اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش – شعبه 55 دادگاه حقوقی و عمومی بین الملل تهران

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش – شعبه 55 دادگاه حقوقی و عمومی بین الملل تهران

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانشخبرگزاری مهر و نشریه همشهری ، تهران، هفتم مارس 2021:… در ابتدای جلسه قاضی پورمریدی ضمن اعلام رسمیت جلسه، گفت: خواندگان این پرونده گروهک منافقین، مسعود رجوی، مریم رجوی، مهدی ابریشمچی، ابوالقاسم رضایی، سید محمد سید محدثی، مجید حریری، محبوبه جمشیدی، مهدی مرادی، مژگان پارسایی، محمدعلی توفیقی خانیکی، محمد حیاتی، عباسعلی سیفی‌پور، هادی روشن‌روان، علیرضا جعفرزاده، محمدصادق سادات دربندی، مهوش سپهری، عذرا علوی طالقانی، مهدی علی قلی، محمدجواد غدیری مدرسی، سارا صمصامی و گیتی گیوه‌چیان هستند. اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش – شعبه 55 دادگاه حقوقی و عمومی بین الملل تهران 

خود فروختگی و نوکری رجوی با یک دنیا سردرگمیآب مزدوری مریم و مسعود رجوی که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش – شعبه 55 دادگاه حقوقی و عمومی بین الملل تهران 

1- نخستین دادگاه اعضای سابق گروهک تروریستی منافقین برگزار شد

خبرگزاری مهر، هفدهم اسفند 1399 

اولین دادگاه رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق گروهک و فرقه تروریستی منافقین به سرکردگی مریم و مسعود رجوی و جمعی از اعضای کادر ارشد این گروهک در حال برگزاری است.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از مرکز رسانه قوه قضائیه، اولین دادگاه رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق گروهک و فرقه تروریستی منافقین به سرکردگی مریم و مسعود رجوی و جمعی از اعضای کادر ارشد این گروهک در حال برگزاری است.

لینک به عکسهای جلسه دادگاه: 

همشهری آنلاین – تصاویر | دادگاه رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق منافقین (hamshahrionline.ir)

بر اساس این خبر، دادگاه در شعبه ۵۵ دادگاه حقوقی و عمومی بین‌الملل تهران در حال برگزاری است.

در ابتدای جلسه قاضی پورمریدی ضمن اعلام رسمیت جلسه، گفت: خواندگان این پرونده گروهک منافقین، مسعود رجوی، مریم رجوی، مهدی ابریشمچی، ابوالقاسم رضایی، سید محمد سید محدثی، مجید حریری، محبوبه جمشیدی، مهدی مرادی، مژگان پارسایی، محمدعلی توفیقی خانیکی، محمد حیاتی، عباسعلی سیفی‌پور، هادی روشن‌روان، علیرضا جعفرزاده، محمدصادق سادات دربندی، مهوش سپهری، عذرا علوی طالقانی، مهدی علی قلی، محمدجواد غدیری مدرسی، سارا صمصامی و گیتی گیوه‌چیان هستند.

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش

رییس دادگاه گفت: اولین بار در تاریخ کشور است که این دعوا در شعبه حقوقی مطرح می‌شود. علت برگزاری دادگاه به صورت علنی این است که برای اولین بار، اشخاصی در رابطه با حبس، شکنجه، سلب حقوق و … که توسط گروهک منافقین نسبت به آن‌ها صورت گرفته مطالبه خسارات وارده و پرداخت غرامت می‌کنند.

وی ادامه داد: از طریق کشورهای فرانسه و آلبانی که محل اقامت اعضای این گروهک است، ابلاغ بعد از ارائه دادخواست انجام شد. نیابت را مستقیماً به وزارت دادگستری آلبانی انجام دادیم تا ابلاغ را انجام دهند که از طریق وزارت خارجه برای آن‌ها ارسال شده است.

رئیس دادگاه گفت: ابلاغ در دی ماه صورت گرفت و دو ماه فرصت قانونی نیز تا انجام رسیدگی طی شده است.

قاضی پورمریدی بیان داشت: در ابتدای اظهارات وکیل خواهان را می‌شنوید. از وکیل تقاضا داریم که در خصوص دادخواست خود توضیح دهد. در ادامه جلسه نیز از اعضایی که تمایل داشتند بیایند و صحبت‌های خود را ارائه و به سوالات دادگاه نیز پاسخ دهند.

در ادامه توسلی وکیل شکات پرونده، گفت: دادخواست در چند بخش تنظیم شده است، بخش اول ماهیت گروهک به عنوان یک فرقه و مولفه‌های تشکیل یک فرقه و آثار رفتار فرقه‌ای است. بخش دوم نیز رفتار شناسی این گروهک است.



وی ادامه داد: گروهک مجاهدین به عنوان یک فرقه خشن و تروریست عملیات مسلحانه خود علیه مردم ایران را آغاز کرد که کشتار زنان و کودکان در عملیات مختلف و ترور سران احزاب سیاسی نظیر ترور اعضای حزب جمهوری از جمله آن بوده است.

این وکیل افزود: سازمان دیده بان حقوق بشر تحقیق مفصلی در این خصوص ارائه کرده که برخی از مستندات آن در دادخواست اشاره شده است.

وی گفت: در زمان‌های مختلف سری دستورالعمل‌هایی به اعضای این گروهک ابلاغ شده که یکی از دستورالعمل‌های آن ستاد بخش اجتماعی گروهک است.

مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ – از عراق تا آلبانی

توسلی تاکید کرد: ستاد مذکور نقل قولی داشته که در آن به درک و فهم عمیق و عظمت سرکردگی مسعود و مریم و ایمان به آن‌ها و اطاعت انقلابی از آن‌ها اشاره شده است. بر اساس آن اعضای گروهک، حق هیچ گونه ابتکار عمل را ندارند و حتی در تفکر خویش آزاد نیستند.

وی ادامه داد: به عنوان مثال مسعود رجوی اعلام می‌کند همه باید زن و شوهر خود را طلاق دهند و تمامی عواطف خانوادگی باید سمت و سوی من را داشته باشد، همه فقط باید من را دوست داشته باشند و به خاطر من زندگی کنند.

این وکیل تصریح کرد: یکی از سران فرقه به نام مسعود بنی صدر که از این فرقه جدا شده، می‌گوید: عملیات فروغ جاویدان که ما در ایران به عنوان عملیات مرصاد از آن یاد می‌کنیم امید سیاسی ما را نابود کرد که برای من و بسیاری دیگر حاکی از پایان ایدئولوژیک بود. همه ما به هنرپیشه‌هایی تبدیل شده بودیم که با یکدیگر بازی کرده و یکدیگر را تشویق می‌کردیم و پس از عملیات فروغ، چاه صداقت به طور کامل خشک شد.

توسلی گفت: به گفته بتول سلطانی یکی دیگر از اعضای شورای رهبری گروهک، زنان در این فرقه از اولی‌ترین حقوق محرومند، آن‌ها حق ازدواج ندارند حال چه رسد به انتخاب همسر، در این فرقه به علت اینکه زندگی جمعی است داشتن امکانات فردی مثل اتاق خواب جدا موضوعیت ندارد و زن‌ها نمی‌توانند رفت و آمد تنها داشته باشند. کسی جرات بیان انتقادات به تشکیلات را نداشت و بسیاری از زنان مورد آزار جسمانی قرار می‌گرفتند.

وی ادامه داد: بهره برداری جنسی برای شخص سرکرده فرقه یعنی مسعود رجوی انجام می‌گرفت.

توسلی با اشاره به مصادیق رفتارهای استثمارگری و ناقض حقوق بشر فرقه، افزود: فرقه منافقین نسبت به اعضای آن رفتار عجیبی داشت و اجازه تردد به اماکن شهری و عمومی را نمی‌داد.

این وکیل تاکید کرد: اعضای گروهک ابتدا در مقری در فرانسه محبوس بودند و متعاقباً، این گروهک در قرارگاه اشرف در عراق اسکان داده شد و هیچ یک از اعضا امکان خروج از آن را نداشتند و در اردوگاه اشرف محبوس بودند.

وی تاکید کرد: به گزارش دیده بان حقوق بشر، این گروهک از سه نوع زندان استفاده می‌کند. نوع اول واحدهای کوچک هستند که به مهمانسرا مشهورند. نوع دوم حبس در داخل کمپ به نام حبس بنگال و نوع سوم آن حبس‌هایی بود که زنان شکنجه‌های فیزیکی می‌شدند.

وکیل شکات در ادامه گفت: زدن با کابل، داغ کردن با هوویه، کتک زدن و … از جمله شکنجه‌هایی است که قربانیان این گروهک که از شکات پرونده هستند متحمل شدند. یکی از اعضا که کلمه مادر را روی بازوی خود خالکوبی کرده بود مجبور شده با هوویه داغ این کلمه را از روی دست خود پاک کند.

مجاهدین خلق (فرقه رجوی)؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن

وی ادامه داد: اجبار به همخوابی با مسعود رجوی، بریدن اعضای بدن، کتک زدن شدید و پرت کردن فرد روی خرده شیشه داغ، بخشی از شکنجه‌هایی است که قربانیان این گروهک و شکات متحمل شدند و سبب خسارات روحی و معنوی به خواهان شده است.

وی با اشاره به اینکه طلاق اجباری یکی از مکانیزم‌های گروهک منافقین بوده است، گفت: کلیه اعضای گروهک به جز سرکرده آن مجبور به طلاق از همسران خود شده‌اند و حق فکر کردن به زن یا مردی را نیز نداشتند و اگر فرزند داشتند فرزندشان را از آن‌ها جدا می‌کردند و برای تربیت به افرادی می‌سپردند و امکان ملاقات نیز وجود نداشت؛ موکلین بعد از آزادی از زندان خسارات روحی و روانی جبران‌ناپذیری را متحمل شدند.

وکیل شاکیان بیان کرد: بتول سلطانی در خاطرات خود گفته است که مسعود رجوی چگونه او و چند زن دیگر را مجبور می‌کند که به عقد او درآیند و با او همخوابگی کنند.

وی افزود: اعضای منافقین مکلف به ۱۴ ساعت کار اجباری اعم از کشاورزی، ترابری، شکنجه‌گری و… در روز برای غذای ناچیزی بودند؛ در بسیاری از مواقع کارهایی که توسط اعضا انجام می‌شد بی‌فایده بود و برای این بود که شخص بیکار نباشد. خواهان‌های این پرونده افرادی هستند که سال‌ها مورد این آسیب و لطمات قرار گرفتند و لذا تعیین غرامت مالی هیچوقت نمی‌تواند عمری که از این افراد از دست رفت را برگرداند.



در ادامه مرادی گفت: گروهک تا حدی از ما کار می‌کشید که شب‌ها به صورت جنازه‌ای باشیم که جز به سرکرده فرقه به چیز دیگری فکر نکنیم، آن‌ها برخی افراد را ۳ الی ۴ ماه شکنجه‌های طاقت‌فرسا می‌کردند تا جایی که تعداد زیادی از افراد زیر شکنجه کشته شدند و اکثر جداشده‌هایی که امروز در محضر دادگاه هستند هر یک مورد تهدید این تشکیلات قرار گرفتند.

وی ادامه داد: ما شکنجه‌های روحی زیادی دیدیم و من به شخصه حداقل یک بار در ماه کابوس آن روزها را می‌بینم، آن‌ها ما را از ارتباط با خانواده‌هایمان محروم می‌کردند.

مرادی با اشاره به جدا کردن فرزندان از خانواده‌ها و فرستادن آن‌ها به نقاط دیگر، گفت: سران فرقه از آنجایی که فرزند و خانواده را کانون فساد می‌دانستند به دنبال راه‌ حلی بودند تا کانون خانواده را متلاشی کنند تا جایی که شخص سرکرده فرقه در تابلویی می‌نویسد خانواده مساوی فساد است که این نشان دهنده نگاه وی نسبت به خانواده بود و با یک ایدئولوژی مریم رجوی به صراحت به اعضا اعلام می‌کرد که از این پس زنان شما بر شما حرام و به رجوی حلال است و اشاره می‌کرد که زنان خود را به حریم سرکرده فرقه پرتاب کنید.

وی با بیان خاطره‌ای از اعزام فرزندان خانواده‌ها به خارج، گفت: در یک صحنه دلخراش همه فرزندان را داخل اتوبوسی کردند که آن‌ها از خانواده‌ها جدا کنند. در این میان بچه خردسالی بود که به دو نقطه نگاه می‌کرد یک نگاه به مادر و یک نگاه به پدر که هر دو مجبور بودند از یکدیگر فاصله داشته باشند.

مرادی ادامه داد: نمونه‌های متعددی وجود داشت که طلاهای زن‌ها را می‌گرفتند. با این بهانه که داریم کار حقوقی انجام می‌دهیم این طلاها را اخذ می‌کردند و می‌گفتند هرچه که می‌توانید به ما کمک کنید. در واقع با این روش خانواده‌ها مورد اخاذی این تشکیلات قرار می‌گرفتند.

وی افزود: رجوی شعاری داشت با عنوان «ننگ ما ننگ ما فامیل الدنگ ما» که با این شعار نشان می‌داد که خانواده‌ها زنان و مادران شما نیستند بلکه این‌ها مزدوران وزارت اطلاعات هستند.

لینک به منبع

2- اولین دادگاه رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق گروهک تروریستی منافقین به سرکردگی مریم و مسعود رجوی

همشهری، یکشنبه 17 اسفند 1399

اولین دادگاه رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق گروهک و فرقه تروریستی منافقین به سرکردگی مریم و مسعود رجوی و جمعی از اعضای کادر ارشد این گروهک در شعبه ۵۵ دادگاه حقوقی و عمومی بین‌الملل تهران در حال برگزاری است.

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از ایران،‌ در ابتدای جلسه قاضی پورمریدی ضمن اعلام رسمیت جلسه، گفت: خواندگان این پرونده گروهک منافقین، مسعود رجوی، مریم رجوی، مهدی ابریشمچی، ابوالقاسم رضایی، سید محمد سید محدثی، مجید حریری، محبوبه جمشیدی، مهدی مرادی، مژگان پارسایی، محمدعلی توفیقی خانیکی، محمد حیاتی، عباسعلی سیفی‌پور، هادی روشن‌روان، علیرضا جعفرزاده، محمدصادق سادات دربندی، مهوش سپهری، عذرا علوی طالقانی، مهدی علی قلی، محمدجواد غدیری مدرسی، سارا صمصامی و گیتی گیوه‌چیان هستند.

وی ادامه داد: از طریق کشورهای فرانسه و آلبانی که محل اقامت اعضای این گروهک است، ابلاغ بعد از ارائه دادخواست انجام شد. نیابت را مستقیماً به وزارت دادگستری آلبانی انجام دادیم تا ابلاغ را انجام دهند که از طریق وزارت خارجه برای آن‌ها ارسال شده است.

رئیس دادگاه گفت: ابلاغ در دی ماه صورت گرفت و دو ماه فرصت قانونی نیز تا انجام رسیدگی طی شده است.

قاضی پورمریدی بیان داشت: در ابتدای اظهارات وکیل خواهان را می‌شنوید. از وکیل تقاضا داریم که در خصوص دادخواست خود توضیح دهد. در ادامه جلسه نیز از اعضایی که تمایل داشتند بیایند و صحبت‌های خود را ارائه و به سوالات دادگاه نیز پاسخ دهند.

در ادامه توسلی وکیل شکات پرونده، گفت: دادخواست در چند بخش تنظیم شده است، بخش اول ماهیت گروهک به عنوان یک فرقه و مولفه‌های تشکیل یک فرقه و آثار رفتار فرقه‌ای است. بخش دوم نیز رفتار شناسی این گروهک است.

وی ادامه داد: گروهک مجاهدین به عنوان یک فرقه خشن و تروریست عملیات مسلحانه خود علیه مردم ایران را آغاز کرد که کشتار زنان و کودکان در عملیات مختلف و ترور سران احزاب سیاسی نظیر ترور اعضای حزب جمهوری از جمله آن بوده است.

مجاهدین خلق ایران، فرقه مریم رجوی در آلبانی

این وکیل افزود: سازمان دیده بان حقوق بشر تحقیق مفصلی در این خصوص ارائه کرده که برخی از مستندات آن در دادخواست اشاره شده است.

وی گفت: در زمان‌های مختلف سری دستورالعمل‌هایی به اعضای این گروهک ابلاغ شده که یکی از دستورالعمل‌های آن ستاد بخش اجتماعی گروهک است.

توسلی تاکید کرد: ستاد مذکور نقل قولی داشته که در آن به درک و فهم عمیق و عظمت سرکردگی مسعود و مریم و ایمان به آن‌ها و اطاعت انقلابی از آن‌ها اشاره شده است. بر اساس آن اعضای گروهک، حق هیچ گونه ابتکار عمل را ندارند و حتی در تفکر خویش آزاد نیستند.

وی ادامه داد: به عنوان مثال مسعود رجوی اعلام می‌کند همه باید زن و شوهر خود را طلاق دهند و تمامی عواطف خانوادگی باید سمت و سوی من را داشته باشد، همه فقط باید من را دوست داشته باشند و به خاطر من زندگی کنند.

این وکیل تصریح کرد: یکی از سران فرقه به نام مسعود بنی صدر که از این فرقه جدا شده، می‌گوید: عملیات فروغ جاویدان که ما در ایران به عنوان عملیات مرصاد از آن یاد می‌کنیم امید سیاسی ما را نابود کرد که برای من و بسیاری دیگر حاکی از پایان ایدئولوژیک بود. همه ما به هنرپیشه‌هایی تبدیل شده بودیم که با یکدیگر بازی کرده و یکدیگر را تشویق می‌کردیم و پس از عملیات فروغ، چاه صداقت به طور کامل خشک شد.

توسلی گفت: به گفته بتول سلطانی یکی دیگر از اعضای شورای رهبری گروهک، زنان در این فرقه از اولیه‌ترین حقوق محرومند، آن‌ها حق ازدواج ندارند حال چه رسد به انتخاب همسر، در این فرقه به علت اینکه زندگی جمعی است داشتن امکانات فردی مثل اتاق خواب جدا موضوعیت ندارد و زن‌ها نمی‌توانند رفت و آمد تنها داشته باشند. کسی جرات بیان انتقادات به تشکیلات را نداشت و بسیاری از زنان مورد آزار جسمانی قرار می‌گرفتند.

وی ادامه داد: بهره برداری جنسی برای شخص سرکرده فرقه یعنی مسعود رجوی انجام می‌گرفت.

توسلی با اشاره به مصادیق رفتارهای استثمارگری و ناقض حقوق بشر فرقه، افزود: فرقه منافقین نسبت به اعضای آن رفتار عجیبی داشت و اجازه تردد به اماکن شهری و عمومی را نمی‌داد.

این وکیل تاکید کرد: اعضای گروهک ابتدا در مقری در فرانسه محبوس بودند و متعاقبا، این گروهک در قرارگاه اشرف در عراق اسکان داده شد و هیچ یک از اعضا امکان خروج از آن را نداشتند و در اردوگاه اشرف محبوس بودند.

وی تاکید کرد: به گزارش دیده بان حقوق بشر، این گروهک از سه نوع زندان استفاده می‌کند. نوع اول واحدهای کوچک هستند که به مهمانسرا مشهورند. نوع دوم حبس در داخل کمپ به نام حبس بنگال و نوع سوم آن حبس‌هایی بود که زنان شکنجه‌های فیزیکی می‌شدند.

وکیل شکات در ادامه گفت: زدن با کابل، داغ کردن با هوویه، کتک زدن و … از جمله شکنجه‌هایی است که قربانیان این گروهک که از شکات پرونده هستند متحمل شدند. یکی از اعضا که کلمه مادر را روی بازوی خود خالکوبی کرده بود مجبور شده با هوویه داغ این کلمه را از روی دست خود پاک کند.

وی ادامه داد: اجبار به همخوابی با مسعود رجوی، بریدن اعضای بدن، کتک زدن شدید و پرت کردن فرد روی خرده شیشه داغ، بخشی از شکنجه‌هایی است که قربانیان این گروهک و شکات متحمل شدند و سبب خسارات روحی و معنوی به خواهان شده است.

سازمان مجاهدین خلق، منفورترین در طول تاریخ ایران

وی با اشاره به اینکه طلاق اجباری یکی از مکانیزم‌های گروهک منافقین بوده است، گفت: کلیه اعضای گروهک به جز سرکرده آن مجبور به طلاق از همسران خود شده‌اند و حق فکر کردن به زن یا مردی را نیز نداشتند و اگر فرزند داشتند فرزندشان را از آن‌ها جدا می‌کردند و برای تربیت به افرادی می‌سپردند و امکان ملاقات نیز وجود نداشت؛ موکلین بعد از آزادی از زندان خسارات روحی و روانی جبران‌ناپذیری را متحمل شدند.

وکیل شاکیان بیان کرد: بتول سلطانی در خاطرات خود گفته است که مسعود رجوی چگونه او و چند زن دیگر را مجبور می‌کند که به عقد او درآیند و با او همخوابگی کنند.

وی افزود: اعضای منافقین مکلف به ۱۴ ساعت کار اجباری اعم از کشاورزی، ترابری، شکنجه‌گری و… در روز برای غذای ناچیزی بودند؛ در بسیاری از مواقع کارهایی که توسط اعضا انجام می‌شد بی‌فایده بود و برای این بود که شخص بیکار نباشد. خواهان‌های این پرونده افرادی هستند که سال‌ها مورد این آسیب و لطمات قرار گرفتند و لذا تعیین غرامت مالی هیچوقت نمی‌تواند عمری که از این افراد از دست رفت را برگرداند.

وی در ادامه با اشاره به اعلامیه حقوق بشر اظهار کرد: بر اساس این اعلامیه همه افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و هرکس حق دارد تا از زندگی، آزادی و امنیت شخصی خویش برخوردار باشد و کسی را نمی‌توان به بردگی گرفت و شکنجه کرد. با توجه به اصول مندرج در منشور سازمان ملل متحد و با توجه به اینکه این حقوق از شأن ذاتی انسان نشأت گرفته است و با عنایت به مراتب فوق و قاعده بنیادین مسئولیت مدنی مراتب صدور حکم وفق خواسته، مورد استدعا است.

در این بخش از جلسه دادگاه قاضی پورمریدی عنوان کرد: تلاشمان این است که صحبت همه افراد را بشنویم و اگر امروز فرصت نشد فردا دادگاه را ادامه خواهیم داد.

وی بیان کرد: اقدام شما و موکلان در طرح دادخواست به صورت داوطلبانه قابل تقدیر است و درب دادگستری به روی افراد دیگر نیز باز است و افشا کردن و گفتن جنایات اثرگذار خواهد بود.

قاضی پورمریدی گفت: می‌دانیم که خیلی از افراد در ایران نیستند و حتی حق تماس تلفنی و یا ملاقات با خانواده خود را ندارند، لذا دادخواست این افراد را نیز می‌پذیریم.

وی در بخش دیگری از سخنان خود اظهار کرد: خطاب ما دادگاه‌های بین‌المللی، دادگاه‌های فرانسه و کشور آلبانی است؛ چراکه حق این اشخاص است که بخواهند به شکایتشان رسیدگی شود و سازمان‌های بین‌المللی باید احساس مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند.

وی در ادامه از اردشیر درویشی کمند سلطانی خواست تا جهت ارائه توضیحات در جایگاه قرار گیرد؛ درویشی ضمن قرارگیری در جایگاه گفت: حدود ۶۲ سال دارم، شخصاً در سال ۷۰ به گروهک پیوستم؛ زمانی که وارد مقر گروهک در اشرف شدم احساسم این بود که در یک رویا، میعادگاه و دنیای صداقت وارد شدم، اما بعد از حدود یک سال‌ونیم با شناخت عمیقی که در درون تشکیلات در آنجا برای ما عینی شد، متوجه شوم که اشتباه کرده‌ام.



وی افزود: در سال ۷۳ به مدت ۴ ماه در زندان قلعه اشرف در خیابان ۴۰۰ و در یک سلول یک‌ونیم متری زندانی بودم، من نمی‌توانم از گروهک بگذرم چرا که در حال حاضر فقط روح من اینجاست و حرف می‌زند و جسمی از من باقی نمانده است؛ به دلیل مکانیزم‌هایی که به روح و جسم من وارد کرده‌اند؛ کاملاً از لحاظ روحی و جسمی آسیب دیده‌ام و آن ۴ ماه در زندان با شکنجه‌های مختلف سر کردم که آثار آن در دست‌ها و سرم مشهود است. در زندان با انبردست و کابل شکنجه شدم و با دمپایی خیس به سر و صورت من می‌زدند تا ورم کند و من را از پا آویزان می‌کردند، چون نمی‌خواستم آنجا باشم.

درویشی بیان کرد: در آنجا فقط من شکنجه نشدم بلکه کسانی در آنجا کشته شدند؛ گناه ما این بود که می‌گفتیم آنچه شما می‌گویید قبول نداریم. ما استثمار شده بودیم و اصول و فکر چیزی بود که به ما دیکته می‌شد و به صورت روزانه باید شستشوی مغزی می‌شدیم و نمی‌توانستیم به زن، بچه، پدر و مادر خود فکر کنیم؛ گناه من این بود که دلبسته شده بودم.

قاضی پورمریدی از درویشی پرسید: تا چه زمانی عضو گروهک بودید؟

دروزیشی پاسخ داد: تا سال ۷۰ عضو بودم و قبل آن نیز گرایش داشتم. در آن زمان متأهل بودم و همسرم در ایران بود و ۴ بچه داشتم که از من اطلاعی نداشتند که در زندانی به نام زندان اشراف زندگی می‌کنم که هیچگونه ارتباطی با دنیای خارج نداشت.

قربانیان فرقه رجوی – هادی ثانی خانی

وی افزود: زمانی که خواستم فرار کنم گوشی موبایل برای من تازگی داشت. در آن مدت انگار در غار زندگی می‌کردم و عاطفه و انسانیت از ما گرفته شده بود.

قاضی پور مریدی گفت: در آن زمان بچه‌های شما چند سال داشتند؟

درویشی پاسخ داد: ۸، ۱۰ و ۱۲ سال و زمانی که برگشتم بیش از ۲۳ و ۲۵ سال سن داشتند. من برای بچه خودم کاری نکرده‌ام، همسرم از من جدا شد و در حال حاضر کشاورزی می‌کنم.

در ادامه قاضی پورمریدی از علی مرادی خواست تا جهت ارائه توضیحات در جایگاه قرار گیرد.

علی مرادی ضمن قرارگیری در جایگاه گفت: اهل لرستان هستم و از پرسنل کادر نیروهای مسلح بودم که با شرکت در جنگ تحمیلی به اسارت نیروهای عراقی درآمدم. حدود ۹ سال در اردوگاه اسرای جنگی بودم و بعد از آتش‌بس تحت تبلیغات به این فرقه پیوستم تا ما را از اسارت نجات دهند.

وی گفت: تا سال ۸۳ داخل تشکیلات بودم و به دنبال عفو مقام معظم رهبری فرار کردیم و در هماهنگی با سفارت ایران در بغداد به ایران آمدم و در حال حاضر زندگی عادی می‌کنم.

مرادی در ادامه گفت: اکنون ۶۲ سال دارم، در آن زمان حدود ۸ یا ۹ ماه بود که از ازدواجم گذشته بود و همسرم تا بعد از آزادی اسرا منتظر من ماند تا اینکه یکی از رهبران فرقه به نام زهرا رجبی همراه محافظش علی مرادی که هم‌نام من بود در ترکیه طی حادثه‌ای کشته می‌شوند که این موضوع در مطبوعات فرقه اعلام می‌شود و خانواده فکر می‌کنند که من کشته شدم. به همین دلیل همسرم درخواست طلاق داد و پس از آن ازدواج کرد، من نیز در سال ۸۳ برگشتم و سال ۸۴ ازدواج کردم و اکنون دو بچه دارم.

مرادی بیان کرد: این تشکیلات و نیروهای آن بعد از اینکه از ایران رفتند در زد و بند با دولت صدام تبدیل به نیروهای این کشور شدند و ارتباط بسیار عمیقی با دولت عراق داشتند.

مرادی بیان کرد: سازمان در نامه‌هایی که از طرف خانواده‌ها برای ما می‌آمد دست‌کاری می‌کرد و در نمونه‌ای از آن که به دست من رسیده بود گفتند که همسر من را گرفتند و اعدام کردند و در یک نمونه دیگر گفتند نیروهای سپاه یکی از برادرانم را جلوی باشگاه کشته است. بزرگ‌ترین آرزوی ما استفاده از سرویس بهداشتی، غذای خوب و استحمام بود.

در ادامه مرادی گفت: گروهک تا حدی از ما کار می‌کشید که شب‌ها به صورت جنازه‌ای باشیم که جز به سرکرده فرقه به چیز دیگری فکر نکنیم، آن‌ها برخی افراد را ۳ الی ۴ ماه شکنجه‌های طاقت‌فرسا می‌کردند تا جایی که تعداد زیادی از افراد زیر شکنجه کشته شدند و اکثر جداشده‌هایی که امروز در محضر دادگاه هستند هر یک مورد تهدید این تشکیلات قرار گرفتند.

وی ادامه داد: ما شکنجه‌های روحی زیادی دیدیم و من به شخصه حداقل یک بار در ماه کابوس آن روزها را می‌بینم، آن‌ها ما را از ارتباط با خانواده‌هایمان محروم می‌کردند.

مرادی با اشاره به جدا کردن فرزندان از خانواده‌ها و فرستادن آن‌ها به نقاط دیگر، گفت: سران فرقه از آنجایی که فرزند و خانواده را کانون فساد می‌دانستند به دنبال راه‌حلی بودند تا کانون خانواده را متلاشی کنند تا جایی که شخص سرکرده فرقه در تابلویی می‌نویسد خانواده مساوی فساد است که این نشان دهنده نگاه وی نسبت به خانواده بود و با یک ایدئولوژی مریم رجوی به صراحت به اعضا اعلام می‌کرد که از این پس زنان شما بر شما حرام و به رجوی حلال است و اشاره می‌کرد که زنان خود را به حریم سرکرده فرقه پرتاب کنید.

وی با بیان خاطره‌ای از اعزام فرزندان خانواده‌ها به خارج، گفت: در یک صحنه دلخراش همه فرزندان را داخل اتوبوسی کردند که آن‌ها از خانواده‌ها جدا کنند. در این میان بچه خردسالی بود که به دو نقطه نگاه می‌کرد یک نگاه به مادر و یک نگاه به پدر که هر دو مجبور بودند از یکدیگر فاصله داشته باشند.

مرادی ادامه داد: نمونه‌های متعددی وجود داشت که طلاهای زن‌ها را می‌گرفتند. با این بهانه که داریم کار حقوقی انجام می‌دهیم این طلاها را اخذ می‌کردند و می‌گفتند هرچه که می‌توانید به ما کمک کنید. در واقع با این روش خانواده‌ها مورد اخاذی این تشکیلات قرار می‌گرفتند.

وی افزود: رجوی شعاری داشت با عنوان «ننگ ما ننگ ما فامیل الدنگ ما» که با این شعار نشان می‌داد که خانواده‌ها زنان و مادران شما نیستند بلکه این‌ها مزدوران وزارت اطلاعات هستند.

پایان جنگ تحمیلی و نقش بازیگران سیاسی منطقه

گفتنی است در ادامه لیلا قاسمی خواهر حبیب‌الله قاسمی یکی از اعضای فرقه منافقین در جایگاه قرار گرفت و گفت: ۱۹ سال است که برادرم را ندیده ایم؛ وی از ۲۱ اردیبهشت ۸۱ به این فرقه پیوسته و هنوز از او خبری نداریم، او ابتدا به ترکیه و از آنجا با پاسپورت قانونی به یونان رفت، اما افرادی از طریق رجوی آن‌ها را گول می‌زنند و به اردوگاه اشرف می‌برند که در آنجا متوجه می‌شوند چه بلایی سرشان آمده است.

وی ادامه داد: در ابتدا گمان می‌کردیم او در دانمارک به کار ساختمانی مشغول است، اما بعد از پیگیری از وزارت امور خارجه متوجه شدیم اصلاً وی در دانمارک نبوده و در عراق است؛ سال ۹۵ به همراه عده‌ای از خانواده‌ها به عراق رفتیم و کلی التماس کردیم تا عزیزانمان را ببینیم، اما نه تنها اجازه ملاقات به ما داده نشد بلکه به خانواده‌ها سنگ‌اندازی کردند.

قاسمی گفت: در اینجا به همه مجامع بین‌المللی می‌خواهم بگویم که اگر شما ادعای حقوق بشر دارید پس انسانیت کجا رفته که فرزندانمان نمی‌توانند حتی با خانواده‌های خود تماس بگیرند.

در ادامه صمد اسکندری خواهان دیگر این پرونده گفت: فرقه منافقین در عملیات موسوم به فروغ جاویدان بیش از هزار نیرو را از دست داد، این در حالی بود که رجوی همیشه به قول معروف پز حامیانش را می‌داد، اما با از دست دادن این نیروها دستش خالی شده بود.

وی ادامه داد: از بدو ورود به فرقه مجاهدین کلاس‌های زیاد تفتیش عقاید برگزار شد و بنده نیز نه راه پس داشتم نه راه پیش؛ در سال ۶۸ زلزله‌ای در استان زنجان آمد که در آن زمان به دروغ به من گفتند خانواده‌ات در زلزله از بین رفته است و همان فردی که این حرف را به من زد در اردیبهشت سال ۸۲ یعنی بعد از گذشت ۱۷ سال من را صدا کرد و گفت: خانواده‌ات به ملاقاتت آمده‌اند که من به او گفتم مگر نگفتید خانواده‌ام در زلزله جانشان را از دست داده‌اند؟ اما وی پاسخی نداشت که به من بدهد.

اسکندری افزود: یک روز خواب مادرم را دیدم وقتی اعضای فرقه متوجه شدند که خواب مادرم را دیده‌ام جلسه بزرگی را تشکیل دادند و از من خواستند که در آن جلسه اقرار کنم که چرا خواب مادرم را دیده‌ام؛ ما مجبور بودیم در گرمای ۵۰ درجه عراق در اردوگاه اشرف، علف‌کنی کنیم. حال در دادگاه قرار گرفته‌ایم و درخواست تظلم‌خواهی داریم چرا که عمر من به تباهی رفت.

وی ادامه داد: رجوی با هیچیک از سرکردگان فاسد جهان قابل مقایسه نیست؛ چرا که افکار ما را مسموم کرد و لذا از شما درخواست دارم صدای ما باشید.

لینک به منبع 

اولین جلسه دادگاه رجوی و همدستانش – شعبه 55 دادگاه حقوقی و عمومی بین الملل تهران

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/نگفتمت-مرو-آنجا-که-آشنات-منم/

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

عادل اعظمی نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمعادل اعظمی، ایران اینترلینک، پانزدهم ژانویه 2021:… راننده میگوید: “ببخشید فضولی نباشه خیلی وقته ایران نیستی؟” میگویم: “آره ، چطور مگه؟ مشخصه ؟” به شوخی میگوید: “آره ،خیلی. اینقدر نفس عمیق کشیدی گفتم دور از جان تنگی نفس داری”. هر دو میخندیم . سکوت بینمان شکسته میشود میگوید: “ببخشید میتونم بپرسم کجا بودی؟” خیلی مودبانه سوال میکند. میگویم: ” آلبانی بودم ،،، میدونی کجاست؟” می گوید : “اسمشو شنیدم فکر کنم جز اروپاست”.  میگویم : “آره ، تقریبا شمال یونانه،،،” می گوید: “چند سال هست اونجایی؟ جای خوبیه؟ ”  نمیدانم چه بگویم، قصه دردناک و طولانی هست. میگویم : “خیلی ساله ، ۳۵ سال ،،” با تعجب نگاهم میکند میگوید: “یعنی بعد ۳۵ سال این اولین بار هست برمیگردی؟” نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمتو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

دلنوشته ای به بهانه بازگشت تعدادی از دوستان به وطن ، ( تمام اسامی و بیشترمکانها در ایران مستعار است)

عادل اعظمی 2020

آقای عادل اعظمی

با حیرت به زمینهای اطراف جاده نگاه میکنم. بعد شلوغی و مراحل قانونی فرودگاه آرام آرام بوی وطن را در عمق ریه هایم احساس میکنم، گاهی نفسهای عمیقی میکشم که بیشتر به آهی بلند شبیه است. راننده گاهی نگاهم میکند، مردی است میانسال، مودب و موقر، هوا کمی داغ است  ولی شیشه را نمیخواهم بالا بکشم. چقدر آشناست این هوای گرم، راننده میگوید: “ببخشید کولر روشن هست میخواهی شیشه را بالا بکشی یا خاموش کنم”  میگویم : “نه داداش خاموش کن ،،،”. از قیافه اش متوجه میشوم تعجب کرده است، شاید اولین مسافری هستم در تمام این سالها که در تابستان میگوید کولر را خاموش کن. با موبایلم از زمینها و درختان و مناظر اطراف تعدادی عکس میگیرم. احساس عجیبی دارم، دلهره، شادی، هیجان و یک حس دور غریب که تمام وجودم را پر کرده است، حس باز گشت به اصل و زادگاهت. تصاویر و مناظر کنار جاده، خانه ها مغازه ها همه برایم زیبا و تازگی دارند. میخواهم همه را ببینم، ولی نمیشود، سرعت ماشین زیاد است و گاهی با صحنه ای سر بر میگردانم به عقب، به چب به راست …

راننده میگوید: “ببخشید فضولی نباشه خیلی وقته ایران نیستی؟” میگویم: “آره ، چطور مگه؟ مشخصه ؟” به شوخی میگوید: “آره ،خیلی. اینقدر نفس عمیق کشیدی گفتم دور از جان تنگی نفس داری”. هر دو میخندیم . سکوت بینمان شکسته میشود میگوید: “ببخشید میتونم بپرسم کجا بودی؟” خیلی مودبانه سوال میکند. میگویم: ” آلبانی بودم ،،، میدونی کجاست؟” می گوید : “اسمشو شنیدم فکر کنم جز اروپاست”.  میگویم : “آره ، تقریبا شمال یونانه،،،” می گوید: “چند سال هست اونجایی؟ جای خوبیه؟ ”  نمیدانم چه بگویم، قصه دردناک و طولانی هست. میگویم : “خیلی ساله ، ۳۵ سال ،،” با تعجب نگاهم میکند میگوید: “یعنی بعد ۳۵ سال این اولین بار هست برمیگردی؟” میگویم : “آره ،،، می دونم خیلی زیاده”  میگوید: “زیاد که چه عرض کنم خودش یه عمره ،،،”  دقایقی در سکوت میگذرد، من محو تماشای بیرون میشوم، راننده نگاهی به من میکند میگوید: “جالبه، ببخشید کمی کنجکاو شدم، یعنی نمیتونستی برگردی یا نمیخواستی ؟”  چه بگویم، زیاد نمیخواهم وارد داستان زندگیم بشوم، میگویم: “کمی داستان من متفاوت هست و طولانی، من نزدیک سی سال عراق بودم بعد منتقل شدیم آلبانی ،،،” میگوید: کجای عراق ؟ کردستان ؟ میگویم: “نه کردستان نبودم”، با تعجب نگاهم میکند میگوید “توی مجاهدین که نبودی؟”، میگویم: “متاسفانه چرا بودم ،،،” آهی میکشد میگوید: “دورا دور میشناسم ،،، هی داداش خراب کردند خراب ،،،”.

کمی صدایش را پایین میاورد و حالت راز گونه ای میپرسد: “اینها کاری باهات نداشتند؟” میگویم: “فعلا که کاری نداشتن ،،،”.  میگوید: “نه دیگه تمام شد ،،،” و دو باره صدایش را پایین میاورد: “داداش اگه کاری داشتن همون فرودگاه نمی ذاشتن بیای بیرون، اومدی بیرون دیگه تمومه، مثل یه آدم عادی هستی ،،،” و بعد ادامه میدهد: “نه اینکه فکر کنی حزب اللهی ام ، نه ابدا ، دردها ، کاستیها رو هم روزانه دارم میبینم، ولی از اول از این جماعت دل خوشی نداشتم ،،، توی جنگ رفتند پشت صدام ، هیچ منطقی اینو قبول نمیکنه ، آخه ناسلامتی ما هم همان خلق و مردم بودیم که شعارش و میدادند،،،”  بعد مکثی میگوید: “فقط من نیستم، من فرهنگیم ، البته مسافرکشی هم میکنم ، نون حلال باشه مهم نیست چه کاری باشه ، خواستم اینو بگم ، فقط من نیستم دوستان زیادی دارم از لائیک گرفته تا مذهبی و مخالف و موافق، همه نوع ، جالبه سریک موضوع همه توافق دارند سر منفور بودن این جریان”. میگویم: “خیانت یکی دو تا نبوده داستان جنگ یکی از اینهاست ، بدترین خیانت به اعتماد ما کرد که به اصطلاح نیروهایش بودبم ، تو فقط شنیدی ، روزگارمان را سیاه کردند این جماعت ، نابودمان کردند”.

میگوید: “آره عمرتو تلف کردی اخوی به خاطر هیچ” و بلافاصله برای اینکه کلام مایوس کننده اش را جبران کند میگوید: “ولی خدا رو شکر خلاص شدی ، ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است ،،،”. مدتی در سکوت میگذرد ناگهان از دور  لابلای ماشینها و ترافیک برج بلند میدان آزادی را میبینم ، یکباره ضربان قلبم تندتر میشود و شتاب خون را توی رگهایم حس میکنم. هر چه جلوتر میرویم واضح تر و با شکوه تر آن را میبینم ، باورم نمیشود توی میدان آزادی هستم  ،،، آخ میدان آزادی ، سالها در رویای رسیدن به تو چه جوانهایی که پر پر شدند و چه خانواده هایی که داغدار نشدند ، این همه خون این همه درد و آوارگی و غربت ،،، البته برای رسیدن به تو نبود ، برای رسیدن یک خودکامه روانی زنباره به قدرت بود که دنیایی مثل اشرف بنا کند ، اشرف عراق یا اشرف۳ در آلبانی، یک کابوس هولناک با چند هزار انسان غمزده و دلمرده ، این الگوی ایران فردای این مردک بود ،،، وارد میدان میشویم برج آزادی هر چه با شکوهتر نمایان میشود با خودم میگویم براستی ما چه اصراری داشتیم با تانک وارد این میدان بشویم ! اگه عقده رسیدن به قدرت نیست و اگر هدف دیدن میدان و مردمان این میدان به عنوان سمبل ایران است با تاکسی هم می شود وارد این میدان شد . میدان خیلی بزرگتر و سر سبزتر شده است ، با موبایلم چند عکس میگیرم ولی دنبال یک زاویه خوبم ، راننده میگوید: “صبر کن الان یه جایی میبرم درست رو بروی برج ،،،” بعد چند دقیقه لابلای ماشین ها متوقف میشود و میگوید: “اینجا خوب است برای عکس گرفتن”.  پشت سر ما همه ماشینها بوق میزنند یکی داد میزند: “حرکت کن آقا اونجا جای وایسادن نیست ،،،” میگویم : “ببین جای خوبی نیست ،،، همه صداشون در اومد ، برو بعد عکس میگیرم ،،،” میگوید: “نگران بوق نباش داداش عکستو بگیر” و با خنده ای ادامه میدهد:  “اگه بدونند ۳۵ ساله “آزادی” رو ندیدی نه تنها بوق نمیزنند اصلا ماشین و خاموش میکنند ،،،” چه ایهام زیبایی در کلامش هست ، ۳۵ ساله “آزادی” رو ندیدم  ،،، با عجله چند عکس میگیرم و راه میافتیم . با خودم میگویم یک روز باید بیایم و توی این میدان تمام روز روی آن چمنها دراز بکشم و ساعتها به برج بلند و زیبای آزادی نگاه کنم ،،، به یاد تمام آنهایی که آرزوی دیدنت را داشتند و نتوانستند ،،، با او حرف های نگفته زیادی دارم،،،

توی اتوبوس نشسته ام ، دارم به شهر زادگاهم نزدیک میشوم ، شهری که سالها در آن زندگی کرده ام بزرگ شده ام شهر جوانی هایم شهری که قدم به قدم محله هایش را میشناسم ،،، یادم هست کنار این بلوار تا نزدیکیهای شهر زمینهای خالی بود که حالا تماما خانه سازی شده . بلوار تنگتر به نظر میرسد شاید به خاطر درختانی است که بزرگ شده اند و سر به هم آورده اند. در درونم غوغاست ، بعد دقایقی به مرکز شهر می رسیم گوشه ای از میدان پیاده میشوم. در نگاه اول گویی در سیاره ای دیگر پا نهاده ام هیچ چیز را بیاد نمیاورم ، خیلی شلوغتر به نظر میرسد ،،،آرام آرام خودم را توی میدان پیدا میکنم ، هر چند خیلی متفاوت هست ولی باز در گوشه و کنار این میدان خیلی از مکانها را هنوز به یاد میاورم. بانک صادرات همانجای قبلی است ، دانشکده علوم پزشکی هم به یاد میاورم که ابتدای خیابان مصدق بود ، هنوز همان جای قبلی است، گاراژهای قدیمی را خراب کرده اند و ساختمانهای بلندی ساخته اند که بیشتر به هتل شبیه هستند ، گوشه ای از میدان چند تاکسی منتظر مسافرند و داد میزنند : طالقانی ،،، طالقانی

پشت آنها نزدیک پیاده رو گاری های میوه فروشی ‌به ردیف پارک شده اند و فروشنده ها میوه هایشان را داد میزنند ، چند سرباز با شوخی و خنده از کنارم رد میشوند گویا به مرخصی آمده اند ، صدای بوق ماشینهای و فروشنده ها و راننده ها هیاهویی‌ به پا کرده که مرا به وجد آورده است ، حس دور و خاطره انگیز غریبی در دلم چنگ میزند ، اینها همان مردم هستند همان مردمی که سالهاست از آنها دورم با تمام کمبودها و کاستی ها و دستنگیهایشان ، همه تحرکات را با شوق نگاه میکنم ،  گویی نمیخواهم هیچ حرکتی را از دست بدهم دوست دارم تک تک عابرین را با نگاه دنبال کنم که کجا میروند و چه میکنند اما میسر نیست ، دوست دارم آنها را بغل کنم دستهایشان را ببوسم ، پاهایشان را ببوسم ، اینهاهمان مردم من هستند همان مردمی که سالها دلتنگشان بوده ام ، سالها من دلتنگ همین آب و خاک بوده ام و براستی چطور بی آب و خاک و هوا ، بی ریشه  این همه سال زنده مانده ام ؟!، با نفسی عمیق هوای زندگی را توی ریه هایم فرو میدم ، حس میکنم هیاهو آدمها ، مغازه ها ، در و دیوار و دار و درخت دارند با من حرف میزنند.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات  منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن

به عاقبت به من آیی که منتهات منم ،،،

عادل اعظمی نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال زمن،  به عاقبت به من آیی که منتهات منم

احساس تشنگی شدیدی میکنم گوشه میدان یه آبمیوه فروشی میبینم ، میروم کنار آبمیوه ای ، در سایه یک دیوار بلند که گویا هتل است می ایستم میگویم: “آقا ببخشید یه لیوان  آب انار لطفا”، میگوید: “ای به چشم ،،، عموجان یخ بریزم،”

،،، آخ ، این کلمه مرا به سالهای دور میبرد ،، سالهاست دیگر کسی مرا “عمو” خطاب نکرده است. “احترام” چه واژه غریبی ست برای ما،  حرمت ما را نگه نداشتند سالها ولی تا بخواهی با عناوین تحقیر کننده ما را صدا کرده اند ، در نشستی نسرین میگفت شما برادرها برای اینکه وقتی روی تخت میروید به چیزی فکر نکنید باید مثل خر کار کنید ! عجب ! در نشست زیر مینیمم به “ح” که حالا خوشبختانه بیرون است و سنی هم از او گذشته بود میگفت ؛ زیر مینیمم تو “پفیوزی” هست! همین زن نسرین (مهوش سپهری ) به خاطر همین  فرهنگ لمپنی خودش به تنهایی یک بند انقلاب بود. بند “ه” یعنی “همردیف”.  حالا انقلاب مریم چه فاضلابی بود که این شاخص انقلاب بود. فحاشی و توهین را در نشستها همین زن “ارزش” کرد و اینطور بود که شورای رهبری برای کسب “ارزش” بیشتر روز به روز دریده تر شدند. در نشستی بتول رجایی به دکتر حمید میگفت فکر میکنی کی هستی “بوزینه” ! عجیب است. سالها گذشته است ولی تلخی آن توهین هنوز در تن من هست. درست همان زمانی که ما به آنها میگفتیم “خواهر” آنها به ما میگفتند “بوزینهگ ؟! جانوری نماند که ما را به آن تشبیه نکنند از شپش و زالو گرفته تا گاو و الاغ و میمون ،،، راستی چرا؟! مگر ما نیروهایشان نبودیم؟ چرا ما را اینطور خوار میکردند؟!  حس میکنم عموی مهربانانه این جوان امروز سم تمام آن القاب و عناوین زشت را میشوید و با خود می برد. چه حس شیرینی است واقعا. گویا با این کلمه مرا به وطن خوش آمد میگوید و مرا میپذیرد. من پذیرفته شدم. با صدای جوان به خودم میایم: “عمو ،،، کجایی ؟ رفتی ها ،،، یخ بریزم عمو؟” با آهی میگویم: “آره اینجا نبودم”. در حالیکه دسته آبمیوه گیری را با تمام وزن فشار میدهد میگوید: “کجا بودی عمو، پیرت بسوزه عاشقی”.  خنده ام میگیرد ،،، میگویم “عاشقی دیگه از ما گذشته سرم و نگاه کن” میگوید: “از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه ،،،” بعد مکثی ادامه میدهد: “میدونی چیه عمو، اصلا ما جدیدها عاشقی نمیدونیم، باور کن ، اصل عاشقی مال دوران شما بود ،،،” شاید راست میگوید این هم خودش یک نوع عاشقی است، عاشقی با آب و خاک و دیار ،،،.

جوانی  است حدودا ۲۵ ساله با صورتی کشیده و استخوانی. به ساکم نگاهی میکند لیوان پر آب انار را دستم میدهد ومیگوید: “غریبی عمو؟”. یکباره دیالوگ ماندگار فیلم بادکنک سفید بین سرباز و دختر بچه توی ذهنم میاید، میگویم: “آره ، کمی غریب هستم ولی غریبه نیستم”. با خنده ای میگوید: “خیلی فلسفی بود عمو، باید روش فکر کنم ، سنگین بود ،،،” و هر دو میزنیم زیر خنده و بلافاصله داد میزند: “بدو آبمیوه تازه ،،، بدو هلاک نشی داداش از تشنگی، آب انار، هویچ ، طالبی ،،،” پول آبمیوه را میدهم ، میگوید: “مهمان باش عمو”  میگویم : “لطف داری عمو جان” میگوید: “والا ،، بی تعارف” ، حس خوبیست “تعارف”. سالهاست کسی چیزی به من تعارف نکرده است. اصلا فرهنگ تعارف را فراموش کرده ام. در نگاه اول شاید تعارفات اضافه و غیر ضروری به نظر برسند ولی  یک رابطه زیبای انسانیست و کمبودشان را حس میکنم.  جوان با خنده ای شیطنت آمیز که عمدی در آن است میگوید “عمو فقیر هستیم ولی گدا نیستیم”. میگویم: “جمله تو هم سنگین بود ها ،، باید روش فکر کنم ،،،” با خنده بلندی میگوید: “حال کردی، ما هم فلسفی میتونیم حرف بزنیم ،، حالا یک به یک شدیم،،،” و هر دو با هم میخندیم میگویم: ” تنت سالم عمو، زنده باشی ،،،” باقی پول را میگیرم ساکم را بر میدارم خداحافظی میکنم و راه می افتم به سمت محله قدیمیمان. یک هوای تازه ای در درونم شکل میگیرد، حس میکنم به جایی تعلق دارم، این دیالگ کوتاه با این جوان این حس تعلق داشتن  را بیشتر در من زنده کرد ،، گویی بعد سالها سرگردانی چون ماهی به آب رسیده ام آبی که به آن تعلق دارم.

نگفتمت منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم

محله قدیمی ما کمی دور است ولی دوست دارم تمام مسیر را راه بروم و لذت ببرم ، تمام مسیر گام به گام خاطره است و یاد ،،،

بعد از یک ساعتی به محله قدیمی میرسم . یک حال وهوایی عجیب است و کمی غریب .

خیابان اصلی که محله را به دو قسمت تقسیم میکرد حالا یک بلوار دو طرفه بزرگ شده است و از آن خانه های قدیمی دو طرف خیابان خبری نیست، آرام از شیب ملایم کوچه قدیمی بالا میروم، تلاش میکنم همه جزئیات را بیاد بیاورم. ابتدای کوچه کنار یه خرابه یه درخت بزرگ بود که حالا نه درخت هست و نه خرابه به جای ن یه ساختمان چند طبقه است ، اینجا سر این سه راه بزرگ یک فلکه بزرگ قدیمی بود به شکل دایره ، می ایستم کمی اطراف را برانداز میکنم. آری همین جا بود، ولی فلکه دیگر نیست کوچه اسفالت شده است و به خاطر نبود فلکه فضای‌این سه راه خیلی باز به نظر میرسد. جوانی با یک گاری گوشه دیوار فلافل میفروشد نزدیک میشوم سلام میکنم میگویم: “ببخشید اینجا سالها قبل یه فلکه بود ، چی شد اون فلکه” میگوید: “آره یادم میاد یه فلکه بود ولی خیلی ساله عمو صافش کردند” ، تشکر میکنم و راه میافتم  شیب کوچه که کمی تندتر شده ، یک سوپر مارکت بزرگ آنطرف کوچه است باز به گذشته ها میروم نه اینجا سوپرمارکت نبود ، آها ،،،اینجا یه حمام عمومی قدیمی بود که حالا سوپر مارکت شده ، بالاتر مغازه فرنی فروشی‌ ،،، کی بود خدایا ؟! میرزا مراد ، یکباره اسمش را به یاد میاورم که حالا روی آن نوشته است “بنگاه معاملات ملکی رضایی” راستی میرزا مراد مهربان چی شد؟ همیشه ته قابلمه فرنی که سفت شده بود مجانی به بچه های فقیر محله می داد ، داد ، کجاست ؟ یعنی هنوز زنده است ؟

به انتهای کوچه میرسم  ،،آخ ،،، اینجا مدرسه راهنمایی “نیایش” بود که سالها آنجا درس خواندم که حالا دبیرستان دخترانه شده است ، کمی بالاتر سر نبش کوچه نانوایی مشدی صفرعلی بود حالا ساندویجی شده ،،،

سالها توی این کوچه ها رفت و آمد کرده ام و درس خوانده ام توی آن کوچه بن بست کنار آن نانوایی که حالا نیست ، در یک زیر زمین تاریک ،،، درست است که آدمها همان آدمها نیستند ، بچه ها بزرگ شده اند و بزرگترها یا  پیر شده اند و یا رفته اند ولی فضا همان فضاست و هوای زندگی همان زندگی ، هیجان و یاد گذشته ها سراپای وجودم را در خود گرفته است ، نام خیلی از کوچه ها را فراموش کرده ام ولی نام آدمها عجیب است که فراموشم نشده است و یادشان تمام این سالها با من بوده است و با آنها زنده بوده ام،،،

در خانه روز اول با اشک و شادی و گریه میگذرد ، با روبوسی و دیدار خانواده و اقوام و داغ آنهایی که دیگر نیستند که خود حکایت طولانی ست از درد دوری سالها ،،،

روز دوم اتاق را کمی مرتب میکنیم ، قرار است اهالی روستا برای دیدن من بیایند ، خبر دارم خیلی از آشنایان من سالها ست که دیگر نیستند ، پس اهالی روستا چه کسانی میتوانند باشند !؟ در میزنند میروم در را باز میکنم انبوهی جمعیت پشت در ایستاده اند با شادی و خنده و سلام و احوالپرسی وارد میشوند ،،، همه دور تا دور اتاق مینشینیم ، خدایا اینها کی هستند!؟  اینها اهالی روستای من نیستند ، در نگاه اول کسی را نمیشناسم ،،، ولی چرا بابا علی را میشناسم که تمام موهایش سفید شده عمو علی احمد را هم میشناسم او هم خیلی پیر شده دیگر کسی را نمیشناسم همه جوان با چهره های آفتاب سوخته آمیخته با رنج و کار و تلاش، همه با خنده ای به من نگاه میکنند ، من هم با خنده و وجد به تک تک آنها نگاه میکنم ، احوالپرسی کماکان ادامه دارد بعد از دقایقی یکی از آنها که شانه های پری دارد و میان سال است میگوید: “خوب عمو ، حالا بگو ما کی هستیم؟”  همه میزنند زیر خنده ، میگویم: “بگذار ببینم ،،، قدیمیها را که میشناسم زیاد تفاوت نکرده اند ،،،” به بابا علی و عمو علی احمد اشاره میکنم و ادامه میدهم: “ولی جدیدها کمی سخت است،” به یکی از آنها اشاره میکنم و میگویم: “تو خیلی شبیه عبدالله هستی ولی عبدالله باید الان خیلی پیرتر باشد ،،،” همه میخندند ، آن جوان میگوید: “عمو تقریبا درست حدس زدی من ناصر نوه عبدالله هستم” به شوخی میگویم: “ماشالله ،،نوه؟ مگر چند قرن هست که من رفته ام،،،” همه میزنند زیر خنده  ناصر توی خنده و شوخی میگوید: “عمو حداقل یک قرن هست که رفتی ،،،” بعد لحظاتی همه ساکت میشوند و با خنده ای نگاهم میکنند و منتظرند که آنها را حدس بزنم ، همانطور نشسته با زانو کمی جلو میروم میگویم: “حالا بزار خوب نگاه کنم ،،،” به یکایک آنها نگاه میکنم در ته چشمان آنها و در لابلای خطوط جوان چهره هایشان یکباره تک تک آشنایان قدیمم را بیاد میاورم ،،، میگویم: “تو باید محمد باشی پسر کاک رحمانگ میگوید: “آره، ولی یدالله هستم پسر کوچیک” ، و ادامه میدهم: “تو پسر میرزا حسن هستی یا نوه او” ، تو ،،، کمی فکر میکنم میگویم: “شبیه  خالو یعقوب هستی” ،، با خنده ای میگوید: “رسته عمو، پسر کوچیکش هستم ،،، ولی خدایا چطور منو میشناسی ؟! وقتی تو رفتی عمو من دو سال بیشتر نداشتم ،،،” میگویم: “از قدیم گفتند، پسر کو ندارد نشان از پدر / تو بیگانه خوانش نخوانش پسر” ،،، باز همه میزنند زیر خنده. بقیه نفرات را هم حدس میزنم بعد یکی یکی اسمهایشان را میگویند واز قدیمها اگر خاطره ای دارند باز گو میکنند بعد ساعتها میگوییم و میخندیم ،،، احساس میکنم خانواده ام را شهرم را روستایم را و همه و آشنایانم را دوباره باز یافته ام ، بعد  از آن همه سردی و دوری و درد ، چه لذتی است در گرمای دیار خود بودن و بین عزیزان خود بودن ،،، .

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

(پایان)

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم 

***

سعدالله سیفی: مسعود و مریم رجوی به من خیانت کردندActivities of three MEK survivors in Albania Initial report (aka Mojahedin Khalq, Rajvi cult)

کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخککفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ.

عادل اعظمی: درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانیاشرفی 3 در آلبانی : درد دلی با کربلائی صفدر

*** 

همچنین: