بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد

بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد

بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کردمن جزء گروه چهارم بودم که به آلبانی اعزام شدم. بعد از چند هفته ماندن در کمپ به جایی برده شدم که به آن پایگاه «گیتی» می گفتند. اما دراینجا یعنی کشور آلبانی هم سخت گیرهای تشکیلاتی ادامه داشت و بدتر هم شد. با اینکه بمدت 2سال تمامی مخارج معیشت و استقرار افراد بوسیله کمیساریا پرداخت می شد ما از هرگونه امکانی محروم بودیم وحتی وسایلی که کمیساریا به  افراد میداد جمع آوری و از نفرات دریغ می شد. بخاطر همین  سخت گیریها من تصمیم گرفتم که از این سازمان که بدتر از هر فرقه ای بود جداشوم. بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد. 

اعلام جدایی ابراهیم مرادی از مجاهدین خلق اعلام جدایی ابراهیم مرادی از مجاهدین خلق 

اعلام جدایی رسمی بارانی دهقانی از فرقه مجاهدین خلق

بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد.  

بارانی دهقانی ، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 03.03.2022

من بارانی دهقانی اهل شهرستان خرامه  از توابع استان فارس؛ در سال 1366به خدمت سربازی اعزام شدم و در جبهه با تهاجم نیروهای فرقه رجوی به قسمت ما در 8. 1 . 1366 به اسارت این سازمان درآمدم.

بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد

آقای بارانی دهقانی

بعد از مدتی با فریب و ترس مارا متقاعد کردند که بهتر است پیش آنها بمانیم، ما را می ترساندند که اگر به ایران برگردیم حکومت ما را زندانی یا سر به نیست می کند. من فریب این حرفها را خوردم و به آنها پیوستم در طی این سالها با نشست و بحث های طولانی مارا متقاعد می کردند که بهترین جا برای ما همان تشکیلات و سازمان مجاهدین است. این ادامه داشت تا اوضاع در عراق عوض شد و این سازمان بدامن نیروهای امریکایی چنگ زد اما دولت وقت عراق خواستار ادامه حضور آنها در عراق نبودو آمریکا هم نتوانست مشکل این سازمان در عراق را حل کند چون خودش رفتنی بود.

اوقات سختی برای ما اعضای مجاهدین در عراق ایجاد شده بود. تعدادی از کشورهای اروپایی حاضر شده بودند که گروهایی از اعضای این سازمان را بپذیرند اما سران این سازمان از اینکه افراد از سازمان جدا شوند می ترسیدند و حاضرنشدند این پیشنهادات را بپذیرند چرا که می خواستد که همه باهم باشند تا بتوانند مثل قبل افراد را در اختیار داشته و از آنان بعنوان لشکر سیاهی استفاده کنند.

در نهایت با کمک آمریکا وکمیساریای عالی پناهندگان قرار شد که کلیه نفرات به کشور آلبانی برده شوند.

پایان جنگ تحمیلی و نقش بازیگران سیاسی منطقه

من جزء گروه چهارم بودم که به آلبانی اعزام شدم. بعد از چند هفته ماندن در کمپ به جایی برده شدم که به آن پایگاه «گیتی» می گفتند. اما دراینجا یعنی کشور آلبانی هم سخت گیرهای تشکیلاتی ادامه داشت و بدتر هم شد.

با اینکه بمدت 2سال تمامی مخارج معیشت و استقرار افراد بوسیله کمیساریا پرداخت می شد ما از هرگونه امکانی محروم بودیم وحتی وسایلی که کمیساریا به  افراد میداد جمع آوری و از نفرات دریغ می شد…

بخاطر همین  سخت گیریها من تصمیم گرفتم که از این سازمان که بدتر از هر فرقه ای بود جداشوم!

اما هنگام جدا شدن کلی کاغذ و امضاء ازمن گرفتند و من چون می خواستم هرطور شده از آنها جدا شوم امضاء کردم.

بمن گفته شد اگر امضای هواداری بدهی و باما باشی بتو کمک مالی می کنیم وگرنه خبری از کمک نیست!

بعد از جدا شده از من می خواستند که هرچه از بقیه می بینم  به دفتر سازمان گزارش کنم. اینکه بقیه افراد جداشده چکار می کنند و با چه کسی در ازتباط هستند و حتی افراد داخل مناسبات وقتی آنها را در خیابان می بینم دقت کنم که کجا می روند وچکار می کنند! جلسات رمسا چگونه و چه کسانی شرکت و صحبت می کنند و …

مدتی که در تیرانا بودم از این نظر زیر فشار بودم و در سال 2018 تصمیم گرفتم که آلبانی را ترک کنم اما با اینکه به بقیه برای ترک آلبانی 3000 یورو پرداخت کرده بودند وقتی من مراجعه و قصدم را با آنان درمیان گذاشته وتقاضای کمک کردم بمن جواب منفی دادند.

من هرطور شده خودم را به یونان رساندم و بعد از مدتی که نتوانستم از آنجا راهی جای دیگری شوم مشکل مالی پیدا کردم. بعضی از افراد که برای مجاهدین کار می کردند بمن گفتند اگر از سازمان تقاضای کمک ماهانه کنی بتو کمک می کنند و من از همین طریق تقاضا و بعد از مدتی بمن کمی کمک کردند اما شرط وشروط همان بود. این کمک انقدر کم و دیر به دیر پرداخت می شد که جان را بلب من می رساند اما چاره ای نداشتم.

پارسال بازحمت و از طریق کوه ها و چند ماه آوارگی خودم را به صربستان رساندم ولی آنجا هم مشکلات باقی بود. بی کسی و بی پولی گریبان گیرم بود و دوباره دست کمک بسوی این سازمان دراز کردم اما توجهی نکرد و بعد از مدتها توسط رابطی که درآنجا داشتند  مقدار کمی بمن کمک کردند اما هم کم بود وهم دیر.

بی آیندگی فرقه رجوی

در هر حال من خودم را به بوسنی رساندم و اگر اینها بمن کمک می کردند می توانستم بهمراه خانواده هایی که در آنجا با آنها آشنا شده بودم بروم اما کمک نکردند و من بعد از مدتی خودم پیاده راه افتادم ومدتها در کوه ها بودم تا به کرواسی رسیدم ولی متاسفان پلیس آنجا مرا دستگیر و بعد مدتی زندان به بوسنی برگرداند.  در این دوران من مریض هم بودم و پول دوا ودرمان نداشتم. در بوسنی «سارایوو» با فروختن سیکار و جوراب کمی پول در می آوردم ولی کافی نبود.

الان که اینرامی نویسم در وضعیت بدی هستم و مریض شده ام. دریک کمپ هستم و با دست فروشی اموراتم را می گذرانم ولی هرچه فکر می کنم وصل بودن به این سازمان لعنتی مصیبت بیشتری است  و این سازمان جز نکبت و خواری برای کسی ارمغانی نداردو هرچه از این سازمان د ورتر باشم خودم راحت ترم. چون از این امامزاده خیری برنمی آید.

بدینوسیله از این تاریخ جدایی رسمی و علنی خودم رااز این فرقه جهنمی اعلام می کنم و از این ببعد بین من واین فرقه هیچ رابطه ودوستی وجود ندارد.

سازمانی که به مردم کشور خودش خیانت می کند و همدست دشمنان مردم ایران شده است لایق هواداری نیست.

بارانی دهقانی – اسفند 1400

لینک به منبع

مصاحبه با مسعود خدابنده – قسمت دوم

بارانی دهقانی مجاهدین خلق را ترک کرد.  

***

قربانیان توهم مسعود رجویقربانیان توهم مسعود رجوی

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/پست-نگهبانی-در-جبهه-خاطرات-عبدالرحمان/

پست نگهبانی در جبهه – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت نهم)

پست نگهبانی در جبهه - خاطرات عبدالرحمان محمدیانرحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، چهارم اکتبر 2021:… شب شده است ومن نگهبان هستم که صدای پایی می شنوم اما صدا از پشت است نه از سمت عراقیها و رودخانه. خودم را آماده میکنم ولی از لابلای درختان اورا که کمی هم نزدیک شده است پشت یک بوته می بینم و می شناسم. مدتی که اینجا بوده ایم تاحدودی به اوضاع مسلط شده و نقاط تهدید را شناسایی کرده ایم و قدرت تشخیص پیدا کرده ایم. گروهبان گروه کناری است که می خواهد هشیاری مرا چک کند. چند روز پیش بمن گفته بود محمدیان شنیدم سر پست هشیار نیستی بالاخره می گیرمت! حالا که همزمان با نوبت نگهبانی من پاسبخش بود برای چک آمده بود و خیلی هم احتیاط می کرد، اما سکوت شب و شاخه های خشک حرکتش را لو می داد.  پست نگهبانی در جبهه 

پست نگهبانی در جبهه - خاطرات عبدالرحمان محمدیاناسیر جنگی صدام حسین در عراق دیروز، اسیر خصلت فرقوی مجاهدین خلق در آلبانی امروز

پست نگهبانی در جبهه 

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت نهم

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 04.10.2021

لینک به قسمت اول

لینک به قسمت دوم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت پنجم

لینک به قسمت ششم

لینک به قسمت هفتم 

لینک به قسمت هشتم

رحمان محمدیان

آقای رحمان محمدیان ، آلبانی

صدایی مرا بیدار می کند. نگهبان پاس آخر است که نفرات سنگرها را صدا می کند. بلند شده و سرم را کمی بالامی آورم. سپیده صبح و چند لحظه دیگر خورشید خانم بانورشفافش زمین را نیزه باران خواهد کرد. صدای امواج رود در فضا پیچیده و رطوبت را حس می کنم. بیرون می آیم به  کنار رود رفته  سر و صورتم را خنک وتازه و خواب رااز چشمانم می شورم. به کرانه دور رود نگاه می کنم؛ آرام است اما نسیم صبحگاهی باحرکاتی آرام وموزون بوته هاو شاخه درختان را به رقصی آرام وامی دارد. «خداکند امروز روز آرامی داشته باشیم و از خمپاره و… خبری نباشد».هروقت خمپاره ها می آیند همه سراسیمه می شوند و باید سریع خود را به سنگرهای انفرادی رسانده و آماده هرگونه اتفاقی باشند. تا حالا تعدادی از نفرات کناری ما درهمین خمپاره بارانها کشته وزخمی شده اند. پریروز یک خمپاره توی سنگر درنفر از دوستان  که فرصت نکردند به سنگر انفرادی بروند و درهماه سنگر خواب پناه گرفته بودند رفت و خدارحمتشان کندو…

اولین کسی را که می بینم رضا است که با لبخند همیشگی که تمام صورتش را می پوشاند در حال درست کردن چای است تا بقیه گروه آماده شوند چای هم حاضر است. امروز طبق نوبت او باید چای درست کند. سلامش می کنم و طبق معمول مهربانانه جواب می دهد و می گوید تا آماده بشی چای حاضره، منکه به سنگر می رسم صداش بلند می شود که اعلام می کند چای حاضره یقلوی هاتونو بیارید و چند لحظه بعد بچه ها یقلوی به دست می آیند و چای می گیرند. من با یقلوی های پر از چای خودم و رضا به سمت سنگر می روم که رضا می گوید نانها را بیار تا تو وسایلو اماده می کنی  گرمشون  کنم! و من « باشه باشه الان میارم»

من و رضا همسنگر هستیم. رضا اهل نوشهر است که من تاحالا نرفته ام ولی آنقدر رضا از آن برام تعریف کرده که با این شهر احساس آشنایی می کنم. رضا خیلی شوخ و سرزنده است و جلوی کسی کم نمی آورد ولی چشماش ضعیف و عینک طبی استفاده می کند. کلا در این سن جسما کمی ضفیف  اما سراپا انرژی است.

من تیربار ژ- 3 دارم و نمی توانم هرجا که میروم با خودم ببرم به همین خاطر اگر خارج از گروهان بروم سلاح رضا را امانت می گیرم و امروز یکی از آن روزهاست. مدتی است که کار سنگر کنی تمام و عموما روزها آماده و تقریبا بیکار هستیم. پیش فرمانده دسته رفته و تقاضای رفتن به گردان کناری را دارم. امروز می خواهم به حمید که درگردان دیگر است سری بزنم و فرمانده دسته می گوید باشه برو ولی مواظب باش از پشت درختان برو.! گردان کناری که در شمال گردان ما موضع گرفته است ازپادگان قصراما از همین لشکر است ودرتقسیم بعد از آموزشی حمید سهمیه آنجا شده است.

پرسان پرسان سنگر حمید را پیدا می کنم و همدیگر را در آغوش می کشیم. حمید سیکار نمی کشد و من بشوخی می گویم: حمید سیکار چاق کنم و او فقط لبخد می زند. بعد از احوالپرسی کمی ورق بازی می کنیم و با هم گروهایش آشنا می شوم. می گوید ناهار باهم می خوریم ترشی هم داریم و تا من بخواهم عذر و بهانه بیاورم سرکوبم می کند. «بعد مدتها اونهم اینجا همدیگررا دیدیم، ناز می کنی؟ و من تسلیم می شوم و دوستان جدید می زنند زیر خنده».

ناهار را چند نفره و در پناه یک تل که نزدیک سنگر آنها است صرف می کنیم و واقعاچقدر چسبید. توی وانفسای تیر وخمپاره این ناهار یک رفع خستگی و خاطره انگیز است.

… شب شده است ومن نگهبان هستم که صدای پایی می شنوم اما صدا از پشت است نه از سمت عراقیها و رودخانه. خودم را آماده میکنم ولی از لابلای درختان اورا که کمی هم نزدیک شده است پشت یک بوته می بینم و می شناسم. مدتی که اینجا بوده ایم تاحدودی به اوضاع مسلط شده و نقاط تهدید را شناسایی کرده ایم و قدرت تشخیص پیدا کرده ایم. گروهبان گروه کناری است که می خواهد هشیاری مرا چک کند. چند روز پیش بمن گفته بود محمدیان شنیدم سر پست هشیار نیستی بالاخره می گیرمت! حالا که همزمان با نوبت نگهبانی من پاسبخش بود برای چک آمده بود و خیلی هم احتیاط می کرد، اما سکوت شب و شاخه های خشک حرکتش را لو می داد. کمی که جابجا شد صداش کردم و گفتم سرگروهبان… شناختمت،  تا شلوغ نشده و همه بیدار نشدن بیا بیرون، کمی مکث کرد و بیشتر لای بوته خزید و نیامد. من گلنگدن زدم وگفتم حالا که بازی است باشه و سه بار پشت سرهم ایست دادم. سریع گفت باشه سلاحتو اونور بگیر آمدم . بعد از رسیدن به سنگر نگهبانی اول گفت ناکس اینطوری که ایست نمی دهند و خندید. گفتم وقتی من ترا دیده و شناخته دیگه چرا می خواهی بازی کنی ؟ بازهم خنده ای کرد و پرسید خبری نیست؟ گفتم  از دشمن نه،  اما مهتاب و رقص امواج چه زیباست. اینبار از ته دل خندید و گفت بارک الله به تو که دراین شرایط چه روحیه ای داری!

…تعدای از بچه ها در پیچ رودخانه دادن شنا می کنند صدای خنده هاشون بلند است. چند روزی است کمی خمپاره باران کم شده که بعداز ظهرها اینکاررامی کنیم ولی به این شرایط نمی شود اعتمادی کرد. دیروز در همین منطقه یک جنگ هوایی بین نیروی هوایی ما و عراقی در جریان بود و یکی از هواپیماهای دشمن مورد اصابت قرار گرفت ودر منطقه بین دزفول و اندیمشک سقوط کرد.

بعد از شنا تعدادی از بچه ها روی تنه یک درخت که بسمت رود کج شده و جای خوبی برای نشستن دارد نشسته اند و کرکر خندهاشون منطقه را گرفته است. در این بیابان و این اوقات سخت این کار خودش یک دلخوشی است.

چند دقیقه بعد خمپاره ها بناگهان فرود آمدند و همان لحظه اول تعدادی از بچه ها که فرصت نکردند خودشان را به سنگر برسانند زخمی شدند. صدای زجه و ناله بلند است و متوجه می شویم که رضا (اهل تهران) بازویش بدجور ترکش خورده و صداش بلند است که می گوید: ای خدا گفتیم ترکش نه اینجوری! و من شتابان در زیر رگبار خمپاره به کمک بقیه می روم و زخمی ها را به سنگر منتقل می کنیم تا چند لحظه بعد بتوانیم برای معالجه به پشت منتقل کنیم. رضا چند روز پیش بشوخی وطوری که بچه ها را بخنداند می گفت ؛ ای خدا یک ترکش ریز نقلی بفرست یه مدتی بریم پشت و اسراحتی بکنیم. ولی حالا بدجوری زخمی و از خدا شاکی بود و ناله می کرد.( ترکش خواستیم و نه اینطوری)!

زخمی ها به پشت منتقل و یکی یکی معالجه و برمی گشتند ولی مدتها گذشت و رضانیامد بعد بما گفتند که دستش را مجبور بودند قطع کنند و مدتی بعد آمد و ضمن تصفیه حساب با گروهان بما سری زد و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش دلم خیلی گرفته بود و حیفم آمد که چه جوانها دارند پر پرمی شوند و به سیاست و سیاست بازی که باعث این جنگها و کشتار است لعنت فرستادم. نسل ما هیزم این جنگ و کشتاربود و حالا باید می سوخت!

مدتی بود که تعدادی از سربازان منقضی 56 را به جبهه فراخوانده بودند به یگان ما تزریق کرده بودند از جمله آنها یک ستوان وظیقه بود که بسیار مهربان و خوش کنش بود و با اینکه افسر دسته بود با سربازان بسیار خودمانی رفتار می کرد مرد باشخصیتی بود و همسرش که دکترفیزیوتراپ بود با سفارش و نامه این افسر درحق بچه ها خیلی خدمت کرد و وقتی هدیه می فرستاد تقریبا همه از آن استفاده می کردند. از جمله یکی از دوستان که عباس نام داشت و اهل اراک بود متاهل و یک دختر داشت که در ناحیه پا دپار مشکل بود که ما برایش مرخصی جور کرده و با سفارش همین افسربچه اش را نزد همان خانم فیزیوتراپ برد و بعد از بازگشت از مرخصی کلی تعریف می کرد که با کارهای خانم، بچه ام کلی حالش  شده و ادامه دارد.

امروز غروب این افسر مهربان (آقای جعفری) مهمان سنگر ما بود وماهم اقداماتی کرده بودیم و مقداری شیرینی و شکلات تهیه کرده بودیم که با یکی دیگر از دوستانش و دودرجه دار دسته پیش ما آمدند. وقتی شیرینی ها را دید اول خندید و بعد کمی عصبانی شد ولی هنوز مهربان بود. عصبانی بود که چرا پول داده وشیرینی خریدید ومنکه تو سنگرم داشتم می گفتید بیاورم، خانم اینها را درواقع برای شما می فرستد و منکه بدون شما لب نمی زنم. در هرحال آنروز خیلی خوش گذشت وبا تعریف و خاطره گویی و جوک، وقت خوبی را سپری کردیم. در جبهه که البته همه اش گلوله و درگیری و … خاک و نگهبانی است این کارها کمی به افراد روحیه می دهد و باور کنید از غذا واجب تر و اولی تر است چون غذای روح است.

وقتی که دید من چند جلد کتاب دارم گفت آفرین کار خوبی می کنی ومن هم اگر کتاب برام رسید برات میارم. بعد یک نامه لای کتابها دید گفت این چیه ؟ گفتم دلم برای پدرم تنگ شده براش نامه نوشتم، ولی خصوصی نیست می تونی بخونیش. گفت نه اگه می خوای خودت بخوان وما گوش می دیم که نامه را خواندم. تقریبا اشک به چشم همه نشسته بود و عواطف همه گل کرده بود.

… دیشب نگهبان کناری ما چند گراز را به رگبار بست و تعدادی از انها را کشت. او حین نگهبانی متوجه چندسایه در کرانه دیگر رود می شود اما چون تاریک بود تشخیص نمی دهد که چه هستند و گروهبان را باخبرمی کند بعد چند لحظه صدای آب و عبور کسانی از آب را درپیچ بعدی می شنود و دقت می کند بازهم شبه و سایه می بیند و با فرض اینکه نفرات دشمن هستند و برای شبیخون آمده اند هردو نفر به آنها شلیک کرده که همه گروهان آماده باش و سلاح ها آماده کار شد. تا صبح در حالت آماده باش ماندیم و صبح که جستجو کردیم جسد چند گراز وحشی را درهمان نقطه پیدا کردیم( یک از بچه ها بشوخی  گفت که چاق و چله هستند کل گروهان رو سیر می کنند بیا کبابشون کنیم و همه زدند زیر خنده)اما کارش دست بود و نباید ریسک می کرد اگر چه ما از عراقی ها اینطور کاری ندیدیم و بچه ها بشوخی می گفتند عراقیها …ندارند که بخوان از این کارها بکنند!

رحمان محمدیان – آلبانی  شهریور 1400

لینک به منبع

پست نگهبانی در جبهه

***

ایمن کردن خوزستان - خاطرات عبدالرحمان محمدیاناسیر جنگی صدام حسین در عراق دیروز، اسیر خصلت فرقوی مجاهدین خلق در آلبانی امروز

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/اسیر-جنگی-یا-مجاهد-لم-یرتابو/

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابورحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، بیست و سوم سپتامبر 2020:… همه میدانند داخل یک فرقه که تمامی اصول انسانی و مبارزاتی حول یک نفر و برای حفظ یک نفر هست صحبت از اراده و امثال آن معنی ندارد. شما تاریخچه همه فرقه را بخوانید افراد خوب و خیلی بظاهر مستقل دست به اعمالی زده اند که اشخاص درحالت عادی و نرمال اصلا از نزدیک شدن به آن اعمال ابا داشته و آنرا راقبول ندارند. حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟ اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

مجاهدین خلق چه می‌کنند ؟ - از عراق تا آلبانیمجاهدین خلق: پایان سی سال حضور در عراق

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

سرکرده فرقه مجاهدین خلق ! پاسخ بده!

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟

2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

چرا اسامی همین 123 نفر را که مدعی هستی ، ننوشته ای؟

آیا ترس از آینده نداری که همین هاهم دانه دانه جدا شوند؟

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 22.09.2020

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو

حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟.

حتما خیلی کسان بارها از زبان همه جداشدگان از فرقه رجوی شینده اید که این فرقه اصلا بهایی برای اعضایش قائل نیست و اینرا هرکس که جرأت کرده حرف بزند گفته است. اینرا آنهایی که در این فرقه بوده ا ند با گوشت و پوستشان حس و لمس کرده اند اما مبنای این حرف چیست؟

آیا کسی که ناظر قضیه است هیچ از خودش سوال کرده است که چرا همه این حرف را می زنند ؟

البته  هرکس که از این فرقه جداشده به فراخور تجربه اش با این فرقه دلایلی می آورد! که هرکدام برای ناظربی طرف قابل تامل است. جالبی قضیه اینکه هیچگاه این فرقه نمی تواند فاکتهایی که این افراد ذکر می کنند انکار کند چون همه واقعی هستند ولی در عوض فرقه به نفرحمله و سریعا اورا به اطلاعات ایران می چسباند وبقول خودشان رژیم مالی می کند، تابا ترور شخصیت فرد را وادار به سکوت  کند.

اما اصل حرف چی می شود؟

یعنی با هوچیگری و شانتاژو اینکه او عامل اطلاعات است و این قبیل حرفها اصل قضیه فراموش می شود و دردعوای وارونه نظرهای بسوی دیگری جلب شود. یعنی فرقه با یک جاخالی صحنه را عوض و دعوا را به میدان جدیدی می کشاند که خودش انتخاب کرده تا مخاطب را سردرگم کند و خودش بدون پاسخ به این اتهام با زیر آبی در برود!

یک نمونه از این هوچیگری ها جدید این است که تعدادی از اسرای جنگی سابق( لفظی که فرقه برای ما که قسمتی از عمرمان را در اردوگاههای جنگی عراق گذرانده این بکار می گیرد) را به تلویزیون آورده و اخیرا هم از زبان آنان بیانیه ای صادر کرده است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

من همه این افراد را می شناسم و با تعداد زیادی از آنان هم سالیان دراز در یک قسمت و هم محفل بوده ام. یکی از آنان می گفت که گفته شده است که سازمان مارا اسیر و نمی گذارد با خانواده مان دیدار کنیم انگار ما خودمان اراده نداریم! حرف منطقی و درستی که باید به آن توجه کرد.

اما ایا اراده و شخصیت افراد دراین سازمان امکان  بروز دارد و اساسا صحبت این مقولات درست است؟

گفتم که من این افراد را می شناسم و میدانم که بعضی از آنان بچه های صادق و با استعدادی هستند که اگر دنبال زندگی خودشان بودند شایدجزء موفق ترین افراد در جامعه بودند اما مگر در فرقه ای که همه چیز را درراستای حفظ تشکیلاتش می خواهد و هرکس هم استعدادی دارد باید در این راستا خود را بیازماید می شود انتظار اراده و استعداد از افراد داشت چون این افرادمحاط در مناسباتی هستند که فرد و افراد اصلا مطرح نیستند و بقول رجوی: هرکس فقط حق دارد که خود را در انقلاب مریم نشان بدهد و شخصیتش را فقط در این راستا می تواند بروزدهد.

خود این افراد خوب می دانند که مثل روز بر همه آنان که حتی یکروز در این فرقه بوده اند روشن است که این افراد چطور به این مصاحبه ها می آیند و چه سناریوهایی برای آنان می چینند وگرنه آیا خودشان خودجوش به این مصاحبه آمده اند و بیانیه امضاء کرده اند؟.

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانیاسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

اگر چنین است ایا خودشان تصمیم گرفته اند که بیایند و به خانواده شان توهین و واقعا از صمیم قلب خواستار دیدار با پدرومادروخواهر و برادرشان نیستند؟ شما باور می کنید منکه آنها را می شناسم و میدانم که در همان زمان که رجوی دیدار با خانواده را حرام و خانواده را (خانواده الدنگ )خواند تعدادی از آنان برای مادر و خواهرانشان در خفا گریه می کردند! اما ببینید وابستگی به این سازمان که عواطف را برای انقلابی عیب میداند چقدر است که جرأت نشان دادن این عواطف را نداشته و در نشست های هیستریک  که خودشان بهتر می دانند وادار می شدند که این عواطف را کتمان و حتی آنرا عیب وننگ بدانند و رسما هم باید اعلام می کردند وگرنه واویلا؛ سوژه نشست می شدند و تف و لعنت و توهین می شنیدند.

شما به این می گویید اراده ؟

چرا خودتان را گول می زنید؟

حالا این بیانیه جدید فرقه که معلوم است که کلی روی ان کار شده؛ وجدانا چند جلسه شما راجع به آن که باید بنویسید توجیه شده اید و میدانم و خودتان هم می دانید که چقدر بشما توهین کرده اند که چرا ساکت نشسته اید بی غیرتها سازمان زیر ضرب است بیایید امضاء کنید و… آیا دروغ می گویم ؟

جالب است که رجوی با طعنه به این افراد اسیر جنگی سابق می گوید و در مناسبات هم همیشه با چشم تحقیر به آنها نگاه می کند اما وقتش که می شود باید به فرمان عمل کرده و بیایند و از سازمان دفاع کنند البته با ریل کار و دردستگاهی که کنترلش در دست رجوی باشد.

از زمان پیوستن تعدادی از افرادی که در اردوگاه اسرای جنگی بودند به این فرقه؛ همیشه این تحقیر بالای سراین افراد بود. وگاه در نشستها از زبان افراد بقول خودشان بیرون می زد و افراد را مساله دار می کرد. تازه این در علن بود که خیلی مواظب بودند این تضاد فعال نشود. در خفا که من بارها از زبان بالاترها شنیده ام که می گفتند که این اردوگاهی ها مناسبات مارا خراب کرده اند و بارها شنیدیم که رجوی در نشست مثلا فرماندهان به آنان گفته بود که ما اشتباه کردیم اینها را داخل مناسبات آوردیم و ضررش را داریم هرروز پس می دهیم اما دیگر کاری نمی شود کرد چون همه کارها بگردن این ها است ولایه ای هستند که بدون آنها تمام کارها در سازمان می ماند. چون سیاه ترین وپرزحمت ترین کارها با اینها پیش می رود.

من بارها از افراد کم سابقه تر وحتی از تحت مسولین خودم شنیدم که می گفتند که اینقدر فضای منفی نسبت به شما در سازمان وجود دارد چطور مانده اید وتحمل می کنید؟ چون این افراد می گفتد هرگاه چه رسمی و چه غیر رسمی با مسولین بالا راجع به شما صحبت می شود از شما به عنوان اردوگاهی و غیر تشکیلاتی و دزد و … یاد می شود در صورتی که همه زحمت سازمان روی دوش لایه شمااست!

واقعت هم همین بود وهست. این دوستان می دانند که در سازمان فقط از این لایه خواسته شد که پروژه لمپنیزم بخوانند و می گفتند چون شما پروسه اردوگاه داشته اید آلوده هستید باید خود را در انقلاب مریم با خواندن این پروسه تطهیر کنید. آیا این هم دروغ است؟

بارهامگر در این سازمان گفته نمی شد تا قبل از آمدن اردوگاهی ها ما در مناسبات دزدی نداشتیم و هیچ جایی قفل نداشت اما با آمدن اینها همه جا را مجبور شدیم چند قفله بکنیم.

 این درحالی است که من خودم در همان روزهای جذب این افراد به شریف ( مهدی ابریشمچی ) گفتم نباید همه را قبول کرد بعضی از این افراد نه سابقه خوبی دارند و نه اخلاق می فهمند چیست! بمن گفت مهم نیست بیایند توی سازمان؛ درست می شوند ما آنها را تربیت و تغییر می دهیم ! یعنی برای بالا بردن تعداد افراد هرکس را آنهم باوعده ووعید وارد کردند بعد همه را خراب کردند و تقصیر و اشتباه خودشان را با تحقیر این افراد می پوشاندند و تروخشک باهم می سوخت. درحالیکه تعدادی از افراد به آنها گفتند هرکسی را نیاورید ولی گوش نکردند.

همه میدانند داخل یک فرقه که تمامی اصول انسانی و مبارزاتی حول یک نفر و برای حفظ یک نفر هست صحبت از اراده و امثال آن معنی ندارد. شما تاریخچه همه فرقه را بخوانید افراد خوب و خیلی بظاهر مستقل دست به اعمالی زده اند که اشخاص درحالت عادی و نرمال اصلا از نزدیک شدن به آن اعمال ابا داشته و آنرا راقبول ندارند.

حالا سوال این سازمان این است که چطور شد که این افراد را نتوانستی تغییر بدهی و نگه داری؟ تا جایی که میدانم امار این افراد در بدو پیوستن بیش از 1000و حتی نزدیک به 2000 نفربود. بعد سالها و بعد سقوط صدام بیش از 600 نفر بودند و حالا فقط 123 نفر مانده اند. راستی چه شد مگر تو به دروغ نمی گفتی اینها در انقلاب مریم لم یرتابوا شده اند و مگر نمی گفتی انقلاب مریم همه را تغییر خواهد داد.! پس چه شد؟.

و سوالم از این دوستان هم این است واقعا خودتان تصمیم گرفتید این را بنویسید و واقعا می خواهید گزارشگر سازمان ملل شما را ببیند و بعد شما بگویید ما ازپدرومادر و خانواده خودمان بیزاریم و نمی خواهیم دیدار کنیم. این دروغ خودتان باور کرده اید؟ منکه شما را می شناسم و میدانم این دروغ است و بازهم می گویم که شما وادار شده اید که اینرابنویسید وبگویید و لطفا نگویید ما خودمان اراده داریم و…

لینک به منبع

بولتون در برابر ظریف در خصوص مجاهدین خلقگفتگوی اختصاصی ندای حقیقت با مسعود خدابنده. واقعیتهایی از مریم رجوی، مسعود رجوی و مجاهدین خلق از درون

اسیر جنگی یا مجاهد لم یرتابو ا؟ 2000 نفر کجا 123 نفر کجا؟

***

***

همچنین: