تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتمحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، یازدهم ژوئن 2020:… هنگامی که مسعود از رهایی زنانی که به پیامبر خود را هدیه می کنند و محرم بودن همه زنان نسبت به پیامبر سخن می گفت، یکی از نفرات که کمونیست بود از جا برخاست و به مسعود گفت: «ببخشید برادر، یعنی می گویید همه زنان برای شما هم محرم هستند؟». با این حرف مسعود کمی جا خورد و بلافاصله با خنده گفت: «نه بابا، من چکاره هستم، گفتم به پیامبر محرم هستند!». با این سخن آن فرد کمی آرام شد و عذرخواهی کرد و به محل خود برگشت. طبیعتاً هضم این موضوع برای همه مردان حاضر در نشست کار ساده ای نبود که چگونه یک زن هنگام پیوند خوردن با مسعود رجوی، به رهایی می رسد اما یک مرد نمی تواند با پیوند خوردن با مریم رجوی به رهایی برسد!.تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

چهل سال شکست در سه پرده نمایش مریم رجوی!چهل سال شکست در سه پرده نمایش مریم رجوی!

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم 

انجمن نجات مرکز فارس22 خرداد 1399

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم 

یادآوری: از سال 1368 که مریم رجوی به عنوان مسئول اول مجاهدین معرفی گردید، شرط اصلی عضویت در سازمان مجاهدین، عبور از انقلاب مریم شد. مسعود رجوی در اولین مرحله و یا اولین بند از انقلاب موفق شد خود را به طور «مادی و ملموس» بعنوان رهبر عقیدتی (رهبر یک فرقه) در بین مجاهدین تثبیت نماید، بگونه ای که «مریدان»اش بخاطر وی براحتی از همسر و فرزند هم بگذرند. در سلسله نشست هایی که برای لایه های 6-7 برگزار گردید، وی بطور تیز و روشن می گفت: «هر مردی که می خواهد مجاهد باقی بماند باید همسر خود را طلاق دهد و او را به رهبر عقیدتی خودش هدیه کند». (از این رو می گفت باید همسر خود را پس از طلاق به رهبر عقیدتی بدهید که ذهن افراد دوباره به سمت همسر نرود و آنرا دیگر متعلق به خود ندانند. یعنی معتقد بود که حتی اگر کسی همسر خود را طلاق بدهد اما نپذیرد که آن زن به کس دیگری تعلق دارد، امکان بازگشت وی به سمت همسر همچنان فراهم است، با این استدلال که اگر چیزی را دور بیندازید باز هم ممکن است بدنبال آن بگردید، اما اگر همان را به کسی هدیه بدهید دیگر هرگز به فکر بازپس گیری نخواهید افتاد).

مسعود موضوع طلاق و ازدواج را با استناد به آیۀ 50 سورۀ احزاب تحلیل و تفسیر می کرد. البته تا آن زمان نیز هیچکس اندیشۀ بدی نسبت به مسعود به ذهنش خطور نمی کرد چرا که همگان او را پاک ترین بنده خدا می دانستند یعنی کسی که هرگز به دنبال هرزگی و فساد جنسی نیست، همچنان که من (نگارنده) نیز دقیقاً همین دیدگاه را نسبت به وی داشتم. در این آیه از قرآن، خطاب به پیامبر گفته شده: «ای پیامبر، بر تو حلال قرار داده ایم همسرانت که دستمزدهایشان را میپردازی… و نیز هر زن مؤمن که خود را آزادانه به پیامبر هدیه کند -اگر پیامبر خواستار ازدواج با او باشد- این منحصر به توست، نه مؤمنان دیگر. ما بخوبی میدانیم که در مورد همسرانشان… چه مقرر داشته ایم. برای آنکه مشکلی بر تو نباشد». مسعود با استناد به همین قسمت از آیه می گفت اگر زنی شوهردار اراده کند به ازدواج رهبر عقیدتی اش درآید، به رهایی دست یافته است، همانطور که مریم نیز از شوهرش طلاق گرفت و به ازدواج رهبر عقیدتی اش درآمد و به رهایی دست یافت… مسعود در مورد مردان نیز همین عقیده را داشت و می گفت: «باید همسران خود را طلاق دهید و با من ازدواج کنید». از نظر مسعود ازدواج به معنای «پیوند بین دو انسان» بود، لذا از مردان نیز همین درخواست را داشت که به جای همسر، با او پیوند ایدئولوژیک داشته باشند و فقط «مسئله جنسی» این پیوند را مد نظر نداشته باشند، چون ازدواج در رابطه جنسی خلاصه نمی شود. به زبان دیگر، وی مدعی بود که در این پیوند «رابطه عاشقانه» مد نظر است!…

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت اول و دوم

البته مسعود هیچگاه نگفت «اگر رابطه عاشقانه در پیوند یک زن و مرد در اولویت است»، چرا پس از عملیات فروغ و یا حتی پیش از آن زمانی که مراسم ازدواج را در سازمان برگزار می کرد، تنها به رابطه جنسی یکروز در هفته زوج ها توجه داشت و اجازه نمی داد این پیوند «عاشقانه و همیشگی» باشد و به یک شب در هفته محدود نشود؟ و چرا بعدها به «زنان مجاهد»ی که از بکارگیری خشونت نسبت به مردان مجاهد انزجار داشتند و در برخوردها تلاش می کردند روابطی خواهرانه برقرار کنند گفت: «شما به برادران محبت می کنید، چون دوست دارید یک مردی باشد که روی شما بیفتد»؟ چرا همیشه محبت بین زن و مرد را با نگاه جنسی تحلیل می کرد و هرگز به آن از منظر عشق و عواطف انسانی نگاه نمی کرد؟

البته چنین سخنانی برای همه قابل درک نبود. در یکی از همین نشست ها، فردی به نام «حجت» برخاست و برای بیان برداشت هایش از انقلاب گفت: «من دیگر همه چیز را طلاق داده ام و با خواهر مریم ازدواج کرده ام!». این جملات باعث بهم ریختگی و عصبانیت کنترل شده مریم رجوی گردید که از چهره اش بخوبی پیدا بود. با این سخن، بلافاصله عذری علوی طالقانی (که مسئول پیشبرد نشست های «حجت» بود) با ناراحتی از جای برخاست و در حالی که بسختی خود را کنترل می کرد از مسعود و مریم بابت حرفهای حجت عذرخواهی کرد که نتوانسته صورت مسئله را برای وی تفهیم کند. اما مسعود با خونسردی اوضاع را تحت کنترل درآورد و برای حجت شرح داد که این سخن اشتباه است چون هیچ مردی برای ازدواج با یک زن دیگر دچار مشکل نمی شود که بخواهد با آن ازدواج، انقلاب ایدئولوژیک کند و به رهایی برسد، بعکس، تضادها از جایی آغاز می گردد که یک زن شوهردار بخواهد خود را از حیطه شوهر آزاد کند و با مردی که او را رهبر عقیدتی می داند پیوند بخورد… وی از مریم هم خواست که مسئله را بیشتر برای حجت باز کند.

هنگامی که مسعود از رهایی زنانی که به پیامبر خود را هدیه می کنند و محرم بودن همه زنان نسبت به پیامبر سخن می گفت، یکی از نفرات که کمونیست بود از جا برخاست و به مسعود گفت: «ببخشید برادر، یعنی می گویید همه زنان برای شما هم محرم هستند؟». با این حرف مسعود کمی جا خورد و بلافاصله با خنده گفت: «نه بابا، من چکاره هستم، گفتم به پیامبر محرم هستند!». با این سخن آن فرد کمی آرام شد و عذرخواهی کرد و به محل خود برگشت.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت سوم

طبیعتاً هضم این موضوع برای همه مردان حاضر در نشست کار ساده ای نبود که چگونه یک زن هنگام پیوند خوردن با مسعود رجوی، به رهایی می رسد اما یک مرد نمی تواند با پیوند خوردن با مریم رجوی به رهایی برسد!. به زبان دیگر، اگر آنگونه که مسعود می گفت، در این پیوند و ازدواج «مسئله جنسی» مطرح نیست، پس چرا مردان نمی توانند همان پیوند را با مریم بعنوان رهبر عقیدتی خود داشته باشند بدون اینکه رابطه جنسی مطرح باشد؟ همین بود که بسیاری را می پیچاند اما نمی توانستند به صراحت بیان کنند و در این میان «حجت» قربانی شده بود.

(پیش از جنگ کویت هم یک نفر از «حمیده شاهرخی» که مسئول یکی از همین نشست ها بود پرسید: «چرا مریم اولین انقلاب کننده بود؟ و چرا یک مرد نتوانست اینکار را انجام دهد؟» که این سخن با خنده حاضران در نشست همراه بود به نحوی که حمیده شاهرخی نیز به خنده افتاد و به او گفت: «خودت بگو! آیا یک مرد می توانست خالق این انقلاب باشد؟». اما کسی جوابی نداشت).

چنانکه اشاره داشتم، مسعود در تمامی نشست های آن زمان تأکید روی این مسئله داشت که: «بُعد جنسی ازدواج مد نظر نیست چرا که ازدواج به معنای یک پیوند است و مردها نیز مثل زنها باید با او پیوند ایدئولوژیک داشته باشند». همین مسئله بود که اعتماد همه را بخود جلب می کرد که وی یک انسان پاک، فارغ از استثمار جنسی، وارسته و رها از قید و بندهای جنسیتی است. و همین اعتماد بود که مردها را در نهایت به این نقطه کشاند که با طیب خاطر دست از همسر بشویند و به صورت ایدئولوژیک، رهبر عقیدتی خود را صاحب اختیار همه بدانند.

امام زمان

سلسله نشست های مختلف ایدئولوژیک مسعود رجوی، پس از عملیات فروغ جاویدان تا سقوط صدام غیر قابل شمارش است و بجز چند پروسه زمانی (از جمله حمله صدام به کویت) قطع نگردید چون زمانی که جنگی وجود نداشت، انگیزه ای برای ماندن نبود و نیروها دچار ریزش می شدند. یکی از نشست های ایدئولوژیک در این دوران، مبحث «امام زمان» بود که مسعود در آن تلویحاً می خواست خود را «حجت زمانه» و یا یک «رابط بین مجاهدین و امام زمان» معرفی کند.

در این نشست مسعود با مجموعه ای مقدمه چینی گفت:

«همه این چیزهایی که می خورید و می پوشید و استفاده می کنید، صاحب دارد. ارتش آزادیبخش همینطور بوجود نیامده و دارای یک صاحبی است. آن شخص کیست؟ همینجا جلوی شما نشسته است. شما نان او را می خورید، امکانات او را استفاده می کنید. شایسته نیست همه چیز شما متعلق به او باشد اما نام او را نبرید».

مریم قجرعضدانلو که کنار وی نشسته بود و با عشق به وی می نگریست و لبخند می زد در یک نقطه او را غیرمستقیم امام زمان خواند و گفت خود شمایید!. و مسعود هم که از این مسئله خوشحال بود با کمی تعارف به او گفت که این حرفها را نزد چون به جهنم می رود!.

مسعود با این نشست زمینه ساز عمق دادن به نشست های ایدئولوژیک و سرکوب بزرگی بود که بعدها گام به گام آشکار شد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – نشستها

مباحث بند الف برای نیروها به راحتی پایان نگرفت. برخی از افراد بیش از آن نمی توانستند دوام بیاورند و به مرور از سازمان جدا شدند، اما به طور عام اکثریت قریب به اتفاق نفرات با پذیرش بحثهای انقلاب، خود را برای دورانی دیگر با شور و انگیره وارد کار و تلاش و مسئولیت پذیری نمودند. ولی به قول حافظ:
الا یا ایهاالساقی ادر کأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها

و این عشقی بود که به دنبال خود مشکلات زیادی را همراه داشت که گام به گام خود را آشکار می کرد و به همین خاطر مسعود نیز هر از چندی برگ دیگری از انقلاب را رونمایی می کرد. انقلابی که قرار بود با پذیرش مریم به عنوان مسئول اول سازمان و ایده گرفتن از وی در امر «طلاق و ازدواج» به پایان برسد، مدام به بن بست می خورد و مسعود را وادار می کرد پرده های بعدی این سناریو را بنویسد و به اجرا درآورد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت چهارم

بند ب: محرمیت ایدئولوژیک

پیش از ادامه بحث، اشاره ای می کنم به مضمون سخنان مسعود که طی نشست های انقلاب مطرح شد. این نوشته ها کمک می کند که هموطنان متوجه شوند که انقلاب ایدئولوژیک چگونه در اندیشه مجاهدین شکل می گرفت و مسعود با چه متدی خود را طی چندین سال در ذهن مجاهدین به عنوان «رهبر عقیدتی» و جایگزین بی بدیل پیامبر و ائمه جا می انداخت و برای آن از چه روش های پیچیده و مدرن استفاده می کرد و چه ابزارهای به روز و جدیدی را بکار می برد که ذره ای شبهه ایجاد نکند و مطلقاً نمود و اثری از تحجر در آن دیده نشود… در همان اوایل شروع نشستها، یعنی در سال 1368، مسعود رجوی بحثی را تحت عنوان «معاصی» (گناه ها) مطرح کرد. در این بحث، وی پیرامون «گناه جنسی» اینگونه توضیح داد که:

«گناه جنسی» چیزی است که آخوندها از هر قوم و مذهبی در طول تاریخ برجسته و بزرگ نموده اند تا با توسل به آن، انسانها را در قبر خود (درون خود) مدفون، و آنان را مدام در تسلط و حیطه خود داشته باشند. برای همین، آنها (روحانیون) از یکسو خود را از این نوع گناهان منزه نشان می دهند و آنگاه با این «خودپاک انگاری»، دیگران (که خواه ناخواه در طول عمر دچار لغزش جنسی شده اند) را درگیر احساس گناه و افسردگی می کنند، تا آنان را نسبت به خودشان (روحانیون) نیازمند موعظه و ارشاد کنند. در این صورت، شخصی که مرتکب «گناه جنسی» شده باشد، مدام خود را در برابر وجدان خویش شرمسار و مستحق آتش می بیند، و برای فرار از حس نابخشودنی گناهی که بزرگ می انگارد، دست به دامان روحانیون می شود و خود را به آنان (که منزه شان می انگارد) وصل می کند. به این ترتیب، جان و مال و یا حتا ناموس خود را در صورت نیاز در اختیار آنان قرار می دهد. از آن طرف، روحانیون نیز بگونه ای جلوه می کنند که گویی به چنین گناهی آلوده نیستند و خود را مدام «منزه» نشان می دهند و یا در بهترین حالت تلاش می کنند از این گناه بزرگ فاصله بگیرند. اما در زیر این «تقدیس نمایی» و پاک نشان دادن چهرۀ خود از گناه جنسی، دست به گناهان دیگری می زنند که در برابر آن هیچ می نماید. در واقع این «قدیسین» با بزرگ جلوه دادن گناه جنسی، گناهان عظیم خود را می پوشانند. در نتیجه هرچه منصب آنان بالاتر باشد، بیشتر خود را پاک نشان می دهد و به نقطه ای می رسد که اساساً، خود را «قدیس» می خواند، همانطور که اکثر پاپها یا خاخام ها، فقها و دیگر علمای مذاهب مختلف چنین چهره هایی در طول تاریخ از خود نشان داده اند. آنها در عین حال که در برابر دروغگویی، چپاولگری و جنایت «حاکمان و قدرتمندان» سکوت پیشه می کنند و آنرا به عنوان گناه بزرگ معرفی نمی کنند، همزمان گناه جنسی «افراد» پایین جامعه را بزرگ جلوه می دهند.
در این دستگاه، افراد نیز تحت تأثیر فرهنگ حاکم بر جامعه و آموزشهای مذهبی، مبدل به انسان هایی می شوند که ناخودآگاه و مداوم بدنبال «تنزه طلبی» اند. به این معنا که اگر انسان خوبی هم باشند، همه سعی شان بر این است که مبادا به گناه جنسی و حتی یک نگاه حرام، آلوده شوند چون می خواهند خود را «منزه» جلوه دهند. این خصوصیت در زن و مرد به شکل مختلف خود را بروز می دهد. یعنی یک زن با پوشیدگی بیشتر و عفیف جلوه دادن، و یک مرد با سربزیری و غیرتی بودن، جلوه می کند. در اینصورت، چنین انسان هایی هرگز به مسائلی که در حیطۀ امور جنسی باشند وارد نمی شود، و همین نگاه را نسبت به پیشوای مذهبی یا الگوی دینی خود دارند و آنان را دارای چنین خصلتی می دانند و از او انتظار دارند که «بری و پاک از هر گناه جنسی» باشد. در یک کلام، از دید آنها رهبرعقیدتی باید فردی باشد عاری از گناهان جنسی!

در ادامه، مسعود رجوی این توضیح را اضافه نمود که: «این دستگاه بر پایۀ دوگانه بینی (جنسیت) سوار است و مدام تلاش می کند زن را از مرد جدا نگه دارد و به همین علت در حکومت های مذهبی، به اولین چیزی که می پردازند زنان، پوشش زنان، و محبوس کردن زنان در خانه است تا کمتر در انظار دیده شوند»!.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت پنجم

با توجه به آنچه ذکر گردید، (نظر مسعود این بود که:

مریم با انقلاب ایدئولوژیک خود دستگاه جدیدی را بنیانگذاری نموده است. در دستگاه مریم (انقلاب ایدئولوژیک) مسائل و لغزش های جنسی، گناه محسوب نمی شوند و انجام آن گناهی نابخشودنی نیست، بلکه بالاترین گناه، قطع شدن از رهبری عقیدتی است. در این دستگاه، کسی نباید بدنبال یک رهبر عقیدتی منزه از گناهان جنسی باشد، بعکس، همه باید بپذیرند که رهبر عقیدتی هم آلوده به گناه جنسی است. افراد در این دستگاهی توحیدی، هرگز بدنبال «تنزه طلبی فردی» نمی گردند و هنگام مواجهه با خطای جنسی، بداخل قبر «خود» فرو نمی روند، از پا نمی افتند، مأیوس نمی شوند و انرژیهای خود را به هدر نمی دهند بلکه انرژی آنان مدام افزوده می شود. چنین افرادی هرگز پشت مشکلات نمی مانند و تضادهای مبارزه را هرچقدر هم پیچیده باشد حل می کنند. این ایدئولوژی برپایۀ جنسیت بنا نمی شود و تأکیدش بر «زن و مرد دیدن» نیست و بر مبنای «توحید» است. در اینصورت، اگر دستگاه ایدئولوژیکی را به یک هرم تشبیه کنیم، «رأس آن هرم» که اساس را بر جنسیت می گذارد روی زمین بنا شده و پایدار نیست و لرزان است و خیلی زود سقوط می کند. اما هرم برخاسته از انقلاب مریم، «بر قاعده» استوار می شود و هرگز واژگون نمی گردد. کسی که انقلاب کرده باشد بنا به فرمول نسبیت انشتین (E=MC2) انرژیهایش تماماً آزاد می شود و می تواند مثل مریم جهش وار هر تضادی را در هم بشکافد.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – جنسیت

این مجموعه نکات که در سلسله نشست های طولانی مدت توسط مسعود ارائه می شد، زمینه ساز طرح دو موضوع دیگر بود که در ادامه به آن می پردازم!

ادامه دارد….
حامد صرافپور

لینک به منبع

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم 

***

همچنین:
لینک 

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششمحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، سوم ژوئن 2020:… در این میان پیام مسعود رجوی به مناسبت نوروز خوانده شد که گفته بود: «ما باید خانه را قبل از رفتن به داخل آن گردگیری کنیم. و الان هم باید جلوی خانه را آب و جارو کنید! تا برای رفتن آماده شویم!». مسعود می دانست که رفتنی در کار نیست، فقط تلاش داشت با این کلام به نیروها انگیزه دهد و برای روزهای سخت تر آماده کند. اما نکته دیگری که در این پیام بود به جنگ با کردها اشاره داشت. مسعود ضمن ابراز خوشحالی از اینکه مینی بوس نیروهای معارض کرد با توپ BMP1 هدف قرار گرفته و تانک زنان مجاهد با سرعت به سمت معارضین حرکت کرده و آنها را زیر گرفته اند، نوشته بود: «با تمام قدرت به پیش بروید و گلوله هایتان را به هدر ندهید و با شنی های تانک همه آنها را له کنید». . تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم 

سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98سقوط مجاهدین خلق ایران – از بهمن 59 تا بهمن 98

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

انجمن نجات مرکز فارس13 خرداد 1399

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم 

جنگ های مروارید
سرمای زمستان 1369 کم کم رو به پایان بود که پیام مسعود رجوی با موضوع آتش بس بین آمریکا و عراق خوانده شد. در این پیام مسعود ابراز خوشحالی کرده بود که دیگر احتمال ساقط شدن صاحبخانه منتفی شده و به صدام حسین هم تبریک فرستاده است. وی چند روز بعد از مجاهدین خواست که هرچه زودتر به قرارگاه اشرف بازگردند. علت اصلی شتاب برای بازگشت را هنوز متوجه نبودیم اما واضح بود که سازمان می خواهد هرچه زودتر منطقه کفری تخلیه شود. به دلیل اینکه مسئولیت زرهی پدافند یگان با من بود، در همان سری اول با ستون کمرشکن ها به قرارگاه اشرف اعزام شدم. حدود 50 روز از رفتن مان به کفری می گذشت و هیچ اطلاعی از قرارگاه اشرف نداشتم اما با دیدن وضعیت اسفناک آسایشگاه ها شوکه شدم. تقریباً همه چیز بهم ریخته و داغان بود. وسایل داخل کمدهای شخصی دستکاری شده بود و برخی وسایل را افرادی ناشناس دزدیده بودند. از آبگرم و امکانات حداقل زندگی خبری نبود و شبیه مکانی متروکه و جنگ زده شده بود.

اما همه اینها در اولویت دست چندم بود چون برخلاف آنچه در تصورمان بود که دوباره همه چیز را به حالت اول بازمی گردانیم، صبح روز بعد «احد بوداغچی» فرمانده لشگر 80 همه را به خط کرد و گفت:

«همین الان بروید تمام نفربرها و سلاح های خود را بارگیری و مهمات گذاری کنید چون کردها حمله کرده اند و جاده ها بسته شده و بچه ها توی محاصره افتاده اند. الان باید آماده رفتن باشید و راه را برای بچه ها باز کنید که به اشرف برگردند».

آن زمان خودم یک نفربر MT23 (نفربر MTLB با توپ 23 میلیمتری ضدهوایی) به همراه خدمه اش به همراه داشتم و بقیه نفرات من در کفری بودند. لذا مرا با یگان «عیسی.آ» که دارای دو نفربر BMP1 بود چفت کردند تا با هم یک یگان رزمی کامل شویم. تا عصر همان روز ستون آماده حرکت شد و به سمت خروجی قرارگاه اشرف حرکت کردیم. ناگفته نماند که برای انتقال به کفری و حین بازگشت از آن، نقل و انتقال زرهی ها با کمرشکن انجام می گرفت و این اولین بار بود که ستون زرهی در جاده های عراق براه می افتاد. هنوز اطلاع کافی نداشتیم که در عراق چه اتفاقاتی رخ داده است. اما چند روز بعد ما را توجیه کردند که پس از آتش بس، گروه های معارض صدام از جنوب و شمال برای تسخیر شهرهای مختلف بسیج شده اند. از جنوب شیعیان و از شمال کردها در حال تسخیر یک به یک شهرها بودند. شهرهای جنوبی عراق تا کربلا و نجف کاملاً از کنترل صدام خارج شده بود و در شمال نیز سلیمانیه و اربیل تا نزدیکی کرکوک در دست کردها بود که با پیشروی توانسته بودند شهرهای «کفری – طوزخورماتو – قره تپه» را هم تحت کنترل درآورند. با تسخیر «طوزخورماتو»، عملاً جاده «نوژول – اشرف» بسته شده بود و هدف سازمان باز کردن این مسیر بود تا نیروها بتوانند در امنیت به اشرف برگردند. البته این چیزی بود که به اطلاع ما می رسید اما پشت پرده حوادث بسیار زیادی در حال رخ دادن بود.

در ورودی اشرف، با شگفتی مسعود و مریم رجوی را مشاهده کردیم که جلوی درب ایستاده بودند و مسعود با دست مشت کرده به صورت خودش می زد تا با زبان اشاره بگوید، دشمن را با مشت بکوبید!.

مجاهدین خلق از کمین سر کوچه علیه امریکایی ها تا امروز 

تنها در عملیات فروغ جاویدان صحنه مشابه را دیده بودم که نشانگر اهمیت مسئله برای وی بود. چندین ساعت در جاده حرکت کردیم تا به شهر ترکمن نشین «سلیمان بگ» رسیدیم و مستقر شدیم. کمی بعد به «عیسی.آ» مأموریت داده شد که «عباس داوری» را تا «سه راهی نوژول» اسکورت کند. من هم که موقتاً تحت فرماندهی وی قرار داشتم با «ام تی 23» همراه یگان وی شدم. در محل قرار، بالگرد عراقی منتظر بود تا عباس داوری را به نوژول منتقل کند و از آنجا مأموریت ما تمام شد و برگشتیم ولی نرسیده به طوزخورماتو متوجه یگان «هوشنگ دورکانی» که با نفربرهای «بی ام پی 1» می آمدند شدیم. دستهای «هوشنگ» زخمی شده بود و به ما گفت: «به سمت ما تیراندازی شده، با هوشیاری بروید و هر فرد مسلحی را مشاهده کردید بزنید». حین عبور از شهر جز زنان و کودکان کس دیگری را مشاهده نکردیم و به آنسوی پل که رسیدیم یگان دیگری به فرماندهی «نادر دادگر» مستقر بود و از ما خواست همانجا باقی بمانیم. معاون یکی از لشگرها به نام «رضا کرمعلی» در ورودی شهر کشته شده بود. در نفربر «عیسی.آ» چند دختر مجاهد هم حضور داشتند که بخاطر کمبود جا آنان را به نزد من فرستاد تا راحت تر باشند. مقداری درگیری تشدید شده بود و ما روی پل ایستاده بودیم. فرمان شلیک بی هدف داده بودند و ما نمی دانستیم به کجا باید شلیک کنیم چون جز اهالی محل کسی که مسلح باشد دیده نمی شد. فرمانده صحنه می گفت آنها در خانه مخفی هستند و از آنجا شلیک می کنند. حتی یک خانه را نشان دادند و گفتند این خانه را بزنید اما هیچ اثری از افراد مسلح نبود. شلیک کور و بی هدف به سمت شهر، ما را متناقض کرده بود. بالاخره یک کامیون کوچک با دو سرنشین در حالی که پرچم سفید داشتند به محل آمدند و از راه دور با نادر دادگر مذاکره کردند. آنها گفتند با شما جنگ نداریم، شما هم با ما کاری نداشته باشید، ولی نادر به آنها گفت شما باید از این شهر بروید. آنها گفتند پیام شما را به فرمانده مان می رسانیم و سپس از آنجا رفتند و دیگر خبری از آنان نشد و درگیری هم به پایان رسید.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – کردستان عراق

چندان طول نکشید که فرمان بازگشت به سمت «سلیمان بگ» صادر شد و من و عیسی به آنجا بازگشتیم اما به محض رسیدن، متوجه شدیم که در «سلیمان بگ» نیز بین مجاهدین و یک مینی بوس از کردها درگیری صورت گرفته است. این افراد به آنجا می رفتند که شهر را تحت کنترل بگیرند. درگیری شدید اما کوتاهی رخ داده بود و «مجید مهدویه» مسئول پدافند لشگر 80 بشدت زخمی و به بیمارستان منتقل شده بود. «سلیمان بگ» عمدتاً «ترکمن نشین» بود ولی در بخش شرقی جاده «عرب ها» ساکن بودند. اهالی شهر به زبان ترکی تسلط داشتند و رابطه نزدیکی بین آنها و کردها وجود نداشت و از حمله آنها می ترسیدند. با توجه به این ویژگی، سلیمان بگ بهترین محل برای استقرار مجاهدین بود و در همانجا مواضع دفاعی اتخاذ کردیم. چند روز در آنجا ماندگار شدیم و «مرتضی قائمی» نیز از مأموریت بازگشت. نوروز 1370 فرا رسید و در لحظه سال تحویل گفته شد همگی شلیک هوایی داشته باشیم. سال تحویل حدود 5 صبح بود و با شلیک ناگهانی ما اهالی شهر با ترس بیرون ریختند. وقتی متوجه شدند شلیک بخاطر نوروز است، آرامش به آنها بازگشت.

در این میان پیام مسعود رجوی به مناسبت نوروز خوانده شد که گفته بود:

«ما باید خانه را قبل از رفتن به داخل آن گردگیری کنیم. و الان هم باید جلوی خانه را آب و جارو کنید! تا برای رفتن آماده شویم!».

مسعود می دانست که رفتنی در کار نیست، فقط تلاش داشت با این کلام به نیروها انگیزه دهد و برای روزهای سخت تر آماده کند. اما نکته دیگری که در این پیام بود به جنگ با کردها اشاره داشت. مسعود ضمن ابراز خوشحالی از اینکه مینی بوس نیروهای معارض کرد با توپ BMP1 هدف قرار گرفته و تانک زنان مجاهد با سرعت به سمت معارضین حرکت کرده و آنها را زیر گرفته اند، نوشته بود: «با تمام قدرت به پیش بروید و گلوله هایتان را به هدر ندهید و با شنی های تانک همه آنها را له کنید». وی شرح مختصری هم در مورد وضعیت عراق داده بود با این محتوا که: «رژیم از شرایط بوجود آمده استفاده کرده تا مجاهدین را محاصره و کشتار کند. اما ما اجازه ندادیم این کار انجام گیرد و اطراف قرارگاه اشرف را به فاصله 50 کیلومتر حفاظت می کنیم.» مسعود بعدها شرح بیشتری در رابطه با آنچه گذشت داد و از جمله گفت که:

«من 3 بار با صاحبخانه ملاقات کردم و به او گفتم اینها کرد نیستند بلکه سپاه پاسداران هستند که لباس کردی پوشیده اند. و از وی خواستم که اجازه دهد مجاهدین وارد عمل شوند. و بالاخره بعد از 3 بار ملاقات پذیرفت و به تمام فرمانداری ها نیز ابلاغ کرد که مجاهدین به هر شهری وارد می شوند، تمام ارگان های نظامی باید تحت امر آنها قرار گیرند.»

بازار شام 19 بهمن، از زعفرانیه تا “دانفر روشرو” پاریس

چنین دستوری از جانب صدام حسین به نیروهای امنیتی و نظامی، نشان می داد که وی احتمال ساقط شدن حکومت خود را بسیار محتمل دیده، و تنها امید را در مجاهدین یافته است (به یاد دارم یکی از افسران مجرب عراقی که با مجاهدین کار می کرد، در همان زمان از مسئولین خواسته بود که او را به عنوان یک راننده تانک بپذیرند). نکته دیگر اینکه با وجود ماهها کمبود مواد غذایی و محدودیت های اعمال شده در زمینه تردد با خودرو، با شروع این درگیری ها، با وجود اینکه تصور می کردیم در شرایط جنگی اوضاع بدتر می شود، اما هم سوخت و هم مواد غذایی به اندازه کافی در دسترس بود که نشان می داد صدام انبارهای ارتش خود را به روی مجاهدین گشوده است.

به مدت یک هفته در سلیمان بگ حضور داشتیم. «عذری علوی طالقانی» در فرمانداری این شهر مستقر بود و کارها را نظارت می کرد. زنان و دختران شهر که روزهای اول بشدت می ترسیدند، به مرور به مجاهدین نزدیک شدند و کارهای روتین خود را کلید زدند. احساس ترس آنها بخصوص با دیدن زنان مجاهد در لباس نظامی از بین رفته بود و مردان شان نیز از این بابت مشکلی نداشتند. دختربچه های زیادی بازی در اطراف مجاهدین را به عنوان نقطه امن ترجیح می دادند. اما گهگاه حادثه ای رخ می داد که اوضاع را متشنج می کرد. برای نمونه یکشب از سمت شرق جاده نور چراغی دیده شده بود که یکنفر به آن شلیک می کند و بناگاه همگی به آن سمت شلیک کرده بودند که باعث ایجاد دلهره بین مردم شد و بعد از لحظاتی یک پیرمرد با وحشت به آنجا آمد و التماس می کرد که به آنجا شلیک نشود. بعد مشخص گردید که خانه آن مرد روستایی هدف قرار گرفته و می گفت زن و بچه های من ترسیده اند و پنهان شده اند و خواهش می کرد که دیگر به آنها شلیک نکنیم و می گفت من عرب هستم و در آن منطقه هیچ کردی زندگی نمی کند و فقط اعراب هستند.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – عملیات مروارید کشتار اکراد عراق

به موازات این درگیری ها، رجوی با یک ریزش نیرو هم مواجه شده بود. برخی از مجاهدین که اهل کردستان بودند، با شروع درگیری با کردها، اعلام جدایی کردند و به صراحت گفتند که ما نمی خواهیم با کردها بجنگیم. همزمان برخی هم شرایط سخت چنین روزهایی را تحمل نداشتند و خواستار جدایی و رفتن به دنبال زندگی شان بودند که بر معضلات رجوی می افزود. این افراد ابتدا در قرارگاه «سردار» نگهداری می شدند و بعد که شرایط کردستان برای صدام و مجاهدین وخیم شد، به اشرف منتقل گردیدند.

چندین روز از حضور ما در «سلیمان بگ» می گذشت که مأموریت دیگری ابلاغ شد. ظاهراً «محور افسانه» جایگزین «محور سوسن» می شد. «حمیده شاهرخی» از سمت مرز به «سلیمان بگ» آمده بود تا با «عذری علوی طالقانی» جابجا شود. مسیر طولانی بود و به همین خاطر برای انتقال زرهی ها کمرشکن آوردند. هدف، «رشته کوه های مروارید» در شمال شرقی استان دیاله بود. گفته شد در این منطقه درگیری های وسیعی صورت گرفته و ارتفاعات «مروارید» از دست کردها بازپس گرفته شده است. علت نامگذاری جنگ به نام «عملیات مروارید» نیز همین بود. با رسیدن به مقصد، از محل بارانداز به سمت خانقین حرکت کردیم. شهرهای جلولاء و خانقین با اینکه کردنشین بودند اما رجوی تا آخرین روزهای حضور در عراق می گفت: «اینجا مسیر سنتی ما به سمت تهران است و به هیچوجه اجازه نمی دهیم به دست نیروهای کرد بیفتد و به احزاب کردی هم صراحتاً گفته ایم». یادآوری می کنم که در عملیات فروغ جاویدان، مسیر حرکت مجاهدین از همین شهرها بود. منطقه ای که باید مستقر می شدیم تقریباً بین «خانقین» و «کلار» قرار داشت. شب دوم حضور در این منطقه، حمله وسیعی به ما صورت گرفت که به جنگ تن به تن کشیده شد و از 1.5 شب تا 5 صبح ادامه داشت. حمله از پشت سر و از جایی انجام گرفت که انتظار نداشتیم و غافلگیر شدیم و تلفات قابل توجهی به لشگر 61 و 80 وارد شد که یگان ما نیز از آن مصون نماند و یکی از نفراتم با 3 گلوله به شکم دچار آسیب جدی گردید. چندین نفر دیگر هم در یگان های مجاور کشته و یا زخمی شدند. زنان مجاهد چند ساعت پیش از آن به قلعه ای که در آن نزدیکی بود منتقل شده بودند تا استراحت کنند و به همین خاطر آسیبی به زنان وارد نشد. به هرحال مهاجمین عقب نشینی کردند و این آخرین جنگ در عملیات «مروارید» محسوب می شد.

دو روز دیگر در آن محل مستقر بودیم که ناگهان متوجه حضور صدها نیروی پیاده شدیم که به سمت ما حرکت می کنند. ابتدا تصورمان بر این بود که دوباره به ما حمله شده، ولی در کمال ناباوری فهمیدیم که اینها بازماندگان ارتش تارومار شده صدام هستند که بالاخره از جنوب عراق به آنجا رسیده اند. صدها سرباز درهم شکسته و با 3 دستگاه تانک به آنجا آمده بودند تا جایگزین ما گردند. سربازان و درجه داران عراقی به حدی روحیه ضعیف و خسته داشتند که احساس ترحم کردم. ارتشی که تا چند ماه قبل پر از شور و غرور بود، اینک شکست خورده و گرسنه جلوی ما صف کشیده بود. درجه داران عراقی از ما طلب «چای و کتری» داشتند که نشان می داد حتی لوازم ابتدایی را هم با خود ندارند و در آرزوی یک استکان چای هستند. با تأسف گفتیم نداریم. چون مواد خود ما نیز روزانه می رسید و از چای هم استفاده چندانی نداشتیم.

فرمان بازگشت صادر شده بود و ما به سمت جلولاء عقب کشیدیم. یک قرارگاه صحرایی در حومه این شهر قرار داشت که می بایست از داخل آن زرهی ها را بار کمرشکن می کردیم و با آن به قرارگاه اشرف بازمی گشتیم. اما در آنجا با پدیده جدیدی مواجه شدم که حضور کارگران سودانی بود. البته بکارگیری آنها در کارهای تأسیساتی و غیره از بهار 1368 آغاز شده بود ولی حضور آنها در جبهه جنگ بعنوان پشتیبان موضوع جدیدی بود. به هرحال، دوران نوینی در تشکیلات مجاهدین آغاز شده بود و ما نمی توانستیم مثل گذشته در قرارگاه اشرف متمرکز باشیم، به همین خاطر چند مقر نظامی نیز در جلولاء به مجاهدین سپرده شد و چند لشگر در آن مستقر شدند. مقر اصلی «انزلی» نامیده شد و در سمت شمال آن نیز دو مقر برای کارهای پشتیبانی (تعمیرگاه و انبار خودروها – زاغه های مهمات) در نظر گرفته شد که «زاغه مروارید» نام گرفت.

«محور سوسن» به قرارگاه اشرف منتقل گردید ولی وضعیت مثل سابق نبود و ارتش عراق دیگر حفاظت آنرا بردوش نداشت لذا هر لشگر مسئولیت حفاظت از یکی از اضلاع آنجا را برعهده گرفت. بخش غربی مقر کماکان تحت حفاظت ستاد اشرف بود. اوضاع به مرور به آرامش رسید، ولی ریزش نیروها شدت گرفت. خانواده های زیادی درخواست جدایی داشتند که در «مجموعه اسکان» نگهداری می شدند. اکثرشان زن و شوهر بودند اما افراد مجرد زیادی هم در میان آنها به چشم می خورد که لباس های شهری به تنشان کرده بودند.

به مرور این افراد به اردوگاه رمادی و تعدادی نیز به ترکیه فرستاده شدند. رجوی به عمد این افراد را به رمادی می فرستاد تا در شرایطی بسیار دشوار مجبور به بازگشت شوند و یا در همانجا از بین بروند و به دیگر مجاهدین هم بفهماند که خروج از مناسبات مجاهدین به معنای نابودی است. این اقدام غیراخلاقی بخصوص برای زنان بسیار گران تمام می شد چون آنها در یک اردوگاه بی در و پیکر از حداقل امکانات زندگی بی بهره می ماندند و برای گذران امور معیشتی باید دست به کارهای مختلف می زدند که بسیار تأسفبار بود.

مسعود رجوی آنان را در شرایط سخت قرار می داد تا از رفتن پشیمان شوند و بقیه هم ترغیب به رفتن نشوند.

صدام تقریباً ارتش خود را از دست داده بود اما به مرور بخشی از سلاح ها و زرهی های خود را بازسازی کرد و با سربازگیری، نیروهای جدیدی را وارد ارتش نمود. با اینحال همچنان دچار ضعف مفرط بود و زمان زیادی برای بازسازی کامل نیاز داشت که در شرایط تحریم امکان آن پایین بود. آمریکایی ها از ترس تسلط یافتن ایران بر عراق، تا سرنگونی صدام پیش نرفته بودند اما پس از آتش بس، تمامی آسمان عراق را در دست گرفتند و منطقه پرواز ممنوع ایجاد کردند. آرامش نسبی در عراق حاکم شد. با اینکه مجاهدین به فتوای مسعود رجوی ماه رمضان را بدون روزه بسر برده بودند، اما در پایان آن، مسعود رجوی اولین نشست عمومی خود را به مناسبت عید فطر در سالن اشرف برگزار کرد. وی برای برانگیختن مجاهدین، در بدو ورود با شور و هیجان فریاد زد: «سه عید بر شما مبارک باد! نوروز، نوروز پیروز – فطر، فطر رهایی و پیروزی در سلسله عملیات مروارید!».

مسعود ضمن تشریح عملیات مروارید و آنچه گذشت، وضعیت جدیدی را در چشم انداز مجاهدین ترسیم کرد که: «از این پس نمی توانیم روی ارتش عراق اتکا کنیم و ارتش آزادیبخش باید روی پای خود استوار باشد و برای شرایط جدید آماده شود». وی همچنین از ورود مجاهدین به فاز تازه ای از آموزش های کلاسیک خبر داد و گفت که ارتش آزادیبخش بزودی وارد آموزشهای تاکتیک زرهی خواهد شد که به صورت فشرده باید بگذراند.

کانون های شورشی (ادعایی مریم رجوی، مجاهدین خلق ایران) از سه دیدگاه

پس از نشست، کلاس های فشرده ای توسط افسران ارتش عراق برگزار گردید که عملاً کل دستگاه را با خود برد. حجم کارها بگونه ای بود که کسی فرصت سر جنباندن نداشت. صبح ساعت 5 تمامی افراد با زرهی های خود از قرارگاه خارج می شدند و تا 2 بعد از ظهر به تمرین ادامه می دادند و آنگاه مجدداً به قرارگاه بازمی گشتند و ابتدا زرهی ها را سرویس می کردند که چند ساعت طول می کشید. بعد از شام هم دوباره مرور درسها و کارهای جاری مقر و نگهبانی شبانه بود. این وضعیت به حدی نامتعادل بود که پس از یک هفته تعدیل کردند. مسئول آموزش ها، یک فرمانده تیپ عراقی عضو استخبارات بود که پس از چند روز با یک سرگرد به آنجا آمد و گفت: «سید الرئیس این هدیه را برای شما فرستاده است. او مجرب ترین مربی ماست تا شما را هرچه بهتر آموزش بدهد». از آنجا که مراکز نظامی مجاهدین سه گانه بودند، برای هر بخش یک سرگرد مجرب درس های تاکتیک فرستاده بودند که همگی منتخبین صدام حسین بودند. تمرینات به مدت تقریبی 3 ماه تحت عنوان «تاکتیک جحفل معرکه» ادامه داشت. مسئولیت آموزش ها برعهده مریم رجوی بود و ستاد آموزش را نیز «کبری طهماسبی» اداره می کرد که پس از حمله صدام به کویت عهده دار آن شده بود. ناگفته نماند که کلیه آموزش ها به صورت کلاسیک و با آخرین متد روز پیاده می شد و در آن از لوازم مختلف تئوری و عملی استفاده می گردید و نمایش گاه های مختلفی هم برای آن برپا شده بود.

همگانی کردن نشست های انقلاب و رژه بزرگ
پس از اینکه مسعود موفق شد به لحاظ نظامی دستگاه خود را یک گام ارتقاء بدهد، نوبت به ادامه نشست های انقلاب رسید. پس از 1.5 سال وقفه، دور بعدی نشست های انقلاب آغاز گردید. نوبت به لایه 6 رسیده بود که بخش زیادی از نیروها را در بر می گرفت. این افراد پس از ورود به مباحث انقلاب ایدئولوژیک به رده «کاندید عضویت =K» منصوب می شدند چون برای عضویت، علاوه بر طلاق، یک پروسه 5 ساله نیز باید طی می شد که اکثر این افراد فاقد آن و تنها دارای یک پروسه 3 ساله بودند، لذا در این دور به عنوان کاندید انتخاب شدند. برخی از آنان هم از نفرات قدیمی و مسئول به حساب می آمدند که در دوره های قبل شایستگی حضور در این نشست ها را نیافته بودند. در میانشان فرمانده گردان هم به چشم می خورد. فقط در رسته ای که من در آن بودم، دو فرمانده گردان (حجت و اسماعیل) حضور داشتند که رده آنها بخاطر عدم ورود به نشست های انقلاب گرفته شده بود و در حد یک عضو تیم کار می کردند و بالاخره آنان را وارد بحث کردند، هرچند تا سالها بعد به عنوان مسئول نیرویی بکار گرفته نشدند. از نظر مسعود، هرکسی دیر می جنبید و تعلل می کرد، دیگر شایستگی کمتری داشت و زیر دست کسانی قرار می گرفت که پیش از او به بحث ورود کرده بودند.

مهرماه 1370، مسعود رجوی درصدد برآمد تا با یک رژه بزرگ، دوباره سازمان مجاهدین و ارتش خود را روی آکران ببرد و از حالت ایزوله خارج نماید، لذا کلیه کارهای مجاهدین از جمله آموزش ها تعطیل گردید و برنامه های مختلفی برای برگزاری رژه در نظر گرفته شد که از جمله «پهن کردن خیابان اصلی قرارگاه اشرف و درختکاری آن، رنگ زدن تمامی زرهی ها و خودروها، ایجاد یک جایگاه بزرگ، امانت گرفتن صدها دستگاه تانک و نفربر و توپ از پادگان های عراق، تشکیل گروه موزیک، آموزش نظام جمع و آموزش رژه برای تمامی رسته های مکانیزه» را شامل می شد که هرکدام کاری سنگین و خسته کننده بود (من مدتی پس از عملیات مروارید ابتدا به یگان تانک منتقل شدم و چند ماه بعد به یگان BMP1 رفتم و در زمان تمرینات رژه در این رسته قرار داشتم. برای تمرین به بیرون قرارگاه اشرف می رفتیم و تحت مسئولیت «کاک جعفر» که از مسئولین قدیمی سازمان مجاهدین بود تمرین می کردیم. اما بخاطر انتقادی که به کار وی داشتم، از ادامه تمرین محروم شدم و گفتند بخاطر آشنایی با مارش نظامی، به گروه موزیک ملحق شوم).

گروه موزیک از حدود 30 نفر تشکیل می شد که مسئولیت پیگیری آموزش ها را به «سعید کیانی» و رهبری ارکستر را به «ماشاالله» داده بودند. «سعید کیانی» را از سال 1365 در قرارگاه حنیف نژاد می شناختم که به گردانهای رزمی تازه تأسیس آموزش نقشه خوانی می داد.

اما چند سال بعد از این رژه، به دلیل اعتراضاتی که داشت، در یک مأموریت مرزی منطقه خوزستان، دو تن از مسئولین سازمان به نام های «پرویز کریمیان و سیامک دیانتی» او را به میان نیزارها بردند و در آب رودخانه خفه کردند و دیگر هیچ نامی از او در سازمان مجاهدین باقی نماند.

این موضوع بکلی مخفی باقی ماند و پس از سقوط صدام که پیگیر سعید شدم، یکی از فرماندهان قدیمی (حسن.پ) که شاهد ماجرا بود، برایم شرح داد که چگونه سعید با آن دو نفر به نیزار رفت و دیگر بازنگشت. به گفته وی، این مسئله از «پرویز و سیامک» هم سوآل شده ولی به وی جواب درستی نداده اند. پرویز کریمیان که در بخشهای قبلی معرفی کرده بودم، یکی از سه فرمانده گردان تحت فرماندهی محمد حیاتی در قرارگاه حنیف نژاد بود. دو فرمانده گردان دیگر «علی خدایی صفت و رضا منانی» بودند که در مورد رضا توضیحات بیشتری خواهم داد و در مورد علی نیز قبلاً توضیحاتی داده بودم.

رژه در تاریخ 26 مهر 1370 به مناسبات انتخاب مریم رجوی به عنوان مسئول اول سازمان مجاهدین برگزار شد. یکروز پیش از برگزاری رژه، سازمان دست به حرکتی غیراصولی و مغایر با عرف مجاهدین زد که بکلی زیر آب هرگونه حریم خصوصی افراد را درهم می شکست. البته مسعود رجوی هیچگاه حریم خصوصی را برای کسی به رسمیت نشناخته بود ولی حداقل مجاهدین دارای یک کوله پشتی انفرادی و یک کمد تکنفره بودند که هیچکس حتی مسئولین سازمان به خود اجازه ورود به آنرا نمی دادند. اینبار ولی قضیه متفاوت بود. به کلیه فرمانده یگان ها ابلاغ شد که جلوی جمع، تمامی وسایل شخصی افراد را از کمد خارج کنند و تک به تک را بررسی و بعد داخل کمد بگذارند. اینکار برای خود فرمانده یگان ها نیز انجام می گرفت. بهانه ای که برای آن تراشیده بودند اینکه در کمد برخی افراد نارنجک پیدا شده و به همین علت باید همه کمدها پاکسازی شود که خطری ایجاد نکند. این یک دروغ بزرگ بود اما اعتمادی که مجاهدین به سازمان داشتند اجازه نمی داد با آن مخالفت کنند هرچند که مخالفت هم باعث شک و تردید بیشتر می شد. بعدها هم گفتند یک بسته مهمات کلت در کمد یک نفر پیدا شده تا به کار خود مشروعیت بدهند.

در این رژه بزرگ برای اولین بار از «فهمیه اروانی» همانند یک پرنسس رونمایی شد. «فهیمه» که در مباحث انقلاب خود را روی آکران برده بود، اینک به عنوان شاخص انقلاب مریم در مدار رهبری مجاهدین جای می گرفت. زنی که دوسال پیش از آن هیچ اسم و رسمی نداشت و در حد یک عضو مجاهدین فعالیت های حاشیه ای می کرد، پس از ورود به انقلاب ایدئولوژیک و طلاق گرفتن از همسرش، به صورت برق آسایی مدارهای تشکیلاتی را طی کرد و در کنار رهبری مجاهدین به نمایش درآمد (فهیمه اهل تبریز بود و سالها به همراه همسرش «علیرضا پورنظری» در آلمان زندگی می کرد و رده قابل توجهی هم نداشت و عمدتاً در سطح یک هوادار فعالیت می کرد، اما چون همسرش از سازمان مجاهدین جدا شد، فهیمه از وی طلاق گرفت و در سازمان باقی ماند، لذا به عنوان اولین کسی که به انقلاب مریم پاسخ مثبت داده، به مدارج بالا رسید. وی هیچگونه تخصص که او را در تشکیلات برتر از دیگران کند نداشت، نه قدمت تشکیلاتی در سازمان داشت، نه در بخش نظامی کار کرده بود، و نه به لحاظ سیاسی پیشینه کار اجرائی داشت. وی حتی کار نیرویی هم انجام نداده بود و تنها ویژگی اش که مسعود رجوی را جذب خود کرد، زیبایی چهره و قدرت بیان بالا بود که گاه مرا به یاد مهدی ابریشمچی می انداخت).

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – رژه بعد از کشتار در کردستان

سازمان برای بهره برداری حداکثری تبلیغی، از خبرنگاران خارجی و نیز از برخی ایرانیان ساکن اروپا و کانادا دعوت کرده بود تا از این رژه دیدن کنند. کمبود جنگ افزار همانطور که شرح دادم از طریق امانت گرفتن تانک و توپ از ارتش صدام حل و فصل شده بود اما برای حل کمبود نیرو، برنامه ریزی به این طریق بود که ابتدا رژه پیاده نظام انجام می گرفت و آنگاه این افراد به سرعت به آنسوی قرارگاه منتقل می شدند و پس از تعویض لباس به داخل تانک ها و نفربرها می رفتند تا نقش دوباره خود را از این طریق ایفا نمایند.

پس از رژه که با هیاهوی فراوان رسانه ای همراه بود، مجدداً تغییراتی در سازماندهی ها رخ داد و من به معاونت یگان دیگری در آمدم که ادوات نامیده می شد و دارای جنگ افزارهای مینی کاتیوشا و خمپاره اندازهای مختلف بود. مینی کاتیوشا روی خودرو و همچنین بر روی نفربر نصب شده بود و MTMK نامیده می شد. این جنگ افزار و نمونه دیگری قبلاً تحت عنوان MT23 اسم برده بودم از روی نمونه عراقی و خارجی ساخته شده بود اما تبلیغات زیادی پیرامون آن انجام شد تا طراح آنرا «مریم رجوی» قلمداد کنند و او را دارای نبوغ نظامی جلوه دهند.

با این تغییرات، دوره دیگری از آموزش ها برگزار گردید و در نهایت مانور پایانی «تاکتیک زرهی» برای تکمیل آموزش های پیشین در منطقه «بلدروز» عراق برگزار گردید که افسران عراقی آنرا به عنوان آزمون پایانی محسوب می کردند تا کارآیی فرماندهان را ارزیابی کنند. حین ترددات جاده ای در این محدوده زمانی، دو تن از مجاهدین ترور شدند و از این پس بر شدت حفاظت منطقه تمرین افزوده گردید و نیروی بیشتری به آن اختصاص داده شد که یگان های ادوات سه لشگر به این منظور بکار گرفته شدند. فرماندهی حفاظت منطقه بلدروز، «علی خدایی صفت» بود. من به عنوان فرمانده گروه حفاظت در این مدت تحت امر وی قرار گرفتم که مجموعه ای از گشت های متحرک و ثابت را در شبانه روز شامل می شد. یکبار حین گشت، کشاورزان منطقه به من شکایت کردند که یگان های رزمی بدون توجه به آنها، زمین های کشاورزی شان را تخریب می کنند و با تانک از آن می گذرند. هرچند به عنوان مسئول حفاظت از آنها عذرخواهی کردم و گفتم که موضوع را پیگیری می کنم، اما متعجب شده بودم که چرا مسئولین به این نکته مهم توجهی نداشته اند، لذا آنرا به عنوان یک نقد جدی به فرماندهی حفاظت منطقه و ستادهای مرتبط گزارش کردم، با اینحال در سال های بعد نیز موارد مشابه را دیدم که نشان می داد سازمان به مشکلات مردم منطقه توجهی ندارد و پیگیری های ظاهری نیز عمدتاً بخاطر منافع امنیتی و تبلیغی است نه از روی محبت به مردم عراق.

پس از این سلسله مانورهای آموزشی، فرصتی برای تغییر در سازمانکار بخش های پشتیبانی بوجود آمد. ارتش آزادیبخش به سه «مرکز» فرماندهی مجزا تقسیم گردید که شامل سه «محور»، یک «ستاد» فرماندهی با بخش های اطلاعات و عملیات و یک «پشتیبانی جبهه» می شد. پشتیبانی جبهه خود شامل بخش های «آماد و ترابری، مهندسی رزمی، مخابرات، تعمیرگاه» بود. بجز مراکز سه گانه، طبعاً ستادهای مختلف نیز کماکان در جای خود باقی بودند. با این تمرکز، رسته های مختلف نیز از گوشه و کنار به هم پیوستند و یک یگان بزرگتر را تشکیل دادند. از جمله رسته هایی که شکل گرفت، رسته مهندسی رزمی بود که در مرکز 12 فرمانده آن «اکبر عباسیان» نام داشت. وی در سال 1366 فرمانده گروهان یکی از قرارگاه های مجاهدین بود، اما پیش از آن در خارج کشور تحصیل می کرد و مهندسی الکترونیک داشت. من به عنوان افسر مخابرات به این رسته منتقل شدم.

مهندسی رزمی دارای چند بخش از جمله «دسته پل، دسته رزمی، دسته پشتیبانی، دفتر و مخابرات» می شد که مسئولین هرقسمت، ستاد این رسته را تشکیل می دادند. فرمانده دسته پشتیبانی در رده بندی ها به عنوان «معاون» رسته به حساب می آمد که «حسن عزتی = نریمان» نام داشت. وی چند سال بعد از آنجا به ستاد پرسنلی و مدیریت زندان ها منتقل شد و نقش کلیدی در شکنجه و سرکوب معترضان ایفا کرد که در ادامه به آن خواهیم رسید. مسئول دفتر این بخش «فتانه عوض پور» نام داشت که از عبرت روزگار کمتر از 3 سال بعد، یکی از زندانیانی شد که زندانبان و شکنجه گر آن «نریمان» بود. به عنوان افسر مخابرات باید چند دوره آموزش های مختلف را پشت سر می گذاشتم که چندماه به طول می انجامید.

در همین ایام، آخرین تیر ترکش مسعود رجوی برای ریشه کن کردن بنیاد خانواده نیز پرتاب شد و لایه 7 که آخرین مدار تشکیلاتی بازمانده از نشست های انقلاب ایدئولوژیک بود برای نشست فراخوانده شدند. مسعود بعدها در یک نشست محدود به ما گفت که «برای وارد کردن کل نفرات به این نشست، مباحث زیادی در ستاد فرماندهی انجام شد چون عبور از آن بسیار دشوار بود و می دانستم که احتمال دارد با مشکلاتی از سوی افرادی که ایدئولوژی دیگری داشتند روبرو شویم (تعدادی از اعضای ارتش آزادیبخش رجوی کمونیست، اهل سنت، ارمنی و یا اهل حق بودند) اما خوشبختانه وقتی وارد آن شدیم ساده تر از آنچه تصور می کردیم بود و کسی واکنش منفی جدی نداشت».

این دوره از نشست ها به فشردگی قبل نبود، ابتدا نوار نشست های مسعود در سال 1368 به افراد نشان داده می شد که تا حدودی برخی از رخدادهای نشست مسعود رجوی سانسور شده بود. برای نمونه، مسعود بحثی پیرامون «زنا» با یکی از اعضای هیئت اجرائی سازمان داشت. این بحث که توسط رضا منانی انجام گرفت بکلی حذف شده بود که دلایل خود را داشت. وی که «برادر فرهاد» نامیده می شد، پیش از انقلاب مدتی در حوزه علمیه درس خوانده بود و به مسائل شرعی حوزوی اشراف داشت. فرهاد در تابستان 1365 مسئولیت چک امنیتی نیروهای پذیرش را برعهده داشت و خود من هم که تازه آن زمان به عراق رسیده بودم، توسط وی یک مصاحبه امنیتی داشتم که مطمئن شود نفوذی نیستم!. وی در زمستان 1365 فرمانده گردان شد و نیروهای وی چند عملیات در منطقه لرستان به انجام رسانیدند.

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم -شکنجه گران سازمانی

فرهاد مثل بقیه فرماندهان برداشت های خود از انقلاب مریم را شرح داد و به مسعود گفت که درس خواندنم در حوزه علمیه هم به «زن» ربط داشته، و الان با توجه به آنچه که از انقلاب مریم گرفته ام، به این نتیجه رسیده ام که همه کارهایم به نوعی برای جلب توجه زنان بوده است. فرهاد تناقضاتی هم پیرامون عملیات فروغ جاویدان در ذهنش بود که با مباحث انقلاب درهم آمیخت و با مسعود رجوی بحث کرد و گفت که ما به پیروزی در عملیات یقین داشتیم. مسعود هم به وی گفت که التقاطی فکر می کرده ای و هیچکس نمی تواند به یقین از پیروزی بگوید. در بحثی که پیرامون «زنا» انجام شد، فرهاد در مورد «زنای محصنه و غیرمحصنه» نکاتی را مطرح کرد که مسعود به وی گفت اساساً چیزی تحت این عنوان نداریم. فرهاد طبق همان آموزه های خودش گفت که اگر زن و مرد متأهل رابطه برقرار کنند «زنای محصنه» و اگر متأهل نباشند «غیرمحصنه» خوانده می شود. که در اینجا مسعود سخن او را نفی کرد و گفت اساساً «زنا» یعنی همان رابطه نامشروع بین یک زن و مرد متأهل، اگر زن و مرد مجرد باشند و یا دختر و پسر چنین عملی انجام دهند، دیگر «زنا» نیست بلکه «ازدواج موقت» خوانده می شود. در اینجا فرهاد مدتی به مسعود رجوی نگاه کرد و فکر می کرد و در نهایت پاسخ دیگری نداشت. به نظر می رسید که هضم این مسئله همچنان برایش سخت بود اما تسلیم شد و به جای خود بازگشت.

با وجود این دیدگاه، مسعود در لابلای سخنرانی هایش حرفی بر زبان آورد که بکلی مغایر و متضاد با استدلال پیشین بود. وی گفت ما در ارتش آزادیبخش بهیچوجه نمی توانیم چنین رابطه ای را بین یک زن و مرد مجاهد داشته باشیم و هرکس مرتکب چنین عملی شود، حکم او «اعدام» است. تناقض سخنان مسعود در این بود که از یکسو رابطۀ جنسی دختر و پسر را «ازدواج موقت» تلقی می کرد (که طبعاً هیچ اشکال شرعی و قانونی به آن وارد نمی دانست) اما از آنسو، جزای چنین عمل «مشروع و قانونی» را با این استدلال که: «مردم ایران به سازمان اعتماد کرده اند و با این اعتماد دختران خود را به نزد ما فرستاده اند. و وجود چنین رابطه ای بین دختر و پسر مجرد، اعتماد مردم را خدشه دار می کند و به همین خاطر برای آن اشد مجازات را قائل شده ایم»، اشد مجازات تعیین کرده بود.

سخنان مسعود در آن زمان هرچند متضاد بود اما به نظر منطقی می آمد و برای ما قابل فهم و قابل قبول بود (البته سالها طول کشید که بفهمیم نگرانی مسعود نه بخاطر اعتماد مردم، بلکه در راستای محو و نابودی تمامی احساسات و عواطف عاشقانه، دوستانه و محبت آمیز بین نیروها بود. ضمن اینکه مسعود هرگز به این مسئله اشاره نکرد که اگر مردم دختر خود را از روی اعتماد به نزد او فرستاده اند، چگونه همان دختران را بدون اجازه والدین شان و بدون اینکه خودشان حق انتخاب و حق عاشق شدن داشته باشند به ازدواج مردانی در می آورد که خودش تشخیص می داد؟ و چرا بدون اینکه مردم ایران بدانند، همه زن و شوهرها را که به ازدواج هم درآورده بود، دوباره وادار به طلاق می کرد؟). در هرحال، این مبحث برای لایه های 6 و 7 حذف شده بود و اساساً در مورد دیدگاه مسعود رجوی راجع به «زنا» صحبتی نشد. به این ترتیب، «بند الف» انقلاب ایدئولوژیکی در ارتش همه گیر شد و تمام نیروها طی مدت چند هفته از بحث عبور داده شدند. همانطور که قبلا گفته بودم نسبت به این افراد در این مرحله سختگیری زیادی نمی شد تا راحت تر بتوانند با بحث کنار بیایند، ضمن اینکه لایه های زیرین برای مسعود رجوی حکم «سرباز صفر و سیاهی لشگر داشتند و چندان زیانی به وی وارد نمی کردند.

مسعود بارها با زبان مختلف و در نشست های گوناگون اعلام کرد که عراق دیگر جایی برای وجود و حضور خانواده نیست و شرایط جدیدی آغاز شده که مجاهدین بایستی خود را با آن تطبیق دهند. آنچه وی از آن تحت عنوان «شرایط جدید» یاد می کرد چیزی جز ضعف مفرط صدام حسین نبود که بیش از 70 درصد آن به همراه 90 درصد تانک هایش نابود شده بودند و کشورش نیز تحت محاصره بود و هیچ پشتیبانی نداشت. مسعود می دانست که دیگر نمی توان روی ارتش صدام حساب باز کرد بویژه اگر جنگی مثل فروغ جاویدان در پیش باشد. وی چندبار ضرب المثل «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من» را تکرار کرد تا به ما بفهماند که تنها مانده است. لذا در چنین شرایطی نیازمند نیروهایی بود که روی آنها حساب باز کند و مطمئن باشد که شرایط سخت را تحمل می کنند و همسر و فرزند مانع آنها نیست که بعدها برایش ایجاد مشکل نمایند. در نتیجه، از آن پس دیگر هیچ فرد متأهلی در سازمان مجاهدین و ارتش آزادیبخش حضور نداشت و نمی توانست (به گفته رجوی) وجود داشته باشد چرا که وضعیت عراق جنگی بود و خانواده نمی توانست در شرایط جنگی پابرجا بماند. گویا شرایط سیاسی و نظامی موجود به نفع پیشبرد انقلاب مریم عمل کرده بود و رجوی می توانست توجیه و بهانۀ لازم برای بند الف انقلاب (طلاق) را داشته باشد.

ادامه دارد….

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

حامد صرافپور

لینک به منبع

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت ششم

***


برنامه کلید واژه، بررسی آینده محور مقاومت پس از سردار سلیمانی و سقوط هواپیمای اوکراین

After Soleimani’s Assassination, There Will Be No Regime Change in TehranAfter Soleimani’s Assassination, There Will Be No Regime Change in Tehran

اسماعیل وفا یغمایی ، مصداق بارز پوچی و سرگشتگی اپوزیسیوناسماعیل وفا یغمایی ، مصداق بارز پوچی و سرگشتگی اپوزیسیون

مواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکامواضع خائنانه فرقه رجوی در تنش ایران و امریکا

The Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud KhodabandehThe Many Faces of the MEK, Explained By Its Former Top Spy Massoud Khodabandeh

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

مسعود خدابنده آن سینگلتون پارلمان اروپا 2018Secret MEK troll factory in Albania uses modern slaves (aka Mojahedin Khalq, MKO, NCRI ,Rajavi cult)

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامیمسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی

همچنین:

ایران اینترلینک،