به بهانه جواب به آقای سعید جمالی : قست سوم

به بهانه جواب به آقای سعید جمالی : قست سوم

داوود باقروند ارشد، سایت نه به تروریسم و فرقه، سوم نوامبر 2015:…  حالا آیا سوال این نیست که: پس این دزد رهبری انقلاب کیست؟ دزدی رهبری، آنهم نه از خمینی که از همان میلیونها انسان رنجدیده و تحت ستم؟ و این دعوای رسوای چهل ساله رجوی با خمینی ریشه در چه دارد؟ آیا جز این است همانگونه که در فوق آمد، صحنه سیاسی ایران (بعد ازسرنگونی رژیم شاه) که به قیمت خون و تلاش به قول رجوی میلیونها …

عادل اعظمی: قدمی هم برای نجات نیافتگان برداریم

لینک به منبع

لینک به قسمت اول
به بهانه جواب به سعید جمالی : قسمت اول
لینک به قسمت دوم
به بهانه جواب به آقای سعید جمالی : قست دوم

قسمت چهارم : به بهانه جواب به سعید جمالی، دزد رهبری انقلاب کیست؟ رجوی، یک استراتژیست ورشکسته یا آلت دست اجنبی

بقلم : داود ب ارشد

در قسمت سوم تلاش کردیم نشان دهیم که همه مدعیان اصلی مبارزه مسلحانه و بطور خاص آنها که به یک انقلاب پیروز و مهر شده تکیه داشتند هیچکدام به مقصد که نرسیدند هیچ بلکه دقیقا به همان مسیر قبلی برگشتند. در مورد ایران اما:

سازمان مجاهدین خلق نیز که توسط حنیف کبیر بنیانگذاری شد، محمد_حنیف_نژاد با خلوصی بی پایان برای رهایی خلقی در زنجیر از چنگال شاه و حامیان بین اللملی او بپا خواستند و دست به مبارزه زدند. او و یارانش در بدو کار دست به مطالعه زدند و در نهایت با توجه به شناختی که از جامعه ایران کسب کردند ایدئولژیی که با خواب فرهنگی مردم ایران همسو بود اسلام را بهترین برای مبارزشان انتخاب کردند، و در واقع آنچه را که فکر میکردند با بهترین و بالاترین راندمان میتوانست مردم ایران و خلقی را برانگیزاند تا به حرکت درآید بعنوان ایدئولژی انتخاب نمودند.

و البته باید اذان نمود که انقلاب 22بهمن نیز با همان انگیزش ها علیرغم همه کمبودهایی که میتوان برای آن شمرد به حرکت در آمد.

نشریه مجاهد اول مرداد 1358 نوشت:

مبارزه ضد امپریالیستی

سقوط رژیم دیکتاتوری شاه، اولین گام مهم درمسیر این مبارزه بود.

آیت الله خمینی در حساس ترین مقطع این مبارزه بعنوان تبلور شرف و آزادگی مردم ما لقب امام گرفت.

خاطره این حرکت خونبار همواره درخشان خواهد ماند و بی تردید برای نسل آینده نیز عظمت آن غرور آفرین.

اما در قلب این حماسه کبیر مردمی، چهره پرچمدار و قهرمان آن همچون خورشید تابناک تراز هر ستاره میدرخشد. اوکه در حساسترین مقطع تاریخ مبارزات این میهن به عنوان پیشوا و تبلور شرف ….لقب امام گرفت.

بی تردید برای کمتر پیشوایی همچون امام خمینی عشق و فداکاری نثار شده است.

قلب میلیونها انسان رنجدیده و تحت ستم با نام او سرود آزادی سرداد و مرگ اهریمن زمان را تداعی میکرد،

نامیکه رژیم شاه خائن با همه قدرت و عظمت ضد خلقی و سربکوبگرانه اش، میخواست فراموش شود.

آیا براستی درست است که این حرفها به قلم آقای رجوی نوشته شده است؟

“ آیت الله خمینی در حساس ترین مقطع این مبارزه بعنوان تبلور شرف و آزادگی مردم ما لقب امام گرفت. ” لقب امام گرفتن آنهم نه توسط خود شخص خمینی مانند رجوی که خودش خودش را امام میخواند، بلکه توسط میلیونها مردم “میلیونها انسان رنجدیده و تحت ستم با نام او سرود آزادی سرداد و مرگ اهریمن زمان را تداعی میکرد” به لقب امام رسیده.

حالا آیا سوال این نیست که:

پس این دزد رهبری انقلاب کیست؟ دزدی رهبری، آنهم نه از خمینی که از همان میلیونها انسان رنجدیده و تحت ستم؟ و این دعوای رسوای چهل ساله رجوی با خمینی ریشه در چه دارد؟ آیا جز این است همانگونه که در فوق آمد، صحنه سیاسی ایران (بعد ازسرنگونی رژیم شاه) که به قیمت خون و تلاش به قول رجوی میلیونها انسان رنجدیده و تحت ستم بدست آمد و او و امثال او را از شیشه جادویی خارج کرد را تبدیل به میدان هوسهای شنیع رهبری طلبی خود نمود؟ یا شاید رجوی هم خط مراکز قدرت دیگری را پیش میبرد؟

توجه کنید به چپ و راست زدنهای نوشته ها و موضعگیریهای رجوی و قلم زنانش در نشریه مجاهد.

333

3333

با وجود اینکه سرسلسله داران جنبش همانند حنیف نژادها و سعید محسن ها، جزنی ها و… در بدو شروع ضربه خوردند و به جوخه های اعدام سپرده شدند. آنهائیکه توفیق نیافتند که بدست دژخیمان شاه اعدام شوند با همین ذهنیت دوران خود، یعنی انقلابات متکی به مبارزه مسلحانه در جهان زندان را میگذراندند، در زندانهای شاه نیز بدون توجه به تغییراتی که جهان خارج از ذهن اینها در فاصله عدم حضورشان نموده بود طی یک مسابقه در بین خودشان برای نمایش اینکه کدامیک بیشتر انقلابی هستند بر آن ایده های ذهنی که حامل آن بودند بیشتر و بیشترتاکید میکردند، تا اینکه در یک غافلگیری مطلق ناشی از همان بیخبری و قطع از واقعیات خارج از ذهنشان بدست مردم از زندانی که هرگز فکر نمیکردند آزاد شوند، آزاد شدند.

بنیانگذارانی که ایـدئـولـژی را بعنوان ابزار تفکر و اندیشه فرهنگی و وسیله ای جهت به حرکت در آوردن توده مردم مد نظر داشتند و در اساس و بنیان، جهت انطباق و ارتباط خودشان بعنوان پیشتازان یک جامعه با توده مردم انتخاب کرده بودند. اما بعد از دستگیری و شهادتشان در نبود رهبران ذیصلاح در زندان، همین ایدئولژی توسط رجوی موهبتی اللهی تلقی شد که از طرف خداوند جهت اداره و رهبری جهان به او اعتاء شده است. البته رهبری طلبی بعنوان یک عارضه کم و بیش دامنگیر جنیش چپ ایران بوده است که هرکدام خود را رهبر کارگران جهان، یا رهبر انقلاب توده ای و … میدانستنه اند ولی مورد رجوی بسیار بسیار حاد و ویژه بوده است.

گذشته از دورغی که در نوشته فوق وجود دارد که در کلیشه های فوق در مواضع رجوی در قبال خمینی از ابتدای پیروزی انقلاب مشاهده شد، توجه کنید که شدت و حدت این بیماری و شهوت رهبری طلبی در رجوی تا چه میزان است که بیجا و بی ربط در هرکجا در طی نزدیک به چهل سال گذشته تکرار شده و میشود، در نوشته فوق ابتدا اشاره میشود که آقای رجوی ازروز اول میدانسته که خمینی فاقد مشروعیت ایدئولژیک است، (باز طبق کلیشه های فوق این حرف دورغی بیش نیست) اما در ادامه آمده است که “بخاطر ماهیت ارتجاعی و فقدان صلاحیت ایدئولژیکی، غاصب رهبری انقلاب بوده است.”

88888شما میتوانید به خمینی هزار ایراد به فقدان صلاحیت ایدئولژیکی و ماهیت او بگیرید، ولی ربط آن به اینکه رهبری را از شما دزدیده است چیست؟ مگر همین رجوی نگفت که او توسط مردم به رهبری و امام بودن انتخاب شده، ضمنا شما مگر رهبر بوده ای که آنرا کسی از شما دزدیده باشد؟ تا آنجا هم که به مجاهدین برمیگردد تا بعد از کودتای ایدئولژیک شما در سال 1364، کسی چنین چیزی (امامت شما) را برسمیت نمیشناخت بعد از آنهم همه مجاهدین از زن و مرد به تمام و کمال و با تمام قوا به مقابله با این ادعای ارتجاعی و قرون وسطایی شما برخاستند. پس این ادعا فقط و فقط میتوانسته در ذهن خود رجوی وجود داشته باشد و یا خطی باشد که او باید پیش میبرده وبس.

بنابراین از ابتدای شروع انقلاب افرادی که بدلیل خلاء بسیار جدی فرهنگی و بطور خاص سیاسی ناشی از صدها سال اختناق شاهنشاهی بدنبال سازمان و یا دیگر گروههای سیاسی افتادند، بدون توجه به عمق مسائل برای اهداف رهبری طلبی بکار گرفته شدند. و رجوی و امثال او در همان کادر افکار سخت و صلب شده دوران گذشته “دهه های پنجاه و شصت میلادی” سیر میکردند. اما بعد از انقلاب روزانه به طرح و برنامه و مقدمه چینی برای مبارزه مسلحانه آمالی و آرزویی خود که سالیان در زندان با آن خود و شهوت رهبری طلبیشان را ارضاء میکردند پرداختند.

در گذشته نیز اشاره شد که جمع آوری و نگهداری سلاح در ابعاد وسیع، و حتی گسترش آن در فاز معروف به سیاسی، تشکیل میلیشیا در مقابل حاکمیت مردمی (ادعایی خود رجوی)، طرح شعار “خلق جهان بداند مسعود معلم ماست” در سخنرانی امجدیه، و …تماما بطور آشکاری در جهت پیشبرد خط و سیاست دیکته شده و یا امیال ساخته شده در زندان، خود را همانند لنین، و تروتسکی و هوشی مینه و چه گوارا و… دیدن تدارک دیده میشد.

و با فضای بازی که وجود داشت رژیم نیز از کم و کیف این خط و سیاست با خبر بود. طوری که خمینی در قبال درخواست رجوی برای به خدمت رسیدن گفت بروید اگر راست میگوئید سلاحها را تحویل بدهید. (نقل به مضمون). و یا بعد از امجدیه اشاره کرد که پسره میگوید رهبر است! مشاهده میشود که در این پاسخ خمینی به رجوی بوضوح انگشت به کانون و قلب مسئله گذاشته میشود.

خوب قطعا سازمان مجاهدین در این مسیر بغایت چپ روانه تنها نبود و دیگر گروهها نیز کم و بیش به این فضا دامن میزدند. البته بودند گروههایی که همین هشدارها را به رجوی میدادند توسط او مارک میخوردند.

راستی دم آقای رجوی به کجا وصل بوده است؟ با این میزان از چپ نمایی در اوایل انقلاب و با آن کوفتن بر سردیگران و هشداردادن ها نسبت به نشست و برخاست ها و تعداد آنها؟ و اینکه کشور به کجا میرود؟ و فقط امام خمینی است که مانع است! و اخطار به اینکه قدر امام خمینی را باید دانست!!!! و البته با توجه به کلیشه های بعدی در زیر…

سوال از رجوی و همه کسانیکه در خط او ناخواسته قدم میگذارند (و به تمام و کمال علیرغم اینکه ظاهرا از تروریسم فاصل میگیرند تمامی فرهنگ و سمت گیری، دافعه ها و جاذبه هایشان مبتنی است بر فرهنگ تروریسم، و در یک کلام به عقیده بنده قبله همگی آنها رجویسم است.) این است که خوب بعد از بیش از سه دهه از شروع انقلاب، این رجوی است که باید به این سوال پاسخ دهد که اینهمه نشست و برخاست با شیطان بزرگ برای چیست؟ چه هدفی را دنبال میکند؟

راستی امامی هم در کار نیست که جلو شما را بگیرد، بلکه اساسا امام رجوی خود به دامن شیطان بزرگ آویخته است؟ و درست برعکس این رژیم آخوندی است که درمقابل هرچند سطحی بعد از نزدیک به چهار دهه دم از مبارزه با شیطان بزرگ میزند. آیا همه چیز وارونه شده است؟ یا اینکه چه آنوقت که رجوی دم از مبارزه با شیطان بزرگ میزد و گوش فلک را از فریادهای ضد امپریالیستی کر کرده بود و چه امروزکه با سر در میانه امپریالیسم کاسه لیسی میکند خط قطب و کشور و … را پیش میبرده و میبرد؟

آیا این میزان تناقض و کنتراست و فاصله 180درجه ای بین سیاست های ابتدای انقلاب و وضعیت حاضر رجوی اتفاقی و ناشی از خط غلط است یا اینکه دستوری است که باید اجرا کند؟ و یا تمایل و اشتهای بسیار شدید رجوی به رابطه با شوری سابق که بعد از دهسال از هم پاشید، چنانکه در جریان سعادتی روشن شد را مقایسه کنید با وضعیت حاضر رجوی با قطب مخالف آن. و یا چرا باید رجوی با اشراف کاملی که به آلت دست شوری بودن توده ایها داشت، بخواهد با این خوشرقصی جای آنها را بگیرد؟ و با آنها رقابت کند؟ و به آن کش

نامه رجوی به گرباچوف ور بقیمت جان سعادتی و آبروی سیاسی مجاهدین اطلاعات برساند. توجه میدهم به نامه نگاری رجوی با شووری در زمان گورباچف، نامه اول، از طرف سازمان مجاهدین خلق است که می‌گوید ما زیر ضرب هستیم، افراد ما از مرز فرار می‌کنند و شما به آن‌ها به‌طور موقت پناهندگی بدهید. نامه دوم، از طرف دفتر سیاسی سازمان مجاهدین با امضای فرهاد الفت و به عنوان نماینده مجاهدین است و تقاضای وام می‌کند.نامه فرهاد الفت به شوروی تقاضای پول

این است که گفته میشود این بظاهر انقلابیون که بصورت دیوهایی توسط انقلاب مردم ایران در سال 1357 از شیشه خارج شدند نه هیچ درکی از ایران داشتند و نه از جهان، و در خوش بینانه ترین شقوق فقط کلیشه های ذهنی خود و یا اربابان را به اجرا میگذاشتند. و الا اعلام جنگ مسلحانه آنهم به قیمت جان تقریبا تمامی تشکیلات جوان خود که تماما طی دو سال و اندی کار علنی بین مردم و سیستم امنیتی و … شناخته شده بود با هیچ تحلیلی از ماوراء راست تا ماوراء چپ قابل هضم و توضیح نبوده و نیست. یکبار که با علی زرکش صحبت میکردم میگفت که یکباره نفهمیدیم چی شده که مبارزه مسلحانه اعلام شد. من آن زمان به عمق این حرف توجهی نداشتم و فقط در کادر یک مخالفت با روشهای رجوی درک میکردم.

ارتجاعی که تمامی ضدیت و مخالف خوانی ما با آن با حربه اینکه جاده صافکن امپریالیسم است بود است. این سوال نیز پیش میاید که نکند رجوی آلت دستی بود که حزب توده تقویت شود؟ چون اگر رجوی بعنوان تنها و عمده ترین سازمان مسلمان میتوانست درست عمل کند و اصولی باشد، با توجه به گسترشی که یافته بود، میشد گفت که هیچ جایی برای احزاب غیر مسلمانی چون حزب توده باقی نمیماند. بنابراین باید و یا شاید آنرا (رجوی را) میبایستی با این حربه بسیار ساده از صحنه خارج نمود؟ و یا چرا این میزان عناد از قبول شکست استراتژی که هر کودک شیر خواره صحنه سیاسی نیز بعد از چهل سال میتواند بدان اذعان کند.

در خرداد ماه (نشریه شماره 58) و بهمن ماه نشریه شماره 108 سال 1359 نوشته آقای رجوی در فوق امده است. سوال این است که آیا اینها که رجوی چند ماه قبل از خواب دیدن اینکه خمینی تا مرفق دستانش در خون است غلط بوده یا آن نوشته هایی که طی دو سال در نشریه اش بطور شدید و غلیظی از رهبری خمینی تعریف و تمجید میکرده است؟

حرف ما در یک کلام این است که مبارزه مسلحانه از بن و ریشه چه در تجربه دیگر انقلابات که جهت گریز از طولانی شدن مطلب و بدلیل اینکه وقایعی بودند که همه کم و بیش بدان آگاه هستند در حد اشاره بدان پرداختیم و چه در تجربه روزانه خودمان طی چهل سال در ایران و بطور خاص در تشکلی که نام مجاهدین را یدک میکشید ویرانگر، غلط، و بیانگر اوج استیصال سازمان در فهم توده های مردم و شرایط ایران و جهان بوده است. جنبشی که با همه نقایص آن به قول خود رجوی

“نه شاه و نه اربابان امپریالیستش امکان خاموشی آنرا نیافت و بالاخره منحوسترین دیکتاتوری جهان مقهور و محکوم آن شد”. نشریه مجاهد شماره 1 مرداد 1358 .

44444

777777

خلاصه کلام اینکه، با توجه به همه نوشته های رجوی در نشریه مجاهد در مورد شرایط کشور و رهبری جامعه، و رابطه آن با مردم و تحولات حساس و حیاتی جامعه، اتخاذ سیاست و استراترژی مبارزه مسلحانه رجوی علیه حاکمیتی که (خودتان در نوشته های شخص خود رجوی دیدید) چه کسی (خمینی) با چه ویژگیهایی در راس آن بود صد در صد غلط و اتفاقا ضد انقلابی، ضد ملی و در جهت منافع امپریالیسم بوده است. ضمن اینکه محصول آن آویختن رجوی بعد از چهل سال به دامن امپریالیسمی که مدعی بوده قسم خورده ترین دشمن آن است و فقط منتظر فرصت است تا آنرا بزیر بکشد، و ادامه ادعای رژیم به مبارزه با امپریالیسم است.

666666

نامه رجوی به گرباچوف

نامه فرهاد الفت به شوروی تقاضای پول

نتیجه بسیار ساده اینکه از این امر از زاویه ما کسانیکه در خارجه ساکن هستیم میتوان گرفت این است:

مردم ایران بطور مطلق تحت تاثیر القائات رجویسم قرار ندارند. و البته آنرا در تمامی پراتیکهای سیاسی اجتماعی خود بوضوح نشانداده اند. ولی ما خارجه نشینان بشدت تحت تاثیر این دورغ و خیانت بزرگی که در حق مردم و انقلاب مردم ایران برای رسیدن به دمکراسی و آزادی و البته استقلال قرار داریم. و همین امر ما را تبدیل به برکه هایی بی خاصیت و بیگانه با جامعه ای که با تک تک سلولهایمان بدان عشق میروزیم و پوست و گوشتمان از آنجاست نموده است. و تماما در اوهام و تخیلات خود با فرهنگی که رجویسم و خیانت اقدام مسلحانه (تروریستی) او به ما القاء کرده است در خود میپیچیم.

توجه میدهم به اینکه طی نزدیک به چهل سال گذشته آیا موردی بوده است که خارجه نشینان (از رجوی گرفته تا بقیه) حتی یکبار انتخابات را نه با ضرایب درصد بلکه در کلیات پیشبینی کنند؟ در صورتیکه همواره نتیجه بطور کامل همه را شوکه و غافلگیر کرده است؟ در دور اول انتخابات آخوند خاتمی رجوی میگفت صد در صد عبدالله نوری پیروز میشود و در دور دوم نیز میگفت صد در صد خاتمی را رژیم قبل از انتخابات میکشد و اگر خاتمی دوباره انتخاب شود یعنی مرگ مجاهدین؟! حتی جامعه آمریکا را بهتر پیش بینی میکنیم تا جامعه خودمان را. یعنی بطور مطلق با تمایل مردم ایران و تحولات و معادلات درون کشور بیگانه هستیم.

ادامه دارد

خانواده های مجاهدین خلق بغداد سپتامبر 2015گزارش پنجم از حضور خانواده ها (دروغ شاخدار)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20857

در پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق (+ یادی از علی زرکش)

داوود باقروند ارشد، سایت نه به فرقه ها و تروریسم، دوازدهم سپتامبر ۲۰۱۵:… بعد از دستگیری محمد آقا(بنیانگذار سازمان) توسط ساواک شاه در اولین نشست مرکزیتی که در زندان تشکیل میشود و البته قبل از بازجویی ها، محمد آقا دستور میدهد که بقیه مرکزیت تمامی تقصیر ها را به گردن محمد آقا بیندازند. تا بدینوسیله فشار و جرم بقیه کم شود. و این بوده سنت رهبری سازمان. مقایسه کنید با فرارهای رجوی که همواره با فریب …

محمد حنیف نژادآیا کسی هنوز به رجوی چشم امید بسته است؟

در پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق

لینک به منبع

بعد از دستگیری محمد آقا(بنیانگذار سازمان) توسط ساواک شاه در اولین نشست مرکزیتی که در زندان تشکیل میشود و البته قبل از بازجویی ها، محمد آقا دستور میدهد که بقیه مرکزیت تمامی تقصیر ها را به گردن محمد آقا بیندازند. تا بدینوسیله فشار و جرم بقیه کم شود. و این بوده سنت رهبری سازمان.

عکسهای بنیانگذاران

مقایسه کنید با فرارهای رجوی که همواره با فریب دیگران و به کشتن دادن بقیه در طول غصب رهبری سازمان بر ضد سنت حنیف رفتار و عمل کرده است.

Rajavi with Colt

شاه و ساواک به محمد آقا در زندان پیشنهاد کردند که اگر میخواهید از اعدام رها شوید قبول کنید که توسط عراق کمک میشوید.

محمد آقا با تف انداختن به روی ساواک شهادت را پذیرفت ولی این نوشته را نداد.

مقایسه کنید رجوی که به کاسه لیسی صدام افتخار میکرد. و آرزو میکرد که با او ملاقات کند.

یادی از علی زرکش به مناسبت پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدی خلق ایران

لینک به منبع

عکس جلد علی زرکش 1-4مجاهد خلق علی زرکش یزدی قسمت ۱-۴ دوم جولای ۲۰۱۵

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20057

توافق هسته ای، جام زهر یا نوش دارو؟ پیام رجوی به پیروزی در توافق هسته ای

داوود باقروند ارشد، سایت نه به فرقه ها و تروریسم، سی ام ژوئیه ۲۰۱۵:… آنچه مسلم است موضوع توافق هسته ای بدلیل اهمیت بین اللملی و داخلی آن و مستقل از اینکه ایجاد کنندگان، موافقین و مخالفین آن چه کسانی بوده و یا هستند، به شاخص و اهرمی جهت سنجش و بروز ماهیت نیروها و افراد تبدیل شده است. به گمان درست یا غلط، رژیم حاکم بر ایران با ترس از …

مسعود رجوی و  فروغ جاویدان ابراهیم خدابنده: بسته شدن شکافی دیگر، رجوی در بن بست استراتژیک

مسعود رجوی قبل از فرارمسعود رجوی دوازده سال قبل  با نزدیک شدن سقوط ولینعمتش صدام حسین از قرارگاه اشرف فرار کرد و مخفی شد

لینک به منبع

توافق هسته ای، جام زهر یا نوش دارو؟ پیام رجوی به پیروزی در توافق هسته ای

آنچه مسلم است موضوع توافق هسته ای بدلیل اهمیت بین اللملی و داخلی آن و مستقل از اینکه ایجاد کنندگان، موافقین و مخالفین آن چه کسانی بوده و یا هستند، به شاخص و اهرمی جهت سنجش و بروز ماهیت نیروها و افراد تبدیل شده است.

به گمان درست یا غلط، رژیم حاکم بر ایران با ترس از خصومتی که جهان بعد از انقلاب ۲۲ بهمن (و بطور خاص بعد از گروگانگیری در سفارت آمریکا در تهران رخ داد )نسبت به حاکمیت آخوندی نشان داد که شاخص آن حمله عراق به ایران و اشغال بخشی از خاک کشور توسط ارتش صدام با تحریک و حمایت سیاسی و مالی کامل غرب و کشورهای وابسته عرب منطقه بود. رژیم برای حفظ حاکمیت خود و چه بسا پیشبرد اهداف توسعه طلبانه و صدور انقلاب بطور مخفیانه دست به توسعه سیستم اتمی بمنظور دست یابی به سلاح اتمی زد. اقدامی که هر حاکمیتی در ایران بر سرکار میبود از زاویه منافع خود میتوانست به آن دست بزند. همانگونه که بسیاری از کشورهای حاضر منطقه مانند اسرائیل، پاکستان، هندوستان و شوروی و چین و آمریکا و انگلیس و فرانسه و حتی کره شمالی اینکار را کرده اند.

در این میان اسرائیل با تکیه بر امکانات و تکنولوژی که از حامیان بین اللملی خود میگیرد توانست به اطلاعات فعالیتهای هسته ای رژیم ایران پی ببرد. اسرائیل بمنظور پیشبرد اهداف جنایتکارانه اش در منطقه، حاکمیت ایران را مانع جدیی در این مسیر میددی، و از آنجا که خودش دارای زراتخانه اتمی است و نمیخواست بطور مستقیم رو در روی رژیم قرار بگیرد، رو بسوی آپوزیسیون رژیم نمود. بدنبال آن با توجه به نیروهای در صحنه آپوزیسیون ایران و با هدف کنترل و بدست گیری و در واقع به مزدوری کشاندن نیروهای ضد رژیم ابتدا به نیروهای سلطنت طلب پیشنهاد استفاده از اطلاعات را داد. سلطنت طلبان که مشکلی در همکاری و مزدوری با اجنبی نداشتند ولی بدلیل اینکه اینکار را مغایر با اصول خود میدانستند بدینگونه که برای همیشه تاریخ خود را بعنوان یک نیروی ضد ملی و ضد ایرانی ثبت میکردند، آنرا نپذیرفتند. بدنبال آن اسرائیل با توجه به سوابق وطن فروشی فرقه رجوی به صدام و اینکه رجوی را بسیار در صحنه سیاسی در همکاری با صدام، عربستان و اردن، … یافته بود با وجود اینکه انتخاب اولی برای اسرائیل نبود پیشنهاد استفاده از اطلاعات را به رجوی داد. که بر اساس اطلاعات و تحلیل اسرائیل رجوی که در صحنه عراق بعد از پذیرش قطعنامه و قطع جنگ در مرزهای ایران وعراق و شکست کامل در حمله به ایران تحت نام فروغ جاویدان دچار فروپاشی مطلق شده بود، در ضعف مطلق بود، آنرا پذیرفت.

با اینکار رجوی که میدانست بطور مطلق در داخل ایران بعنوان منفورترین نیروی مدعی آپوزیسیون مطرح است حداقل در صحنه بین اللملی فرجه تنفس و مطرح شدن دربعضی فضاهایی که بدست مراکزی مانند اسرائیل و عربستان و بعضی جناحهای آمریکا و … اداره میشوند بیابد.

اسرائیل و غرب و متحدین عرب آن اساسا با اینکار قصد ایجاد فشار بر حاکمیت رژیم را داشتند، اطلاعات بسیار مناسبی بود برای شیطان سازی از ایران. اسرائیل بطور خاص با جو سازی علیه ایران توانست در طی بیش ازیک دهه دست به جنایاتی در منظقه بزند که همگان شاهد آن هستیم. ساخت سلاح هسته ای توسط ایران، امری که چندین بار چه توسط مراکز دقیق اطلاعاتی غرب و چه حتی موساد و سیستم اطلاعاتی افریقای جنوبی موضوع اقدام و امکان دستیابی ایران به سلاح هسته ای بطور رسمی رد میشد. که در رسانه های معتبری مانند گاردین انگلستان و بی بی سی و… منعکس شد. که حتی باعث آبرو ریزی برای نتانیاهو نیز شد.

http://www.theguardian.com/world/video/2015/feb/23/israeli-intelligence-documents-iran-nuclear-bomb-video

http://www.bbc.com/news/world-middle-east-31596640

شکاف عظیم بین ادعاهای سیاسی و اطلاعات و سیستمهای اطلاعاتی همان مراکز سیاسی مدعی تلاش هسته ای رژیم، بیانگر یک امر بسیار روشن و واضح بود که هدف اصلی از بزرگنمایی موضوع هسته ای ایران نه یک واقعیت بلکه بمنظور تلاش جهت رسیدن به اهدافی است که میتوان از دنبال کردن آن بدان دست یافت. البته هر کس فراخور حال خود. اسرائیل یک نوع، عربستان و جناحهای جنگ طلب آمریکا با یک هدف و رجوی نیز با هدفی دیگر. اما همگی آنها در جنایاتی که اسرائیل با کمک این فضاسازی سیاسی در منظقه انجام داد شریک شدند. البته نباید در این میان نوکران بی جیره و مواجبی همچون احمدی نژاد را که آتش بیار این معرکه بود را فراموش نمود.

از اینجا بود که حدود ۱۲ سال بحران ساختگی هسته ای ایران – با طراحی اسرائیل و اربابش و البته با نقشی که به فرقه کثیف رجوی به عنوان یک طرف مدعی آپوزیسیون ایرانی حاکمیت در ابتدای امر داده شد، کلید خورد و از آن پس این بحران در خدمت منافع اسرائیل برای منحرف کردن افکار عمومی از جنایات این رژیم در منطقه، و همچنین برای سرپوش گذاشتن بر تضادها و مشکلات داخلیش، قرار گرفت.

در جبهه آپوزیسیون ایرانی تنها طرفی که بصورت کاملا بلاهتبار تلاش میکرد اسرائیل و غرب را وادار به حمله نظامی به ایران بکند فرقه کثیف رجوی بود. یعنی با وجود اینکه خود اسرائیل و آمریکا بخوبی میدانستند که ایران قدرت هسته ای ندارد و نمیتواند فعلا داشته باشد، اما رجوی کاسه داغتر از آش بود و اصرار میکرد که رژیم سلاح هسته ای دارد یا در حال ساخت آن است. در تمامی این ۱۲ سال نیز بر طبل جنگ کوبید. اما بقیه آپوزیسیون حتی سلطلنت طلبان و کسانیکه برای خود رتبه مزدوران با کلاس (یعنی مزدوری برای قدرتهای بزرگ و نه صدام، و اسرائیل و عربستان و اردن و …) قائل هستند با آن مخالفت کردند.

حالا باید دید رجوی که بعد از مبارزات مسلحانه خیابانی یکبار رژیم را سرنگون نمود، و سپس با تشکیل ارتش آزادیبخش بدست ارتش صدام دست به اینکار زد، و سپس یکبار هم منتظر قبول صلح بود تا سرنگونش کند، و سپس با کشتاری بنام فروغ جاویدان به سرنگونی دست پیدا کرد، و در سریالهای سرنگونی به سلاح قویتر از بمب اتمی یعنی انقلاب ایدئولژیک خود را مسلح نمود و سرنگون نموده بود، اینبار با سلاح سیاسی، برنامه هسته ای ایران میخواست که سرنگون کند البته بدست ارتش اسرائیل که نشد.

آنچه بر سر فرقه رجوی می آید طبیعتا مجازات اتودینامیک سیاست های خائنانه و وطن فروشانه و تباه کردن عمر و جان و مال بهترین فرزندان این مملکت است همانگونه که در حال حاضر در زندان لیبرتی شاهد آن هستیم و هیچ کس جز شخص مسعود رجوی که تنها تصمیم گیرنده بوده مسئول نمی باشد. به گفته محققان علوم اجتماعی، رهبران فرقه ای هر چقدر در تاکتیک نابغه اند در استراتژی کودن هستند و فراتر از نوک بینی خود را هم نمی بینند.

خواست تغییر رژیم آخوندی حاکم برایران بدست مردم ایران یک موضوع است و نابودی ایران و ایرانی مانند آنچه در عراق و سوریه و لیبی و تقریبا در افغانستان روی داد، یک موضوع دیگر. ولی رجوی اصرار داشت که رژیم با استفاده از تکنولژی هسته ای قصد دست یافتن به سلاح هسته ای را دارد. آنچه اربابانش به او دیکته کرده بودند. و بنابراین با این حربه خواست قلبی خودش را برای توجیه حمله نظامی به ایران تا از میان آن شاید بتواند دستش را به حاکمیت برساند. دقیقا همان اهداف و ابزار و سیاستهایی که در همکاری و مزدوری برای صدام دنبال میکرد. او سالیان به صدام التماس کرد که بعد از قبول آتش بس توسط رژیم به ایران حمله نظامی بکند ولی صدام گول مزدور خودش را نخورد که هیچ او را مانند آمریکا به رژیم ایران نیز فروخت. ولی رجوی معتاد رهبری از آنجا که همه بها را از جان مجاهدین در بند اشرف و لیبرتی میپردازد مشکلی در این رابطه ندارد.

زیستن در شکاف ها پیشه تمامی نیروها ی بی ریشه مانند قارچ ها و علفهای هرز میباشد. و فرقه کثیف رجوی باید بعد از این بن بست مطلق اولا پول بیشتری برای خرید و کرایه سیاستمداران سابق جهت کشاندن به شوهای خودش بپردازد، از طرفی نیز باید بفکر لانه موش دیگری برای مریم رجوی باشد. ویا ببیند چگونه میتواند خود را برای ادامه زندگی کثیف و ننگین خود به مشتری دیگری مانند عربستان و … بفروشد. البته رجوی کماکان طبق معمول در مالیخولیای خودش دم از پیروزی بزرگ توافق هسته ای که عامل اصلی آنرا خودش معرفی میکند و در پیامش بعد از توافق هسته ای بین حاکمیت آخوندی و ۵+۱ صادر نموده است دم از پیروزی دیگری زد؟! که هرچه بیشتر چشم انداز سرنگونی صد باره رژیم حاکم بر میهن را رقم خواهد زد. وقاحت نیز حدی دارد که رجوی برایش هیچ حد و مرزی نمیشناسد. سرنوشت کسی که دست در خون رشیدترین فرزندان ایران دارد، وقتی به دشمنان ایران و ایرانی با علقه قلبی خواستار دیدار میباشد، و به بیان خود رجوی، فراتر از روابط سیاسی به التماس برای داشتن یک دیدار با صدام جنایتکار بعنوان صاحب خانه اش نه به دلایل صرفا سیاسی بلکه بدلیل علاقه قلبی به دست و پای مامورین اطلاعات عراق میافتد، دیگر مرزی برای شما باقی نمیگذارد

در خاتمه این توافق هرچه باشد و هر هدفی داشته باشد،

۱٫راه را برای آشتی مردم ایران با جهان و خروج ایران از انزوای بین اللملی باز کرد.

۲٫راه را برای زندگی صلح آمیز با جهان و در نتیجه بازگشت عزت و شرف مردم ایران به آنها باز نمود.

۳٫از نابودی ایران و ایرانی جلوگیری کرد.

۴٫نقشه از قبل طراحی شده برای تبدیل ایران به عراق، لیبی، سوریه و … جلوگیری کرد.

۵٫شاید بتواند جلوی بسیاری از جنایاتی که تحت این فضا سازی و شیطان سازی از حاکمیت ایران در منظقه توسط اسرائیل صورت میگرفته و میگیرد را مسدود و یا کاهش دهد.

۶٫شاید هم از دستیابی رژیم به سلاح هسته ای جلوگیری کرد.

سوال این است، باید حمایت از تهدید حمله نظامی به ایران توسط اسرائیل را که رجوی سالیان خواستار آن بود را قبول کرد یا ادعای پیروزی توافق هسته ای را؟

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=18621

داستان کمدی و خنده دار یا غم انگیز و رقت بار دن کیشوت ایرانی ما

داوود باقروند ارشد، سایت نه به تروریسم – فرقه ها، بیست و سوم می ۲۰۱۵:… آقای رجوی من به اختصار بسیار در بالا به حرکتهای تاریخساز شما پرداختم. مقایسه کنید نوشته ها و حرکتهای افرادی مانند بنده و دیگر جدا شدگان از جمله آقای دکتر کریم قصیم، آقای محمدرضا روحانی، آقای اسماعیل وفا یغمایی و افراد شریف دیگری که سوالات وانتقادات مشخصی نسبت به شما و سیاسیتهای شما در گذشته داشته و دارند …

مسعود رجوی در حال مبارزهدون کیشوتِ مجاهدین و آسیاب های بادی

لینک به منبع

داستان کمدی و خنده دار یا غم انگیز و رقت بار دن کیشوت ایرانی ما

چه کسی بالاترین خیانت و ضربه را به جنبش دمکراسی خواهی ایران زده است.

قرن هفدهم میلادی هنوز به نیمه‌ی دهه‌ی نخست خود نرسیده بود که نجیب‌زاده‌ی سالخوری از دهکده‌ای در لامانچا پا بر رکاب یابوی نحیف خود نهاد و از زادگاه آبایی بیرون زد تا به جنگ بیداد و ستم و هرچه پلیدی و نامردمی برود. اهل زمانه با دیدن آن سر و سیمای نامالوف و آن کلاهخود و زره زنگ خورده به خنده افتادند، اما آنگاه که این شهسوار خود خوانده پا به میدان نبرد نهاد و بر آسیاهای بادی و مشک‌های شراب و لعبتک‌های خیمه شب بازی حمله برد، کار از خنده گذشت و‌ گاه با دشنام و پرخاش و‌ گاه با سنگ‌پرانی به پیشباز پهلوان لامانچا رفتند.

اما تفسیرهایی که بر این رمان و بر شخصیت دن کیشوت نوشته شده بسیار متفاوت و و حتی متناقض است. ایوان تورگنف دن کیشوت را نماینده ایمان می‌داند، «ایمان به خود… او سراپا ایثار در راه آرمان خویش است». دابلیو اچ. اما هرولد بلوم در مقدمه‌ای که بر ترجمه‌ی ادیث گراسمن از دن کیشوت نوشته می‌گوید دن کیشوت اگرچه خود را شهسوار خداوند می‌خواند بیش از هرچیز در پی هواهای دل خویش است. بسیاری از ما دن کیشوت را همچون کتابی خنده آور و طنزآمیز خوانده‌ایم اما داستایوسکی آن را غمبار‌ترین رمان عالم می‌خواند.

دن کیشوت آنگاه که دنیای داستان‌های پهلوانی را ترک می‌گوید و پا به دنیای واقعی می‌نهد در می‌یابد که این دنیا به آنچه او درباره‌اش خوانده شباهتی ندارد و این آغاز تلاش اوست در پای فشردن بر آنچه برخی ایمان دن کیشوت می‌خوانند و برخی دیگر جنون دن کیشوت.

دن کیشوت ایرانی ما نیز که در اثر انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷از زندان آزاد شد کم و بیش همین مسیر را طی کرده است.

تا آنجا که به زمان شاه برمیگردد مبارزه ای وجود داشت که تمامی مسیر خود را با همه فرایند اجتماعی، سیاسی و تاریخی لازم جهت پخته شدن یک مبارزه طی کرده بود طوری که در وحله اول از دل آن مبارزه ای بیرون آمد که با همه عظمت و خونفشانی‏ها و استوره ‏هایش وعطف به همه عوامل موثر در امر تحولات اجتماعی و بین اللملی نتوانست ببار نهایی بنشیند و عناصر تعیین کننده آن توسط سیستم سرکوب آریامهری از بین رفتند. اما ارابه تحولات جامعه ایران متوقف نشد و در نهایت با همه کش و قوس‏ هایش و با توجه به بافت و ساخت آن و عوامل موثر بین اللملی در نهایت بصورتیکه در سال ۱۳۵۷ شاهدش بودیم به سرمنزل اگر نه مقصود که شاید منزل اول رسید.

در این بین دن کیشوت ایرانی ما در اثر ضربه سال ۵۰ و ۵۴ به سازمان مجاهدین که طی آن همه اعضاء اصلی از بین رفتند به رهبری رسید. آقای رجوی تنها دغدغه اش در تمامی طول زندان که اجبارا محدود به سلول خودش ومحیط بسته زندان بود حفظ سازمان از دستبرد دیگران خلاصه میشد. بنابراین همه تاکتیکهای سازمانی، تشکیلاتی، سیاسی و ایدئولژیک تماما با تم بسیار قوی نفی و مبارزه با عناصر، پدیده ها و جریانات و هر مقوله‏ ای که میتوانست به این امر (حفظ سازمان از دستبرد دیگران) ربط پیداکند ختم میشد. باید اذان نمود که در شرایط اختناق مطلق زمان شاه، بعلاوه محیط بسته زندان و با نبود ارتباطات امروزی (که اخبار هر جنبده ای در دورترین روستاهای جهان بصورت بمب اتمی در همه افکار عمومی منعکس میشود،) و شرایطی که بندرت کسی میتوانست از وجود سازمانهای فعال سیاسی باخبرشود و فقط جمع محدودی که فعال و یا در حاشیه آن بودند باخبر میشدند این توجه خاص امری بسیار دور از منطق نبود. از طرفی نیز اگر به سازمانها و گروههای آن دوره نظری افکنده شود میتوان دید که به میزان بسیار زیادی نیز متاثر از فضای رهبری طلبی نیروهای مارکسیستی آن زمان بود که هر گروهی خودش را رهبر جنبش مارکسیستی و کارگری میدانست. در دوره زندان نیز همه افکار دن کیشوت ایرانی ما مملو بود از رهبری جنبش و اینکه اسلام و انقلاب تنها یک رهبری دارد و آنهم دن کیشوت ایرانی ماست را با خود یدک کشید. چون هیچ فرد و جریان دیگری را نه قبول داشت و نه آن سابقه مبارزاتی مد نظر خودش را داشتند. در زندان بطور مطلق از جامعه قطع بود و هیچ معیاری نیز برای سنجش و یا اساسا امکان به چالش کشیده شدن اینگونه ادعاها وجود نداشت. و هر فرد و جریانی در زندان میتوانست هر ادعایی بکند. بنابراین خود رهبر خواندگی از همان زمان آغاز شد.

دون کیشوت ایرانی ما و همراهش

دن کیشوت ما با همین ذهنیت که درمحیط بسته زندان مشکل چندانی ایجاد نمیکرد، ناخواسته از زندان آزاد شد و پا در صحنه سیاست و اجتماع گذاشت. صحنه ای مطلقا متفاوت، متحول شده بلحاظ اجتماعی در اثر انقلاب با حضور مردم، احزاب، گروههای سیاسی، اجتماعی، قومی، مذهبی … بعلاوه تغییرات جهان وعوامل بین اللملی ناشی از آن و اما مهمترین عامل، حاکمیتی جدید که نقطه مقابل ادعاهای او بودند.

براساس ذهنیت دن کیشوت ایرانی ما که از زندان به ارث برده بود، خمینی دزد انقلاب بود. یعنی رهبری جنبش از دن کیشوت ایرانی ما دزدیده شده بود!؟ دن کیشوت ایرانی که در زندان محدود به انگشت شماری مجاهد باقی مانده از ضربات زمان شاه که بسیاری نیز عمدتا در حاشیه مبارزه یا عناصر رده چندم بودند به رهبری رسیده بود بلافاصله دست اندرکار باز پس گیری مقام رهبری از خمینی شد.

در تمامی مباحث داخلی سازمان بوضوح بلاترین تضاد و عمده ترین مسئله که همه سیاست ها و تاکتیکهای سازمان را تحت الشعاع قرار میداد این امر بود. برای نمونه رابطه با رفراندم قانون اساسی یا جمهوری اسلامی آری یا نه که بوضوح ایرادات عمده ‏ای نیزداشت، بجای اینکه شرایط و جامعه و تحولات و نیروهای حاضر در صحنه و میزان درک جامعه از مسائل و خود سازمان از شرایط استوار باشد بر تثبیت رهبری دن کیشوت ایرانی و نفی رفراندم و یا قانون اساسی بنا نهاده شد. یعنی به هر امری بجای اینکه رو به ارتقاء و تغییر مثبت بنگرد بصورت مطلق برخورد میکرد، و طبعا برای خودش نقش تاثیرگذاری در تحولات از طریق ارتقاء سطح آگاهی و فرهنگ سازی و به بیان دقیقتر رویکرد حزبی قائل نشد.

از آنجاکه دن کیشوت ایرانی ما حاضر به تقسیم رهبریی خود خوانده با کسی نبود بر همین اساس نیزشعارهایی سازماندهی میکرد تا در تجمع ها داده شود که تماما معطوف پیشبرد همین سیاست رهبری طلبی بود. نمونه بارز آن گرد همآیی امجدیه بود که شعار “خلق جهان بداند مسعود معلم ماست” زمانیکه مشکل آزادی های اجتماعی بود داده میشد. یعنی در پس همه مشکلات جاری آقای رجوی دعوای خودش را با خمینی داشت. معلوم نبود این شعار برای کدام مخاطبین در جامعه داده میشود. این تضاد بین رهبری طلبی دن کیشوت ایرانی ما و خمینی بسیار سریع بارز و برجسته شد. طوریکه خمینی در یکی از خطابه‏ هایش به آن اشاره نمود که “پسرک خودش را رهبر میداند”. البته از طرف خمینی که رهبر انقلاب بود و جامعه بدرست یا غلط با هفت میلیون استقبال بدان مهر تائید زده بود امری چندان دور از واقعیت نبود که بدان اشاره کند ولی برای کسی که با انقلابی که خمینی رهبری آنرا بدست داشت از زندان آزاد شده بود طرح آن هیچ سنخیتی نداشت.

مشکل دیگر دن کیشوت ایرانی ما استقبالی بود که از نیروهای مبارز زمان شاه در جامعه وجود داشت. مردم ایران سمپاتی بالایی به مبارزین داشتند. ولی باید قبول کرد که بدلیل ۵۰ سال اختناق سیاه پهلوی مردم ایران در تاریکی مطلقی بسر میبردند و دانش و تجربه سیاسی، خواسته های تدوین شده اجتماعی-سیاسی یا اقتصادی-اجتماعی، پخته شده، قطب بندی شده، راه و رسم درست مبارزات سیاسی، اجتماعی، صنفی، مذهبی، احزاب … در شکل گسترده اجتماعی در نقطه نزدیک به صفر قرار داشت. مردم ایران فقط میدانستند که شاه را نمیخواهند ولی چه میخواهند معلوم نبود. هر حرف و شعاری هم فقط به عمق شعار بود و هیچ درکی از آن وجود نداشت. این کمبود بسیار عمیق و وسیع ناشی از همان اختناق سیاه بود که در فوق ذکرش رفت. هر حمایت، سمپاتی وعشقی که نسبت به مبارزین وجود داشت عطف و ناشی از همان خواسته مصجل “نه شاه” بود. چون فقط در همین حد میدانستند که مبارزین “نه شاه” هستند. ولی چه میخواهند را شاه اجازه نداده بود کسی بداند و انتخابی بکند. سیستم تک حزبی شاه نیز ناظر بر همین مسئله بود.

دن کیشوت ایرانی ما حتی بنا به تائید وتکرار چند صد باره همراه با حسرت خودش آنقدر در این امر رهبری طلبی انحصاری برای خودش غرق بود که پیشنهاد خمینی برای رئیس جمهور شدن را که توسط رفسنجانی به وی شده بود را رد کرد. چون خودش را رهبر میدانست و نه رئیس جمهور تحت رهبری دیگری.

دن کیشوت ایرانی ما با همین ذهنیت که هیچ کاری به جامعه نداشت و هنوز هم ندارد، رژه نظامی تحت عنوان رژه میلیشیا، در خیابانهای تهران و شهرستانها در مقابل حاکمیت جدیدی که در هر انقلابی طبق سنتی که دیده شده جهت هموار کردن راه خودش حمام خون براه میاندازد، سازماندهی میکرد. او در مقابل رهبری خمینی و حاکمیت تازه به قدرت رسیده در اثر انقلاب نه فقط در صحنه سیاسی-اجتماعی-ایدئولژیک بلکه صحنه نظامی نیز گردن کشی میکرد. او در عوالم خودش حاکمیت جدید را دولت الکساندر کرنسکی و خودش را لنین میپنداشت. و البته به عواقب این تقابل آشکار و بسیار تحریک کننده هیچ اعتنایی نمیکرد.

در صورتیکه اگر سازمان طبق خواسته حاکمیت وارد دولت میشد، چه بسا با توجه به گستردگی حمایت و نیروهایش، با واسطه شدن بین رهبری مذهبی و نیروهای غیر مذهبی که زبان همدیگر را بسختی میفهمیدند، حوادثی مانند، کشتار کردستان، گنبد، واشغال سفارت آمریکا، در نتیجه آن جنگ ایران و عراق و تحت برق آن کشتار وسیع نیروهای سیاسی تازه جوانه زده، سرکوب مطلق آزادیها، و تثبیت حاکمیت صورت نمیگرفت. حوادثی که باعث شد کلیه نیروهای با ارزش سیاسی کشور به نابودی کشاند شده و یا به تبعد روی آورند. بعد از نزدیک به ۴۰ سال هنوز هم جامعه ایران دست بگریبان آن است و نتوانسته از آنها قد راست کند.

اینرا چرا میگوئیم؟ چون واقعیت حضور خمینی در رهبری امری نبود که بتوان نفی کرد و یا نادیده گرفت. کسی که میخواست آنرا نادیده بگیرد همان میشود که شد. میماند انطباق خودمان با شرایطی که خارج از ذهن ما واقعیت مسلم است. بنابراین این برعهده سازمان مجاهدین به رهبری دن کیشوت ایرانی ما و یا احزاب و گروههای فعال آن زمان بود که چگونه با واقعیت سرسخت موجود در جهت کمک به تحولات جامعه یا ایستادن در مقابل آن استراتژیی را اتخاذ کنند.

با این مقدمه سازمان مجاهدین وارد فاز نظامی شد. یعنی همه مقدمه چینی هایش و تقابل هایش با رهبری خمینی ببار نشست. و کسی را که تا چند هفته قبل امام و … مینامید شب هنگام دستهای خمینی را در خواب تا مرفق در خون دید و فرمان جنگ بدن التیماتوم و بدون آمادگی را اعلام نمود. کشتارها ازهر دو طرف شروع شد. تازه از این به بعد بود که دستها تا مرفق در خون رفت. اولین کسی هم که فرار را بر قرار ترجیح داد دن کیشوت ایرانی ما بود.

میگویند طرف را در ده راه نمیدهند سراغ کدخدا را میگیرد. دن کیشوت ایرانی ما اسم این فرار را گذاشت پرواز تاریخساز، (بخوانید لینین به مرز فنلاند فرارمیکند، … ولی سپس به پطروگراد بازمیگردد و با کمک تروتسکی انقلاب بلوشویکها را به پیروزی میرسانند) سازمان را نیز اینگونه توجیه کرد و فریب داد که تا چند روز دیگر که حاکمیت سرنگون میشود میروم کهاجازه ندهم که امپریالیسم و عمله ه‏ایش انقلابی که من به پیروزی میرسانم را اینبار دزد دیگری بدزد. یعنی کماکان دن کیشوت ایرانی تنها مشکل و مشغولیت ذهنیش رهبری جنبش است و لاغیر. ضمن اینکه معلوم نیست بفرض محال، انقلابی که اگر میماند و به پیروزی میرساند چگونه سرقت میشد و یا تابلو آنرا کس دیگری میزد.

البته دورغ میگفت ودر اساسا برنامه این بود که فکر میکرد سرنگونی برق آسا خواهد بود حداکثر شش ماهه و ایشان نیز همانند خمینی از فرانسه به تهران پرواز “البته از نوع تاریخسازش” خواهد کرد.

بدنبال شکست همه جانبه نظامی در داخل، سازمان با مقوله جدیدی روبرو شد و آن ریزش نیروهایش در سراسر جهان بود. اما مسئله و مشکل رجوی با ذهنینی که از زندان با خود آورده بود (رهبری و انگونه که بعدها به زبان اشد بیان کرد، امام زمان بودنش یا حکومت خلیفه مسلمین)در بیرون از سازمان باعث تقابل و درگیری با خمینی و نابودی کل جنبش و عقب انداختن تاریخسازش شد کماکان با او بود. حالا که بازی رهبری را بطور مطلق در داخل باخته بود بصورت هیستریک با شورائیها برخورد میکرد اما در ابعادی کوچکتر به درگیری با بنی صدر، حزب دمکرات، و دیگر شخصیتهای شورا خودش را نشان میداد. که خروج بنی صدر و حزب دمکرات و متین دفتری و … را بدنبال داشت.

در بعد درون تشکیلاتی همین مشکل دن کیشوت ایرانی ما بصورت رویکرد او با خروج اعضاء از سازمان خودش را نشان داد و آقای رجوی که هنوز ذهنیت داخل زندان را داشت هر کس که از سازمان خارج میشد با این ذهنیت که او میخواهد مانند سالهای زندان سازمان مجاهدین را با خودش ببرد و رهبری او را خدشه دار کند برخورد کرده و میکند. به همین دلیل همه هم و غم خودش را معطوف به مبارزه در درون تشکیلات و نیروهای خودش کرده و میکند.

حرف این است که آقای رجوی خیال میکند هنوز هم سازمان مجاهدین همان سازمان مجاهدینی است که در زندان است و یا تازه از زندان خارج شده، پس باید همه را سوزاند، هرکس که از سازمان میخواهد خارج شود باید امضاء بدهد که بریده است، اگر هم امضاء نداد سازمان برایش میسازد، حتی طوری شد و این هیستری رهبری طلبی تا این حد حاد شد که افتاد به جان تک تک نفرات، درجریان انقلاب ایدئولژیک سال ۱۳۶۳ و شکستی که در مقابل خمینی در امر کسب رهبری خورده بود را خواست که در سازمان جبران کند. تمامی بحث انقلاب ایدئولژیک اگر بخواهیم در یک جمله بسیار کوتاه بیان کنیم بحث جا انداختن رهبری بلامنازع رجوی بر تشکیلات بود. حالا که نتوانسته خمینی را در جنگ رهبری شکست بدهد و در نبود و شهادت موسی خیابانی زمانیکه مابقی دفتر سیاسی همانگونه که در فوق آمد نفرات حاشیه ای یا رده چندم بودند و حرفی در مقابل رجوی نداشتند، وقت را مغتنم شمرد و با علم کردن مباحثی که همه با آن آشنا هستند دستگاه رهبری جمعی آن زمان که دفتر سیاسی نامیده میشد را خلع ید کرد و خودش را به رهبری مطلق نشاند. از نظر دن کیشوت ایرانی از انجا که افرادی مانند علی زرکش، محمود عطایی، عباس داوری، و مهدی ابریشمچی… را بدلیل ضرورتهای فاز سیاسی بعنوان دفتر سیاسی معرفی کرده بود. بعد از این شکست فضاحت بار استراتژی مبارزه مسلحانه او بسیار احتمال قد علم کردن افراد دیگر در دفتر سیاسی علیه او زمینه پیدا میکرد. بنابراین باید از آنها خلع ید بشود. ماجرای علی زرکش نیز گواه همین امر بود و رجوی با این کار در عمل کودتایی کرد علیه دفتر سیاسی و هر جمع دیگری که در آینده میخواست در این زمینه مطرح شود.

این حرف را نیز در سال ۱۳۶۷ در سالن بدیع زادگان در عراق هنگامیکه مسئول اولی مریم رجوی و عروج خودش به رهبری ایدئولژیک را اعلام نمود به زبان اشد بیان نمود. وی گفت “هیچ کدام از این افراد (اشاره به مهدی ابریشمچی و عباس داوری، محمود عطایی …) در مقابل من حرفی برای زدن ندارند، ولی در مقابل مریم چرا؟

محمود عطایی عباس داوری

محمود عطایی و عباس داوری

آنچه باید به دن کیشوت ایرانی ما گفت این است که، آنچه شما بعنوان رهبری تاریخساز سازمان مجاهدین بدان چسبیده ای فاصله نوری دارد با سازمان مجاهدینی که در شروع انقلاب ۲۲ بهمن وجود داشت. به چه دلیل؟

۱٫نزدیک چهار دهه است که مردم ایران هم سازمان مجاهدین وهم دیگر احزاب را تجربه کرده اند. و دیگر نه آن افراد با ذهنیتهای دوران شاه در صحنه هستند ونه اینکه کسانیکه در صحنه هستند آن ذهنیت را دارند.

۲٫در سال ۱۳۵۹ با اعلام دستگیری شما توسط رژیم فرار را برقرار ترجیح داده و به اروپا آمدید.

۳٫با اعلام مبارزه مسلحانه (تروریستی) و کشتن بسیاری از مردم کوچه و بازار مورد تنفر هستید.

۴٫سازمان مجاهدین بدلیل فرار شما از ایران و جاگذاشتن بقیه از جمله موسی و اشرف و بقیه فرزندان مردم ایران که بکام نابودی رفت از شما منزجر هستند. آیا کسی میتوانست بهتر از این به اعتماد مردم نسبت به سازمان ضربه بزند؟

۵٫شما هنوز هشت ماه از شهادت اشرف نگذشته بود که تصمیم گرفتید با فیروزه بنی صدر ازدواج تاریخساز بکنید. این ازدواج برای جامعه ایرانی که حتی مردم عادی بعد از مرگ همسر حداقل یکسال صبر میکنند بسیار سنگین بود بخصوص که شهادت اشرف و موسی با حضور مصطفی طفل شیرخوار اشرف همراه بود…جگر همه بعد از کار قاتلان اشرف از کار تاریخساز شما بدرد آمد. آیا بهتر از این میشد به جنبشی ضربه خیانت بار زد؟

مصطفی (محمد) رجوی

مصطفی فرزند اشرف ربیعی و مسعود رجوی

۶٫هنوز جوهر امضاء ازدواج شما با خانم فیروزه بنی صدر خشک نشده بود که دلتان هوای ازدواج تاریخساز دیگری کرد. و آنهم با زن یکی از همرزمان خودتان. اگر اولی را مردم ایران بعد از چند سال میتوانستند فراموش کنند این دیگر از درد دل به نفرت و انزجار تبدیل شد.

۷٫مردم ایران مانده بودند که با این امام زمان جدید چه بکنند که پرواز تاریخساز شما از راه رسید آنهم به جوار خاک میهن و روبوسی و هله هله با صدام حسین عراق که روزانه شهرها و خانه های مردم کشورمان را بمباران میکرد و روزانه صدها و شاید هزاران جوان ایرانی در جنگی که راه انداخته بود بکام مرگ میرفتند. و شما او را به آغوش میکشیدید. آیا بهتر از این میشود جنبشی را و رهبریی را تخریب نمود؟

مسعود رجوی صدام حسین

دیدار صدام و رجوی

۸٫وقتی مردم ایران خبر آتش بس را شنیدند تازه فیل شما یاد هندوستان کرد و در عملیات فروغ جاویدان ۱۴۰۰مجاهد از طرف سازمان (البته فرزندان مردم ایران که خانواده هایشان در ایران و خارجه بودند) و به گزارش خود شما ۵۰۰۰۰نفر هم در سمت مردم ایران به خاک و خون کشیده شدند. که بسیار تاریخساز شد. و تهران فتح شد؟!!

۹٫همین اقدام تاریخساز شما دست بازی به دژخیمان رژیم داد و قتل عام زندانیان سیاسی را براه انداخت. از خونریزیهای دهه شصت سیر نشده بودید اینرا با آن تکمیل کردید. و بسیار مورد تشویق مردم ایران قرارگرفتید؟؟!!!

۱۰٫مردم ایران شب و روز در کوچه و خیابان و بچه مدرسه ای ها در مدرسه به شما لعن و نفرین میکردند و شعار مرگ بر منافقین را در کنار صدام یزید کافر میخواستند (البته بکمک دستگاه تبلیغاتی رژیم) که خبر طلاقهای اجباری مجاهدین و جدا کردن فرزندان آنها و پا شاندن خانواده های مجاهدین را شنیدند.

۱۱٫هنگامیکه عراق توسط ائتلاف تسخیر شد بازهمه را گذاشتید و فرار کردید.

۱۲٫از خرداد سال ۶۰ تا بحال همه حرفها، سیاستها، نظامت ها و انقلاب ایدئولژیک شما جز فاجعه برای سازمان چیزی دیگر به ارمغان نیاورده.

هردم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد. آیا تا همینجا حرکتهای تاریخساز شما برای به زباله دان فرستادن تاریخی جنبشی کافی نبود؟ کسی را سراغ دارید که تا این میزان به سازمان مجاهدین و جنبش مردم ایران خیانت و به اعتماد مردم ایران به جنبش ضربه زده باشد.

آقای رجوی من به اختصار بسیار در بالا به حرکتهای تاریخساز شما پرداختم. مقایسه کنید نوشته ها و حرکتهای افرادی مانند بنده و دیگر جدا شدگان از جمله آقای دکتر کریم قصیم، آقای محمدرضا روحانی، آقای اسماعیل وفا یغمایی و افراد شریف دیگری که سوالات وانتقادات مشخصی نسبت به شما و سیاسیتهای شما در گذشته داشته و دارند بعنوان ضربه به جنبش و حربه ای در دست رژیم. با ضربات ناشی از تک تک سیاستها و اقدامات خودتان به سازمان و جنبش. اگر هم حرف شما نسبت به اینکه اقدامات دیگران ضربه بود،درست باشد مانند مقایسه مویی در مقابل کوه است

مجاهد شماره 10

نشریه مجاهد شماره ۱۰ مورخه ۲۱ آبان ۱۳۵۸

((نقل از نشریه مجاهد شماره ۱۰: هنریک تشکل سیاسی انقلابی در رساندن هرچه بیشترپیام و تاثیرات فکری و عقیدتی وقلبی خود به وسیعترین اقشار مردم به زبان خود آنهاست.))

ولی آیا سازمان مجاهدین و جنبش با داشتن رهبر تاریخسازی مانند شما اساسا نیازی به دشمن دارد؟ .

البته دن کیشوت ایرانی ما بهتر از همه اینرا میداند ولی مجبوراست که این گرد و خاک ها را بکند تا تنور مجازی رهبری تاریخسازش حداقل برای آن عده که جیره خوارش هستند و منابع مالیش هستند داغ بماند.

بسیاری از ما دن کیشوت را همچون کتابی خنده آور و طنزآمیز خوانده‌ایم اما داستایوسکی آن را غمبار‌ترین رمان عالم می‌خواند.

(پایان)

***

همچنین:

(میز گرد) علل تخریب امکانات لیبرتی توسط اکیپ ۴۰۰ نفره اعزامی از اشرف

سایت نه به تروریسم و فرقه ها، پانزدهم می ۲۰۱۵:… با سلام، این میز گرد ما، میز گرد جنبش نقد تروریسم و فرقه ها را اختصاص داده ایم به بحث اشرف و لیبرتی که در این میز گرد دوستان عزیزم آقای قربانعلی حسین نژاد و آقای عیسی آزاده  و بنده که داوود باقروند ارشد هستم از

تولید جدید دستگاه تولید بریده مزدور آقای رجوی

داوود باقروند ارشد، سایت نه به فرقه ها و تروریسم، سیزدهم می ۲۰۱۵:… من به این روند بگیر و ببند و جاسوسی علیه نفرات، ضرب و شتم ها در جلسات مغز شویی علیه کسانیکه نمیخواستند در سازمان باشند شکایت و انتقاد میکردم ولی هیچ توجهی نمیشد. حتی خودم را تهدید به زندان نمودند. جواب دادم که من از زندان شما نمیترسم اگر

خانواده شهدای مجاهد قبل و بعد از تبدیل شدن به وزارت اطلاعات و سپاه قدس

داوود باقروند ارشد، سایت “نه به تروریسم – فرقه ها”، پنجم می ۲۰۱۵:… متاسفانه بسیاری که در شناخت رجوی دستی از دور بر آتش دارند امکاناتی که در زمان حضور رجوی در فرانسه بدلیل تضاد غرب با رژیمی که گروگانگیری کرده بود داشت، و زمانیکه صدام بدلیل ترس سربازانش از سربازان ایرانی (اینها را از

خانواده در فرقه رجوی از معائده آسمانی تا بلای آسمانی

داوود باقر وند، سایت “نه به تروریسم – فرقه ها”، سوم می ۲۰۱۵:… از این به بعد خانواده تبدیل شد به دشمن شماره یک که خود رجوی علم مبارزه با آن را بردوش میکشید. که کتابی نیز برای اولین بار بنام خودش علیه خانواده ها منتشر کرده است و در سایت سازمان منعکس است؟ ویا عجبا عجبا؟! و دوباره اثبات شد که