تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سومحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، چهاردهم می 2020:… تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم . نشست 5 روزه “تنگه و توحید” با چنین محتوایی به پایان رسید و پس از آن آموزش های گسترده و کاملتر جنگ افزارهای جدید که سازمان از صدام تحویل گرفته بود آغاز گردید که عمده آنها را افسران عراق به گروهی از مجاهدین (که عمدتاً از بین اعضای قدیمی انتخاب می شدند) تعلیم می دادند و بعد آنها همان آموزش را در نقش مربی وارد یگان های ارتش می کردند. در این دوران، “محمد حیاتی” مسئولیت بخش “مدرسه رسته ها” را در بخش شمالی قرارگاه اشرف برعهده داشت. این مدرسه دو سالن پنلی فرانسوی با اتاق های متعدد را در برمی گرفت که اصطلاحاً فیافی و دوبلکس نامیده می شد. اما همانطور که ابتدا اشاره داشتم، بخش قابل توجهی از نیروهای جدید به صورت “قراردادی” به عراق آمده بودند، لذا تحمل حضور در یک تشکل برایشان ناممکن بود و پس از 6 ماه اولین سری آنان به کشورهایی که از آن آمده بودند بازگشتند . تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)با زخم های “فرهاد” در کوی “قصرشیرین” (عملیات فروغ جاویدان ، مرصاد)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

لینک به قسمتهای اول و دوم

نشست ” تنگه و توحید”

انجمن نجات مرکز فارس24 اردیبهشت 1399

چند هفته بعد از شکست فروغ جاویدان، همزمان با فرارسیدن عاشورای حسینی، مسعود رجوی اولین نشست عمومی خود را برگزار نمود. علت انتخاب “عاشورا” برای چنین جلساتی، نسبت دادن این روز به عملیات “فروغ جاویدان” بود. وی عملیات شکست خورده را حرکتی عاشوراگونه نامید که حیات و حضور سیاسی مجاهدین در عراق را بیمه کرده و مشروعیت بخشیده است. مسعود بشدت به جریانات سیاسی خارج ایران که این عملیات را بشدت نقد و او را سرزنش می کردند حمله برد و حرکت مجاهدین را عملی انقلابی و در نقطه مقابل بی عملی “حزب توده” در کودتای 28 مرداد خواند و آنان را همچون حزب توده مورد نکوهش قرار داد و خائن نامید. وی مدعی شد که:

«مجاهدین با ورود به عملیات، تمامی “توطئه های ارتجاعی-امپریالیستی” را درهم شکسته و آینده خود را تضمین کرده و حضور خود در عراق را مشروعیت بخشیده اند چرا که نشان دادند ارتش آزادیبخش “زائده جنگ” نیست و درست در زمانی که بین ایران و عراق آتش بس اجرا شد، مجاهدین به صورت مستقل با رژیم وارد جنگ شدند».

البته رجوی در تناقض با همین سخن، نکته دیگری هم مطرح کرد و گفت:

«از زمان پذیرش قطعنامه تا امضای آن کمتر از یک هفته فرصت داشتم تا برای جنگ تصمیم گیری کنم، و صدام در ملاقات با من گفت که اگر می خواهید عملیات کنید تا دوشنبه (3 مرداد) فرصت دارید چون بعد از آن شورای امنیت جلسه برگزار می کند و در آنجا باید توافق آتش بس را امضا کنیم و دیگر نمی توانیم مرزهای خود را برای عملیات باز کنیم».

با توجه به این سخنان، مجاهدین نه تنها مستقل عمل نکردند و کاملاً با دولت عراق هماهنگی داشتند، که حتی قبل از توافق آتش بس وارد عملیات شده بودند نه بعد از آن.
نشست عمومی مسعود رجوی که 5 شبانه روز به طول انجامید (با چند ساعت استراحت و غذاخوری) “تنگه و توحید” نامیده شد. اکثر حاضران در این نشست، هواداران “توافقی” بودند که از کشورهای دیگر با “قرارداد 6 ماهه و یکساله” به عراق منتقل، و بخشی هم “اسیران” عملیات پیشین مجاهدین که با “وعده آزادی” وارد عملیات شده بودند. نشست بسیار طولانی و متنوع بود. بسیاری از افراد بلند می شدند و سوآلات و ابهامات خود را از مسعود می پرسیدند. برخی از زنان در مورد آزادی پوشش و آزادی ورود به استخر زنانه و دیگر آزادی های اجتماعی سوآل می کردند، برخی مردان هم سوآلات دیگری در مورد آینده ایران داشتند. مسعود به همه آنها پاسخ مورد طبع می داد و شوخی می کرد…
اما موضوع اصلی نشست همانگونه که از نام آن پیداست، “پرداختن به شکست ارتش آزادیبخش در تنگه چارزبر، و نگرش توحیدی یا کلاسیک به آن جنگ” بود.

هدف مسعود “ایدئولوژیک” نشان دادن شکست فروغ جاویدان به جای طرح دلایل “نظامی” آن بود تا بتواند آنرا به ضعف ایدئولوژیک نیروهای خود نسبت دهد.

لذا با بحثی مفصل و طولانی به همگان تلقین کرد که مجاهدین در این جنگ از تمام توان خود مایه نگذاشته اند و آمار و کمیت نیروهای مقابل آنها را دچار ضعف و ترس کرده و لذا تمام انرژی خود را برای مقابله با آن آزاد نکرده اند!. وی آنرا یک “نگاه کلاسیک” خواند که اصالت را بر “تعادل قوا” می گذارد و مثل همه ارتشهای دیگر اینگونه می پندارد که باید نیروها 3 بر 1 باشند تا به پیروزی برسند و در بهترین حالت تصور می کردند با نیرو در برابر نیرو می توان به پیروزی رسید. اما برای یک مجاهد خلق نباید چنین مقایسه ای وجود داشته باشد، همانطور که قرآن می گوید، هر مجاهد باید حداقل توانایی مقابله با 10 نفر را داشته باشد و اینگونه می توان در جنگ ها نگاه “کلاسیک” را کنار گذاشت و با نگاه “توحیدی” وارد عمل شد و به پیروزی رسید… وی همچنین تأکید کرد که عملیات فروغ جاویدان به پایان نرسیده و این اولین مرحله آن بوده و فروغ های 2 و 3 و 10 نیز تا محقق شدن سرنگونی ادامه خواهد یافت!.
با این وجود، بسیاری از مجاهدین تناقضاتی داشتند که با این سخنان به نقطه حل نمی رسید. در این میان پیرمردی به نام “میرزا آقا” از جای برخاست و پشت میکروفن قرار گرفت و صراحتاً به مسعود رجوی گفت: “برادر، به نظرم ما دیگر نمی توانیم مثل گذشته عملیات داشته باشیم چون اکثر فرماندهان مجرب ما شهید شدند و دیگر آن بچه ها در میان ما نیستند“.

با این سخن، مسعود رجوی دستپاچه شد و گفت اینطور نیست، این افراد جای آنها را پر خواهند کرد… پس از این توضیح مسعود، عده دیگری هم به “میرزا آقا” هجمه کردند و به وی گفتند که اشتباه می کند و باید ضعف خودش را پیدا کند که چرا این حرف را زده است!… به هر صورت، وی با یکسری توضیحات دیگر وادار به سکوت و نشستن شد…

نشست 5 روزه “تنگه و توحید” با چنین محتوایی به پایان رسید و پس از آن آموزش های گسترده و کاملتر جنگ افزارهای جدید که سازمان از صدام تحویل گرفته بود آغاز گردید که عمده آنها را افسران عراق به گروهی از مجاهدین (که عمدتاً از بین اعضای قدیمی انتخاب می شدند) تعلیم می دادند و بعد آنها همان آموزش را در نقش مربی وارد یگان های ارتش می کردند. در این دوران، “محمد حیاتی” مسئولیت بخش “مدرسه رسته ها” را در بخش شمالی قرارگاه اشرف برعهده داشت. این مدرسه دو سالن پنلی فرانسوی با اتاق های متعدد را در برمی گرفت که اصطلاحاً فیافی و دوبلکس نامیده می شد. اما همانطور که ابتدا اشاره داشتم، بخش قابل توجهی از نیروهای جدید به صورت “قراردادی” به عراق آمده بودند، لذا تحمل حضور در یک تشکل برایشان ناممکن بود و پس از 6 ماه اولین سری آنان به کشورهایی که از آن آمده بودند بازگشتند و برخی هم که قراردادی یکساله داشتند سال بعد آنجا را ترک کردند و تنها بخش کمی از آنان از رفتن منصرف شدند و در بین مجاهدین ماندند. در عین حال بسیاری از سربازان اسیر پیوسته نیز با کمک صلیب سرخ به ایران بازگشتند.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

(مسعود به همین نشست ها بسنده نکرد و طی چند ماه جلسات عمومی دیگری هم برگزار نمود که در آن به صورت مفصل تر شرایط سیاسی را تحلیل کرد و از جمله با رسم سه تابلو، آینده ارتش آزادیبخش را در شرایط مختلف “جنگ – صلح – مرگ آیت الله خمینی” مورد بررسی قرار داد و گفت:
«از آنجا که ارتش آزادیبخش شعار صلح سر می داد، رژیم می خواست آنرا مثل یک پتک بر سر مقاومت بکوبد و آنرا آچمز کند، اما ما باز معتقد هستیم که رژیم صلح نمی کند. با این وجود ما این سه تابلو را مد نظر قرار می دهیم:
نخست- ما الان در وضعیت “نجنگ” قرار داریم که نمی تواند تا ابد پایدار بماند، در تابلوی اول رژیم به صلح تن خواهد داد و ما با شرایط پیچیده تری مواجه خواهیم شد اما صلح در دراز مدت به نفع رژیم نیست و منجر به انحلال سپاه پاسداران و تشدید تضادها و اعتراضات مردمی خواهد شد و ارتش آزادیبخش دوباره به حرکت در می آید و به سرنگونی راه می برد.
دوم- اگر زمینه صلح آماده نشود، صاحبخانه (صدام) دوباره به سمت جنگ حرکت می کند و ارتش آزادیبخش نیز مجدداً عملیات های خود را از سر خواهد گرفت.
سوم- با توجه به کهولت سن خمینی، احتمال مرگ وی بسیار زیاد است که اگر چنین اتفاقی رخ دهد، اوضاع داخلی بهم می ریزد و جنگ قدرت باعث تشدید تضادها خواهد شد که به “شقه و شکاف” منجر می شود و حکومت را تضعیف می کند که در اینصورت ارتش آزادیبخش فروغ 2 را رقم خواهد زد».
مسعود با طرح اینگونه تابلوها، افکار و نگاه های مجاهدین را گام به گام سمت و سو می داد و قانع می کرد که امید و انگیزه خود را از دست ندهند و تلاش می کرد “هواداران توافقی” را هم تشویق به ماندن در عراق نماید تا جلوی ریزش نیرو تا جای ممکن گرفته شود.

نگاهی به غروب استراتژی مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان (متن کامل) 

مرگ آیت الله خمینی
ماهها پی در پی می گذشت و چشم اندازی برای جنگ و صلح مشاهده نمی شد. مجاهدین که سالها با انگیزه جنگ خود را با شرایط سخت حضور در عراق وفق داده بودند و از همان طریق جذب نیرو می کردند، اینک با شرایط متفاوتی مواجه بودند که حس زندگی را در آنان بیدار می کرد و کشش های عاطفی، آنان را به سمت نیازهای دیگری سوق می داد که در شرایط جنگی چندان به آن توجهی نداشتند. اکثر مجاهدین در آن روزگار دختران و پسران مجرد با متوسط سنی 25 تا 30 سال بودند که با انگیزه پیروزی کوتاه مدت (3-5 ساله) به عراق آمده بودند ولی با گذر از دورانی 5 ساله، به جای رسیدن به تهران، با حالت “نجنگ و آتش بس” مواجه شدند. در چنین شرایطی بسیاری از آنان خواستار ازدواج بودند و مسعود رجوی می بایست پاسخگوی نیاز جنسی و عاطفی آنان می بود و به مرور برخی از ازدواج های تشکیلاتی را در سطح نیروهای قدیمی تر رقم زد که خود مشوق دیگران برای درخواست می شد و معضل را گسترده تر و عمیق تر می کرد.
(توضیح پیرامون عشق در مناسبات مجاهدین: عاشق شدن در سازمان مجاهدین بی پایه و ناپسند بود، کسی مجاز نبود شخصاً با زوج مورد علاقه خود پیوند بخورد و درخواست ازدواج بدهد. اگر مردی به این نیاز می رسید، موظف بود آنرا به بالاترین فرمانده موجود در ستاد یا مرکز نظامی خود گزارش کند و منتظر پاسخ بماند. عشق ورزیدن به عنصری جز رهبری، کاملاً بی معنا و غیر قابل قبول بود. از نظر مسعود رجوی، پدیده ای به نام عشق بین یک زن و مرد وجود ندارد و آنچه آن دو را به هم گرایش می دهد، فقط نیاز جنسی و غرایز حیوانی است. با همین نگاه، در یکی از نشست های محدود که یکی از معاونین لشکرها به اسم “اسفندیار” برگزار کرده بود، به صراحت گفت: «گاوها هم فقط یکبار در سال جفتگیری می کنند و بقیه سال هیچگونه احساسی ندارند، لذا انسان ها هم بدون ازدواج و مسائل جنسی نخواهند مرد»، و از نظر وی تنها چیزی که یک زن و مرد را به هم پیوند می داد فقط همان ویژگی های حیوانی بود. با توجه به این، زوج ها نمی توانستند هر زمان اراده کنند همدیگر را ببینند و تنها در شرایط نرمال و آنهم یکروز در هفته می توانستند ملاقات داشته باشند. اگر آماده باش اعلام می شد، تا اطلاع ثانوی دیدار زن و شوهرها به تعویق می افتاد. به طور معمول سازمانکار هر بخش و ستاد بگونه ای چیده می شد که در رأس آن یک زن و یک مرد قرار گیرند تا پاسخگوی مشکلات زنان و مردان آن بخش باشند. یعنی اگر زنی فرمانده یک ستاد بود، معاون او را یک مرد قرار می دادند و برعکس. لذا در هر ستاد یا بخش اگر کسی به مشکل خاصی برمی خورد، مرجع مورد نیاز برای مراجعه به آنرا داشت و دچار محذوریت جنسیتی نمی شد.
حال اگر مردی درخواست ازدواج داشت، ابتدا آنرا گزارش می کرد، آنگاه نیاز وی در ستاد فرماندهی توسط فرماندهان لشگرها و ستادها بررسی می شد و اگر شایستگی لازم را در وی تشخیص می دادند، متناسب با وضعیتی که داشت، دختری را انتخاب می کردند و پس از طی مراحلی آن دو را به ازدواج یکدیگر در می آوردند. رسماً به او می گفتند اگر کسی یکسال در داخل مناسبات بوده باشد، می توانیم صلاحیت او را برای ازدواج کردن ارزیابی کنیم. زنان مجاهد هم حق انتخاب نداشتند و تصمیم سازمان به آنها ابلاغ می شد و آنان در یک اجبار نانوشته ناچار به پذیرش آن می شدند. اگر زنی نسبت به زوج انتخابی سازمان احساس کراهت داشت و آنرا نمی پذیرفت، خودبخود یک احساس گناه به او القا می گردید که چرا به خواسته ی سازمان و رهبری پاسخ مثبت نداده است، در حالیکه مجاهد خلق وظیفه دارد فقط متعلق به آنان باشد و با اراده آنان پیش برود حتی اگر فدا شود. در چنین شرایطی، طبعاً آن زن احساس گناه می کرد و کمتر کسی به خود اجازه سرپیچی از آن می داد حتی اگر رضایت قلبی نداشتند. عمده زنان بیوه مجاهد را هم به همین صورت به عقد مردان در می آوردند و از آنان می خواستند که شوهر پیشین خود را فراموش کنند. البته بکاربردن واژه بیوه در سازمان ممنوع بود).
مسئولیت تمامی ازدواج ها در سازمان در این دوران با یکی از فرماندهان لشکرها به نام «حسین ربوبی» بود که او را «برادر فضلی» صدا می زدند. کار وی پیگیری این مسائل و خواندن خطبه عقد بود. با توجه به بالا رفتن درخواست های ازدواج، نشستی با حضور وی برگزار گردید که در آن جلسه ضمن شرح این معضل که تعداد زنان مجاهد خیلی کمتر از مردان است، به این نکته اشاره داشت که: “سازمان نمی آید به کسی زن بدهد، هرکسی فکر می کند آنقدر دچار مشکل جنسی است که نمی تواند تحمل کند، باید بها بپردازد و اینرا به سازمان بگوید. اما باید بدانید که ما زن به اندازه کافی نداریم، اگر کسی خواهان ازدواج است و در خانواده اش دختر دایی یا دختر عمو و… دارد، آدرس شان را به سازمان بدهد تا آنها را به عراق بیاوریم”… همانطور که از این جملات پیداست، از نظر مسئولین سازمان، فقط نیاز جنسی می توانست توجیه گر نزدیکی یک زن و مرد باشد، نه یک کشش عاشقانه و نیاز عاطفی!

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

رجوی با این ترفند هدف مشخصی را دنبال می کرد و دلواپس ازدواج کسی نبود بلکه می خواست کمبود نیرو را جبران کند. طبیعتاً پس از آتش بس کسی جذب مجاهدین در عراق نشده بود و بسیاری از «نیروهای قراردادی» هم به مرور مشغول بازگشت به کشورهای مبدأ بودند که نوید آینده ای نه چندان روشن داشت. پس بهترین کار جذب نیرو از داخل ایران بود که می توانست تا مدتی جلوی بریدن برخی نفرات را هم بگیرد. البته آن زمان چنین کاری را نشانه محبت و مایه گذاری مسعود برای حل مشکلات اعضای سازمان و اینکه بخاطر آنان حاضر است بهای سنگین انتقال یک دختر از داخل ایران را بپردازد، می دانستیم!…
10 ماه از شکست فروغ جاویدان و برگزاری دهها مراسم ازدواج که عمدتاً فقط افراد خاصی در آن شرکت داشتند و بسیاری حتی از آن مطلع نمی شدند، گذشت. در طی این مدت، امیدها از “جنگ یا صلح” بریده شده بود و مجاهدین به آموزش های مختلف مشغول بودند. از زمستان 1366 قانون جدیدی در مناسبات مجاهدین حاکم شده بود مبنی بر تعطیلی آخر هفته که تقریباً با استقبال همراه شد. از ظهر پنجشنبه تا عصر جمعه (و برای خانواده ها تا صبح شنبه) تمامی کارهای نظامی و تشکیلاتی تعطیل، و افراد به اصطلاح “در اختیار خود” بودند، و کودکان هم از مدرسه به نزد والدین می آمدند. معمولاً ناهار یا شام پنجشنبه هر هفته در سالن اجتماعات اشرف به صورت جمعی سرو می شد که فضای متنوعی ایجاد می کرد. مسئولیت اجرائی قرارگاه اشرف با “مهدی ابریشمچی” بود، و این برنامه تحت نظارت وی انجام می گرفت و متقابلاً لشکرها برای کمک نیرو می فرستادند. پس از این فوق برنامه، افراد وقت خود را به ورزش، نظافت عمومی، کارهای فردی و جمعی اختصاص می دادند. در ضلع شرقی قرارگاه اشرف مجموعه ساختمان هایی در حال احداث بود تا خانواده ها در روزهای آخر هفته آنجا باشند. پیش از آن، سازمان ناچار بود زوج ها را به بغداد ببرد و در هتل های اجاره ای سکنی دهد و دوباره به مقر بازگرداند که کار پرهزینه ای بود. با احداث این “مجموعه های اسکان”، انرژی زیادی ذخیره شد. احداث آنها از جنوب شرقی قرارگاه آغاز و به سمت شمال شرقی ادامه یافت ولی از سال 1368 بکلی متوقف گردید. نام این مجموعه ها از با الفبای انگلیسی از A شروع و تا H ادامه پیدا می کرد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم قسمت سوم

مجاهدین با این وضعیت در حال گذران امور بودند و تقریباً بیشتر فکر افراد بر ازدواج متمرکز بود. برخی مطرح می کردند و بسیاری نیز از گفتن ابا داشتند ولی واضح بود که به آن سمت تمایل زیادی دارند که طبیعی هم بود. تابلوهایی که مسعود رجوی قبل از آن رسم، و بر آن اساس استراتژی خود را تبیین کرده بود، همچنان در هاله ای از ابهام قرار داشت. جنگی در چشم انداز دیده نمی شد و صلح نیز کماکان در دسترس نبود. اما در آخرین روزهای بهار 1368، حادثه ای بوقوع پیوست که تشکل مجاهدین را دچار تحول کرد. صبح 14 خرداد، خبری از رادیو مجاهد مبنی بر “فوت آیت الله خمینی” پخش شد که مثل جرقه ای در مناسبات شعله افکند. کسی نمی دانست باید ابراز خوشحالی کند یا با چشم انداز فروغ 2 آماده یک بحران دیگر باشد!. طبق تحلیل مسعود رجوی، با مرگ آیت الله خمینی، ارتش آزادیبخش عملیات سرنگونی را رقم می زد، لذا ناگفته “آماده باش” غیررسمی صادر شده بود. همه برای آماده سازی جنگ افزارها در تکاپو بودند، اما حجم کارها بسیار بیش از کمیت افراد موجود بود چرا که مسعود رجوی انبوهی جنگ افزار شامل توپ و تانک و نفربر از صدام حسین تحویل گرفته بود و آمار آنها را از آمار نفرات خود بالاتر برده بود، لذا آموزش و آماده سازی آنها انرژی زیادی می گرفت. چاره کار در استخدام صدها کارگر سودانی بود که پی در پی به قرارگاه اشرف اعزام می شدند تا در آماده سازی به مجاهدین کمک کنند. کارگران سودانی از آن زمان به مدت تقریبی 5 سال بخشی از سربازان استخدامی ارتش رجوی به حساب می آمدند که تنها در صف اول جنگ حضور نداشتند اما دوسال بعد حتی در بخش پشتیبانی جنگ هم از آنان استفاده شد… کم خوابی و شور و هیجان در چند روز اول مشابه دوران پیش از عملیات فروغ جاویدان بود. همه منتظر پیامی از مسعود بودند که فرمان حرکت را طبق تابلوهایی که رسم کرده بود صادر کند، اما خبری نشد و چند روز به این شکل گذشت. بالاخره بعد از 4 روز مسئولین به صورت شفاهی گفتند در انجام کارها آرامش را رعایت کنید و استراحت کافی داشته باشید. ظاهراً پیام از سوی مسعود ابلاغ شده بود… این خبر هرچند اندکی آرامبخش کارها بود، ولی دلالت بر موضوعی داشت که مخفی نگه داشته می شد. در هرحال این ابهام وجود داشت که چرا مسعود با وجود آنهمه توضیحات که بر سر تابلوها می داد، اینک نه نشست برگزار می کند و نه پیام می دهد؟

واقعیت این بود که ارتش آزادیبخش برخلاف گفته رجوی در تابستان 67، استقلال عمل نداشت و قادر نبود بدون مجوز صدام حسین وارد جنگ شود و دفعه قبل هم از شکاف بین توافق قطعنامه تا امضای آتش بس استفاده برده بود. مسعود نمی توانست به این سرعت و صراحت بگوید که صدام حسین به او اجازه حرکت نداده است،

اما چندی بعد به این مسئله اعتراف کرد و گفت که ما آماده برای حرکت بودیم، اما صاحبخانه مشکلات خودش را داشت و نمی توانست تا قبل از اینکه مطمئن به پیروزی ما باشد، ریسک ورود دوباره به جنگ را بپذیرد و ما زمانی می توانیم وارد عمل شویم که به او اثبات کنیم می توانیم در جنگ به پیروزی برسیم (مسعود رجوی در دهه 70 نیز چند بار به اعضای مجاهدین تأکید داشت که: «این شما هستید که باید اثبات کنید توان سرنگونی را دارید، تا صاحبخانه مطمئن شود و ریسک یک جنگ جدید را بپذیرد»… به زبان دیگر، وی معترف بود که صدام با توجه به شکست سنگین مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان، توان سرنگونی را در ارتش رجوی نمی بیند و لاجرم از عواقب سیاسی و بین المللی آن در صورت نقض آتش بس می هراسد و به آن تن نمی دهد).

حماقت و خیانت مسعود رجوی در عملیات فروغ جاویدان

در چنین شرایطی، بناگاه مجاهدین خود را با هزاران اسیر جنگی ایران و عراق مواجه دیدند که با فریب و “تمتع صنفی و نوید آزادی” به قرارگاه اشرف کشانیده شده بودند. «مهدی ابریشمچی و عباس داوری» با مجوز صدام حسین، طی رفت و آمدهای زیاد به اردوگاه های اسیران جنگی، و با نشان دادن فیلم های متعدد تبلیغی و مغزشویی آنان، موفق شده بودند تعداد زیادی را به درون مناسبات بکشانند. این افراد به محض ورود به قرارگاه، در یگان های نظامی ادغام و پس از آموزش های اولیه نظامی و تشکیلاتی، بین یگان ها سازماندهی و تقسیم می شدند. ورود اینهمه نیروی جدید (که در فضایی کاملاً متفاوت زندگی کرده بودند و چندان اهمیتی به ایدئولوژی نمی دادند)، فضای دیگری را در مناسبات ایجاد کرد که خیلی زود سیاست های پیشین مجاهدین را بکلی تغییر داد.
(توضیح: باید یادآوری کنم که ورودی های پیشین را نیروهای خارج کشوری و یا اسیران جنگی مجاهدین شکل می دادند، یعنی کسانی که یا در خارج ایران زندگی کرده بودند و یا در داخل ایران دوران خدمت خود را می گذراندند و طعم اسارت را جز در کنار مجاهدین نچشیده بودند و در آنجا هم، کنار مجاهدین با فرهنگ و اهداف و مناسبات شان آشنایی پیدا کرده بودند، اما نیروهای جدید، اکثرا سالها در اسارت صدام دچار آسیب های روحی و برخی مشکلات دیگر بودند که ورودشان به تشکل مجاهدین، رخدادهایی را بوجود می آورد که قابل پیشبینی نبود. برای آشنایی با آن لازم است به نمونه هایی اشاره کنم:
برخی از این اسیران در دوران اسارت برای خود نوچه هایی داشتند که فقط از آنها فرمان می بردند. برای نمونه یکی از آنان لباس های خود را برای شستشو به نوچه اش می داد. برخی از آنها کینه های شخصی با هم داشتند و بعد از ورود به مناسبات مجاهدین و دسترسی یافتن به سلاح، روی همدیگر اسلحه کشیدند. چند نفر هم مشکلات اخلاقی خود را از اردوگاه به درون مناسبات کشانیده بودند. موارد متعددی از دزدی کلید خورد که تا آن زمان در تشکل مجاهدین یافت نشده بود. موارد بیماری روحی هم کم نبود که انرژی زیادی از مسئولین می گرفت. برای نمونه یکی از آنها که برای مدتی تحت مسئولیت من قرار گرفت، درجه داری بود که مدام به سر و صورت خود مشت می زد و می گفت من آدم خوبی نیستم… علاوه بر این، درخواست برای ایجاد «اتاق تلویزیون» جهت مشاهده فیلم های عربی، موضوع جدیدی بود که مجاهدین با آن خو نداشتند و معضل دیگری را برایشان رقم می زد. چنین مواردی انبوه نبود اما می توانست برای مناسبات مجاهدین خطرناک و تهدید باشد).
به این ترتیب، قوانین و ضوابط جدیدی با ورود این گروه از اسیران در مناسبات مجاهدین شکل گرفت که به آن اشاره می کنم:
یکم- برداشته شدن سلاح های انفرادی از درون آسایشگاه و انتقال آن به اسلحه خانه و قفل دار کردن آن…
دوم- بسته شدن مکان هایی که به آن سوپر می گفتند و اقلام مورد نیاز مجاهدین در آن گذاشته می شد و هرکسی براحتی می توانست از آن استفاده کند…
سوم- قفل دار کردن کمدهای شخصی، انبارهای صنفی و تدارکاتی…
چهارم- ایجاد اتاق تلویزیون برای این نیروها تا شبها بتوانند در آن محل برنامه های مورد علاقه شان را مشاهده کنند. هیچکدام از اعضای سابق مجاهدین حاضر نبودند وارد این اتاق شوند و البته فضای مناسبی هم در آن حاکم نبود…
پنجم- تدوین ضوابط جدید برای سرویس های بهداشتی، از جمله ممنوعیت استفاده دونفره از حمام. این ممنوعیت به دلیل انجام گرفتن توسط برخی افراد جدید اعمال گردید، وگرنه پیش از آن چنین کاری انجام نمی شد.
ششم- دیوار کشی و نصب سیم خاردار پیرامون آسایشگاه زنان!. تا پیش از آن ضرورتی برای آن نبود چون در مناسبات مجاهدین یک احساس خواهر و برادری بین تمامی افراد وجود داشت و کسی به خود اجازه تردد به نقاطی که زنان مجاهد بودند نمی داد اما بعد از ورود نیروهای جدید نمونه هایی از ورود مخفیانه به آن محل دیده شده بود…
هفتم- ممنوعیت تردد به بیرون از مقر تعیین شده لشکرها. تا پیش از آن کسی به بیرون از محوطه لشکر تردد نمی کرد و اگر هم تردد داشت نه مورد امنیتی تلقی می شد و نه در راستای فرار یا کارهای مشابه. و معمولاً برای تردد جهت ملاقات با دوستان، هماهنگی از قبل صورت می گرفت و افراد می توانستند در ساعات تعطیل به دیدار هم بروند. اینکار بعدها ممنوع گردید…
ورود این حجم انبوه نفرات جدید، فضا را به گونه ای چرخاند که دیگر تناقض خاصی در مورد چرایی نرفتن به عملیات فروغ 2 باقی نماند و همگی سرگرم رخدادهای دیگری بودند که هر روز داشت در مناسبات شکل می گرفت. چند ماه به این ترتیب سپری شد اما طی همین مدت، تعدادی از این اسرا طاقت ماندن را از دست دادند و دوباره به اردوگاه بازگشتند. تحمل تشکل پذیری برای آنان بسیار سخت تر از حضور در اسارتگاه عراق بود. پیش از این در مورد ازدواج ها و کمبود آمار زنان به نسبت مردان اشاره داشتم که با ورود اینهمه مردان مجرد، معضل تشدید می شد.
شرایط پیچیده ای که “آتش بس” برای مسعود رجوی فراهم ساخته بود، ریزش نیروهایش را تشدید می کرد. ورودی به ارتش آزادیبخش به صفر رسیده بود و خروجی ها مدام بیشتر می شدند. تقریباً کلیه افرادی که از خارج به عراق آمده بودند طی یکسال دوباره به اروپا و آمریکا بازگشتند، بسیاری از اسیران که در عملیات حضور داشتند (RP = “رزمنده پیوسته”) نیز توسط صلیب سرخ به ایران رفته بودند. اعضای ایدئولوژیک مجاهدین نیز به مرور انگیزه خود را از دست می دادند. درخواست برای ازدواج روز به روز بیشتر می شد و ازدواج برخی نفرات، بقیه را هم ترغیب می کرد که آنرا مطرح کنند. برخی هم پس از ازدواج، خواستار بچه دار شدن بودند و انگیزه چندانی برای ماندن در مناسبات نداشتند و گاه بکلی از سازمان جدا می شدند. به یاد دارم یکی از آنها در یک نشست محدود که “حسین ربوبی” برگزار کرد، صراحتاً گفت که من ازدواج کرده ام و مشکل جنسی ندارم اما می خواهم بچه داشته باشم! (بچه دار شدن در ارتش آزادیبخش ممنوع بود و فقط کسانی که پیش از آمدن به مناسبات بچه دار و یا باردار بودند مشکلی نداشتند. قبل از ازدواج به زوجها گفته می شد که اجازه بارداری ندارند چون سازمان قادر نیست انرژی خود را معطوف به بچه داری نماید و اینکار را برای بعد از سرنگونی بگذارند). مسعود رجوی بعدها شاکی شد که برخی افراد مدتی پس از ازدواج بریده اند و همسرشان را هم قانع کرده اند که از سازمان جدا شود و می گفت: «زنان مجاهد را من بعنوان امانت به آنها سپرده بودم ولی از پشت به من خنجر زدند». نگرش مسعود به تمام زنان اینگونه بود که گویا مردم ایران آنها را به عنوان یک کالا به وی سپرده اند که هرگونه صلاح دانست مورد استفاده قرار دهد. در هنگام عقد کردن «مینا و مهدی» هم مدعی شد که مینا امانتی موسی خیابانی است که به مهدی می سپارد!
اسیران جنگی که از اردوگاه آمده بودند (RD = “رزمنده داوطلب”) نیز هرچند به خود اجازه درخواست ازدواج نمی دادند، اما آشکار بود که به مرور توجه خاصی به این مسئله دارند و سوآلات گوناگونی را نسبت به دیگران مطرح می کردند. علاوه براین، برای بسیاری سوال شده بود که بالاخره مجاهدین تا کی باید در عراق بمانند و فایده ماندن آنها در عراق وقتی که نمی توانند عملیات کنند چیست و چرا نباید به خارج بروند و مثل گروه های دیگر مبارزه سیاسی کنند؟ اگر مجاهدین در شرایط جنگی بودند قضیه متفاوت بود ولی یک ارتش در تبعید (محبوس در یک چاردیواری) که امکان انجام هیچ کار مادی نداشته باشد خیلی زود از هم خواهد پاشید و رجوی نیز بدان اشراف داشت و خودش اینرا در مورد سپاه گفته بود که: «صلح باعث فروپاشی سپاه پاسداران خواهد شد»… اما ظاهراً به جای سپاه، تشکیلات مجاهدین داشت به سمت فروپاشی می رفت…
زمان آن رسیده بود که مسعود رجوی دست به حرکت تازه ای بزند که تمامیت سازمان و تشکیلات آنرا را زیر و رو کند. وی نیاز به بحران تازه ای داشت که همه چیز را درهم ریخته و از حالت رکود خارج نماید و مشکلات موجود را تحت الشعاع قرار دهد. در واقع: هم باید شکست فروغ جاویدان را بار دیگر با آن توجیه می کرد، و هم برای سرنگونی چشم انداز دیگری به تصویر می کشید و هم پدیده خانواده در تشکیلات مجاهدین را از اساس حل و فصل، و از بنیان متلاشی می کرد.

ادامه دارد….

حامد صرافپور

لینک به منبع

سایت ایلاف عربستان سعودی : همخوابی مجاهدین خلق و راست افراطی اسپانیا، هم ایدئولوژیک، هم تاکتیکی

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

***

همچنین:

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت اول و دوم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، چهارم می 2020:… تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم  . توضیح نگارنده: ضروری است به این نکته اشاره کنم که حدود 10 سال پیش سلسله مطالبی را تحت عنوان “انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین” انتشار می دادم که به دلیل مشغله زیاد، ادامه آن پس از 30 قسمت متوقف گردید. در حال حاضر 8 سال از انتشار آخرین قسمت آن می گذرد و طی این مدت، تعداد زیادی از دوستان و هموطنان در شبکه های اجتماعی خواهان ادامه آن و یا نوشتن خاطرات از درون مناسبات مجاهدین شدند که متأسفانه به دلیل کمبود وقت و برخی مشکلات دیگر، امکان آن فراهم نشد. پس از نزدیک به یک دهه، تلاش من بر این است تا حد امکان به تکمیل این کتاب بپردازم. کتابی محصول صدها ساعت کار و تلاش است!. تلاشی که دوستان جداشده نیز در آن دخیل بوده اند و بخشی از آن خاطرات خود آنهاست که در هر نقطه ضروری بود از آن استفاده خواهم کرد. تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم  

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم مجاهدین خلق در عراق – فروردین در خون

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت اول

متدلوژی سرکوب و مغزشویی در فرقه رجوی

انجمن نجات مرکز فارس7 اردیبهشت 1399

توضیح نگارنده:
ضروری است به این نکته اشاره کنم که حدود 10 سال پیش سلسله مطالبی را تحت عنوان “انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین” انتشار می دادم که به دلیل مشغله زیاد، ادامه آن پس از 30 قسمت متوقف گردید. در حال حاضر 8 سال از انتشار آخرین قسمت آن می گذرد و طی این مدت، تعداد زیادی از دوستان و هموطنان در شبکه های اجتماعی خواهان ادامه آن و یا نوشتن خاطرات از درون مناسبات مجاهدین شدند که متأسفانه به دلیل کمبود وقت و برخی مشکلات دیگر، امکان آن فراهم نشد.
پس از نزدیک به یک دهه، تلاش من بر این است تا حد امکان به تکمیل این کتاب بپردازم. کتابی محصول صدها ساعت کار و تلاش است!. تلاشی که دوستان جداشده نیز در آن دخیل بوده اند و بخشی از آن خاطرات خود آنهاست که در هر نقطه ضروری بود از آن استفاده خواهم کرد.
علاوه بر اینکه بسیاری از هموطنان طی این سالیان خواهان نوشتن چنین کتابی بودند، ضرورت دیگری نیز ایجاب می کرد که دوباره به آن بپردازم و آن اهمیت شرایط فعلی است. شرایطی که در آن متأسفانه فرقه های زیادی با زرق و برق جدید تولید شده اند و هرکدام درصدد جذب بخشی از جوانان می باشند، اما همانند برخی ویروس ها، آنچنان پیچیده و رنگارنگ عمل می کنند که تشخیص آنان بسیار دشوار است. امروز مسئله فقط مجاهدین خلق نیستند، صدها فرقه در پیرامون ما مشغول تنیدن تار برای به دام انداختن جوانان هستند اما واقعاً تشخیص آن برای هرکسی راحت نیست، اما اگر بدانیم پیشرفته ترین و پیچیده ترین فرقه ها چگونه کار کرده و می کند، طبیعی است که شناخت بقیه هم راحت تر انجام خواهد گرفت. امروز بسیاری از هموطنان تصور می کنند مجاهدین را خوب شناخته اند، اما بسیار راحت در دام فرقه های دیگر گرفتار می شوند!. این یک واقعیت تلخ است. چرا؟ چون مجاهدین را در اسم و ظاهر شناخته اند نه در باطن. کسی که ماهیت فرقه مجاهدین را شناخته باشد، راحت در بازی دیگر اسیر نمی شود.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

مقدمه:
“رهبری عقیدتی” و “ازدواج و طلاق” مسعود و مریم رجوی
شاید کم و بیش در مورد انقلاب ایدوئولوژیک درونی مجاهدین شنیده باشید، موضوعی بود که از اواخر سال 1363 (اوایل سال 1364) در سازمان مجاهدین برجسته شد و با طلاق مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشمچی و ازدواج او با مسعود رجوی در درون سازمان مجاهدین همه گیر شد و تمامی اعضای مجاهدین لاجرم می بایستی از این بحث عبور می کردند. اما براستی انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین چه بود؟
این انقلاب درونی، در یک کلام چیزی نبود جز جهش مسعود رجوی از موضع مسئول اول مجاهدین به درجه رهبری عقیدتی (=ولایت مطلقه فقیه) و این آغازی بود بر یک انحراف بزرگ در درون تشکل مجاهدین خلق. تا پیش از آن، مسعود رجوی مثل بقیه رهبران احزاب و سازمان های سیاسی، دبیرکل سازمان مجاهدین خلق به حساب می آمد. پس از این انقلاب درونی (که قرار بود همگانی و آنگاه جهانی شود)، سازمان مجاهدین خلق دفتر سیاسی خود را منحل کرد و اعضای دفتر سیاسی (که در واقع شورای رهبری کنندۀ هر حزب و سازمانی می باشند) را، به عنوان مجریان دستورات رهبری، “هیئت اجرایی” نام نهاد. اعضای هیئت اجرائی سازمان مجاهدین، از آن پس، در جهت پیشبرد اهداف رجوی در بخشهای مختلف سیاسی ، نظامی و اداری مشغول به کار شدند. لازم به ذکر است که مسعود رجوی بعدها (اواخر سال 1365) ضمن نامشروع جلوه دادن و تمسخر چیزی به اسم “دفتر سیاسی”، آنرا یک «شرکت سهامی» نامید. در همین رابطه برخی از مسئولین سازمان و به طور خاص مهدی ابریشمچی نیز (با تأثیر از آموزه های مسعود و نظرات خاص مریم قجرعضدانلو، در مباحث انقلاب ایدئولوژیک) آنرا نهادی شرک آلود در کنار جایگاه رهبری عقیدتی نامیدند و از مشرک بودن خود در آن ایام سخن گفتند.

بدین ترتیب، مسعود رجوی در جایگاهی قرار گرفت که همفکر شدن با وی مساوی با “شرک” قلمداد می شد.

مسعود رجوی در مراسم ازدواج خود گفت: «هرچقدر چاه باطل خمینی عمیق تر باشد، ستیغ قله حق نیز باید هرچه بالابلندتر و سر به فلک کشیده تر باشد». به زبان دیگر، او که می دانست آیت الله خمینی در موضع «ولایت مطلقۀ فقیه» جای گرفته است، برای عقب نیفتادن از آن جایگاه معنوی، می بایست گامی فراتر می نهاد و تمامی شرکای سازمانی خویش را از میدان بدر می کرد و تنها مقام تصمیم گیرنده در سازمان مجاهدین می شد. البته آیت الله خمینی هرگز خود را در جایگاهی که مسعود رجوی متوهمانه به آن چشم دوخته بود قرار نداد و در رأس کشوری بود که قوای سه گانه خود را داشت و اختلاف نظرهای بسیاری در کشور به چشم می خورد که نمونه مشابه آن هرگز در تشکیلات مجاهدین تحمل نمی شد (در ادامه خواهیم دید که مسعود رجوی چگونه کوچکترین انتقاد یا مخالفت را بشدت سرکوب می کرد و اجازه هیچگونه ابراز نظری جز در راستای منافع خودش به کسی نمی داد).
لازم است بدانیم که محمد حنیف نژاد (بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران) هیچگاه “رهبری فردی” در تشکل مجاهدین را به رسمیت نشناخت و همانگونه که می توان در متون مختلف سازمان مشاهده کرد، نه تنها خود را رهبر یا مسئول مجاهدین نخواند بلکه همیشه به عنوان بنیانگذار شناخته می شد و علاوه بر وی، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان نیز در همین جایگاه قرار داشتند.

در واقع رهبری مجاهدین به صورت شورایی (با ترکیب سه تن از بنیانگذاران سازمان) اداره می شد… با شهادت رهبران اولیه سازمان و ورود مسعود رجوی به عرصۀ رهبری، این اصل پایه ای که نشان از مترقی بودن سازمان بر اساس دوران و شرایط جدید جوامع بشری داشت، بکلی از بین رفت و مسعود بعنوان مسئول اول مجاهدین شناخته شد.

با اینحال، مجاهدین همچنان دارای دفتر سیاسی بودند و اعضای این دفتر در برنامه ریزی راهبردهای سازمان شرکت داشتند و با هم کار را پیش می بردند، هرچند مسعود تصمیم نهایی را می گرفت.
همانگونه که شرح دادم (و بعدها در نشستهای درونی مجاهدین برای ما بیشتر آشکار شد)، در مقطع سالهای 1363 و 1364 با قرار گرفتن آیت الله خمینی در موضع ولایت مطلقه، مسعود رجوی برای کنار زدن تمام رقبای احتمالی، نیاز داشت در مقامی قرار گیرد که کسی یارای نزیک شدن به آن و شریک شدن در تصمیم گیری هایش را نداشته باشد. لذا با کمک مریم قجرعضدانلو (همسر مهدی ابریشمچی – و اولین فرد پیشنهاد دهنده برای قرار گرفتن مسعود در جایگاه رهبری عقیدتی)، توانست جایگاه رهبری عقیدتی مجاهدین را برای خود تثبیت کند و از آن پس فرامین خودش را به صورت نامحسوس بعنوان دستوری از جانب خدا به مجاهدین تحمیل کند، کما اینکه

بعدها مریم عضدانلو به صراحت گفت که مسعود فقط پاسخگوی خداست!، به این معنا که سخنان او الهام گرفته از سوی خداست و دارای هیچگونه عیب و نقصی نیست و اگر نقصی هم باشد بخاطر عدم انجام درست آن توسط اعضای مجاهدین است. در اینصورت کسی نباید فرامین او را زیر سوآل ببرد و وی تنها باید پاسخگوی خدا باشد!

نکته: در مباحث انقلاب ایدئولوژیک که سالها به صورت مقطعی جریان داشت، خود مسعود رجوی بارها گوشزد کرد که «رهبر عقیدتی گناه پیروان خود را بر دوش می کشد و در روز معاد، خداوند هرگز از انسان نمی پرسد که تو کیستی، بلکه می پرسد رهبر شما کیست و از چه کسی پیروی می کنید؟ و بر همان اساس بهشت و جهنم تعیین می شود». در واقع وی صراحتاً می گفت خداوند به گناهانی که ممکن است هر مجاهد در طول زندگی مرتکب شده باشد کاری ندارد، فقط کافی است آن مجاهد در روز قیامت پشت سر وی (مسعود) قرار گرفته باشد، در آن صورت بخشوده خواهد شد... این مفاهیم، در طی “جلسات متعدد و مباحثی مفصل و مبسوط” به مجاهدین القا می شد نه به این سادگی و خلاصه گویی که اینجا شرح می دهم. یعنی در میان انبوه “مقدمه چینی، شرح حال از قرآن و تاریخ، مباحث سیاسی و ایدئولوژیکی مرتبط به اقدامی که مریم به انجام رسانیده بود” آنهم طی هفته ها و ماهها نشست جمعی برای سلسله مدارهای مختلف تشکیلاتی، به نحوی که برای من و دیگر مجاهدین هیچ شک و شبهه ای ایجاد نمی کرد و ما قانع می شدیم که اینها همه واقعیت محض است. بدین ترتیب، انقلاب ایدئولوژیک، پذیرش مسعود رجوی به عنوان رهبر عقیدتی بلامنازع بود، کسی که تا آن زمان فقط مسئول اول سازمان مجاهدین شناخته می شد.

به موازات آن، باید تأکید کنم که مریم قجرعضدانلو، بعدها مبحث انقلاب ایدئولوژیک را بعنوان نقطه شروع “رهایی زن” مطرح کرد، به این معنا که انقلاب ایدئولوژیک سرآغاز رهایی زن و “پیش شرط رهایی مرد” است، چرا که تابوی ازدواج و طلاق که همیشه در حیطۀ مردان بوده را شکسته است و طی آن، یک زن با وجود داشتن همسر و فرزند، بدون کمترین مشکل و اختلاف با شوهرش، اراده بر طلاق می کند و آنگاه به مرد دیگری (بعنوان رهبر عقیدتی اش) درخواست ازدواج می دهد. نتیجه چنین کاری از نظر مریم، باز شدن راه زنان برای خروج از زیر سلطه مردان به حساب می آمد . پس، با الهام از حرکت به اصطلاح انقلابی وی، هر زن مجاهد هم می تواند خود را از قید و بند رها سازد و به خود ارزش انسانی بدهد. کاری که انرژی انسانی درون زن (و بدنبال آن مرد) را شکوفا خواهد کرد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

متقابلاً مسعود رجوی نیز در مراسم ازدواج خود، با برجسته کردن نام مریم، عمل او را یک حرکت انقلابی در جهت رهایی زن و مرد ایرانی دانست و در همان جلسه از مهدی ابریشمچی به عنوان بزرگترین پهلوان یاد کرد. البته چهار سال بعد، از حرف خود بازگشت و گفت که مهدی ابریشمچی با پذیرش طلاق همسرش هیچ کار مهمی انجام نداده است و این مریم است که باید مورد ستایش قرار گیرد چرا که پس از طلاق از شوهر، جسم و جان خود را تمام عیار با رهبر عقیدتی اش پیوند داده است. در واقع عمل مهدی ابریشمچی مشابه آنچه مریم انجام داده نبوده است، چون بجای حل شدن با رهبر عقیدتی اش، با دختری جوانتر پیوند خورده است و در عرف جامعه، امتیاز بیشتری به دست آورده است نه اینکه چیزی را “پرداخته” باشد (مینا خیابانی 21 ساله، 17 سال از مهدی ابریشمچی جوانتر بود. در تصاویر موجود می توان غم و اندوهی پنهان را در چهره وی مشاهده کرد).

خطبه ازدواج مهدی ابریشمچی با مینا خیابانی (خواهر موسی خیابانی فرد شماره 2 سازمان که 19 بهمن 1360 طی یک درگیری شدید مسلحانه کشته شد) توسط مسعود رجوی خوانده شد و در آن مهدی با لحنی خاص به مسعود رجوی گفت: «شیر بهای مینا چقدر است؟»، و مسعود فوراً به او پاسخ داد که” «من شیربها نمی گیرم، خون بها می خواهم».

این تعارف های ناپسند بخوبی نگاه این دو مرد را به کرامت زن نمایان می کرد که گویی مشغول تبادل کالا به یکدیگر می باشند.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

به هرحال، بحث انقلاب ایدئولوژیک، در ابتدا (یعنی در سال 1364) فقط در این حد بین اعضای سازمان برده شد که هرکس دیدگاه خود را نسبت به عنصر زن (قبل و بعد از انقلاب مریم) بخواند و تغییر ایدئولوژی خود را با آن محک بزند. به این ترتیب، مریم نیز به عنوان همردیف ایدئولوژیکی مسعود رجوی، در مدار رهبری سازمان مجاهدین قرار گرفت و هر مجاهد خلق می بایستی به او نیز با همان چشم می نگریست. این رخداد گامی در جهت ورود زنان در ارتش آزادیبخش رجوی برشمرده شد. گامی که بدون آن، حضور زنان در ارتش عملی نمی شد…
پیش از ورود به مبحث اصلی، اشاره کوتاهی به جمعبندی محمد حنیف نژاد پس از تشکیل هستۀ اولیۀ سازمان مجاهدین خلق می کنم تا در ادامه، نحوه ی دگردیسی سازمان مجاهدین توسط مسعود رجوی (که به مجاهدین تحمیل شد) را ترسیم کنم:

محمد حنیف و یارانش با مطالعۀ دقیق انقلاب های مختلفی که در جهان رخ داده بود و نیز جمعبندی شکست انقلاب مشروطه و برپا شدن دوبارۀ استبداد مطلقۀ سلطنتی و همچنین دلایل شکست دکتر مصدق و به نتیجه نرسیدن مبارزات گروههای سیاسی بخصوص نهضت ملی، جمعبندی کاملی ارائه دادند که یکی از محورهای آن در ارتباط با شرایط جدید جهانی و نقش امپریالیسم در سرکوب قیام ها، انقلاب ها و استعمار ملت ها بویژه پس از شکست در ویتنام بود. در این جمعبندی، سازمان به این نتیجه رسیده بود که “دشمن اصلی مردم جهان، امپریالیزم است که خوی جهانخوارگی دارد و هیچ محدودیتی برای خود قائل نیست، اما در عین حال، علیرغم هیبت و قدرت ظاهری، بدلیل داشتن ضعف های محتوایی، چیزی جز یک “ببر کاغذی” نیست و شکست در ویتنام دلیلی بر این ادعاست.
وی همچنین معتقد بود که شاه به دلیل وابستگی شدید به آمریکا، مانع راه آزادی، استقلال و عدالت در کشور است، در نتیجه سرنگونی شاه، یک ضرورت تاریخی برای رهایی از امپریالیسم و وابستگی است”.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

طرح این مقدمه از آن جهت ضروری بود که بدانیم این تشکیلات چرا و چگونه دچار دگردیسی شد و 180 درجه تغییر ماهیت داد. در ادامه، برای درک عمیق از انقلاب ایدئولوژیک و چرایی تحمیل آن به اعضای سازمان، وارد مبحث بندهای انقلاب مریم می شوم و جزئیات آنرا منطبق بر شرایط سیاسی کشور شرح می دهم!
حامد صرافپور

لینک به منبع

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت دوم

انجمن نجات مرکز فارس14 اردیبهشت 1399

بندهای انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین:

بند الف: طلاق ایدئولوژیک
ازدواج مسعود و مریم پایان یک راه نبود بلکه سرآغاز مباحث بی پایانی بود که اعضای مجاهدین را پی در پی در میان تنش های مختلف سیاسی و منطقه ای با خود به فراز و نشیب می برد. 3سال بعد، با شکست ارتش آزادیبخش در عملیات فروغ جاویدان -که عوامل متعددی در آن دخیل بود- سلسله نشستهایی توسط رجوی برگزار گردید که در اساس برای بررسی ریشۀ ناکامی در عملیات فروغ جاویدان بود.
مسعود در مراسم ازدواج خود صراحتاً گفت که این “طلاق و ازدواج” خاص رهبری مجاهدین، و بهایی است که در جهت رهایی مردم ایران پرداخت کرده است و بهیچ وجه برای دیگران جایز نیست… اما گذر زمان نشان داد که تمام سخنان مسعود رجوی، بنا به شرایط سیاسی، می تواند تغییر کند. اما براستی چرا برخلاف آنچه مسعود گفت، “طلاق و ازدواج” به رهبری مجاهدین ختم نشد و چهار سال بعد در کل مناسبات سازمان جاری شد؟ برای پرداختن به این موضوع و ریشه یابی آن، نخست باید به “صحنه نظامی” بازگردیم و ببینیم مسعود رجوی چه خطی را دنبال می کرد و چه ارتباطی بین شرایط “سیاسی-نظامی” و جاری شدن مباحث “ایدئولوژیک” در سازمان بود؟

از پیشمرگه تا رزمنده
تقریباً از سال 1365 تا پیش از عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)، مجاهدین در تمامی عملیات هایی که به شیوه پارتیزانی، نیمه کلاسیک و در نهایت کلاسیک انجام می دادند (بجز 2-3 مورد خاص) پیروز از صحنه خارج می شدند. این عملیات ها که در ابتدا به آن “تپه زنی” و سپس “عملیات گردانی” اطلاق می شد، پس از انتقال مسعود رجوی از پاریس به بغداد آغاز گردید و بر مبنای “حداکثر غافلگیری” انجام می گرفت. شیوه کار بدین گونه بود که حدود 100-120 نفر شبانه تا نزدیکی یک یا دو پایگاه مرزی ایران -از شمال تا جنوب- نزدیک می شدند و با یک تهاجم برق آسا آنرا تسخیر می کردند و بعد از گرفتن چند اسیر و مقداری جنگ افزار سبک و نیمه سنگین به پشت جبهه بازمی گشتند. طبعاً به مرور اینگونه عملیات ها گسترش یافت و آماری بالاتر و جبهه ای گسترده تر را شامل شد.
طبق اظهارات مسئولین سازمان، با ورود رجوی به عراق “مرحله تدارک سرنگونی” پایان یافته و مجاهدین وارد “مرحله سرنگونی” شده بودند. با توجه به اینکه “نگارنده” در این دوران هنوز مراحل پذیرش خود را در پایگاه “عراقچیان” کرکوک طی می کردم، در نشستی که “مجید معینی” -مسئول پایگاه- برگزار کرد حضور داشتم. وی در جلسه کوتاهی که اوایل پاییز 65 برای نفرات پذیرش برگزار کرد گفت: “ما تاکنون در مرحله «تدارک برای سرنگونی» قرار داشته ایم اما ب

بعد از ورود برادر مسعود به عراق ما دیگر نمی توانیم در این دوران باقی بمانیم چون حضور برادر، ما را یک گام به جلو پرتاب کرده است و از این پس ما در «مرحله سرنگونی» هستیم و لذا باید کمبودهای خود را متناسب با این مرحله رفع کنیم و خود را برای سرنگونی آماده سازیم”…

(توضیح:“مجید معینی” از زندانیان سیاسی زمان شاه بود و چون مدتی در حوزه علمیه درس طلبگی خوانده بود اصطلاحاً وی را “آقا” صدا می زدند. بعدها از زبان مسعود رجوی شنیدم که وی از زندانیان مقاوم بوده و شکنجه های زیادی را تحمل کرده است، از جمله اینکه ساواکی ها در ناف وی الکل ریخته و آتش می زده اند. از آنجا که مجید صدایی گرم و گیرا داشت، مسعود در نشست های انقلاب از وی می خواست تا با حالت سوزناکی اشعار مولانا را زمزمه کند. جالب اینکه در پروسه سرکوب گسترده اعضای معترض در سال 1373، مجید نیز به دستور مسعود دستگیر و شکنجه شد. این خبر را از زبان “جمشید.چ” که خود شاهد ماجرا و یکی از زندانیان شکنجه شده بود شنیدم، اگرچه برای من غیرقابل باور بود اما می گفت که وی را از سقف آویزان کرده بودند تا اعتراف کند. پس از سقوط صدام، مجید بدستور رجوی عبا و عمامه بر تن کرد و در نقش یک امام جماعت در مسجد تازه تأسیس اشرف ظاهر شد تا عشایر عراقی که به آنجا دعوت می شدند را فریب دهد. بجز او کسان دیگری هم بودند که در جای خود به آن اشاره می کنم.)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

کمی پیشتر، در سال 1363 مجاهدین در منطقه آلان سردشت درگیری شدیدی با سپاه پاسداران داشتند که عملاً به حضور آنان در خاک ایران پایان داد و مجبور به استقرار کامل در خاک عراق شدند. این حضور مرزی هم چندان پایدار نماند و با تشدید تنش بین پیشمرگه های مجاهد و پیشمرگه های “اتحادیه میهنی کردستان عراق = یه کتی” دو پایگاه بزرگ خود به نام های “جلیلی و تدین” را هم منهدم کردند و به سلیمانیه و حواشی آن نقل مکان کردند. ابراهیم ذاکری (فرمانده وقت پیشمرگه های مجاهد در کردستان) همان زمان اعلام کرد که بیش از 2 میلیارد تومان برای ساخت این پایگاه ها هزینه شده اما برای اینکه به دست “یه کتی” نیفتد، آنها را منهدم کرده اند… تنش بین مجاهدین و گروه های کردی با ورود مسعود رجوی به عراق تشدید شد و در تاریخ 2 تیر 1365 یک خودروی لندکروز مجاهدین با 4 سرنشین در منطقه “چمچمال” هدف پیشمرگه های “اتحادیه میهنی” قرار گرفت و همه سرنشینان کشته شدند. 15 مهرماه همان سال، یک گروه از پیشمرگه های مجاهد در منطقه “پشت آشان” هدف حمله “یه کتی” قرار گرفت و 10 مجاهد کشته شدند. بلافاصله پس از این رخداد، مسعود رجوی بیانیه ای با این مضمون منتشر کرد که: “از این پس مجاهدین باید با آرایش جنگی در منطقه کردستان تردد کنند و هر شلیکی را قاطعانه پاسخ دهند”… پیشروی گام به گام گروه های کردی به مناطق تحت نفوذ مجاهدین، زمینه را برای بسته شدن پی در پی پایگاه های مجاهدین در مناطق مرزی و کردنشین مهیا ساخت. برای نمونه “قلعه مقدم” در روستای “کرداوه” و “پایگاه منصوری” در روستای “کارادیزه” هم به مرور تعطیل شدند و حضور مجاهدین در سلیمانیه تقریباً به پایان خود نزدیک شد و عمده تمرکز آنان به کرکوک و پیرامون آن (قرارگاه سردار) محدود گردید. تنش ها به همینجا ختم نشد و حداقل دو درگیری شدید دیگر نیز (از جمله در منطقه “ورچک” بین مجاهدین و پیشمرگه ها، با همراهی سپاه پاسداران) درگرفت که عملاً مجاهدین را به تنگنا کشاند و آنها باید بین حضور در کردستان و درگیری مستمر با نیروهای کردی یا خروج از منطقه کردستان و جنگ های کلاسیک جبهه ای، یکی را انتخاب می کردند که سازمان دومی را ارجح شمرد، چون تشکیل گردان های رزمی در دستور کار قرار گرفته بود و لباس های پیشمرگه ای مجاهدین، گام به گام کنار می رفت و لباس های نظامی جایگزین آن می گردید.
خط جدید سازمان مجاهدین بعد از ورود مسعود رجوی به عراق، تمرکز نیرو و تشکیل قرارگاه های بزرگ در مناطق مختلف عراق بود که نهایتاً یکسال بعد به تأسیس قرارگاه های “سردار خیابانی، حنیف نژاد، اشرف و سعید محسن” انجامید و چند ماه بعد یک قرارگاه دیگر به نام “حنیف 2” نیز در شهر “کوت” به آنها اضافه شد. قرارگاه “حنیف 1” بعداً “بدیع زادگان” نامیده شد و به مقر اصلی زندگی مسعود رجوی مبدل گردید. این قرارگاه ها از 28 اسفند 1365، عملیات های خود را در مرزها –از شمال تا جنوب- کلید زدند. دهها عملیات در این دوران به انجام رسید که اسامی آنها کماکان نام مناطق مورد نظر را به خود می گرفت که از جمله می توانم به عملیات های “سرپل- سرخیر- کانی سخت- شیخی- گره پشمی- خاکریز مهران، پیرانشهر و دهها نمونه دیگر” اشاره کنم که نهایتاً تا اواخر پاییز 1366 ادامه داشت.

آفتاب تابان
تا پیش از سال 1367، فرمانده هر قرارگاه، عملیات های مقر خود را فرماندهی می کرد و مسعود تنها نقش ناظر را داشت. طبعاً همه این عملیات ها با هماهنگی ارتش صدام انجام می گرفت و طراحی آن نیز با مشاوره افسران عراقی تکمیل می شد، چون مجاهدین هیچگونه تجربه جنگ مرزی نداشتند لذا طرح عملیاتی خود را ابتدا با آنها تست، و پس از مشاوره، عملیاتی می کردند. ارتش عراق نیز برای آن عملیات ها پشتیبانی آتش فراهم می کرد که شامل پرتاب خمپاره 120 میلیمتری، توپ و گاه موشک کاتیوشا می شد. ولی از ابتدای سال 1367، تمامی قرارگاه ها به طور موقت تعطیل و همه افراد در “اشرف” گرد آمدند و پهنای آن از 14 کیلومتر به حدود 48 کیلومتر گسترش یافت که عمده آنرا زمین های کشاورزی مردم روستاهای مجاور تشکیل می داد که صدام از آنان گرفته بود. از این پس، مسعود و مریم نیز در همین قرارگاه مستقر شدند و فرماندهی عملیات ها را مستقیم در دست گرفتند و متناسب با سیاست و نقشه خود آنرا نامگذاری کردند.

نخستین عملیات گسترده مجاهدین در تاریخ 8 فروردین 1366 در منطقه “فکه” آغاز گردید که “آفتاب تابان” نام داشت.

برای انجام آن، مهمترین تمرین یگان های رزمی، پیاده روی 20 کیلومتری با بار سنگین بود، چرا که در شب عملیات می بایست مسیر طولانی را تا هدف طی می کردند. در این عملیات که منطقه ای بیش از 20 کیلومتر وسعت را در بر می گرفت، مجاهدین به صورت پیاده تا عمق مرکز گردان پیشروی کردند و سپس به عقب بازگشتند. “محمدرضا یوسف پورنوید” ملقب به “پرویز” فرمانده گردان نیروهایی بود که می بایست تا عمق مرکز گردان پیشروی و آنجا را تسخیر می کردند. معاون وی نیز در این عملیات “نادر دادگر” بود که بعدها در جنگ با کردها هم نقش داشت. شروع عملیات با شعار “به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران و به نام مسعود و مریم” توسط یکی از فرماندهان آغاز شد که بیشترین ضربه را در همان ابتدا به مجاهدین وارد کرد و باعث شد که سربازان ایرانی متوجه حضور آنان شده و با شلیک و آتشباری، چند نفر از جمله یکی از فرماندهان مجاهدین را کشته و زخمی سازند. با اینحال عملیات با موفقیت به پایان رسید و حدود 500 سرباز ایرانی اسیر و تعدادی جنگ افزارها به غنیمت گرفته شد.

این اولین عملیات مجاهدین بود که ارتش صدام به طور مستقیم و گسترده در آن نقش داشت و پشتیبانی آتش آنان را به طور کامل تأمین می کرد.

بدین ترتیب از ابتدا تا انتهای عملیات، توپخانه عراق با روش خوشه ای، گلوله های منور شلیک می کرد تا مسیر مجاهدین در تمام ساعات درگیری روشن باشد. همچنین مرکز تیپ ارتش ایران نیز توسط آنها هدف آتشباری قرار گرفته بود تا نتوانند به موقع نیروی کمکی اعزام کنند. بجز این موارد، تعدادی نفربر MTLB نیز در اختیار رجوی قرار داده بودند که هنوز آمادگی استفاده از آنرا نداشت، لذا برای عملیات بعدی کنار گذاشته شد. در بخش پشتیبانی رزمی نیز چند دستگاه “بولدوزر و لودر” برای بازگشایی خاکریزها در مرحله عقب نشینی و انتقال غنائم تحویل داده شده بود. در این عملیات چند خودرو و تانک قدیمی که کارآیی جنگی نداشت به دست مجاهدین افتاد و به پشت جبهه منتقل شد. به علت ناآشنایی، حین انتقال این تانک ها، یکی از اعضای مجاهدین (از اهالی خنج) دچار ضربه مغزی گردید و جان سپرد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 6تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

چلچراغ
دومین عملیات گسترده مسعود رجوی “چلچراغ” نام گرفت و در تاریخ 29 خرداد 1367 با هدف تسخیر شهر مرزی مهران آغاز گردید.

در این عملیات برای اولین بار مجاهدین از تانک T55 و نفربر MTLB که صدام به آنان داده بود استفاده کردند. البته هنوز هیچگونه آموزش تاکتیک زرهی و کار گروهی با آنرا نیاموخته بودند و صرفاً از آن به عنوان خودرو یا توپ متحرک استفاده می شد، لذا کارآیی یک ارتش زرهی را نداشتند. پیش از آن تعدادی از مجاهدین برای کار با زرهی تحت آموزش افسران عراقی قرار داشتند و در نهایت یک مانور گروهی نیز در استان نجف برگزار شد تا همگان بتوانند نحوه سوار و پیاده شدن از نفربر را بیاموزند. در همین ایام 4 دختر جوان مجاهد هم بر اثر تصادف ناشی از خستگی و خواب آلودگی کشته شدند. مسعود رجوی بعدها گفت که صدام حسین به دلیل وسعت و بزرگی عملیات مخالف انجام آن بود اما وی با استخاره گرفتن از قرآن، روی آن اصرار ورزیده است.
دو تیپ از مجاهدین به نام های “تیپ سرور و تیپ حجت” به فرماندهی «فاطمه رمضانی و محمدجواد برومند» مأموریت تسخیر ارتفاعات شمالی شهر را برعهده داشتند. در این عملیات بیشترین آسیب به “تیپ سرور” وارد شد (که معاونت آنرا «ناهید صراف» و فرماندهی گردان آنرا “طاهره طلوع” برعهده داشتند). بدین ترتیب “محمدرضا یوسف پورنوید” از زبده ترین فرماندهان ارتش رجوی که در عملیات آفتاب نقش کلیدی در تسخیر مرکز گردان پیاده داشت، به همراه معاون اش “محرم حسین نژاد” کشته و معاون دیگر وی به نام “یحیی نظری” بشدت زخمی و از دور خارج گردیدند (یحیی نظری ملقب به “کریم گرگان” در ابتدای تأسیس قرارگاه های مجاهدین، معاون گردان بود اما در اولین عملیات دچار اشتباهاتی شد و تنزل رده گرفت اما بعد از یکسال موفق شد در موضع فرمانده دسته وارد عملیات شود، وی در تاریخ 21 بهمن 1391 بر اثر اصابت خمپاره به مقر مجاهدین در لیبرتی کشته شد). بجز اینها، تنها زن امدادگر این تیپ نیز با رگباری از گلوله هدف قرار گرفت و نیروهای این تیپ به طور موقت ناچار به عقب نشینی گردیدند…
تیپ های “زرین و جهانگیر” نیز به فرماندهی «فاطمه طهوری و پرویز کریمیان» مأموریت تسخیر شهر بدون سکنه مهران و پیرامون آنرا عهده دار بودند. سایر تیپ ها در جنوب مهران و روی پل ارتباطی شهر مستقر شدند. مسئولیت تیپ پشتیبانی رزمی برعهده «مهدی افتخاری» بود که می بایست خاکریزهای ورودی را برای پیشروی زرهی ها باز نماید (مهدی افتخاری ملقب به فرمانده فتح الله، فرمانده عملیات فرار مسعود رجوی و بنی صدر از ایران به فرانسه بود که چند سال پس از این عملیات در برابر انقلاب ایدئولوژیک مریم ایستاد و مورد غضب شدید قرار گرفت و تا آخر عمر تحت سرکوب و شکنجه های شدید روحی مسعود و مریم رجوی قرار داشت). در این عملیات 67 مجاهد کشته شدند که یکی از آنان به نام “ولی رستمی” 16 ساله از اسرای پیشین مجاهدین در عملیات “سرخیر” واقع در مرز لرستان بود. این نوجوان کم سن و سال، پس از اسارت تحت مغزشویی قرار گرفت و در نهایت به مجاهدین پیوست و بلافاصله به جنگ اعزام گردید و در چلچراغ جان باخت. نکته قابل توجه اینکه مریم و مسعود رجوی در تمامی سالیان گذشته از جمهوری اسلامی بخاطر اینکه اجازه می داده نوجوانان وارد جنگ شوند شکوه و شکایت کرده اند، اما همان نوجوانان را پس از اسیر کردن در جبهه ها، دوباره به جنگی می فرستادند که خودشان ترتیب داده بودند. “ولی رستمی” یکی از آن نمونه هاست.
از آنجا که عملیات بسیار گسترده و بزرگ بود، ارتش و سپاه قبل از حمله مجاهدین، آتشباری نسبتاً سنگینی را آغاز کردند که عملاً مجاهدین را برای ساعتها قفل کرد و در همان لحظات اولیه چندین نفر از مجاهدین کشته و یا مجروح شدند. نزدیک به 10 ساعت آتشباری سنگینی روی ستون مجاهدین می بارید و سراسر جبهه را غرق نور و دود و آتش کرده بود. مسعود در نشست های جمعبندی گفت که عراقی ها خواستار پایان دادن به عملیات شده بودند و به وی گوشزد می کردند که اگر حتی یک نفر فرار کند، بقیه نیز پشت سر او فرار خواهند کرد (تجربه خود عراقی ها). اما مسعود رجوی از این بابت نگرانی نداشت و نگرانی او باز شدن خاکریزهای اولیه بود. ساعت 5 صبح اولین گوشه های خاکریز گشوده شد و پیشروی از آن لحظه با شتاب زیادی انجام گرفت. در نهایت عملیات طی 3 روز به پایان رسید و نقل و انتقال تجهیزات، غنائم و مجروحین به پشت جبهه آغاز شد. در این عملیات حدود 1500 سرباز ایرانی اسیر و مقادیر زیادی جنگ افزار به دست مجاهدین افتاد که در میان آنها دهها تانک چیفتن و اسکورپین به چشم می خورد که بعدها اکثر آنها به صدام حسین تحویل داده شد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

اگرچه مجاهدین در نوک این تهاجم قرار داشتند، اما نقش اصلی پشتیبانی کننده بر دوش نیروهای عراقی بود. آتش سنگین توپخانه و کاتیوشا و نقل و انتقال تجهیزات به جبهه و آنگاه برعکس، همگی توسط ارتش عراق انجام گرفت. دهها کامیون آیفا متعلق به ارتش عراق مشغول تردد بودند و بولدوزرهای عراقی نیز پیرامون جاده های مواصلاتی را خاکریز می زدند تا از آتشباری های مداوم در امان باشد. از روز دوم، نیروهای عراقی به ارتفاعات شمالی شهر مهران اعزام شدند و این منطقه را تحت کنترل خود درآوردند و کار مجاهدین در خط مقدم به پایان رسید. «فاطمه طهوری» با نام مستعار “زرین” توسط مسعود رجوی بعنوان “فاتح مهران” معرفی گردید. شعار “امروز مهران، فردا تهران” که برخی از مجاهدین در خیابان های شهر غیرمسکونی مهران سر داده بودند، از همان لحظه در اندیشه مسعود رجوی یک توهم کودکانه را می پرورانید که بزودی سرنوشت مجاهدین را بکلی تغییر می داد.

فروغ جاویدان (مرصاد)
سومین عملیات گسترده مجاهدین تحت عنوان “فروغ جاویدان” در تاریخ دوشنبه 3 مرداد 1367 به دستور مسعود رجوی آغاز گردید و روز پنجشنبه 7 مرداد با شکست ارتش آزادیبخش به پایان رسید و بیش از 1300 تن از مجاهدین کشته و بیش از آن نیز مجروح شدند. نتیجه این عملیات، از هم پاشیدن شیرازه ارتش آزادیبخش و سیل انتقاداتی بود که به سمت مسعود رجوی روانه گردید. پرداختن به جزئیات این عملیات ضرورتی ندارد چون صدها مطلب در مورد آن منتشر شده است ولی لازم است کمی به عقب برگردیم تا دلایل شروع تعجیلی این عملیات، و نیز به آنچه نهایتاً به بازنگری انقلاب ایدئولوژیک در مناسبات مجاهدین انجامید اشاره شود.

پس از عملیات چلچراغ، مجاهدین کماکان مشغول جمعبندی و سازماندهی مجدد بودند و هنوز بسیاری از مجروحین تحت درمان قرار داشتند و طبیعتاً ورود به یک عملیات گسترده که کل مجاهدین را درگیر می کرد، اقدامی مدبرانه و معقول نبود، بخصوص که برای انجام آن، به ماهها وقت نیاز بود تا آموزشها و طرح های عملیاتی تکمیل، و کمبودهای تجهیزاتی و نیرویی رفع گردد. اما در عرصه سیاسی و جهانی مسائل دیگری در حال رخ دادن بود که مجاهدین قادر به دخل و تصرف در آن نبودند. جنگ بین ایران و عراق به نقطه حساسی رسیده بود و تمامی کشورهایی که طی 8 سال صدام را ساپورت مالی و نظامی می کردند، اینک به صورت هدفمند، ایران را برای پذیرش صلح نابرابر تحت فشار گذاشته بودند. آمریکا تحرکات خود در خلیج فارس را شدت داده بود و نه تنها به کشتی های ایرانی حمله می کرد که هواپیمای مسافربری را هم با صدها مسافر از جمله دهها کودک هدف قرار داده بود. تحریم های تسلیحاتی و فشارهای سیاسی از یکسو و تشدید حملات عراق به مرزهای ایران با چراغ سبز کشورهای مرتجع منطقه و دول غربی از سوی دیگر، عرصه را بر ایران تنگ کرده بود. ارتش صدام پس از عملیات چلچراغ حمله به مناطق مختلف را شدت داده بود و شهرهای قصرشیرین و سرپل ذهاب را در کنترل خود داشت و حتی توپخانه خود را در عمق خاک ایران (سرپل ذهاب) مستقر کرده بود و به سمت مراکز نظامی و شهرهای کرند و اسلام آباد غرب شلیک می کرد.
در این شرایط بغرنج، ایران قطعنامه 598 را پذیرفت تا راه برای آتش بس و مذاکرات بعدی هموار گردد. پذیرش قطعنامه زنگ خطری برای مسعود رجوی به شمار می رفت که از ابتدا بر قطار زنگ زده “جنگ” سوار شده بود. مسعود رجوی طی 6 سال با شعار “صلح”، جمهوری اسلامی را به “جنگ افروزی” متهم کرده بود و ادعا می کرد که مجاهدین در راستای برقراری صلح پایدار بین ایران و عراق وارد “جنگ” شده اند، و لذا همانگونه که نظام شعار “جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم” سر می دهد، مجاهدین نیز با شعار “صلح صلح آزادی” ارتش آزادیبخش را تأسیس کرده اند تا به این جنگ خانمانسوز پایان دهد.
مسعود در نشست های عمومی، با رسم تابلوهای مختلف، با طرح “استراتژی جنگ آزادیبخش نوین” هدف ارتش آزادیبخش را سرنگونی جمهوری اسلامی خوانده بود و تاکتیک “تپه زنی” را به “تسخیر مراکز نظامی و شهرهای مرزی” ارتقاء داده بود تا به گفته خودش، با اینکار کفه ترازو را به زیان جمهوری اسلامی بچرخاند و نظام را مجبور به پذیرش صلح و پایان بخشیدن به جنگ نماید. وی “صلح” را عاملی برای “انحلال سپاه پاسداران” و در نتیجه “فروپاشی دستگاه سرکوب” می خواند که زمینه را برای قیام همگانی مهیا می کند و به “سرنگونی جمهوری اسلامی” منجر خواهد شد. در عین حال مدعی بود که “ادامه جنگ” نیز نهایتاً به “گسترش عملیات های ارتش آزادیبخش” خواهد انجامید که گام به گام عمق بیشتری را شامل خواهد شد تا نهایتاً به “تهران” برسد. بدین ترتیب وی برای هرگونه احتمالی “حتی مرگ آیت الله خمینی” در جهت رسیدن به “سرنگونی نظام” برنامه ریزی کرده بود و همه را مدیون همان ارتش کوچکی می دانست که بر “جنگ ایران و عراق” سوار شده بود. البته وی پرده های این نمایش را تنها در نشست های درونی مجاهدین به تصویر می کشید چرا که قصد داشت خود را در بیرون مناسبات “منادی صلح” نشان دهد. با پذیرش قطعنامه، و روشن شدن چشم انداز “آتش بس” که نتیجه آن قفل شدن مرزها تا مدتی نامعلوم بود، مسعود رجوی در “بن بست مرگ” گرفتار شد و آینده تیره و تاری برای ارتش آزادیبخش در افق می دید.
از لحظه پذیرش قطعنامه در 27 تیرماه 1367 تا برگزاری جلسه ای در سازمان ملل که ایران و عراق توافق “آتش بس” را به اجرا درآورند، کمتر از یک هفته فرصت بود و مسعود رجوی می بایست برای خروج از آن “بن بست” که هم ارتش آزادیبخش، هم آینده سیاسی سازمان و هم حیات خودش را تهدید، و “وجه المصالحه” قرار می داد، چاره ای بیندیشد. و در نهایت تدبیر را در زایمان زودرس یک عملیات بزرگ دید. عملیاتی که اینبار به جای مرکز تیپ، یک استان را هدف قرار داده بود. گامی بسیار بزرگتر از هیبت رجوی برای تسخیر کرمانشاه، در کمتر از چند روز!.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

پیش تر، مسعود خود را برای عملیات “تسخیر مرکز لشگر” در پاییز آماده ساخته بود تا حداقل 3 ماه برای طراحی و آموزش فرصت داشته باشد. وی حتی در جمعبندی عملیات “چلچراغ”، نوید نفربرهای پیشرفته تر داده بود تا به قول خودش سختی حضور در نفربر MTLB را برای مجاهدین کمتر کند (بعدها گفت که 50 دستگاه نفربر BMP1 را از صدام حسین تحویل گرفته اما امکان استفاده از آن در عملیات “فروغ جاویدان” را نداشته، چون فرصتی آموزش نداشته است).

مواجهه با احتمال “صلح” بین ایران و عراق، آنچنان مسعود را آشفته کرد که نابخردانه تمامی تشکیلات را دیوانه وار برای انجام یک عملیات انتحاری روانه قتلگاه نمود.

وی که سالها با ادعای “مبارزه برای صلح” هزاران نفر از دو طرف را به کشتن داده بود، بناگاه با استشمام بوی “آتش بس” همه شعارهای پیشین را فراموش کرد و در کمتر از “یک هفته” چند هزار نیروی تازه وارد، آموزش ندیده، جنگ ندیده و ناآشنا به جنگ افزار را برای انجام عملیات در اشرف گرد آورد. این نیروها شامل: زنان خانه دار، نوجوانان دبیرستانی، شهروندان خارجه نشین، افراد مسن، مادران سالخورده و سربازانی می شدند که در جنگ های پیشین به اسارت درآمده بودند و اکنون با وعده آزادی و رفتن به خانه، آنان را برای جنگ به مناسبات آورده بود.
ارتش رجوی که تا آن روز توانسته بود خود را به عنوان یک ارتش کلاسیک کوچک به نمایش بگذارد، با ورود اینگونه افراد ناهمگون و نامتجانس، بکلی ماهیت خود را از دست داد. هیچکس نمی دانست نفر بغل دستی او کیست و چه چیزی بلد است و اساساً چه ایدئولوژی یا دیدگاهی دارد و در میدان جنگ چه کارآیی می تواند داشته باشد!. شاید درک این مسئله برای کسی که دانش نظامی نداشته باشد کمی سخت باشد اما برای هرکسی که کمترین اطلاعات نظامی داشته باشد قابل فهم است که چه دستگاه به هم ریخته ای بوجود آمده بود و مصداق بارز “سگ صاحبش را نمی شناسد” بود. سازمان از سراسر اروپا، آمریکا، کانادا و حتی هند و پاکستان، هر ایرانی را به تور می انداخت با وعده “پیروزی نهایی” به عراق می کشانید و با یک آموزش چند ساعته جنگ افزارهایی چون “کلاش – توپ – خمپاره و حتی رانندگی با تانک چرخدار کاسکاول” آنان را به درون یگان های رزمی تزریق می کرد.

مشاهده روزانه گروه هایی که با سرعت از کشورهای دیگر به عراق کشانیده می شدند هرچند شور و هیجان زیادی می آفرید، اما وحشت از سرانجام چنین عملیاتی غیرقابل انکار بود. تیم هایی که طی چندین سال و ماه با هم هماهنگ شده بودند، اینک بکلی از هم پاشیده و با نیروهای جدیدی پیوند می خوردند که الفبای کار نظامی و تشکیلاتی هم نمی دانستند. این افراد تازه وارد، با هر فرصتی گروه گروه با یکدیگر محفل می زدند و لیچار بافی و تکه پرانی می کردند. برای نمونه مردی را از پاکستان به اشرف کشانیده بودند که می گفت: “بنا به وصیت پدرم هرکجا می روم یک زن می گیرم و بعد او را طلاق می دهم و رها می کنم. در پاکستان هم یک زن گرفته بودم که طلاق دادم به اینجا آمدم”… یک جوان 20 ساله هم از اروپا آمده بود و می گفت برای رفتن به صدا و سیما به اینجا آمده ام!. و از مسعود رجوی درخواست می کرد بعد از سرنگونی او را در آنجا استخدام کند!… با چنین افرادی، رجوی درصدد آزادی مردم ایران بود!.

هواداران ایدئولوژیک سازمان هم که از اروپا به اشرف منتقل شده بودند هیچ دانش نظامی نداشتند. برای نمونه یکی از آنان دکترای اقتصاد و موسیقی داشت، اما چون دارای گواهینامه خودروهای سبک بود، او را به رسته تانک منتقل کردند که راننده تانک شود. تانکی که او راننده اش شد حتی به مرز ایران هم نرسید و در میانه راه از کار افتاد. بسیاری از افراد پیر و کهنسال بودند، مادری به اسم “اختر مولوی” پیرزنی بود که به او کلاشینکوف دادند و به میدان جنگ فرستادند که همانجا کشته شد. برخی افراد پس از شروع عملیات به عراق رسیده بودند که چون هیچ امکان آموزشی برای آنان نبود، برای کارهای تدارکاتی از آنها استفاده شد. بجز اینها، سربازان پیوسته به مجاهدین نیز عملاً به عنوان سیاهی لشگر سازماندهی شده بودند. یکی از آنها با دیدن مجاهدین در سالن اجتماعات با حیرت پرسید آیا با این تعداد قرار است رژیم را سرنگون کنیم؟ بعد با ناراحتی از سالن بیرون رفت. این گوشه ای از وضعیت ارتش رجوی برای بزرگترین عملیات قرن بود!
مسعود در جمعبندی با ستاد فرماندهی ارتش آزادیبخش به این نتیجه رسیده بود که اگر بتواند به کرمانشاه برسد، چرا در آنجا متوقف شود و به تهران نرود؟ وی این فرضیه را در نظر گرفته بود که: 1- جمهوری اسلامی در جنگ تضعیف شده و دیگر قادر به گردآوری نیرو نیست، 2- مردم ناراضی هستند و با دیدن قوای ارتش آزادیبخش به آن می پیوندند، 3- کرمانشاه دارای جمعیت بالا، فرودگاه و زاغه های مهمات است و با رسیدن به آنجا دیگر نیازی به پشتیبانی صدام نخواهد داشت… وی درصدد بود که به محض رسیدن به کرمانشاه اعلام پیروزی کند و سپس از همانجا فرماندهی تسخیر شهرهای مجاور تا تهران را بدست گیرد. مسعود در نشست توجیهی به این نکته اشاره کرد که بلافاصله پس از فتح کرمانشاه، به آنجا خواهد آمد و “دولت موقت” را اعلام می کند و کشورهای جهان هم چاره ای جز پذیرش آن نخواهند داشت… به این ترتیب، وی برنامه فتح 48 ساعته تهران را در دستور قرار داد و برای اینکار، تمامی دستگاه ارتش آزادیبخش و سازمان مجاهدین در عراق و سایر کشورها را بسیج کرد و همزمان مدرسه اشرف را هم تعطیل و بیشتر پرسنل آنرا برای عملیات سازماندهی کرد و نوجوانان مدرسه ای را به بخش پشتیبانی منتقل نمود تا برخی از پرسنل پشتیبانی را هم وارد میدان جنگ کند.
در چنین شرایط اسفناک و بهم ریخته ای، رجوی فرمان پیشروی به سمت مرز را صادر کرد و مجاهدین بدون هیچ مشکلی تا گردنه پاتاق پیشروی کردند. اما برآورد رجوی بشدت اشتباه بود، جمهوری اسلامی اگر چه تحت فشار زیادی قرار داشت، اما موفق شد در دشت حسن آباد جلوی پیشروی مجاهدین به سمت “تنگه چارزبر” را بگیرد و همزمان دشت را تبدیل به قتلگاه سازد. ستون طولانی مجاهدین که تقریباً هیچگونه آرایش کلاسیک نظامی نداشت، به مانند ماری که اسیر چندین عقاب شده باشد، از چند نقطه زیر ضرب قرار گرفت. سر این مار بلند، در تنگه چارزبر گیر و اندام آن در “اسلام آباد غرب، سه راه ملاوی، سیاهخور و دشت حسن آباد” هدف حمله مستمر بود. نیروهای ناهمگون و نامتناجس ارتش آزادیبخش بسیار سریع از هم پاشیده شدند و شیرازه امور دیگر به دست فرماندهان مجاهدین نبود. اگرچه نیروهای زبده و قدیمی مجاهدین حداکثر تلاش خود را بکار بردند و چندین بار دست به تهاجم زدند، اما سیاهی لشگری که پیرامون آنان تنیده شده بود، عملاً در این جنگ دست و پاگیر شده و معضلی برای ارتش آزادیبخش شده بودند. در برخی نقاط اعتراضات علنی صورت می گرفت و برخی افراد با صدای بلند می گفتند سه بار پیشروی کرده ایم و شکست خورده ایم، باز هم میگویند حمله کنید!. خودروهای سوخته و اجساد منهدم شده مجاهدین در تمامی مسیرها به چشم می خورد. چندین فرمانده تیپ و معاونین آنها از جمله “مهین رضایی، ناهید صراف، طاهره طلوع، اصغر زمان وزیری، حمید بکایی، محمد معصومی و…” کشته شده بودند و ابراهیم ذاکری نیز که از فرماندهان “محور” به شمار می رفت بشدت مجروح شده بود.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

با شکست سنگین ارتش آزادیبخش در این عملیات، مجاهدین که به طور معمول از دیگر عملیات های مرزی با موفقیت عبور کرده بودند، ضربه سختی به لحاظ روحی خوردند. طعم شکستی سنگین که در آن ارتش آزادیبخش بکلی تار و مار شود، چیزی نبود که براحتی قابل جبران باشد. صدها خانواده از هم پاشیده شده بود، برخی تیپ های رزمی آنچنان ضربه خوردند که دیگر کسی در آن باقی نمانده بود و در این میان، دهها کودک والدین خود را از دست داده بودند، زنان زیادی بدون شوهر، و مردان زیادی بدون همسر شده بودند اما حتی از وضعیت همسران خود بی اطلاع بودند. تقریباً بیشتر فرماندهان مجرب و زبده ارتش رجوی کشته شدند و به جای آنان انبوهی نیروهای جدید که نه ایدئولوژی مجاهدین را پذیرا بودند و نه تشکل پذیری داشتند و نه انگیزه ای برای ماندن در عراق و جنگیدن داشتند در قرارگاه اشرف می چرخیدند. بسیاری از افراد حتی وسایل فردی خود را هم از دست داده بودند…

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

در چنین شرایط اسفناکی، مسعود رجوی می بایست به هرقیمت و به هرشکل ممکن روحیه از دست رفته مجاهدین را بازگرداند. طبیعی بود که اگر مسئولیت شکست را می پذیرفت، قبل از هر چیز، تقدس او به عنوان رهبری عقیدتی زیر علامت سوآل می رفت. لذا باید به نحوی مسئولیت شکست را به گردن نیروهایش می انداخت و تنها راه نیز ورود کردن به مباحث ایدئولوژیکی بود چون در مبحث نظامی و حتی سیاسی قادر به استدلال و توجیه شکست نبود.
ادامه دارد….
حامد صرافپور

لینک به منبع

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

***

مواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکامواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکا

The Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud KhodabandehThe Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud Khodabandeh

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

مسعود خدابنده آن سینگلتون پارلمان اروپا 2018Secret MEK troll factory in Albania uses modern slaves (aka Mojahedin Khalq, MKO, NCRI ,Rajavi cult)

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامیمسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی

همچنین:

ایران اینترلینک،