براستی مریم رجوی، بقول مسعود رجوی سیده النساء العالمین! و همردیف خودش و بالاتر از مریم عذرا! کیست؟ (1)ا

براستی مریم رجوی، بقول مسعود رجوی سیده النساء العالمین! و همردیف خودش و بالاتر از مریم عذرا! کیست؟ (1)ا

 Massoud Rajavi Mojahedin Khalq MKO MEK NCRI 2داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، سی ام ژانویه 2017:… مسعود رجوی از شیوه های استالین نیز برای سرکوبی مخالفان و رقیبان خود و از عرش بفرش کشیدن آنها (مانند علی زرکش، جانشین خودش میشود ضد انقلاب و محکوم به اعدام، فرمانده فتح الله قهرمان که او را از فرودگاه تهران به پاریس آورد، میشود مفنگی و ضد انقلاب، دیگری بعنوان شاگرد جلاد، یکی تیر خلاص زن … 

Maryam Rajavi Saddam's private army NCRICouncil of Foreign Relations, 2014: Mujahadeen-e-Khalq (MEK). Backgrounders

پارلمان اروپا مجاهدین خلق فرقه رجویشرکت وافشای فرقه رجوی (مجاهدین خلق) در جلسه پارلمان اروپا توسط آقایان رضا صادقی و داوود ارشد

لینک به منبع

براستی مریم رجوی

بقول مسعود رجوی

سیده النساء العالمین! و همردیف خودش و  بالاتر از مریم عذرا مادر عیسی مسیح!

کیست؟

Guliani Maryam Rajavi Mojahedin Khalq terroristsمریم رجوی و همپالگیهای کرایه ایش

مقدمه:

بنده خانم رجوی را از سال 1363 در اور سورواز فرانسه زمانیکه با مهدی ابریشمچی و عباس داوری و محمد علی جابرزاده هم خانه بودیم میشناسم. بعد از اینکه در اسفند 1363 همردیف مسئول اول فرقه رجوی شد و در نشست های دفتر سیاسی شرکت میکرد و حتی یک اظهار نظر هم قادر نبود بکند مستمرا میدیدم، بعدها در عراق بعضا نفر حفاظت شخصی مریم در ترددات داخل شهری بودم، در بغداد در ساختمان سیفی که مسعود و مریم در طبقه دوم مستقر بودند من در طبقه اول مستقربودم، مدتی فرزندشان اشرف ابریشمچی و محمد فرزند مسعود را با همسرم نگهمیداشتیم، و با مادر ایشان نیز به همین دلیل بسیار دم خور بودم. در لندن حفاظت شخصی او بودم، مترجم مذاکرات با وزارت خارجه انگلیس در زمان حضور در لندن برای شو الزکورت بودم که تماما سید المحدثین که چند سال بود محاکمه و فریز شده بود و اخیرا  دوران محکومیتش تمام شده حرف میزد. در ملاقات با یاسر عرفات حضور داشتم… مستمرا در نشستهایی که مریم رجوی اداره میکرد (هزاران ساعته) حضور داشته ام… عضو “شو”رای ملی مقاومت بوده ام…در جلسات شورا نیز تنها و تنها زمانی حرف میزد که میخواست از رجوی تعریف کند. دیده نشده که بتواند یک بحث سیاسی را پیش ببرد. بجز دادن امار و ارقام جعلی عملیات کاذب نظامی و …از پیش نوشته شده برای خام کردن “شو”رایی ها. در درون تشکیلات فرقه نیز جلسات مغز شویی را اداره میکرد که بدلیل شیوه های یکسان ان که روزانه حداقل یکبار هر عضو فرقه تجربه میکرد هر کدام از اعضا قادر بودند آن نشست ها را اداره کنند. چون عمدتا توهین و فحاشی و فشار گذاشتن بود که مانند شکنجه گران نیازی به علم و دانش نیست بلکه نیاز به کینه و نفرت و حیوانیت دارد.

وی فردیست بسیار قدرت پرست و متقابلا تابع و بنده قدرت. او که همواره خودش را خاک پای علی زرکش و دیگر مسئولین سازمان جا میزد وقتی ورق برگشت و در یک زدو بند تشکیلاتی همسر رجوی شد دشمنی با علی زرکش را با شدت و حدت بیسابقه ای جهت ارضای شهوت قدرت پرستی خودش و همسرش پیشه کرد تا جائیکه مانند دادستانهای جنایتکار سیستم های دیکتاتوری خواستار اشد مجازات “حکم اعدام” برای علی زرکش در محاکمات او شد. وی با همدستی تبهکارانه با مسعود رجوی، علی زرکش را که جنایات انجام شده توسط فرقه رجوی را که بر عهده مسعود رجوی بود را افشا میکرد را حذف تا ضمن فرار دادن رجوی از مجازات عملش، خودش نیز بقدرت برسد.

اما جهت شناخت واقعی و اینکه مریم عضدانلو کیست باید مسعود رجوی را در رفتار شناسی مورد بررسی قرار داد تا فریب یک شیاد و فریبکار بنجل فروش را نخوریم.

مسعود رجوی مجاهدین خلق ایران تروریسم هیتلر

رفتارشناسی رجوی:

مسعود رجوی تنها در زمینه سیاستها، استراتژیها و یا اعتقادش به دمکراسی و آزادی و استقلال خواهیش نبوده که جهت بقدرت رسیدن بطور شگفت انگیزی همه مرزهای دورغ و تحریف و دجالگری و عوام فریبی را در نوردید. بلکه وی در مورد خودش و مریم رجوی که بعنوان جانشین خودش معرفی نموده است پا را بسیار فراتر از معمول گزافه گویی و دروغپردازی، خیال بافی و خرافه پردازی در حد بت پرستانه‏ای گذاشته و با تکیه به فضای دیکتاتوری حاکم بر تشکیلات، اعمال بیخبری، ممنوعیت هر گونه تماس و از دسترس خارج کردن تمامی اطلاعات و اخبار و منابع خبری و تاریخی  یا نبود هیچگونه برخورد آرا چه در بین خود مجاهدین و چه بین مردم و اعضای فرقه اش، چه با سیاسیون اعضای “شو”را… و چه دیگران در همان حداقلهای خارج کشور، تلاش کرد تا میتواند جهت تثبیت کودتای خود با بسخره گرفتن تمامیت شعور انسانی و البته شعور مجاهدین و “شو”رایی ها، درعصر آگاهی و ارتباطات اینترنیتی، تیر دروغ، دجالگری، فریب و تاریک اندیشی را برکمان جعل و جهل جهان هرچه دورتر پرتاب کند.  تا شاید در سبقت گرفتن از هیتلر و استالین دیگر پیشینان این مسیر فاجعه آمیز بتواند موفقتر از آنها برجهان تسلط یافته و کاریکه آنها نتوانستند تمام کنند را تمام کند. به شاخص ها و نمونه های اینگونه عملکردهای رجوی اشاره میکنیم.

الگویهای مسعود رجوی:

مسعود رجوی الگوهایش را از دوتن از مقتدرترین و از نظر او موفق ترین توتالیترهای جهان یعنی استالین و هیتلر میگرفت. رجوی شیفته هیتلر و توان نظامی – تشکیلاتی او بویژه توان برانگیختن اعضای لباس قهوه ای اش یعنی حزب نازی آلمان و… بود. در نشستها همواره مطرح میکرد که او یک نابغه بوده!!! دلیل آنرا نیز توانمندیهای هیتلر ازجمله انتقال 5000 تانک در لشکر کشی از آلمان به مرزهای روسیه و اشغال بخش عمده ای از آن کشور درجریان جنگ جهانی دوم و مهمتر نظم و اطاعت پذیریی مطلق از رهبری هیتلر که در حزب نازی حاکم نموده بود که در نتیجه آن به اعتقاد رجوی راندمان بالایی را در اجرای سیاستهایش میگرفته، عنوان میکرد.

ایران رجوی رجوی ایران شعار مالیخولیایی مجاهدین خلق رویای رجوی از تبدیل ایران به آلمان نازی دیگری با اقتباس از شعار Ein Volk, ein Reich, ein Führer یک ملت، یک میهن یک رهبر

و یا از شیوه های تبلیغاتی یا بهتر بگوئیم پروپاگاندای دکتر جوزف گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر استفاده های زیادی میکرد. رجوی ضمن بکارگیری تبلیغات نازیستی مانند کپی برداری از شعار (یک ملت، یک میهن، یک رهبر Ein Volk, ein Reich, ein Führer ) آلمان هیتلری، شعار (ایران رجوی رجوی ایران) را طراحی و استفاده نمود. در جریان رژه باصطلاح تانکها که در اشرف برگزار شد برای ما که جزء سازماندهندگان بودیم از رژه های آلمان نازی فیلم برای الگو برداری تهیه کرده بود. تا از نظم و انظباط آهنین آن سرمشق بگیریم. جهت نعل وارونه زدن، دروغ گویی، بزرگنمایی،  لفاظی و از فرش به عرش بردن از منطقِ گوبلزیِ “دروغ هرچه بزرگتر باورنکردنش مشکلتر است”، استفاده میکرد. درمورد  خودش و مریم رجوی که عامل سرکوب او و دیوار بلند بین خودش و کل تشکیلات بود همانگونه که آلمان هیتلری از شعار “The Führer is always right یعنی همواره حق با رهبری (مسعود رجوی- آدلف هیتلر) است، که شعار همیشگی مسعود رجوی بوده است و احدی حق نداشت که حتی در ذهنش خدشه ای به این اصل که مسعود اشتباه نمیکند وارد کند بهره برداری میکرد. و اگرمیخواستند دهان کسی را ببندند میگفتند که “رهبری اینرا گفته”، یعنی خفه شو و اعتراضی نکن، همان تاکتیکهای هیتلر در اعمال دیکتاتوری حتی در درون حزب نازی و اگر ادامه میدادی بعنوان “مفسد فی العرض و محارب” سیستم رجوی یعنی “مزدور رژیم” شناخته شده و سر از محاکمات رجوی در میآوردی.

مسعود رجوی از شیوه های استالین نیز برای سرکوبی مخالفان و رقیبان خود و از عرش بفرش کشیدن آنها (مانند علی زرکش، جانشین خودش میشود ضد انقلاب و محکوم به اعدام، فرمانده فتح الله قهرمان که او را از فرودگاه تهران به پاریس آورد، میشود مفنگی و ضد انقلاب، دیگری بعنوان شاگرد جلاد، یکی تیر خلاص زن در اوین، یکی …) با ترور سیاسی با اعتراف گیری زیر شکنجه (از انواع آن) و تشکیل دادگاه و محاکمه با نسبت دادن دروغین آنها به مزدوری و عضویت در گروههای اعدام و تیر خلاص زن در زندانهای رژیم، آنها را شعبه سپاه پاسداران خواندن حتی در داخل اشرف و لیبرتی در مورد اعضای خودش و درمورد اعضای شورای ملی مقاومت و مخالفینی که ربطی به تشکیلات رجوی و یا  “شورا” نداشتند استفاده میکند. رجوی این تاکتیکِهایش را مانند دستگیری و شکنجه و محاکمه دسته جمعی گسترده  (در دو نوبت سال 1363 حدود 750نفر و 1374حدود 1000) جهت حذف مخالفین روش «رژیم مال کردن» به بهانه مقابله با توطئه رژیم مینامید بکاربرد که عینا تاکتیک استالین برای نابود کردن مخالفت با خودش بود. طوری که تعداد بسیاری از آنها سرنوشتهای نامعلومی یافتند، از کشته و ناپدید شدن، تحویل زندانهای مخوف ابوغریب صدام شدن، معاوضه شدن با اسیران عراقی با رژیم.  استالین نیز تنها درطی یک «« پاک سازی آنچه مقابله با توطئه فاشیستی می‌خواند بود که تنها ۳۴٫۰۰۰ مأمور  تیرباران شدند.»»

آیا شعارهای چپ دادن کافی است؟

در اینجا مایلم بخشی از سخنرانی گوبلز آنهم در جمع اعضای حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان را جهت روشن شدن اذهان بعضی شیفتگان ولایت رجوی چه آنها که گرفتار “شورا”ی آن هستند، چه آنها که در آلبانی و … گرفتارند و چه آنها که بعد از جدا شدن نیز هنوز توان دل کندن از سوپرچپ نمایی های دروغین او را ندارند و حاضر نیستند از تجارب فاجعه آمیز گذشته پول پوت، استالین، هیتلر، کره شمالی، درس بگیرند و اینکه چرا ما که مسعود ومریم رجوی را طی سه دهه از نزدیک تجربه کرده ایم، اصرار داریم و تاکید میکنیم نه تنها باید همه جنایات رجوی که در پس پرده آهنین انقلابی نمایی و سوپر چپ زدن ها و صدها هزار شهید اعدامی کذایی و رنجها و خونها و مبارزات در بوق دمیده شده!!!! مخفی شده افشا شود بلکه برای نسل حاضر و نسلهای آینده روشن گردد که در پس تمامی سوپر چپ زدنهای رجوی چه هیولایی مخفی بوده است و شعارهای چپ نمایانه دادن کافی نیست، زمانیکه در عمل حتی بر خودیها دیکتاتوری و مشت آهنین (اشاره به تهدید کردن مخالفین توسط رجوی در جلسه عمومی کل تشکیلات درعراق) اعمال میکنی، مخالفین را میگیری، میبندی، شکنجه میکنی، و سربنیست میکنی، خود را همانند ابوبکرالبغدادی خلیفه مسلمین میدانی، امام زمان بازی درمیآوری، مطلقا ضد دمکراسی و همزیستی و تعامل با دگراندیشان هستی، هیچ کس و فکر و اندیشه ای را غیر از خودت قبول نداری و برای لاپوشانی نه دم خروس بلکه دم دایناسوری توتالیتریسم هیتلریت را با فقط به خدا!!!! پاسخگو بودن میخواهی بپوشانی یعنی چه؟ و خود میتوانید قضاوت کنید که دکتر گوبلز همانند رجوی قبل از به حکومت رسیدن آیا از رجوی “چپ” تر بوده است یا خیر؟

ادامه دارد

*** 

منتقدین مجاهدین خلق فرقه رجوی در پارلمان اروپاافشای جنایات فرقه رجوی در مورد کودکان درکنفرانس مبارزه با فقرومحرومیت کودکان پارلمان اروپا

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27958

پیام داود ارشد (جلال پاکستان) به آقای جلال گنجه ای 

davood-baghervan-arshad-2016سایت نه به تروریسم و فرقه ها، چهارم ژانویه ۲۰۱۷:…  آقای گنجه ای: مگر در مورد زنده یاد مرضیه رجوی که در ظاهر او را به عرش میبرد نگفت که: “آی مجاهدین مبادا فکر کنید که من با حمایت از مرضیه مطرب شده ام، و دنبال این پیرزن از خود راضی افتاده ام، برای پیروزی انقلاب است” بهترین گزارش مبارزه ایدئولژیک نیز آن بوده که هر کس بنویسد که چگونه بر دهان این شورایی ها در مقابل عدم … 

داوود باقروند ارشد پارلمان اروپاداوود ارشد: خانواده ها درگذر از مائده آسمانی به سنگهای ابابیل

لینک به منبع

پیام داود ارشد (جلال پاکستان) به آقای جلال گنجه ای

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

جلال گنجه ای

آقای گنجه ای، راستش را بخواهید وقتی سطوری از مصاحبه آقای محمدرضا روحانی از اعضای سابق “شو”را در سایت پژواک منعکس شده را خواندم نتوانستم از نوک کوه یخ حق کشی ها، تحقیر و توهینهایی که در حق این عزیزان در”شو”را بدستور مستقیم شخص مسعود رجوی و البته مجری اصلی آن مریم رجوی روا داشته میشد بگذرم و حرفی نزنم.

واقعیت این بود که مسعود رجوی چه شخصیت های عضو “شو”را همچون آقایان روحانی و قصیم و شکری … و چه  تشکلهای عضو شورا از تک نفره تا چند نفرِه ِ درون شورا را هوی خود میانگاشت و ضدیت هیستریکی نسبت به تمامی آنها داشت. مسعود رجوی بارها و بارها همه ما اعضای مجاهد شورا را چه در عراق فعال بودیم و چه در فرانسه بطور مفصل در بازگشت به عراق زیر تیغ و تبر و تپانچه برده بود که چرا مثلا در یک مورد حرف هرچند ناچیز یکی از این شورایی ها در شورا پیش رفته است.

از همان روزهای اول حضور در فرانسه، رجوی حرفش در مورد شورا این بود که:

“این شورا که به دم ما بسته شده است، تحمیل امپریالیزم جهانخوار است به جنبش انقلابی مسلحانه مردم ایران تا در فرصت مناسب وقتی ما رژیم را سرنگون کردیم با شناختی که از ما دارد توسط همین ها سرِ مارا زیر آب کرده و ایادی خودش را سرکار بیاورد، علت اصلی حضور من (مسعود رجوی)نیز در خارج کشور جلوگیری از همین مسئله است. بنابراین هر حرف و پیشنهادی که از این ایادی امپریالیسم در امر مبارزه پیش برود خیانتی بزرگ به مبارزه مسلحانه انقلابی است که میرود تومار امپریالیسم و ایادی آنرا در ایران و منطقه از بیخ و بن برکند”

بعدها نیز که شرایط بر مسعود رجوی بسیار تنگتر شده بود بویژه که معلوم شد خر سرکش قدرت پرستی رجوی اساسا از کرگی دم نداشته و خبری از سرنگونی نیست بسیار حارتر شده و احساس تهدید بیشتر میکرد و عنوان مینمود که اینها (شواریی ها) که دیده اند میز قدرت شامش دیر شده حار شده و میخواهند سهم بیشتری در قدرت داشته باشند ولی کور خوانده اند. و حرفش را آشکارتر میزد و بجای واژه “خیانت به مبارزه مسلحانه انقلابی”  میگفت  “با تاثیر پذیری از شورایی ها مرا نکشید و نفروشید” .

با این بیان بخوبی میتوان به عمق کینه رجوی از هرچه سهم خیالی تقسیم قدرت بود را درک کرد. بویژه آنچه به دروغ ائتلاف و “شو”رایش مینامید.

البته از آنجا که رجوی یکی از وقیحترین و بی شرم ترین (در فاصله نوری ظاهر و باطن او) سیاسیونی بوده است که بنده طی این چهل سال گذشته دیده ام، و درمقابل اعضای شورا را انسانهای بسیار محترمی که با هزاران امید و آرزو پای در راهی گذاشته بودند که فکر میکردند سعادت مردم ایران در آن است متاسفانه از افشای تحقیر و توهینهاییکه نسبت به آنها در فرقه رجوی اعمال میشد پرهیز میکنند تا مبادا با افشای آن آبروی سیاسیشان بیشتر و بیشتر برود.

امری که رجوی و فرقه اش را در اجرای این سیاست ضد شورایی و ضد دمکراتیک و ضد اخلاقی و البته ضد انسانی گستاختر کرده است. 

رجوی دو هدف را از تیغ کشی به مجاهدین در رابطه با شورایی ها دنبال میکرد، اولا که خود مجاهدین را در مقابل تاثیرپذیری از شورایی ها به اصطلاح آببندی کند. تا مبادا مجاهدین بیخبر گذاشته شده از همه جا و … جرات کنند دنباله حرفها و پیشنهادات بحق شورایی ها و الگوی رفتاری آنها را بگیرند. در ثانی، از آنجا که این خودش نبود که عملا در ارتباط مستمر با شورایی ها قرار داشت و در هر مورد نیز نمیشد اوکی خودش را جهت تائید و رد هر مسئله ای گرفت آنچنان ضدیت و زهری علیه شورایی ها در افکار مجاهدین میریخت که اساسا حرف و پیشنهادات شورایی ها را همانند حرف و پیشنهاد پاسداران و امپریالیزم انگارند.  و کوتاه آمدن در مقابل آنها را بریدن از مبارزه و هدر دادن خون مجاهدین و فروختن و کشتن رجوی تلقی کنند. تمامی کسانیکه در تماس با شورایی ها بودند تنها زمانی میتوانستند بر این کارباقی بمانند که مستمرا گزارشاتی از خودشان در زمینه مبارزه ایدئولژیک در امر مقابله با تاثیرات فضای شورایی ها از خود نوشته و تحویل میداند. این تاثیر پذیری فقط و فقط به نقطه نظر ات “شو”رایی ها محدود نمیشد. بلکه حتی به ظاهر، لباس پوشیدن، حتی مناسبات خصوصی آنها نیز تامیم داده میشد.

چون از جانب همه آنها تهدید احساس میکرد. بزرگترین شاهد این مدعا که رجوی بطور مطلق جهت سوء استفاده “شو”را راه انداخته همین بس که طی عمر سی و چند سال تشکیل “شو”را تا بحال حتی یکبار نشده که رجوی در کنفرانسهائیکه تشکیل میدهد و همه مزدبگیرانش از آمریکا و اروپا و …شرکت میکنند و پنل تشکیل میدهد اجازه بدهد که حتی فقط یکبار یکی از شورایی ها در این پنل ها شرکت کند. همیشه آنها را حداکثر در جمعیت گم و گور میکند. یعنی حتی برای سیاستمدار کرایه ای خارجی اش که با پول خریده وحضور آنها سر سوزنی ارزش سیاسی ندارد نیز رجوی نمیخواسته که مبادا شورایی ها مطرح شوند. و میگفت که همین که نان و آبشان را میدهیم و از صدقه سر خون مجاهدین در همین حد مطرح هستند از سرشان نیز زیاد است.

آقای گنجه ای: مگر در مورد زنده یاد مرضیه رجوی که در ظاهر او را به عرش میبرد نگفت که:

“آی مجاهدین مبادا فکر کنید که من با حمایت از مرضیه مطرب شده ام، و دنبال این پیرزن از خود راضی افتاده ام، برای پیروزی انقلاب است”

بهترین گزارش مبارزه ایدئولژیک نیز آن بوده که هر کس بنویسد که چگونه بر دهان این شورایی ها در مقابل عدم اجرای اوامر رهبری، و یا اگر در کاری خط خودشان را رفتنه اند،  زده اند. ضمن اینکه مسئولیت تام و تمام ناراحت شدن و خراب شدن رابطه سیاسی شورایی مربوطه در اثر بردهان آنها کوبیدن نیز بر گردن مجاهد نویسنده گزارش بود. بنابراین دستور این بود: حداکثر تظاهر به رسیدگی ظاهری، صوری و صنفی در مقابل حداکثر تهاجم،کوبیدن و جلوگیری از خواست و تمایل آنها.

در دروان حضور آقای دکتر بنی صدر در (مقررجوی)اور سور واز پاریس ، رجوی ماها را صدا میکرد و میگفت:

“بروید و با بنی صدر پینگ پنگ بازی کنید و به او ببازید، تا من بتوانم بزنم توی دهان سیاستهای او.”

مهدی ابریشمچی نیز که نقش دلقک را در اجرای سیاستهای رجوی برعهده داشت بازی پینگ پنگ با  آقای بنی صدر را “پینگ پنگ خرده بورژوازی بی محتوا” لقب داده بود. کار مهدی ابریشمچی در تشکیلات بکارگیری الفاظ لوپنی برای تحقیرو توهین کردن هرکس که رجوی دستورمیداد، بود.

آقای گنجه‏ای

مسعود رجوی هیچگاه به شما همانند بقیه راه نمیداد که در شورا و در میان مجاهدین و مطبوعات و… مطرح شوید بویژه در مورد مسائل اسلامی که رجوی خود را ولی فقیه و امام زمان می پنداشت، چیزی از قرآن و … توسط شما مطرح شود. آنچه نیز از شما اجازه انتشار مییافت مطالبی بود که هیچ مجاهدی بدانها دسترسی نداشته و ندارند. در میان ما مسئولین سازمان نیز اینگونه مطرح میکرد که

“دیدگاههای گنجه ای ارتجاعی و همان اسلام حوضه است و آنچه رجوی میگوید است که اسلام ناب محمدی و رادیکال و انقلابی است گنجه ای اگر تحمل میشود فقط و فقط به این دلیل است که در تشکیلات است و ثانیه ای که از تشکیلات خارج شود همان مرتجعی است که باید سرس بالای دار برود”.

مورد استفاده شما برای رجوی این بود که اولا شما را با لباس آخوندی در شورا و یا مجالس عمومی بنمایش بگذارد. درثانی مهمترین  کاربردتان برای رجوی تائید رجوی و اعمال او در تشکیلات با توجیهات اسلامی بود.

آقای گنجه ای، آیا در نمونه های زیر نمیتوان به کارکرد فرقه و سقوط افراد در آن پی برد؟

شما دو فرزند در تشکیلات رجوی داشتید که یکی از آنها که کوچکتربود بنام مرتضی در جریان انتقال غنائم در عملیات (مهران سال ۱۳۶۷) سرش بین لوله توپ یک تانک به غنیمت گرفته شده و تانک دیگر که مرتضی بهمراه دیگر نیروها روی تانک کناری نشسته بود ماند و کشته شد که علت آن بی دانشی نیروی پیاده رجوی بود که توپ تانک را نه در امتداد حرکت که با نود درجه نگهداشته و حرکت میکرد.

(فرمانده آن صحنه محمد رضا طامهی “دانشجوی دانشگاه لیدز انگلستان که سالها تحت مسئولیت بنده بوده” بود. وی داماد مادر رضایی است که بعد از انقلاب ایدئولژیک در مخالفت عملی با آن محاکمه و به اعدام محکوم شد. ولی رجوی بخاطر ترس از شوردین مادر رضایی ها اعدامش نکرد وزندانی بود که اخیرا در لیبرتی بدلیل نبود زندان در آشپزخانه بکار میگرفتندش، در آلبانی نمیدانم آمده یاخیر) فرزند دیگرشما مصطفی گنجه ای در تشکیلات حضور دارد. نام مرتضی گنجه ای در لیست کشته های عملیات مهران در سایت فرقه رجوی موجود اشت.
https://www.mojahedin.org/events/5334

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

آقای گنجه ای آیا عمق آلوده شدن اخلاقی افراد را به دروغگویی در مورد فرزند کشته شده اش که در مجامعی که رجوی اعزامش میکند تا بعنوان اعدام شده در ایران نام میبرد را نشان نمیدهد؟ مگر محتوای مبارزه ادعایی رجوی پایان دادن به اینگونه دروغ و دجالگریها نبوده؟ بعلاوه دفاع شما از رجوی در نامه ای که به دانشگاه الازهر مصر نوشته اید را توجه کنید:

 “مردم ایران دیرزمانی است که فهمیده‌اند، که اسلام در دست این رژیم بازیچه‌یی برای حکومت کردن است، به‌همین خاطر جدی‌ترین و مؤثرترین مخالفان این رژیم سازمان مجاهدین است که خود عمیقاً معتقد به‌اسلام است، اسلامی که نه آزادی و اختیار مردم را محدود می‌کند و نه اجباری در دین را جایز می‌داند و مبنای حکومت را رغبت و اختیار عامه مردم می‌داند “.

آقای گنجه ای رجوی مسلمان بمعنی انسان آزاده و ضد دیکتاتوری، و دمکرات و معتقد به حقوق بشر است؟ چرا این دورغها را مینویسید؟ از لباسی که میپوشید دور نیست؟ یا شاید همین لباس است که شما را در محتوا نیز به اینجا کشانده؟

رجوی در دوره ای که مخالفت با اعمال ضد انسانی و ضد دمکراتیک تشکیلاتی و سیاسی و نظامی او بالا گرفته بود شروع کرد به سرکوب مخالفین (همه تشکیلات) و در یک مبارزه به قول خودش ایدئولژیک  مطرح کرد که

“تمامی شما ها مجاهدین یک خمینی در درونتان دارید و باید آنرا سر ببرید!! و همین خمینی درون شماست که با من مخالفت میکند!!!”

و همین را بهانه قرارداده بود به توجیه دستگیری، زندان و شکنجه وکشتن مجاهدین.  همین مسئله را در رابطه با شما نیز پیش میبرد. در جریان کودتای ایدئولژیک شما را البته با تاخیر زیر تیغ برده و بعنوان یک مرتجع و کسی که بقول رجوی “خودت را رهبر و یک پا خمینی (آیت الله) میدانی” تحقیر میکرد، وادارتان کردند که در مقابل رجوی لنگ بیندازید. البته در این امر کسانی چون حسین مهدوی و محسن رضایی و محمد حیاتی و مهدی ابریشمچی را نیز بخدمت گرفته میشدند. و اگر به مطالب نگاشته شده توسط شما توجه شود بسیاری مطالب در مورد اینکه امام موسی کاظم خودش از مبلغان ترک خانواده بوده است بر خواهیم خورد که تماما تائید اعمال ننگین رجوی در از هم پاشیدن خانواده هاست.

سوال از شما و دیگر حاضرین در شورا این استکه تاکجا باید اسیر و برده یک فرقه تمامیت خواه دروغ پرداز بود؟ مبارزه با رژیمی که مخالف آن هستیم یک بحث است ولی در اینراه همه مرزهای جنایت و دروغ و دجالگری دینی و سیاسی،  وطن فروشی و زندان و شکنجه و کشتن خودیها مقوله دیگری است آقای گنجه ای آیا  اولی دومی را توجیه میکند؟

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

آقای گنجه ای این گفته رجوی را که بنده زیرش در عکس فوق خط کشیده ام در نشریه اش یادتان هست؟  چگونه حالا خروج از عراق را بعنوان پیروزی بزرگ بخورد شما میدهند؟ چرا اینهمه دروغ؟ آیا رجوی با همین دروغ نبود که مرتضی گنجه ایها را به عراق کشاند و نابودشان نمود؟ وقتی رجوی میخواهد برود عراق، خارجه بودن حرام میشود و عاطل و باطل بودن است. اما

“مسئول مقاومت یک خلق در زنجیر، با اینهمه شهید و اسیر”

سربزنگاه فرار را برقرار در عراق ترجیح داد. مریم هم سر از “خارجه عاطل و باطل” در آورد. اگر هنوز به خدا اعتقاد دارید این صفحه زیر را یکبار بخوانید. و ببینید در مقابل این میزان دروغگویی و نان به نرخ روز خوردن با آن ادعاهای رجوی همخوانی دارد؟

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

دروغهای رجوی در مورد صلح طلبییش:

مسعود رجوی نوشته:

“آیا بس نیست؟ آیا اینهمه تلفات جانی و مالی و خسارت برای هردوکشور بس نیست؟ …این وظیفه مابوده و هست که بر اساس طرح “شو”را طومار جنگ را در هم پیچیم و صلح عادلانه را با همسایه مستقر بکنیم.”

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

آقای گنجه ای! اینحرفها یادتان هست؟ در فاز سیاسی خودش را عاشق سینه چاک دفاع از “جنگ ضد میهنی” جا میزد و خواستار شرکت مستقل در جبهه ها بود!! در عراق نیز مگر کار رجوی جز افزودن بر کشتار مردم ایران در مرزها و بعد از پذیرش آتش بس در داخل ایران با خمپاره زدن چیز دیگری بود.

مــــهمـــتر امــــــــا، زمانیکه خمینی در سال ۱۳۶۷آتش بس را پذیرفت، چرا رجوی تا سقوط صدام حسین تنها خواسته اش  از صدام شروع دوباره جنگ بود؟ و در تمامی نشستهایش با وزارت اطلاعات عراق میخواست که جنگ را شروع کنید و بعد از تسخیرعراق و آمدن آمریکایی ها تمامی تلاشش این بود که دوباره جنگ آغاز شود؟ با تمام توان از حمله اسرائیل به ایران حمایت میکرد و تنها ضد ایرانی بود که همراه با اسرائیل بود. این میزان از دجالگری و دروغ پردازی “آیا بست نیست….” و خیانت به عالیترین منافع مردم ایران را چگونه تحمل کرده و میکنید؟

استقلال طلبی  مسعود رجوی:

لطفا سطور زیر در کلمات رجوی را بمخوانید:

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

“همچنانکه گفتم، بی جهت نیست که در رابطه با استقلال، راست ترین محافل امپریالیستی و نژادپرست، همان حرفهایی را علیه مقاومت انقلابی خلق در زنجیر ما می زنند که رژیم خمینی و مرتجعین چپ نما علیه ما می زنند.”

خوب حال  چه شده است؟ ویا آیا بی جهت نیست که فرقه رجوی و “شو”رایش در دامن راست‏ترین محافل امپریالیستی و نژادپرست همان حرفهایی را علیه مخالفین خود میزنند که رجوی مدعی بود مخالفینش به او میزنند؟ آیا طی این سالها هرروز به شما ثابت نشد که اتفاقا حرفهایی که در مورد رجوی زده میشد درست بود؟ و آیا این رجوی بود که در دامن امپریالیستها افتادو …؟! یا مرتجعین چپ نما آنگونه که رجوی با وقاحت بی حد ومرزش دیگران را خطاب میکند؟  آیا مردم ایران قضاوت نخواهند کرد و یا نکرده اند؟

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

فتوای رجوی به حرام کردن مبارزه در خارجه:

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَ

گنده گویی ها را نظاره کنید:

“برویم که بشود خواسته ی خلق را لبیک گفت. بگذار خارجه نشینان کذایی که از دیرباز عادت داشته اند نمک مقاومت را بخورند نمکدانش را برسرخودش بشکنند، در اینجا بنشینند. من در ۱۹بهمن گذشته گفتم که حتی نشریه درآوردن آنها در اینجا مشروع نیست…”

آقای گنجه ای، اگر رفتن به عراق اجابت خواسته خلق بود؟! فرار از عراق چه بود؟

خارجه ای که مسعود رجوی فتوایش را در ۱۹ بهمن قبل از عزیمت تاریخسازش به عراق صادرکرده بود، تا مبارزه که هیچ! حتی نشریه در آوردن در خارجه حرام است! را باور کنیم یا بازگشت به خارجه را پیروزی بزرگ نامیدن توسط مریم رجوی را؟

چــرا به اینهمه دروغ و دجالگری تن میدهید؟ مطالب این بزرگ دروغگو را بخوانید.

جلال گنجه ای مجاهدین خلق فرقه رجوی شورای ملی مقاومت ایرانَآقای گنجه ای و بقیه حاضرین در شورا، نباید از آقای رجوی سوال کنید که

“کجاهستی و چه میکنی”؟  اینهمه ادعا موقوف! وچرا عراق را که صحنه جنگ بود و با به عراق رفتن و آنجا ماندن “فقط و فقط اینطور میشد کلمات را از لوث شدن نجات داد”

را به قول مریم رجوی پیروزمندانه!!!  ترک کردید؟  چرا آنچه به فتوای رجوی (در عراق نبودن “بی غیرتی را برگزیدن” است) را برگزیده و آن را پیروزی بزرگ مینامید؟ از کی گزینش بی غیرتی پیروزی است؟
آیا

“آنکه مثل نقل و نبات، مترقی و مبارز، انقلابی، چپ، پرولتری، اسلامی، وطن پرست، ملی گرا مصرف میکند” رجوی نیست؟

اینکار چقدر بی صفتی ست و چقدر خیانت به خون شهدا (از جمله فرزند خودت) است چرا اجازه میدهید اینگونه فرصت طلبی ها همه چیز را مبتذل کند. بیشتر بخوانید:

آقای گنجه ای شما که خدا را شکر مانند من مشکل ادبیات فارسی ندارید! معنی این قسمت از پیام رهبر کبیر انقلاب نوین مردم کل کهکشانها را که نوشته:

“چنانکه گفتم یا منهم این افتخار را پیدا خواهم کرد که دست آخر به سایر شهیدان بپیوندم و یا عبور موفقیت آمیزی (منظورش به میهن است) خواهیم داشت. بله یکی از دو نیکی. چـــــــرا که نـــــــه؟ … وحالا عزم ما برای این عبور جزم است…”

را متوجه میشوید؟  ای ننگ و نفرین به هرچه دجالگری و دروغ بافی است. عبور عاشورا گونه چه شد؟ چرا همه ما را زیر بمبارانهای آمریکا و متحدین بعلاوه فرمان “حق نداریدحتی یک تیر شلیک کنید،” تنها گذاشت و فرار را برقرار ترجیح داد؟ و راستی کدام یک از دو تنها نیکی را برگزید؟ عبور به کشور را یا به شهادت رسیدن را؟ اینهمه لوث کردن مذهب و اعتقادات مجاهدین و مردم ایران و دم از عاشورا و اما حسین … زدن و آرم سازمان را به حفره امام زمان با وقاحتی صد بار بدتر از احمدی نژاد اهدا کردن تاکی؟ اینهمه خیانت به اعتماد مجاهدین و شورایی ها و هواداران خارج از کشور را چگونه تحمل میکنید؟

آقای گنجه ای میدانید که در اعتراض بنده به همین دجالگریها و سیستم مافیایی رجوی باعث شد مرا به دهسال زندان محکوم کند. دو سال در اشرف و هشت سال در زندان ابوغریب؟

سرتاسر سابقه رجوی مملو است از این تناقضات و دروغ و دجالگریهای مذهبی، انقلابی-سوپر چپ نمایی، امام زمان بازی، و در نهایت همبستری با زنان مجاهد با مدیریت مریم رجوی. آقای گنجه ای میدانم که این حرف برایتان بسیار مشکل است بپذیرید. ولی جهت اطمینان از مریم رجوی بخواهید همبستری مسعود رجوی با زنان مجاهد را که ترتیب دهنده اش شخص مریم بوده است را طی یک اطلاعیه رسمی تکذیب کند. چون مریم به زنان میگفت از این طریق (همخوابی با مسعود رجوی) است که رستگار میشود، و پا جای مریم رهایی!!! میگذارید و انرژی معادل شکافتن هسته اتم را پیدا میکنید و رژیم سرنگون میشود…!!!! آقای گنجه ای براستی چقدر از فساد همه جاگیر درون تشکیلاتی ناشی از طلاق و ازدواجها و فشارهای طاقت فرسای سرکوبها در میان مردان و البته زنان تشکیلات خبر دارید؟ اگر رجوی سرسوزنی انسانیت در شما باقی گذاشته است در این موارد تحقیق کنید.

با تقدیم احترام

داود ارشد

از مسئولین سابق مجاهدین و “شو”رای ملی مقاومت

چهارم ژانویه ۲۰۱۷

(پایان)

***

مصاحبه دکتر نوری زاده با آقای داوود باقروند ارشد – به کشتن دادن حسن جزایری

پنجره ای رو به خانه پدری چهارشنبه ۷ بهمن تلویزیون ایران فردا

https://youtu.be/9ChtQQEsyAM

پارلمان اروپا علیه مجاهدین خلق فرقََه رجوی شرکت جداشدگان فرقه رجوی در جلسه پارلمان اروپا دربروکسل

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27887

پیام به آقای منوچهرهزارخانی ( شورا منادی دمکراسی یا سزاریسم- بناپارتیسم یا فاشیسم)ا 

massoud-rajavi-marma-rajavi-mojahedin-khalq-fascists-2داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، بیست و هفتم دسامبر ۲۰۱۶:… آقای هزارخانی و دوستان شورایی شما را چه شده که تشکلی با این سابقه ننگین که به جرات میتوان سلطنت طلب ها را صد بار با پرنسیپتر از رجویها ارزیابی کرد هنوز که هنوز است با این عملکردها و سیاستهایش را تحمل میکنید و اسیر آن باشید؟ بعضی از روشنفکران سابق این مرز و بوم با چه استدلالی و … 

ایرج شکری کریم قصیم منوچهر هزارخانیزندگی ساده ما و انحطاط آن آقا !

تروریست ها شورای ملی مقاومت رجویذلّت شاعران و هنرمندان دربار رجوی!

لینک به منبع

پیام به آقای منوچهرهزارخانی

بیماری و کهولت عقل را نیز زایل نموده؟

شورا منادی دمکراسی یا سزاریسم-بناپارتیسم یا فاشیسم

بقلم داود ارشد

از مسئولین سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت

مسعود رجوی مریم رجوی مجاهدین خلق فاشیسم

سزارزیسم و یا بناپارتیسم به رابطه مستقیم یک رهبر اقتدارگرا با مردم به هزینه دمکراسی و نهادهای دمکراتیک و بر پایه پذیرش عمومی معمولا با انتخابات و یا همه پرسی یکبار و برای همیشه گفته میشود. آغازگر آنرا به ژولیوس سزار نسبت میدهند. که سوار بر موج محبوبیت شخصی خود بر خلاق قانون با سپاهیان مسلح از رود روبیکن گذشت و دیکتاتور و امپراتور شد و قانون اساسی رم را برهم زد. اصطلاح سیاسی گذشتن از روبیکن بعنوان ضرب المثل بمعنی گذشتن از ناگذشتنیها  و مرز سرخ ها بکار میرود. بعد از سزار، ناپلئون بناپارت از همان تجربه استفاده کرد. که باز در اصطلاح سیاسی به بناپارتیسم معروف است.

در سزارسیم، ویژگیهای شخصی را در کار حکومت بجای مشروعیت میگذارند. در صورتیکه مشروعیت به همه نظام برمیگردد و از پذیرش همگانی یک سلسله اصول و قوانین حاکم بر نظام حکومتی برمیخیزد. شخصیت و کارکرد رهبران سیاسی تاثیر چندانی برمشروعیت ندارد. رهبران میروند و نظام پایدار و با ثبات باقی میماند. در سزاریسم نظام بسته به رهبر است. محبوبیت اوست که به همه نظام مشروعیت میدهد. بی آن محبوبیت چیزی جز زور نمی ماند. تصادفی نیست که همه دیکتاتورها نه تنها هیچ اهمیتی به نهادهای سیاسی و تصمیم گیری از جمله شوراها و یا تشکل و شکل گیری مخالفین نمیدهند، بلکه با شدت و حدت هرچه تمامتر آنرا سرکوب میکنند.

در بناپارتیسم هیچ آرمانگرایی و اسطوره سازی به چشم نمی‌خورد بلکه نوعی روزمرگی همراه با کشورگشایی به منظور افزایش قدرت شخص بناپارت مشاهده می‌شود در حالی که در فاشیسم و نازیسم آرمانگرایی اسطوره‌ای به اوج خود می‌رسد. در فاشیسم از پیروان اطاعت محض طلب می‌شود در حالی که در بناپارتیسم رهبران خود را خدمتگزار مردم معرفی می‌کنند. به قول میخلز، بناپارتیسم اراده مردم را بدون محدودیت تا سرحد خودکشی به رسمیت می‌شناسد. به این معنی که حاکمیت مردم تا آن حد وسیع است که خود می‌تواند خود را حذف کند… بناپارتیسم نظریه سلطه فردی است که پایه خود را بر اراده جمع قرار می‌دهد ولی سعی می‌کند گریبان خود را از این اراده جمع خلاص کرده و حاکمیت را به خود اختصاص دهد. بناپارتیسم دموکراسی شخصی شده و تجسم ملت در فرد است. اما نازیها آنرا با  (شعار یک ملت ، یک رایش ، یک پیشوا) و مریم و مسعود رجوی با شعار (ایران رجوی رجوی ایران) بنمایش میگذارند. این تضاد بین دموکراسی و اقتدارطلبی از ویژگی‌های فاشیسم و بناپارتیسم است. از آنچه گفته شد این نتیجه حاصل می‌شود که اقتدارطلبی وجه مشترک نازیسم و بناپارتیسم است اما نوع رفتار و اعمال قدرت بین آنها متفاوت است. شما خود نتیجه بگیرید که رجوی کدام است؟ آرمانگرایی همراه با دیکتاتوری همراه با درخواست اطاعت مطلق(فاشیسم) یا فقط دیکتاتوریست (بناپارتیسم) است؟

مسعود رجوی مریم رجوی مجاهدین خلق فاشیسم

سروران سیاسی مریم رجوی(و بقول مسعود رجوی سیده النساء العالمین) مدعی منادی آزادی زنان،

مسعود رجوی مریم رجوی مجاهدین خلق فاشیسم

خانم رجوی این فیصل که خودش منادی محتوای عکس فوق است برای شما چه ارمغانی دارد؟

تاهمینجا مقایسه کنید با عملکردهای رجویها(مسعود مرحومش و مریم). در زمان شاه، ناصر صادق، علی اصغر بدیع زادگان، مسعود رجوی و موسی خیابانی در حلقه دوم سازمان قرارداشند. با اعدام رهبران و ناصرصادق و علی اصغربدیع زادگان و عفو گرفتن رجوی! از شاه، بعد از پیروزی انقلاب ابتدا از محبوبیت و شناخته‏شدگی مجاهدین و مبارزین زمان شاه استفاده کرد و همراه موسی خیابانی بعنوان تنها بازماندگان در راس جمع رهبری سازمان قرارگرفتند. بعد از شهادت موسی خیابانی مسعود رجوی و علی زرکش در راس جمع رهبری مجاهدین قرار گرفتند. اما رجوی عطف به اینکه در جمعبندی سال ۱۳۶۳ مسئول شکست و نابودی سازمان شناخته شد، بلافاصله با کودتایی تحت نام انقلاب ایدئولژیک و با وارد کردن عنصر بی خاصیتی مانند مریم رجوی از دون پایه ترین عناصر سازمانی بعنوان جانشین و همردیف خودش، رجوی که بعدها نشان داد روبیکنی نیست که از آن نتواند عبور کند با عبور از همه روبیکن های (ربودن همسر دیگران و ازدواج با آنها، متحد شدن با صدام دشمن مردم کشورش، و  بعدها همبستر شدن با دیگر زنان مجاهد، همبستری سیاسی با سعودیها…) خودش را بعنوان رهبر بلامنازع در درون تشکیلات تثبیت کرد. امری بغایت ضد دمکراتیک. یعنی این تغیر و این فرایند مقوله ای نبود که از پائین به بالا صورت گرفته باشد بلکه توسط خود مسعود رجوی طراحی و اجرا و اعمال گردید. و بنیانی شد تا همه نهادهای دمکراتیک درون تشکیلاتی همچون گنگره ها، تصمیم گیری شورایی و جمعی و انتخابات ، شوراها و نهادهای تشکیلاتی، را تماما کنار گذاشته و خود را رهبر ابد مدت تشکیلات شمرده  و از مجاهدین اطاعت مطلق طلب نمود و خواست که در جلسات خصوصی انقلاب ایدئولژیک به پای او افتاده و بوسه بر آن بزنند. کارهای ننگینی که عادات پادشاهان و دیکتاتورهای تاریخ را به یاد انسان میآورد. سرایندگان شعر برایش مدیحه سرایی میکردند و نویسندگان تا میتوانستند در مورد وی و دیوار بلند ضد دمکراسی او ” مریم رجوی” که بین خودش و دیگر اعضاء کشیده بود ادبیات مشمئزکننده ای دون شان مبارزین و مجاهدین و همانند ادبیات درباریان زمان قاجار و اخیرا آریامهری ولی در قالب کلماتی چپ نمایانه بکاربردند تا جایگاهی ملکوتی برای رجوی دست و پا کنند. زیاده‌روی هایی در دادنِ القاب که حتی در روزگارِ ناصرالدین شاه کار را به جایی رساند که به ‌ناچار، آوردنِ القاب را در مکاتیب(نامه‌های) اداری و رسمی ممنوع ساختند. اما در دستگاه رجوی که در خارجه نه تنها متوقف نشد بلکه روز به روز بردامنه آن افزوده گردید، تا جائیکه طبق دستور خودش، تماس و غذای باقی مانده آنها را تَبَرُّک نامیدند و با کمک کاسه لیسان نو کیسه مولود انقلاب ایدئولژیک، البته باهدایت مریم و مسعود رجوی به مرتبت علم غیب داشتن ارتقاء دادند. و دیدیم که بلافاصله این سقوط در ارزشهای ظاهری انقلابی با افتادن پرده های تظاهر و ریای سالهای اولیه همه مرزهای دجالگری و مرز سرخ (روبیکن ها) را با سرعت تمام که انگار از سالیان برایش برنامه ریزی کرده بود رد کرد و با وقاحت تمام خود را در قالب امام زمان و خلیفه امر مسلمین به تشکیلات به زور سرکوب تحت حمایت صدام تحمیل نمود.

بنده در ابتدا که فکر میکردم صداقتی در رهبری هست درهر مورد که شاهد بودم نامه های اعتراض آمیزی با مضمون اینکه نباید از رهبری بت سازی نمود و فرهنگ جهالت را رواج داد نوشته و تحویل میدادم و میگفتم:

“چرا این فرماندهان (عمدتا زنان) به کارهاییکه حتی مادر بزرگ هایمان  که از علم و دانش هیچ بهره ای نیز نبرده بودند در حق آخوند و امامانی که بدان اعتقاد داشتند روا نمیداشتنتد دست میزنند؟ مسعود و مریم رجوی مگر چه کم دارند که میخواهیم اینها را برایشان بسازیم؟ اگر اینها را میخواستیم مردم ایران بهترین آنها را نزد رژیم داشتند؟ مگر اطاعت تشکیلاتی در ابعاد نجومی اعمال نمیشود؟ مگر کسی ازمجاهدین کم میگذارد؟ و آیا اینها تماما چیزهایی نبوده استکه ما جهت محو آنها دست به مبارزه زده ایم وهزارانمان در این راه کشته شده اند؟ آیا این همه خون برای برکندن ریشه اینگونه جهل و خرافه پراکنی نبوده است؟ مگر ما اسم خود را نوک پیکان تکامل و به قول مسعود رجوی چپ تر از مارکسیستها نگذاشته ایم؟!!!!!!!! ….. چرا باید شاهد فرهنگ مادون فئودالی قرون وسطایی و پادشاهان عهد قدیم در تشکیلاتی که فاصله خود را با دیگران فاصله نوری میداند باشیم؟ “

اما بر خلاف تصور من که فکر میکردم اینگونه اقدامات توسط شورای رهبری جدید بدون اطلاع مسعود و مریم است، بشدت توبیخ میشدم و زیر شدیدترین فشارهای تشکیلاتی برده میشدم و مسئولیتهایم گرفته میشد. اما تا مدتها فکر میکردم که این شدت عمل و توبیخ های تحقیر آمیز به این دلیل است که من ایراداتی به زنان مجاهد که در اثر انقلاب ایدئولژیک یکشبه به درجات عالی رسیده اند است و آنرا به مخالفت و سنگ اندازی در پوشالی دیدن این ارتقاءِ یک شبه تعبیر کرده اند و باورم نمیشد که دستور مستقیم رجویها باشد. چند مورد از این اعتراضات را جهت اطلاع میآورم.

یکی تَبَرُّک جلوه دادن پس مانده چای مریم رجوی بود که در جلسه ای که بنده بعد از انتقال ازعراق به فرانسه با مریم رجوی در مقر اور سورواز داشتم و برای ما چای آورده بودند رخ داد. بعد از اتمام جلسه وقتی مریم رجوی اتاق را ترک کرد زنان دفتر او(که رده های شورای رهبری سازمان را یدک میکشیدند) به باقی مانده چای مریم رجوی یورش برده و تَبَرُّک است تَبَرُّک است گویان و اینکه دست مریم به آن خورده(و در واقع جهت القاء به من) در خوردن آن از همدیگر سبقت می جستند.

یک مورد دیگر که توسط خود رجوی دامن زده میشد، در روزعاشورا بود بعد از بازگشت اول ما از فرانسه، در جلسه ای (درقرارگاه بدیع زادگان محل اولیه اجلاس شورا) که در آن مریم رجوی توسط مسعود رجوی بدلیل غرق شدن در بورژوازی در غرب و رفتن دنبال کار سیاسی و شکست کامل در حتی جذب یک رزمنده برای ارتش آزادیبخش بباد انتقاد گرفته شد، بود. در این نشست رجوی مانند روضه خوانهای حاضر در سیستم آخوندی از صحنه کربلا میگفت و همه را به گریه میخواست بیندازد و آنچنان نوحه سرایی میکرد و مانند رپورتاژکنندگان فوتبال از صحنه گزارش میداد که انگار خودش نیز در آنجا حضور داشته. که همین را نوشته و دادم که چرا اینگونه القاء میکنید که انگار در کربلا حضور داشته اید؟

یکی نیز در جلسات عمومی بود که رجویها شرکت داشتند و رزمندگان پای بلندگو میرفتند و حرف میزدند، که از ما فرماندهان این رزمندگان خواسته شد که طبق یک روش جاری نام رزمنده بعلاوه یک سطر سابقه او را روی یک برگِ یادداشت نوشته و به رجوی میدادیم که هنگام صحبت با رزمنده مربوطه نامش برده شود. در این مورد نیز زنان اطراف رجوی در جواب به سوال رزمندگان که برادر(اسم مستعار مسعود مرحوم رجوی در تشکیلات) از کجا ما را میشناخت و علیرغم اینکه تابحال با این فرد حرفی نزده و تماسی نداشته نام و سابقه او را میداند… با دجالگری و دروغ اینگونه القاء میکردند که رهبری علم غیب دارد. که بنده باز نوشتم و اعتراض کردم. که آنچنان بلایی برسر بنده آوردند و تحقیر و توهینهایی به بنده شد که هرگز چنین انتقاداتی را نکنم. البته رجوی که توسط مریم حتی بالاتراز پیامبر و امامانی که مدعی بودند به آنها اعتقاد دارند معرفی میشد و مسعود نیز مریم را معادل مریم مادر مسیح و سیده النساء العالمین (سرور زنان عالم!!!).

همچنین در استراتژی مسعود رجوی، یعنی استراتژی مسلحانه- تروریستی نیز به نابودی تمامی نهادهای دمکراتیک درون تشکیلاتی- درون شورایی کمک کرد. یکی از مصیبت های هرجنگی این است که خشونت آن بنفع ساده انگاری تمام میشود. زمانیکه “آن کس که با مانیست بر ماست” و مسائل به زبان “مرگ(شهادت) و زندگی” بیان میشوند، وهر انتقادی به “ستون پنجم” تعبیر میشود و همه تنوع ها و تمایزات که ساخت و بافت روشنفکری یک جامعه و تشکل را میسازد از میان میرود، زور بر اندیشه و خرد غلبه میکند و دروغ ها و پروپاگاندا بر اذهان چیره میشود که محصول آن هزاران هزار قربانی بویژه در میان جوانان کم تجربه است.  آنچه در طی سی و پنج سال گذشته مسعود مرحوم رجوی و دستگاهی که از خود بجا گذاشته است منادی سرسخت “هرکس با من نیست برمن است” و “سیاه و سفید” کردن مطلق با خودکامگی تراز “ایران رجوی رجوی ایران ” و “خود را خلیفه خدا برروی زمین نامیدن”، برای بیرون تشکیلات و با سرکوب شدید هر آنچه اندیشه و فکر در درون تشکیلات بود و با جلوگیری از اتحاد نیروهای سیاسی آنچه در چنته سزاریستی-فاشیستی خود داشت بیرون ریخت شاهد بوده ایم. و در واقع جنگ مسلحانه و یا با بیان محصول آن، “تروریسم” نیز بخدمت این سزاریسم-فاشیسم آمده و در و تخته بخوبی با هم هماهنگ شدند. و به زبان خود رجوی مبارزه مدعایی او (تروریسم) سرپوشی بود برای ایجاد اختناق در درون تشکیلات و شورای ملی مقاومت.

رجوی در این سیاست از دیکتاتوریهای دیگری همچون صدام حسین کمک گرفت و بسیاری از بدمستی های خود را در سایه حمایت این دیکتاتور بزرگتر از خودش صورت داد، از جمله زندان سازی، سرکوب و دستگیری گسترده مخالفین درون تشکیلاتی، شکنجه و اعتراف گیریهای اجباری، راه اندازی دادگاههای نظامی، محکوم به اعدام کردن (از علی زرکش تا مهدی افتخاری تا فرمانده کمال، تا علی حسین نژاد و بسیاری دیگر) و کشتن و سربه نیست کردن. در ادامه نیز جهت حفظ زندگی انگلی خودش دست به کشتار کردها زد تا دیکتاتوری حامی خودش با کارنامه بمباران شیمیایی ایرانیان و عراقیان را نجات دهد. و حالا نیز با حمایت دیکتاتوری سوپر پولدار در ظاهر مذهبی عربستان با ویژگیهای منحصر بفرد و با شقاوت قرون وسطایی که در ملا عام گردن میزنند و بی پرنسیپتر از حتی نئوکلونهای آمریکا که زنان را حتی انسان نمی شمارند همبستر شده و بالاترین امتیاز و افتخارش رفتن زیر قبای آنهاست، فی الواقع بدنبال چیست؟

آقای هزارخانی و دوستان شورایی شما را چه شده که تشکلی با این سابقه ننگین که به جرات میتوان سلطنت طلب ها را صد بار با پرنسیپتر از رجویها ارزیابی کرد هنوز که هنوز است با این عملکردها و سیاستهایش را تحمل میکنید و اسیر آن باشید؟ بعضی از روشنفکران سابق این مرز و بوم با چه استدلالی و با چه بهایی هنوز در شورای مطلقا پوشالی ملی مقاومت رجوی باقی مانده اید و صدایتان بلند نمیشود.

داود ارشد

دیماه ۹۵

۲۰۱۶ دسامبر

*** 

ترورستهای داعش مجاهدین خلق فرقه رجوی عراقMEK’s Fake Intelligence On Aleppo Only Hinders Fact-finding Bodies Finding The Truth

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27824

نامه سرگشاده داود ارشد به اسماعیل وفا یغمایی 

davood-arshad_esmail-yaghmaie_2داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، بیستم دسامبر ۲۰۱۶:… از طرفی نیز رمز موفقیتِ هژمونی یافتن این جرصومه (مسعود رجوی) در تشکیلات نیز باید شجاعانه بگوئیم که پیروان بی کفایت و نا دانی مانند ما مجاهدین بوده است. علیرغم همه صداقتها، فداکاری و جانفشانی همه ما این بی کفایتی بیشتر و بویژه در مورد به اصطلاح قدیمی های (زندان شاه کشیده) و قدیمی ها … 

وضعیت مجاهدین بعد از سی سال و ورود به دنیای خارج از نگاه وفا یغمائی (+ ماجرای نامعلوم فروش شهر اشرف)

لینک به منبع

نامه سرگشاده داود ارشد از اعضای سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت به آقای اسماعیل وفا یغمایی از اعضای مرکزیت جدا شده از فرقه رجوی شاعر، محقق، فعال حقوق بشر و دمکراسی
اکتبر۲۰۱۶

اسماعیل عزیز ضمن درودهای فراوان،

بنده شاهد مجموع فعالیتهای با ارزش شما بعد از جدایی از فرقه مرگ رجوی هستم که طی آن تلاش میکنی آنچه که دریافته ای و میدانی را به اطلاع عموم برسانی اگر درست حدس زده باشم تا از رهگذر آن نسل جدید درسهایی که میخواهد بگیرد.

»»»آیا متناقض نمیشوید؟ 

اسماعیل وفا یغمایی

ماجرای چالش آقای ایرج مصداقی و تشکیلات آقای مسعود رجوی سالهاست ادامه دارد. از سال۲۰۰۸ به بعد و در سال ۲۰۱۲ به بعد این چالش به سقفی رسید که فکر میکنم سقف هفتم و آخر بود.ایرج مصداقی کتابهای را منتشر کرد و حول آن دهها نوشته و طرف مقابل تمام انرژیش را بجای نقد وپاسخگوئی بر این گذاشت که ثابت کند ایرج مصداقی عضو و همکار و کارد تیز کن آخوندها و اطلاعاتست » گزارش نود ودو و نود سه « . میشود ایرج مصداقی را نقد کرد ولی کوشش برای اینکه یکزندانی سیاسی سابق ویک همکار بخش دیپلماسی مجاهدین در سالهای هفتاد و دو تا چند سال بعدو یک نویسنده چندین جلد کتاب و دهها گزارش و گفتگو و است. کسی باور نمیکند و کسی باور نکردهاست و مطمئن باشید کسی حتی خودتان هم باور نخواهید کرد. » بسته شدن ماست و بستن دروازه« افشاگری را مزدوراطلاعات معرفی کردن حکایت رابطه چندین مقاله و شعر منتشر کرده و نظراتمرا نوشته ام و فکر مبکنم بیش از این لازم نیست ولی با » حرمت زندانیان سیاسی و  بیزاری از دروغ وبی پرنسیبی « من در این زمینه و چنانکه قبلا توضیح داده ام به دلیل دفاع از ماجرای اخیر و اینکه باتغییر نوار صوتی مرحوم منتظری کوشش شده دوباره مصداقی را بعنوان همکار هیئت مرگ معرفیکنند می خواهم بعنوان یک ایرانی که هنوز کوشش میکند در کوچه های غربت دچار پیری سیاسی و .آلزایمر ناشی از آن نشود میخواهم تاکید کنم «««

اما بنده در این رابطه نکاتی دارم که خواهشمندم بیان آنرا از طرف یک همرزم سابق و دوست تلقی کنی. البته همانطور که قبلا نیز چندین بار برایت نوشته ام امیدوارم علت عمده ایرادات ناشی از همانگونه که خودت نیز بعضا گفته و نوشته ای ناشی از بی اطلاعی شما از مسائل باشد. هرچند نکته هایی دارم که آنها را متاسفانه فرای بی اطلاعی میدانم که برایت دوستانه خواهم نوش شاید در همین راستای تلاشهایت در گردش افکار و نظرها برای نسل جدید و آینده مفید فایده قرار بگیرد. استدعایم نیز این استکه به عمق حرفهایم توجه شود تا اینکه از آن سمت و سو و بوی تقابل و … حس گردد.

اما آنچه طی سالیان رجوی در ذهن و ضمیر بسیاری از ما نهادینه کرده این استکه توان شنیدن انتقاد و ایرات را از ما گرفته و در مقابل به همه نقدها و انتقادات با خصمانه ترین رویکرد و با دشمنانه ترین ادبیات لمپنی پاسخ میدادیم.

من از روزهای اولی که شما را در سالهای اولیه دهه شصت میدیدم و بعضا همکاری نزدیکی نیز در رادیو و یا در جلالزاده اول که رحمان مسئول رادیو بود و یا من در بخش نشریه در پاریس با قاسم بودم الفت و علاقه خاصی به شما داشتم. راستش هم سالها بعد در انقلاب ایدئولژیک بود که برایم مشخص شد تو شعر هم میگویی و … و آنچه از همان روزهای اول در مورد خودت چشم مرا گرفت تفاوت تو با بقیه بود با بقیه آنهاییکه چه قبلا و چه بعد ها سالها با آنها دم خور بودم.

آنچه من در بقیه تجربه میکردم یک کاراکتر بی محتوا و پوچ  (همانگونه که اخیرا خودت نیز در گفتار و نوشته هایت بعنوان “بریده از مبارزه” اشاره کرده ای) و یا لمپنیزم بعلاوه بریده گی بود. ایندو دسته همگی آنگونه به خود و دیگران را نگاه و تحلیل میکردند که رجوی میخواست. تعدادی نیز مجیزگو و دنباله رو که بنده اسم از هضم رابع رجوی گذشته برآنها میگذارم. که علت آن تشکیلاتی ، سیاسی، اجتماعی و تاریخی است.

البته بنظرمن مقوله ای است که باید از طرف ما و شماکه به آن اشراف داریم، با دقت بدان پرداخته شود  تا علل چنین رویکردهایی را در آن نسل گذشته روشن شود. رجوی که سالها در زندان بویژه بعد از سال ۵۴ همه آنها را با اهرم اینکه تنها بازمانده از مرکزیت سابق بوده است تحت هژمونی گرفت.

این هژمونی وقتی بهتر فهمیده میشود که بخاطر بیاوریم که در اوایل دهه ۱۳۵۰ یا ۱۹۷۰ هستیم و فضای چپ بر جهان حاکم است و نام مرکزیت و دفترسیاسی … تحت تاثیر شدید فضای چپ  آن سالها بسیار دهان پر کن و در نتیجه جذابیت داشت. و هر تازه کار سیاسی را مجذوب میکرد. بنابراین دلیل و دلایل فردی و … بقیه بازماندگان دیگر نیز عمدتا توان همآوردی با مسعود رجوی را بلحاظ تحلیلهای حکومت شاه نداشتند. رجوی نیز خود را پر کرده بود از تحلیل های به ارث برده از رهبران صدیق سازمان از حکومت شاه و همانها را بخورد بقیه که عمدتا نفرات زیر مرکزیت و یا اعضای جدید و حاشیه ای سازمان که به زندان افتاده بودند میداد.

در چنین شرایطی بود که سازمانِ چند نفره درون زندان به یکباره در زمان کوتاهی بعد از پیروزی انقلاب با رژیمی که به هیچ عنوان تحلیل و تجربه ای از آنها (با تاکید میگویم) در “حاکمیت و قدرت” نداشت، مواجه شد.

آنچه بعدهابعنوان تحلیل ارائه میشد تحلیل از خرده بورژوازی سنتی بود که رجوی بعدها صدها بار با وارونه جلوه دادن واقعیات، غلط بودن تحلیلش را با اظهار این که  “ما حاکمیت را نمیشناختیم و فکر نمیکردیم که تا این حد دست به کشتار بزند” یا “فکر نمیکردیم که بیشتر از شاه دست به کشتار بزند “…  لاپوشانی میکرد.  هرچند متناسب با همان تحلیل غلط بود که رجوی ترک تازی و تندروی کرد و در نهایت دست به سلاح برد.

اما یکی از دلایل وارفتگی همراهان رجوی این بود که هنوز صداقتی داشتند و همین بود که آنها را متناقض میکرد یعنی در مواجهه با تناقض عظیم بین واقعیات خارج از ذهنِ، حقایقی که بچشم میدیدند، شکستها، نابودی کل دستگاه سازمان در داخل  و غلط بودن کل خط و خطوط از یکطرف و القائات رجوی از طرف دیگر که تماما پیروزی و سرنگونی در پایان هر سال و هر شش ماه را نوید میداد که شکاف عظیمی بود مانده بودند.

نه همآوردی تئوریک برای درک و تئوریزه کردن و قرص و محکم دفاع کردن از اینکه تماما به بیراهه رفته ایم را داشتند و نه اینکه جرات و شجاعت اینرا که حاضر باشند پیه مارک بریده خوردن از رجوی را بتن مالیده و بنشینند و مطالعه کنند و ببینند که چه بود و چه شد … و در ترس از ایزوله ماندن ترجیح میدادند که دنباله رو باشند.

ضمنا حالا که در خارج هم بودند و مبارزه ای نیز عملا درکار نبود و البته زندگی در خارج نیز سخت بود و با حمایت مالی که سازمان میکرد زمینه را برای این تسلیم طلبی و دنباله روی بیشتر فراهم میکرد. به همین دلیل نیز بسیار بسیار وارفته مینمودند.

توجه میدهم: رجوی تمامی تلاش خود را کرده و میکند که هرآنکس این شکست خط سیاسی و استراتژیکی او را و طبعا تحلیل و شناخت او از جامعه ایران را به هر نوعی زیر علامت سوال برد و یا میبرد بطور سیستماتیک چه در درون تشکیلات سازمان چه در شورا و چه در سطح خارج از کشور به خود فرد برگرداند و با هژمونی که داشت و بسیاری اهرمهای دیگری که استفاده میکرد القاء کند که این معترض و منتقد است که بریده است و مزدور است و خط رجوی هیچ مشکلی نداشته و ندارد و کماکان مبارزه سترگ و ارتشهای مریم و گردانهای داخل کشور در خیابانهای تهران بطور نامرئی!! در حال رژه رفتن هستند و همین امروز و فرداست که با تغییر دوران رژیم را در تمامیت سرنگون کنند!!! فرقی هم نمیکرد که انتقاد به مبارزه مسلحانه بود یا سیاست عراق رفتن یا مزدوری کردن برای عجانب یا هر حرف و کلمه ای که رجوی گفته باشد.

این وارفتگی ناشی از جنگ درونی همه افراد بود جنگ “بین” :

صداقت انقلابیِ قبول اشتباه و شکستی که فقط یک شکست تاکتیکی نبود بلکه شکستی که اثبات ناحقی حرکت و استراتژی و هر آنچه طی دوسال و نیم فاز سیاسی و آنچیزی که به خودمان القاء کرده بودیم که ما مجاهدین در آسمانها و بقیه در عمق چاهها هستند، بود.

“و”: اینکه مبارزه مسعود رجوی، سرجمع همه مبارزه خلقهای جهان تا امام حسین و لنین و چه گوارا و مائو و هوشی مینه و … همه با هم در یک جاست!!!!!! ولی معلوم نبود که چرا آواره شهر و دیار غرب و خارجه هستیم و هیچ ربطی به مردم ایران نداریم.

وضعیت مجاهدین وارفته حکایت فرد ورشکسته ای بود که طی سی سال هر روز برای اینکه بتواند عزم کافی برای از رخت خواب بلند شدن را داشته باشد به خودش و بهمدیگر میگفتند دیگر امسال سال پیروزی است!!! قبول اینکه توسط توده مردم با نفرت پس زده شده بودیم بسیار سخت بود و حاضر نبودیم با آن روبرو شویم.

قبول این امر نیز بدون داشتن صداقت انقلابی و بدون گذشتن از منافع حقیر شخصی و گروهی و بدون اینکه بتوان بر همه احساسات غیر انسانی انتقام و کینه کشی ناشی از اعدامها و درد و رنجهایی که چه خود و چه در مورد یارانمان شاهد بودیم و قبول اینکه راه را اساسا اشتباه رفته ایم بسیار بسیار خرد کننده بود و نیازمند جسارت انقلابی اتفاقا از نوع لنین و چه گوارا و مائو و هوشی مینه و یا علیِ همان امامانی که رجوی اینهمه سنگ آنرا جهت عوامفریبی بسینه میزد که ۲۵ سال دم از حکومتی که حداقل خودش و پیروانش فکر میکردند که حق اوست نزد.

اسماعیل در یک کلام میخواهم بگویم که الان نیز کماکان مانند زمان به اصطلاح انقلاب دوباره تعدادی از ما شعارهایی در سمت باد تکرار میکنیم که بازارش در این اروپا و غربت گرم است و سر ما گرمتر از آن به اینکه در واکنش به این شعارهای عامه و بازار سیاست پسند نمیتوانیم حقایق را ببینیم و یا اگر میبینیم جرات نداریم که پیه آنرا بتن بمالیم و (بهای) آنرا بپذیریم و بپردازیم و بیان کنیم.

خودت تعریف کردی که شاملو در همان اوایل انقلاب میگفت که “اینها که دارند میآیند چه ها که نخواهند کرد” ولی باز ما نمیفهمیدیم. چرا؟ برای اینکه، در درجه اول بلحاظ سیاسی دانشی نداشتیم و در ثانی آنهایمان هم که کمی متوجه بودند و یا میشدند از ترس انزوا “در انزوای سیاسی قرارگرفتن ناشی از بیان حقیقت” از بیانش فاصله میگرفتند و میگرفتیم.

توجه میدهم که بیان اینکه سلاح کشیدن به روی این حاکمیت اشتباه محض بوده است دلیل بر تائید و یا حقانیت رژیم نیست.
 
بیان اینکه الان هم با دادن شعار نابود باد رژیم ولایت فقیه فقط و فقط به ادامه عمر آن کمک میکنیم. چون تغییر نه بدست من و شما در اروپا و آمریکا… بلکه با تغییر فکر من و شما و ایرانیان با روشنگری و فرهنگ سازی با افزایش آگاهی و تغییر جامعه و بنیادهایش بدست میآید. همانگونه که خودت از شاملو یاد کردی شاملو باید پایش بسیار بسیار بر اعماق درکش و اعتقادش و فهم و فراصتش محکم و استوار بوده باشد که در شرایط آن زمانه که همه بازار سیاست و جامعه و …عکس را در ماه میدیدند حتی در مقابل بابا (محمد سیدی کاشانی از مجاهدین همدورده حنیف نژاد ملقب به بابا) که تابلو چریک زندان و شکنجه کشیده … را یدک نیز میکشید مقهور نشده و به جواب بابا که میگفت “اینطور نیست” ریشخند بزند. اگر کسی حرف آنروز شاملو را میگفت در انزوای مطلق قرار میگرفت. بله  این است روشنفکری که ترس از بیان حقایق ندارد. چه تعریف زیبایی کردی از روشنفکر که گفتی نصفه نیمه نمیشود باید از بیخ و بن نفی کرد تا به اثبات برسی.

مسعود رجوی که خود نیز بیش از همه این واقعیت-حقیقت را میدید باید میپذیرفت که اشتباه کرده است و خودش و همه تاکتیکهایش را بنقد میکشید و همانگونه که خودش میگفت خودش را در این فاجعه ای که آفریده بود میخواند . ( اصطلاح “خواندن خود” یعنی باید فرد تمامی سیاستها و حرکاتی که انجام داده علیرغم اینکه در ظاهر دلیلی هم برایش اظهار کرده با خواندن عمق وجود خود دلیل اصلی و واقعی اقداماتش را بیان میکرد) و کنار میرفت.  ولی رجوی اینکار را که نکرد هیچ بلکه از خودش و از مجاهدین چیزی ساخت که در فرهنگ ما ایرانیان مصداق”توبه گرگ مرگ است” میباشد. بجای تصحیح، به ادامه کارش که تماما خیانت به همه آرمانهای مجاهدین و آرمانهای مردم ایران از آزادی و دمکراسی و استقلال بوده است منجر شد.

اگر اختلاف نظری بین ما باشد شاید به شروع این عدم صداقت و انحراف رجوی باشد که یکی از زمان زندانش میداند و یکی از سی خرداد و …امیدوارم که آنچه برای رجوی بدلیل موقعیت منحصر بفردش  و  از خیانتش در عدم تصحیح و اصرار به ادامه خیانتهایش بدرستی نسخه میکنیم خودمان نیز به آنچه از او انتظار داریم وفادار باشیم. چون حداقل دیده ایم که این عدم صداقت و قدرت پرستی و مطرح و آنتنی بودن و ترس از انزوای سیاسی و حتی اجتماعی رجوی چه فجایعی آفرید و میآفریند. چه خونها که ریخته شد چه خانواده ها از جمله خانواده خودت و بنده و … از هم پاشید چه مادرانی که دق کردند و مردند و هنوز هم که هنوز است این فجایع در مقابل اشرف و یا لیبرتی برای مادران هفتاد و هشتاد ساله تکرار میشد.  چه مجاهدین استواری بعد از سالیان درد و شکنج و زندان و دار و تیرباران و یا در بدری و آوارگی سرانجام بویژه از میان زنان مجاهد سر از حرمسراهای رجوی در آوردند و رجویها نیز بیشتر و بیشتر در خیانت و همجنسی با ترکی الفیصلها و صدامها و ینگه دنیایی ها و… فرو میروند. تا دست تاریخ همه خیانتهایی رجوی را که خیلی ها خبر ندارند را بیشتر رسوا کند.

دوباره توجه میدهم به اینکه تفاوت از زمین است تا به آسمان بین ایکه وقتی از شما بپرسند رژیم چگونه رژیمی است؟ با اینکه حرف از این بزنیم که خوب همین رژیم سفاک چگونه باید تغییر کند؟  تفاوت ساده اش اینجاست وقتی در مورد رژیم و کارکردهایش حرف میزنیم شاید بتوان از تعداد معدود افراد حرف زد ولی وقتی از تغییر حاکمیت حرف میزنیم از تمام مردم ایران حرف میزنیم. باید همه ارتباطات وحمایتهای مرعی و نامرعی مردم با این رژیم تغییر کند. تازه کسانیکه سر کار خواهند آمد مگر کیستند؟ مگر کم دیده ایم که در حرف زدن تا کجا میشود مصلح بود از خمینی گرفته تا رجوی ولی در قدرت چه جانوری میتوان بود. البته روند تغییر هم همین است که قدم به قدم پیش رفت. منظور قدمهای تاریخی است.

از طرفی نیز رمز موفقیتِ هژمونی یافتن این جرصومه  (مسعود رجوی) در تشکیلات نیز باید شجاعانه بگوئیم که پیروان بی کفایت و نا دانی مانند ما مجاهدین بوده است. علیرغم همه صداقتها، فداکاری و جانفشانی همه ما این بی کفایتی بیشتر و بویژه در مورد به اصطلاح قدیمی های (زندان شاه کشیده) و قدیمی های (زندان شاه نکشیده) مانند بنده صدق میکند. یعنی در یک کلام کسی نبوده که در مقابلش به تمام و کمال بایستد.  بجز تکنفراتی مانند آقای رضا رئیسی و حسین رفیعی در فاز سیاسی که در غوغای فاز سیاسی اساسا شنیده نشدند و آقای پرویز یعقوبی آنهم بعد از فاجعه سی خرداد آنهم در خارجه و زنده یاد محمدرضا سعادتی آنهم در آخرین لحظه های زندگیش در اوین.

شاهسوندی نیز با وجود اینکه در جریان سرکوب علی زرکش هنگام ابلاغ آن به جمع افراد بخش نشریه سازمان توسط قاسم (محمدعلی جابرزاده) خواسته رجوی برتائید حکم اعدام علی زرکش را قبول نمیکند ولی با کمال تاسف آنرا علنی و سیاسی نمیکند و کماکان به کار با رجوی ادامه میدهد و یا با رفتن به حاشیه  سکوت میکند و حتی در نهایت در فروغ جاویدان هم شرکت میکند! و بعد از فروغ است که به تعبیر خودش، خارج از مدار جاذبه رجوی چشمانش باز میشود و میتواند حقایق را دیده و بازگو کند.  در همین نمونه سعید شاهسوندی که به جرات باید گفت از بنده با وجود اینکه مدتها با علی زرکش بودم و ریز جزئیات را میدانستم اعتراضم نسبت به حکم اعدام و زندانی شدن علی زرکش کوتاهتر از او بود، بنابراین ایشان جلوتر از بنده بود با این وجود مخالفتشان چه عمق کمی دارد که محاکمه و محکومیت علی زرکش به اعدام را یک تاکتیک غلط و یا اشتباه تشکیلاتی میداند و میدانیم ولی حقانیت راه رجوی را کماکان قبول داردو داریم، طوری که در فروغ جاویدانش چشم بسته شرکت میکند و میکنیم. این همان فاجعه ای است که از آن سخن میگویم. معنی این عمل ما این است که نه متکی به اصول مبارزه و تشکیلات و… بلکه دچار پراگماتیسم هستیم.

این تازه وضعیت ما مدعیان پیشتازی است. حتی علی  زرکش که جانش را نیز داد با وجود همه فراصت و شجاعتی که در بیان شکست استراتژی رجوی در جمعبندی سال ۱۳۶۳ و مقصر دیدن رجوی در نابودی جنبش از خود نشان میدهد در نهایت مقهور چه عنصری است که کارش به شرکت در فروغ میکشد (علیرغم اینکه هنگام رفتن در نامه ای به همسرش مهین رضایی مینویسد که “اینکار نیز فیل دیگری است که رجوی علم کرده” و نتیجه و واکنش رجوی را نیز پیش بینی میکند که “بعد از شکست دوباره رجوی همه چیز را بگردن دیگران خواهد انداخت،” کاری که عینا رجوی انجام داد) و منجر  به نابود شدن خود زرکش میگردد.

این پدیده و درد، همان است که ما ابتدا در خودمان و سپس در مورد دیگران باید بدان بپردازیم چون ربط مستقیم به سرنوشت مردم ایران دارد. البته اگر درد مردم ایران را داریم؟!  ما  باید بتوانیم در حد خودمان و توانمان کمک کنیم که این درد و معظل که گریبان شورایی ها و مجاهدین اسیر فرقه رجوی و کسانیکه بطور فیزیکی از فرقه او جدا شده اند اما هنوز اسیر افکار او هستند، حل شود. تا از حاصل این حل شدن و بحث و افشای تاکتیکهای ضد انسانی در یک تشکلِ مطلقا بسته که به اتکای شعار مبارزه مسلحانه جهت بکار انداختن چکش مخفی کاری و دهان دوزهای “خون دادن و شهید دادن و دستمان زیر تیغ است”، دیکتاتوری مطلقی را برای سران خودکامه آن به ارمغان میآورد نسل جدید درسهای خودش را بگیرد تا حداقل صدها هزار خونی که بناحق از تن مردم ایران برزمین ریخته است در حداقلها میوه اش را نسلهای جدیدتر ایران با پرهیز از آن بچینند.

اما نکات بنده بشما:

۱ در جریان به اصطلاح علنی کردن نامه من به آقای سعید جمالی و جوابی که برایش نوشتم. آنچه شما نوشتید و موضعی که گرفتید که در زیر آمده است را در نظر بگیرد:

««میان آقای حسین نژاد و باقروند و امثال اینان که از ایران به خارجه آمده اند … با آقای سعیدجمالی و امثالهم تفاوت قائل بشوم. آقای باقروند را در گذشته ها دیده ام انسان فهیم بسیار مودب وآرام وخوبی بود. بخصوص چشمان نجیب وآزرمگین و مهربانی داشت ی. الان نمیدانم چه میکند به خودش مربوط است .آقای حسین نژاد را هم همینطور، در گذشته او را دیده ام و در یکی از پایگاههای مجاهدین همخانه و هم مکان بودیم انسان خاموش و آرامی بود. حتما مثل همه مجاهدین پر کار و زحمتکش، الان نمیدانم چه میکند. این دو و کسانی چون این دو بدون اینکه قضاوتی اعلام شده داشته باشم برای من در ابهام قرار دارند. همین و بس.

آقای جمالی و امثالهم با هر عیب و علتی که داشته باشند یا شما رویشان بگذارید برای من مطلقا در ابهام قرار ندارند . بخوبی میدانم چه کرده و چه میکند و چندین سال رنج برد تا توانست خود را به اروپا برساند .من حتما بین این دو تیپ انسان تفات قائلم. خیلی جدی. کسانی که از من میخواهند نظرات هر دو را بطور مساوی منتشر کنم یا موضع برابر در مقابل هر دو طرف داشته باشم درخواستی جالب ندارند. یعنی درخواستشان کاملا بیجاست. امیدوارم روزی برسد که همه ابهامها برطرف شود و انشالله تعالی معلوم شود در اساس هیچکس مزدور ملاها نبوده و نیست وهمه انسانها پرنسیبها و شرافت انسانی خودشان را در هر وضعیتی حفظ کرده اند و ابهام بنده هم به دلیل نادانی و ضعف من بوده است و بس. فارغ از هر چیز و اینکه چه خواهد شد و آخوند میرود یا نمیرود امیدوارم همه بتوانیم تا لحظه بدرود با هستی خاکی و پایان اقامت بر زمین بر پرنسیبهای انسانی خود استوار باشیم . فراتر از حتی انقلاب ،جائی است که انسانها بر انسانیت ووجدان انسانی خود ایستاده اند .مفهوم درست مرگ شرافتمندانه و شهادت در همین نقطه و هنگامی که انسان بر پرنسیبها میایستد و سر فرود نمی آورد شکل میگیرد .انقلاب کار همگان است و روزگاری خواهد آمد ولی حفظ حرمت انسانی کار شخصی و فردی ماست ونیز به نظرمن انقلاب و تحول اجتماعی واقعی با شاخص آزادی وقتی میاید که تعداد آدمهای با پرنسیب و شرافتمند و آزاده زیاد بشود و زیاد باشد. »»

در این نوشته شما تلاش کردید حرف رجوی و سعید جمالی را نزنید، که قابل تقدیر است. ولی آنچه نوشتید این بود که “تفاوت است بین کسی که داخل رفته و آنکه نرفته”. تنها و تنها شاخص شما همین بود و بس. و در واقع شما طرف کسی که داخل نرفته بود را گرفتید. اگر اشتباه میکنم مرا تصحیح کن. بنده نیز این مطلب را به این دلیل مینویسم که اولا هیچ دلیلی بر تفاوت قائل شدن بین ایندو انتخاب ننوشتید که هیچ بلکه آنرا آنگونه که خودت نوشتی :

»»ابهام بنده هم به دلیل نادانی و ضعف من بوده است و بس ««.

خوانده ای. در این نوشته به هیچ عنوان قصد دراز کردن دوباره سعید جمالی را ندارم بلکه میخواهم فقط و فقط با تکیه به یک مثال (سعید جمالی) یک ایراد دیدگاهی در شما و خودمان و دیگر جداشدگان که عامل تفرقه و مورد بهره برداری رجوی و همان خطی است که او ترسیم کرده است تا گنجشکش را فولکس جابزند، بنطرم میرسد را بطور قابل فهم بیان کنم.

اگر اجازه بدهید بنده این شاخص را باز کنم تا ببینیم وقتی به چنین شاخصی برای قضاوت درستی و حقانیت و صحت گفتار متکی هستیم از کجا سرچشمه میگیرد و گوینده در پس این حرف چه میگوید و چه میخواهد. چه چیزها را نفی و چه چیزهایی را تائید میکند. چه اصولی را نادیده میگیرد و به چه اصولی اعتقاد دارد و در نتیجه خودش در کجا ایستاده است.

چرا نباید داخل رفت؟

آیا میتوانید بیان کنید که چرا نباید بداخل رفت؟ کدام اصل؟ کدام پرنسیپ؟ کدام استراتژی؟ کدام سیاست مبارزاتی این را اقتضا میکند؟ آنگونه که بنده از گفته ها و نوشته های نه یکباره که بارها تکرار شده شما متوجه میشوم اعتقادی به مبارزه مسلحانه حداقل در ایران نداری پس چرا نباید بداخل رفت؟ قطعا نخواهید گفت که سلیقه ای است. چون صرفا بدلیل سلیقه نمیشود که حق و ناحق درست و غلط آنهم در دنیای سیاست کرد. اگر بر اساس اعتقاد به نوع مبارزه است و یا بر اساس پرنسیپهای مبارزاتی است آنوقت شما باید پاسخ دهید که کدام پرنسیپ اینرا اقتضاء میکند که بداخل نرو.

بنده آنچه از گفته های شما متوجه شدم مبارزه مسلحانه را تروریسم میدانید یا حداقل به مبارزه سیاسی اعتقاد دارید. یعنی حداقل مانند خانم دکتر هشترودی میتوانید بیان کنید که من تجربه کرده ام که این رژیم را نمیشود مسلحانه تغییر داد و این استراتژی غلط است در عمل هم دیده ام که غلط است”.

این جدای از این حقیقت است که مبارزه مسلحانه در غیبت نهادهای کنترل کننده و با حضور دنباله روهایی که در فوق بدان پرداختیم چه استراتژی فاسد کننده ای است. صرفا در نزدیک به چهار دهه گذشته عملا ثابت شد که حتی با دست اجانب و توپ و تانک و هلیکوپتر و پولها و نفت کلان عراقی ها و سعودیها و حمایت های بی دریغ غرب بویژه فرانسه و بعدها آمریکا نشد و نمیشود و نمیتوان مستقل از مردم و جدای از خواست توده ها و بزبان سیاسی بطور سکتاریستی و اراده گرایانه کاری از پیش برد. (بحث کودتای آمریکا در ایران علیه مصدق بحث دیگری است) حتی علیه رژیمی که درگیر در جنگ خارجی است. مثال دیگر را آقای سعید جمالی خودش در مقایسه کودتای اخیر نظامیان ترکیه با سی خرداد نوشته است. که چه دست بازی دادند به اردوگان تا هرچه میخواهد بکند. آیا بهتر از این میشد به اردوگان خدمت کرد؟ و میخ او را کوبید؟

یعنی اینکار چپ روی بوده است یعنی عاملین آن دچار آپورتونیسم بوده اند. آپورتونیسمی که در اصرار به ادامه آن بطور طبیعی و منتقی مبتنی بر علم مبارزه منجر شد به خیانتهای بسا بیشتر و وطن فروشی و مردم فروشی ، دیکتاتوری ،دجالگری، امام زمان بازی، خود را رئیس جمهور منتخب دیدن، عوامفریبی، سرکوب درون-تشکیلاتی، قتل و شکنجه و اعدام … و در یک کلام تروریسم یعنی جنایت پیشه گی.

مهمتر اینکه اگر رجوی این دجالی بوده است که امروز با امام زمان بازیها و همبستر شدن با زنان مجاهد و شکنجه و اعدام و زندان مجاهدین و همبستری سیاسی با صدام و جولیانیها و ترکی الفیصلها  میشناسیم آیا اساسا میشود او را مصلح و آزادیخواه و … نامید؟ آنوقت پل پوت و هیتلر و موسیلینی از همان قبر خود درخواست جایزه صلح نوبل و حقوق بشر نمیکنند؟

عواقب و اثر کار رجوی بر مردم اما جدای از قلع و قمع شدن همه احزاب و گروهها و نابود شدن مبارزات خلقلهای ایران، زنان و کارگران معلمان و اصناف و …نابود شدن همه آزادیها و جنبش آزادی خواهی و …مردم ایران بود. رجوی آن پتانسیل عظیم اجتماعی ناشی از حرکت مردم در انقلاب ۲۲بهمن را در باتلاق مبارزه مسلحانه (تروریستی)کشت و نابود نمود. چه بسا بلای خانمان سوزِ مهمتر همین باشد، خیانتی که به مردم ایران و به اعتماد آنها شد. خلقی که (خودت شاهد بودی) گذشته از خامی، اما به عنصر پیشتاز اعتقاد و ایمان داشت و هرچه داشت در طبق اخلاص گذاشت،  از زن و مرد کودک و جوان و پیرش به صحنه آمد و از در بدری و آوارگی و زندانها و شکنجه گاهها و جوخه های اعدام عبور کرد ولی به سرابی بیش نرسید و هر آنچه از دنباله روی از به اصطلاح پیشتاز بدست آورد خیانت اندر خیانت بود و بس. دست آخر نیز زمانیکه رجوی در پاریس نشسته بود و همین خانواده ها  در داخل یا در زندانهای رژیم بودند و یا بدنبال فرزندانشان در درب زندانها و یا در گورستانها و یا در جلو اشرف و لیبرتی سرگردان بودند مارک مزدور و عضو سپاه قدس و … زد.

راستی فرقه رجویی که با پدرو مادران به اصطلاح مجاهد که باب میل او رفتار نمیکنند چنین رفتاری دارد با مردم عادی کشور در فردای فرضی اگر با او مخالفت کنند چه خواهد کرد؟

آقای رجوی و حالا خانم رجوی و هر آنکس که کماکان به ادامه این مسیر به هر شکل و نوعی چه مستقیم و چه غیر مستقیم اصرار ورزد آیا جز ادامه خیانت به مردم و آرمانهای آنها نیست؟ یعنی با توجه به مجموعه شرایط اجتماعی مذهبی تاریخی مبارزاتی مردم ایران در سی و پنج سال گذشته دست بردن به سلاح جهت بکرسی نشاندن خواسته های حتی بطور آرمانی حق، برخلاف عالیترین منافع مردم ایران بوده است.

اگر تا اینجا با بنده موافق باشی دیگر میماند استراتژی مبارزه سیاسی.

اما جهت جلوگیری از سوء استفاده های ناشی از کج فهمی یا مشابهت سازیهای کلامی و … چهار چوب مبارزه سیاسی را کمی باز میکنم ببین که موافق هستی یا خیر.

اما قبل از آن نتیجه گیری کنم که:  تجربه نزدیک به چهار دهه مبارزه مبتنی بر سلاح و از نظر من تروریستی را با تکیه به قویترین تشکیلات منسجم دوران حاضر با فداکارترین،  با انگیزه ترین و حرفه ای ترین مبارزین که بیست و چهار ساعته هفت روز هفته و ۱۲ ماه سال آنهم دهه ها حاضر به جنگ بودند با بالاترین منابع مالی و شاید نامحدود عراق و عربستان …و با  ارتش آزادیبخش مسلح شده به تانک و توپ و هلی کوپترو با  آموزشهای ستادی جنگ توسط دانشگاه جنگ صدام و … بهترین امکانات ژئوپولوتیک منطقه ای حضور در عراق در کنار خاک میهن! با حمایت ارتش بسیار قوی عراق با حمایت سیاسی و اطلاعاتی آمریکا و غرب … قویترین و گسترده ترین و پایدارترین اعتلاف سیاسی از عمده گروهها بنام شور،  نتیجه اش نه تنها منفی بوده است، بلکه همین دستگاه بغایت صادق و فداکار را به فسادی کشانده که خود شاهدی. از فساد اخلاقی تا فساد سیاسی و خود فروشی به اجانب و … تا فساد ایدئولژیک امام  زمان بازی و خود را امام و پیغامبر دیدن و با تکیه به آیات قران و سنت… و از همان الگوها استفاده کردن و زنان را بتملک خود در آوردن.  تا همان زنان و مردان را در اشرف و لیبرتی و حالا در آلبانی به فسادهای غیر قابل تصور کشاندن، تا قتل و زندان و شکنجه … آنهم نه فقط در حق دشمن بلکه قبل از دشمن درحق همرزمان و هم قطاران.

خوب اما مبارزه سیاسی که بنده بدان اشاره دارم ضمن تائید تعریف های آقای سعیدجمالی از مبارزه سیاسی این است که:

۱- باید در آن آرمانهای انسانی آزادی-دمکراسی-استقلال و برابری همه انسانها مد نظر بوده  و در نهایت اهدافش نفی هرگونه بهره کشی انسان از انسان را بدنبال بیآورد میباشد.

۲- این مبارزه فقط و فقط از مسیر مسالمت جویانه آنهم نه بدلیل راحتی آن که اتفاقا راهی است سخت و باز هم زندان و شکنجه دارد بلکه بدلیل اینکه باید در این مسیر همین ملت و مردم و خلق یا هرچه که بنامیمش و از جمله ما خودمان آموزش بگیریم و معانی همان اهدافی را که دنبال میکنیم را خوب و تا بن و استخوان فهم کنیم.  با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود. “همین چند روز پیش فرزند آیت الله منتظری به ۲۱ سال زندان محکوم شد. این فرد بهای مبارزه سیاسی خود را میپردازد. و قطعا مردم ایران بخوبی آنرا درک میکنند و توشه لازم را میگیرند. در این مسیر بت سازی و دیکتاتور سازی امکان ندارد.

۳- مبارزه ای که در آن نسلی ساخته شود تا بتواند از دستآوردهایش دفاع و از فرصت هایش بدرستی استفاده کند. تا فریب فریبکاران را نخورد.

۴- مبارزه ای که از طریق نهادینه کردن آرمان هایش(استقلال و آزادی و دمکراسی و حقوق برابر همه انسانها) در اشکال مختلف مانند ساخته شدن  نهاد های کارگران، معلمان، هنرمندان، زنان، حقوقدانان ، سیاسیون، تئوریسینها و اصناف و.. تا در ریخته شدن مردم در قالب نهادهایشان به بلوغ سیاسی اجتماعی لازم برسند. یک نظام سیاسی موقعی کارآمد و معتبر است که از درجه بالاینهادینگی برخوردار باشد. یعنی سازمانها و آئین های زیر بنایی آنها متعدد و به اندازه کافی ثابت و مهمتر از همه از نظر مردممربوطه ارزشمند باشد.

۵- یکی از درد های تاریخی ما در ایران عدم وجود و یا پوشالی بودن نهادهای سیاسی اجتماعی اقتصادی و فرهنگی است. البته افراد بسیار بسیار فرهیخته و مبارز و وطن پرست و دمکرات همانند ستارها، باقرخانها، مصدقها و فاطمی ها، حنیفها و جزنیها … داشته ایم. آنچه که در عرصه جامعه ما در طول تاریخ نقش های اصلی را ایفا می کرد و می کند همانا وجود اشخاص و افراد است و آنچه باید جایگزین افراد و اشخاص گردند نهادهای واقعی است. زیرا افراد و اشخاص بنا به قانون طبیعت میرا و فانی اند ولی نهاد ها می توانند همچنان به حیات خود در نبود افراد ادامه دهند.  سردارانی همچون مصدق و فاطمی را میتوان براحتی در نبود آن پایه های استوار نهادها بزیر کشید و ملتی را برای دهه ها و … به بردگی برد.  اسماعیل عزیز، مگر به بنده و شما و بسیاری بزرگان و پیش کسوتان دیگر دنیای سیاست، رجوی(گنجشک) را بعنوان فولکس واگن قالب نکرد؟ مگر دوستان شورایی جدا شده (اگر بخواهم به استعاره بیان کنم) در بیانیه جداشدنشان ننوشتند که سی سال بود مرتب به خودمان میگفتیم و “بعضا با احتیاط و با ادب” که بابا اینکه فولکس نیست، اگر فولکس است چرخش کو، …، که باعث عصبانیت دوستان مجاهد نیز میشد. در واقع رجوی به آنها میگفت خفه دستم زیر تیغ است، مجاهدین در لیبرتی دارند شهید میشوند آنوقت شما دنبال همبستگی ملی و حمایت از مبارزه مردم و … هستید؟ و نتیجه میگرفت که این معجون فولکس است و بهترین مدل آن و بهتراز این تاریخ به خود ندیده !!!!

۶- و در نهایت از درون این مردم و توسط این مردم و با تکیه به نهادهای آنها،” احزاب شکل بگیرند یعنی مردم و ملتی زبان سیاسی باز کند”. اسماعیل عزیز این چه عارضه ای است که سی سال در کنار گنجشک نمیتوانیم بفهمیم و یا جرات نمیکنیم فهم خود را بیان کنیم که فولکس نیست؟ به ما مجاهدین درون تشکیلات که رجوی اجازه مطالعه نمیداد؟ برای رجوی مطالعه مانند جن و بسم الله بود؟ مطالعه را بریده گی از مبارزه میخواند و فرد را زیر شدیدترین فشارهای تشکیلاتی میبرد. تا مبادا کسی به کمترین آگاهی های سیاسی اجتماعی دست یابد. مگر با فرصتی که بعد از خروج از فرقه رجوی یافته ای و مطالعه و تحقیقِ با ارزشی که میکنی نیست که چشمت به حقایق رجوی و دروغها و دجالگریهایش (سیاسی و مذهبی و تاریخی و…) بیشتر باز شده. در صورتیکه تا زمانیکه در همان فرقه بودیم برای رجوی همگی سینه میزدیم و برایش شعر می سرودیم؟ و هنوز هم که هنوز است کثافات فکری او را بعنوان مانع در خودمان داریم. بیرونی ها و شورایی ها هم که تحت مهمیز پوشالی مبارزه مسلحانه و حضور در اشرف و لیبرتی و البته با همیاری جنایتکاران خمپاره زن قرار داشتند.

۷- حضور احزاب جوشیده از میان مردم :و نه احزاب فرمایشی” بیانگر این است که ملتی زبان گشوده و میتواند خواسته هایش را بیان کند. یعنی میداند چه میگوید چه میخواهد از چه کسی میخواهد و چه نمیخواهد. به زبان ساده به این مردم نمیشود پرتقال را بجای دمکراسی فروخت اگر آزادی بخواهد دقیقا میداند چیست و اگر دمکراسی بخواهد دقیقا میداند در کجا و چگونه بدنبالش برود. اگر هم تصمیم گرفت انقلابی راه بیندازد میداند که سکان را بدست چه کس وچه کسانی بدهد. مهمترین حسن احزاب دینامیزم بخشیدن به جامعه است یعنی با ورود جوانان از میان مردم به احزاب خواسته ها و ایده های نو وارد جامعه میگردد. آنچه در آن غوغای اوایل انقلاب بسیار بسیار کم بود رابطه بین گروههای قارچی و مردم بود. بین ایندو هیچ رابطه ارگانیکی نبود. عده ای متوهم مدعی انقلاب و کتاب از حفظ کرده و متاسفانه در کنج زندانها (و حالا نیز در غربت و در کنج آپارتمانهایمان) بدور و بیگانه با مردم و همراه با تمایلات قدرت پرستانه از یکطرف و مردمی که درک جامع ای از خواستهایشان نداشتند و اینکه چگونه میتوان بدرستی خواسته هایشان را برآورده کنند و از طریق چه کسانی.

همه اینها نیز بدون برخورد آرا، افکار، نظرات و ایده های مختلف (چون هیچ کس در جهان نمیتواند مدعی شود که همه حقیقت و همه راه حل را بتنهایی نمایندگی میکند” البته غیر از هیتلر و رجوی و امثالهم”) هنوز برای بنده و  شما همه چیز سیاه و سفید هستند. چرا قادر نیستیم یک دیالوگ را پیش ببریم؟ چرا به نامه بنده جواب ندادید؟ آیا همین نشان نمیدهد که روح رجوی هنوز حاکم است. روح ابقاء جهل و نادانی در پس عدم برخورد آزاد اندیشه ها. آیا این عین همان رواج دیکتاتوری و توتالیتریزم نیست؟ حالا شما هر دلیل و منطقی نیز برایش بیاور. این است آنچه که بعد از اینهم سال مطالعه و اندیشیدن بدان رسیده ایم و میخواهیم در ایران فردا الگو باشد؟ آیا این همان مسیری نیست که رجوی در زندان طی کرده؟ اگر رفتیم تاریخ را خواندیم و تحقیق کردیم که آنرا پشتوانه جهلهای سابق بکنیم مسیر را اشتباه رفته ایم.  این دقیقا از عمق بی دانشی وضعف درکمان از دمکراسی و حق آزاد بیان و اندیشه نیست

در همین اروپا که شاهد این میزان از رشد احزاب هستیم فساد از همه نوعش در بالاترین لایه های حزبی و حکومتی بیداد میکند. و تنها بنیادهای نهادینه شده این حکومتها هستند که میتوانند آبروی آنرا تا حدودی حفظ کنند. آنوقت ملتی که هنوز حزبی نیز ندارد )نه خواسته هایش بدرستی پخته شده و به بلوغ رسیده و تفکیک گردیده و نه میتواند بدرستی آنرا مطرح کند مانند کودکی است که هنوز زبان نگشوده است( آیا چنین ملتی میتواند به اهدافش و خواسته های سیاسی اش برسد؟ یا باز داستان گنجشک رجوی بجای فولکس تکرار میشود؟

قطعا منظورم این نیست که مردم نمیدانند چه میخواهند خیر منظورم تبدیل شدن این خواسته ها به زبان و شعور سیاسی و بلوغ آن در نهادهای فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و … و احزاب که از دل آن رهبرانی که این خواسته ها را نمایندگی کنند بیرون بیاید. در غیر اینصورت هزاران فرد را میشناسیم که میتوانند هزاران کتاب در مورد خواسته های مردم بنویسند. که اولا خودشان در هیچ جایی محک نخورده اند و  در ثانی خود هیچگاه اعتقاد عمیق ناشی از یک فرهنگ سیاسی و بنیادهای استوار و  نهادینه شده در جامعه که متضمن آن باشد ندارند و نمیتوانند داشته باشند.

آنهائیکه شعار سرنگونی میدهند و بطورخاص بعد از جدا شدن از فرقه رجوی گذشته از همه نا صداقتی که دارند همانند کسانی هستند که هنوز که هنوز است در هایدپارک کرنر لندن صدها سال است در بالای سکویی شعار سرنگونی حکومت پادشاهی انگلستان را میدهند. تازه پلیس همین حکومت پادشاهی حفاظت از آنها را نیز برعهده دارند.

آیا کسانیکه شعار سرنگونی را میدهند جایگزینی دارند؟ تفاوت سال ۱۳۵۷ با الان در احزاب حاضر در چیست؟ چقدر رشد داشته ایم.  آیا هیچ کدام از این احزاب اگر بتوان نامی از آنها برد ربطی به مردم دارند؟ آیا این رابطه ارگانیک وجود دارد؟ مردم ایران حول کدام اقطاب جمع میشوند؟ متاسفانه آنچه مردم ایران بسیار بسیار دارد کسانی است که خود را قیم و  نه نماینده برخواسته از مردم میدانند. از طیف سلطنت تا سوپر چپ ها تا …

چون بنده به جرات میتوانم بگویم از اینکه تشکلهایی مانند فرقه رجوی بحکومت نرسیدند یکی از شانسهای بزرگ مردم ایران بوده است. چون چه کسی باور میکرد که رجوی چنین هیولایی باشد؟ ما دید سیاسی نداشتیم و فریب کلمات را میخوردیم. رهبرانمان را در جریان و صحنه آزمایش نبود که انتخاب کرده بودیم. رهبران را کورکورانه و مبتنی بر شعار و احساسات انتخاب کردیم. رجوی در اوج رشد خودش تازه مبنای امام زمانی و صاحب جان و مال و ناموس امت مسلمان و جهان را به اجرا گذاشته و ارائه میکند. و بجز به خدای واهی به کسی پاسخگو نبودن را بزور مشت آهنین بخورد ما میخواست بدهد و به عده ای داده. با مخالف هم که دیده ای چه کار میکند. اسماعیل بنده و شما و همه مجاهدیندر تشکل رجوی چه میخواستند و  چه بدست آوردند؟ این چه بلایی بود که رجوی بر سر ما و آرمانهایمان و جنبش مردم ایران آورد.

این کم و بیش و خلاصه تعریف از سمت و سو و محتوای مبارزه سیاسی است که بنده میشناسم و با عطف به تجربه سی ساله ام در مبارزه و بعد از اینکه چند سال داخل نیز بوده ام و مردم را دیده ام در بطن جریان سال ۱۳۸۸ نیز بوده ام بیان میکنم. مردم ما هنوز درگیر خرافه و باورهایی است که بشدت قابل سوء استفاده هستند این حتی در قشر تحصیل کرده  نیز وجود دارد. از یکطرف جوانانی که به هیچ چیز اعتقادی ندارد و عده ای نیز به همان افکار عقب افتاده پناه برده اند.

قصد رجوی از تابو کردن داخل رفتن:

از طرفی نیز آیا میدانی که علت طرح اینکه نباید کسی داخل برود و “تابو” کردن آن توسط مسعود رجوی البته به کمک پولهای سعودیها و عراقیها و در راستای منافع سیاسی آنها…)در آن مقطع غرب و اعراب خواهان سرنگونی رژیم بودند( فقط و فقط سوزاندن مبارزه اصولی سیاسی بوده است و بس. به زبان دیگر سوزاندن هرآنکس که به رجوی ایراد بگیرد و آپورتونیسم و در ادامه خیانتهای  تروریستی او را افشا کند؟

منافع سیاسی رجوی از تخطئه داخل رفتن 

کمی این منافع سیاسی اربابان رجوی را باز کنم تا منظورم را بتوانم بهتر برسانم. بعد از تسخیر سفارت آمریکا توسط عده ای اوباش که باز تحت تاثیر بسیار گمراه کننده چپ زدنهای مسعود رجویها در آن مقطع بود، آمریکا در تلافی آن که در همه جهان شاهد بوده ای چراغ سبز حمله به ایران را به صدام داد و جنگ شروع شد. تمامی جهان نیز علیه رژیم بودند. و به همین دلیل شعار مبارزه مسلحانه برای سرنگونی رژیم عینا منطبق بر منافع ۱٫ عراق در حال جنگ با رژیم و ۲٫ غربی که مشوق و پشتیبان آن بود با کمک غول رسانه ای غرب، همه گیر شد. تمامی قدرت رسانه ای غرب که خودت بخوبی ابعاد آنرا میشناسی همین را القاء میکرد و رجوی نیز با هر آنکس بطور خاص در درون شورا و یا درون سازمان جرات میکرد غلط بودن مبارزه مسلحانه را زیر سوال ببرد با همین اهرم سرکوب میکرد بنابراین رجوی یکه تازی میدان شد.

منافع عراق و آمریکا و اعراب منطقه و حتی اروپا… ایجاب نمیکرد که گفته شود مبارزه مسلحانه غلط است و شرایط ایران مبارزه سیاسی را تائید میکند که برای دشمنان ایران تثبیت رژیم و در نتیجه غلط بودن حمایت از عراق و پشتیبانی از رجوی میبود. همان گونه که در مورد عراق وقتی زیر سرش بلند شد با تحریک آمریکا به کویت حمله کرد رژیم از مرکز توجهات جهانی خارج و عراق به مرکز توجهات و حکومتی که باید سرنگون شود تبدیل شد. بنابراین بخوبی میتوان دید که منافع مردم ایران نبود که غرب دنبال میکرد. همان گونه که اینروزها شعار سرنگونی اسد را میدهند و میداند و (و رجویها برای آن در راستای منافع امپریالیزم سینه چاک میکنند) دیدیم که چگونه سمت آن در حال تغییر است.  اما بهای سنگین را مانند مردم ایران مردم سوریه پرداخته و میپردازند.

نتیجه اینکه با همسو و هم جهت شدن منافع عراق )دشمن ایران( و غرب با رجوی،  وی توانست بر تشکیلات تسلط و هژمونی خود را اعمال کند و حتی علی زرکش را نیز ابتدا تشکیلاتی، سیاسی و سپس ایدئولژیک و در نهایت فیزیکی خفه و از دور خارج کند.

رجوی تحت عنوان غلط انداز هرکس بداخل برود به رژیم مشروعیت میدهد در واقع حرفش این بود که وقتی مردم بداخل بروند غلط بودن خط مبارزه تروریستی را تائید میکنند.  و حضور رجوی در خارجه نا مشروع میشود. )اینها تماما کلماتی بوده که رجوی در نشستهای بررسی استراتژی صدها بار عنوان میکرد و کرده است(   یعنی فرار از جبهه رجوی مبارزه تلقی میشود. توجه شما را به این نکته جلب میکنم که بعد از شکست مبارزه مسلحانه و جارو و تمام شدن مجاهدین در داخل بود که رجوی این خط را پیش برد.

چون اگر مبارزه ای در داخل توسط سازمان وجود داشت هر داخل رفتنی اشتباه که نبود هیچ بلکه عین مبارزه تلقی میکرد ولیچون رجوی بخوبی و بهتر از همه میدانست هیچ خبری در داخل نیست و هرچه هست در خارجه است باید داخل رفتن راتخطئه میکرد.

بنابراین بطور مطلق نباید اجازه میداد که هیچ قطب و کانون مبارزه سیاسی در داخل کشور شکل بگیرد. تا انحصار عرضه خود به  قدرتهای جهانی را در دست خودش نگهدارد. اگر یادت باشد در تمامی دوران حضور در شورای ملی مقاومت، مسعود رجوی اجازه نمیداد حتی از مبارزات مردم ایران در قالب اصناف معلمان خبرنگاران نویسندگان شعرا خوانندگان …حمایتی بشود. و همواره این بحث موضوع جدال دوستان شورایی با رجوی بود. میدانی که رجوی حتی اجازه نمیداد که مبارزه سیاسی در خارجه نیز شکل بگیرد. هیچ شخص و گروهی را برسیمت نمیشناخت و نمیشناسد. حتی خانم شیرین عبادی که جایزه نوبل گرفت را نیز بشدت در درون تشکیلات تقبیح کرد که چرا به مریم رجوی نداده اند و  میگفت “این زنیکه بیسواد کیست که امپریالیستها علمش کرده اند”. حتی بحث جبهه همبستگی ملی و … نیز که پوشالی بیش نبود و فقط برای بستن دهان ها بدلیل حضور مریم رجوی در خارج و زیر فشار افکار عمومی و بطور خاص شورایهایی هایی مانند آقای دکتر کریم قصیم و محمد رضا روحانی و هزارخانی و شکری و خانم دکتر هشترودی… بدان تن داده بود نیز با تمامی توان رجوی از پر و بال گرفتنش جلوگیری کرد.

در رابطه با شورا نیز توجه شما را به رویکرد رجوی با آقای بنی صدر و بعد حزب دمکرات و بقیه دوستان شورایی جلب میکنم. حتی  میتوانی از آقایان روحانی و قصیم سوال کنی. در رابطه با تشکیلات نیز هر انتقادی را خیانت و بریدگی )یعنی خیانت به خودش و بریدن از مبارزه تروریستی( نامید و حتی برای ترور سیاسی مجاهدین مخالف آنها را با فرستادن بداخل کشور رژیم مال میکرد.

بسیاری هم که منتقد جدی بودند و موقعیت تشکیلاتی و سیاسی آنها اجازه نابود کردنشان از طریق دیگر را نمیداد و یا توان مقابله با منطق قوی آنها که همان منطق علی زرکش ها و مهدی افتخاریها بود را نداشت با نیرنگ مافیایی جهت نابودی سیاسی و البته فیزیکی بصورت پوشالی و ماموریت دروغین تحت نام عنصر دورنی بداخل ایران اعزام میکرد و قطع ارتباط مینمود تا بدینگونه از شر آنها خلاص شود و بزبان سیاسی میسوزاند تا کسی علیه او و علیه سیاستهای تروریستی اش قد علم نکند.

این یکی از بزرگترین خیانهای تشکیلاتی-سیاسی رجوی در حق مجاهدین و جنش بوده است. که جان مجاهدین و هزاران نفری که با آنها در ارتباط قرار میگرفتند را جهت حذف منتقد خود بخطر میانداخت. این یکی از دلایلی است که داخل رفته را سوخته تلقی کردن همان تاکتیک ترور سیاسی فیزیکی مسعود رجوی است.

حتی نمیگفت که اگر فرد برود داخل و با رژیم همکاری کند و یا در داخل مبارزه سیاسی بکند یا … بلکه هر کس اگر فقط برود داخل خائن است. و یا با فرستادن نفرات جدیدتر به جنایتکارانه ترین اشکال (بردن و در مرز ایران و عراق رها کردن) که مجاهدین جدا شده کم و بیش افشاء کرده اند تلاش میکرد آنها را از طریق مرز و با بعد از زندانهای طویل المدت در اشرف و سپس تحویل به صدام و زندانهای در عراق در نهایت بداخل بفرستد تا از لحاظ سیاسی بسوزاند.

با کمی توجه میتوان فهمید که رجوی در عمق این سیاستش عملا بنفع رژیم کار میکرد یعنی حاضر بود جبهه مخالفین سیاسی رژیم را نابود کند ولی در جبهه مخالفین رژیم کسی مخالف خودش نباشد. یعنی عملا خودش در نابودی مخالفین رژیم دست داشته و دارد. و هرآنکس که به این سیاست ادامه میدهد. ایراد کار سعید نیز مگر غیر از این است؟

یعنی همانکاری که رجوی و همفکران او با تو و من و بنی صدر و  مصداقی و یعقوبی و بقیه جداشدگان میکنند. شدت و حدت آستان بوسی نسبت به مسعود رجوی و اگر بخواهم دقیقتر بگویم به خط و استراتژی تروریستی او همینقدر بس که حتی بدتر از محمد اطمینان و محمد ثانی … که در پاریس دست به خود سوزی زندند بعد از خروج از تشکیلات فرقه رجوی سعید خودش با دست خط خودش مینویسد و درخواست میکند میخواهد دست به انتحار سیاسی بزند و از تشکیلات درخواست کمک میکند که امکاناتی فراهم کنند که برود داخل تا نشان دهد که فدایی رجوی است و از آن بعنوان حراست از رجوی نام میبرد.

خواهش میکنم خود فرد سعید را رها کن بلکه به این اقدام فکر کن که آیا چنین کسی تا بن و استخوان به همان مبارزه تروریستی نوع رجوی به معنی شیفته و خود باخته آپورتونیسم خیانت پیشه رجوی اعتقاد دارد یاخیر؟ آیا این فرد شبانه روز گنجشک رجوی را نه فولکس که پورشه دیده و به او داده را سوار نمیشود و سوار نیست؟ بله نه تنها اعتقاد دارد، بلکه در حد فدایی رجوی اعتقاد دارد. و یا اینکه بلحاظ ایدئولژیک-سیاسی، فکری و شخصیتی هیچ و پوچ شده است و عاشق و ذوب شده در ولایت رجوی است.

نامه داوود باقروند ارشد به اسماعیل وفا یغماییدوعکس سمت راست محمد ثانی و عکس سمت چپ یک هوادار ساکن دانمارک است که وضعیت روانی درستی هم ندارد

مثال دیگری از این نوع افراد کسانی همچون محمد ثانی)در عکس فوق( هستند آیا شک داری که امثال محمد ثانی که خودش را در پاریس به آتش کشید لحظه ای درنگ در بریدن سر امثال شما و بنده نمیکند؟

آیا نباید از اینگونه تفکرات و افراطی گریهای مبتنی بر جهل رجوی ساخته نوع داعش (که همه ما این گرایش را با دوزهای مختلف داشته ایم) ترسید و مردممان را از آن دور نگهداشت؟ آیا  شک داری، که دوست مشترکمان و هر آن کس که این افکار را (یا همان حرف رجوی) حمل میکند و این میزان عاشق ولایت رجوی است حاضر است با دیگر جدا شدگان براحتی همان کاری را که در پاریس با خودش کرد را بکند؟ (البته مصالح حضور رجویها در اروپا اجازه نمیداد بگویند برو و مردم را بسوران والا محمد ثانی ها مشکلی در انجامش نداشتند) حامل تفکری که با انتحار سیاسی خودش برای حفاظت از این خط تروریستی با رفتن بداخل در راستای حفاظت از رجوی آیا سر بقیه جدا شدگان را نمی برد.

این تفکر تفاوت کهکشانی دارد با جداشدگانی که وقتی باطل بودن رجوی را فهمیدند (هرکس در حد خودش) در مقابل رجوی قد علم کردند و زندانهای او را تحمل کردند ولی گردن در مقابل رجوی خم نکردند. راستی شما کدام یک را مجاهد و مبارزه میدانی علیرغم هر ضعف و کمبودی که بتوان بر آنها شمرد؟

راستی شما چرا این تفاوت را بنفع سعید (تاکید میکنم تفکری که سعید نیز نمایندگی میکند) حل کردی؟ کدام پرنسیپ ها در این ارزش گذاری نادیده گرفته شد؟ و یا شامورتی بازی، دجالگری یا پروپاگاندای “داخل رفته مزدور است ” ساخته رجوی اجازه نمیدهد که حقایق را ببینیم؟ همان عیب و مشکلی که در پایگاه منصوری در سال ۱۳۶۴ و اشرف در سالهای ۱۳۷۳-۱۳۷۴و حتی در ایران و… گرفتار آن بودیم.

تابحال از سعیدها و کسانیکه این تفکر را دارند سوال کرده ای که چه شد که بجای رفتن بداخل و حفاظت از رجوی یکباره اولا مبارزی شدی نه تنها علیه رژیم بلکه علیه امپریالیسم و در کمپ آمریکایی ها غوغایی میآفریدی؟!!!

این تحول عظیم درونی و این اشراف و پرتاب به جلو ؟! و بقول رجوی انقلاب درونی چگونه روی داد؟ کدام فاکتور عظیم و بزرگ تغییر کرده؟ یا خیر وقتی در حضور رجوی بود ذلت و خواری و ماهیت تسلیم عمل میکرد اما در اردوگاه تیف بوی اروپا همان زندگی را جذابتر میکرد و وقتی کمی دیر شد و دید که آمریکایی ها قصد ندارند به اروپا اعزام کنند سر به شورش گذاشتم. زمانیکه درب داخل رفتن باز بود. و شما عاشق رفتن بداخل بودی برای عمل فدایی برای رجوی؟!!.

اما هیهات علیرغم اینکه در مقایسه با همان جدا شدگان که رده عضو ساده نیز نداشتند صفر هم نبود، دست از دجالگری و یدک کشیدن تابلو مرکزیت و … و سازمان مجاهدین درست کردن بر نمیداشت و خود را از تب و تا نمی انداخت. باز اینها را نمیگویم که بگویم سعید بد است. اصلا من بدترازسعیدم. میخواهم نشان دهم که چقدر ما سطحی تصمیم میگیریم. و هیچ عمقی بویژه عمق مبارزاتی و سیاسی در تصمیمات و ارزش گذاریهایمان وجود ندارد یا کم است. و دوباره داریم با سمت باد جهت گیری میکنیم و با مدِ روزِ سالن های مد سیاستِ همسو میشویم.

عده ای از تشکیلات بیرون آمده چون فکر میکنند:

.۱ مبارزه تروریستی و تشکیلاتش و همه جنایتهایی که میکند صد در صد درست است.

.۲ این اوست که کم آورده و نمیکشد طوری که حتی لیاقت ماندن در صفوف این تشکیلات را ندارد. یعنی گنجشک رجوی را نه فولکس که حتی پــورشــه میبند و خودش را لایق سوار شدن آن نمیداند.!!!

.۳ آنقدر به صداقت رهبران و صحت و درستی خط و استراتژی(پــورشــه) اعتقاد راسخ و عمیق دارد که با وجود اینکه خودش این راه را نمیکشد در بیرون از تشکیلات با داخل رفتن دست به انتحار سیاسی میزند که این گوهر بی بدیل مبارزه تروریستی رجوی را از صدمات خطاهای احتمالی خودش حفاظت کند!! جلل خالق!!!

.۴ جدا شدنش نیز یک عمل انتخاری سیاسی دیگر است که نه فرار بلکه او را بعنوان یک دفع شر و یا آنگونه که رجوی همواره بعد از فرار بچه ها برای کم نیاوردن میگفت “خوب هر سیستمی یک فضولاتی دارد که باید دفع کند” آورده و به آمریکایی ها با سر بلند تحویل داده اند.

.۵ در شکنجه سالهای ۱۳۶۴ شرکت کرده(طبق گزارش محمد کرمی) و از شکنجه های سالهای ۷۳ – ۷۴ طبق گزارش خودش با خبر شده ولی متناقض نشده.

نامه داوود باقروند ارشد به اسماعیل وفا یغمایی

این عکس مربوط به مجسمه پدر و فرزند کردی است که در حمله شیمیایی صدام کشته شده اند که در مقابل مقر سازمان ملل نیز نصب شده است.

در مقابل عده ای جدا شده نیز میگویند:

این خط تروریستی غلط است و هیچ انطباقی با عالیترین منافع مردم ایران ندارد و اشتباه کرده ایم. فولکس که هیچ گنجشکش نیز مدتهاست مرده است. تمامی فساد  وبوی گند درون تشکیلاتی نیز ناشی از همین  لاشه مرده است. از روز اول هم غلط بوده و مبارزه سیاسی راه حل بوده و هست. و در همین رابطه نیز داخل رفتن اشکالی که ندارد هیچ باید بهای وصل شدن به مردم و درک آنها و خواسته هایشان را باید پرداخت تا در قطع کامل از مردم دهان به سخن بیهوده نگشائیم.

آنچه متاسفانه بنده بصورت دردناکی در میان کسانیکه ادعای مبارزه دارند میبینم. از رجوی گرفته تا بقیه که کم و بیش در همین راستا حرکت میکنند. حالت قیم مردم حس کردن خودمان است. قرار است ما پیشتاز باشیم و نه قیم مردم. تفاوت پیشتاز و قیم طبق درک بنده این است که قیم (تفکر مسعود رجوی ای) فکر میکند مردم نمیفهمند و اوست که تعین میکند. اوج آن هم تفکر امام زمانی اوست.

اما پیشتاز متناسب با شناخت عمیق از مردمش سیاستهایی را اتخاذ و پیشنهاد و مطرح میکند که ضمن منطبق بودن با منافع و خواست عمومی مردمش برایشان قابل درک بوده امکان و توان سیاسی اجتماعی اقتصادی پیاده کردنش را دارند سرعتش را نیز با سرعت مردم و توان ذهنی آنها تنظیم میکند. طوری که لنین میگوید “سیاست درست باید توسط توده مردم و با تجربه شخصی آنها تائید شود.”

«««اینکه رژیم به چه میزان جنایت و … میکند و چند قتل عام از نوع سال ۶۷ راه انداخته نیز تعین نمیکند که مبارزه برای خواستهای مردم  چگونه بایدباشد. بلکه بافت و ساخت و فرهنگ و مذهب و تفکر و گذشته و حتی وضعیتمعیشتی و مراحل توسعه اقتصادی اجتماعی و …مردم ایرانتعین میکند. کهنیازمند شناختِ مردم و جامعه ناشی از مطالعه و حضور در بتن آن جامعه و مردم است»»»

اگر مارتین لوتر کینگ شعار مبارزه مسلحانه را داده بود الان وضعیت سیاهان هزاران بار بدتر از اینکه هست بود. ولی او مبارزه مسالمت آمیز را انتخاب کرد و همه دنبالش آمدند هرچند جانش را نیز بر سر آن داد و خونش نیز جاری شد و هنوز که هنوز است جاریست. چون سیستم قدار آمریکا چنان بهانه ای پیدا میکرد که هیچ خدمتگذاری به آنها نداده بود. در صورتیکه متاسفانه هنوز هم در همان آمریکا سیاهان براحتی مانند یک حیوان روزانه بدست پلیس کشته میشوند و در همان حال سیاهان به ریاست جمهوری نیز میرسند. اگر لوتر کینگ مبارزه تروریستی را پیش میگرفت باز هم کشته میشد ولی کل جنبش سیاهان را صدها سال عقب میانداخت. کاری که سی خرداد کرد. کاری که به گفته آقای سعید جمالی کودتای ترکیه کرد.

آیا شما نیز حساسیت لازم را نداشته اید؟ همانگونه که طبق نوشته ها و اظهارات خودت )که بنده به آن بچشم بسیار مثبت مینگرم که خودتان نوشته و گفته اید که همان تفاوت شما با دیگران است( وقتی شما را برای تهیه گزارش خبری از سرکوب مجاهدین در سال ۱۳۶۳ – ۱۳۶۴ به پادگان منصوری در کردستان عراق میفرستند متناقض نشدید!

خوب این مردم که پیشتازش ما هستیم هنوز نمی توانیم سره را از نا سره تشخیص دهیم. از مردم عادی چه انتظار است؟ وقتی جامعه ای بالغ نباشد عده ای از آنها)مردم( را در این سوی در پایگاه منصوری و عده ای از آنها)مردم( را در آنسوی در اوین به “آن” کار میگیرند. یکی بنام خدا علیه دشمنش و خودیها و یکی بنام انقلاب علیه خودیها . آنقدر این مسئله ریشه دارد که در خارج تشکیلات هم در اروپای آزاد هم همان ریل را میرویم.

نامه داوود باقروند ارشد به اسماعیل وفا یغمایی

محسن عباسی، و دونفردیگر از خادمین رجوی درحال اجرای دمکراسی و حقوق بشر روی حسین نزاد در اورسورواز

نامه داوود باقروند ارشد به اسماعیل وفا یغمایی

نمونه آزادی و دمکراسی خواهی فرقه رجوی  در فرانسه بر پدر یکی از اعضایش

آیا این همان محصول رجوی نیست که از یک مبارز چنین عنصر مفلوکی ساخته است. بنده مطلقا اعتقاد ندارم که آقای سعید جمالی و یا هر کدام ما که در اشرف بوده ایم در ابتدای راه این بوده ایم. تا جائیکه همین الان نیز توصیه هایش به دیگران و علت مزدور خواندن دیگران و از جمله خود بنده را “رها نکردن رجوی میداند”. کسی به شخص رجوی کاری ندارد مسئله تجربه تاریخ است. باید در این مدرسه که در هرقدمش خون مجاهدی ریخته شده درس هایش و اخبارش  که حق مردم است به آنها منتقل شود. به نوشته سعید که در زیر آمده توجه کن.

“”…اگر هم بصورت فیزیکی اسیر دست آنها نیستی شک نکن که اسیر کامل ذهنی و فکری آنها هستی….. بزرگترین شاهد مثالش هم اینکه رژیم را رها کرده و به لاشه متعفن رجوی چسبیده ای ….. “”

آیا اسیر ذهنی و فکری آن است که دلیل و  استدلال و بحث سیاسی دارد یا آنکه مانند رجوی فقط وفقط چون به رجوی انتقاد میشود مارک مزدور و … میزند است کدام اسیر ذهنی و فکری است؟ البته رجوی سوس تیر خلاص زدن در اوین را نیز رویش میریزد سعید دیگر رویش نشده اینرا بگوید.

علیرغم اینکه بسیار حرف از نفی مبارزه تروریستی وتائید مبارزه سیاسی زده میشود ولی در عمل با شاخص های مبارزه تروریستی محک میزنیم. اگر مبارزه سیاسی درست است مدعی مبارزی که در خارجه نشسته است مشروع است یا آنکه در داخل است؟ توجه باید کرد که اگر کسی بگوید که به مبارزه سیاسی اعتقاد دارد بعد بگوید که داخل نباید رفت و در خارجه باید مبارزه سیاسی کرد به مردم ایران میگوید که مبارزه نکن شما همه اشتباه میکنید جای مبارزه سیاسی در خارجه است. آیا بنظر شما مردم ایران که مشغول مبارزه شان برای خواسته هایشان هستند چنین توصیه کننده ای را چه مینامند؟ چون جبهه آنجاست که مردم در حال مبارزه هستند.  وقتی حضور در جبهه را نفی میکنی چکاره هستی؟

البته شما میتوانی بگویی که من از اینجا تلاش میکنم به مبارزه مردم ایران کمک کنم. یا در توانم نیست بداخل بروم و هر ادعایی دیگر ولی اگر گفتی نباید بداخل رفت (مستقل ازاینکه مبارزه بکنی یا نکنی) ولی اگر رفتی، من ترا زیر علامت سوال میبرم ،اسمش چیست؟

چون کسی که با تخطعه کردن مبارزه مردم ایران قصد دارد برای خارجه نشینی خودش مانند رجوی (البته او با پز مبارزه مسلحانه انقلابی و جهت جازدن خودش بعنوان تنها میداندار ” تنها آلترنانیو دمکراتیک” “تنها نیروی سازمان یافته”  “تنها نیروی مبارز” “تنها راه  مشروع مبارزه” “تنها راه حل مردمی ”  بتواند به پولهای صدام و سعودیها دست یابد) مشروعیت بخرد اسمش چیست؟

اگر توانسته باشم در مورد داخل رفتن و نرفتن حرفم را رسانده باشم مایلم که مسئله دیگری را نیز طرح کنم. و آن اینکه:

آیا صداقت و پرنسیپ را فقط باید از رجوی خواست ولی خودمان نباید بدان پایبند باشیم؟ سعید جمالی طبق سابقه اش که همه ما در درون تشکیلات شاهد بودیم و چه به گواهی تمامی نوشته هایش هر روز ضمن مجیزگویی از رجوی هیچگاه در رد سیاستها و استراتژی و سرکوبهای رجوی کلامی نگفته بود بلکه خود را مرید و مطیع و دل باخته و شرمنده شخص رجوی و کودتای درونی او میدانسته حتی آنگونه که در تمامی دست نوشته هایش هست خودش را لایق ادامه راه رجوی ندانسته و مرتب میخواست که اجازه بدهند برود دنبال زندگیش آنهم زندگی عاشورایی در داخله؟ نباید این صداقت و پرنسیپ را خواست. و سوال کرد چه شد که پورشه تبدیل به گنجشک شد؟ تو تغییر کردی یا پورشه؟ آیا این میزان از عدم صداقت و لاپوشانی را چه نام باید گذاشت؟

در طرف دیگر نیز کسی است که در تضاد با تروریسم رجوی در اعتراض به سرکوبهای رجوی و همه سیاستهایش که منجر میشود به اینکه رجوی او را به ۲سال زندان داخلی و هشت سال زندان ابوغریب محکوم کند بعد از یکبار فرار نا موفق در نهایت فرار میکند و به کمپ آمریکایی ها تنها جایی که میتواند فرار کند میاید و از آنجا بداخل میرود. هیچ همکاری نیز با رژیم نمیکند بعد هم در اثر فشارهای رژیم بخارج میاید است. و البته شما نیز خود با صداقت بیان میکنید که هیچ مدرکی هم نداری که مثلا با رژیم همکاری شده است و …

میدانی همین سیاست رجوی در داخل تشکیلات برای ترور سیاسی خود سعیدجمالی (نمیدانم اینرا خودش میداند یا خیر) در بین مجاهدین بکار گرفته میشد. از آنجا که مرتب اظهار میکرد که بریده و میخواهد برود داخل میگفتند که او نفوذی غربیهاست. چون نمیتوانستند به او مارک نفوذی رژیم را بزنند چون وی  مانند بقیه ماها همواره طی تمامی سالیان در تشکیلات بوده و تنها سوراخی که رجوی با بیشرمی خاص خودش برای آلوده کردن  اذهان مجاهدین نسبت به سعید بکار میگرفت به خارجه رفتن سعید بود. و البته برای همه روشن بود که از اوج استیصال رجوی است که این مارک ها را میزند. سعید هم تنها نمونه نبود.

خوب در اینجا شما برای کدام ارزش در سعید جمالی برایش اعتباری بالاتر از کسی که بداخل رفته است قائل شدید؟ میبینید نه خودتان متناقض میشوید و نه سعید جمالی.

شما درکنار سعید جمالی ایستادید بنده درکنار تمامی کسانیکه دقیقا در مخالفت و در اعتراض به رجوی و سیاستهای او فرار کردند فرارهایی که بعضا منجر به دستگیری و شکنجه و زندانهای طولانی و سپس تحویل به صدام و زندان معروف ابوغریب و سپس تعویض با اسرای ایرانی میشد ولی بااین وجود کوتاه نمیآمدند. جائیکه رجوی فقط میخواست بگویند که مزدور رژیم هستند و بعد برگردند به تشکیلات و اظهار ندامت کنند و یا قبول کنند که مانند سعید جمالی بداخل بروند و بیخطر شوند ولی آنها سالها زندان و اسارت را تحمل کردند ولی سر فرود نیاوردند. چون معترض بودند چون مخالف بودند چون رجوی را دیده بودند و متناقض شده بودند و بعد بر اساس آگاهیشان عمل میکردند به وجدانشان پاسخ درست میداند. حاضر شدند پیه مارک های رجوی و بقیه در خارجه را بتن بخرند تا از بیخ و بن نفی کنند و به حقیقت برسند.

ولی همین بچه ها که اتفاقا شما در خط و راستای سیاست متناقض که رجوی القاء میکند بعنوان مشکوک معرفی میکنید کسانی بودند که در مقابل رجوی ایستادند. و او را بخوبی و تا بن و استخوان تجربه کرده اند و میدانند که چیست. اینها مقابله شان با رجوی برایشان بازار سیاسی نیست که برای بیکار نبودن و کماکان اسم مبارز!!!!! را حمل کردن دست اندر کار شوند و با این و آن ضدیت کنند. بلکه رجوی و رجویسم را میشناسند میدانند که مبارزه مسلحانه دیکتاتور ساز ضد آزادی ضد دمکراسی ضد استقلال است یعنی چه؟ تحت القائات غرب و رجوی و عربستان و … قرار ندارند.

اسماعیل این بچه ها برخلاف عافیت جویان بالای دستگاه رجوی که همواره از بهترین امکانات و رفاه برخوردار بودند بعنوان پیشمرگان رجوی صدها بار به دهان مرگ رفته و بازگشته اند و همواره با مرگ دست و پنجه نرم کرده اند و سختترین کارهای طاقت فرسا را در گرمای ۵۰ درجه عراق که امثال ما در تشکیلات روحشان نیز خبر ندارد انجام میدادند و هیچگاه نخواسته اند بروند دنبال زندگیشان. بله بیخود نیست که توصیه اش این است که چکار با رجوی دارید؟ رژیم را ول کرده اید چسبیده اید به رجوی. چون خودش طی سی سالی که آنجا بود مرید رجوی بوده تضادی با او نداشته ضمنا با رژیم هم تضاد نداشته چون میخواسته برود دنبال زندگیش. ولی اقتضای زمان و مکان و بازار مکاره اروپا والبته در خط مرید سابقش باید داخل رفتن را تخطئه کند. کسی که در عراق هرروز نامه میداده که اجازه بدهید بردم دنبال زندگیم و نمیخواهم مبارزه کنم. به اروپا که میرسد البته با تاخیر بیادش میآید که باید با رژیم مبارزه کرد! و البته متناقض هم نمیشود.

بله این همان تفکری است که وقتی در سال ۱۳۶۳ در دستگیری و زندان و شکنجه همین مجاهدین شرکت کرد نیز متناقض نشد. بعدها نیز نشد حتی در سال ۱۳۷۴ که بنا به نوشته خودش بعد از بازگشت ما از اروپا حسین ابریشمچی و یا احمد حنیف (یادم نیست) در اشرف نوک سرکوبهای جدید را میدهد و بعد دوستان دیگر نیز برایش تعریف میکنند ولی باز هم متناقض نمیشود که هیچ کماکان در ۲۰ / ۶ / ۷۸ یعنی چهار سال بعد نیز هنوز مجیز رجویها را میگوید و متناقض هم نمیشود بلکه در جلسات سرکوب روانی توی گوش مجاهدین مقاوم نیز میزده تا آنها را وادار به تسلیم در مقابل دیکتاتور کند. این زمانی است که زندانهای رجوی مملو بود از مجاهدین معترض است.

«« الف: مزدوران رژیم را حتما باید افشا کرد و به دست قانون سپرد ولی با مدرک و سند و راستی و درستی و نه بر اساس تفسیرها و تعبیرهائی که هرکس علیه ما بود چون ما علیه حکومتیم  پس او بر له حکومت ومزدور است این فرمول مبتذل و این تفسیر به رای آخوندی اولا موجب سفید سازی مزدوران حقیقی رژیم ملایان است و ثانیا موجب شد که بسیاری افراد و از جمله خود مرا بعنوان از هضم رابع!! اطلاعات گذشته نامگذاری کنند و مرا به شناخت و آگاهیی برسانند که ظرف سی سال هم نتوانستم به این شناخت برسم. همین جا مجددا از بانیان خیر تشکر میکنم. تاکید میکنم که راندن مخالفان و منتقدان به درون صفوف مزدوران و انتشار عکس آنان در کنار.  وابستگان آخوندها بیش از آنکه موجب کوبیدن مخالفان بشود وابستگان به ملایان را سفید میکند. در این تردید نکنید.»»

اسماعیل عزیز آیا مگر در محتوای نوشته ات به بنده همین حرف را نزدید؟چون شما که تفاوتی که بین بنده و سعید جمالی قائل شدی و نوشتی هرکس خواست به حرف اینها بطور مساوی گوش داده شود “بیجا” میکند منظورت که تفاوت ظاهری و نژادی و قومی و … که نبوده بلکه بحث از اعتبار سیاسی و در یک کلام چون بحث سعید جمالی و خودت داخل بودن من بوده مگر عینا همان حرف سعید جمالی و رجوی نیست. ولی با بیان ملایمتر.

براستی چرا مصداقی مزدور نیست؟

مگر مصداقی از داخل نیامده؟ او که از داخل و از زندانهای رژیم آمده؟ بقول رجوی چرا زنده است؟ آیا متناقض نمیشوید؟ آیا او در زندان مزدور نشده؟ آیا او همانگونه که رجوی با شیادی و وقاحت مافیایی جهت ترور سیاسی مصداقی بیان میکند تیر خلاص نزده؟ و هزاران آیای دیگر. مزدوران حقیقی که نام میبری کدامند؟ مگر این مزدورانی که شما حقیقی مینامی چه میگویند و چه میخواهند؟ من و همه کسانیکه چه به مصداقی و یا هر کس دیگری بدون فاکت و مدرک مارک میزنند نباید گفت “غلط”  میکنید که اینکار را میکنید. هرچند که ممکن است فردا مشخص شود مصداقی اصلا معاون وزارت اطلاعات بوده و یا هست. ولی تا چنین چیزی ثابت نشده فقط و فقط باید به حرفهایش گوش کرد و اگر نقدی هست به نوشته هایش و… باشد. جدای از این که موضوع شخصی فردی در میان باشد نفس این غلط کردن به کل جنبش صدمه میزند و فضای سیاسی را آنگونه که رجوی میخواهد آلوده کرده و عامل تفرقه است. و تنها دشمنان ایران و ایرانی از آن سود میجویند. هرچند کننده کار با ترور دیگران خیال میکند برای خودش اعتبار مبارزاتی میخرد.

حتی اگر مخاطب بحث وزیر اطلاعات هم باشد تا زمانیکه بحث و گردش افکار است هیچ آسیبی به کسی نمیرساند. اتفاقا اگر ما و بحث ما حق است این حقانیت با درخشش بیشتری جلو میکند. برای همین است که دیکتاتوریها همانگونه که رجوی مطلقا هیچ گاه اجازه گردش افکار را نمیدهند و حاضر نیستند توسط هیچ خبرگزاری مورد بحث و سوال قرار بگیرد. و با مارکهای همچون ستون پنجم و مزدور و … جلوی نشر افکار را میگیرند. آیا در اینکار نقش و سهم دیکتاتور مابانه خود را میتوانیم ببینیم؟

«««ب:نکته دیگری که میخواهم به آن توجه بدهم این است که نمیدانم به چه چیز سوگند یاد کنم ولی میخواهم تاکید کنم که به تمام مقدسات عالم سوگند اطلاعاتی شدن آنطور که شما فکر میکنید و افراد را اطلاعاتی میکنید ساده نیست. مزدوری حکومتی که ظرف سی و هفت سال گذشته به مردمخواری و جنایت و کشتار دمادم اشتغال داشته و به هیچ صغیر و کبیری رحم نکرده و حتی بسا همراهان سابق خود و ومنجمله برخی از ماموران و مسئولان اطلاعاتی خود را از خود بیزار و فراری کرده ساده نیست! باید اگر این مزدوری از سر فلاکت و در هم شکستگی نباشد از هفتخوان بیرحمی و رذالت و ناجوانمردی و خواری و خفت گذشت و مطلقا در محدوده خود و منافع محدود فردی و جسمی و… خلاصه شد تا پا به این کشتارگاه و سلاخ خانه رژیم ولایت فقیه نهاد. نمیدانم چرا این را نمی فهمید؟ و چه تجربه ای دارید وچرا اینقدر ساده فکر میکنید افراد میتوانند مزدور بشوند؟ شاید این دنیا شیر در الاغ باشد ولی نه اینقدر که شما فکر میکنید»»»

راستی چرا اینقدر ساده با رذالتهای رجوی برخورد میشود و او را نصیحت میکنید و قسم و آیه که این مارکها و این ترور سیاسی هیچ کودکی را نمیفریبد و اینکه مگر میشود بسادگی مزدور شد و… آیا نباید از شما انتظار داشت که قاطعتر با ترور سیاسی امثال مصداقی در مقابله سیاسی با عامل ترور او )مسعود رجوی( برخورد کنید. و فکر نکنید که این یک اشتباه سیاسی است و یا کمبود اطلاعات در مورد سیستمهای اطلاعاتی و امنیتی و عضو گیری … در مسعود رجوی است؟ آیا ما بیشتر از مسعودرجوی و دستگاه او در این موارد مطلع هستیم

راستی اگر حرف شما درست باشد که رجوی با اینکار بنفع رژیم کار میکند آیا واقعا فکر میکنید رجوی این بهم خوردن تعادل قوا را متوجه نمیشود؟ یا اینکه رجوی مشکلی با رژیم ندارد بلکه با مخالفین کار دارد و باید آنها را ترور کند. آیا از مسعود رجوی که از همان بدو تاسیس شورا هرکس اعتراض به دیکتاتوری و وطن فروشی و سیاستهای خیانت بار او کرد او را بنوعی مزدور رژیم و کسی که بزیر قبای رژیم خزیده نامید از آقای بنی صدر گرفته تا حزب دمکرات و خانباباتهرانی شکری متین دفتری خودت و …. تا برسیم به روحانی و قصیم در شورا و در مجاهدین هم از یعقوبی و علی زرکش و باز خودت و خودم و … نباید سوال کرد که آقا این چه دستگاهی است که فقط مزور تولید میکند؟

در حال حاضر تیز کننده تیغ سرسختترین جناحهای رژیم برای بریدن گلوی مردم مبارز مگر همین سیاست و شعار مبارزه مسلحانه برای سرنگونی (یا آنگونه که رژیم میگوید براندازی( نیست؟ مگر همین سیاست سرنگونی چه وقتی از جانب ارودی ایرانی مطرح میشود و چه توسط ارودی غربی و عربی و … بهترین بهانه و اهرم دست سرکوبگران مبارزات مردم ایران نیست. مگرجنبش سال ۱۳۸۸ را با همین بهانه و دلیل سرکوبش را توجیه نکردند و نمیکنند. مگر همین سیاست نبود که کشتار سال ۱۳۶۷ را برای همین جناح موجه کرد؟

ای کاش ما در تشکیلات یک منتظری داشتیم که نداشتیم. شما اگر نوار او را گوش کنی عمق درک سیاسی و فاصله داشتن این مرد را از تمامی هوایج دنیوی و قدرت پرستی و صدق و صداقت سیاسی و البته پاکی بعلاوه دنباله رو نبودن را میتوان دید. چیزی که یک صدم فراست او را ما همراهان رجوی نداشتیم. بعد انتظار داری وقتی کسانیکه باکوله بار مبارزات! زمان شاه در سال ۱۳۶۳ دست به شکنجه مجاهدین داشتند و متناقض نشدند آنوقت هواداران دور مجاهدین در اروپا و یا حتی اعضا از شنیدن اتهامات واهی مزدور … که رجوی بخورد آنها میدهد متناقض شوند و برایشان قسم و آیه که این برچسب نمیچسبد….!!؟؟

آیا در این حرف شما حقانیتی برای حرفهای رجوی نیست؟ انگار که میگویی خشک و تر را با هم نسوزان؟ اصلا مگر مشکل رجوی مزدوری و مزدوران رژیم است؟ خودش در مزدوری حدی و مرزی گذاشته؟ رژیم و همان سپاه پاسداران مگر چه کار کرده و میکنند که رجوی نه در حق دشمنانش و در حق خودیهای منتقد درون تشکیلات نکرده؟ مگر در نامه به خامنه ای نگران همین رژیم نبود؟ مشکل رجوی قدرت است و بس. اگر به کسی میگوید مزدور چون قدرتش را در خطر میبیند. هنوز این هیولا )مسعود رجوی( برایمان آنگونه که باید آشکار نشده و هنوز در توهمات سالهای اولیه ۱۳۶۰ بسر میبریم.

««و نکته آخر اینکه کسانی که با اینگونه کارکردها و بدون مدرک و سند و راستی و درستی سعی میکنند مخالفان را لجنمال کنند آیا متناقض نمیشوند؟ اطرافیان و کارگزاران و رفیقان آنان آیا متناقض نمیشوند واگر نمیشوند میتوانند توضیح بدهند چرا نمی شوند»»

بنده یک دلیل این رویکرد را همانگونه که قبلا نیز گفته ام بدهکار انگاشتن خودمان به رجوی )در عمق وجودمان)  و ترک  فرقه اش میدانم. که باز ناشی از عمق مبارزه طلبی خودمان است. که توسط رجوی به گروگان گرفته شده است. کاری که او آگاهانه طی سی سال انجام داده و در ما نهادینه کرده است.

یک دلیل هم شاید این باشد که تیغ رجوی به جان بعضی ها آنگونه بر جان دیگر جداشدگان تا بن استخوان رسیده است ننشسته است. آنها تکه تکه شدن و کشته شدن همرزمان مجاهدشان رابدست تشکیلات رجوی در سلولهای سال ۱۳۶۳ و ۱۳۷۴ و طی چند دهه و در تمامی جلسات سرکوب روزانه در درون تشکیلات دیده اند. آنها قهقهه های پیروزی رجوی را در جلسات بعد از این سرکوبها که هیچ ندایی از هیچ مجاهدی که درجریان بود برنخواست دیده اند. آنها که خود تا بن و استخوان به مبارزه شان اعتقاد داشتند و از پشت خنجر خوردند. اینها کسانی اند که بدنبال زندگی رفتن نبودند که فرار رجوی و خیانتهایش برایشان ساده باشد چون بدست

کسانیکه به آنها اعتماد مطلق داشتند شکنجه و زندان شدند. بخاطر کسانیکه زن و فرزند و شوهر و دار و ندار خانواده و وطن و … را رها کرده بودند شکنجه و زندان و خیانت شدند. و همه اینها ناشی از یک استراتژی غلط مبارزه تروریستی و یک رهبری فاسد و قدرت پرست و متوهم است که این فجایع را میآفریند و رجوی را در پس پرده آهنین مخفی کاری و کار تشکیلاتی و بعنوان یک هیولا پرورش میدهد.

آنها این را خوب فهمیده اند. آنها در زیر آفتاب ۵۰ درجه تموز عراق دهه ها مانند بردگان عصر برده داری کار کرده اند. اگر ما اینگونه بودیم هیچگاه توصیه به رها کردن رجوی نمیکردیم و رها نکردن او را دلیل مزدور خواندن جلوه نمیدایم. توصیه ها به غلام )علی حسین نژاد( که همسر و دو برادرش را داده دخترش هم اسیر رجوی است مطرح میکند که ول کن نچسب به دخترت؟؟؟؟!!!! البته میدانیم با پز مبارزه با رژیم. با پز اولویت دادن به مبارزه با رژیم!!! برای کسی که تا نزد رجوی بوده اهرم سرکوب و شکنجه او بوده )بهرام نوشت که در جلسات سرکوب روانی برای خود شیرینی میزده توی گوش کسانیکه دست به خود سوزی سیاسی نیمزده اند(. و هیچ مبارزه ای هم با رژیم نداشته و میخواسته برود دنبال زندگیش. بعد که امده اروپا با تاخیر یکباره سوپر چپ شده. بعضی اخبار مربوط به رابطه اش با محسن عباسی که در همین فرانسه دست به آدم ربایی و شکنجه میزند هم انشاالله درست نباشد.

حرف این است ادعای مبارزه با رژیم حرف مفتی بیش نیست. چون تشکیلات رجوی با هزاران هوادار از نوع کرایه ای و بدون جیره با پشتیبانی مالی و …عربستان و … مگر چه اثری در مبارزات مردم ایران دارند که مال سعید جمالی و بنده و شما داشته باشیم. آیا این توهمی بیش نیست؟ مردم ایران نشان داده اند که راهشان را یافته اند.

تکلیف ما چیست؟ جسارتا شاید بتوان گفت که بالاترین هنر ما این است که با در اختیار قراردادن تجاربمان در یک تشکل ابتدا سیاسی و بعد مافیایی و فرقه ای کاری کنیم که رجوی های دیگری در ایران مبارزه ات مردم ایران را به نابودی نکشانند. اگر ما اینکار را کرده باشیم شاید کمی از دین خود را به مردم ایران و البته به وجدان خودمان در قبال شراکتمان در خیانتهای ادامه دار رجوی پرداخت کرده باشیم.

هر آنکس که میگوید اول سرنگون کنیم بعد… باید گفت ببخشید این همان نیرنگی است که رجوی روزانه علیه همه مجاهدین و غیر مجاهدین بکار میگیرد. اگر دست دجالانی همچون رجوی به قدرت و فضای سیاسی رسید اگر مردمی و جوانانی آگاه نداشته باشیم ضربه خود را میزنند و خیانت خود را میکنند.

این آنچیزی است که شاید ما و سعید ها باید متوجه شویم. مبارزه طلب ما همینقدر که کردیم کافی است راست میگوییم اثرات منفی مبارزه اتمان را کم کنیم. رجوی بدست ماها رجوی شد.

راستی مزدوران رژیم که اینروزها همه همدیگر را بدان متهم میکنند مگر چه میگویند؟ رجوی حرفش این است که هر کس گفت رجوی بد است مزدور رژیم است. از بنی صدر تا مجاهد درون تشکیلات تا شورایی تا هر نیروی سیاسی دیگر تا خودت و من. و بدینجا نیز بسنده نمیکند و تیر خلاص ترور سیاسی را نیز اضافه میکند. و یگوید:در اوین تیر خلاص هم زده یا میزده. حتما در کمیته اعدامهای سال ۶۷ بوده پس حتما در کشتار لیبرتی دست داشته حتما زمینه ساز این و آن بوده و… و همینطور اول ترور میکند بعد اتهامات واهی را برایش می بافد رجوی مجبور است اینرا بگوید که مبارزه سیاسی مردم ایران را تخطئه کند.

اما شما چرا میگویی؟ و یا چرا از سعیدها (رله کننده پیام رجوی) میپذیری؟ یعنی چگونه بطور سیاسی این ترور سیاسی را توجیه میکنی؟ و اتهامات شما بدانها هرچند بدون هیچ دلیل و مدرکی همانند رجوی چیست؟ مهم نیست که کلماتش را بکار نمیبری ولی حکم محکومیت را میدهی؟ اگر کسی نتواند دلیل سیاسی برای اتهام و مارکش بیاورد شریک جرم رجوی و دست در ترور شخصیت-سیاسی دارد.

بدون تعین قطعی خط و سیاست در قبال رژیم هر جوابی خالی از ارزش سیاسی است. چون یا باید گفت اگر کسی دست در قتل و کشتار داشته که مجرم است و باید بدست عدالت سپرده شود. در غیر اینصورت بقیه اتهام و ترور سیاسی است. رجوی اما به این امر کاملا آگاه است و میبینی که مثلا به مصداقی یا بنده میگوید تیر خلاص هم زده اند. چون میداند که صرفا حربه  داخل بودن و رفتن و… هیچ مسئله ای نیست و در میان نیروهای از همه جا بیخبرش نیز دیگر رنگی ندارد مجبور است عمیق ترین احساسات نیروهایش را با دروغ “تیرخلاص زده” را جهت به بازی بگیرد. این است رجوی. همان که فرمان قتل مادران و خانواده ها را بدست همان مجاهدین در لیبرتی نیز بر اساس آیات قرآن و کد آوردن از نوح و نهج البلاغه امام علی صادر میکند. (ر ک به کتاب خانواده ها نوشته مسعود رجوی صفحه ۲۱) در لابلای اینها با دجالگری بقیه را نیز که هیچگاه پایشان بداخل نرسیده مانند خودت را نیز ترور میکند.

بااین سوال میخواهم فصل مشترکها با رجوی را مشخص کنیم. و ببینیم عملا تفاوتی در عمل و خط او داریم یا خیر. امیدوارم توانسته باشم در قالب بحث سعید که فکر میکنم فقط جهت یک نمونه مورد اشاره واقع شد حرف اصلی “فصل مشترک دیدگاههای ما با رجویسم” را زده باشم که همه ما در دام افکار رجوی گرفتاریم. علیرغم اینکه شعارهایی علیه او میدهیم. بسیار هم بدلیل خالی نبودن عریضه جهت خلاص کردن خود از مسئولیتهای گذشته با دادن شعار سرنگونی حتی بعد از جدا شدن از خداوند شکست استراتژی سرنگونی باز هم بطور تو خالی شعار سرنگونی میدهیم. براستی باید گفت که کسانیکه بعد از جدایی از تشکل رجوی کماکان حتی دو آتشته شعار سرنگونی میدهند عمدتا ناشی از این است که میترسند )چه از درون خود و چه از اطرافیان( که مبادا مارک بریده و مزدور ساخته رجوی بردامن آنها بنشیند. من شعار سرنگونی )البته در خارجه( میدهم پس هستم. بدون اینکه بگویم چگونه و توسط چه کسی و با کدام تحلیل و کدام ابزار و… این است بازار مکاره ای که از آن نام میبریم که در آن قربانی کردن یکدیگر وسیله ای است جهت رونق بخشیدن به بازارمان.

ج: دیگر اینکه میخواهم به این فکر کنید که در این چالش چه چیزی واقعا نصیب شما شده و چقدر موفق شده اید؟واقعیت به نظر من این استکه: «««

اگر یک جنبش جنبش باشد و از محتوای واقعی یک جنبش مردمی و آبرومند برخوردار باشد و رهبران این جنبش متصف به ارزشهای واقعی خود باشند هیچ نیازی به چالش نیست. نیروی حقیقی و قدرتمند و سرزنده و مشروع و مردمی این جنبش پیش از آنکه نیاز به افشاگریهای این چنینی باشدبطور خودجوش و در ارتباط با نیروی فیاض مردمان حامی مقاومت نخست مخالف و منتقد و حتی دشمن را از چالش نادرست باز میدارد و سر جای خود مینشاند ودر صورت لزوم طرد و نفی میکند.

به گذشته باز گردید. در فاصله سالهای پنجاه و هفت تا شصت چقدر ملایان علیه مجاهدین تاختند و چه نیرو و ارزشی مدافع مجاهدین بود؟ و امروز را با آن سالها مقایسه کنید متاسفانه همان شیوه ای که ملایان علیه شما بکار گرفتند امروز شما علیه مخالفان و منتقدان به حق یا ناحق خود بکار میگیرید . چه اتفاقی افتاده است؟

و نکته آخر اینکه کسانی که با اینگونه کارکردها و بدون مدرک و سند و راستی و درستی سعی میکنند مخالفان را لجنمال کنند آیا متناقض نمیشوند؟ اطرافیان و کارگزاران و رفیقان آنان آیا متناقض نمیشوند واگر نمیشوند میتوانند توضیح بدهند چرا نمی شوند؟

این سهم آنان اما سهم دیگران جز هراس نیست. مسئله بر سر مصداقی و غیر مصداقی نیست مساله بر سر نیروئی است که سخن از دموکراسی و آزادی و انسانیت و هزار نکته مشابه میگوید و مسئولش در برابر سمبلهای این ارزشها مصدق و میرزا و ستار سر خم میکند و در کنار آن چنین کارکردهائی را یعنی مزدور خواندن دیگران را بر میتابد . آیا نباید از حاکمیت فرضی چنین نیروئی نگران بود؟ و آیا این نیرو نباید کمی فقط کمی در گوشه ذهن نگران این نگرانی باشد. امیدوارم کمی فقط کمی از آنچه در باره اندکی از بسیار نوشتم قابل فهم باشد.

چهارده اوت ۲۰۱۶ »»»

در فوق نوشته ای:

«««این سهم آنان اما سهم دیگران جز هراس نیست. مسئله بر سر مصداقی و غیر مصداقی نیست مساله بر سر نیروئی است که سخن از دموکراسی و آزادی و انسانیت و هزار نکته مشابه میگوید و مسئولش در برابر سمبلهای این ارزشها مصدق و میرزا و ستار سر خم میکند و در کنار آن چنین کارکردهائی را یعنی مزدور خواندن دیگران را بر میتابد . آیا نباید از حاکمیت فرضی چنین نیروئی نگران بود؟ و آیا این نیرو نباید کمی فقط کمی در گوشه ذهن نگران این نگرانی باشد.»»»

آیا از کسانیکه همان سیاست رجوی را رله میکنند و همان ترفندهای کثیف را بکار میگیرند نباید نگران بود؟

درختها میمیرند

عده ای عصا میشوند و دستی را میگیرند

عده ای تبر میشوند بر نسل خویش

عده ای چوب کبریت میشوند برای سوزاندن تبار خویش

عده ای نیز تخته سیاه میشوند برای تعلیم اندیشه ها

تلاش کنیم که تخته سیاه باشیم.

مشکل ما جدا شدگان این است که در نفی رجوی نباید احساس کنیم که خودمان نیز نفی میشویم. خودت گفته ای که روشنفکر کسی است که بتواند “همه چیز را از بنیان نفی کند” نه اینکه همه چیز رجوی را با خود داشته باشیم و نام روشنفکر برخود بگذاریم. اگر به این بحث سیاسی من پاسخ بدهید شاید مطالبی باشد که برایم آموزنده باشد. البته نه مانند بعضی ها که فتوا دادند حتما این و آن هستی … بلکه بحث سیاسی.

انبوه اشتباهات نوشتاری بنده را نیز ببخش و به حساب همان محدویتهای اعمال شده توسط رجوی بگذار که اجازه نداده کسی در سازمان چیزی یاد بگیر الا چاپلوسی و مانند برده کار کردن. با عذر خواهی از اینکه نامه ام طولانی شد.

باتشکر از اینکه نامه ام را خواندید

هایدپارک کرنر لندن:

  یکی از معروف ترین پارک های لندن، “هاید پارک“ نام دارد. این پارک بسیار وسیع بوده و عمده ی شهرت آن به دلیل فلسفه ی آن می باشد. ضلع جنوب شرقی این پارک که به “هاید پارک کرنر“ معروف است، جایی است که همگان آزادند تا در کمال آزادی حرف های شان را بیان کنند، از ته دل فریاد برآورند، به هر کس و هر چیزی که دلشان می خواهد با صدای بلند نقد و حتی فحاشی نمایند، پیرامون مسائل مختلف با یکدیگر بحث و تبادل نظر کنند. به عبارت دیگر، محیطی کاملاً آزاد آزاد تا هر کس هر کاری که دلش می خواهد ( به جز آزار رسانی به دیگران)  را انجام دهد، کارهایی که در بیرون از آن پارک حتی جرم و غیر متعارف محسوب می گردد. جالب این است که با وجود همه ی این آزادی ها، حتی یک مورد برخورد خشونت آمیز در این پارک رخ نداده است. چون همگی می دانند که فلسفه ی این پارک تنها و تنها تخلیه و پاک سازی درون می باشد.

(۴۱) 

*** 

همچنین:

davood-arshad-germany-2نه به تروریسم و فرقه ها، اول نوامبر ۲۰۱۶:… در این سمینار آقای داود ارشد بطور مفصل رابطه مستقیم و حتی بنیادی نقض حقوق بشر در درون فرقه های تروریستی همچون فرقه مسعود رجوی بنام فرقه مجاهدین خلق ایران با تبدیل شدن آنها به فرقه های تروریستی که جهان را تهدید میکند پرداختند. ایشان ضمن تش

داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، هفدهم اکتبر ۲۰۱۶:… خانواده های دلاور باید به مبارزه خود جهت نجات فرزندانشان از فرقه رجوی ادامه دهندتا گوشت دم توپ سعودیها نشوند و با توجه به اینکه خانواده ها میدانند که تنها تفاوت لیبرتی و اشرف با تیرانا از زاویه فرزندانشان امنیت آن است والا درتیرانا نیز باز تحت شدیدترین فشا

 داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، هشتم اکتبر ۲۰۱۶:…  بنده مدتهاست که تلاش میکنم که به جامعه سیاسی خارج از کشور این درک خودم را منتقل کنم و آن اینکه تشکیلات مافیایی فرقه رجوی جرثومه فسادی است که باید از آن ترسید. البته نه ترسیدنی که در مقابلش کرنش کرد. بلکه با تمام قوا مانند یلی که

 Rajavi_Faisal_1نه به تروریسم و فرقه ها، سوم اکتبر ۲۰۱۶:… وقتی مصاحبه نه یک مصاحبه آزاد یک خبرنگارکه همه اظهارات مخاطبش را به چالش میکشد، بلکه دستوری از سعودیها برای آنتنی کردن یک اسب مرده با نبش قبر کردن آن است، و از طرفی نیز این فرقه خودش را جز به خدا (یعنی هیچکس) پاسخگو نمیداند.  شاهد دیگر این مدعا نیز ا