برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمتهای هشتم و نهم

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمتهای هشتم و نهم

مجاهدین خلق از عراق تا آلبانیغلامعلی میرزایی، نجات یافتگان در آلبانی، بیست و ششم سپتامبر 2019:… زمان با کندی می گذشت یکدفعه تعدادی افسر با سربازان مسلح از ساختمان بیرون امدند .تعدادی به سمت ما که داخل اتوبوس نشسته بودیم در حال آمدن بودند وتعدادی دیگر به سمت ساختمانی های که اطراف آن سیاج وسیم خاردار کشیده شده بود می دویدند.  در اتوبوس باز شد وچند افسر وچندین سرباز مسلح درب اتوبوس ایستادند ویک افسر که یک لیست در دست داشت اسامی رایک به یک می خواند ونفرات پیاده می شدند وبه سمت درب ورودی سیاج که تا آنجا نفر چیده شده بود با کابل هدایت می شدند. برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی 

مجاهدین خلق از عراق تا آلبانیمجاهدین خلق از عراق تا آلبانی

لینک به قسمت اول و دوم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت پنجم 

لینک به قسمت ششم 

لینک به قسمت هفتم

1- برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هشتم

غلامعلی میرزایی، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 03.07.2019

غلامعلی میرزایی، آلبانی

غلامعلی میرزایی، آلبانی

تا نزدیکی تاریکی هوا درهمان مدرسه بودیم که یک اتوبوس مخصوص زندانیها وارد مدرسه شد و به ما گفتند که سوار شوید . موقع سوار شدن من می خواستم که جداگانه درکنار پنجره بنشینم که نفرات اسکورت با فرمانده آن مدرسه صحبتی کردند وآمدند داخل به من گفتند که که پیش خلبان بشینم .

در همان جابجایی اتوبوس حرکت کرد و من کنار خلبان نشستم .هنوز جند صدمتری حرکت نکرده بودیم یکی از نفرات نگهبان که مسلح بود به ما نزیک شد و دوبسته سیگار به من و خلبان داد. ولی به بقیه سیگاری نداد. با خلبان صحبت کردم که چکارکنیم نمی شود که ما سیگار بکشیم ولی آنها نداشته باشند.

در مشورت با هم به نفرات دیگر هم سیگار دادیم .حدود چهارساعت بعد به بغداد رسیدیم ازخیابان های قدیمی که عبور می کردیم انگار چهل سال پیش ایران بود از شهرعبورکردیم به پادگان بزرگی رسیدیم که تمام سوله های بزرگ با تعدادی ساختمانهای ویلایی. ما را داخل سوله ای بردند که فقط مقداری کارتن پاره شده در گوشه آن ریخته شده بود و کناره های سوله از بارانی که قبل آمده بود آب جمع شده بود.ساعت حدود 10شب بود همه گرسنه و در هوای سرد سوله و هیچ امکانی برای استراحت نبود. با مشورت با بقیه نفرات که با این وضیعت چکار کنیم تصمیم گرفتیم که داد و فریادی بکنیم تا یکی بیاید . چندین بار به درب سوله با مشت ولگد و با سروصدا کوبیدیم. بعد ازحدود نیم ساعت سه نفر آمدند البته دراین فاصله چند تاازکارتونها را اتش زدیم تا کمی هم گرم شویم هم هوای سوله تغییرکند .سه نفری که آمدند شروع به دادوبیداد کردند که چه می خواهید در بین ما یک نفربود که بچه اهواز وسرباز خودم بود بهش گفتم که بگوید ما گرسنه هستیم و امکانات بزای استراحت می خواهیم. معلوم شد که در دژبان مرکزی هستیم .درب را بستند حدود یک ربع بعد با یک کیسه نان آمدند وگفتند همین را داریم(سمون) نان عربی.بین نفرات بقسیم کردیم و بقیه آن سمون را درگوشه ای گذاشتیم که هر کس خواست استفاده کند.

همه در یک گوشه ای به حالت زانوهای جمع شده روی سینه از سرما نشستیم خوابی در کار نبود ولی گاهآ تا صبح تعدادی چرتی زدند.

صبح درب را باز کردند ومقداری نان ویک ظرف که داخل آن چای شیرین بود آوردند با تعدادی لیوان پلاستیکی . بعد از 24ساعت بدون چای وشب سرد را گذراندن خود این نعمتی بود. با تاریکی هواآنجا بودیم سپس یک اتوبوس جلو درب سوله پارک کرد وبه ما بدون اینکه بگویند کجا می روید گفتند سوار شوید.دو باره انگار همان مسیر شب گذشته راداشتیم می رفتیم.حدود یک ساعت بعد به مکانی رسیدیم که به عربی نوشته شده بود وزارت دفاع کشورعراق (البته اینها راهمان دوست اهوازی ترجمه کرد)

مجاهدین خلق ایران، فرقه مریم رجوی در آلبانی

بعداز عبور ازچند خیابان در وزارت دفاع جلو یک ساختمان اتوبوس متوقف شد و مارا داخل یک اتاق 12متری کردند که با پتو سبز کف آن را به حساب فرش کرده بودند.وارد اتاق شدیم بانورکمی وقتی چشمم رابا نور اتاق منطبق کردم دیدم تعداد زیادی نفر که بیشتر مسن بودند آنجا یا نشستند یا درحالی که روی پتو دراز کشیده بودند در فکرعمیقی بودند که متوجه ورود مانشدند. نگهبانها درب رابستند و رفتند.درهمین هنگام آنها متوجه ورود ما شدند.ومقداری جابجا شدند ماهم در بین آنها خودمان را جادادیم در حین صحبت واحواپرسی متوجه شدیم که همه این نفرات از اهالی سومار یا گیلان غرب یا کرند هستند که زمان حمله بعثیها ازشهر بیرون آمده واز جاده های مختلف قصد خارج شدن به سمت کرمانشاه را داشتند که توسط نیروهای ارتش بعثی صدام اسیرشدند.که از پیرمرد 80 ساله که خادم مسجد سومارتا نفر 60 ساله که نیروهای صدام اینها را به عنوان نظامی اسیرکرده بود(البته قصد اسیر کردن اینها برای مبادله اسیران بود که چند روز دیگر جنگ تمام می شود)بعد از آشنایی با آنها سوال کردیم که شامی یا چیزی به شما دادند ؟گفتند فقط نان(سمون)دادند.

چند روزی بود که حتی دست وصورتمان را نشته بودیم.با رهنمودی که ازهمان اهالی گرفتیم چند بار به درب کوبیدیم بعد از چند دقیقه چهارنفرآمدندکه یکی از انها درجه دار بودگروهبان یکم که به عربی می گفتند(عریف)نفرما که عرب زبان بود وازقبل به او گفته بودیم چه بگوید .برایشان توضیع داد.قبول کردند که تک نفره برای استحمام ببرند.من که گفتم اول چه کسی برود همان درجه دار قبول نکرد وگفت اول (عریف)بیاید.اشاره به من کرد من که نمی دانستم عریف معنی گروهبان یکم را می دهد با ترس بیرون رفتم در ذهنم این بود معنی حریف را می دهد که بعد با من کشتی بگیرد. هیکل او چهار برابرمن وترس من از این بود که بایک مشت من را زمین گیرکند.

لینک به منبع

2- برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت نهم

غلامعلی میرزایی، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 25.09.2019

بعد از چند روز در وزارت دفاع روز 18 مهرماه 1359 بک اتوبوس آمد جلوی همان در اتاقی که بودیم ما را سوار کردند .بعد از عبوراز شهر به بیابانهای خاکی رسیدیم که معلوم نیود مقصد کجاست از شهر بغداد که عبور کردیم به بیابانهای شنزار وبی وآب وعلف با سرعت خودرو در مقابلمان عبور می کرد و همه در یک اضطراب ونگرانی وسکوت کامل که مقصد کجاست بعد ازحدورد یک ساعت به شهری رسیدیم که با نوشته عربی که بر آن حک شده بود به شهر فلوجه خوش امدید فکر کردیم خوب است داخل شهر هستیم ولی اتوبوس از شهر عبور کرد و دوباره با همان صحنه های بیابان مواجه شدیم مسافتی را خودرو طی کرد به شهری دیگر رسیدیم بنام حبانیه باز هم خیال بافی در ذهن که همین جاست ولی مسیر نا معلوم ادامه داشت تا به شهری دیگررسیدیم بنام رمادیه و با یک تابلو فرعی اگر اشتباه نکنم بنام الانبارکه ما را به سمت الانبار بردند که مسیراتوبانی به سمت کشور اردن را نشان می داد. بعد از مسافتی اتوبوس به یک مکان فرعی پیچید وحدود نیم ساعتی در این مسیر بودیم که متوحه ساختمانهای نظامی شدم البته همه با یک شکل ساخته شده که اطراف همه را سیم خاردار زده بودند .در حین عبور می گفتم همین یکی است ولی خودروادامه داد تا در نهایت در یک فرعی دیگر که خیابان اسفالت با عرض کوچک که سمت راست آن یک پادگان بود با حصار سیم خارداروسمت چپ آن ساختمانهای با اتاقهای کوچکتر متوقف شد.

افسران وسربازان مسلح پیاده شدند تعدادی به سمت ساختمانهای کوچک که بعدها معلوم شد اتاقهای افسران اردوگاه وسربازان بوده رفتند وتعدادی اطراف خودرو نگهبانی می دادند.

زمان با کندی می گذشت یکدفعه تعدادی افسر با سربازان مسلح از ساختمان بیرون امدند .تعدادی به سمت ما که داخل اتوبوس نشسته بودیم در حال آمدن بودند وتعدادی دیگر به سمت ساختمانی های که اطراف آن سیاج وسیم خاردار کشیده شده بود می دویدند.

غلام علی میرزایی: اسیر جنگی، ننگ یا افتخار؟ (پاسخی به خزعبلات مریم رجوی و فرقه مجاهدینش)ا

در اتوبوس باز شد وچند افسر وچندین سرباز مسلح درب اتوبوس ایستادند ویک افسر که یک لیست در دست داشت اسامی رایک به یک می خواند ونفرات پیاده می شدند وبه سمت درب ورودی سیاج که تا آنجا نفر چیده شده بود با کابل هدایت می شدند.نفراتیکه در داخل اتوبوس اتوبوس نشسته بودند همه نظاره گر این بودیم که چه سر نوشتی در انتظاراست چون فاصله با داخل سیاج دور بود نمی شد به راحتی دید که انجا چه اتفاقی دارد می افتد .تا اینکه نوبت به من رسید واسم من را خواندند از اتوبوس که پیاده شدم اولین استقبال با چند ضربه کابل ضخیم برق شروع شد.

حدود بیست متری با درب اصلی راه افتادیم در همین فاصله نگهبانان مسلح یک چیزهای می گفتند وما عبور می کردیم از لحن آنها متوجه می شدم که فحش می دهند .وارد درب سیاج شدیم اطراف دو طرف ورودی سربازان با کابل منتظر بودند .واین درحالی بود که اکثر نفرات حتی زیر پیراهن هم به تن نداشتند.نفرات را تک به بک می بردند تا استقبال بخوبی انجام شود.من که وارد تونل شدم از هردو سمت مورد استقبال گرمی قرار گرفتم فقط تنها کاری که می شد بکنم این بود که سروصورتم را با دست بپوشانم تا لااقل چشم وصورتم صدمه نبیند.

البته با همه نفرات همین کارشد فرقی بین جوان و پیر نبود.بعد ازپذیرایی اولیه وارد محوطه اردوگاه شدیم.در قسمت سمت راست یک ساختمان دوطبقه که به زبان عربی نوشته بود قاطع 3(به فارسی خودمان بلوک3)ودر سمت چپ بلوک 1و2 بود همه ما را که حدود 30 نفربودیم یه خط کرند وبه سمت قاطع سه بردند.در پشت یک اتاق که بعدها معلوم شد بهداری است نگه داشتند پشت اتاق که به داخل اردوگاه بود یک پنجره با میل گرد وطوری کشیده شده بود که یک صندلی آنجا گذاشته شده بود ونفرات بایستی می رفتند روی صندلی چند دقیقه می نشتتد وسپس آنها را با یک سرباز مسلح به بلوکهای مختلف می بردند.نوبت من شد روی صندلی نشستم وبداخل پنجره که طوری داشت نگاه کردم دیدم چنر نفر در داخل هستند که افراد را شناسایی می کنند .با وجودی که تاریک بود معلوم بود عراقی نیستندوفت من هم تمام شد ومن را به سمت یک بلوک بردند.

لینک به منبع

***

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هفتممجاهدین خلق ایران، فرقه مریم رجوی در آلبانی

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند،مجاهدین خلق و مریم رجوی از تسخیر سفارت آمریکا تا لهستان (۵۷-۹۷)ا


رهبران مجاهدین خلق عقب مانده و سیاست بین الملل
محمد محدثین شورای ملی مقاومت ایران یا عربستان؟

همچنین: