به مناسبت سالگرد آزادی 50 تن از اعضای منتقد مجاهدین از ابو غریب. ما با لمس درد به شناخت از مجاهدین رسیدیم

به مناسبت سالگرد آزادی 50 تن از اعضای منتقد مجاهدین از ابو غریب. ما با لمس درد به شناخت از مجاهدین رسیدیم

Mohammad_Hossain_Sobhani_MEK_MKO_NCRI_Rajavi_Cult_3محمد حسین سبحانی، ایران قلم، بیست و سوم ژانویه 2017:… داستان زندان ابوغریب ، واقعا داستان غم انگیز و تلخی است. شاید در فرهنگ رسانه ای ایران تا آن زمان کمتر نام زندان مخوف ابوغریب شنیده و برده شده بود. اما بسیار بسیار تلخ است، بسیار تاسف بار است که سازمانی که مدعی آزادی ، برابری ، عدالت،  دمکراسی ؛ جامعه بی طبقه توحیدی و … بود ، ولی اعضای منتقد و ناراضی …

آقایان سبحانی و قشقاوی در دیدار از قبرستان کمپ اشرف، برای شکنجه گر سابق خود از خداوند طلب مغفرت کردند

لینک به منبع

به مناسبت سالگرد آزادی 50 تن از اعضای منتقد و ناراضی مجاهدین از زندان ابو غریب

ما با لمس درد و زخم به شناخت از ماهیت مجاهدین رسیدیم

محمد حسین سبحانی ـ 22.01.2017 برابر با سوم بهمن 1395

سلام می کنم خدمت عزیزانی که صدا و تصویر من را می بینند و می شنوند. امروز دوم بهمن 1395 هست . دوم بهمن برای من و افرادی  که در زندان ابوغریب در حبس بوده اند هم  یادآور خاطرات تلخ و هم خاطرات شیرین برای رهایی و آزادی از این زندان مخوف بوده است. در دوم بهمن 1380  تعداد 50 نفر از اعضای منتقد و ناراضی سازمان مجاهدین که توسط مسعود رجوی به صدام حسین دیکتاتور سابق عراق تحویل شده و در زندان ابوغریب در حبس بودند به همت سازمان های بین المللی توانستند، آزاد شوند. ضمن گرامیداشت این روز لازم است به مسعود رجوی و سازمان مجاهدین یادآوری کرده باشم که چه من و چه سایر عزیزان که درزندان ابوغریب در حبس بوده ایم، اجازه نخواهیم داد که وی و سازمان مجاهدین خیانت ها و جنایت هایی را که کرده ، مشمول مرور زمان بشود.

داستان زندان ابوغریب ، واقعا داستان غم انگیز و تلخی است. شاید در فرهنگ رسانه ای ایران تا آن زمان کمتر نام زندان مخوف ابوغریب شنیده و برده شده بود. اما بسیار بسیار تلخ است، بسیار تاسف بار است که سازمانی که مدعی آزادی ، برابری ، عدالت،  دمکراسی ؛ جامعه بی طبقه توحیدی و … بود ، ولی اعضای منتقد و ناراضی خود را که صرفا انتقاد داشتند، یا می خواستند دیگر همکاری نکنند یا می خواستند بروند دنبال زندگی شان. آنها را بعد از سالها زندان انفرادی در اشرف و یا سایر پایگاه های سازمان در عراق ، آنها را به صدام حسین ، دیکتاتور سابق عراق ، تحویل می داد و او هم  در زندان ابوغریب  به عنوان ” امانت مجاهدین” حبس می کرد. ما ها ، اعضای ناراضی مجاهدین ، جرمی انجام نداده بودیم و در بند خارجی زندان ابوغریب، ما امانت های مجاهدین نزد صدام حسین بودیم که در حبس بودیم و فرضا هر وقت مسئولین یا مامورین زندان اعضای جداشده سازمان را می خواستند، در پشت بلندگوی زندان صدا کنند می گفتند فرضا ” امانت مجاهدین ” سبحانی ( محمد حسین مرتضی) یا سایر عزیزان. حبس اعضای جداشده در زندان ابوغریب حتی با قوانین وقت دولت عراق نیز همخوانی نداشت چون نه دادگاهی تشکیل شده بود و نه جرمی رخ داده و نه حکمی صادر شده بود، در حالیکه سایر زندانیان از کشورهای عمدتا عربی شاغل درعراق بودند که به جرم های مختلف بعد از تشکیل دادگاه ، حکم برایشان صادر شده و زندانی شده بودند و هفتگی با خانواده هایشان ملاقات داشتند، پول و امکانات مورد نیاز برای یک زندانی را دریافت می کردند ولی ما از همه چیز محروم بودیم. حتی به بستگان خود نیز نمی توانستیم اطلاع بدهیم کجا زندانی هستیم. هر شش ماه یکبار کارمندان صلیب سرخ به زندان ابوغریب می آمدند و برای ” امانت های مجاهدین ” خمیردندان و مسواک و لباس زیر می آورد .

https://youtu.be/tHVQhEAF9QE

گفتم که داستان ابوغریب بسیار تلخ و غم انگیز است شاید شرح آن واقعا نیاز باشد به صد ها کتاب و فیلم. اگر چه ما بسیار تلاش کردیم ولی من خودم شخصا هنوز نتوانسته ام هر انچه که بر من رفته بود را بیان کنم و آن را تصور و مجسم بکنم برای آنهایی که می بینند و می شنوند. اما به سهم خودم بسیار بسیار تلاش کردم و بسیار بسیار خرسندم که توانستم در این مسیری  که قرار گرفتم، قرار بگیرم، و آن مسیر جدایی از سازمان مجاهدین با اینکه ده سال از عمرم را در زندان های انفرادی سازمان مجاهدین و صدام حسین در حبس بودم، ولی سرانجام در دوم بهمن 1380 به همراه 49 نفر دیگر از اعضای جداشده سازمان از زندان ابوغریب آزاد شدیم.

وقتی که بعد از چند ماه توانستم خودم را به اروپا برسانم با این سوال مضحک از جانب سازمان مجاهدین مواجه شدم که چرا تو به این زودی توانستی خود را به اروپا برسانی؟ همانطور که از زندانیان آزاد شده از زندان های جمهوری اسلامی می پرسید،  تو چرا زنده ای؟ باید کشته می شدید تا شهید نام بگیرید، چرا زنده اید؟ او در واقع می خواست همه را به کشتن بدهد. مسعود رجوی می خواست که ما در زندان ابوغریب بر اثر فشار حبس و شکنجه می می بریدیم و دوباره به تشکیلات سازمان مجاهدین بر می گشتیم یا در زندان ابوغریب ، بدون اینکه کسی بداند که ما در کجا هستیم، جان می دادیم یا تصور می کرد که در جمهوری اسلامی زیرتیغ خواهیم رفت. اما همه معادلاتی را که رجوی در ذهن داشت ، همه شیر زنان و شیر مردانی که در زندان ابوغریب در حبس بودند، به هم ریختند.

البته تا سال 1380 دوستان بسیار عزیزی که از سازمان مجاهدین جدا شده بودند، از آقای پرویز یعقوبی گرفته تا آقای فراستی رضا تویسرکانی و دیگران که الان حضور ذهن ندارم،  ولی بطور خاص دوستان عزیزم زنده یاد آقای هادی شمس حائری، آقای کریم حقی و آقای مسعود خدابنده و  آقای مهدی خوشحال که بطور مشخص بار روشنگری و افشاگری اعضای جدا شده مجاهدین بر روی دوش این  دوستان گرامی  قرار داشت که امیدوارم هیچوقت زحمات و تلاش آنها را فراموش نکنیم.

محمد حسین سبحانی زندان ابوغریب صدام رجوی مجاهدین خلق

اما با آغاز سال  1381 و رسیدن نخستین نفرات آزادشده از زندان ابوغریب به کشورهای اروپایی تمام معادلات مربوط به سازمان مجاهدین به هم خورد. افکار عمومی بدین ترتیب مطلع شد که سازمان مجاهدین در داخل خودش زندان دارد، البته در گذشته نیز این مسائل مطرح می شد ، اما بدین شکل نبود. این بار در ابعاد گسترده تر و به صورت مستند و شاهدین حاضر با حبس های طویل المدت در زندان های مجاهدین صورت می گرفت ، اسامی افراد آزاد شده از زندان ابوغریب ، فراخوان برای نجات سایر اعضای جداشده که کماکان در زندان ابوغریب در حبس بودند، افشای طلاق های اجباری ، جداکردن زنان از مردان ، جدا کردن 800 نفر از فرزندان خردسال اعضای مجاهدین از پدر و مادرهایشان و انتقال آنها به پایگاه هایی مغزشویی سازمان مجاهدین در اروپا جهت پرورش و آموزش های تروریستی و فرقه گرایانه و ده ها نمونه دیگر، همه اینها با رسیدن نخستین اعضای منتقد و ناراضی آزاد شده از زندان ابوغریب به اروپا افشا شد. من در تاریخ 9 خرداد 1381 نخستین اطلاعیه ام را تحت عنوان “من از سرزمین درد و رنج می آیم، زندان ابوغریب”  منتشر کردم. در این گزارش مفصل که در رادیوهای فارسی زبان، خبرگزاری های بین المللی انعکاس وسیعی پیدا کرد. در مصاحبه با رادیو بی بی سی به حبس خودم به مدت  هست سال در سلول های انفرادی سازمان پرده برداشتم. در این روشنگری ها  من با  اعلام اسامی 50 نفر از اعضای جداشده از سازمان که در ابوغریب زندانی بودند و همچنین اسامی اعضای منتقدی که هنوز در ابوغریب زندانی بودند، موج بسیار قوی علیه عملکرد سازمان مجاهدین و روش های سرکوبگرانه این سازمان آغاز شد و موجب عکس العمل سراسیمه سازمان مجاهدین شد که  با توجه به اهمیت مطالب  با عصبانیت ناشی روشنگری های انجام شده را در اطلاعیه های مکرر و بی حاصل تکذیب می کرد و مدعی بود که همه مطالب مطرح شده توسط “سبحانی خائن و مزدور” دروغ است.  در نخستین اطلاعیه سازمان مجاهدین در 10 اردیبشهت سال 1381 با اشاره به من مدعی شد که رژیم حمهوری اسلامی در حال ” تکثیر سعید شاهسوندی” می باشد. همچنین در خرداد ماه نیز چند اطلاعیه صادر کرد و از بیخ و بن همه مطالب مطرح شده را تکذیب می کرد. آخر قرار بود و مسعود رجوی  می خواست ما را در زندان ابوغریب و زندان های انفرادی خودش ما را بسوزاندو از هستی صاقط بکند تا از ما صدای در نیاید، هم هستی فیزیکی هم هستی سیاسی ، اما نگذاشتیم، من به سهم خودم نگذاشتم .  آخه قرار بود سازمان مجاهدین یک خلق را به گروگان بگیرد، اما با کمک افشاگری همه عزیزانی که از سازمان مجاهدین جدا شدند، سازمان مجاهدین به این روز افتاده است. وضعیت سازمان مجاهدین حالا یعنی 1395 با سازمان مجاهدین قبل از 1380 بسیار بسیار متفاوت است، شناخت افکار عمومی از آنها ، شناخت نیروهای سیاسی ، اجتماعی ، شناخت دولت ها و قدرت ها ، شناخت شخصیت های سیاسی خارج کشور و  داخل کشور  از سازمان مجاهدین به روشنی و شفافیت فعلی نبود.

یادمه دوست عزیزم آقای مهدی خوشحال تعریف می کرد که در یک جمعی که بوده اند، وقتی که مهدی عزیز مطرح می کرده است که سازمان مجاهدین یک سازمان تروریستی است، آن جمع با اینکه از منتقدین سازمان مجاهدین بودند نمی توانستند این موضوع را هضم و باورکنند که مجاهدین خلق یک سازمان خشونت طلبانه و تروریستی است. مفهوم  اینکه شما به خودتان بمب ببندید و حالا هر کس که طرف مقابلت می خواهدب اشد و هر تعریف و جرمی که از آنها ارائه می دهی، بدون محاکمه به قتل برسانی ، چیست؟ البته مسعود رجوی خودش می گفت در ” دادگاه خلق ” جنایتکاران محاکمه می شوند . طراحان و مجریان عملیات های انتحاری سازمان مجاهدین خلق بوده است. این سازمان به رهبری رجوی بوده است که عملیات هفتم تیر 1360 و انفجار حزب جمهوری ، عملیات 8 شهریور و انفجار دفتر نخست وزیری ، انفجار جلسه سخنرانی آقای خامنه ای، و عملیات انتحاری امام جمعه های رژیم جمهوری اسلامی ، اینها عملیات های انتحاری بود که بیش از سه دهه قبل ، یعنی 35 سال قبل آغاز شد و  مجاهدین مبتکر و عمل کننده به آن بودند، این عملیات های انتحاری که توسط داعش در خیابان های کشورهای اروپایی صورت می گیرد، مبتکرشان سازمان مجاهدین خلق و رجوی بودند که 35 سال قبل انجام دادند. مجاهدین خلق بودند پیش قراولان این راه و عملیات انتحاری و تروریستی بودند، این مجاهدین خلق بودند که به دیگران یاد دادند که چگونه با بمب بستن به خود و عملیات انتحاری و اعمال خشونت و ترور به اهداف سیاسی و ایدئولوژیکی می توان دست پیدا کرد.

بنابراین سازمان مجاهدین در سال 1381 با یک موج عظیم  و سهمگین افشاگری از سوی اعضای منتقد و ازاد شده از زندان ابوغریب و دیگر دخمه های این فرقه مواجه شد که پایه و خمیره آن درد و زخم هایی بود  که آدم ها در زندان های این سازمان گرفتار شده بودند و همراه با این درد و زخم بود که به یک شناخت عمیق از ماهیت سازمان مجاهدین پیدا کرده بودند، در تضاد و درگیری با سازمان مجاهدین بود که به یک شناخت عمیق از این سازمان نائل شده بودند. در تضاد و در گیری با یک پدیده هست که می توان به ماهیت آن پدیده پی برد وگرنه در دوران خوش خوشان که مشکلی نیست  و ماهیت آن پدیده آشکار نمی شود. از آن محتوی نمی توان بدون داشتن درد و زخم یک شناخت کافی پیدا کرد.

محمد حسین سبحانی زندان ابوغریب صدام حیسین مجاهدین خلق رجوی

بنابراین تصور و نقشه های سازمان مجاهدین  جور در نیامد و در حالیکه من در اطلاعیه خودم به اسامی اعضای جداشده زندانی  در ابوغریب اشاره کرده بود و در اطلاعیه های مختلف تکذیب می کرد، سر انجام یک ماه بعد از افشاگری های من در خرداد 1381 ، دقیقا در تیرماه 1381 ، محبور شد با چاپ یک کتاب بیش از 300 صفحه ای تحت عنوان ” کارت های سوخته وزارت اطلاعات آخوندی ” علیه من و سایر اعضای جداشده منتشر کرد و اسامی نزدیک 150 نفر را که در اطلاعیه های گوناگون و  زندانی شدن انها را در زندان ابوغریب افشا کرده بودم ،و تا قبل از آن تکذیب می کرد، بپذیرد و  در این کتاب بیاورد و دست نویس های زیر شکنجه کرفته شده از آنها را منتشر کرد که آری اینها خائن و جاسوس بودند. اما مسعود رجوی نگفت که چرا تا قبل از افشاشدن اسامی این قربانیان در زندان ابو غریب توسط من ، جایی نگفت من  حدود 150 تا جاسوس در جمعیت 4 هزار نفری خودم در عراق داشته است، که چندین نفر از آنها عضو شورای مرکزی این سازمان و ده ها نفر از اعضایی با سابقه بیش از 15 سال در این سازمان بوده اند ، آن هم فقط یک قلم؛ جاسوس هایی که در زندان ابوغریب حبس کرده و سایر دخمه ها و سلول های انفرادی این فرقه به کنار. خوب اگر این 150 نفر جاسوس بودند، جرا قبلا اعلام نکردی؟ البته از آن موقع تا حالا بیش از هزار تا جاسوس دیگر، به تعبیر فرقه رجوی ؛ نیز از سازمان جداشده اند و آنها راهم مزدور و جاسوس می نامد. با این حساب نزدیک به یک سوم نیروهای سازمان مجاهدین جاسوس و خائن بوده اند. چه کسی باور می کند؟ روش فرقه مجاهدین است که مخالفین و منتقدین خود را خائن و مزدور و جاسوس بنامد. چه در درون و چه در بیرون از سازمان مجاهدین. مگر رجوی خانم مادلین البرایت وزیر خارجه سابق آمریکا را هم به عنوان مامور وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی معرفی نکرد؟ دکتر ابوالحسن بنی صدر، دکتر خانباباتهرانی، دکتر بهمن نیرومند، دکتر حسن ماسالی، زنده یاد دکتر عبدالرحمان قاسملو ، فرح نگهدار و بسیاری افراد دیگر. ایزولاسیون رسانه ای و اجتماعی که هم اکنون سازمان مجاهدین گرفتار آن شده است، ناشی از چیست. این محصول دو عامل اساسی است، نخست ماهیت خود سازمان مجاهدین خلق و عامل دیگر روشنگری و افشاگری اعضای جداشده از مجاهدین در مورد ماهیت این سازمان بوده است. قربانیانی که در درون این سازمان درد و زخم را تجربه کرده اند و از درد و زخم به شناخت و آگاهی از ماهیت سازمان مجاهدین رسیده اند تا توانسته اند این سازمان و عملکرد ان را در حوزه های مختلف نقد کنند تا سازمان مجاهدین به این روز افتاده است.  بر اساس مطالعه صرف در مورد سازمان مجاهدین نبوده که سازمان مجاهدین به این روزافتاده باشد، بلکه این بر اساس درک و شناخت ناشی از درد و زخم این افراد بوده است. درد و زخمی که در زندان ابوغریب حداقل چندین نفر دیوانه شدند و تعادل ذهن و عقل خود را از دست دادند، من خودم بیش از 10 کیلو وزن کرده بودم و با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم می کردم و به شدت عصبی و متاثر از فشار های روانی در زندان های مختلف سازمان و زندان ابوغریب بودم. اما من توانستم خودم را بازسازی کنم، اولین روش بازسازی هم برای من این بود که هر چه در درون در مناسبات و زندان های سازمان مجاهدین کشیده بودم بیان کردم و نوشتم و آن را نقد بکنم.

سازمان مجاهدین خلق بعد از آزادی من از زندان ابوغریب و آغاز افشاگری هایم، آن چنان از افشای زندان های رجوی و صدام حسین آشفته و پریشان شده بود که با سراسیمگی و عجله مجبور شد ناخواسته به صورت مستند در نشریه مجاهد شماره 592 و همینطور کتاب 300 صفحه ای که به نام ” کارت های سوخته وزارت اطلاعات آخوندی ” منتشر کرد، اعتراف کند که من را از  ششم شهریور 1371 در زندانهای انفرادی حبس کرده بوده است، در صورتیکه قصد این را نداشت به این موضوع اعتراف کند. وی در همین کتاب 300 صفحه ای اعتراف می کند که قصد داشته است که من را سر به نیست کند، از روی خود کتاب منتشر شده مجاهدین صفحه 247 می خوانم:

“… بدون شک اگر سفارش اکید رهبر مقاومت نبود، مجاهدین این مزدور و مزدوران دیگر را به رسم همه جنبش های انقلابی ومیهنی به سزای خیانت و جنایاتش می رساندند و ….”

اعتراف خود مجاهدین خلق برای قتل من و دیگران را ببینید. چه خیانتی؟ چه جنایتی؟ در کدام دادگاه ؟ کدام جنبش انقلابی و میهنی منظور شماست؟ کدام جنبش انقلابی و میهنی هست که افراد و اعضای منتقد خود را به دلیل انتقاد زندانی کند یا به قتل برساند؟ من می گفتم دیگر استراتژی سازمان را قبول ندارم. همین! نمی خواهم دیگر در عراق صدام حسین بمانم. اصلا خسته شدم می خواهم بروم دنبال زندگی خودم. تو رجوی برای صدام حسین داشتی مزدوری می کردی، تو می گفتی رژیم یکساله سرنگون میشه، نشد. دوباره  چیز دیگری گفتی، نشد. تو می گفتی صلح در جنک ایران وعراق طناب دار رژیم است و جنگ را ادامه میدهد و صلح نمی کند، خوب باز نشد و اشتباه می کردی و جمهوری اسلامی قطعنامه 598 را پذیرفت. شما بدون اطلاع اعضای سازمان مثل یک مزدور دون پایه با افسران دست چندم صدام حسین تنظیم رابطه می کردی که فیلم های مستند آن وجود دارد. رجوی و مجاهدین آمدند یک مسیر دیگری را اساسا طی کردند، حالا من چرا باید با خیانت های شما همراه شوم؟  خوب شما به این مسائل پاسخ ندادی، اگر کسی به این مسائل اعتراض داشت، پاسخش زندان انفرادی است؟ من که ابتدا اعتراضی نداشتم. من فقط انتقاد کردم، حتی انتقاد هم نبود و بلکه فقط طرح سوال می کردم. فقط سوال که چرا؟ جرم و پاسخ من سال ها زندان انفرادی بود؟ مسعود رجوی خودش در نشریه مجاهد به نقل از دست خط به زور شکنجه گرفته شده از من یه تاریخ ششم شهریور 1371 نوشته است:

” من به دلیل بریدگی از مبارزه و پشت کردن به آرمان های سازمان و انقلاب خودم را مستحق مجازات اعدام می دانم و …”

خوب! آقا و خانم رجوی ! سوال این است که چرا شما در همان ششم شهریور 1371 که مرا به زندان انفرادی منتقل کردی، به خانواده من و رسانه های عمومی اطلاع ندادی که یکی از اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین را به علت ” بریدگی از مبارزه !! ” ( و در واقع به  دلیل طرح سوالات و انتقادات سیاسی و استراتژیکی ) به زندان انداخته ای؟ چرا وقتی افشاگری های من شروع شد، مزدور و جاسوس شدم؟ چرا بعد از اینکه من و یا سایر افراد پایمان به محیط آزاد رسیدیم و پرده دخمه شما را بالا زدیم؛ جاسوس شدیم؟ چرا قبلا به افکار عمومی نگفتی ما صد ها جاسوس داریم؟

https://youtu.be/8Vq5Zgj1Ows

در دوم بهمن 1380 با آزادی 50 تن از اعضای منتقد و ناراضی مجاهدین از زندان ابوغریب ، صفحه تازه ای رقم خورد و یکی دیگر از پیامدهای روشن شدن خیانت های رجوی و مجاهدین خلق انتشار گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر بود. اجازه بدهید از روی گزارش خبرگزاری فرانسه بخوانم:

خبرگزاری فرانسه در تاریخ 19 مای 2005 از پاریس گزارش داد که سازمان دیده بان حقوق بشر با انتشار گزارش اعلام کرد که سازمان مجاهدین خلق که یک گروه اپوریسیون و مسلح ایرانی بوده و در تبعید بسر می برد، اعضای ناراضی خود را مورد شکنجه قرار داده و مشمول حبس های انفرادی طویل المدت کرده است. این گزارش نقض حقوق بشر در کمپ های سازمان مجاهدین خلق را نشان می دهد که چگونه اعضای ناراضی که از سیاست ها و اعمال غیردمکراتیک انتقاد نموده و یا قصد خود را برای ترک گروه اعلام کرده اند مورد شکنجه و ضرب و جرح قرار گرفته و یا سال ها در سلول های انفرادی کمپ های نظامی در عراق محبوس شده اند”

همه خبرگزاری های معتبر از جمله آسوشیتدپرس، رویترز ، فرانسه و چهار رادیو فارسی زبان ، رادیو آمریکا؛ رادیو بی بی سی، رادیو فردا و رادیو فرانسه به تفصیل  گزارش 28 صفحه ای سازمان دیده بان حقوق بشر را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دادند. اجازه بدهید به بخش دیگری از این گزارش معتبر به نقل از خبرگزاری رویترز و رادیو فردا اشاره کنم. در گزارش رادیو فردا آمده است:

” … پنج تن از اعضای مجاهدین علاوه بر حبس در زندان های داخلی، مدتی را نیز در زندان ابوغریب بغداد گذرانده اند. یکی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق که از مقام های علیرتبه سازمان بوده و در تهیه گزارش دیده بان حقوق بشر ساعت ها با او گفتگو شده، محمد حسین سبحانی است که از تابستان 1371 تا زمستان 1379، یعنی هشت سال و نیم در سلول انفرادی گذرانده و سپس سازمان مجاهدین وی را تحویل مقامات عراقی دوران صدام داد تا یکسال دیگر نیز در زندان ابوغریب بغداد باقی بماند. اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق در گفتگو با سازمان دیده بان حقوق بشر همچنین شهادت داده اند که دو نفر از اعضای سازمان زیر دست بازجویان مجاهدین کشته شده اند … “

سازمان مجاهدین بعد از انتشار این گزارش به شدت غافلگیر و عصبی شد و در یک تنگنای به شدت بحرانی قرار گرفت. اما واکنس سازمان مجاهدین خلق چه بود؟ به رسم همیشگی فرقه رجوی ، رهبری آن سازمان دیده بان حقوق بشر را نیز مزدور جمهوری اسلامی معرفی شد؛ سازمان حقوق بشری که چع قبل و چه بعد از این گزارش ده ها گزارش نقض حقوق بشر  توسط جمهوری اسلامی را گزارش کرده است. اما وقتی که به نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین بر اساس گزارش و شهادت من و 11  تن دیگر از اعضای جداشده از مجاهدین پرداخت، تبدیل به مزدور وزارت اطلاعات رژیم حمهوری اسلامی شد.

این گفتگو را اجازه بدهید در اینجا به پایان برسانیم. جا دارد همه دوستان عزیزی که در زندان ابوغریب در حبس بودند را گرامی بداریم. خوشبختانه به جز چند نفر که متاسفانه دچار مشکلات روانی شدند و من از انها اطلاع ندارم، بقیه این عزیزان به زندگی اجتماعی خودشان مشغول هستند و تعداد زیادی از این افراد نیز توانسته اند خودشان را به اروپا برسانند و مشغول زندگی و فعالیت های اجتماعی خودشان هستند.

نکته آخر نیز خطابم به رهبری سازمان مجاهدین می باشد که انها باید بدانند که مبارزه مسلحانه و فرهنگ خشونت طلبانه نشئت گرفته از آن و روش های فرقه گرایانه پاسخی ندارد، این فرهنگ و این ایدئولوژی همه چیز را یا سفید یا سیاه می بیند. رهبر سازمان مجاهدین چاره ای ندارد که اکنون که اعضای سازمان مجاهدین به آلبانی منتقل شده اند، باید آنها را در مسیر رهایی خودشان آزاد بگذارد، آزاد بدین معنی که به  اعضای سازمان اجازه بدهد که با خانواده های خود در ارتباط باشند، بتوانند آزادانه با دوستان و آشنایان خود تماس و ارتباط داشته باشند، اگر خواستند می توانند در سازمان مجاهدین بمانند ولی اگر نخواستند باید اجازه داشته باشند بدون فشار رهبری سازمان و تشکیلات از این سازمان جدا شوند.

محمد حسین سبحانی زندان ابوغریب مچاهدین خلق رجوی صدام حسین

(پایان)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=27995

پیام محمد حسین سبحانی به خانم افسانه طاهریان در تشکیلات مجاهدین در آلبانی 

afsane_taherian_mohammad_hossein_sobhani_3محمد حسین سبحانی، اران قلم، هشتم ژانویه ۲۰۱۷:… فلسفه این پیام من به تو ، افسانه عزیز ، این بود که بگویم بسیار بسیار خوشحال هستم  که به سلامت از جهنم عراق خارج شدی و به آلبانی آمدی. می خواهم در این پیام به شما قول بدهم که همه توان، امکانات و شرایط و آنچه که از دست من بر میاد برای تو خواهم کرد ، در صورتیکه تو بخواهی مسیر یک زندگی اجتماعی و آزاد را طی بکنی و … 

2016-06-30-1467308500-6000440-download.jpgمحمد حسین سبحانی: آیا مریم رجوی توان رهبری سازمان مجاهدین خلق را دارد؟ (قسمت ششم مصاحبه ها)ا

لینک به منبع

پیام محمد حسین سبحانی به خانم افسانه طاهریان در تشکیلات مجاهدین در آلبانی

https://youtu.be/t0zSfu5aIxw

محمد حسین سبحانیسلام می کنم خدمت همه عزیزانی که صدای من را می شنوند. این پیام را به همه افراد و اعضای سازمان مجاهدین خلق که از عراق به آلبانی منتقل شده اند، این پیام بطور عام برای همه آنهاست و بطور خاص برای افسانه عزیز، خانم افسانه طاهریان. سلام افسانه جان  امیدوارم حال شما خوب باشد، صحیح و سلامت باشی. فکر می کنم از آخرین باری که همدیگر را دیدیم تقریبا باید حدود بیست سال گذشته باشد. آخرین بار توی سلول انفرادی قرارگاه اشرف بودم که من را به اون بنگال منتقل کردند و بعد از چهار سال و نیم توانستم ۱۰ دقیقه ای شما را ببینم. در تمام این چهار سال و نیم، از شهریور ۱۳۷۱ که من را مسعود رجوی به سلول انفرادی انداخت هر روز و هر هفته و هر ماه می نوشتم و می گفتم و درخواست می کردم که می خواهم همسرم را ببینم. ولی اجازه نمی دادند تا ا ینکه بعد از چهار سال و نیم هیچ آمادگی ذهنی نداشتم ، بطور غیر منتظره زندانبان ها درب سلول را باز کردند و گفتند که لباست را بپوش کارت داریم. اون موقع در مقطعی بود که در اعتراض و اعتصاب ، اعتراض و اعتصابی که در تنهایی در سلول می کردم و نمی دانستم کسی اصلا اعتراض و اعتصاب من را می شنود یا نه؟ ولی اعتراض و اعتصاب در تنهایی و سلول انفرادی به من آرامش می داد، به زندانبان ها گفتم نه با همین لباس زندان میام. شما در آن ده دقیقه ای که فرصت دادند، تلاش کردید که من را متقاعد کنی ؛ براساس آنچه که خواسته سازمان هست. و شاید خواسته قلبی خودت هم بود که من در عراق بمانم. آمدی و گفتی که سازمان می گوید که امسال دیگه رژیم سرنگون می شود. از من پرسیدی که آیا مانور غرش شیر را گوش کردی، دیدی؟ توی سلول انفرادی بودم نه رادیویی ؛ نه تلویزیونی و نه خبری. البته سال اخری که در زندان سازمان بودم و شرایط بهتری داشت این امکانات را به من دادند ولی اون موقعی که با هم صحبت می کردیم هیچ امکانی در سلول و زندان برای من وجود نداشت. من به شما براساس باور ها و اعتقادهایی که داشتم گفتم نه ! این رژیم سرنگون نمیشه . من شرایط شما را در ان موقع درک می کردم، الان هم شرایط شما را درک می کنم، گفتم اگر شما فکر می کنی ، امیدوارم که یادت باشد، گفتم اگر شما فکر می کنی رژیم سرنگون میشه، باشه من دوسال دیگه اینجا در همین زندان می مانم،  و وقتیکه جمهوری اسلامی سرنگون نشد تو با من می آیی؟ من فکر می کنم شما می خواستی جواب مثبت بدهی، ولی زندانبان هایی که پشت درب ایستاده بودند، آنهایی که شنود گذاشته بودند، آنهایی که دوربین مخفی در سلول و اون بنگال ملاقات کار گذاشته بودند، نگذاشتند . یادت هست محبوبه جمشیدی، خانم آذر با یک سینی چای آمد داخل اون بنگال و نگذاشت شما موضع گیری کنید. هیچ وقت این صحنه و این لحظه را تا پایانی حبسی که در زندان انفرادی قرارگاه اشرف کشیدم، چه آن موقع که من را به زندان اطلاعات و امنیت صدام حسین در بغداد انداختند، و چه اون موقعی که من را به زندان ابوغریب منتقل کردند و همه سال های گذشته این صحنه و لحظه با من بوده است. برایم شاخصی بوده است که شما این باور را نداشتی که رژیم سرنگون خواهد شد، شرایطی که در زندان بر من گذشته بود، در همان ده دقیقه ای که برایت توضیح می دادم ، شما می گفتی که اینهایی که تو می گویی ، زندان ، شکنجه دروغ است. یادته می گفتم در سلول در اوج زمستان و سرما بخاری را خاموش می کنند، یادته می گفتم در تابستان و در اوج گرمای ۵۰ درجه بغداد و عراق کولر را به عمد خاموش می کردند تا فشار، پشه ، گرما و تنهایی آدم را از پای در بیاره . شما گفتی این دروغه. معنی این حرف شما این بود که اگر راست باشد، زندان و شکنجه نادرست و غلطه. ولی آون حرف ها راست بود این چیزی نبود که فقط من گفته باشم. همه آدم هایی که از سازمان مجاهدین جدا شدند، کم و زیاد این را می گفتند. اصلا اگه همه اینها هم دروغ باشه، توی یک اتاق ، توی یک سلول هشت سال یک نفر را نگه دارند ازش  چی باید بمونه. شما تقصیری نداشتی و نداری افسانه جان! من شرایط اون موقع شما را درک می کردم شرایط الان شما را هم درک می کنم. همیشه به یاد شما بودم. سارا بسیار بسیار شما را دوست دارد. دو تا نوه عزیز قشنگ و زیبا داری. همسر عزیز و مهربان سارا هم شما را دوست دارد .  خانواده ات، پدرت ، مادرت؛ خواهران و برادرانت. همه شما را دوست دارند.

خوب از آن موقعی که به نقل از سازمان مجاهدین می گفتی که رژیم سرنگون میشه، تقریبا بیست سال گذشته است، از موقعیکه خود مسعود رجوی هم در سال ۱۳۶۰ می گفت رژیم سرنگون میشه  الان سی و پنج سال گذشته است. آخه با چه هدفی آمدیم توی مبارزه ؟ می دانی چرا رژیم سرنگون نشد؟ این تاوان مبارزه مسلحانه و خشونت طلبانه ای است که سازمان مجاهدین خلق  آغاز کرد، سازمانی که مدعی بود انقلابی است و طرف مقابل خود را ارتجاعی خطاب می کرد. پس اون نیروی انقلابی نباید خشونت و مبارزه مسلحانه را آغاز می کرد. به جان سارا قسم در سلول انفرادی با خاک روی دیوار می نوشتم ، خاک های کف سلول را جمع می کردم و روی دیوار سفید، مثل همین دیواری که پشت من می بینی، می نوشتم :

” مبارزه مسلحانه جواب نداره”

نمی خواهم در این پیام کوتاه این بحث ها را با شما بکنم. فلسفه این پیام من به تو ، افسانه عزیز ، این بود که بگویم بسیار بسیار خوشحال هستم  که به سلامت از جهنم عراق خارج شدی و به آلبانی آمدی. می خواهم در این پیام به شما قول بدهم که همه توان، امکانات و شرایط و آنچه که از دست من بر میاد برای تو خواهم کرد ، در صورتیکه تو بخواهی مسیر یک زندگی اجتماعی و آزاد را طی بکنی و از سازمان مجاهدین جدا بشوی ، همیشه می توانی روی من حساب بکنی. به تو قول می دهم که از هیچ چیز دریغ نخواهم کرد. خوب الان توی آلبانی هستی، می توانی با خانواده ات تماس بگیری ، می توانی با سارا تماس بگیری، اصلا هدف من این نیست که شما از سازمان مجاهدین جدا بشوی ، نه شما می توانی توی سازمان مجاهدین باشی ولی با خانواده ات تماس بگیر. مبارزه این چیزی نیست که ما تصور می کردیم. مبارزه همراه با زندگی است و گرنه همین چیزی میشه که شد، سی و پنج سال رفت. می توانی با خانواده ات تماس بگیری ، با پدرت با مادرت، خواهرانت و برادرانت. خوب خانواده تو هم که هیچوقت پیگیری نکردند، خانواده تو یا سارا که هیچوقت نیامدند، از نظر مسعود رجوی در قلمرو ” خانواده مزدور و الدنگ” وارد که نشدند، چرا نمی گذارند با تو صحبت کنند، چرا نمی گذارند با خانواده ات صحبت کنی؟

افسانه طاهریان محمد حسین سبحانی

ببین! این عکسی است که تو فرستادی. من خواهش می کنم به آن توجه کن. این عکسی است که من فکر می کنم ۱۶ ، ۱۷ سال قبل و زمانیکه من در سلول انفرادی بودم یا در زندان ابوغریب برای سارا فرستادی. البته تنها این یک عکس نبوده است، چند تا عکس بوده است. این دست خط خودت هست به جان سارا قسم من و به هر کسی که باور داری قسم می خورم که من دروغ نمی گویم. این لاک کشیدن های پشت این دست نویس شما کار من نیست. ببینید اون کلمه اولش را که لاک گرفتند یک کلمه ” چند ” بوده است و این نشان می دهد که شما چند تا عکس فرستاده بودی ولی فقط یکی را فرستاده اند. خط پایینش را هم نمی دانم چی نوشته بودی که انقدر سیاه کردند و بعد لاک گرفتند و پاک کردند که قابل تشخیص نیست. تاریخش را هم که لاک گرفتند و پاک کردند تا معلوم نشود تاریخ اصلی چه بوده و با چه تاخیری همین یک عکس به دست سارا رسیده است. آیا آن موقع هم ” خانواده الدنگ ومزدور ” بود؟ ببین وحشت تا کجاست؟

یادمه وقتی که تازه از زندان ابوغریب آزاد شده بودم و خودم را به اروپا رساندم. توس دومین یا سومین دیداری بود که با سارای عزیز و آن خانواده عزیز و مهربانی که از سارا نگهداری می کردند ، داشتم . اون خانواده نقل می کرد که شما سالی یکبار سازمان اجازه می داده و با سارا تلفنی صحبت می کردی . این موضوع خیلی خیلی هم خوب بوده ، ولی اون خانواده می گفت ما کنجکاو شدیم و چون احساس می کردیم سارا تمایل دارد با پدرش هم صحبت کند، اون موقع سارا کوچک بوده ، خلاصه رفتند و از دفتر و انجمن سازمان مجاهدین در دانمارک خواستند که اگر ممکنه پدرش هم مانند مادرش گاهی تلفن بزند. دفتر مجاهدین به آنها گفته اند که پدرش فوت کرده است ، همان موقعی که من در سلول انفرادی سازمان بودم، این را من نساختم. این را وقتی من به اینجا رسیدم از آن خانواده شنیدم. این خانواده هم اتفاقا هوادار سازمان مجاهدین بوده است و همین تناقضات هم آنها را هوشیار و آگاه کرد و از سازمان فاصله گرفتند.

افسانه طاهریان محمد حسین سبحانی

از این حرف ها بگذریم. من برایت آرزوی سلامتی می کنم، همچنین از شما درخواست می کنم، خواهش می کنم که کمی جسارت بیشتر، کمی اراده بیشتر داشته باش. اگر، اگر باور داری مسیری که سازمان مجاهدین طی کرده ، نادرست بوده است، دستت را بگذار روی پاهای خودت و بایست و روی پاهای خودت راه برو و مطمئن باش که از هیچ کمکی برای تو دریغ نخواهم کرد، همینطور برای سایر عزیزان، ولی بطور خاص و ویژه برای شما هر انچه که از دست من بر بیاد ، مطمئن باش کوتاهی نخواهم کرد. من همیشه به فکر شما بوده ام، فکر محبتی که نسبت به من داشتید، همیشه به فکر جبران اعتمادی که به من داشتی ، بوده ام. من هیچوقت فراموش نمی کنم شما شش، هفت ماهه باردار بودی و روی قاطر تمام کوه های کردستان را طی کردی، فقط بخاطر اینکه به من اعتماد کردی . من تقریبا ۱۰ سال در زندان های سازمان بودم به خاطر اینکه آن را جبران کنم ولی مسعود رجوی نگذاشت . ده سال! ولی نگذاشت . عیبی نداره افسانه جان! ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ، هیچوقت فکر نکن که دیر شده است. الان فکر می کنم شما ۵۵ سالته. زندگی در جریان هست. همیشه زندگی وجود دارد و با مبارزه هم منافات ندارد. دوران سرنگون کردن حکومت ها با خشونت ، ترور و فرقه گرایی به پایان رسیده، الان مسیر تغییرات اجتماعی از این طریق نمی گذرد، نه تنها الان، چند دهه هست. خانواده شما ، خیلی شما را دوست دارند، اگر اجازه بدهی چند تا عکس را به شما نشان بدهم. این عکس را ببین . ما تا جاییکه لازم بود برای مبارزه ارزش قائل بودیم ، ارج می گذاشتیم ، برای مبارزه چیزی کم نگذاشتیم. شما با اون شرایط آمدی. همه زندگی مان، خانواده مان ، کشورمان را گذاشتیم و آمدیم. برای یک مسیری که درست باشد، ولی به خدا این مسیر نادرسته. ببیم ما براساس پیمانی با هم سر سفره عقد نشستیم. ببین این عکس سفره عقد ما هست. عکس حسین را در سفره عقد می بینی، عکس امیر را می بینی هر دو در زندان بودند. حسین را سال ۱۳۶۷ اعدام کردند، خوشبختانه امیر نجات پیدا کرده و زندگی می کند. هر کس که کشته می شد، شهید بود و هر کس که زنده می ماند باید حساب پس می داد که چرا زنده ای؟

افسانه طاهریان محمد حسین سبحانی

الان شرایط آلبانی بسیار بسیار با عراق متفاوت است. تو می توانی ، اگر خودت هم مایل باشی، این را در خودت تقویت کن، این را بدان که چیزی تمام نشده و زندگی ادامه دارد و مبارزه هم می تواند همراه زندگی ادامه داشته باشد. اجباری هم نیست، هدف من از این پیام این نیست که شما حتما از این سازمان جدا بشوی ، نه اگر هم می خواهی در سازمان مجاهدین بمانی ، بمان. ولی حداقل ها باید رعایت بشود چرا عکس هایی که شما فرستادید را لاک بگیرند تا به دست دخترتان نرسد. با خانواده ات تماس بگیر. با سارا تماس بگیر. من شماره تلفنم را می دهم، در هر شرایطی که زنگ بزنی هر وقت که برای شما فرصتی پیش بیاید زنگ بزن من به شما کمک خواهم کردو شماره تلفن من :

۰۰۴۹۱۷۷۴۸۲۹۹۰۵

ایمیل من هم

[email protected]

می باشد. در سایت ایران قلم همه این اطلاعات وجود دارد.

امیدوارم از شرایط استفاده بکنی و خودت را بتوانی بازسازی بکنی همینطور سلامتی جسمی ات. هراز گاهی می شنیدم شما بیمار هستید، بسیار متاسف می شدم . امیدوارم الان صحیح و سلامت باشی. از این خیلی رنج می بردم وقتیکه از افرادی که از سازمان مجاهدین جدا می شدند وقتی جویای احوال شما می شدم می گفتند که شما را مسعود رجوی و یا مریم رجوی در نشست های مغزشویی و عملیات جاری بند می کرده و علیه من تحریک می کرده که صحبت بکنی . نقل قول می کردند که در همین نشست های مغزشویی ، مهوش سپهری که نمی دانم در مورد او چه بگویم، در این نشست ها با فرهنگ لومپنیزم به شما اعتراض می کرده که شما هنوز به اندازه کافی تیغ لازم را روی آن خائن و مزدوری که من باشم، نمی کشیدی.

گفتم متاسفم که همه مان به این شرایط رسیدیم و این محصول خشونت، ترور و مبارزه مسلحانه  بوده است و سهم اصلی اش را سازمان مجاهدین خلق به عهده داشته است چرا که مدعی بوده نیروی انقلابی است. الان در آلبانی امکاناتی هست که می توانی جدا بشوی . همیشه می توانی روی من حساب بکنی من از هیچ کمکی برای شما دریغ نخواهم کرد. سارا عزیز شما را دوست دارد ، شما را می بوسه و برای شما آرزوی سلامتی می کند، همینطور من. به امید روزهای بهتر. امیدوارم خبرهای خوبی از شما بشنوم.

خدانگهدار

(پایان)

مطالبی مرتبط:

https://youtu.be/8_sNhpWnZYI

افسانه! محمد حسن سبحانی

منبع : سایت گویا

زنگ تلفن به صدا در آمد. گوشی را برداشتم. از آن طرف خط کسی با صدایی بلند و لحنی نگران گفت:
الو محمد! محمد! صدای منو می شنوی.
من هم ناخودآگاه با اینکه صدا را می شنیدم، بلند گفتم:
شما کی هستید؟ بفرمایید. صداتون میاد.
او گفت:
محمد من هستم منو نشناختی؟ افسانه هستم.
باور نمی کردم، من بیش از ده سال بود که صدا او را نشنیده بودم. تازه ده سال قبل هم، بیش از چند دقیقه نتوانسته بودم با او صحبت کنم. با صدای بلند گفتم:
افسانه خودت هستی؟ کجا هستی؟ از عراق داری زنگ می زنی؟
گفت:
نه فرانکفورت هستم. فرار کردم، افراد سازمان دنبالم هستند. من می ترسم.
صحبتش را قطع کردم و گفتم:
سریع آدرس بده.
افسانه: وقتی تو خیابان با چند تا از بچه ها در ماًموریت بودیم، فرار کردم. الان هم تو یک هتل هستم. از پنجره هتل که تو خیابان را نگاه می کنم، معلومه که افراد سازمان دنبالم هستند. محمد خیلی می ترسم. یک کاری برام بکن.
گفتم:
نترس هیچ غلطی نمی توانند بکنند. سریع آدرس هتل را بده! اگر سراغت آمدند، داد بزن و پلیس را خبر کن! دو ساعتی طول می کشه تا من به فرانکفورت برسم.
افسانه: پلیس به زبان آلمانی چی میشه؟
محمد : بگو پولیسای، پولیسای
بعد افسانه آدرس هتل را با عجله داد. هنوز حرفش تمام نشده بود که دوباره گفت:
از پنجره خیابونو می بینم. چند نفراز افراد سازمان دارند رستوران ها و ساختمان های این اطراف را چک می کنند.
گفتم:
نترس هیچ غلطی نمی توانند بکنند. تلفنتو بده!
افسانه: نمی دانم. تلفن همراه یکی از مسئولین سازمان را کش رفتم. نمی دانم شماره اش چنده!
گفتم:
پس هر نیم ساعت نیم ساعت زنگ بزن که خیالم راحت باشه. شماره تلفن منو از کجا گیر آوردی؟
افسانه: یک بار در فرصتی که پیش آمد توانستم از طریق سایت های اینترنتی شماره تلفنتو پیدا کنم.
گفتم:
الان حرکت می کنم نگران نباش تا دو ساعت دیگر اونجام.
افسانه:
منتظرتم. خداحافظ
تو اتاق با بعضی از دوستام نشسته بودم. آنها متعجب و شگفت زده شده بودند. آنها هم حدس زده بودند که افسانه از سازمان فرار کرده است.
هادی: همسرت بود؟ راستی راستی فرار کرده؟ مگر توی عراق نبود؟
محمد: آره افسانه طاهریان بود. اول صداشو نشناختم.
مهدی: تلفنتو از کجا گیر آورده بود؟
محمد: میگفت در یک فرصتی در اینترنت پیدا کرده است.
سعید: سازمان افسانه طاهریان را عضو شورای رهبری اش اعلام کرده. احتمالاً به اینترنت دسترسی داشته است.
محمد: باید سریع بروم دنبالش. توی یک هتل در فرانکفورت است. سعید جان می توانیم با ماشین تو برویم.
سعید: آره پا شو سریع برویم.
هادی و مهدی هم که فرزندان و همسرانشان در عراق اسیر سازمان هستند، گفتند که می خواهی ما هم بیاییم؟
که ابتدا گفتم نه و تشکر کردم. ولی یک لحظه به ذهنم زد که بد نیست آنها هم بیایند. شاید به کمک آنها احتیاج شود. به ویژه که مهدی هم آلمانی اش خوب است.

خلاصه با هم حرکت کردیم. سعید خیلی سریع ماشین را آماده کرده بود و بعد از چند دقیقه در اتوبان به سمت فرانکفورت در حال حرکت بودیم. حدود نیم ساعتی گذشته بود. طبق قراری که با افسانه گذاشته بودم. قرار بود هر نیم ساعت یکبار او زنگ بزند.

سعید خیلی سریع و مسلط رانندگی می کرد. من تلفن همراهم را از جیبم در آورده و در دستم گرفته بودم تا بتوانم بعد از شنیدن زنگ تلفن سریع جواب بدهم، ولی هنوز افسانه زنگ نزده بود.
بعد از چند لحظه احساس کردم صدای زنگ ساعت کوچک روی تلویزیون می آید. با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. دیدم افسانه ای که دیده بودم، افسانه بود.

Sobhani-sara-afsane

سارا سبحانی ، سلمان زرگران، فرشته برنجی ، افسانه طاهریان و محمد حسین سبحانی

ــــــــــــــــ 

 کنفرانس ضد تروریسم پاریس

نگاه نو، ششم آوریل، دوهزار و پنج

لینک به منبع

سخنرانی آقای هادی شمس حائری ، مسعود خدابنده و محمد حسین سبحانی در کنفرانس ضد تروریسم در پاریس.

آقای هادی شمس حائری:

با سلام خدمت شما و حضار گرامی من هادی شمس حائری هستم از سال ۱۹۷۵ با سازمان مجاهدین آشنا شدم و فعالیت خودم را شروع کردم و بعد از اینکه سازمان مجاهدین مبارزه مسلحانه اش را بدون اجازه از مردم بدون اطلاع ما آغاز کرد دو سال در ایران مخفی بودم و سپس از ایران خارج شدم و به منطقه کردستان آمدم و ترکیه و فرانسه و سپس عراق. وقتی که من با سازمان مجاهدین بودم اشکالات زیادی را می دیدم ولی به خاطر مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی ازش می گذشتم و زیاد اهمیت نمی دادم اما بعد از اینکه دیدم آقای محسن رضایی دبیر شورای ملی مقاومت و نماینده مسعود رجوی یک فردی را به نام فرهنگ جلوی دو کودک ۵ و ۶ ساله اش به شدت کتک زد آنجا دیگر تصمیم خودم را گرفتم که این سازمان جای من نیست. سازمانی است که شروع به هتک حرمت و نقض حقوق بشر کرده و دارد اعضایش را کتک می زند و در واقع شکنجه می دهد. پس از اعلام جدایی من را به زندان انداختند و من به مدت سه ماه زندان بودم به رجوی نامه ای نوشتم که جرم من چیست که من را در زندان انداختید آقای محسن رضایی همراه دو نفر دیگر به دفتر زندان آمد و من را احضار کردند و قرآن را باز کرد برای من از قرآن آیه ی اعدام را خواند و گفت جرم تو که از سازمان مجاهدین خارج شدی اعدام است. بعد از زندان ما را به رمادی تبعید کردند یک شهری بود که بسیار وضعیت زندگی در آنجا مشقت بار بود و مشکل بود و در نتیجه فعالیت و تلاشهایی که دوستانمان و خودم کردم به هلند آمدم از هلند تقاضای پناهندگی کردم وقتی که من در کمپ پناهندگی در هلند بودم به سازمان مجاهدین تلفن کردم گفتم که آدرس بچه های من را بدهید که من با آنها ارتباط داشته باشم و ببینم ایشان را بچه های من کجا هستند چون در جنگ خلیج این بچه ها را از عراق خارج کرده بودند و چند سال بود که من ندیده بودمشان آنها گفتند که برو گم شو مزدور، تو پدر بچه ها نیستی، پدر بچه ها مسعود و مریم هستند ما بچه ها را به تو نمی دهیم و من از بچه های خودم بی اطلاع بودم تا اینکه در سنین ۱۶ سالگی در سال ۱۹۷۶ اینها را هر دو را از آلمان که مستقر بودند بدون اجازه و اطلاع من بر می دارند و به عراق می برند و ازشان یک عنصر تروریستی می سازند و اکنون هم من از آنها هیچ خبری ندارم مدت ۱۴ سال است که من بچه هایم را ندیدم و هیچگونه رابطه تلفنی یا مکاتباتی و دیداری نداریم و من می دانم که بچه هایم آنجا ناراضی هستند و نمی خواهند آنجا بمانند. من الان نگران جان فرزندانم در عراق هستم وقتی که من به هلند آمدم اقدام به نوشتن کتاب در رابطه با مناسبات درونی مجاهدین کردم مجاهدین من را تهدید کردند تهدید تلفنی کردند اطلاعیه نوشتند علیه من عکس من هم روی اطلاعیه نصب کردند و در تمام در و دیوار شهر نصب و پخش کردند و بارها توسط مجاهدین من تهدید شدم دو بار به من حمله کردند و من را کتک زدند و تهدیدات مجاهدین علیه ما و علیه من و همه اعضای جدا شده همچنان ادامه دارد و ما از دست اینها در اروپا امنیت نداریم.

آقای مسعود خدابنده:

سلام، سلام و ماشاالله

من الان یادم می افتاد که آن سالهایی که به قول معروف انجمن یا افرادی که جداشده بودند شروع به فعالیت کردند دو تا دوتا یکی یکی نصفی نصفی یه جایی صدایی در می آمد، بعد هم از آن طرف دویست تا سیصد تا هزار تا می ریختند روی سرشان، الان بگویید مثلاً هفتصد هشتصد نفر اینجا هستند، هفتصد هشتصد تا هم رفتند ایران، هفتصد هشتصد تا هم تو کمپ شمالند، از آن طرف هم دو هزار و خرده ای توی کمپ جنوبند. تقریباً داریم یر به یر می شویم. دیگر جدا شده ندارد، نصف شده دارید. باضافه اینکه یک طرفش دارد زیاد می شود و یک طرفش دارد کم می شود، مریم رجوی کلاهش را بکشد بالا.

نمی دانم تشکر کنم ازتان یا تبریک بگویم که خیلی تا همین جایش موثر بوده و از بازتابهایش پیداست. طرف مقابل ته خط را دارد می بیند. جیغ و دادش هم از همین است. ولی نکته ای که به نظرم رسید بگویم این است که با تمام مسائلی که همه کشیدند و اینجا اهدافی هم که گفته شد نباید برداشت بر انتقام بشود و همین الانش هم نیست. اگر که دست از سر بچه های اشرف بردارند، دست از سر بچه هایی که تو هلندند و توی آلمانند بردارند، ما هیچ کاری باهاشان نداریم، ما خواستار متوقف شدن ظلم هستیم گذشته اش را هم می توانیم با قلب باز تحمل کنیم. بنابر این همیشه در به روی اینها باز است. وقتتان را زیاد نگیرم. ولی باز در طی صحبت اگر که امکان بود بیشتر خدمتتان می رسیم و در موارد متفاوت دیگر توضیح می دهیم. با تشکر.

آقای محمد حسین سبحانی:

سلام عرض می کنم خدمت دوستان و مهمانان گرامی و خوش آمد می گویم و در واقع من هم مثل دوستانم از اینکه یک رشد دو برابر را نسبت به سال گذشته و نسبت به دوستانی که حامیان ما هستند و چه دوستان جدا شده سازمان در این سمینار، اظهار خوشحالی می کنم، امیدوارم که سال آینده همین روند را با مطالب و آگاهی هایی که می رسانیم، بتوانیم به این رشد خودمان ادامه بدهیم. دوستان خواستند که من مختصری در رابطه با سرنوشت خانواده خودم توضیح بدهم، سپس به یک مطلب کوتاه نیز اشاره می کنم.

من به اتفاق خانواده ام از سال ۵۷ با سازمان آشنا شدم و در سال ۱۹۸۳ به اتفاق همسرم خانم افسانه طاهریان به عراق رفتیم و به مدت بیست سال تا سال ۲۰۰۲۲ من توی عراق حضور داشتم و در آنجا مسئولیتهای مختلفی داشتم و به عضویت شورای مرکزی سازمان درآمدم، سپس به دلیل اختلافات سیاسی و ایدئولوژیکی که با سازمان پیدا کردم، به دستور مسعود رجوی و مریم رجوی و همینطور فهیمه اروانی که در آن مقطع در سال ۱۹۹۱ مسئول اول سازمان بود به زندان انفرادی در خیابان ۴۰۰ در قرارگاه اشرف منتقل شدم و به مدت ۸ سال در زندانهای مختلف سازمان زندان اطلاعات و امنیت صدام حسین در بغداد و زندان ابوغریب عراق حضور داشتم. در واقع نگفتم ۸ هفته یا ۸ روز یا ۸ ماه، دقیقاً ۸ سال من در یک اتاق زندانی بودم جز مقطعی که حدود یک سال و نیم در زندان ابوغریب بودم و ۳۵ روزی که در زندان اطلاعات و امنیت بغداد بودم، تمام این ۸ سال را در یک سلول در خیابان ۴۰۰ در قرارگاه اشرف و قرارگاه بدیع زادگان در عراق زندانی بودم. در این مدت نگذاشتند که من با همسرم افسانه طاهریان ملاقات داشته باشم، ۱۲ سال نگذاشتند من دخترم را ببینیم، در واقع دختر من وقتی من به زندان رفتم، اینجا عکسش هست که در واقع دختر ۴-۵ ساله بود و موقعی که من بعد از ۱۲ سال توانستم خودم را به فضای آزاد برسانم، ایشان نه می توانست من را بشناسند و من نمی توانستم ایشان را بشناسم که خلاصه با علامتهایی که از شکل لباس شلوار و اینها داشتیم، توانستم بعد از ۱۴ سال ایشان را توی هامبورگ ببینیم و برای اولین بار همدیگر را ببینیم. الان نکته ای که می خواهم تأکید بکنم دختر من دختری ۲۱ ساله است و الان حدود ۱۵ سال است که از مادرش اطلاعی ندارد و نمی داند کجاست و هیچ سرنوشت او هم مشخص نیست. سازمان مجاهدین توی نشریه اش نوشته که خانم افسانه طاهریان عضو شورای رهبری سازمان است و آماده است که در هر مکان و محلی بیاید شهادت بدهد که با رضایت خودش در عراق است ولی الان من دو سال است در مجامع حقوقی و سیاسی پیگیری این مسئله را می کنم ولی هنوز سازمان مجاهدین اجازه نداده که ایشان در یک محیط آزادی بیاید و آن مطالبی که به نقل از ایشان سازمان مجاهدین در نشریه مجاهد نوشته در واقع مشخص شود که کدام درست و کدام غلط. من از موقعی که در اروپا آمده ام، با بقیه دوستان جدا شده سازمان دست به این کار زدیم که تجربیات تلخ گذشته مان را در اختیار مردم قرار بدهیم از آن مقطع در سه سال گذشته سازمان مجاهدین به کرات تهدیدات تلفنی و فیزیکی علیه بنده کرده بویژه در سه هفته گذشته که در واقع بعد از پذیرفته شدن شکایت حقوقی ما توسط دادگستری فرانسه و همینطور چاپ خاطراتم و کتابم، کتابی که چاپ کردم تحت عنوان روزهای تاریک بغداد، این حملات فزونی گرفته من همینجا ضمن تأکید صحبت دوستمان آقای خدابنده که ما تجربه ۲۵ سال گذشته مان بوده که کینه را کنار بگذاریم، همین الان هم خطاب به سازمان مجاهدین و رهبرانش می گوییم که ما کینه مثل شما نداریم و مثل شما با کینه و قهر نمی خواهیم به مبارزه ادامه دهیم ما با نرمترین شیوه ها اجازه نخواهیم داد فرقه مجاهدین عملیات تروریستی افکار تروریستی، اندیشه تروریستی خودش را در اروپا هم ترویج کند با نرمترین شیوه ها . بنابراین خطابم به مریم رجوی در اور سور اواز است که ایشان و آقای مهدی ابریشم چی و آقای محدثین و آقای روحانی که در سه هفته گذشته حملاتی علیه بنده و یکی از دوستانمان انجام دادند و ما را تهدید به ترور کردند و نوارش موجود است، بهشان توصیه می کنم به جای پیشبرد و به کار گیری اعمال تروریستی بیایند در یک صحنه مناظره می توانستند همینجا تشریف بیاورند و ما در خدمتشان باشیم هر آنچه که آنها دارند بگویند در پیشگاه مردم و رسانه های عمومی و ما هم نقطه نظارت خودمان بگوییم. من صحبت را کوتاه می کنم و از همه دوستان تشکر می کنم.

(پایان)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=24413

نجات یافتگان در آلبانی را دریابید. “سر” فرقه مجاهدین در آلبانی است

محمد حسین سبحانی، ایران قلم، اول آوریل ۲۰۱۶:… به نظر نگارنده این امر ، یعنی دخالت در امور سیاسی آلبانی ، هم اکنون محقق شده است و فرقه مجاهدین به کمک پشتوانه مالی فراوان، خود را وارد بازی‌های سیاسی و دسته بندی های مافیایی در درون ساختار سیاسی کشور آلبانی کرده است . دیر یا زود فرقه مجاهدین همین کاری که در عراق می‌کرده و با خرید افراد، نمایندگان و مقام های دون پایه و بلند پایه و سازماندهی بقایای … 

احسان بیدی تیرانا سازمان مللتحصن اعتراضی آقای احسان بیدی در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در تیرانا (آلبانی)

مصاحبه احسان بیدی با نشریه دیتا در تیرانامتن ترجمه مصاحبه آقای احسان بیدی با روزنامه دیتا در آلبانی

لینک به منبع

نجات یافتگان در آلبانی را دریابید

با این شرایط ، “سر” فرقه مجاهدین در آلبانی است ؛ و نه در پاریس ، کلن یا لندن

حدود یکسال و نیم قبل سایت نجات یافتگان در آلبانی شعار بالای صفحه اینترنتی خود را به متن زیر اختصاص داده بود:

اجازه ندهید در آلبانی قلعه اشرف ساخته شود

http://www.iran-azadi-albania.com/

اما متأسفانه به دلیل مماشات کمیساریای عالی پناهندگان با فرقه مجاهدین و به شکلی باج دادن به رهبری این فرقه برای ترک لیبرتی و خروج از عراق از یک سو، و از سوی دیگر توانمندی مالی و تشکیلاتی فرقه مجاهدین برای بازسازی خود عملاً در آلبانی در حال پیشبرد این خط می‌باشد تا ظرف فرقه گرایانه جدیدی، شبیه اشرف، می‌باشد و پیشرفت‌های قابل قبولی نیز در این امر داشته است. در همین راستا، و در گام دیگری کمیساریای عالی پناهندگان در آلبانی در همکاری کامل با فرقه مجاهدین، و در تقابل با حقوق تصریح شده برای پناهندگان، کمک هزینه افراد انتقالی از عراق به آلبانی که از سازمان مجاهدین دوری گزیده اند، قطع کرده است و آقای احسان بیدی یکی از قربانیان نجات یافته از فرقه مجاهدین نیز در اعتراض به این موضوع تحصن و اعتصاب خود را در مقابل کمپ پناهندگی کمیساریای عالی پناهندگان در آلبانی آغاز نموده است. نتیجه و پیام عمل‌کرد کمیساری عالی پناهندگان که متاسفانه فرقه مجاهدین و توان مالی آن در آلبانی این خط را پشتیبانی می کند این است که اگر از این به بعد هر فردی بخواهد از فرقه مجاهدین فاصله بگیرد در محدودیت‌های شدید مالی خواهد بود. برای اطلاع بیشتر می‌توانید به متن نوشته و فیلم گفتگوی آقای احسان بیدی در لینک های زیر مراجعه کنید.

http://www.iran-azadi-albania.com/?p=505

https://www.facebook.com/profile.php?id=100011559121145&fref=nf

به نظر نگارنده مماشات و عدم جدی گرفتن توان و پتانسیل فرقه مجاهدین در بازسازی خود در آینده منجر به این خواهد شد که این فرقه توان خشونت طلبانه و تروریستی خود را بازسازی کند و در این شرایط یک خطر بسیاری جدی برای کشورهای اروپایی ، بویژه کشور آلبانی خواهد بود.

ایران قلم در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۴ در نامه سرگشاده ای به رئیس جمهور آلبانی که زمزمه شرکت وی در خیمه شب بازی فرقه مجاهدین در ویلپنت پاریس شنیده می شد، نوشت:

” …آیا شما از دخالتهای این سازمان در امور سیاسی عراق از زمان بعد سرنگونی صدام که ریشه اصلی کشته شدن افراد سازمان در کمپ های اشرف و لیبرتی که ناشی از دخالتهای بی جا و تحریک نیروهای عراقی بوده است خبر دارید؟ آیا با رفتن شما به گردهمایی مجاهدین خلق در ویلپنت پاریس خودتان این سازمان فرقه گرا ر وارد دخالت های سیاسی در آلبانی نمی کنید؟ “

نامه سرگشاده کانون ایران قلم به آقای بوجار نیشانی رئیس جمهور آلبانی

به نظر نگارنده این امر ، یعنی دخالت در امور سیاسی آلبانی ، هم اکنون محقق شده است و فرقه مجاهدین به کمک پشتوانه مالی فراوان، خود را وارد بازی‌های سیاسی و دسته بندی های مافیایی در درون ساختار سیاسی کشور آلبانی کرده است . دیر یا زود فرقه مجاهدین همین کاری که در عراق می‌کرده و با خرید افراد، نمایندگان و مقام های دون پایه و بلند پایه و سازماندهی بقایای صدام حسین در ساختار سیاسی این کشور دخالت می کرد، در آلبانی نیز خواهد کرد. در آلبانی نیز گروه های مافیایی کم نیستند و مجاهدین خلق با توجه به تجربه تشکیلاتی و فرقه گرایانه و تروریستی خود می توانند در این وادی با این باند های مافیایی وارد بده و بستان شود. بنابراین دولت آلبانی و سیاستمداران ملی این کشور باید بدانند که تلاش‌های آن‌ها در راستای اصلاح و تقویت نهادهای سیاسی و مدنی این کشور درصورت خوش بینی و دست‌ کم گرفتن تهدیدات ورود مجاهدین خلق از کمپ لیبرتی عراق به این کشور به شدت تضعیف و به یک .بحران امنیتی برای آن کشور تبدیل خواهد شد. مطمئناً اگر شرایط به همین منوال پیش برود، البانی در چند سال آینده وضعیت دولت کنونی عراق را در ارتباط با معضل مجاهدین خلق پیدا خواهد کرد و تروریسم از عراق و خاورمیانه به کشورهای اروپایی سرایت خواهد کرد .

بنابراین دولت آلبانی باید تهدید حضور گسترده، متمرکز و همه مجاهدین در آلبانی را جدی بگیرد و با این امر مخالفت کند . چرا نباید کشورهای دیگر هم در این امر سهیم باشند و باید نیروهای باقی‌مانده مجاهدین خلق در لیبرتی عراق ، در کشورهای مختلف مستقر شوند و تمرکز همه نیروهای مجاهدین خلق در یک کشور، بدون تردید برای آینده امنیتی و سیاسی آن کشور مضر خواهد بود.

اخبار دریافت شده از آلبانی و نجات یافتگان در این کشور حاکیست که سازمان مجاهدین در حال خرید زمین و ملک های مختلف و متمرکز کردن پایگاه های خود در یک منطقه جغرافیایی برای ایجاد ظرف تشکیلاتی لازم و اعمال شیوه‌های کنترل نیرو می باشد. سازمان مجاهدین تجربه این کار را در شهر بغداد در عراق دارد و افرادیکه ر تشکیلات مجاهدین در عراق حضور داشته اند ، می دانند که این سازمان تمام خانه های مسکونی یک خیابان را خرید تا نیروهای خود را در آنجا متمرکز کند و شواهد موجود نشان می دهد که در آلبانی و شهر تیرانا این تجربه را به کار با ابعادی گشترده تر بکار بسته است.

چند روز قبل رادیو دویچه وله در گزارشی اعلام کرد که:

یکی از گزارشگران بخش بالکان دویچه‌وله که در روزهای پایانی ماه مارس ۲۰۱۶ از این اقامتگاه بازدید کرده، می‌گوید این عمارت ب نرده‌ها و در آهنی قطوری محافظت می‌شود. مرد ۵۰ ساله‌ای که خود را به اسم مستعار فرزین بهادر گودرزی معرفی می‌کند گزارشگر دویچه‌وله را به داخل ساختمان و اتاق کوچکی نزدیکی ورودی راهنمایی می‌کند که عکس‌هایی از مریم و مسعود رجوی، رهبران مجاهدین خلق بر دیوار آن نصب شده است. گودرزی خود را رهبر ساکنان ساختمان و فردی معرفی می‌کند که اجازه دارد با خبرنگاران گفت‌و‌گو کند. او حدود ۴ ماه پیش همراه با ۲۰ نفر دیگر از ساکنان سابق کمپ لیبرتی به آلبانی فرستاده شده است. گودرزی می‌گوید نزدیک بیست سال در دو کمپ اشرف و لیبرتی در عراق اقامت داشته و یکی از بازماندگان حملاتی است که سازمان مجاهدین، نیروهای وابسته به جمهوری اسلامی را عامل آن معرفی می‌کنند. لینک به گزارش دویچه وله

براساس این گزارش قرار است نزدیک به ۳۰۰۰ نفر از نیروهای سازمان مجاهدین در آلبانی مستقر شوند و با این شرایط باید گفت که “سر” فرقه مجاهدین در آلبانی است و نه در پاریس و کلن و لندن.

همکاری مافیای آلبانی و مجاهدین خلق، فرقه رجوی مافیای آلبانی در تدارک همکاری نزدیک تر با باند تروریستی رجوی

Can Albania deradicalise Mojahedin Khalq Rajavi cultآیا آلبانی میتواند به تعهداتش عمل نماید و مانع هجوم تروریست ها به داخل اروپا گردد؟

Sali-berisha Mojahedin Khalq Rajavi cultهشدار سفیر آلبانی در سازمان ملل به دولت این کشور: گروه تروریستی مجاهدین خلق را در آلبانی نپذیرید

زهره قائمی فرمانده ترور صیاد شیرازیAnne Khodabandeh: It would be wrong to ignore the Mojahedin in Albania

What does it mean when we say ISIS operates as a mind control cult?

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=24217

به یاد حلبچه ـ محمد حسین سبحانی

 محمد حسین سبحانی، ایران قلم، شانزدهم مارس ۲۰۱۶:… پس از گذشت سال ها تصاویر تلویزیونی خود گویای عمق این جنایت است. سطح کوچه های خاکی و خانه ها با خاک یکسان شده اند، این شهر دورافتاده و عقب نگاه داشته شده ی کردستان پر از اجساد مردان، زنان و کودکان و احشام و حیوانات است که زخم، خون و علائم انفجار رویشان دیده نمی شود. پوست اجساد بطرز عجیبی بی رنگ است، چشمها باز و خیره و از … 

مجاهدی،ن خلق و قتل عام اکراد عراق به فرمان مستقیم رجوی،حاج مسعود رجوی، نسل کشی کردها هم در راستای سرنگونی آخوندهای دجال بود؟

لینک به منبع

به یاد حلبچه ـ محمد حسین سبحانی

۶ مارس سال ۱۹۸۸ سالگرد کشتار مردم حلبچه توسط صدام حسین دیکتاتور سابق عراق به وحشیانه ترین شکل ممکن می باشد. سایت ایران قلم به مناسبت این روز و سالگرد فاجعه کشتار کردها توسط رژیم صدام حسین دیکتاتور سابق عراق برگ پنجم از ” برگی از تاریخ” را با مقاله ای از محمد حسین سبحانی که حدود ۱۰ سال قبل ، در تاریخ ۱۶٫۰۳٫۲۰۰۶، بمناسبت سالگرد فاجعه حلبچه توسط محمد حسین سبحانی نوشته شده است به همراه گزارش رادیو فردا بازنشر می کند.

http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/642.HTM

مجاهدی،ن خلق و قتل عام اکراد عراق به فرمان مستقیم رجوی،

۱۶٫۰۳٫۲۰۰۷

برگی از تاریخ ـ سایت ایران قلم

www.iran-ghalam.de

مقاله محمد حسین سبحانی ـ ۱۷ مارس ۲۰۰۶

به یاد حلبچه

سازمان مجاهدین کتاب بسیار قطوری تحت عنوان تقویم تاریخ به چاپ رسانده است. در این کتاب مهمترین رویدادهای تاریخی ایران و جهان در هر روز، از نگاه مجاهدین نوشته شده است. بعضی بی اهمیت هستند و بعضی با اهمیت، اما من در این کتاب هرچه گشتم، نتوانستم نامی از” حلبچه ” پیدا کنم. چرا؟

مگر حمله شیمیایی رژیم صدام صدام حسین و سایر همکاران رجوی، به حلبچه در کردستان عراق که هزاران نفر ، کودک و پیر و جوان، قتل عام شدند، یک رویداد تاریخی نیست؟ چرا رجوی می خواهد این روز را به فراموشی بسپارد؟ رجوی بخوبی می داند که هر جا نام صدام حسین دیکتاتور سابق عراق بیاید، وی نیز باید به سهم خود پاسخ اعمال این دیکتاتور باشد، چه در سرکوب مردم عراق و چه در سرکوب مردم ایران.

در تاریخ ۱۶ مارس ۱۹۸۸ نیروهای ویژه صدام حسین، تحت فرماندهی“علی حسن المجید” پسر عموی صدام حسین که بعدهه به علی شیمیایی مشهور شد، به شهر کردنشین حلبچه حمله کردند. مردم این شهر به جرم خیزش علیه صدام حسین باید مجازات می شدند، بنابراین ابتدا نیروهای رژیم صدام حسین با آتش گلوله های توپ و خمپاره ساکنین این شهر را مورد تهاجم قرار دادند و سپس با انواع سلاح های شیمیایی به کشتار مردم این شهر پرداختند. تنها پس از گذشت چند ساعت از حملات شیمیایی صدام حسین، هزاران زن و مرد و کودک درحلبچه جان سپردند.

پس از گذشت سال ها تصاویر تلویزیونی خود گویای عمق این جنایت است. سطح کوچه های خاکی و خانه ها با خاک یکسان شده اند، این شهر دورافتاده و عقب نگاه داشته شده ی کردستان پر از اجساد مردان، زنان و کودکان و احشام و حیوانات است که زخم، خون و علائم انفجار رویشان دیده نمی شود. پوست اجساد بطرز عجیبی بی رنگ است، چشمها باز و خیره و از حدقه بیرون زده است،به نظر می رسد که هنگام کارهای روزانه، مرگ مانند صاعقه بر سرشان فرود آمده است. برخی فقط آنقدر توان داشته اند که خود را به آستانه در برسانند. مادران در آخرین لحظه کودکانشان را در آغوش کشیده اند و در صحنه ای دیگرآنجا پیرمردی خود را میان طفل شیرخواره و آنچه که نمی دانست چیست، سپر کرده است.

این جنایت که کودکان در آغوش مادران خود به قتل رسیده اند، دل هر انسانی را به درد می آورد. اما همان موقع نیز در قرارگاه های مجاهدین به جای پخش این تصاویر تلویزیونی، که در شبکه های تلویزیونی سراسر جهان به نمایش در آمده بود، فیلم های ملاقات مسعود رجوی و صدام حسین دیکتاتور عراق نشان داده می شد، و ما در بی خبری برای راهگشایی های!! ایدئولوژیکی و استراتژیکی رجوی دست می زدیم و هورا می کشیدیم.

گزارش رادیو فردا ـ نیما تمدن

در نوزدهمین سالگرد بمباران شیمیایی حلبچه درحالی فرا رسیده که به گفته مردم این شهر، دیگر هیچ اثری از صدام حسین و حکومت او نیست، اما زخم های برجای مانده همچنان ملتهب اند. هر روز ۱۶ مارس سال ۱۹۸۸ چند روز پس از درگیری های سنگین پیشمرگه های کرد با نیروهای ارتش عراق هواپیماهای نظامی بر فراز این شهر کردنشین به پرواز در آمدند و هنگامی که مهمات خود را تخلیه می کردند، دسته دسته شهروندان حلبچه نفس های آخرشان را می کشیدند .

انواع گازهای اعصاب، سارین، خردل و ترکیباتی از سیانور اثرات متفاوتی بر قربانیان می گذاشت: برخی می خندیدند؛ شماری مایعات سبز رنگ استفراغ می کردند و پوست بدن عده ای دیگر ملتهب و متورم می شد تا جان بدهند.

«همچون پرندگان می مردیم …»

عثمان علی غفور که در زمان رویداد کودکی ۱۰ ساله بود، آن روز را این چنین به خاطر می آورد:«من به چشم خودم دیدم که مردم مثل پرندگان جان می دادند. بعضی از مردم به سبب تاثیرات مواد شیمیایی در حال مرگ می خندیدند. وقتی هواپیماها بمب هاشان را می انداختند، ابتدا بوی خوبی به مشام می رسید، اما بعد همه پرنده ها از آسمان به زمین می افتادند و بعد انسان ها روی زمین می افتادند. همه این اتفاق ها تقریبا از ساعت یازده و نیم شروع شد و تا عصر ادامه داشت.»

پس از پایان جنگ ایران و عراق، با توجه به بروز جنگ داخلی میان احزاب کرد عراقی، زمینه ای برای نفوذ و سیطره احزاب اسلامی تندرو در شهر حلبچه فراهم شد.

حتی از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳، شبه نظامیان اسلامگرای انصار الاسلام، کوهستان های شرق حلبچه را اشغال کردند اما با آغاز جنگ عراق، نیروهای آمریکایی با کمک پیشمرگه های کرد توانستند این منطقه را از کنترل انصارالاسلام خارج سازند . بشارت، مدیر مرکز اتحادیه جوانان کردستان در شهر حلبچه، وابسته به حزب دموکرات کردستان، به رادیو فردا می گوید همین قدرت گیری اسلامگرایان در دهه ۹۰ عامل عقب ماندگی حلبچه شد.

به گفته آقای بشارت در این ۱۹ سالی که از زمان وقوع بمباران شیمیایی حلبچه می گذرد و با توجه به تلاش رسانه ها برای جلب افکار عمومی به این شهر، میزان کمک ها و بازسازی حلبچه ناکافی بوده است : «مسئولان حکومتی از اتحادیه میهنی کردستان و یا حزب دموکرات که در این سال ها در راس هرم قدرت بودند، از نظر فرهنگی و یا زیرساخت های اقتصادی، خدمت چندانی نکردند. پارسال هم که دیدیم صدای مردم درآمد و بنای یادبود قربانیان حلبچه را به آتش کشیدند. این اعتراض های عمومی به نامساعد بودن شرایط و امکانات همچنان ادامه دارد و حتی مردم امسال هم مراسم رسمی برای یادبود قربانیان برگزار نمی کنند. چون از وضع معیشتی و وعده های تحقق نیافته مسئولان عصبانی هستند.»

در جریان اعتراض عمومی مردم حلبچه در سال ۲۰۰۶، بنای یادبود قربانیان به آتش کشیده شد؛ پلیس به روی هزاران تظاهرکننده آتش گشود و یک نوجوان ۱۴ ساله کشته شد .

به گفته مردم حلبچه هنوز هم ده ها بیمار و مجروح بازمانده از بمباران شیمایی با سختی به زندگی شان ادامه می دهند و در انتظار درمان هستند.

این گروه از مجروحان، غیر از افرادی هستند که از آسیب های روحی روانی و یا جسمی آن حادثه مانند عوارض پ.ستی یا نازایی رنج می برند.

زنان و جوانان؛ شهری بدون آرزو؟

حمیده جمال محمد، دختر پر انرژی ۲۸ ساله ای است که همه توان خود را صرف اداره مرکز آموزش و توسعه اجتماعی زنان در حلبچه می کند.

حمیده در زمان بمباران شیمیایی ۹ سال داشته و بسیاری از اعضای خانواده اش را در این حادثه از دست داده است.

او سال های سخت آوارگی در ایران را به خاطر می آورد و می گوید از سال ۲۰۰۱ که این مرکز فرهنگی را برای زنان راه اندازه کرده وضع روحی زنان بهتر شده است:« بعد از ۱۹سال که از حادثه حلبچه می گذرد ما خیلی خوشحالیم که امسال صدام حسین و یارانش اعدام شده و به سزای کارشان رسیدند. ولی حالا مشکل ما این نیست که برایمان خانه و جاده درست کنند، مشکل اصلی ما روحی است. مربوط به ضربه ای است که در پی شهادت ۵ هزار تن از مردم این شهر به ما وارد شده. می خواهیم که مقامات بیشتر در زمینه های فرهنگی و اجتماعی به ما کمک کنند. اکثر قربانیان حادثه حلبچه زن بودند و حالا هم اصلی ترین کسانی که جور ناملایمات را تحمل می کنند زنان هستند که آسیب پذیرترند.»

حمیده و شماری دیگر از زنان حلبچه گرچه با اندک حمایت مالی که از سوی مقامات سلیمانیه دریافت می کنند به کارشان ادامه می دهند، اما در این مدت توانسته اند با دایر کردن کتابخانه، کلاس های خیاطی و کامپیوتر و زبان انگلیسی و یا تشکیل تیم های ورزشی بانوان به تغییر روحیه زنان حلبچه کمک کنند.

زنان حلبچه به گفته آگاهان در سال های پس از بمباران شیمیایی و آوارگی در ایران و همزمان با قدرت گیری گروه های اسلامی در این شهر، به تدریج از هویت کردی خود دور شده اند تاحدی که امروزه کمتر دختری در این شهر با لباس های رنگارنگ کردی دیده می شود.

اغلب دختران در عوض ترجیح می دهند از پوشش رایج در ایران یعنی مانتو و مقنعه یا روسری استفاده کنند.

در حلبچه ای که نزدیک به ۵۰ هزار نفر جمعیت دارد، حمیده، مدیر مرکز فرهنگی زنان از تلاش هایش برای احیای فرهنگ کردی میان زنان این شهر می گوید:«حالا همه سعی ما در این مرکز این است که به سیمای واقعی حلبچه در سال های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بازگردیم. به آن روزهایی که در دهه ۴۰ میلادی در اینجا فرماندار زن داشتیم. قبلا گروه های نقاشی و موسیقی زنان در این شهر فعال بوده اند و زنان آزادی بیشتری داشته اند. ما تلاش می کنیم به آن روزها برگردیم. در عین حال سعی می کنیم همزمان با بازگشت به ریشه هایمان، نگاهی به آینده هم داشته باشیم، مثلا مسایل مربوط به زنان در دنیای مدرن و یا به کارگیری تکنولوژی معاصر. البته چون در ایران بوده ایم ناخودآگاه از پوشش مانتو و روسری تاثیر گرفته ایم.»

در مرکز جوانان حلبچه، همه از نبود امکانات فرهنگی و ورزشی می گویند از اینکه از یک سینما یا سالن تئاتر و یا ورزشگاه در این شهر اثری نیست و حتی به گفته مدیر این مرکز، حلبچه حتی جایی مثل کافی شاپ ندارد که جوان هایش آنجا بنشینند.

بشارت، مدیر مرکز اتحادیه جوانان حلبچه، در میان جمعی از دختران و پسران جوان این شهر به ما می گوید:« اگر بخواهم جوانان حلبچه ای را در یک کلام تعریف کنم مجموعه افرادی هستند که برخلاف همسن های خود در دیگر کشورها، به دور از هرگونه رویا و آرزو روزگار می گذرانند.»

(پایان)

***

فیلمی از حمله شیمیایی به حلبچه

http://youtu.be/MoVcUov9fSE

(Maryam Rajavi directly ordered the massacre of Kurdish people)

همچنین:

مصاحبه سبحانی با سیاوش رستار آخرین فرد جداشده از مجاهدین در آلبانی ـ قسمت چهارم

 ایران قلم، بیست و چهارم فوریه ۲۰۱۶:… سازمان مجاهدین خودتون میدونید که با دجالیتهای خاص خودش و نشستهایی که مسعود رجوی می گذاشت، کتمان یکسری حقایق را میکرد ولی توی محفلهای درونی خب من مهرداد بهره وند رو دیدم که بنگال و اتیش زد اومدم بعدشم یخه شو گرفتم و گفتم مهرداد ببین تواین بنگال و اتیش زدی وسایلهای ما توی آن بود
 
 
محمد حسین سبحانی، ایران قلم، بیست و سوم ژانویه ۲۰۱۶:… در زندان ابوغریب ما با هم در بند ۲ بودیم، او خاطره هایی از برادر کوچکتر من که او هم در زندان قزل حصار در حبس بود، داشت و گفتگو با او برایم دوست داشتنی بود و یاد برادرم حسین را برایم زنده می کرد. یک روز حمید رضا از من پرسید، محمد تو اگر
 
 
محمد حسین سبحانی، ایران قلم، بیست و نهم دسامبر ۲۰۱۵:… در مبارزه مسالمت آمیز و پرهیز از خشونت، رهبران اولین قربانیان هستند و فدای هزاران میشوند، اما در استراتژی “خشونت و ترور”، رهبران هزاران نفر را قربانی میکنند، و خود را به اروپا وخانه های امن میرسانند …
 
 
و در این بستر فرقه ها بطور خودجوش و آتودینامیک محصولات ایدئولوژیک و سیاسی و فرهنگی خود را تولید و پرورش می دهند، که بعد ها این محصولات تبدیل به” ویژگی های” یک فرقه می شوند و در فرقه به عنوان “روش ومنش” نهادینه می شوند. یکی از ویژگی های برجسته فرقه ها “عدم تحمل و ظرفیت انتقاد پذیری