر برده بود. بعد از انقلاب نیز ریاست اداره بررسی و همکاری های مطبوعاتی وزارت ارشاد را در دولت بازرگان به عهده داشت. از اصغر شریفی دو فرزند یک پسر و یک دختر بجا مانده است.

کمپین ما با تسلیت به فرزندان و دیگر اعضای خانواده شریفی بار دیگر بر این نکته دست میگذارد که خروج فوری از عراق تنها راه نجات جان ساکنان لیبرتی است. در طی دو هفته گذشته دو بیمار دیگر یکی در لیبرتی و دیگری در آلبانی در گذشتند. مهین افضلی روز ۱۳ ژانویه بر اثر ایست قلبی در لیبرتی چشم از جهان فرو بست. به فاصله یکروز میرزا آقا پاک نیت در آلبانی بر اثر سکته مغزی درگذشت. اینها هشدارهایی است که باید جدی گرفت و با تمام امکانات برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی اقدام کرد. وگرنه تک تک ساکنان لیبرتی در معرض مرگ تدریجی قرار دارند.

عاطفه اقبال

از طرف کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث

۱۰ بهمن ۹۳ برابر با ۳۰ ژانویه ۲۰۱۵

عاطفه اقبال: وای اگر از پس امروز بود فردایی

****

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14019

مرگ میر یعقوب ترابی، ننگ دیگری برای مریم قجرعضدانلو و سرکوب های درون فرقه ای

میر یعقوب ترابیحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، نهم نوامبر ۲۰۱۴:… یعقوب ترابی از اعضای معترض فرقه رجوی بود که بسیاری از دوستان از جمله آقایان محمد کرمی، محمد رزاقی، حسن پیرانسر،‌ خانم زهرا میرباقری و تمامی جداشدگان و اعضای فعلی و سابق مجاهدین او را به خوبی می شناختند و بسیار دوست می داشتند. مردی که آزارش به هیچکس نرسید و در عین مخالفت با سیاست های سرکوبگرانه رجوی در درون مناسبات …

مریم رجوی کمپ لیبرتی اوت 2014حامد صرافپور: گرمازدگی ساکنان لیبرتی، یا بهانه های مریم رجوی برای بازی های جدید سیاسی؟

گزارش کمپ لیبرتی 1Iran Interlink Fourth Report from Baghdad

لینک به منبع

مرگ میر یعقوب ترابی، ننگ دیگری برای مریم قجرعضدانلو و سرکوب های درون فرقه ای

میر یعقوب ترابی

با تسلیت درگذشت دوست و برادر بزرگ مان یعقوب ترابی در پادگان و بازداشتگاه مریم رجوی در اورسوراواز فرانسه!

یعقوب ترابی از زمره مردانی بود که همه چیز خود را در کانادا رها کرد و به عراق سفر کرد تا به زعم خود زندگی را وقف مردم و وطنش نماید، اما زوج رجوی ها این قربانی را هم لت و پار کرده و امروز از خون او سوء استفاده می کنند. نفرین بر این تفکر ضدانسانی که از هیچ جنایتی فروگذار نیست…

یعقوب ترابی از اعضای معترض فرقه رجوی بود که بسیاری از دوستان از جمله آقایان محمد کرمی، محمد رزاقی، حسن پیرانسر،‌ خانم زهرا میرباقری و تمامی جداشدگان و اعضای فعلی و سابق مجاهدین او را به خوبی می شناختند و بسیار دوست می داشتند. مردی که آزارش به هیچکس نرسید و در عین مخالفت با سیاست های سرکوبگرانه رجوی در درون مناسبات، دوستان خود را تنها نگذاشت و علارغم فشارهای زیاد تشکیلاتی که منجر به ایست قلبی او گردید تا واپسین روزهای عمر حاضر نشد علیه هیچیک از جداشدگان موضعگیری کند و تردید ندارم زیر همین فشارهای خردکننده سران فرقه رجوی برای موضعگیری علیه جداشدگانی که طی این مدت در اروپا و به طور خاص در فرانسه منتقد سیاست های رجوی بوده اند ایست قلبی نموده است.

مریم رجوی، این انسان نیک را از لیبرتی در حالی به اروپا اعزام کرد که مثل بقیه اعضای قدیمی مجاهدین (از جمله خانم فریده ونایی که چند روز قبل جان داد) خیالش از مردن او راحت بود. این زن جنگ افروز به عمد میر یعقوب را به پاریس منتقل کرده بود تا علیه دوستان بسیار نزدیک خود (اینجانب، محمد رزاقی، محمد کرمی، حسن پیرانسر همچنین فرمانده سابق خویش خانم زهرا میرباقری و ده ها تن دیگر از کسانی که با وی کار می کردند…) فعالیت کند اما این انسان والا تا لحظه مرگ جمله ای علیه ما بر زبان نیاورد و داغ یک مقاله کوتاه را هم به دل مریم رجوی گذاشت. لمپن معروف محمد اقبال (که وقاحت را به اوج خود رسانیده و خواهران منتقد خویش را هم به شکلی مفتضحانه مورد اهانت های چاله میدان قرار داده و آنان را فاحشه و ماماچه می خواند) از زمره کسانی است که سران فرقه به نزد وی می فرستادند تا او را به مقاله نویسی علیه جداشدگان تشویق کند، اما یعقوب این جوانمرد پهلوان صفت، خود را از میدان پهلوانی به ورطه خیانت و وقاحت نیفکند و آنان را آرزو بر دل بر دنیای ننگین خودشان تنها گذاشت. یاوه های روزهای آینده مریم رجوی و دیگر مواجب بگیران این فرقه تروریستی نخواهد توانست واقعیت ها را بپوشاند و البته ما نیز خاطرات زیادی از او در دل داریم و بخوبی می دانیم که این انسان ارزشمند چگونه در اشرف در انبوه محفل هایی که با ما داشت خون دل می خورد و از اینکه همه چیز خود را در کانادا رها کرده و به عراق آمده و تحت اینهمه فشار عبث قرار گرفته پشیمانی می کرد و یکبار به خود من هم گفته بود که “اذیت می کنند” و منظور او فشارهایی بود که در نشست های سرکوب عملیات جاری و غسل هفتگی به او وارد می کردند.

یعقوب ترابی متولد ۱۳۳۱ از خطه زنجان، فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه کنکوردیا در مانترال کانادا بود. دیر زمانی در کانادا می زیست و صاحب یک فروشگاه نسبتاً بزرگ در آنجا بود و روزگار را در آرامش سپری می کرد، اما مثل همه ما، فریب شعارهای زیبای ضدتبعیض و ضدامپریالیستی و برابری طلبانه رجوی را خورد و همه زندگی خود را فروخت و (آنگونه که خودش به من گفته بود) بیش از ۸۰ هزار دلار آن روزگار که بسیار ارزشمندتر از امروز بود را به سازمان بخشید و در سال ۱۳۶۵ روانه عراق شد. وی در این راه از همسر و فرزند هم گذشت و آنان را به خدا سپرد تا به زعم خویش در راه وطن و مردم خویش فدا کند. افسوس که در دام قدرت پرستی رجوی گرفتار شده بود و مثل بقیه مجاهدین نمی دانست.

یعقوب در تمامی این سالیان در بخش پشتیبانی و سررشته داری خدمت می کرد و کار اصلی او خرید و فروش و ارتباط با کانال های مختلف عراقی برای خرید کالا بود. به زبان های انگلیسی، عربی، ترکی هم تسلط کامل داشت. در هیچ نشستی به احدی گیر نمی داد و تسلیم فشارهای مجاهدین برای گاز گرفتن و سرکوب دیگران نشد. همیشه لبخند بر لب داشت و بی چشمداشت مثل یک پدر برای دیگران و رفاه آنها تلاش می کرد. به یاد دارم وقتی که بخاطر بیماری خودم ده ها بار از تشکیلات درخواست بادگیر برای کار در هوای سرد داشتم و توجهی بدان نمی شد نهایتاً به میر یعقوب گفتم و مثل یک پدر برایم تهیه کرد. رابطه او با من درست مثل رابطه یک پدر یا برادر بزرگتر بود. با اینکه وی بیش از دو دهه از مسئولین بخش خرید بود ولی هرگز به او مسئولیت های بالا و نیرو داده نشد چرا که رجوی ها می دانستند که یعقوب “محفل گرا” است و با همه دوست می باشد و حاضر نیست خط رجوی برای سرکوب دیگران را پیش ببرد و این خودش جرم بزرگی بود که باعث می شد یعقوب در حد کارهای اجرائی باقی بماند.

با وی در سال ۱۳۷۳ آشنا شده بود، زمانی که به بخش سررشته داری منتقل شده و مسئولیت اسکورت خودروهای سنگین برای خرید در شهرهای عراق را داشتم. وی رابطه ای دوستانه با من داشت که شرح آن در حوصله بحث نیست. گاه از وضعیت موجود ناله می کرد. چند روز قبل از فرارم از اشرف نیز در کنار وی نشسته و با وی صحبت می کردم و از وضعیت موجود برایم می گفت در حالی که یک نگرانی در چشمانش برق می زد و می ترسید که او را با من ببینند… در سالهای پایانی که با او بودم می دانستم که بدور از چشم مسئولین فرقه بخشی از درآمدهای ناشی از فروش اجناس را جمع آوری می کند تا برای آینده خویش پس انداز کند. کاری که در فرقه رجوی جرم به حساب می آمد. کار وی مشروع بود همان زمان بود که به من گفت من در دهه ۶۰ بیشتر از ۸۰ هزار دلار به سازمان دادم. آن زمان به سن کهولت رسیده بود و چون صدام هم سقوط کرده بود نگران از آینده بود.

طبعاً دسترسی به پول برای هرکسی ساده نبود اما یعقوب در بخش خرید و فروش کار می کرد و با کانال های خرید عراقی ارتباط تنگاتنگ داشت و این امکان برایش فراهم بود که به پول خارج از چشم سران فرقه دسترسی داشته باشد. پس از سقوط صدام وی اجناس دست دوم را به کانال های عراقی می فروخت و به این ترتیب موفق شده بود مقادیری دلار جمع کند تا در وقت خروج از عراق استفاده کند.

شب قبل از فرار ما از اشرف وی را مطلع کرده بودیم و از این مسئله آگاه بود اما آنگونه که خودش می گفت هنوز منتظر بود تا از طریق سازمان ملل به خارج منتقل شود چرا که شهروند کانادا محسوب می شد لذا جدایی را برای روزی که بتواند از این طریق از عراق خارج شود موکول کرده بود. زندگی در اسارت آمریکایی ها در این سن و سال برای او راحت نبود اما چنین روزی که انتظارش را می کشید بسیار طولانی شد. روزی که متاسفانه در واپسین روزهای مرگ فرارسید. رجوی ها او را تا واپسین روزهای تندرستی در عراق نگه داشتند و در سنین کهولت که می دانستند دیگر امکان جدایی برایش نیست و مرگ او را در بر خواهد گرفت نام او را به سازمان ملل دادند و به اروپا فرستادند و به پاریس کشانیدند تا از همان نیمه جان باقیمانده هم علیه جداشدگان استفاده کنند و یعقوب “لوطی منشانه” تن به این ننگ نداد و هیچکس ندانست که او در اور سور اواز مستقر است.

در همین جا باید از کسی نام ببرم که نام پهلوان برخود نهاده اما در کمال وقاحت نام پهلوانی را به ننگ بی وجدانی، بیشرمی، بی معرفتی و بی شرافتی آلوده است. این شخص کسی جز پهلوان پنبه مسلم اسکندرفیلابی عضو پوشالی شورای ملی مقاومت رجوی نیست. مردی که برخلاف پهلوان یعقوب ترابی، حتی یکروز از عمر خود را حاضر نشد در اشرف و عراق سپری کند و تا به امروز در آمریکا مشغول سیر و سیاحت و خوشگذرانی با دلارهای اهدایی رجوی است و کاری جز حمله به منتقدان و معترضان به سیاست های تروریستی رجوی نداشته و ندارد. این شخصیت مال اندوز که سال ها از نام جهان پهلوان تختی سوء استفاده کرده و به خدمت رجوی درآمده، هر از چندی که از تفریح و سیاحت خسته می شود با کت و کراوات به گردهمایی ها و نمایش های خیابانی رجوی آمده و در دفاع از زوج مافیایی رجوی، اوج بی وجدانی خود را به نمایش می گذارد و نشان می دهد که از صفت پهلوانی جز یک نام سیاه بر پیشانی ندارد. ای کاش مرگ پهلوان یعقوب، جرقه ای برای روشن شدن اینگونه افراد باشد اما دریغ که پول پرستی و مفتخوری در آمریکا با پول های برآمده از رنج و خون اسیران رجوی در عراق، چنان این گونه اشخاص را به فساد کشیده و مغزهای آنان را پوچ کرده که امکان جرقه در آن به صفر رسیده است. شرم و ننگ بر این ناپهلوانی ها…

یعقوب ترابی انسانی پاک و از خودگذشته بود که صفا و صداقت و مهربانی درونش او را به درون مجاهدین کشانیده بود، همان چیزی که رجوی ها نیاز داشتند تا مغزشویی خود را کامل کرده و از انرژی آنان جهت اهداف قدرت طلبانه سوء استفاده کنند. امید که دوستان دیگر بتوانند دهها و صدها مورد اعتراضی او نسبت به فرقه رجوی را انتشار دهند تا سران این فرقه خطرناک تروریستی قادر نباشند از نام این پهلوان انساندوست سوء استفاده کنند.

یادش گرامی باد

ننگ و نفرین بر رجوی و تفکرات ضد بشری این زوج خیانتکار و جنایت پیشه!

حامد صرافپور

۹ نوامبر ۲۰۱۴

***

محمد تقی عباسیان مرگ های مشکوک در لیبرتی. محمد تقی عباسیان، بیست و یکمین قربانی رجوی در لیبرتی

جنون رهبری مجاهدین خلق (رجوی ) و جان های ارزان اعضاء

مسعود رجوی قبل از فرارمسعود رجوی یازده سال قبل  با نزدیک شدن سقوط ولینعمتش صدام حسین از قرارگاه اشرف فرار کرد و مخفی شد

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=13990

مرگ “فریده ونایی” و اشک سوزناک مریم رجوی (تنها دم مرگ ها تحویل سازمان ملل میشوند)

فریده وناییحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، ششم نوامبر ۲۰۱۴: …  مریم رجوی خیالش از زنده نماندن آنها راحت است و آنان را به صورت گزینشی به سازمان ملل تحویل می دهد تا در خارج جان سپرده و یک خوراک تبلیغی خوب علیه دولت عراق (و سازمان ملل و جمهوری اسلامی) مهیا سازند و خون آنان به رگهای مریم رجوی تزریق گردد و چند صباحی با آن زندگی کند…  “فریده” از این دست قربانیان بود. زنی که در عملیات فروغ …

(کدام یک از این گروگانها قربانی بعدی  خواهد بود؟)

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

مرگ “فریده ونایی” و اشک سوزناک مریم رجوی

باز هم “مجاهد صدیق” دیگری به لیست مریم رجوی، این بانوی جنگ و ترور اضافه شد! و اینبار باز هم در “آلبانی” یعنی همان جایی که اعضای مجاهدین از لیبرتی بدانجا منتقل می شوند تا شاید پناهگاهی بیابند و مسیر دیگری برای زندگی انتخاب کنند…

فریده ونایی

خانم “فریده ونایی” قربانی جدید سرکوب زوج رجوی است. این زوج خونخوار، اعضای بیمار و مضطرب خود را بیش از ده سال است در عراق رها کرده و به اسم “امام حسین” در میان آتش و خون به صورت زجرکش نگه داشته و یکی یکی به کشتن می دهند و از مرگ آنها نیز برای خود مشروعیت و خوراک تبلیغی تولید می کنند… به نظر می رسد اکثر کسانی که سابقه تشکیلاتی طولانی در تشکل مافیایی مجاهدین دارند، جز چند نفر که جهت کنترل دیگر افراد به خارج ارسال می شوند، بقیه بیمارانی دم مرگ می باشند که مریم رجوی خیالش از زنده نماندن آنها راحت است و آنان را به صورت گزینشی به سازمان ملل تحویل می دهد تا در خارج جان سپرده و یک خوراک تبلیغی خوب علیه دولت عراق (و سازمان ملل و جمهوری اسلامی) مهیا سازند و خون آنان به رگهای مریم رجوی تزریق گردد و چند صباحی با آن زندگی کند…

“فریده” از این دست قربانیان بود. زنی که در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) زخمی شده و یک چشم خود را از دست می دهد… سالها بعد وی فرمانده یکی از مراکز نظامی ارتش رجوی در بصره می شود. چند صباحی بعد به بیماری سرطان دچار شده و به دلیل فشارها و محدودیت هایی که تشکیلات فرقه رجوی بر همه افراد وارد می کند، به مدت طولانی در عراق نگهداری می شود و امکان رسیدگی کافی به وی نیست. در ماههای اخیر به همراه گروه دیگری به آلبانی اعزام می گردد. تلاش پزشکان چاره ساز درمان دردهای بی شمار این زن نیست و نهایتاً جان خود را از دست می دهد…

مریم رجوی که چونان کرکسی منتظر مرگ ساکنان لیبرتی است و در خارج از کشور هم دست از سر آنان برنمی دارد، با مرگ این زن قربانی به وجد آمده و مثل همیشه پیام “اندوه” می فرستد و با یک فاتحه تحت عنوان “مجاهد صدیق”، او را به کام کشیده و خون اش را در پیاله نوش می کند… و این می تواند سرنوشت همه کسانی باشد که در عراق و در بند تشکل رجوی هستند.

مریم رجوی اینبار هم مثل همیشه ابراز تأسف کرده و بدون اشاره به ۲۳ سال نگهداری بیهوده این افراد در خاک عراق که ۱۰ سال آن بعد از سقوط صدام حسین است، مدعی شده که مقصر مرگ این زن فشارها و تحمیل هایی است که دولت عراق به آنها وارد نموده است!. و البته انتظاری بیش از وی نیست که همه سرکوب ها و جنایت های سالیان را به دوش این و آن ارگان سیاسی و دولتی بیندازد، همانطور که مقصر شکست های بزرگ نظامی و سیاسی خود را طی ده ها سال به گردن جداشدگان انداخت که خیانت کرده اند و به گردن اعضای موجود می انداخت که تلاش نکرده اند… مگر نه اینکه مقصر اصلی شکست در عملیات فروغ جاویدان را اعضای مجاهدین معرفی کرد و گفت بهای کافی برای پیروزی نپرداخته اید و باید از همسران خود طلاق می گرفتید تا تمام عیار بخاطر من مبارزه کنید؟ امروز هم گویا مقصر مرگ فریده ونایی، نه مریم و مسعود رجوی و سرکوب های شدید تشکیلاتی آنها، که دولت عراق و فلان سازمان جهانی و حقوق بشری است!

و البته مریم رجوی همچنان نگران زنان زندانی و اعدامی در ایران است و نیروهای فریب خورده خود در اروپا و آمریکا را به خیابان گسیل می کند تا نگرانی خود از مرگ ریحانه جباری را اعلام کنند… به این می گویند شارلاتانیزم سیاسی!!!!

***

همچنین:

وای اگر از پی امروز بود فردایی!

عاطفه اقبالآریا ایران به نقل از صفحه فیسبوک عاطفه اقبال، بیست و هفتم ژوئیه ۲۰۱۴: … دیروز اطلاعیه منتشر شده از طرف شورای ملی مقاومت مجاهدین را در رابطه با ایرج مصداقی خواندم و بخود گفتم : وای اگر از پی امروز بود فردایی!؟ من هنوز فرصت نکرده ام سئوالات مطرح شده در نوشته بلند ایرج مصداقی را بصورت کامل

موضع گیری نیم بند مجاهدین خلق در قبال سخنان لاریجانی!

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، کمپین برای انتقال فوری ساکنین لیبرتی به کشور ثالث، بیست و سوم می ۲۰۱۴: … بالاخره بعد از سه روز سکوت در قبال تقاضای صادق لاریجانی مبنی بر استرداد ساکنان لیبرتی به ایران، مجاهدین با اطلاعیه ای از جانب شورای ملی مقاومت عکس العمل نشان دادند! تا دیشب این موضع گیری در هیچ یک از

توطئه و معامله بر سر جان ساکنان لیبرتی موقوف!

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، کمپین برای انتقال فوری ساکنین لیبرتی به کشور ثالث، بیستم می ۲۰۱۴: …تو گویی مسئله جان ساکنان لیبرتی در هیاهوی تبلیغاتی مراسم سالانه مجاهدین به مناسبت دستگیری و آزادی چند روزه رئیس جمهور برگزیده! که البته به سوختن زنده زنده چندین نفر انجامید، گم شده است! آیا این سکوت به

راضیه هم رفت و مجاهد صدیق نام گرفت!

عاطفه اقبالعاطفه اقبال، کمپین برای انتقال فوری ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، شانزدهم می ۲۰۱۴: … براستی چرا راضیه ۵۷ ساله یا محمد بابایی ۵۵ ساله در ظرف زمانی دو هفته یکی در لیبرتی دیگری در آلبانی به یکباره دچار ایست قلبی میشوند!؟ چرا زهره جوان در اور یکشب میخوابد و دیگر از خواب بیدار نمیشود!؟ چرا ژاله

چگونه میتوان از بحران انسانی در کمپ لیبرتی جلوگیری کرد؟

عاطفه اقبالآریا ایران به نقل از عاطفه اقبال، کمپین برای انتقال ساکنان لیبرتی به کشور ثالث، بیست و هفتم اوت ۲۰۱۴: …  چگونه است که مکررا برای تخلیه فاضلاب ها! اطلاعیه منتشر میشود اما در رابطه با نجات جان ساکنان لیبرتی از این بحران انسانی در عراق هیچ اقدام جدی انجام نمیشود؟ مجاهدین همیشه مدعی بوده