به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین – قسمتهای اول و پایانی

به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین – قسمتهای اول و پایانی

انجمن نجات، مرکز کرمانشاه، دهم سپتامبر 2015:…  به نقل از سعيد شاه سوندي : در مهر 1364در جلسه‌تشكيلاتي‌اي كه در فرانسه برگزار شد، تقصير تمام خطاها، شكست‌ها و بن‌بست‌هاي سازماني تا آن‌موقع به گردن علي زركش  انداخته شد  . در آن جلسه براي علي زركش به اتهام خیانت حکم اعدام صادر شد و از شماری از مسئولان و کادرها تأيید آن حکمِ از پیش صادرشده را می‌خواستند.  صدور حكم اعدام … جان بولتون مجاهدین خلق تروریسمتاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین – قسمت اول

لینک به منبع

سازمان مجاهدين خلق ايران در سال 1344 توسط محمد حنيف نژاد و تني چند تاسيس گرديد در سال 1350 اكثريت سازمان توسط ساواك دستگير و به زندان اوين منتقل ميگردند .

30 فروردین ماه51 نخستین سری اعدام‌ها؛ شامل اعضای کمیته مرکزی ناصر صادق، علی میهن‌دوست، محمد بازرگانی و بهروز(علی) باکری، مسعود رجوی نیز در این گروه محاکمه شدکه با یک درجه تخفیف محکوم به حبس ابد شد.

با فرار رضا رضايی از زندان پیکر نیمه‌جان سازمان دوباره جان گرفت و تشکیلاتی که تا آن موقع نامی نداشت و تنها با کلمه «سازمان» شناخته می‌شد، با مشورت با زندان نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» را بر خود گذاشت.

4خرداد 51. سحرگاه این روز دومین سری اعدام‌ها شامل بنیانگذاران سازمان محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن به همراه علی‌اصغر‌بدیع‌زادگان و اعضای کمیته‌مرکزی محمود‌عسگری‌زاده و عبدالرسول مشکین‌فام.

به قول يكي از اعضاي مركزيت سازمان ، ما چند ده نفر بودیم و می‌خواستیم شاه و حتي امپریالیزم امریکا را سرنگون کنیم.

سازمان با اتخاذ مشي مسلحانه اقدام به يك سري عمليات ترور نمود كه نمونه هايي از ان به قرار زير ميباشد :

14اردیبهشت 51. ساعت چهار و پنج دقیقه صبح، انفجار در شرکت هواپیمايی انگلیس به‌نام بی. او. ای. سی؛ و ساعت یازده‌وسی‌دقیقه صبح انفجار در دفتر مجله”این هفته”

8اردیبهشت 51. در ساعت 5 عصر مهدی رضايی در حوالی میدان ژاله مورد شک یکی از اکیپ‌های کمیته مشترک به سرپرستی ستوان جاویدمند قرار مي‌گيرد. در حین درگیری و تيراندازي متقابل افسر مزبور کشته و مهدی دستگیر مي‌شود. مهدي شدیداً تحت شکنجه قرار می‌گیرد. او عضو تیم عمل‌کننده در انفجار دفتر مجله “این هفته” بود

10خرداد51. درساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بامداد، بمبی نسبتاً قوی در ضلع جنوبی “اداره اطلاعات امریکا” واقع در خیابان صبای شمالی کار گذاشته و منفجر شد.

ساعت هفت و بیست و دو دقیقه صبح همان روز، اتومبیل مستشاری شماره 2، حامل ژنرال هوايی هارولد پرایس در خیابان دولت، نزدیک چهار راه قنات به کمک یک بمب هدایت‌شونده بسیار قوی منفجر شد. در این حادثه ژنرال امریکايی هر دو پای خود را از دست داد

در طول سال 51 عملیات دیگری نیز به مناسبت‌های مختلف انجام شد. فهرست شماری از آنها از این قرار است:

ـ انفجار در فروشگاه فردوسی

ـ انفجار در بانک عمران متعلق به بنیاد پهلوی

ـ انفجار در ساختمان بنیاد پهلوی

ـ انفجار مجدد در دفتر هواپیمايی انگلیس

ـ انفجار در چندین وسیله نقليه ارتشی و پلیس

ـ ترور نامؤفق شعبان جعفری معروف به “شعبان بی مخ” و زخمی‌شدن او

ـ انفجار در سفارت اردن به انتقام کشتار فلسطینی‌ها در سپتامبر 1970توسط ملک حسین

در همين ايام سازمان اقدام به تصفيه هاي دروني نيز نمود كه برخي از انها به شرح ذيل ميباشد:

ناگفته نماند كه اين ترورها بعد از اعدام بنيانگذاران سازمان ودر حالي كه مسعود رجوي رهبريت سازمان را به عهده ميگيرد صورت ميگيرد.

•پايیز 52، جواد سعیدی سمپات قدیمی سازمان، به بهانه واهی و یا واقعی بریدن از مبارزه و قصد تسلیم‌شدن به ساواک محکوم به اعدام شده و حکم اجرا گردید.

•تابستان 53، مرتضی هودشتیان، عنصر علنی و ارزشمند تکنیکی سازمان براي خرید وسايل فنی به لندن اعزام شد. از آنجا به پایگاه سازمان در بغداد و سپس به اردوگاه‌های نظامی فتح فرستاده شد. در آنجا با توهم به نفوذی‌بودن وی ازسوي ساواک توسط برادران!! سازمانی شکنجه شده و در زیر شکنجه به شهادت می‌رسد.

•سال 53 ، علی میرزاجعفر علاف. اتهام: “درصدد بوده است که خود را به رژیم معرفی كرده و درنتیجه اطلاعات خویش را در اختیار قرار دهد” حکم: اعدام.

اردیبهشت 1354. در دادگاه دربسته خلقي و بدون حضور متهمين،مجید شریف‌واقفی، مرتضی صمدیه‌لباف و سعيد شاهسوندي خائنین شماره 2، 1 و3 نامگذاري مي‌شوند. سزای خائنین به خلق!! از پيش مشخص است.

سال 55 ، محمد یقینی، کادر قدیمی و برجسته سازمان در خارج از كشور، در وحشت از جدايی او از سازمان و ایجاد جریان انشعابی به داخل کشور فراخوانده شده و در خانه تیمی از پشت سر هدف گلوله قرار گرفت.

در سال 57 پس از ازادي زندانيان سياسي و همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي مسعود رجوي و يارانش نيز از زندان ازاد شده و به فعاليت ميپردازند درسال1358با فرمان امام خميني مبني براينكه كساني كه به قانون اساسي راي مثبت نداده اند نبايد رييس جمهور شوند مسعود رجوي انصراف ميدهد.

اما از همان اول مجاهدین نسبت به جمهوري اسلامي و شخص امام موضع گرفته و در ظاهر شايد اقدامي نميكردند اما در درون تشكيلات به دنبال اماده سازي براي يك تهاجم به انقلاب اسلامي بودند و در اين راه نيز توانستند بني صدر رييس جمهور وقت را نيز هم جبهه خود سازند .

پس از تظاهرات 30 خرداد 1360 سازمان بطور علني اعلام مبارزه بر عليه جمهوري اسلامي نمود بود اما نتيجه اين تظاهرات مسلحانه و ايجاد خشونت در جامعه براي سازمان از بين رفتن تشكيلات شاخه اي و نيروي ميليشيا و پراكنده شدن نفرات پايين و قطع ارتباط آنها بود بعلاوه اينكه امكان فعاليت قانوني وسياسي را از دست داد درگام بعدسازمان انديشيد كه با عمليات تروريستي بزرگ و زدن مسئولين جمهوري اسلامي ميتواند درچند هفته قدرت راكسب كند اسم اين استراتژي را سازمان بي آينده كردن جمهوري اسلامي و زدن سر گذاشت و طي آن اقدام به انفجار حزب جمهوري ودفتر نخست وزيري و ترور ائمه جمعه كردو همه توان نظامي و عقيدتي و تشكيلاتي خودرا بكار گرفت و البته نتيجه اي نگرفت.

به نقل از سعيد شاهسوندي ( از اعضاي مركزيت سازمان ). من در جريان بودم. شب قبل از آن، ما منتظر اين حادثه بوديم. در خانه‌ي سازماني ما، من بودم احمد شادبختي بود، كه بعدها كشته شد، علي زركش، محمد علی جابرزاده كه هنوزم هست و تعدادي ديگر بوديم. علي زركش آن موقع، عضو مركزيت سازمان مجاهدين بود. ما منتظر حادثه‌ي آن شب بوديم. دستگاه‌هايي داشتيم كه بي‌سيم‌هاي كميته‌ها را شنود می‌کرد. ما خبر داشتيم كه امشب قرار است عملياتي صورت بگيرد. يعني انفجار 7تير، ما از پيش منتظرش بوديم هدف اصلی و شماره یک آقای بهشتی بودمعيار اين بود كه اگر اقاي بهشتي در اين عمليات كشته شود، عمليات موفق است. شب از طريق بي‌سيم‌هاي كميته فهمیدیم كه اين اتفاق افتاده. صبح هم يك نفر را از خانه بيرون فرستاديم، روزنامه‌ها را گرفت و معلوم شد كه قطعي است و ديگر اين عمل پايان یافته‌بود.

سازمان كه ديگر توان اين نوع از ترور و انفجار را نداشت بالاجبار خط عوض كرد و مدعي شد كه با استراتژي پيش گرفته جديد حداكثر تا 6 ماه ديگر ميتواند قدرت را در ايران بدست آورد اين استراتژي كه آن را زدن سر انگشتان اختناق آفرين نام گذاري كرده بود عبارت بود از ترورهاي ساده ، هركس كه از جمهوري اسلامي دفاع ميكند بايد كشته شود اعم از كارگر ساده ، بقال ، كفاش و هر كس ديگر حتي اشتباه چون اينكار قرار بود باعث ايجاد هراس در حاميان رده پايين جمهوري اسلامي شود و بعد جمهوري اسلامي با از دست دادن هوادارانش منزوي و ساقط شود و با همين توجيه هزاران نفر را ترور نمود …

ادامه دارد…

به بهانه سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین – قسمت دوم

لینک به منبع

بعد از عزل بني صدر مسعود رجوي با بني صدر  در مرداد ماه 1360 به فرانسه فرار ميكنند و بقيه كادرهاي سازمان نيز يا به فرانسه و يا كشورهاي اروپايي ديگر فرار ميكنند و باقيمانده نيروهاي سازمان نيز يا در درگيرهاي خانه هاي تيمي كشته و يا دستگير ميشوند و بقيه نيز به كردستان ايران رفته و در انجا مخفي و  فعاليت هاي تروريستي  خود را ادامه ميدهند.

در شهريور 1361 مسعود رجوي با طارق عزيز نخست وزير وقت عراق در پاريس ملاقات نموده و در دي ماه 1361 رجوي با طارق عزيز بيانيه صلح را امضا ميكند .

به تدريج و با توجه به پاكسازي كردستان توسط جمهوري اسلامي رجوي اقدام به انتقال نيروهاي باقيمانده به عراق مينمايد و در عراق اقدام به سازماندهي نيروها و همچنين تجهيز انها توسط دولت صدام حسين ميپردازد و يكسري عمليات ها را به نام عمليات هاي گرداني به راه انداخته و به پاسگاه ها و يكان هاي جمهوري اسلامي حمله مينمايد و اين در حالي است كه جمهوري اسلامي به دليل تجاوز عراق به خاك ايران مشغول جنگ با عراق است و رجوي در كنار صدام به جنگ عليه نيروهاي ايران ميپردازد .

در خرداد 1365 رجوي از فرانسه به عراق رفته و اسم ان را پرواز تاريخ ساز گذاشته و بدين شكل در عراق و در كنار صدام حسين قرار ميگيرد . در خرداد 1366 رجوي به صورت رسمي تاسيس ارتش ازادي بخش را اعلام مينمايد وبا پشتيباني و حمايت ارتش صدام حسين اقدام به عمليات هايي برعليه ايران مينمايد.

اين عمليات ها در فرهنگ سازمان خط زني نام داشت و ابتدا مورد استقبال ارتش عراق قرار گرفت چون از نيروهاي سازمان استفاده اطلاعاتي و نظامي ميكرد ولي در سالهاي بعد بدليل اقدامات متقابل نيروهاي ايراني يكانهاي عراقي از بكارگيري مجاهدين درحمله به خط مرزي امتناع ميكردند لذا فرماندهان حزب بعث ازسازمان مجاهدين خواستند كه مستقلاٌ با تمام قواي موجود خودشان از يك منطقه اقدام به حمله كنند البته حزب بعث و ارتش عراق قول پشتيباني تمام عيار را به مجاهدين دادند چرا كه پيروزي مجاهدين در يك منطقه مرزي باعث تقويت روحيه ارتش عراق ميشد ارتشي كه در ضعيف ترين وضع روحي قرار داشت و توان ادامه جنگ رانداشت اين خط واستراتژي جديد تحميلي از طرف عراق توسط مجاهدين جنگ آزاديبخش و عمليات F كل نام گرفت عمليات آفتاب در فكه و عمليات چلچراغ در مهران با پشتيباني توپ خانه و هوانيروز و نيروي هوايي عراق نمونه هايي از اين نوع عمليات بود كه ظاهراٌ تأثير مثبتي در روحيه مجاهدين و ارتش عراق گذاشت و همزمان مجاهدين در مهران شعار ميدادند امروز مهران فردا تهران.

صدام حسين نيز در سخنراني اش ميگفت جمهوري اسلامي بايد بداند كه مجاهدين را به تهران هم ميشود فرستاد البته همانموقع هم صدام ميدانست كه اين تقويت روحيه و پيروزي ظاهري و موقتي است و ارتش او توان ادامه جنگ را ندارد و به همين دليل اقدام به عقب نشيني از خاك ايران كرده بود.

در مرداد ماه سال 1367 و بعد از اعلام اتش بس مسعود رجوي فرمان حمله به سوي ايران را صادر مينمايد در عمليات مرصاد نيروهاي سازمان با پشتيباني لجستيكي و توپخانه و  نيروي هوايي عراق تا تنگه چهارزبر پيشروي نموده و در طول اين مسير دست به جنايت و كشتار مردم بي دفاع ميزنند و بعد از شكست به سوي عراق عقب نشيني مينمايند سازمان در اين عمليات نيروهاي ناراضي و معترض را سر به نيست مينمايد كه ميتوان به مورد علي زركش (‌ در سالهاي 1360 به بعد نفر دوم سازمان بعد از مسعود رجوي ) اشاره نمود.

به نقل از سعيد شاه سوندي : در مهر 1364در جلسه‌تشكيلاتي‌اي كه در فرانسه برگزار شد، تقصير تمام خطاها، شكست‌ها و بن‌بست‌هاي سازماني تا آن‌موقع به گردن علي زركش  انداخته شد  . در آن جلسه براي علي زركش به اتهام خیانت حکم اعدام صادر شد و از شماری از مسئولان و کادرها تأيید آن حکمِ از پیش صادرشده را می‌خواستند.

 صدور حكم اعدام علي زركش دقيقاً خاطره صدور حكم‌هاي اعدام انقلابي سال 1354 براي مجيد و مرتضي را تداعي ‌ميكرد.

در سال 1370 همزمان با حمله نيروهاي ائتلاف به عراق به دليل اينكه ارتش عراق در كويت و يا مرزهاي ديگر در حال جنگ بود با فرمان مسعود رجوي ارتش ازادي بخش به شمال و جنوب عراق رفته و اقدام به كشتار شيعيان و اكراد مينمايد كه اين عمل براي نشان دادن حسن نيت به صدام حسين و نجات  حكومت وي صورت ميگيرد و خوش خدمتي رجوي به صدام حسين را اثبات مينمايد  صدام حسين نيز در پاسخ به اين جنايت و كشتار مردم عراق ضمن تشكر از رجوي هداياي زيادي را همچون انواع و اقسام سلاح ها و تجهيزات نظامي ،‌ تانك ،‌ توپ ،‌ نفربرهاي زرهي و قرارگاه هاي مختلفي همچون حبيب در بصره ،‌ همايون درالعماره ،‌ فائزه در كوت ،‌ انزلي در جلولا ،‌موزرمي در العماره ، را بتدريج به رجوي هديه مينمايد و رجوي نيز ضمن اعتراف به اين موضوع در درون تشكيلات از ان به عنوان سند افتخار ياد ميكند .

از سال 1370 تا سال 1382 سازمان امكان عمليات هاي بزرگ به دليل اتش بس را نداشت اما در اين مدت نيز اقدام به ترور و اعمال تروريستي نيز مينمود كه اطلاعيه انها را به اسم ستاد مجاهدين در داخل كشور صادر مينمود ولي همه ميدانستند اين عمليات ها از داخل خاك عراق و با پشتيباني تمام عيار صدام حسين صورت ميگيرد كه اين عملياتها شامل ، حمله به پاسگاه هاي مرزي ، خمپاره زدن به ادارات و اماكن در داخل شهرها كه شهدا و مجروحين مردم عادي را به همراه داشت ، ترور شهيد صياد شيرازي و يا شهيد لاجوردي و ………… پرداخت.

بعد از سقوط صدام حسين اسناد و مدارك بدست امده از استخبارات عراق نشان ميداد كه رجوي براي انجام اين عمليات ها  سفارش ميگيرد و بعد از انجام ان پول دريافت ميكند كه  فيلم هاي ان در رسانه ها منعكس و موجود ميباشد.

در سال 1382 بعد از سقوط حكومت صدام حسين توسط نيروهاي امريكايي سازمان مجاهدين و به اصطلاح ارتش ازادي بخش توسط نيروهاي امريكايي خلع سلاح گرديد.

در سال 1382 پليس فرانسه به مقر مريم رجوي در فرانسه حمله ميكند ، مريم رجوي به همراه تعدادي ديگر از مسئولين سازمان به جرم پولشويي دستگير ميشوند كه در اين رابطه سازمان اقدام به موجي از خودسوزي مينمايد كه بيانگر مناسبات فرقه اي ميباشد و منجر به ازادي موقت مريم رجوي و اطرافيانش ميگردد ولي پرونده همچنان باز ميباشد ضمن اينكه در خرداد ماه 1388  در دور جدید بازجویی‌ها، که شامل احضار و بازجویی از ده نیروی ارشد سازمان از جمله مریم رجوی و ابریشم‌چی بوده است، قاضی فرانسوی اتهامات گوناگونی درباره فعالیت‌های تروریستی در عراق، ایران و ترکیه و پول‌شویی را به این افراد تفهیم کرده که موجب سردرگمی و شگفت‌زده شدن سازمان شده است.

رجوی بعد از سرنگونی حکومت صدام، توانسته‌است پیکر نیمه‌جان سازمان سیاسی‌اش را (نمی‌گوئیم ارتش آزادیبخش چون این ارتش همانطور که پیش‌بینی شده بود ، دود شد و به هوا رفت) افتان و خیزان؛ بخشی درعراق و قرارگاه اشرف و بخش کوچک‌تری در اروپا و فرانسه نگهداری کند.

بيست و ششم ژوئيه 2004 مجاهدين مستقر در قرارگاه اشرف در عراق تحت حمايت توافقنامه چهارم کنوانسيون ژنو قرار مي گيرند. دولت امريکا تاکيد مي کند که  هنوز سازمان مجاهدين را بعنوان يک سازمان تروريستي مي داند .

رجوي در اين پروسه نيز با نزديك شدن به امريكا و اروپا سعي نمود به انان خدمت نمايد واين بار چون سازمان  خلع سلاح شده بود اقدام به فروش اطلاعات در زمينه برنامه هسته اي ايران نمود و سعي كرد از اين طريق خوش خدمتي خود را به اربابان امريكايي ثابت نمايد .

سازماني كه در شروع مبارزه سد اصلی راه تکامل را امپریالیزم جهانی به سرکردگی امپریالیزم امریکا می‌شناخت در حال حاضر به هر ريسماني چنگ ميزند تا تحت الحمايه نيروهاي امريكايي در عراق باقي بماند .

در سال گذشته با سپردن حفاظت قرارگاه اشرف از نيروهاي امريكايي به نيروهاي ارتش عراق سازمان تلاش زيادي كرد تا اين انتقال صورت نگيرد ولی بالاخره حفاظت به ارتش عراق منتقل گرديد و رجوي نيز در حال نیمه اسیری و تحت حفاظت است ، از فردای سقوط حکومت صدام تاکنون رجوی یک بیانیه‌ی رسمی و علنی صادر نکرده و این کار را به عهده خانمش مریم عضدانلو(رجوی) در پاریس گذاشته.مريم رجوی همراه باتعدادي از سران سازمان مخفیانه و علنی از عراق خارج شده و خود را به فرانسه رساندند. جائی که بیش از 20 سال پیش رجوی آمده‌بود تا برای کوتاه مدت!! آنجا بماند و سپس دسته جمعی با پرواز انقلاب به تهران و براي رياست جمهوري بروند.

افراد مستقر در عراق، خلع سلاح شده، توسط(F. B. I) بازجوئی و انگشت‌نگاری شده و نهایتاً به عنوان افراد تحت حفاظت به رسمیت شناخته‌شدند.

رجوی در رویای کسب قدرت به هر بها، سال‌ها به چاله صدام حسین دشمن مردم ایران فروافتاد، و امروزه دست به دامان محافظه‌کارترین جناح‌های آمریکا هم سو وگاه عامل اجرای سیاست‌های آن‌ها در منطقه شده‌است.

با اينكه سازمان مجاهدين در حالت خلع سلاح كامل بسر ميبرد سازمان مجاهدين در ليست گروه ها ي تروريستي امريكا قرار دارد  و عليرغم جاسوسي و خوش خدمتي هاي اين سازمان براي امريكا و اروپا ، امريكا حاضر به خارج كردن اسم اين گروه از ليست گروه هاي تروريستي نيست اما سال گذشته اتحاديه اروپا براي تحت فشار قرار دادن جمهوري اسلامي و عقب نشيني ايران در قبال مواضع انرژي هسته اي اقدام به خارج نمودن اسم اين گروه از ليست گروه هاي تروريستي نمود .

دولت عراق از ابتدا به علت جنايات اين سازمان در عراق خواستار اخراج انان از عراق بوده و ميباشد ولي به دليل حمايت امريكا از اين گروه تا كنون اين كار صورت نپذيرفته ، رجوی بعد از پاره شدن طناب صدام حسین و سرنگونی رژیم او این‌بار با آویزان شدن به طناب نیروهای اشغال‌گر آمریکائی، درصدد خریدن زمان برای خودش است تا شايد توسط نيروهاي امريكايي برعليه جمهوري اسلامي بكار گرفته شوند و به اين شكل تشكيلات خود را در عراق حفظ نمايد زيرا خوب ميداند در صورت انحلال قرارگاه اشرف دچار ريزش نيروي شديد گرديده و در صورت قرارگرفتن نيروهايش در دنياي ازاد ديگر كسي حاضر به ماندن در ان فرقه نميباشد .

رجوي طي اين مدت ضمن محبوس كردن نفرات خود و قطع ارتباط انها با دنياي خارج سعي ميكند به هر شكل حفظ نيرو نمايد و با بيگاري كشيدن هاي سخت و سرگرم كردن انها از طرق مختلف سعي بر اين دارد تا فرصت فكر كردن را از انها گرفته و مانع انتخاب انان براي يك زندگي عادي ميباشد .

درسالهای اخیر سازمان که راهی جز خروج اجباری از اشرف را نداشت به ناچار این پایگاه مهم را نیز از دست داد و دسته دسته از نیروها وارد مقر جدید خود در کمپ ترانزیت لیبرتی در حومه بغداد شدند . عده ای با فشار دولت عراق به کشورهایی از قبیل آلبانی –آلمان و امریکا تبعید شدند و عده ای دیگر هم منتظر سرنوشت شوم خود که به دست رجوی رقم می خورد هستند .

پایان

Sleepwalking – Mojahedin Khalq Rajavi cult MEK mercenary terrorists


https://youtu.be/oScrIJO6q0M

نرگس قجر عضدانلو فرقه رجوی مجاهدین خلق“مردی که می گریست!… سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق!”

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=19925

از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

حامد صرافپور، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۵:… حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا …

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

از مریم تا مینا: بده بستان های آق مهدی و مسعود خان

حدود سی سال قبل (۳۰ خرداد ۱۳۶۴) که صحنه ایران غرق در خون و آتش ناشی از جنگ خارجی و تروریسم داخلی قرار داشت، در نقطه ای هزاران کیلومتر دور از وطن، قراردادهای دو ازدواج در حال انعقاد بود. ازدواج هایی که در پی یک طلاق نامتعارف (و شاید ناموزون و ناهنجار به لحاظ عرفی) بوجود آمد و مسعود رجوی آنرا “انقلاب ایدئولوژیک” نامید که سرآغازی بر “خلافت مطلقه” اش در سازمان مجاهدین بود. سازمانی که از این پس می باید مسیر ناموزون فرقه شدن را با شتاب بیشتری طی می کرد.

هنوز در ایران بودم و گوش دادن به رادیو “صدای مجاهد” که چندین روز پی در پی این مراسم را پوشش می داد از مشغله های من بود. صدای سخنرانی مریم قجر و مسعود رجوی و صدای هلهله جمعیتی که در اور-سور-اواز کف و دف می زدند مدام طنین افکن بود. اگر چه در رادیو صدای مجاهد امکان دیدن چهره افراد ممکن نبود اما بعدها که (در خارج ایران) موفق به دیدن فیلم این مراسم شدم، آنچه در چهره ها برجسته به نظر می آمد، برق غمناک چشمان برخی از افراد بود که در عین حال با تناقض مشغول هلهله و شادی بودند. یکی از این افراد که در جلوی صفوف ایستاده، به مسعود و مریم زل زده و کف می زد، مهدی ابریشمچی بود که بیش از هرکسی خود را هیجان زده نشان می داد اما برق چشمان او از رخداد دیگری حکایت داشت. واضح بود که از اعماق وجود به شور و شادی نیامده، و مبهوت و محسور این جو حاکم است. شاید مسعود رجوی هم این برق را گرفته بود وگرنه در این میانه حاضر نبود کسی جز خودش را پهلوان معرفی کند.

مریم قجرعضدانلو، همسر مهدی، بعد از طلاق از وی به عقد مسعود درآمده بود. پیش از خروج از ایران تصور می کردم مهدی بنا به دلایلی ناموجه از وی متارکه کرده و مسعود از سر خیرخواهی او را به عقد خویشتن درآورده تا آغازی باشد بر ازدواج دیگر مردان با بیوه زنان مجاهد که همسرانشان را از دست داده اند… تصوری باطل که بعدها در عراق متوجه آن شدم.

یکسال بعد از این جریان (عید فطر ۱۳۶۵) از ایران خارج و به پاکستان رسیدم بدون اطلاع از اینکه همزمان مسعود رجوی هم به عراق رفته و خشم بسیاری از ایرانیان خارج از وطن را برانگیخته است (بسیاری از پناهجویان اعم از چپ و مذهبی از این موضوع با ناراحتی یاد می کردند). دو ماه بعد (اوایل مردادماه) سازمان مرا به همراه یک تیم ۹ نفره از کراچی به بغداد فرستاد و در عرض چند روز به کردستان منتقل شدم. یکی از برنامه های ما در پایگاه، تماشای نوار ویدیویی مراسم ازدواج بود. آنروزها در محفل های داخلی مجاهدین زمزمه هایی از نشست های برگزار شده انقلاب بود و من با شگفتی و گاه دلهره به آن گوش داده و با کنجکاوی دنبال می کردم که در این نشست های محرمانه چه رخ می دهد؟ یکی از بچه ها یواشکی به من گفت توی نشست همه باید جلوی جمع “بالا بیاورند”!. و من با شگفتی پرسیدم یعنی چی بالا بیاورند؟ با خنده گفت باید هرچه توی ذهنشان هست را استفراغ کنند و بگویند که چکاره بوده و چه فکری راجع به ازدواج داشته اند و…

آن روزها برایم تصور چنین حالتی بسیار دشوار بود. مگر می شود به اجبار جلوی جمع آمد و بالا آورد؟! و از گذشته و حال خود که در ذهن و ضمیر داریم سخن گفت؟ نمی دانستم که چندین و چند سال بعد حوادثی بسیار دهشتناک تر و سرکوب گرانه تر رخ خواهد داد که این نشست ها در برابر آن جز تفریحی بیش نیست. از نشست های “عملیات جاری، دیگچه و دیگ” گرفته تا نشست های بشدت انزجار آور “غسل هفتگی و طعمه” که کسی را از آنها گریزی نبود و پرداختن به آن در این مقاله ممکن نیست.

در ازدواج های سال ۱۳۶۴ سه نفر مطرح بودند: مسعود رجوی، مریم قجر و مهدی ابریشمچی. ناسزاهای زیادی نثار مسعود رجوی شده بود که بعدها سازمان برای آن یک کتاب هم انتشار داد. کتابی که در سال های آخر دیگر چندان اثری از آن در کتابخانه ها کوچک فرقه نبود. مریم رجوی چندان در این جریان روی آکران نبود هرچند که نام او از این زمان به صورت گسترده ای بر سر زبان ها افتاد ولی آنکس که درون مناسبات خیلی برو بیا داشت مهدی ابریشمچی بود که بعد از گرفتن لقب پهلوان به یکه تازی خاص خود مشغول شده بود. بخصوص چندسال بعد که فرمانده مقر اشرف بزرگ شده و در این قرارگاه برای خود جولان می داد و به گسترش اسکان برای خانواده ها، برگزاری فوق برنامه های شام و ناهار جمعی مشغول بود که البته با استقبال همگانی همراه می شد. وی به شکلی آشکار خصلت “داش مشتی” داشت و بخصوص جلوی خانم ها بیش از حد تکه پرانی و متلک گویی داشت که عمدتاً با لهجه ترکی همراه بود. مهدی مرد دوم تشکیلات بعد از مسعود به حساب می آمد. چند سال قبل از وی موسی خیابانی معاونت مسعود رجوی را برعهده داشت و شخصیت او بسیار با مهدی تفاوت داشت. شخصیتی آرام، فروتن و متدین که سخنرانی هایش تا حد زیادی به دل می نشست. شوخ بود اما مثل مهدی هزل، تکه پران، متملق و خودشیرین نبود و صدای خود را بالا نمی برد.

موسی خیابانی در بهمن ۶۰ کشته شد و چند سال پس از آن مهدی بخاطر طلاق از مریم قجرعضدانلو (که در صدد ازدواج با مسعود بود) لقب قهرمان گرفت و یکه بزن محله اشرف شد. همانطور که گفتم مسعود او را بزرگترین پهلوان زمانه نامید، پهلوانی که هنرش “هدیه همسر به مسعود رجوی” بود. چهارسال بعد این لقب توسط مسعود از مهدی گرفته شد چرا که می بایست از این پس او را به پایین کشیده و مریم را بزرگنمایی می کرد. این بزرگنمایی نه اعطای حقوق به زنان که در راستای تشکیل حرمسرا و انهدام خانواده در درون مناسبات مجاهدین جهت جلوگیری از ریزش نیرو بود. از این نقطه، مهدی ابریشمچی یک متهم به حساب آمد، متهمی که “اهدای همسر” به رجوی را نه “ایدئولوژیک” که از موضع “تجارت” به انجام رسانیده بود. قضیه از چه قرار بود؟

مهدی ابریشمچی بعد از اهدای همسرش به رجوی، مورد عنایت و محبت مسعود قرار گرفته و به رسم شاهان قدیم، دختری جوان از وی هدیه گرفته بود. دختری که برادرش موسی خیابانی در سنین نوجوانی به مسعود رجوی سپرده بود تا به رسم امانت در زیر پر و بال خود گرفته و بزرگ کند و اینک به پاس این پهلوانی! مسعود او را به عقد مردی درآورده بود که ۱۷ سال بزرگتر از خودش بود (واژه هدیه گرفتن که در اینجا بکار بردم یک شوخی نیست و در گذر زمان به اثبات رسید که مسعود نیازمند این بذل و بخشش بود تا مهدی را به یکباره دچار تزلزل و وارفتگی نکند.

در تصویر زیر مینا خیابانی بعد از پیشکش شدن دیده می شود. به شوق و ذوق “مهدی، مسعود، مریم” و عمق غم در نگاه و چهره مینا بنگرید!. لبخندهای همیشگی او نیز همین حالت را داشت. شرم و حیای مینا در کنار مهدی در وسط تصویر گویای خیلی سخن هاست. سخنانی که مینا در دل خود حبس کرده بود تا مبادا دل نازک رهبری عقیدتی که بخاطر خدا و خلق بهای ازدواج سه باره را پرداخته بود! بشکند…

سال ۱۳۶۷ با مینا در یک مقر بودم. دختری مهربان و آرام که با وجود دارا بودن لبخندی همیشگی، در اعماق چشمانش غمی بزرگ یافت می شد. در دفتر فرمانده لشکر (فاطمه رمضانی) و تحت مسئولیت لیلا دشتی کار می کرد. مسئولیت چندانی نداشت و من نیز آن زمان )بعنوان فرمانده دسته تانک( روزانه دو ساعت به عنوان شیفت جایگزین او می شدم. دوست داشتم بدانم به چه چیزی فکر می کند. هنوز نمی دانستم وی همسر مهدی ابریشمچی است و به ظاهر او هم نمی آمد که مردی به سن و سال مهدی همسرش باشد. ۲۳ ساله بودم و برایم وی بسیار جوان تر از آن می آمد که حتی ازدواج کرده باشد چه رسد به اینکه با کسی که آن زمان برایم پدر بود همخوابه باشد. شاید اگر چنین چیزی را می فهمیدم شوکه می شدم چرا که بسیاری از جوانان مجاهد در همان زمان مجرد بوده و گاه و بیگاه به آنان درس مجرد ماندن در مسیر مبارزه داده می شد.

به یاد دارم که همان روزها (بین سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷) چندین نفر از دوستان خودم در آرزوی ازدواج بودند ولی هرگز به این آرزو نرسیدند چون رجوی ازدواج ها را گزینشی کرده بود. برای نمونه یکی از بچه های خنج از استان فارس که در عملیات موسوم به آفتاب کشته شد، بارها درخواست ازدواج داد و مسئولین قبول نکردند. وی که لکنت زبان داشت با همان لحن همیشه قبل از رفتن به عملیات می گفت اینبار دیگر برگردم ازدواج می کنم… ولی به آرزوی خود نرسید و بالاخره او را به کشتن دادند. هنگام بازگشت از عملیات سوار بر یک تانک غنیمت گرفته شده سرش به لوله تانک دیگر برخورد و متلاشی شد. نمونه دیگر با نام مستعار جاسم از اهالی شوشه دانیال بود که همیشه با هم شوخی می کردیم. وی نیز بدنبال ازدواج بود و چندین بار به طور غیرمستقیم مشکل خود را مطرح کرد و می گفت که من دیگر سنم خیلی بالا رفته و کسی نیست به من بابا بگوید… درخواست هم داده بود ولی اهمیتی داده نمی شد. جاسم در عملیات موسوم به فروغ جاویدان کشته شد. نمونه ها کم نبود. در نشست های داخلی و کوچک چندین بار سر همین مسئله بحث می شد که مجاهد خلق نباید دنبال ازدواج باشد چون هدف مهمتری در پیش روست و تنها باید به سرنگونی و شهادت اندیشید. حتی کار به جایی رسید که در یک نشست (با مسئولیت پرویز کریمیان-فرمانده تیپ) راجع به گزارشاتی که برخی افراد برای وی نوشته و مشکلات جنسی خود را مطرح کرده بودند بحث شد. در همان نشست کوچک که تصور می کنم زمستان ۱۳۶۶ برگزار شد یکی از بچه ها به صراحت گفت که دوست دارد ازدواج کند و نیاز جنسی خود را برجسته کرد. پرویز کریمیان (جهانگیر) مقداری برافروخته شد و (بطور ضمنی) گفت ما خواهران مجاهد خود را نمی توانیم به شما بدهیم. مگر آنها برای امور جنسی شما هستند؟!. وی این نقد را در زمانی مطرح کرد که زن و شوهرها در درون مناسبات مجاهدین با همدیگر زندگی نمی کردند و به طور مجزا در مقرهای مختلف مشغول به کار بودند و تنها یک روز در هفته مجوز ملاقات داشتند و در نتیجه هیچ فرصتی برای ابراز عشق و علاقه به همدیگر نداشتند. رجوی هفته ای یکبار آنها را به هم نزدیک می کرد تا صرفاً امور جنسی خود را حل و فصل کنند. به زبان دیگر، دستگاه به گونه ای چیده شده بود که زن و شوهر جز برای ارضاء نیازهای جنسی همدیگر را نبینند و فرصتی برای عشق ورزیدن و زندگی کردن به مفهوم طبیعی نداشته باشند. در چنین شرایطی به افراد مجرد که نیاز خود برای امور جنسی و عاطفی را مطرح می کردند گفته می شد که ما خواهران خود را برای امور جنسی به کسی نمی دهیم! که تناقض آشکاری با آنچه در مناسبات می گذشت داشت.

این خاطرات را شرح دادم تا به این واقعیت تلخ اشاره داشته باشم که وقتی اعضای کادر رهبری همگی ازدواج می کردند و شخص رهبر نیز چندین ازدواج در چند طول چند سال داشت، اعضای پایین سازمان مجوز ازدواج بنا به خواست و نیاز خود نداشتند و به آنها درس مبارزه داده می شد. در این سو افرادی که با آرزوی ازدواج به جنگ فرستاده می شدند و جان می باختند و در آن سو: مسعود رجوی حتی نگذاشت مهدی ابریشمچی چند روز بدون همسر بماند و بلافاصله بعد از طلاق مریم،‌ دختری که به امانت در کنار خود داشت را به ازدواج او درآورد و مهدی هم فوراً کمبود همسر خود را مرتفع کرد. از یاد هم نباید ببریم که همین مهدی ابریشمچی و مریم قجرعضدانلو درست در زمانی باردار شده و نطفه فرزندشان بسته شد (پاییز ۱۳۶۰) که هزاران میلیشیای نگونبخت مجاهد در کوچه و خیابان سرگردان بوده و یا داخل زندان می پوسیدند و اعدام می شدند. شاید صدها دختر نوجوان و جوان مجاهد به اعتماد اینکه رهبران شان به مبارزه مشغول هستند دل به دریای آتش و خون سپرده و جان باختند غافل از اینکه مسعود رجوی از یک طرف و مهدی و مریم از سوی دیگر مشغول عشقبازی و رفع حوائج خود هستند.

به هرحال،‌ فروردین ۱۳۶۹ به قرارگاه بدیع زادگان که محل سکونت مسعود و مریم رجوی (و مقر ستادهای سیاسی-تبلیغی) بود منتقل شدم. هنگام رفتن بدنبال بردن سلاح انفرادی خودم (یادگاری یکی از کشته های عملیات فروغ جاویدان) بودم که مینا با لبخند به من گفت سلاح با خودت نبر. گفتم این تفنگ را به کسی نمی دهم. بهم گفت اونجایی که می روی سلاح نیاز ندارد، خودت بعداً متوجه می شوی…

به خاطر علاقه ای که به آن کلاشینکوف داشتم حرفش را قبول نکرده و آنرا با خودم بردم. به نظرم رسید که تردد زیادی به این محل باید داشته باشد که اینطور با یقین سخن می گوید. در قرارگاه بدیع متوجه شدم به خاطر حضور رهبری سازمان، امکان بردن سلاح به داخل نیست و در دژبانی آنرا از همه تحویل می گیرند. با اینحال سلاح خودم بود و نزد خودم می ماند. چندی بعد در همانجا به عنوان یکی از تیم های حفاظتی مسعود رجوی بکار مشغول شدم. حفاظت این مقر بسیار شدید بود و همه مسئولین موظف بودند سلاح خود را تحویل دهند و بعد وارد شوند. خانه مسعود در انتهای ضلع غربی بدیع قرار داشت. از جمله کسانی که مستمر به این قرارگاه تردد داشتند ابراهیم ذاکری، مهدی ابریشمچی، محمد محدثین و فهیمه اروانی (جانشین وقت مریم قجر) بودند. البته مسئولین ستاد سیاسی (ثریا شهری) و ستاد تبلیغات (سهیلا صادق) نیز در این مقر زندگی می کردند ولی هنوز چیزی به اسم شورای رهبری وجود خارجی نداشت و مردان بیشتر پست های کلیدی فرقه را برعهده داشتند. فهیمه اروانی بتازگی در حال رشد و ارتقاء تشکیلاتی بود و به همین علت با حفاظت خاصی به بدیع زادگان تردد می کرد. حتی این افراد مسئول نیز اجازه بردن سلاح بداخل نداشته و هنگام ورود آنرا تحویل می دادند. به این ترتیب متوجه علت و اهمیت گفته های مینا شدم. داستان آنچه در بدیع زادگان می گذشت و کارهایی که به عنوان تیم های حفاظتی انجام می دادیم شرح دیگری دارد که در حوصله بحث نیست. هنگام تردد مسعود رجوی به این مقر، کلیه خیابان های بدیع زادگان منتهی به جاده بغداد-اردن توسط استخبارات و افسران مربوطه کنترل می شد و چون حساس ترین نقطه این مسیر تقاطع خیابان بدیع زادگان به جاده اصلی بود، هنگام نزدیک شدن خودروی ضدگلوله رجوی، افسران عراقی جاده اصلی را بند آورده و پس از عبور رجوی باز می کردند. ورود رجوی به داخل بدیع زادگان نیز با بستن خیابان این مقر صورت می گرفت که تیم های حافظت از عبور افراد جلوگیری کرده و بعد از رسیدن مسعود به داخل خانه اش، دوباره شرایط به حالت عادی بازمی گشت.

آخرین روزهایی که مینا را دیدم زمانی بود که طلاق های ایدئولوژیک! زن و شوهرها در خفا آغاز شده بود، و مینا و مهدی نیز به همین علت از هم جدا شده بودند. البته به دلیل محرمانه بودن این عمل در سال های اول “انقلاب ایدئولوژیک مریم” کسی از این مسئله خبر نداشت جز افرادی که وارد این مباحث شده بودند. عبرت روزگار اینکه مهدی با لقب پهلوان! توسط مسعود به عقد مینا خواهر موسی خیابانی در آمد و همسر خود مریم را به مسعود اهدا کرد، اما در عرض چهار سال با تحقیر مسعود مواجه شد که بخاطر اقدام “تجاری” اش بر سر مسئله ازدواج، وی را مورد حمله قرار داده و مینا را دوباره از او گرفت. و اینک بیش از ۳۰ سال از انقلاب ایدئولوژیک! می گذرد و می توان شکست سنگین همه زوایای این انقلاب را دید: مسعود رجوی بیش از ده سال در مخفیگاه بسر می برد و تنها امید او دختر صدام و گروه های تروریستی داعش و حزب بعث است، مهدی و مریم دوباره در کنار هم به گذران امور مشغول هستند. یاد و نامی از مینا که قربانی این طلاق و ازدواج شد نیست،‌ و کلیت ساختار فرقه رجوی در حال فروپاشی است و چشم اندازی جز یک تشکل مافیایی-اقتصادی در پیش رو نمانده است.

حامد صرافپور

۳۱ تیر ۱۳۹۴

۲۲ جولای ۲۰۱۵

مسعود رجوی، مهدی ابریشمچی، ژنرال حبوش و کشتار اکراد عراقی

مهدی ابریشمچی مزدور مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی مهدی ابریشمچی را بیشتر بشناسیم!

***

همچنین:

ویلپنت: می توان و باید موش زایید (+هشدار در مورد جعل نام انجمن نجات توسط رجوی)

انجمن نجات، مرکز کرمانشاه، پانزدهم ژوئن 2015:…  رجوی ها برای این تقابل ابتدا پرچم های زرد و نمای زمینه زرد و جو ساز هرساله را عوض و با رنگ آبی سرمه ای غلیظ زمینه سالن و صندلی ها طوری مات و یک رنگ کرده بود که آمار صندلی های خالی و بی رمقی شرکت کننده ها و شکل و کاراکتر آدمها به چش

آقای رجوی رفتنت معنی استراتژیک پیدا کرد یا نه؟

مسعود رجوی قبل از فرارانجمن نجات، مرکز کرمانشاه، بیست و سوم فوریه 2015:…  راستی رجوی بعد از عملیات کرد کشی و شیعه کشی در جمع بندی عملیات چراگفت ما می توانستیم مریم را به خارج از مهلکه بفرستیم اما خودمان نه چون معنی استراتژیک پیدا می کرد ؟ مگر نه اینکه رج

خانواده؛ رعشه مرگ و کابوس مجاهدین خلق (فرقه رجوی)

انجمن نجات، مرکز کرمانشاه، ششم ژانویه 2015:…  سابقه دشمنی رهبری مجاهدین با خانواده اسیران خود به سه دوره و سرفصل تقسیم می شود: 1)ابتدا زمانی که فرقه از خانواده بعنوان محمل و عادیسازی در عملیاتهای ترور و خرابکاری در فاز اولیه و انتحاری در داخل کشور در سالهای اولیه انقلاب استفاده م

رجوی، شیاد و دروغگوی تاریخ (بالاخره این لیبرتی کمپ است، اسارتگاه، رزمگاه، یا …)

کمپ لیبرتی مجاهدین خلق فرقه رجویانجمن نجات، مرکز کرمانشاه، نوزدهم دسامبر 2014:…  اول کمپ ترانزیت لیبرتی بود . اکنون یکی می گوید زندان لیبرتی – یکی رزمگاه لیبرتی – یکی اسارتگاه لیبرتی – یکی مخفیگاه لیبرتی – یکی می گوید اشرف گاه دوم و یکی دیگه فاضلابگاه و یکی هم چند تا ن

یک خاطره از یک سوژه نشست حوض در حضور رجوی (عو عو کردن جواد برای اثبات وفاداری به رهبر فرقه)

انجمن نجات، مرکز کرمانشاه، پنجم دسامبر 2014:…  جواد درمانده و وامانده گفت من نمی دانم اکنون در این جا چطور این کاررا ثابت کنم . رجوی به جمع گفت کسی پیشنهادی دارد . یک دفعه فردی به نام طاهر سلجوقی از مسئولین بلند شد و گفت جواد برای خرد کردن شخصیت خود و اینکه به خود ثابت کند که چیزی برای از دست دادن ندارد مثل سگ عو عو کند