بازهم سنگینی وزن خانواده هاست که رجوی را له میکند!

بازهم سنگینی وزن خانواده هاست که رجوی را له میکند!

رضا اکبری نسب، تبریز، بیست و ششم دسامبر 2015:…  اگر این راست ودروغ های تو بنفع مردم وتکامل بشری است، چرا ما راازشنیدن آنها بی بهره میگذاری و آنها را برای ما نمی نویسید؟! ترا به جان رجوی ازتناقضاتی که درنشست های آنجا گفتی ، مارا بی خبر نگذار ، دنیا را چه دیدی! شاید ما خانواده ها هم متحول شده و دیگرمزاحم رجوی نباشیم؟! بازهم بخوانیم ومستفیض شویم: ” و اما وقتی بحث خانواده پیش می‌آید …

رجوی بدنبال پول رجوی: اگر خواستار آزادی گروگانها هستید باید پول بیشتری بدهید

خانواده های مجاهدین خلق پارلمان عراق بنیاد خانواده سحر: خانواده ها برای اخذ ویزای عراق تماس بگیرند

(با تشکر از آقای اکبری نسب دریافت شد – ایران اینترلینک)

http://iran-interlink..org

بازهم سنگینی وزن خانواده هاست که رجوی را له میکند!

امان ازدست این خانواده ها که کسی قادر به فرونشاندن عواطف شان نیست واین مسئله مانند سنگ خارایی دوش لرزان رجوی را میلرزاند، شب و روش را سیاه میکند وکماکان میبند که ” این قافله را سر بازایستادن ” نیست.

برای ابراز اشمئزاز ونفرتی که دررجوی ازاین بابت تولید میشود، هرازچنگاهی ، مرید مسخ شده ای ازاو، پای به عرصه ی رسانه ها گذاشته وبا سوء استفاده از نام بنیانگذاران نخستین این سازمان ، به فحاشی وتوهین برعلیه خانواده ها ی گرفتار رجوی پرداخته تاآنها را بعنوان یگانه حامی واقعی اعضای ساده ( اکثریت اعضای باند رجوی) ازمیدان بدر کند که رجوی بهتر برگرده ی آنها بعنوان انسان های بی پناه سوار شده وازکشته وزنده ی آنها ، بهره برداری شخصی کند!

این بار فرزاد اتراک به میدان فرستاده شده تا تنور فحاشی برعلیه خانواده ها را همچنان گرم نگه دارد تا رجوی همواره نان داغ آغشته بخون خود را داشته باشد!

او در نوشته ی طولانی خود بنام ” در انتظار لحظه موعود ” – که قصد گرفتن نمره ی خوب ازمعلم انشاء که رجوی باشد- دارد، بیوگرافی خود را آورده است که مثلا ثابت کند که کار خوبی کرده که تن به بردگی رجوی داده است:

” دیپلم گرفتن و دانشگاه رفتن من مصادف شد با سال 57 و انقلاب و امیدها و آرزوها و… دیگر وارد جامعه شده و فکر و علائق فردی به حاشیه رفت و خوشبختانه در مسیری قرار گرفتم که هرلحظه و پیوسته مشتاق و سربه‌راه همان معلم، مربی، راهبر و همه‌چیزم هستم که دستم بگرفت و پابه‌پا برد و راه سرفرازی و وفای به پیمان نشانم داد…”.

درجواب باید گفت که بدشانس ازکار درآمدی وبه جریانی پیوستی که بعدها به خونریزترین دشمن انقلاب تبدیل شد وچه بسا که به یکی ازموانع عمده ی ژرفش وگسترش آن تبدیل شد واین معلم بجای دستگیری ازتو، مخ وتمام اندام های فکری ات را ازدستت گرفت. به آلت استبدادت تبدیل کرد و درهیمه ی فرقه گری ات سوزاند!

آقای اتراک مینویسد:

” بگذریم آمدیم و آمدیم تا هفته قبل که هنوز داشتم خرابی‌ها و ویرانی‌های 80 موشک کشتارجمعی را جمع می‌کردیم و ساک و وسایل را از زیر آوار بیرون می‌کشیدیم که صدای عده‌ای را به فارسی شنیدم و متوجه شدم وزارت اطلاعات همان مأموران نیروی تروریستی قدس را که در اشرف مورد مصرف قرار داده بود، مجدداً از زباله‌دانی بیرون کشیده و تعفن وجودشان دوباره محیط را آلوده می‌کرد. درد لم گفتم زهی بی‌شرمی و به دنبال آن خیلی احساس نیاز می‌کردم که چند سطر بنویسم ولی این بار نه برای رضایت فردی بلکه دقیقاً جوابی و شهادتی به تاریخ. وقتی استارت زدم متوجه شدم که مزدوران اسم مرا نیز صدا می‌زنند و دیگر درنگ نکردم…”.

یعنی خانواده ی این آقا هم جزو بست نشینان وآنهم بخاطر یک ملاقات ساده که جانیان هم ازاین حق محروم نیستند ، واین درخواست هوایی اش کرده و دست به توهین برعلیه خانواده ی خود و هم دردان دیگر ایرانی آنها زد که بانظر رجوی که خانواده را بزرگترین دشمن تشکیلات خود میداند، همسازی بیشتری نشان داده و ثابت کند که چقدر درادامه ی راه مرید ومرادی وازنوع سیاسی وکثیف اش، صادق است!

بدتر اینکه این مزخرفات را هم به حساب بدهکاری تاریخ گذاشته وخیال نموده که علی آباد هم شهری است!

او سخن همیشگی باند رجوی را که دیگران هم گاها نشخوار میکنند، چنین بیان میکند:

” قبل از هر سخنی با خواننده این سطور بجاست بگویم من متولد سال 1338 و 56 ساله هستم و تأیید می‌کنید که آدم در این سن نیازی به پند و نصیحت و… ندارد. و پیشاپیش مشخص است صحنه اساساً موضوعی خانوادگی نبوده و کسی من عندی و فی سبیل الله بعد از 30 سال، یکهو هوای دیدار فرزند یا خواهر یا برادر یا.. نکرده و به اختیار به عراقی که غرق در بمب و موشک و کشتار است نمی‌آید. پس موضوع چیست “؟

یادتان باشد که درمحلی بنام تیمارستان ونوانخانه ها ، متخصصین وروان درمان ها ، بستری های خود را بعنوان انسان های عاقل، بالغ وجایز التصرف نمیدانند و اتفاقا اکثریت این نوع افراد هم سن شما و یا مسن تر از شما میباشند.

فکر میکنید اگر خانواده ها از دستگاه مغزشوئی رجوی وتاثیرات ان بر مغز وافکار شما ، اطلاعی نداشته وبراستی هم میدانستند که شما ازروی عقل واراده وبدون تلقینات ودستورات رجوی، این مسیر بریدن ازخانواده ها را برگزیده ومنطقی درکار شما میدیدند، بازهم حاضر میشدند رنج وخطر اینهمه راه را برخود هموار کرده وبه لیبرتی بیآیند؟

آنها اگر میدانستند که شما خودتان هستید که درمورد خود وبطور آزادانه ومستقلانه تصمیم گرفته ودرست فکر میکنید وراه دشمنی با آنها را انتخاب کرده اید واین افکار دمو کراتیک؟! را هضم میکردند اینهمه سماجت برای دیدار شما میکردند؟

ابدا نه!

آنها هم مانند من، ازطرز تفکر جمادی شما آگاه بوده وشما را قربانیانی بیش ندانسته و وظیفه ی خود میدانند که کمک تان کنند ومیدانند که شما فریاد رسی غیر ازآنها ندارید! چرا که سنی که درتشکیلات رجوی گذشته باشد، نشانی ازعقلانیت انسانی بدست نمیدهد. شما هم لطفا بر روی این سن زیاد، تاکید نداشته باشید!

خانواده که سهل است ، هرانسان مدافع حقوق بشر وگوشه ی عزلت برنگزیده ای هم با آگاهی ازوضع شما، اگر دست داد،این کار را میکند وبه کسانی که ازانسانیت تهی شده وربوت وار درخدمت رجوی هستند کمک میکردند که کم وبیش هم چنین است!

او بدون اینکه بداند، درمحکومیت رجوی چنین نوشته است:

” سال 57 با یک جزوه مخفی در دانشگاه بنام «آنان که مرگ را برگزیدند» دفاعیات و زندگینامه بنیان‌گذاران و کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق را خوانده و گمشده خودم را پیدا کردم. بحث آزادی و جامعه بی طبقه در کاکل آن بود و از آن موقع بذری در وجودم کاشته شد که مرا از مقاطع مختلف عبور می‌داد. اولین انتخابم در تحصیلات بود. بعد از همه بدبختی‌ها در دانشگاه پلی‌تکنیک تهران در رشته الکترونیک قبول‌شده و می‌توانستم یک مدرک مهندسی که از بچگی رویایم بود را در جیب داشته باشم. ولی …”.

علیرغم هرنیت خیری که درسر داشتی ، بدان دست نیافتی و بنابراین عقل سلیم حکم میکرد که راه رفته را بازگشته وبا یک نقد علمی وجانانه ازگذشته ی خود و تحرکات سه دهه ای سازمان ، به کشورت وخانواده ات خدمت میکردی . چرا که درمناسبات رجوی، نشانی از تحقق آن دفاعیات وآن جامعه ندیدی وبدتر اینکه سیاست های جنون آمیز وخود سرانه ی رجوی را مخالف با آرمان های اولیه ات یافتی!

آیا اینقدر غرق مناسبات شده بودی که مانند هزار نفر دیگر ، قادر بانجام این کار نشدی؟! اگر جرات وفرصتی نداشتی، گناه ما خانواده ها چیست که باید اینهمه بد وبیراه وتهدید را مشاهده گر باشیم؟!

آقای اتراک می نویسد:

” بعد از 30 خرداد 60 دیگر هرگونه کار غیرحرفه‌ای و حاشیه‌ای را کنار گذاشته و با همان سنت امام حسین … به سمت مجاهدین و بعد منطقه مرزی و ارتش آزادی شتافتم. در این سالیان در دو چیز هیچ‌گاه دچار شک و شبهه نبوده و نشدم، … و از این‌طرف تا کجا مسیری که برادر مسعود درراه جامعه بی طبقه توحیدی رسم کرده واقعی و در همان سمت پاسخ به خون انتقام نا گرفته امام حسین است. بارها و در هر مقطع که مبارزه کمی سخت می‌شد، برادر مسعود چراغ خاموش می‌داد و من و همه مجاهدین با سری بلندتر و در مداری بالاتر بازهم انتخاب و راه را باایمانی محکم‌تر ادامه دادیم “.

چه تشابهی بین کار امام حسین که دعوت باین قیام ازطرف مردم شده بود وکار خودسرانه ی رجوی داشت؟

دستآودهای جامعه ی بی طبقه رجوی را دیدیم ونه آنکه فکر کنیم شکست از بدی وکجی راه است، بلکه ازاین بابت که تشکیلات رجوی روزبروز ازآرمان بنیانگذاران اولیه دور ودورتر شده و حامیانی مانند محافظه کاران جدید غربی مییابد وسبک وسلوکش تنها به مذاق این جهانخواران خوش میآید وبس!

گرفتن انتقام خون امام حسین یک حرف کشک است و رجوی هرگز چراغی را خاموش نکرده ودرعوض همواه درب ها را بسته است. ما سال هاست که ازماهیت مزورانه اینگونه چراغ خاموش کردن ها که راهی را برای بازگشت باز نمیگذارد- اعم از باتوسل به ایجاد رعب وحشت اولیه ویا برخورد فیزیکی نقدی با خارج شوندگان دراطراف اردوگاه ها- اطلاع داریم.

من ازاینکه این دوبرادر نامبرده در اعدام هایی ازدست رفته اند که یک عامل مهم اش همان ” عملیات کبیر؟! فروغ جاویدان ” بود، متاسفم وهرگز اعدام انسان های بیگناه را درهر شرایطی درست ندانسته و به نقل قسمت دیگری از سخنان این مجنون رجوی ادامه میدهم:

” سال 67 در جریان قتل‌عام‌ها دو برادرم فرهاد و فرخزاد اتراک در زندان‌های اوین و اصفهان اعدام شدند، … به دنبال آن مزدوران به خانه ما مراجعه و به پدر و مادرم گفته بودند: «هر سه پسرت را به درک واصل کردیم» که البته منظور از سومی من هستم که در عملیات کبیر فروغ جاویدان شرکت داشتم و حالا در کمین لحظه مناسب نه‌فقط برای خون انتقام ناگرفتة فرهادها و فرخزادها، بلکه برای پاسخ شایسته و مجاهدی به همه جنایت‌ها و خون‌های به‌ناحق ریخته شده، با شوری وصف‌ناپذیر، طی طریق کرده و لحظه‌شماری می‌کنم “.

اگر آن اعدام های بی رویه بد بود، چگونه این عملیات کبیر؟؟!! که شما هم افتخار حضور؟! درآن را داشتید وقبل ازاعدام ها هم بود، میتواند مورد تایید قرار گیرد؟!

تنها باین دلیل که رجوی با تحلیل خاص ذهن بیمارش باین نتیجه رسیده بوده که مردم ونیروهای مسلح خسته ازجنگ ایران ، یارای مقاومت دربرابر 5هزار نیروی – گاها کتانی وشلوار لی پوش- نخواهند داشت وتو هم بهمراه دیگر هموطنان دیگر ، آنرا باور کردید وآنهم درزمانی که شعله های انقلاب ایدئولوژیکی که ذیلا خواهد آمد ، بحد کافی برشما نرسیده و مجنون ترتان نکرده بود؟!!

شما بعنوان یک نیروی مسلح و مهاجم به کشور، با داشتن این جرم سنگین، بازهم مدعی هستید واین خجالت آور نیست؟! تازه بااین طرز تفکر تروریستی ، میخواهید خانواده ها درخدمت فرمایشات رجوی باشند تا ازگزند این تهمت ها درامان باشند؟؟!!

” در عبور از انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین همه مجاهدین رویین‌تن شدیم و این مسیر طولانی را باقدرتی که از آن می‌گرفتیم با سرفرازی آمدیم و لحظه مره آن را مدیون خواهر مریم هستیم که آنتی‌تز بنیادگرایی مذهبی آخوندها بوده و هست و من به‌عنوان یک مجاهد خلق که سنگینی وظیفه و مسئولیت بهروزی خلق و میهن را که در سرنگونی خلیفه ارتجاع سمبلی زه می‌شود، بر روی شانه‌های خود احساس می‌کنم، در مواجهه با هر ابتلایی، بر انتخاب روز اولم پای می‌فشارم “.

این انقلاب ایدئولوژی شما با بیان چه تناقضاتی که بموجب آن میبایست بر شخصیت خود چنگ انداخته وگناه های کرده ونا کرده را به گردن گرفته وخواب های شیطانی خود را درملاء عام تعریف میکردی که ” روسیاه” باشی تا رهبری روسفید باشد، چگونه پذیرفته شد. آیا شما درمورد گناهان وخواب های خود!! غلو نکردید ومثل یک انسان درهم ریخته درزیر شکنجه، دروغ هایی را بخود نسبت ندادید؟!

اگر این راست ودروغ های تو بنفع مردم وتکامل بشری است، چرا ما راازشنیدن آنها بی بهره میگذاری و آنها را برای ما نمی نویسید؟!

ترا به جان رجوی ازتناقضاتی که درنشست های آنجا گفتی ، مارا بی خبر نگذار ، دنیا را چه دیدی! شاید ما خانواده ها هم متحول شده و دیگرمزاحم رجوی نباشیم؟!

بازهم بخوانیم ومستفیض شویم:

” و اما وقتی بحث خانواده پیش می‌آید، 4 سال است که خانواده مجاهدین مستقر لیبرتی در کشورهای مختلف می‌خواهند به لیبرتی بیایند ولی سفارت عراق ویزا نمی‌دهد. آن‌ها که قبل از سپردن حفاظت اشرف به دولت جنایتکار قانون!! به‌صورت خودجوش به عراق آمده‌اند در بازگشت دستگیر و یا مثل علی صارمی و محمدعلی حاج آقایی و.. شهید شده و یا در زندان زیر شدیدترین شکنجه‌های جسمی و روحی و زیر اعدام هستند. …ا و حتی سناتور توریسلی را راه نمی‌دهند ولی یکهو یک ماشین مأمور نیروی تروریستی قدس را تحت نام خانواده بار زده و جلو لیبرتی خالی می‌کنند. این برای هر آدم بی‌طرفی اگر نخواهد چشم و گوش خود را عمداً ببندد هزار و یک معنا دارد “!!

بعضی از رسانه ها که گردانندگانشان از قربانیان سابق رجوی هستند، مشخصات این افراد را بارها ازشما خواسته اند که جوابی درکار نبود. ودیگران نیز مانند من معتقدند که اگر این حرف براستی هم درست باشد، رجوی درنظر دارد که یک شویی در اطراف لیبرتی براه اندازد؟!

بسیار خوب!

چطور است این درخواست شامل همه ی خانواده ها باشد ودر صورت تحقق این گردهم آیی، فکر نمیکنید پته ی رجوی برآب ریخته شود؟!

اگر اصل ادعا درست باشد، که بنظر اینطور نمیآید ، تمام حاضرین منتسب به خانواده ها از داخل وخارج کشور، توسط پزشکان عراقی، با مرز وبدون مرز، و سازمان های حقوق بشری، مورد بررسی دقیق هویتی ، وژنتیکی قرار گیرند تا میزان صحت وسقم حرف خارج نشینان وداخلی ها روشن شود و غشی ها سیه روز شوند!

من شخصا ازاین پیشنهاد استقبال کرده وحاضر به همکاری های لازم هستم. آنجا روشن خواهد شد که جیره خواران رجوی کدامند و مزدوران؟! اطلاعاتی کیستند. حرفی بهتر ازاین؟!

والنهایه اینکه:

” بله همه ما خانواده‌دار هستیم و مملو از احساسات و عواطف، و این عاطفه‌ها تا جایی است که آلت دست وزارت اطلاعات خلیفه ارتجاع نشده باشند، و اگر فردی خواسته یا نخواسته در این توطئه کثیف واردشده و دستان جنایتکارانی را بشوید که مستقیم یا غیرمستقیم در خون خواهران و برادرانم می‌باشند، در صف دشمن مردم، و سهیم در تمام جنایات آن‌ها بوده و من از این رجس و پلیدی تحت هر نامی من‌جمله خانواده برائت می‌جویم. ..”.

این عین اتهامی است که رجوی به ماها میزند و باوجود اینکه مشاهده میکند ما حق ملاقات یک مجرم شرکت کننده در عملیات کبیر یاد شده را برسمیت میشناسیم، این حرف های کلیشه ای را که قابل اثبات نیست پشت گوش میاندازیم و درجواب میگوییم که همه ی خانواده های جهان پیشکش، شما فعلا حرمت خانواده ی کوچک خود را داشته وبا برداشتن سنگ بزرگ ، نشان ندهید که اهل زدن (دراینجا علاقه داشتن به کل خانواده ها) نیستید!!

(پایان)

***

بیژن فرهودی و مسعود خدابنده. کیهان لندن


https://youtu.be/26Mps-OQLTU

Families of MEK hostages in Camp Liberty June 2015


https://youtu.be/2cexIQcI9UQ

متن سخنرانی آقای رضا اکبری نسب در مراسم یاسر

رضا اکبری نسبمن درکنار رحیمی و مسعود تقی پوریان ( دوست جدا شده ی برادرم)- ائل گولی تبریز. بهمن ۱۳۹۳
باج خواهی مشکوک باند رجوی جان لیبرتی نشینان را بخطر میاندازد!

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=17969

بازم هم یاد زنده شده ی برادرم سید مرتضی! (… اما نتوانم که آرزویت نکنم!)

رضا اکبری نسبرضا اکبری نسب، تبریز، بیست و یکم آوریل ۲۰۱۵:… دراین مورد خاص فقط میتوام بگویم که نبرد نابرابر کسب قدرت که بین شخص رجوی و حکومت جریان دارد ، ارتباطی بمن نداشته واجازه نمیدهم که درمقابل آن درددل نویسی های مورد اشاره، باادبیاتی که خاص برادر من نیست ، با من برخورد شود! به شهادت تمامی انسان های جدا شده ازسازمان، برادر من اهل کاربرد این ادبیات لمپنی که خاص رجوی است ، نبوده ومن هر …

به یاد یاسر

(با تشکر از آقای اکبری نسب دریافت شد – ایران اینترلینک)

بازم هم یاد زنده شده ی برادرم سید مرتضی!

… اما نتوانم که آرزویت نکنم!

۳۱/۰۱/۱۳۹۴

تماس تلفنی یک دوست ، اجازه نداد که من که عادت به مراجعه به سایت های گروه های سیاسی را فقط درروزهای جمعه دارم، طبق برنامه عمل کنم و امروز مجبور شدم که برنامه های منظم مطالعاتی خود را برهم زده وبرای دریافت خبر اعلامی او، به سایت ایران افشاگری مراجعه کرده ونوشته ی منسوب به برادرم سید مرتضی اکبری نسب( مقیم کمپ لیبرتی عراق) را مطالعه وبازمطالعه کنم.

نام نوشته ی موردبحث ” آینده ازآن انقلابیون است “ بوده وصفحه اول نوشته مزین به عکس جدید برادرم بود که البته مرا کلی خوشحال کرد.

من عکس چند ماه پیش اورا بهمراه با چند دوستان هم زنجیرش ازطریق وایبر فرزندم دیده بودم که درمقایسه با عکس اخیر شکسته تر بود و مسئولین سایت کار خوبی کرده اند که عکس خوشآیند وبا نشاط تری ازاو گذاشته بودند که جای قدردانی دارد.

ظاهر امر نشان میدهد که هدف از انتشار این نوشته ی منسوب به برادرم خفه کردن احساساتی بود که قبلا طی مقاله ی کوتاهی دجار آن شده بودم و بجا می بینم که خواننده ی علاقمند به لینک زیر مراجعه کرده وبهتر درجریان اموری که ابدا رابطه ی منطقی ای بین آن واین نوشته ایران افشاگری ندارد، قرار گیرد:

https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=16093

دراین مورد باید گفت که اختلافی بین من وبرادرم ویا کسی که نیابتا اظهار مرحمت نموده وآنرا نوشته درمورد تیتر مقاله نداشته وبراستی هم فکر میکنم که درصورت جلوگیری بشریت ترقی خواه ازبروز حوادث محیط زیستی دم گوش ونیز بوجود آمدن زمستان اتمی که وجود بشریت رابصورت جدی تهدید میکند ، واقعا هم ” آینده ازآن انقلابیون است ” !

اما مسئله بااین تفاهم اولیه ومشروط پایان نمی یابد بطوری که خواهیم دید.

درمقاله ی مذکور آمده است:

” «روضه خوانی» ها و «ننه من غریبم درآوردن» یکی از مأموران وزارت اطلاعات در انجمن نجاست تبریز, ضمن تأسف از اینکه نسبت نابرادری با من داشته, بیشتر از هرچیز افلاس و درماندگی رژیمی را بازگو می کند که در باتلاق بحران ها دست و پا می زند و به هر خس و خاشاکی چنگ می زند تا با ایجاد جنگ روانی علیه نیروی آلترناتیو و هماوردش, فرصتی ولو کوتاه برای بقا پیدا کرده و به خلافت ننگینش ادامه دهد “.

هرکس نوشته ی مورد اشاره ی مربوط به شخص مرا مطالعه کند ، ابدا استنباط نمیکند که این برخورد منتسب به برادرم ربطی به موضوع مطروحه ازطرف من دارد!

برابر اساسنامه ی انجمن نجات ، این مجموعه یک نهاد غیر دولتی (NGO) بوده و باتوجه به خاصیت اش، هرعضو جدا شده ازسازمان مجاهدین و اعضای خانواده های گرفتار مناسبات رجوی که این مناسبات، این سازمان مترقی دهه های ۴۰و۵۰ را به باد داد ، عضو این انجمن میباشند واین عضویت اجباری نیست وبنابراین اعضای بالقوه ی این نهاد ، میتوانند فعال باشند ویا مانند من تنها در اوقاتی که مثلا جدا شده ای وارد کشورشده ومیتواند خبرهایی ازوضع سلامتی و …، برادرش و… بدهد ، فعالیت دیگری نمیکنند!

نظر اعلامی برادر عزیزم درست نیست وانسان عزیز ازدست داده وگرفتار مجبور نیست که عضو اطلاعات ویا فعال شدید انجمن نجات باشد.

بنظر میرسد که اعلام این چنینی مسائل، دروهله ی اول درخدمت تبلیغ اقتدار وزارت اطلاعات باشد ودرعجبم که سازمان یا برادر من که مخالف رژیم است، چرا باید اینگونه ساده لوح باشند وبرله یک ارگان مهم رژیم دست به تبلیغ بی جیره ومواجب بزنند!

دراین مورد خاص فقط میتوام بگویم که نبرد نابرابر کسب قدرت که بین شخص رجوی و حکومت جریان دارد ، ارتباطی بمن نداشته واجازه نمیدهم که درمقابل آن درددل نویسی های مورد اشاره، باادبیاتی که خاص برادر من نیست ، با من برخورد شود!

به شهادت تمامی انسان های جدا شده ازسازمان، برادر من اهل کاربرد این ادبیات لمپنی که خاص رجوی است ، نبوده ومن هر اتهام زنی برعلیه خود را حتی بنام برادرم هم که باشد، به حساب رهبریت کم شعور و خود شیفته و فرزند نا مشروع ساخت وسازهای تشکیلاتی غیر نرمال واستبدادی رجوی میگذارم!

قسمتی ازمطالب منتسب به برادرم را که مربوط به شخص اینجانب است، ملاحظه فرمایید:

” اولین بار که این نابرادری را در جلوی اشرف دیدم, اگرچه به رغم تمایلم و با اصرار مسؤلینم و برای اتمام حجت رفته بودم, گفتنی ها را بی کم و کاست به این مستخدم وزارت اطلاعات گفتم و راه هرگونه سوءاستفاده را به رویش بستم و مرزهایم را با دشمن ترین دشمن مردم ایران و مأمورانش ترسیم کردم. تلقی ام این بود که اگر ذره یی از شرافت و رابطة انسانی در او باقی مانده باشد, دنبال کار و زندگی اش برود و خودش را بیش از این به نکبت آخوندها آلوده نکند “.

من جریان این ملاقات کذائی وآشفته حالی برادرم را درنوشته ی قبلی ام شرح داده ام و کماکان براین نظرم که آن حرف ها که بعد از ساعت ها معطلی من دردرب اشرف برزبان برادرم جاری شد ، مربوط باو نبوده وحاصل تهدید ها وتلقینات سرکار خانم هایی مانند سرکار خانم ف- ی بوده واین برادرم که به شهادت جداشدگان از صفات انسانی خوبی برخورداراست ، هرگز بااختیار خود این حرف ها را نمیزد واین نوشته ها راباین شکل نمی نوشت:

در کف شیر نر و خونخواره ای

غیر تسلیم ورضا کو چاره ای!

درحالی که تبعات وهزینه های فعالیت های سیاسی ام در دوران هردو رژیم را پذیرفته ام ، ازقول این برادر نازنین من برای من پرونده سازی دیگری میشود:

” ولی جای تأسف است که این تودهیی ـ اکثریتی سابق که از قدیم در جبهه متحد ارتجاع ثبت نام کرده بود, بدلیل هم جبهه بودنش با ارتجاع وحشی, نه تنها مسلمان دوآتشه شده و تسبیح آب می کشد و از «فضایی که ابدا قابل مقایسه با دوران شاه نیست» دهانش آب افتاده و برای آخوندها غش و ریسه می رود, ولی کینة حیوانی خودش نسب به مجاهدین را به دلیل هم سفره بودنش با آخوندها پنهان نمی کند “.

من جایی اعلام کفر نکرده بودم که حالا تشرف مجددی به مذهب داشته باشم. اقدامات صرفا سیاسی واجتماعی من درهردوره ، حداقل ازنظر خودم بار ” استقلال، آزادی وعدالت اجتماعی ” داشت واین مسئله چرا باید ارتجاعی باشد؟!

من اگر به مشی چریکی اعتقاد داشتم ، مسلما یکی از کشته شدگان دهه ی ۵۰ ویا ازرهبران یکی ازاین گروه ها میشدم و حال آنکه تا سال ۱۳۵۹و۶۰ وابستگی سازمانی درست وحسابی نداشتم وتنها دو- سه سالی عضواکثریت با استقلال رای قابل توجه بودم ودر اوایل سال۱۳۶۳، زمانی که وضعیت سیاسی من با الهام ازپیچیدگی سخت جامعه اقتضا میکرد که میان عضویت دریک سازمان مخفی و استعفای رسمی ازسازمان ، یکی را انتخاب کنم، راه دوم را برگزیدم و واقعیات زندگی ورفتار و مواضع شلم شوربای بعدی رهبران اغلب مسخ شده ی سازمان اکثریت ، نشان داد که راه درستی برگزیده ام که متاسفانه نمیبایست هزینه های بعد را که ناشی اززندگی درشهر کوچک بود، بپردازم که بخت بامن یار نبودوپرداختم .

من مانند اکثریت مطلق نزدیک به همه ی اعضای گروه های چپ ( که آن موقع سازمان مجاهدین هم دراین طیف ودرجناح راست آن قرارداشت) یک ایدئولوگ نبودم که به کمونیزم هم برسم یا نرسم!

مرتضی جان!

داداش ات ازمجموعه ی ۱۴۴ جلدی مارکس حتی یک جلد هم مطالعه نکرده ونمیتوانسته ونمیتواند درکی ازکمونیزم داشته باشد!

کار شاق برادرت خواندن مقالات متعدد ورمان های مردمی بود والا دراین مورد خاصی که ولو بصورت صوری بدان متهم شده ام ، کار عمده ام خواندن نسبتا دقیق دوکتاب تئوریک ازلنین بود که یکی ” دولت وانقلاب ” نام داشت ودیگری ” چه باید کرد” که بازهم جریان زندگی نشان داد که اجرای تئوری های لنین درکتاب ” چه باید کرد” که بموجب آن روشنفکران نخبه، باهوش، انقلابی وبشدت سازمان یافته میبایست انجام امور ملت ( طبقه ی کارگر وزحمتکش) را بعهده بگیرند که گرفتند ، چه ضربات مهلکی بر انسان های مترقی و جهان زد وشوروی ای که میتوانست با لحاظ جدی نقش خود مردم، باین روزنیافتد، افتاد ونتیجه ی این حادثه ی اسفبار تنها این شده که استنباط قطعی من این باشد که سازمان های سیاسی، مساعد لغزش وخیانت بعدازبدست گرفتن قدرت اند وبراستی هم که انجام دگرگونی های چاره ساز ، کار توده هاست وبنابراین وبطریق اولی تر نمیتوانم سازمان سابقا مجاهدی خلق را دوست داشته باشم!

اگر این پاراگراف را بدستت بدهند؟! وتو هم خوب بخوانی ، میفهمی که من چرا به سازمان های سیاسی موجود مربوط به ایران، اقبالی نشان نمیدهم وآن سازمان ها را که قدرت را دست موجودی با عقده های حقارت فراوان بسپارند تا کند آنچه که درسازمان مجاهدین کرد، نمیتوانم دوست داشته باشم وبنابراین عدم عضویت درسازمانی خاص – آنهم با مشخصاتی که سازمان های اپوزیسیون دارند- توجیه تجربی ومنطقی برای من دارد واین امر دلیل اطلاعاتی شدن کسی نمیتواند باشد!

مرتضی مینوید یا ازقولش مینویسند:

” سپاسگزاری از اینکه به او اجازة اینترنت داده اند تا هر روز به یک اسمی علیه مجاهدین به فحاشی و لجن پراکنی بپردازد, بَهبَه و چَهچَه میکند که چه آخوندهای دست و دل بازی! هستند؟

این مأمور توسری خورده و به غایت کودن رژیم آخوندی که سالهاست در جبهة مقابل مردم و مقاومت ایران, به خیانت علیه عالی ترین حقوق مردم ایران که آزادی و برابری است اشتغال دارد, یا تشخیص نمی دهد که هیچ اشتراک منافعی در دوجبهه متخاصم وجود ندارد و یا اینکه عمداً خودش را به نفهمی می زند و می گوید: “من شخصا هیچ سودی درماندن برادرم درعراق برای خودش ویا مثلا میهنش نمیبینم و درخواست سلاح را کاری بغایت مشکوک دانسته ومغرضانه وخطرناک وبرعلیه جان های عزیزی مثل جان برادر خودم میدانم “

اینترنت نه ساخت آخوندهاست ونه ازابداعات رهبر فرزانه ی شما!

زمانی پنتاگون این دانش را ازیک دانشمند فراری چکسلواکی دریافت کرد ودرامور جاسوسی و… بکار انداخت وسرانجام صاحبان سرمایه با پیش بینی اینکه با ارائه ی کنترل شده ی این فن آوری میتوان به ثروت های باد آورده دست یافت وچنین کردند ومن نیز نیز مانند دیگر مردمان کشورمان پولی میپردازم وازامکانات آن استفاده میکنم و من جایی حرفی نزده وننوشته ام که آخوندها بمن اینترنت مجانی میدهند!

دیگر اینکه ازکدام فحاشی ها ولجن پراکنی ها برعلیه مجاهدین سخن میگویی؟ درتنها نوشته ی من که درعرض چند سال بعد از کشته شدن یاسر جوانت منتشر کرده ام و جواب شما ( من میخوانم رهبری سازمان) به شرح فوق منتشر شده ، چیزی نتوانسته اند ارائه کنند فرماندهانت ، اگر خودت این حرف ها را نوشته ای پس بگیر ویاشاید لازم است که کمی سماجت بخرج داده وتمام نوشته ی من را بگیری و بارها باید بخوانی!

آیا این کار برایت مقدور است مرتضی جان؟

من وارد جبهه ی ایجاد شده بین شخص رجوی و حاکمین ایران نمیشوم وبنابراین مرا ازدخالت دراین امر که صدها صفحه درباره ی این علل امتناع خود میتوانم بنویسم، معاف کنید!

اما این ادعای کاربرد نام های مختلف مسبوق به سابقه ی دوماهه وتماس های تهدید آمیز سازمان دارد که اگر نمیدانی بدان!

بدنبال حوادث اسفباری که درکمپ اشرف ولیبرتی اتفاق افتاد ، خانواد های مربوطه عمیقا نگران شده ودست به اقدامات زیادی ازجمله مراجعه به نهادهای حقوق بشری و مسئولین دول ذیربط زدند که عزیزان خودرا ازاین مهلکه نجات دهند واین تلاش ها بطور طبیعی انعکاس رسانه ای پیدا کرد و سران سازمان را بجای اینکه خوشحال کند که حامیانی برای اعضایش ( نه خودش) دربین خانواده ها وجود دارد ، وادار به دست زدن به جاسوسی تلفنی ازخانواده ها بااین نیت که نویسندگان این مطالب را بشناسد، زد.

اتفاقا این واقعه با نوشتن مطلب من با عنوان ” یاد زنده تر شده ی برادرم سید مرتضی” توام شد و این تصور درآنها بوجود آمد که لابد این نوشته ها مال من است؟! و شخصی بانام قلابی ” کریم زاد” مرتبا به خانه ی من زنگ زد ومطرح کرد که این مقاله هارا شما با نام های مستعار مینویسید که اعضای خانواده ام بادادن شماره ی تلفن جیبی من با کمال ادب ازاو خواستند که با خود من صحبت کند که چنین هم شد.

من درتماس های مکرر ی که این آقا بامن داشت، بارها موضوع اشتباه بودن این نظر سازمان را گوشزد کردم.

این شخص که درسرانجام کار چیزی را نتوانست ثابت کند، ازراه دیگری وارد شد که مثلا برادری در لیبرتی دارد وتماس منظمی هم با او.

پیشنهاد من این بود که اگر برادرت امکان تماس منظم باتو دارد، پارتی من هم شده و کمک کند که برادرم نیز با ما تماس داشته باشد که اوهم ظاهرا قبول کرد!

اما مسئله ی این ارتباط شکل دیگری یافت ونامبرده تلاش داشت که اطلاعاتی ازوضع انجمن و اعضای جداشده ی سازمان ازمن بگیرد تا بدین وسیله مرا به ادوات جاسوسی رجوی تبدیل کرده وخود به منصب ومقامی برسد که نحوه ی این رابطه ی یکطرفه مورد اعتراض مودبانه ی من واقع شد وبلافاصله این نوشته ی منسوب به مرتضی منتشر گردید!

گویا که درمملکت به این بزرگی ودرشهری بنام تبریز بعنوان کانون علم وادب ونویسندگی، کسی جز من نمیتواند مطلبی بنویسد وانتشار دهد!

او این درک را نداشت که دربرابر توضیحات من دایر براینکه که یک عضو خانواده ی درگیر با استبداد رجوی ویا جدا شده ی ناراضی ازسازمان، لازم نیست که نویسنده باشد واین فرد میتواند نوشته ی ابتدائی خود را برای حک واصلاح به یک وکیل فامیل ودوست ویا یک ژورنالیست که بطور فراوان دراین شهروجود دارند، بسپارد ومنتشر کند وشما احتیاجی باین جیمزباندی بازیها نداشته باشید ، قانع شود وتقصیر من وبرادری که مجبور به نوشتن این مطلب برعلیه من همین عدم درک این رابط سازمانی بوده است!

من با وجود نوشته ی قبلی ام واین توضیحات و نوشته های منسوب به سید مرتضی ، احتیاجی به نقد وبررسی بقیه ی مطالب سایت افشاگری که حکم سرود صبحگاهی تکرار شونده ی پادگان ها رادارد، ندیده وبه حرف هایم پایان میدهم.

رضا اکبری نسب

تبریز

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=16093

یاد زنده تر شده ی برادرم سید مرتضی

رضا اکبری نسبرضا اکبری نسب، تبریز، سوم فوریه ۲۰۱۵:…  من این فحاشی ها را بمثابه هذیان های فرد اسیر زیر شکنجه فرض کرده واتفاقا بیشترمصمم شدم که این محبت دوستانه وبرادرانه را دردلم که اینک به یمن چاقوهای جراحی عمل بازقلب، نازک تر شده ، کشت وتوسعه دهم! اما دروغ جرا! دلمشغولی های بسیار مغتنم ذکر شده و داشتن اوقات وسیع مطالعه ای که ناشی از تحمل وتقبل کار مغازه ی کوچک مان توسط …

باج خواهی مشکوک باند رجوی جان لیبرتی نشینان را بخطر میاندازد!باج خواهی مشکوک باند رجوی جان لیبرتی نشینان را بخطر میاندازد!

(با تشکر از آقای اکبری نسب دریافت شد – ایران اینترلینک)

لینک به صفحه فیسبوک آقای اکبری نسب

یاد زنده تر شده ی برادرم سید مرتضی

رضا اکبری نسب

رضا اکبری نسب

راستش زندگی من چندان یکنواخت وخسته کننده هم نیست!

چهار فرزند با سواد وکم توقع با تحصیلات عالیه از کاردانی تا کارشناسی ارشد که روند این تحصیلات کمکان ادامه دارد تا وقتی که جسمی برای کارکردن برای من وهمسرم باقی نمانده باشد!

دونوه ی زیبا – فرزندان دخترم ساناز ، همسری زحمتکش که به این صفت در پیش هر دوست ونادوست شهره است، از ثروت های معنوی سرشار من هستند ودرکنار مادری که متاسفانه درزادگاهم سراب زندگی میکند و پدر با سخاوت ودوست داشتنی ما ، اورا از ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ تنها گذاشته تا مجبور به زندگی نه چندان بد با خواهر وبرادران کوچکم باشد!

به این مسئله باید اضافه کرد فضایی را که ابدا قابل مقایسه بادوران شاه نیست و حداقل از آن میزان تحمل نسبی برخوردار است که من بتوانم کتاب ها واینترنت خودم را داشته باشم که اینهم شاید درسطح موارد شمرده شده در پرارگراف بالاترمشغولم میکند!

بطورکلی وبا وجود رسیدن به ۶۱ سالگی واثار زیان بار زندان های متعددی که بر جسم ام سنگینی میکند و نیز تحریم های ظالمانه ی مثلث امپراطوری سه گانه ( آمریکا، اروپا وژاپن) که تبعات منفی زیادی بر روی تک تک آحاد اکثریت زحمتکش میهنم دارد وطبعا شامل حال من هم میگردد، فردی کم وبیش بشاش وبطور نسبی راضی اززندگی هستم.

مشکل دیگرم دوباره روی آوردن به سیگاری که با قدرت تمام وبمدت ۸ سال ترک کرده بودم که صد متاسفانه درجریان سفرهای سختم به بغداد که بخاطر پیگیری خود سوزی شدن برادر زاده ام یاسر اکبری نسب ، ازسر گرفته ام و…

من جزو کسانی بودم که بیشترین وقت را با این قلب جراحی شده صرف رفتن به عراق وبرای دیدن برادر نازنین ام سید مرتضی کرده بودم که سازمان مجاهدین خلق که قبلا آنرا درحکم یک سازمان برادر دوست داشتم و بعدها با دیدن مناسبات مستبدانه وبرده وارانه درداخل مناسباتش، این محبت راازقلبم راندم، با تحلیل اینکه من نه اهل پول دادن هستم ونه درسطح واندازه ای که بتوانند تبلیغاتی روی من انجام داده وموفقیتی داشته باشند، مانع این ملاقات ها شده ویا ۵دقیقه ای به این برادر دوست داشتنی ام دستور واجازه دادند که برعلیه من فحاشی کند که موفقیتی در دور کردن عشق برادرانه که بادوستی شدید هم توام بود، نداشتند!

من این فحاشی ها را بمثابه هذیان های فرد اسیر زیر شکنجه فرض کرده واتفاقا بیشترمصمم شدم که این محبت دوستانه وبرادرانه را دردلم که اینک به یمن چاقوهای جراحی عمل بازقلب، نازک تر شده ، کشت وتوسعه دهم!

اما دروغ جرا!

دلمشغولی های بسیار مغتنم ذکر شده و داشتن اوقات وسیع مطالعه ای که ناشی از تحمل وتقبل کار مغازه ی کوچک مان توسط همسر فداکارم است، باعث بود که دوری سید مرتضی را گاهی کمتر احساس کنم!

اما این احساس درد فراق، با حدا شدن آقای امیر رضا رحیمی – کسی که ۲۷ سال عضو سازمان مجاهدین بوده وبرای دیدن وبپای صحبت نشستن با افراد خانواده ی آن دسته از اعضای مجاهدین خلق که هنوز درفکر عراق ناآرام و در بیم وترس سرنوشت بدی که ممکن است برعلیه فرزندانشان رقم بخورد ، دوباره زنده شد!

آری. آقای رحیمی که به تبریز آمده بود، برادر وبرادرزاده های زنده ومرحوم مرا بخوبی میشناخت ومنهم برای پرس جوکردن احوالی ازبرادرم، به پای صحبت اونشستم.

معلوم شد که برادرم سید مرتضی علیرغم ۳۰ سال کار در آشپزخانه های گرم مجاهدین در عراق و ابتلا به بیماری چشمی و آرتروز زانو ، هنوز نمیتواند جزو لیست انتقال شدگان به خارج ازعراق باشد!

عجیب این است که میگویند که مجاهد خلق حق بازنشستگی ندارد چون انقلابی است؟؟!!

درجواب باید گفت که نه انقلابی است این سازمان که دردهه ی ۵۰ بود ونه لزوما انقلابیون حق بازنشستگی ندارند که این مسئله لااقل درمورد فیدل کاسترو اتفاق افتاد و نظم جهان هم بهم نخورد!

درهر صورت دیدار با آقای رحیمی دوباره عشق خفته درزیر خاکستر مطالعه ومشغول شدن با اعضای خوب خانواده ام را دوباره زنده کرد ومرا مجبور به نوشتن این سطور!

گفتم ببینمش مگر این شوق اشتیاق

ساکت شود، بدیدم ومشاق تر شدم!

اما اخباری که بعنوان یک ژورنالیست بطور فراوان دریافت میکنم و نیز اظهارات آقای رحیمی، صحبت از شرایط مدام روبه وخامت بیشتر کمپ لیبرتی وتصمیم رهبریت مطلق العنان مجاهدین به عدم ترک این کمپ مسئله ای نیست که برای من آزار دهنده نباشد.

بخصوص اینکه پیرایه ی سلاح!!؟؟ هم به دم این سماجت بسته شده تا هم سورپریز جدید رهبری سازمان بنمایش داده شود وهم فرصت طلائی به افراطیون دیگر که افرادی مثل مرا که راه های مدنی ومسالمت آمیز حل هرنوع مشکل را قبول دارم، درآچمز کامل دهد!

این کمک مریدان خاص رجوی به افراط کاری باردیگر مرا بیاد نوشته ای از یک اندیشمند انداخت: ” چپ وراست ، هردو روی یک سکه اند”!

من شخصا هیچ سودی درماندن برادرم درعراق برای خودش ویا مثلا میهنش نمیبینم و درخواست سلاح را کاری بغایت مشکوک دانسته ومغرضانه وخطرناک وبرعلیه جان های عزیزی مثل جان برادر خودم میدانم!

وبیاد گرامی استاد شهریار این چنین به سخنانم خاتمه میدهم:

” … اینسان اولان خنجر بئلینه تاخماز انسان واقعی سلاح به کمرش نمیبندد

آمما حئییف کور توتدوغون بوراخماز! افسوس که کور ، شکارش را رها نمیکند!

رضا اکبری نسب

تبریز

۱۴ بهمن ۱۳۹۳ هجری شمسی

کمپ لیبرتی مجاهدین خلق فرقه رجویاغلب افراد تحت سیطره فرقه مجاهدین در کمپ لیبرتی دچار بیماریهایی روحی و جسمی شده اند

خانواده ها کمپ لیبرتی سپتامبر 2015لیبرتی: سودای ارتش آزادی و ماجراجویی رهبرانش

همچنین:

آیا تعهدات دولت آلبانی درمورد پناهندگان لیبرتی پس گرفته شده است؟!

رضا اکبری نسب، تبریز، شانزدهم دسامبر 2015:…  مثلا شخصا به اینجانب توضیح داده شود که برادر 60 ساله ی من که سید مرتضی اکبری نسب نام داشته فرصت دیالوگ مستقیم با این مسئولین محترم را داشته تا به آنها بگوید که طی حضور 31 ساله اش در مناسبات رجوی، همسر وفرزندش را بنحو فاجعه باری ازدست

نامه های خانواده ها به بان کی مون و درخواست کمک

کانون آوا و انجمن فراق، نهم دسامبر 2015:… برادر من مانند دیگر ساکنین لیبرتی اجازه تماس با خانواده – حتی بصورت نامه نگاری – هم ندارد وبنابراین فردی هست سلب اختیار واراده شده که انتخابی بغیر از اقامت درکمپ لیبرتی نا امن و تحت فشار دستگاه مغزشویی مسعود رجوی، ندارند. مسعود رجوی با کار م

دلایل آشفته شدن کار رجوی و ذکر خیر!ازمن کدام است؟!

ذضا اکبری نسبرضا اکبری نسب – تبریز، دوم اکتبر 2015:…  اسیر چاره ای جز تمکین ندارد و حرف های او ازنظر حقوقی فاقد هرگونه اعتباری است” ، ” اگر راست میگویند، چرا اشاره ای به نوشته های تو نمیکنند وهرگز پاراگرافی ازحرف های تورا منتشر نمیکنند؟” ، ” اگر اینقدر اطمینان به سید مرتضی وجود داشت، آنها اجازه ی مل

بازم هم یاد زنده شده ی برادرم سید مرتضی! (… اما نتوانم که آرزویت نکنم!)

رضا اکبری نسبرضا اکبری نسب، تبریز، بیست و یکم آوریل 2015:… دراین مورد خاص فقط میتوام بگویم که نبرد نابرابر کسب قدرت که بین شخص رجوی و حکومت جریان دارد ، ارتباطی بمن نداشته واجازه نمیدهم که درمقابل آن درددل نویسی های مورد اشاره، باادبیاتی که خاص برادر من نیست ، با من برخورد شود! به شهادت تمامی

آقای مصطفی محمدی، بازهم “خیر توشه “!

رضا اکبری نسبرضا اکبری نسب، تبریز، ششم فوریه 2015:…  ” مرگ خیلی آسان میتواند به سراغ من بیآید اما تا وقتی زنده ام سراغ آن نخواهم رفت… من البته با مرگ مواجه خواهم شد که مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه تاثیری درزندگی دیگران داشته باشد- زنده یاد صمد بهرنگی). مرگ یاسر من هم تطابقی با این

یاد زنده تر شده ی برادرم سید مرتضی

رضا اکبری نسبرضا اکبری نسب، تبریز، سوم فوریه 2015:…  من این فحاشی ها را بمثابه هذیان های فرد اسیر زیر شکنجه فرض کرده واتفاقا بیشترمصمم شدم که این محبت دوستانه وبرادرانه را دردلم که اینک به یمن چاقوهای جراحی عمل بازقلب، نازک تر شده ، کشت وتوسعه دهم! اما دروغ جرا! دلمشغولی های