ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پنجم آوریل ۲۰۱۹:… ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال. رهبر سازمان مجاهدین خلق، مریم رجوی بزرگترین تهدید فروپاشی خود را خانواده اعضای تشکیلات خود تشخیص داده و بیشترین انرژی خود را صرف حمله و ترور آنان کرده است. اما چرا این تشکل که روزگاری همان خانواده ها را پشتیبان اصلی خود می دانست و از آنان بیشترین بهره سیاسی-اجتماعی را می برد، اینک به چنین استیصالی گرفتار شده که قادر نیست نام خانواده را تحمل کند و از آنها تحت عنوان “مزدور – وزارتی – سپاهی” یاد می کند و وحشت دارد؟ 

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالکمیتهٴ آلمانی همبستگی برای ایران آزاد فرقه رجوی محرم تر ازخانواده؟!ا

لینک به منبع (انجمن نجات)

لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبال

دیرزمانی است که رهبر سازمان مجاهدین خلق، بزرگترین تهدید فروپاشی خود را خانواده اعضای تشکیلات خود تشخیص داده و بیشترین انرژی خود را صرف حمله و ترور آنان کرده است. اما چرا این تشکل که روزگاری همان خانواده ها را پشتیبان اصلی خود می دانست و از آنان بیشترین بهره سیاسی-اجتماعی را می برد، اینک به چنین استیصالی گرفتار شده که قادر نیست نام خانواده را تحمل کند و از آنها تحت عنوان “مزدور – وزارتی – سپاهی” یاد می کند و وحشت دارد؟ هضم این مسئله برای کسانی که از مناسبات درونی فرقه مجاهدین اطلاع دقیقی نداشته باشند بسیار مشکل است اما پدیده ترور و طرد خانواده برای اعضای مجاهدین نمودی عینی و بسیار ملموس دارد و هیچ مجاهدی نیست که کم و بیش از آن آسیب ندیده باشد. برای بسیاری این ایده وجود دارد که رهبری مجاهدین پس از سقوط صدام به کینه کشی علیه خانواده ها روی آورد، اما پدیده خانواده ستیزی در درون تشکیلات مجاهدین ریشه ای عمیق دارد که نگاهی دوباره به آن می تواند به درک بیشتر آن کمک کند. در اینجا دو تصویر از دو زمان دور از هم، از شهرزاد صدر تا احسان اقبال، تاریخچه رهبری “مطلقه” مسعود و مریم رجوی بر سازمان مجاهدین را به نمایش می گذارد!

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالمقاله ها از شهرزاد صدرحاج سیدجوادی تا احسان و محمد اقبال

“عموجان فرومایه” و “عمه جان وزارتی”

چند روز قبل دستنوشته ای از احسان اقبال، فرزند محمد اقبال عضو قدیمی مجاهدین خلق منتشر شد که عنوان آن شباهت زیادی به نوشته سه دهه قبل خانم شهرزاد صدرحاج سیدجوادی عضو شورای رهبری مجاهدین خلق دارد. وی با حمله به عمه خود (خانم عاطفه اقبال، عضو پیشین و منتقد فعلی مجاهدین خلق) او را آماج اهانت هایی قرار داد که در عرف همه جوامع بشدت ناپسند و بهت آور است. البته چنین کاری از سه دهه قبل تاکنون در ادبیات مجاهدین خلق به امری روتین تبدیل شده و از سال ۱۳۶۸ یکی از درسهای آموزشی مجاهدین است. پاییز ۶۸ که مریم قجرعضدانلو به عنوان مسئول اول مجاهدین معرفی گردید، مباحث “انقلاب” با کلیدواژه “طلاق ایدئولوژیک” برگزار می شد که در طی آن، مردان ضمن جدایی از همسر، آنان را “استفراغ خشک شده” و متقابلاً زنان نیز پس از طلاق از شوهر، او را “نرینه وحشی” صدا می زدند تا بدین وسیله بین آنان به جای عواطف و احساسات انسانی، نفرت و انزجار جایگزین شود. چند دهه پیش از اینکه احسان اقبال عمه خود را اینگونه خطاب کند، رئیس دفتر مریم قجرعضدانلو (شهرزاد صدر) عموی خود مرحوم “علی اصغر حاج سیدجوادی” را به جرم جدایی از شورای ملی مقاومت و اعتراض به شکنجه در قرارگاه های مجاهدین، با لحنی اهانت آمیز “عموجان فرومایه” خواند تا وی را تحقیر نماید!. شهرزاد طی سالهای ۷۴- ۷۶ از سوی مریم رجوی به عنوان مسئول اول مجاهدین برگزیده شد و با انتقال مجدد مریم به اروپا پس از سقوط صدام، به همراه وی به عنوان رئیس دفتر به پاریس منتقل گردید. برادرش (علیرضا) نیز از همان دوران دور، راننده مسعود رجوی و از کادرهای حفاظت شخصی اوست. نکته قابل توجه اینکه آقای حاج سیدجوادی در سال ۱۳۵۵ در دو مقاله مجزا به انتقاد شدید از سیاست های شاه پرداخت و در سال ۱۳۵۹ نیز نامه ای به آیت الله خمینی نوشت و از برخی مسائل موجود در کشور انتقاد کرد، اما نه از سوی شاه و نه از سوی جمهوری اسلامی مورد اهانت و تحقیر قرار نگرفت ولی با اولین انتقاد که به مسعود رجوی وارد کرد، سیل تهمت و افترا به سمت وی روانه گشت که تا سالیان ادامه داشت و گویا هنوز در خاطره آنان باقی مانده و در قلم احسان اقبال جاری است

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالاز عموجان فرومایه تا عمه جان وزارتی

احسان اقبال در آن سالیان هنوز یک بچه دبستانی به حساب می آمد که پس از جنگ کویت به دلیل سن کم به همراه صدها کودک دیگر به اروپا اعزام شد، لذا در آن سالیان از یادگیری چنین ادبیاتی بدور ماند. ولی از اواخر دهه ۷۰ وی به همراه بسیاری دیگر از کودکان بزرگ شده، مجدداً به عراق برگشت داده شد و آموزش “انقلاب” را زیر نظر مهوش سپهری از سر گذرانید. آموزشی که در تابستان ۱۳۸۰ در نشست های موسوم به “طعمه” به مدارج بالاتر رسید. اگرچه می دانیم که در این فرقه افراد مجاز به فکر کردن مستقل نیستند، و بنابراین احسان و پدرش ملزم به نوشتن شده اند، با اینحال نوع فرهنگ و ادبیات این نوشتار، برآمده از همان تفکرات مسعود رجوی است که پدر و پسر همکلاس این دانشگاه معرفت هستند: “پسر کو ندارد نشان از پدر/ تو بیگانه خوانش مخوانش پسر”.

محمد اقبال سال ۱۳۹۱ در کمپ لیبرتی عراق ساکن بود و از همانجا به خواست مریم رجوی دست به نوشتن مقاله ای توهین آمیز علیه خواهرانش عفت و عاطفه زد که در سایت ایران افشاگر منتشر شد. بلافاصله پس از این تهاجم ادبیاتی، ایشان منتخب مریم برای اعزام به فرانسه جهت قرار گرفتن در خط مقدم نبرد با “خانواده منتقد” گردید. دوسال بعد (۱۳۹۳) محمد مقاله دیگری با استفاده از زشت ترین جملات علیه خواهران خود نوشت، مطلبی که شنیدن آن در مورد “یک خواهر” برای هر انسانی غیرقابل تصور است و می توان حس کرد که آن خواهران از دیدن چنین واژه هایی تا چه حد شوکه شده اند. در این دستنوشته، محمد اقبال خواهرش عاطفه را “ماماچه پلیدک، حیوان لیبرتی، فضولات خوار، گاو و گوساله، گندگاو چاله دهان و دریده” نامید و برای اولین بار اثبات کرد که در تشکیلات مجاهدین خلق نه تنها از اخلاق هیچ باقی نمانده، که از حداقل عرف جوامع بشری نیز تهی شده است. وقتی یک مرد مسن آنهم با استفاده از کت و کراوات روشنفکرانه، به صورت آشکار از چنین ادبیاتی علیه خانواده اش استفاده می کند، طبیعی است که فرزندش نیز از آن بی بهره نماند و متقابلاً به عمه خود اهانت و به آن افتخار کند!. وی به این هم بسنده نکرد و مجددا در همین روزها (اردیبهشت ۱۳۹۸)، همزمان و هماهنگ با مقاله پسرش، مطالب دیگری تحت عنوان “حرام لقمگی پسا مدرن” نوشت و با همان ادبیات چاله میدانی، عاطفه را بخاطر افشای زد و بند حول انتقال احسان به فرانسه، متهم کرد که این افشاگری بخاطر قرار گرفتن سپاه پاسداران در لیست تروریستی است!!!. اینکه ایشان چطور این مسئله را به سپاه ربط داده خود بحث دیگری است اما واضح است که این افشاگری ضربه سختی به مریم رجوی وارد کرده است وگرنه آنقدر مهم نبود که پدر و پسر را در آن واحد علیه خواهر بسیج نماید.

طنز ماجرا اینکه احسان تاریخچه ای از “تلاش های مریم قجرعضدانلو برای انتقال ساکنان لیبرتی به اروپا” جعل کرده تا انتقادهای عمه را تکذیب نماید، حال آنکه مریم رجوی در آن سالیان صدها لابی اروپایی و آمریکایی را برای اسیر نگهداشتن چند هزار مجاهد در لیبرتی و اشرف بسیج کرده بود و آنقدر روی آن پافشاری داشت که مثلث شوم “هیلاری – بولتون – مک کین” هم زیر فشار سازمان ملل و دولت عراق جا زدند و به مجاهدین هشدار دادند که دیگر عراق جای ماندن نیست:

(((من در نیمه بهمن ۱۳۹۲جزء آخرین گروه‌های ۱۰۰نفری که دولت آلمان با تلاش‌های بی‌وقفه خواهر مریم پذیرفته بود به آلمان بیایند، از لیبرتی به آلمان منتقل شدم. تعداد کسانی که مثل من پاسپورت قدیمی پناهندگی آلمان داشتند اما تاریخ آن سپری شده بود، خیلی بیشتر بود. اما اسم من‌ را هم به‌رغم مخالفت‌های متعدد خودم وارد همین لیست کرده بودند. وجدانم رضایت نمی‌داد که دوست و یار و همرزم دیرینه‌ام مجاهد قهرمان امیرمسعود نظری که او هم مثل من پاسپورت پناهندگی قدیمی آلمان را داشت در ۱۰شهریور همان سال در اشرف شهید بشود ولی من به آلمان بیایم. برای متقاعد کردن من، مسئولانم نشست‌های متعددی گذاشتند تا عازم سفر به آلمان شدم.
در دیدارهای همان ایام در لیبرتی با هیأت آلمانی و با کمیساریا، همه می‌دانستند که خواهر مریم و سازمان و وکلای آن خواهان انتقال ۳۰۰نفر به آلمان بودند و اقدامات زیادی انجام‌ شده بود. اما دولت آلمان فقط ۱۰۰نفر را قبول کرده بود که هیأت آلمانی با همه آنها در لیبرتی مفصل مصاحبه کرد. در این فاصله از شروع پروژه در تیر ۱۳۹۲تعدادی هم شهید شده بودند که هر کدام یک موضوع جداگانه است. در چارچوب همین پروژه بود که من به آلمان آمدم و در حال حاضر هم پناهنده سیاسی در آلمان هستم. اما چند روز پیش خواندم که یک «عمه‌جان وزارتی» من‌را از جمله جوانانی خوانده که مجاهدین «با زدوبندهای پشت پرده با دولت فرانسه، به فرانسه آوردند»!
عمه‌جان وزارتی که نوشته‌هایش تماماً همان انسان «مسلوب‌الاختیار» را تداعی می‌کند، علاوه بر ادعای مضحک زدوبند پشت پرده مجاهدین با فرانسه که مستقیم یا غیرمستقیم توسط وزارت اطلاعات آخوندی به او دیکته شده، مدعی است که من اجازه‌ای «برای تماس با دیگران و یا نزدیک‌ترین افراد فامیل و خانواده» ندارم و «حتی محروم از شرکت در مراسم ترحیم» مادربزرگم بوده‌ام!)))

البته گناه اصلی عمه جان این است که دو دهه قبل به برادر زاده گفته اند مراقب باشد توسط مریم رجوی تبدیل به یک “آدم آهنی” نشود. و بعد هم تلاش کرده این دو را (به عنوان یک خواهر دلسوز) از لیبرتی و اسارت فرقه رها کند، غافل از این که برادر محترم تحت آموزشهای ایدئولوژیک مریم و مسعود رجوی بکلی مسخ شده و اخلاق و وجدان را فروخته است. محمد اقبال در این مقاله منت بزرگی بر سر دو خواهر گذاشته که با کمک وی و به اسم مجاهدین در اوایل دهه ۶۰ از ایران خارج و در فرانسه پناهندگی گرفته اند، و در این سالیان (۱۹۸۴ تا ۲۰۱۰ میلادی) هم مسعود رجوی معادل ۵۰۰ هزار دلار به آنها کمک مالی کرده است!.

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقباللمپنیسم ادبی در مقاله های محمد اقبال علیه خواهرانش

اشاره داشتم که حمله همزمان پدر و پسر به “خواهر و عمه” چیزی جز یک دستورالعمل هماهنگ تشکیلاتی از سوی مریم رجوی نیست و افراد از خود اراده ای ندارند و باید هرچه تشکیلات به آنها امر می کند به انجام برسانند. اما چرا مریم قجرعضدانلو قادر به تحمل کوچکترین انتقاد حتی از سوی خانواده اعضای مجاهدین نیست؟ در این زمینه می توان با کمی کنکاش به نکات قابل توجهی رسید.

کرامت خانواده در تشکل مجاهدین خلق

پیش از شروع مباحث انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، هرگز شاهد چنین ادبیات منحط و سخیف در مناسبات سازمان نبوده ام. طبیعی است که همه اعضای مجاهدین در درون جامعه ایران بزرگ شده و به درون تشکیلات قدم گذاشته اند، اما این تشکیلات است که به مرور زمان اعضای خودش را پرورش و رشد می دهد. به عنوان کسی که مدتها با عاطفه اقبال زندگی کرده ام، می توانم بخوبی تفاوت او با برادرش را درک نمایم، تفاوتی که ناشی از حضور در “درون و برون” مناسبات است. عاطفه برخلاف آنچه برادرزاده اش احسان در پایان دستنوشته ذکر کرده، انسان “بی عاطفه” ای نبوده و نیست. وی در ابتدای انقلاب مسئول نشریه “فریاد گودنشین” در تهران بود لذا مدتی پس از ورود به قرارگاه اشرف به بخش فرهنگی ستاد پرسنلی منتقل شد. کار اصلی وی “ویرایش و سانسور فیلم های سینمایی” جهت پخش برای نیروها بود. به عنوان یکی از همکاران عاطفه باید بگویم که وی زنی پرنشاط، مهربان، خوش برخورد و باعاطفه بود و برخورد محترمانه ای با دیگران داشت. پس از جنگ اول آمریکا با صدام، عاطفه مناسبات مجاهدین را تحمل نکرد و به اروپا اعزام شد و تا چندسال قبل (که هنوز نمی دانست در مناسبات مجاهدین چه جنایتهایی صورت گرفته است) همچنان با مجاهدین همکاری نزدیک داشت و بالاخره بعد از سلسله افشاگری جداشدگان، راه خود را تغییر داد و منتقد مجاهدین شد و تلاش زیادی برای رهایی اعضای اسیر مجاهدین از مناسبات فرقه در عراق انجام داد. بدون تردید اگر عاطفه این “اقبال” را نداشت که از همان اوایل نمایش “انقلاب مریم” مناسبات تنگ مجاهدین را رها کند و به اروپا برود، هم اکنون شبیه اکثر زنان اسیر در فرقه، انسانی وارفته، مستأصل و پرخاشگر بود و از ادبیاتی استفاده می کرد که مهوش سپهری و همکارانش آموزش می دادند و محمد اقبال آنرا فراگرفته است، و این جدا ماندن از مناسبات مجاهدین دلیل تفاوت ادبیاتی وی با برادر و برادرزاده اش است.

در همین مدت نیز شخصاً شاهد بوده ام که عاطفه نه تنها برخورد ناپسند با برادر نداشته که علیرغم اینهمه اهانت ها، همچنان با زبان محترمانه به مجاهدین نقد، و گناه برادر را نادیده می گیرد، و اتفاقاً مریم رجوی از همین بشدت خشمگین است و قادر به تحمل آن نیست، چون بخوبی می داند که این همان “زبان عواطف یک خواهر و زبان محبت آمیز یک خانواده نسبت به خویشاوند” است. زبانی که برخلاف ادبیات لمپنی فرقه مجاهدین، سرشار “عشق و محبت” است و برای اعضای یک فرقه، سمی مهلک و فروپاشنده است. مریم از این ادبیات در وحشت است و به همین دلیل طی سالیان گذشته نمی توانست فریاد عاشقانه مادران و خواهران مجاهدین در بیرون قرارگاه اشرف را تحمل کند و آنان را با سنگ و آهن هدف قرار می داد و زشت ترین واژه ها را نثار آنان می کرد. او از عشق و عواطف مادر و خواهری در هراس است چون می داند عامل فروپاشی تشکل اوست.

من از ابتدای انقلاب با مجاهدین بوده ام، در آن زمان خانواده ارزش و اهمیت بالایی داشت و مجاهدین بهترین روابط را با خانواده ها برقرار می کردند. در نشست هایی که همان زمان به صورت تیمی برگزار می شد، فرماندهان مجاهد از احترام گذاشتن به خانواده و کمک کردن به مادر و خواهر در امور خانه و مهربانی با آنان سخن می گفتند، و این نه یک توصیه، که به عنوان یک دستور تشکیلاتی و درس ایدئولوژیک ابلاغ می شد. مسعود در سخنرانی هایش مدام از مادران مجاهد و خانواده ها تمجید می کرد و بیشترین حمایت نیز از سوی خانواده ها نثار مجاهدین می شد. حتی با شروع عملیات تروریستی توسط مجاهدین، کماکان این احترام باقی بود. مسعود رجوی شخصاً این خاطره را نقل کرد که به فرزندان مجاهد محمدی گیلانی (رئیس دادگاه انقلاب) اجازه نداده مستقیم با پدرشان درگیر و ایشان را ترور کنند چون قصد نداشت حرمت “پدر فرزندی” نقض شود. وی همچنین در مورد آیت الله طالقانی اجازه نداد کسی چون عذری علوی طالقانی (جانشین فرمانده کل ارتش رجوی) بخاطر رابطه خویشاوندی سخنی بر زبان بیاورد که علیه وی و به نفع خودش باشد. همچنین با اینکه تمامی اعضای خانواده رضایی در تشکل مجاهدین بودند، نمی گذاشت که علیه پدرشان (حاج خلیل رضایی، که حاضر نشده بود وارد تشکل مجاهدین شود) حرفی بزنند هرچند که یکبار محسن رضایی طعنه ای به پدرش زد و مسعود تلاش کرد جلوی او را بگیرد…

اگر به اولین سخن شهرزاد صدر علیه عموی خویش که وی را “عموجان فرومایه” خوانده بود نگاهی بیندازیم، بخوبی نقش انقلاب ایدئولوژیک مریم را در آن خواهیم دید. این انقلاب از سال ۱۳۶۴ با ازدواج مسعود و مریم کلید خورد، یعنی درست از زمان دگردیسی سازمان مجاهدین و مبدل شدن به یک فرقه با رهبری عقیدتی بلامنازع!. انقلاب مریم، سرآغاز فرقه گرایی و ضدیت با خانواده بود. اگرچه دهسال طول کشید تا رجوی فرقه را به کمال برساند، اما از همان آغاز تغییرات چشمگیری در مناسبات مجاهدین برای “مطلق کردن” همه چیز به “رابطه با رهبری” کلید خورد و چهار سال بعد (۱۳۶۸) با ایجاد نفرت بین “زن و شوهر” همگانی شد و در مدتی کوتاه با جداسازی “مادر از کودک” به مراحل بالاتر جهش کرد و نهایتاً اواخر دهه ۷۰، با طرح پروژه «نخ وصل» متکامل شد. در این پروژه همه مجاهدین می بایست از خانواده ابراز برائت می کردند و یادآوری خاطرات خانوادگی به عنوان یک گناه شناخته شد که هرمجاهد می بایست از آن با نفرت یاد می کرد تا نخ وصل خود به خانواده را پاره کند.

خانواده پس از صدام

بازی “نخ وصل” بعد از سقوط صدام برای مدت کوتاهی منتفی شد چرا که سیل خانواده ها از داخل و خارج ایران به سمت اشرف روانه شده بودند تا عزیزان خود را از جهنم رجوی نجات دهند. رهبری مجاهدین که خود را با سیلاب خطرناکی مواجه می دید بعد از مدتها پافشاری ناچار به پذیرش ملاقات خانواده ها با فرزندانشان شد و با یک پروژه کاملاً امنیتی به مدت چند ماه آنان را به داخل اشرف راه داد تا از این طریق شاید بتواند خانواده ها را فریفته و به جذب نیرو و استخدام جاسوس مشغول شود. اما این پروژه در همان گام اول با شکستی سنگین مواجه گردید و اینبار خانواده ها بودند که بر عزیزانشان تأثیر، و زمینه را برای جوانه زدن دوباره احساسات و عواطف در آنان مهیا می کردند. به همین علت به دستور مسعود رجوی، نشست هایی حول تخریب خانواده ها در بین مجاهدین برگزار شد که طی آن افرادی که خانواده به دیدارشان آمده بود باید اعتراف می کردند به اینکه ملاقات با آنان باعث دلسرد شدن شان از مبارزه و تشکیلات شده است و از این پس با خانواده دیدار نخواهند کرد، بخصوص که این خانواده ها با امکانات رژیم (جمهوری اسلامی) به اشرف اعزام شده اند!.

ورود کردن به چنین نشست هایی، هزاران تناقض دیگر را در افکار مجاهدین رقم زد که گام به گام تشکیلات را دچار خوردگی می کرد. تخریب خانواده به صورت آشکار و بی پرده در این نشستها، تفکر خانواده ستیزی را در مناسبات مجاهدین برقرار و نهایتاً راه به ضرب و شتم آنان برد به نحوی که حتی همسر سابق خانم سلطانی را وادار کردند جلوی نیروهای آمریکایی به وی (همسرش) اهانت کند و مورد ضرب و شتم قرار دهد. خروج مجاهدین از اشرف و انتقال آنان به لیبرتی، رخدادها را از حملات فیزیکی به حملات نرم منحرف نمود. در لیبرتی خانواده ها مجاز به ملاقات با عزیزانشان نبودند و شرایط دشواری برای آنان فراهم کرده بود. از این نقطه، وادار کردن اعضا به نامه نگاری علیه خانواده ها آغاز شد که همچنان در دستور کار مجاهدین قرار دارد. در همین چند سال گذشته می توان دهها نمونه از آنرا مثال زد. از وادار کردن دختر آقای حسین نژاد و دختر آقای محمدی به اهانت به پدرانشان، تا مجبور کردن کبری میرباقری به نامه نگاری علیه خواهرش (خانم زهرا میرباقری) و یا دهها نمونه مقاله نویسی برخی اعضا علیه جداشدگان… که همگی یک هدف را دنبال می کند و آن ایجاد نفرت و کینه جهت جلوگیری از رسیدن نسیم محبت خانواده ها به اسیران که بی تردید بهار زندگی را در دلهایشان جوانه می زند و موجبات جدایی از فرقه را فراهم می سازد که این معنایی جز فروپاشی تشکل رجوی نخواهد داشت. ترس مریم رجوی دقیقاً همین جاست که دلها به هم پیوند نخورد.

ترور بخش جدایی ناپذیر از ماهیت فرقه رجوی

اگر امروز مجاهدین به خود اجازه ترور شخصیتی نزدیک ترین وابستگان اعضای خود را می دهند، نشانگر تغییر رفتار آنان از اقدامات خشن به ترورهای نرم نیست. مریم رجوی معتاد خشونت است و چون بازوی نظامی خویش را از دست داده و امکان قتل زنجیره ای جداشدگان هم برایش فراهم نیست، بناچار خود را با ترورهای نرم مجازی سرگرم نموده است. فراموش نمی کنیم تا همین چند سال پیش در قلب اروپا و آمریکا به صورت سیستماتیک و سازمان یافته به اکسیون جداشدگان منتقد حمله ور می شد با قمه و چماق آنان را مجروح و مصدوم می ساخت. اما امروز نه ارتش آزادیبخش برایش باقی مانده که برای اقدامات تروریستی به داخل شهرهای ایران بفرستد و نه آبروی چندانی در اروپا دارد که همان را هم در طبق اخلاص بگذارد و هزینه کند. تنها کاری که فعلاً برایش ممکن است، به میدان مجازی فرستادن چماقداران و قداره بندان چاله دهان است تا از این طریق دهان و قلم افشاگران را ببندد و بکشند تا ریزش نیرو را هرچه کندتر کند.

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی، از حاج سیدجوادی تا اقبالضرب و شتم جداشدگان و خانواده ها به دستور مریم رجوی

طبعاً این دوران هم خواهد گذشت و این “عروس جنگ” نیز به شوهر غارنشین خود خواهد پیوست و تشکل مجاهدین بیش از پیش بی دنباله و بی رهبر به حال خود رها خواهد شد. آنچه واضح است، انتظار برای تغییر ماهیت این فرقه جز خیالی خام نیست و ماهیت مجاهدین خلق پس از قدرت گرفتن رجوی نمی تواند جدا از خشونت و ترور باشد همانطور که ماهیت “کیش شخصیت و طلاق اجباری” سازمان نیز هرگز تغییر نخواهد یافت و هرگونه تغییری در آن به معنای پایان تشکل مجاهدین خلق خواهد بود. لازم است هموطنان تا جای ممکن مردم اروپا را آگاه سازند که خطر حضور این فرقه با تفکرات خشونت آمیز در کنارشان، با گذر زمان بسیار بیش از حضور القاعده و داعش در آنجا خواهد بود.

حامد صرافپور

(پایان)

ترور خانواده ها توسط مریم رجوی

***

MSNBC_Massoud_KhodabandehThe MEK’s man inside the White House (Maryam Rajavi cult, Mojahedin Khalq)

Bolton Vs. Zarif On MEK

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/روز-کارگر-و-اشتغال-مسعود-رجوی-در-کوره-پز/

روز کارگر و اشتغال مسعود رجوی در کوره پزخانه تهران

دیدارهای مسعود و مریم رجوی با رهبران سازمان آزادیبخش فلسطینحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و هشتم آوریل ۲۰۱۹:… حدود ۵۲ سال پیش در سال ۱۳۴۶، مسعود رجوی با مجاهدین خلق آشنا و به عضویت این سازمان که همچنان فعالیت های علنی خود را آغاز نکرده بود، درآمد. مسعود دانشجوی رشته حقوق سیاسی و جوانی جویای نام بود که عمده وقت خود را صرف کتاب خوانی و رویاپردازی می کرد. در واقع ورود او به تشکل مجاهدین نیز بیشتر جنبه ماجراجویی و بلند پروازی داشت. 

پوستر روز کارگر مجاهدین خلق فرقه رجوی بعد از انقلاب – تب تندی که زود عرق کردپوستر روز کارگر مجاهدین خلق، فرقه رجوی، بعد از انقلاب – تب تندی که زود عرق کرد

لینک به منبع (انجمن نجات)
لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

روز کارگر و اشتغال مسعود رجوی در کوره پزخانه تهران!

روز جهانی کارگر و احزاب ضدامپریالیستی در ایران

حامد صرافپور

حامد صرافپور

۱۱ اردیبهشت، در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان “روز جهانی کارگر” گرامی داشته می شود که یادآور اعتراض گسترده کارگران آمریکا در اول ماه می ۱۸۸۶ می باشد. قرار بود در این تاریخ، کاهش ساعات کار کارگران از ۱۴ به ۸ ساعت در روز به اجرا درآید که به انجام نرسید و در نتیجه کارگران دست به اعتصاب زدند و در چهارمین روز این اعتصاب گسترده که ۹۰ هزار کارگر در ۱۲۰۰ کارخانه و کارگاه به آن پیوسته بودند، پلیس آمریکا بر روی اعتصاب کنندگان آتش گشود و شماری از کارگران که آمار آن به صورت رسمی منتشر نشد کشته، و ۸ نفر نیز به اعدام محکوم شدند. از آن پس اول ماه می به عنوان گرامیداشت اعتصاب کارگران آمریکایی به عنوان روز جهانی کارگر شناخته شد که عمدتاً از سوی سوسیالیست ها و احزاب چپ مورد حمایت قرار گرفت و گردهمایی های گسترده ای به اجرا درآمد. روز کارگر نیز (همانند روز زن) همانطور که از تاریچه آن پیداست، علارغم تمامی تبلیغاتی که در سالهای گذشته انجام گرفته تا غرب را بهشت کارگران جلوه دهد و از این روز علیه کشورهای مستقل و یا با گرایش چپ، سوء استفاده نماید، در اصل روزی است که در آن مهمترین کشور سرمایه داری جهان، به کشتار و سرکوب کارگران شدت بخشید و آشکار نمود که امپریالیسم با همه نمایش های حقوق بشری، ناقص اصلی حقوق کارگران و زحمتکشان است. کشتارها و سرکوب شدید جلیقه زردها در فرانسه طی چند ماه اخیر، بخوبی این واقعیت تلخ را اثبات می کند که دیو سرمایه داری هیچ سنخیتی با حقوق بشر ندارد و هرکجا منافع آن ایجاب کند، شدیدترین سرکوب ها را بر اقشار زحمتکش جامعه به اجرا در می آورد.

انقلاب ضد سلطنتی و عدالتجویانه مردم ایران، همراه بود با رشد و گسترش انواع گروه ها با داعیه ی مبارزه ضدامپریالیستی در حمایت از کارگران ایران و جهان!، گروه هایی عمدتاً کمونیستی و برخی نیز با شعارهای توحیدی که همگی خود را پیرو و ادامه دهنده راه بنیانگزاران گروه خود می دانستند که در نبرد با شاه به عنوان عامل امپریالیسم آمریکا در ایران، به شهادت رسیدند. اما با گذر زمان که شرایط اجتماعی و سیاسی به نفع آنان پیش نرفت و برنامه های تروریستی و خشونت آمیزشان هم به جایی راه نبرد و لاجرم برای ادامه زندگی به دامان غرب خزیدند، این گروه ها نیز به مرور به ارزش های غربی و بورژوازی در غلطیدند و از دفاعیات کارگری ایشان جز شعارهایی بر روزنامه ها باقی نماند و در عمل پیشبرنده خط سیاسی امپریالیسم و صهیونیسم شدند. امروزه می توان صدها نمونه تحرکات سایبری و سیاسی گروههایی چون حزب کمونیست کارگری، حکمتیست ها، کومله، پژاک و در رأس همه مجاهدین خلق را در کمکرسانی به امپریالیسم و جنگ افروزترین شخصیت های شاخص این جبهه ضدکارگری مشاهده نمود. کسانی که از بیژن جزنی و محمد حنیف نژاد به چند باند چاقوکش خیابانی محدود شده اند و یا در بهترین حالت، به مانند مریم و مسعود رجوی به انواع خیانت ها آلوده اند. گذری کوتاه بر رخدادهایی که در مناسبات مجاهدین گذشت، ما را به تفکر بیشتری در جهت شناخت حق و باطل رهنمون می شود.

خودسازی در کوره پزخانه!

حدود ۵۲ سال پیش در سال ۱۳۴۶، مسعود رجوی با مجاهدین خلق آشنا و به عضویت این سازمان که همچنان فعالیت های علنی خود را آغاز نکرده بود، درآمد. مسعود دانشجوی رشته حقوق سیاسی و جوانی جویای نام بود که عمده وقت خود را صرف کتاب خوانی و رویاپردازی می کرد. در واقع ورود او به تشکل مجاهدین نیز بیشتر جنبه ماجراجویی و بلند پروازی داشت و با وجود ورود به تشکلی که با هدف برقراری قسط و عدالت در جامعه و محو نابرابری های طبقاتی بنیانگزاری شده بود و “تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی، تا امحاء استثمار انسان از انسان را بدون بازوان مسلح مجاهدین” قابل حل نمی دانست، با اینحال هرگز نگاه “خودبرتر بینی” را تغییر نداد و در مسیر رسیدن به قدرت مطلقه، از هیچ اقدام بهره کشانه فروگذار نکرد و پایه گذار برده داری نوین شد…

هنگام عضویت مسعود در مناسبات، بیش از دو سال از حیات تشکیلات مجاهدین نمی گذشت و بنیانگزاران سازمان همچنان مشغول جمعبندی شکست انقلاب های مختلف جهان و همچنین تشریح ایدئولوژی و اهداف سازمانی بودند. در این رابطه تیم های مختلفی برای تدوین برنامه ها و مبانی تشکیلاتی-سیاسی-ایدئولوژیکی سازمان ایجاد شده بودند که هرکدام وظایفی بر دوش داشتند. به گفته مسعود، وی به دلیل جدل های فراوان که با افراد داشت و چهره ای به ظاهر روشنفکر که از خود به نمایش می گذاشت، به مرور در تیمی قرار گرفت که به همراه محمد حنیف، ایدئولوژی سازمان را تدوین می کردند، به همین خاطر کار روی تفاسیر قرآن و نهج البلاغه و دیگر کتابهای مذهبی در دستور کار آنان قرار داشت. به موازات آن، کارهای تشکیلاتی و جذب کادرهای حرفه ای نیز از مهمترین کارهایی بود که سازمان به آن می پرداخت.

از آنجا که نیروهای جذب شده به تشکیلات، عمدتاً از اقشار مرفه و یا دانشگاهیان از طبقات متوسط به بالا بودند و به ندرت افرادی از طبقهً پایین ورود می کردند، سازمان برای پیشبرد اهداف ضدسلطنتی و ضدامپریالیستی، نیازمند افرادی بود که درد اقشار پایین دست را حس کرده باشند و بتوانند با عزم و ایمانی راسخ تر به مبارزه علیه شاه و آمریکا بپردازند. لذا برای خودسازی کادرها، دستورالعمل این بود که هر فرد برای مدتی به کارهای سیاه و پرمشقت اشتغال یابد، و از نزدیک با تبعیض و شکاف شدید طبقاتی آشنا شود. در همین راستا، مسعود رجوی در یکی از کوره پزخانه های جنوب تهران مشغول به کار شد که البته برای وی به عنوان یک جوان ۱۹ ساله دانشجو که در خانواده ای مرفه به دنیا آمده بود، چنین کاری بسیار سخت و طاقت فرسا بود و بیش از ۳ روز دوام نیاورد و با آوردن بهانه های مختلف از کار سر باز زد.

در امتداد ماجراجویی ها، مسعود مدتی هم به عنوان چترباز در هوانیروز ثبت نام کرد. ظاهراً وی برای جذب دختران به این کار مبادرت کرده بود که در یکی از نشست های عمومی در اوایل دهه ۷۰ به صورت غیرمستقیم به آن اشاره ای داشت و با یک شوخی از آن گذشت. دلیل بیرون آمدن مسعود رجوی از هوانیروز دقیقاً مشخص نیست اما خودش اینگونه عنوان می کرد که سازمان باعث فرود آمدن چتر بلند پروازی های او از آسمان شده است و… به هرحال، وی به مدت سه روز در کوره پزخانه کار کرد و بنا به گفته خودش، در این مدت کوتاه از شدت خستگی و عرق کردن از پای می افتاد و مورد تمسخر کارگران قرار می گرفت، و شاید هم همین موضوع باعث بهانه تراشی و کناره گیری شده باشد.

دیدارهای مسعود و مریم رجوی با رهبران سازمان آزادیبخش فلسطین

دیدارهای مسعود و مریم رجوی با رهبران سازمان آزادیبخش فلسطین

روزهای سخت مسعود رجوی

از آن پس مسعود وارد کارهای سخت یدی نشد تا زمانی که از طرف سازمان به فلسطین اعزام گردید تا تحت نظارت سازمان آزادیبخش فلسطین، آموزش های چریکی را بگذراند و به ایران بازگردد. در طی همین ماموریت با برخی از فرماندهان جبهه مقاومت فلسطین از جمله شخص یاسر عرفات آشنا شد و به کشورهای دیگری چون لبنان، سوریه، امارات نیز سفرکرد. بجز حضور در این کارهای نظامی، مسعود در هیچ کار فیزیکی که به بدنش آسیبی وارد نماید، شرکت نکرد و پس از سقوط شاه هم تلاش زیادی برای رفتن به کشورهای اروپایی داشت تا زیاد در رخدادهای پرتنش و خطرناک داخل ایران قرار نگرید اما موقعیت سیاسی سازمان این اجازه را به وی نمی داد و در عوض بلافاصله پس از وارد کردن سازمان مجاهدین به فاز عملیات های تروریستی، جهت آسودگی و بیرون ماندن از دایره پرخطر جنگ شهری، به همراه بنی صدر به فرانسه گریخت. سیر فربه شدن مسعود رجوی به همین دوران خارجه نشینی باز می گردد. در حالی که میلیشیاهای خردسال مجاهد در سخت ترین شرایط خانه های تیمی و زندگی مخفی، یکی یکی ضربه می خوردند، کشته می شدند و یا به زندان می افتادند، مسعود به حدی به آسایش و تفریح روی آورده بود که بخش بهداشت مجاهدین احساس خطر کرد و برای وی رژیم غذایی خاصی در نظر گرفت که تا تعطیل شدن همیشگی اشرف ادامه داشت. در سالهای نخست ورود به عراق نیز برای وی غذاهای مخصوص پخت می شد. با این وجود، وی هرکجا دستش می رسید به سمت موادی که برایش ممنوع بود می رفت و استفاده می کرد. زمستان ۷۴ در یکی از پایگاه های واقع در بغداد، شاهد بودم که وی در محل سرو غذا بناگاه با دیدن یک بشقاب خرما که روی میز سرو گذاشته بودند، با سرعت به سمت آن رفت و قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد چند خرما به دهان انداخت و قورت داد و بعد با خنده گفت به من اجازه نمی دهند بخورم!. مسعود در همین دوران به سیگار کشیدن هم روی آورد و علارغم هشدارهای بهداشتی، از آن دست نکشید و بخش مراقبت سازمان برای مدتهای طولانی و با وجود تحریم هایی که در عراق اعمال شده بود، از آمریکا برای وی سیگارهای ویژه و بسیار گران قیمت ارسال می شد. از شاخص ترین اقدامات مسعود که تناقض آشکاری با شعارهای پیشین داشت، کاخ سازی های متعدد او از سر راحت طلبی بود. هر قرارگاه مهم که در عراق تأسیس می شد، در آن یک خانه شخصی برای چند ترددات چند ساعته مسعود و مریم فراهم می گردید تا مبادا به وی حتی در آن چند ساعت سخت بگذرد. البته در بغداد نیز به صورت اختصاصی از این موهبت برخوردار بود و در دوران جنگ کویت نیز از کاخ های صدام جهت حفاظت خود استفاده می کرد.

اوضاع کارگران و ریاست عباس داوری بر کمیسیون کار

دو دهه بعد از خودسازی سه روزه مسعود در کوره پزخانه، در حالی که ارتش وی در خدمت صدام، فعالیت های مرزی جهت انجام حمله به سربازان ایرانی را آغاز کرده بود، همزمان کارگران زیادی اعم از سودانی، مصری و عراقی در قرارگاه های مجاهدین مشغول به کار شده بودند. این کارگران در کارهای مختلف، دستمزدی برابر با پایین ترین حقوق یک کارگر در خاک عراق دریافت می کردند و در عین حال هیچ امکانات رفاهی در اختیار آنان قرار نمی گرفت. با اینکه مجاهدین از امکانات بسیار وسیعی برخوردار بودند و روزانه انبوهی غذا شامل مقادیر زیادی گوشت و مرغ دور ریخته می شد اما کارگران تنها از مقداری نان و خرما که با خود می آوردند رفع گرسنگی می کردند تا عصر فرا برسد و به خانه شان بازگردند. این مسئله تناقض زیادی برای اعضای مجاهدین بوجود آورد و شخصاً شاهد کسانی بودم که از دور ریز اینهمه غذا و گرسنگی کارگران ابراز ناراحتی می کردند. اعتراض به حدی جدی شد که فرماندهی قرارگاه اعلام کرد غذا دادن به کارگران ممنوع است و اینکار باعث بوجود آمدن مشکلات روابطی خواهد گردید.

در سال ۱۳۷۲ کمیسیون های مختلفی در شورای ملی مقاومت تشکیل کردید که یکی از آنها “کمیسیون کار” با مسئولیت عباس داوری (رحمان) بود که تا به امروز هم تغییر نکرده است. اما چرا عباس داوری وزیر کار مریم رجوی شد؟

داوری در سال ۱۳۴۷ یعنی یکسال پس از عضویت مسعود رجوی به مجاهدین پیوسته بود و پیش از آن مدتی به کارگری اشتغال داشت و سپردن این سمت به وی، نمادی از اهمیت دادن به کارگران در دولت خودساخته مریم رجوی در خارج کشور به حساب می آمد و از جنبه تبلیغاتی نیز حائز اهمیت بود. اما پس از صدرنشینی داوری در کمیسیون کار، نه تنها وضعیت کارگران خارجی مستقر در قرارگاه های مجاهدین بهبود نیافت که از حداقل امکانات رفاهی، انسانی و حقوقی هم محروم شدند، و بیشترین فشار جسمانی نیز برآنان تحمیل شد. در همین دوران بود که پدیده “کودکان کار” ۸ تا ۱۷ سال، در قرارگاه های مجاهدین ظهور و بروز پیدا کرد. این کودکان را به صورت عمدی به قرارگاه می آوردند تا از آنان در کارهای بسیار سنگین در نقاطی که برای مجاهدین جنبه امنیتی بیشتری داشت استفاده شود.

برخلاف آنچه در مناسبات مجاهدین بر کارگران می گذشت، مریم رجوی در خارج و داخل عراق پزهای حقوق بشری به خود می گرفت و از روز کارگر برای تبلیغات خارجی استفاده می کرد. نمایش اشکریزان او برای “کودکان کار” بخش قابل توجهی از تبلیغات مجاهدین را به خود اختصاص می داد که خود طنز دیگری از ماجرا را به داستان می کشید. البته بکارگیری کودکان در کارهای سخت و پرخطر توسط مسعود رجوی چیز جدیدی نبود. در سالهای اول انقلاب، وی دهها هزار دختر و پسر ۱۲ تا ۱۷ ساله را به سمت کارزار خیابانی و فعالیتهای تروریستی سوق داد و به خاک و خون کشید. و این در حالی بود که در مجامع بین المللی مدام از حضور نوجوانان در جبهه های جنگ ایران و عراق شکایت داشت و جمهوری اسلامی را متهم به استفاده از کودکان در جنگ می کرد. برای زوج رجوی هیچگاه سن و سال کودکان اهمیت نداشت و آنچه مهم بود اینکه آیا آن کودکان در جبهه خودش بکار گرفته می شوند و یا در جبهه مقابل!، وگرنه واضح بود که نوجوانان ایرانی بخاطر حفظ سرزمین خودشان در برابر اشغال دشمن، از کسی اجازه نمی خواستند و با اصرار از هر راهی برای رسیدن به جبهه استفاده می کردند. آیا طی سالیان گذشته که صدها کودک توسط داعش و القاعده در کشتار مردم سوریه و عراق بکار گرفته شدند هرگز نقد یا محکومیتی از سوی مریم رجوی علیه تروریست ها صورت گرفت؟

عباس داوری از کارگری تا کمیسیون کار درعراق، عربستان و آلبانی

عباس داوری از کارگری تا کمیسیون کار درعراق، عربستان و آلبانی

عباس داوری از همان اوایل حضور مجاهدین در خاک عراق، با استخبارات عراق همکاری داشت و پس از ریاست کمیسیون کار نیز همچنان در بخش روابط خارجی مجاهدین با سازمان اطلاعات عراق کار می کرد. واقعیت این بود که کمیسیون کار، پوششی برای کارهای امنیتی-اطلاعاتی او به حساب می آمد چون مجاهدین در ایران مستقر نبودند که کمیسیونی به اسم کار بخواهد برایشان معنایی داشته باشد. ماموریت اصلی عباس داوری، رد و بدل کردن اطلاعات نظامی ایران به سازمان اطلاعات صدام و گرفتن دستمزد برای مسعود رجوی بود. ویدیوهای بدست آمده از این ملاقات های سری نشان می دهد که وی به طور مستمر با مسئولین استخبارات صدام برای تبادل اطلاعات در تماس بوده است. بعد از سقوط صدام، داوری همچنان در همین بخش، به کاسبی اطلاعات با نیروهای آمریکایی مشغول شد. اینبار وظیفه اش گرفتن اخبار از بازماندگان حزب بعث و افسران سابق استخبارات، و فروش آن به آمریکایی ها بود.
به هرحال، چند سال پیش وی به همراه دیگر مسئولین سازمان، به آلبانی گریخت و شغل سابق خود را با دولتمردان آلبانی ادامه داد. با اینکه عباس داوری طی سالهای طولانی مدام از حق و حقوق کارگران ایرانی و پایین بودن دستمزد آنان سخن می گفت اما هیچگاه کوچکترین اشاره ای به وضعیت اسفبار هزاران کارگر سودانی و عراقی در داخل مناسبات مجاهدین نداشت و هیچ ذکری از خشونت علیه کودکان کار در درون ارتش رجوی نمی کرد. در اوایل دهه هفتاد برخی از کارگران سودانی به دلیل پایین بودن دستمزد خویش دست به اعتراض زدند، اما پاسخ کمیسیون کار شورای ملی مقاومت (با آنهمه داعیه ی کارگری و حقوق بشری)، اخراج همه کارگران از قرارگاه اشرف بود. بعدها فرماندهی اشرف اعلام کرد که در تشکیلات مجاهدین هیچگونه اعتراضی از کارگران خارجی پذیرفته نیست و هرکس معترض است باید اخراج شود چون اعتراض به نفع سازمان نخواهد بود. حدود ۸ سال بعد، در پروژه بزرگ سرکوب معترضان توسط مسعود رجوی که تحت عنوان «نشست های طعمه» برگزار شد، عباس داوری موظف گردید کلاس هایی حول اقتصاد و حقوق کارگر برگزار نماید و نظریه «ارزش اضافی» مارکس را در دفاع از کارگران آموزش بدهد!. دیدن وی در حال آموزش نفی استثمار بعد از سالها استثمار هزاران کارگر نگونبخت عراقی و سودانی بسیار دیدنی بود!.

کودکان کار تحت بهره کشی مجاهدین

متأسفانه در طی سالهای ۷۰ تا ۸۰ آمار “کودکان کار” در قرارگاه های مجاهدین خلق رشد چشمگیری داشت به نحوی که در سالهای پایانی، تنها در قرارگاه حبیب شطی مجاهدین در ۳۰ کیلومتری بصره، نزدیک به ۱۰۰ کودک که چندین نفر آنها در سنین ۸ تا ۱۲ ساله بودند، به کارهای سنگین اشتغال داشتند و از آنان در کارهای سخت ساختمان سازی و ایجاد دیوارهای شنی استفاده می شد. آنچه این کودکان را به کارهای طاقت فرسا کشیده بود، فقر روزافزون مردم این کشور بود. در چنین دورانی، نه از “کمیسیون کار” شورای ملی مقاومت رجوی و نه از مریم قجرعضدانلو به عنوان رئیس جمهور مادام العمر این شورا هیچ سخن اعتراضی علیه “کودک بیگاری” و استثمار آشکار آنان در مناسبات مجاهدین بر زبان و قلم نیامد.

نفس بکارگیری کودکان در قرارگاههای مجاهدین، تنها یک زاویه ماجرا را نشان می داد و مهمتر از آن، برخوردهای بشدت استثماری، غیرانسانی و خشن نسبت به آنان بود. این رفتارهای غیرانسانی به گونه ای بود که بسیاری از اعضای مجاهدین به آن تن نمی دادند. نگارنده در این مورد بارها اعتراض مکتوب خود را به مسئولین ذیربط ارجاع داده بودم که واکنش های شدیدی را علیه خودم به دنبال داشت. در طی همین سالیان، برای مدتی مسئولیت کنترل و نظارت بر کار بخشی از کارگران را بردوش داشتم. معمولاً برای هر پروژه حدود ۱۰-۱۲ کارگر مورد استفاده قرار می گرفتند که من در نقاط مختلف چندین بار شاهد گریه کودکان از شدت گرما، تشنگی و فشار شدید کار بودم و همین موضوع مرا بشدت عصبانی و کلافه می کرد و علیه این برخوردهای غیرانسانی به واکنش وامی داشت. لذا چندین بار به صورت شفاهی و کتبی معترض اینگونه رسیدگی به کارگران و کودکان شدم ولی پاسخی دریافت نمی کردم و هرگونه دلسوزی یا رسیدگی های صنفی من برای کارگران، واکنش شدید انتقادی را در بر داشت به نحوی که دیگر نتوانستم چنین مسئولیت هایی را پذیرا شوم و رسماً از این کار سر باز زدم و آنرا مغایر با اهداف اولیه سازمان و یک اقدام استثمارگرانه معرفی کردم که هزینه زیادی برایم در گذر زمان داشت.

روز کارگر در مناسبات مجاهدین خلق

سازمان مجاهدین به عنوان یک گروه اسلامی متمایل به چپ، به طور تاریخی خود را موظف به حمایت از کارگران و اقشار محروم جامعه می دانسته است و به همین علت هم هر داوطلب پیوستن به مجاهدین موظف بود که درد این طبقه اجتماعی را به صورت ملموس در پروژه های “خودسازی” که ابتدا شرح دادم، حس کند و علیه استثمار طبقات محروم جامعه مبارزه نماید. شعار “پیش به سوی جامعه بی طبقه توحیدی” که مهمترین شعار محوری مجاهدین خلق در سالهای اولیه انقلاب بود، در راستای احقاق حقوق کارگران و زحمتکشان جهان به شمار می رفت و گام کلیدی محو نابرابری ها و تبعیض ها بود. شعاری که مسعود رجوی با اتکا به آن توانست بخش زیادی از جوانان و نوجوانان ایرانی که با شعار “عدالت اجتماعی” به مصاف شاه رفته بودند را جذب، و در بخش های مختلف کارگری نفوذ دهد. اما همانگونه که مجاهدین خلق در عرصه ایدئولوژیکی و سیاسی دچار دگردیسی شدند، لاجرم در مباحث اقتصادی و طبقاتی نیز بسرعت مسیر انحراف را پیمودند و از یک تفکر ضداستثماری به یک تفکر بورژوایی تغییر هویت دادند. شعارهای مختلف مسعود به نفع محرومان و کارگران تا لحظه سقوط صدام ادامه داشت و خود را تنها جنبش ضدامپریالیستی باقیمانده در جهان معرفی می کرد، اما در عمل، نقض آشکار حقوق انسانی کارگران از سالها پیش از سقوط صدام توسط وی آغاز شده بود که گاه به کتک زدن کارگران هم منجر می شد. در زمینه همکاری تمام عیار با امپریالیسم و صهیونیسم، می توان سال ۱۳۸۰ را نقطه عطف این همکاری ها دانست که با سقوط صدام به اوج رسید. مسعود بعدها اعتراف کرد که ماهها پیش از سقوط صدام با آمریکاییها در تماس بوده است!.

بهره کشی از کارگران و سرکوب اعضا، دو روی تفکر استثماری رجوی

همانگونه که “روز زن” در مناسبات مجاهدین (به این دلیل که مریم رجوی داعیه رهبری کل زنان جهان در راستای احقاق حقوق شان داشت) بی معنا بود، روز کارگر نیز ( به این خاطر که مسعود رجوی خود را نماینده کل محرومان جهان و سرمنشأ احقاق حقوق کارگران می دانست) مفهومی نداشت. از سال ۱۳۷۹ دستورالعمل این بود که “هرچقدر بخاطر سازمان از کارگران کار بکشید اشکالی ندارد”!. البته برای بسیاری از اعضای مجاهدین چنین توجیهی هرگز قابل قبول نبود و تناقضات جدی ایجاد می کرد و قادر نبودیم آنرا در عمل پیاده کنیم. بدین گونه تناقض افکار ما با رهبری سازمان مدام عمیق تر می شد و اعقتقاد ب ضداستثماری بودن مسئولین سازمان قدم به قدم زیر سوآل می رفت.

همزمان با فشار روی کارگران خارجی، در مناسبات داخلی نیز اجبارات تشکیلاتی – ایدئولوژیکی به اوج خود رسیده بود و رسماً همه مجاهدین -ولو در بستر بیماری یا مرگ و یا حتی دو روز پس از سخت ترین عمل های جراحی- موظف به شرکت در نشست های “عملیات جاری” برای سرکوب کردن خویش بودند. من خود شاهد نمونه های متعدد برخوردهای فیزیکی و بشدت غیرانسانی با بیماران جهت شرکت اجباری آنان در نشست بودم. سخن در این رابطه بسیار طولانی است، فقط اشاره ای می کنم به هزاران مورد بیگاری گرفتن از مجاهدین بخصوص پس از تخلیه اشرف و انتقال آنان به کمپ “لیبرتی” در بغداد، در جهت سرگرم کردن هزاران فرد مستأصل و روحیه باخته، در کارهای سنگین بارکشی تا از شدت خستگی قادر به تحلیل مسائل سیاسی و حقوقی خود نباشند و مریم قجرعضدانلو بتواند با خیال راحت حضور آنان در عراق را تثبیت، و کشتار تدریجی آنان را زمینه سازی کند و اجازه ندهد پای این نیروها که بالقوه خطر اعتراض جمعی داشتند به خارج کشور برسد.

زنان مجاهد کارگران اجباری و سربازان یکبار مصرف مریم رجوی

زنان مجاهد کارگران اجباری و سربازان یکبار مصرف مریم رجوی

همه این سرکوب ها و بیگاری گرفتن ها که بینه آشکار بردگی نوین است، برآمده از تفکرات بشدت استثماری مسعود رجوی از همان ابتدای حضورش در سازمان مجاهدین بود که آنرا مزورانه و ریاکارانه با رنگ و لعاب مذهبی، حقوق بشری و شعارهای ضدامپریالیستی می پوشاند. امروز سخن گفتن مریم رجوی از حقوق کارگران، در حالیکه طی ۱۶ سال گذشته بیشترین نزدیکی را با بزرگترین استثمارگران جهان داشته است، چیزی جز توهین به شعور خودش و نیروهایش نیست چون برای ما و همه مردم ایران بخوبی آشکار شده که چه کسی شبانه روز در حالی لابی گری برای تحریم میلیون ها کارگر و زحمتکش ایرانی است که بسیاری از داشتن نان شب محروم هستند. لذا باید به تشکل ضدایرانی مجاهدین خلق گفت که کارگران ایران نیازی به حمایت ریاکارانه شما و سایر احزاب چپنمای وابسته به صهیونیسم جهانی که دست در دست دشمن ترین دشمنان ایران هستند، ندارند و اراده آنان بر این است که کشورشان را برخلاف خواست شما، از هر طریق ممکن به پیشرفت و خودکفایی ضروری برسانند. دست ایادی امپریالیسم و صهیونیسم از کارگران ایران دور باد!

حامد صرافپور
روز کارگر – اردیبهشت ۱۳۹۸

(پایان)

*** 

link to one of the Mojahedin Khalq songs advocating killing Americans celebrating killing of Captain Hawkins (Recorded and distributed by MEK even years after the revolution. In Persian) link to one of the Mojahedin Khalq songs advocating killing Americans celebrating killing of Captain Hawkins
(Recorded and distributed by MEK even years after the revolution. In Persian) 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/روز-ارتش-و-انهدام-نشست-مریم-رجوی/

روز ارتش و انهدام نشست مریم رجوی

موشکباران مقرهای فرماندهی عملیات تروریستی رجوی در سالروز تشکیل میلیشیا!حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیستم آوریل ۲۰۱۹:… علارغم این ارتش سازیها، صدام حسین که بشدت در انزوا و هراس از جنگ بود، چنین مجوزی را به مسعود رجوی نداد که وارد مرزها شوند و حسرت آن برای همیشه بر دل مجاهدین باقی ماند. اگرچه مسعود رجوی در همین دوران بیشترین فشارها را بر فرماندهان و نیروها وارد کرد که اثبات کند قادر است با هر یگان، در برابر ۳ یگان جمهوری اسلامی ایستادگی کند، اما بزودی متوجه شد که صدام با حرف قانع نمی شود، لذا در یک نشست عمومی که در سالن اجتماعات اشرف برگزار شد، سخن از رویارویی ۱ گردان مجاهدین در برابر ۱۰ گردان جمهوری اسلامی بر زبان آورد که بهت و حیرت همگانی را برانگیخت

سپاه پاسداران ایران علیه تروریسم مجاهدین خلق و امریکا و داعشمجاهدین خلق (فرقه رجوی)؛ دوستان پرسش‌برانگیز واشینگتن

لینک به منبع (انجمن نجات)
لینک به منبع (صفحه فیسبوک)

روز ارتش و انهدام نشست مریم رجوی!

آغاز شکست های راهبردی در پیشبینی های سیاسی مسعود رجوی

۲۹ فروردین ۱۳۸۰، مصادف با روز ارتش، مهمترین قرارگاه های مسعود رجوی در خاک عراق، هدف گسترده ترین موشکباران تاریخ حیات سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت و وحشت زیادی بین اعضا و فرماندهان این تشکل بوجود آورد. این حمله، سرآغاز شکست دیگری در عرصه سیاسی بود که بر پیکر رهبری این فرقه وارد شد. ۴ سال پیش از آن (خردادماه ۱۳۷۶)، مسعود رجوی پیشبینی کرد که ناطق نوری “به خواست رهبر جمهوری اسلامی” به ریاست جمهوری خواهد رسید اما در عمل با نتیجه دیگری مواجه شد که تمام تحلیل های سیاسی اش را زیر سوآل برد. برای پوشانیدن این اشتباه بزرگ، مسعود به خودزنی دیگری روی آورد که چهار سال بعد گریبان اش را گرفت!. وی در یک موضعگیری صریح ادعا کرد که محمد خاتمی به دور دوم ریاست جمهوری نخواهد رسید و اگر برکنار نشود، توسط مخالفان ترور خواهد شد!.

پس از این موضعگیری حیرت انگیز (که بار سیاسی زیادی داشت و هر نتیجه دیگری غیر آن می توانست رجوی را برای همیشه در بین هواداران و لابی های غربی اش بسوزاند و صدام را نیز نسبت به سرمایه گذاری روی وی دچار تردید کند)، مجاهدین وارد پروژه عظیمی از سلسله عملیات های تروریستی در داخل کشور شدند. پروژه ای که در گام نخست تا یکسال به ادامه داشت ولی با شکست سنگینی که متحمل شد، وارد دور طولانی دیگری از بازی های تروریستی گردید که تا ۱۳۸۰ به درازا کشید.

موشکباران مقرهای فرماندهی عملیات تروریستی رجوی در سالروز تشکیل میلیشیا!

موشکباران مقرهای فرماندهی عملیات تروریستی رجوی در سالروز تشکیل میلیشیا!

پروژه سحر، “ترویستی یا راهگشایی”؟

 سال ۱۳۷۶ شروعی بود برای انجام عملیات های موسوم به “راهگشایی” با هدف ایجاد رعب و وحشت بین مردم، که در چهار مرحله عملیات های “سحر ۱-۴” نامگذاری گردید. زمینه این اعمال تروریستی پیشاپیش با انتقال مجدد مریم رجوی (و سایر مجاهدین مستقر در اروپا) به خاک عراق فراهم شده بود. بسیاری از اعضای مجاهدین در خارج کشور دچار وارفتگی شده و یکی یکی در حال بریدن و جداشدن از سازمان بودند که زنگ خطری برای فروپاشی تشکیلات خارج کشوری مجاهدین به شمار می آمد. مسعود انتقال مریم به اروپا را “پرتاب موشک استراتژیک به خط مقدم نبرد با بورژوازی” معرفی کرده بود، اما با خزیدن مریم به آغوش جنگ طلب ترین سیاستبازان غربی، عملاً این موشک استراتژیک به نفع بورژوازی عمل کرده بود و نیروهای مجاهدین نیز گام به گام در دنیای سرمایه داری غربی تحلیل می رفتند و یکی یکی از بازگشت به عراق سرباز می زدند و یا جدا می شدند. مسعود برای بازگردانیدن آنان به عراق دست به ترفند عجیبی زد و با انتقال ناگهانی مریم به بغداد، آنان را با این فریب که باید برای یک نشست بسیار مهم به قرارگاه اشرف بروند و بازگردند، به عراق کشانید و همانجا نگه داشت تا وارد بازی عملیات های تروریستی نماید.

بدین ترتیب، سال ۷۶ سالی خونین برای مجاهدین و سالی پرتنش برای ایران بود و کلیه دستگاه های مجاهدین برای انجام ترور در داخل مرزهای ایران کوک شده بودند. تیم های مختلف با نظارت مستقیم مریم رجوی و شورای رهبری مجاهدین، پی در پی وارد ایران می شدند و با ارتباط گرفتن با سرپل ها در پشت مرزها، به قول مسعود رجوی، بین ارتش آزادیبخش و مردم ایران یک پل ارتباطی برقرار می کردند تا از این طریق با فریفتن جوانان با وعده های واهی، آنان را به سمت قرارگاههای مجاهدین بکشانند و در گام های بعد، برای انجام عملیات های تروریستی در داخل شهرها، از آنها استفاده کنند.
در ۲۹ فروردین ۱۳۸۰، غرش فرود دهها موشک بر قرارگاه های مجاهدین خلق، ناقوس شکست اعمال تروریستی رجوی را به صدا درآورد. شکستی که یکماه بعد در عرصه سیاسی و تشکیلاتی نیز خود را نشان داد و ضربه بزرگ تر را در تابستان همین سال به لحاظ ایدئولوژیکی به پیکر مریم رجوی فرود آورد. بمباران درست در شبی صورت گرفت که مریم قجرعضدانلو برای برخی از فرماندهان ارتش به اصطلاح آزادیبخش خود نشست انتقادی و تشکیلاتی برگزار کرده بود تا آنان را از به قول خودش واو شدگی (وارفتگی) بیرون بکشاند. اما برخورد دهها موشک به قرارگاههای “اشرف در شمال شهر خالص، انزلی در جلولاء، علوی در منصوریه، موزرمی و همایون در العماره، حبیب در بصره و فائزه در کوت” این نشست را نیز منهدم کرد و نیمه کاره به پایان برد. بیشترین ضربه این موشکباران، به مهمترین قرارگاه مجاهدین در جنوب عراق وارد آمد که طی آن یکی از مجاهدین به نام رضا زحمتکش از پدافند هوایی نیز کشته شد. حمله موشکی در روز ارتش، مصادف بود با سالگرد تشکیل میلیشیا توسط مسعود رجوی در سال ۱۳۵۹ که طی آن نوید ارتش ۲۰ میلیونی را به هواداران خود داده بود اما ۲۱ سال بعد، به پایان رسیدن “ارتش آزادیبخش ملی رجوی” به نمایش گذاشته شد. دوسال پس از این بمباران، صدام سرنگون و ارتش رجوی برای همیشه خلع سلاح و از هم پاشیده شد.

مهوش سپهری، رئیس شورای رهبری و فرمانده عملیاتهای ترویستی

همانطور که شرح دادم، عملیات های تروریستی موسوم به “راهگشایی سحر” در ۴ مرحله خود با شکستی سنگین در پاییز ۷۶ به پایان رسید. ضربات نظامی پی در پی به تیم های اعزامی به حدی بود که مسعود در نیمه های راه، تشکیلات را وارد مرحله دیگری از مباحث ایدئولوژیکی موسوم به “بند ه” کرد که برگرفته از واژه “همردیفی” بود و پروژه ای برای سرکوب شورای رهبری مجاهدین به شمار می رفت. در طی چندماه، بسیاری از اعضای شورای رهبری دچار تناقضات گوناگونی در مسائل تشکیلاتی-ایدئولوژیکی و گاه نظامی شده بودند. شکست های مستمر در اعزام تروریست به داخل ایران، و اعتراضهایی که در بین بسیاری از فرماندهان مرد و بخشی از شورای رهبری در این رابطه بوجود آورده بود، باعث شد که مسعود و مریم رجوی به فکر چاره باشند. بدین منظور، مهوش سپهری (نسرین) به عنوان همردیف ایدئولوژیک مریم رجوی، موظف گردید تا با اقتدار تشکیلاتی خود به سرکوب شورای رهبری بپردازد. نسرین از هواداران مجاهدین در سنندج بود که در دهه ۶۰ به همراه همسرش از کردستان راهی قرارگاه های مجاهدین در خاک عراق شده بود. همسرش حسین مدتی در یگان های توپخانه و بخش کاتیوشا، مسئولیت فرماندهی داشت و مدتی نیز مسئولیت یکی از تعمیرگاه های موجود در قرارگاه اشرف به وی سپرده شده بود و صاحب یک دختر کوچک بودند. مهوش مدتهای طولانی در آشپزخانه های مجاهدین کار می کرد و چندان علاقه ای به کارهای نظامی نداشت ولی در جریان انقلاب ایدئولوژیک مریم، به دلیل ورود به مباحث ایدئولوژیکی مریم رجوی و تن دادن به خواسته های مسعود رجوی، و سخنان مورد پسندی که بر زبان می آورد، به رده های بالا ارتقاء داده شد و به مرور در نزدیکی زوج رجوی در قرارگاه بدیع زادگان مستقر گردید. آنگونه که بعدها خودش تعریف می کرد، فرماندهی کردن نیروها در بخش نظامی به حدی برایش مشکل بود که بارها آرزو کرده بود دوباره دوران قبل بازگشت بخورد و همه به سر کارهای پیشین خود بازگردند و انقلاب ایدئولوژیک مریم به پایان خود برسد. وی در سال ۱۳۷۶ به عنوان مسئول اول سازمان مجاهدین برگزیده شد و پیش از آن هم مدتی دبیر اول شورای ملی مقاومت رجوی بود. پس از سقوط صدام، وی چندین سال به صورت مخفیانه در اورسوراواز فرانسه زندگی می کرد و تا حل و فصل مسائل حقوقی اش، خود را نشان نمی داد اما مدتی پس از انتقال مجاهدین از عراق به آلبانی، دوباره از وی رونمایی گردید.

در هرصورت، نسرین به دلیل سرسپردگی زیاد و زبان تیز و توهین آمیزی که علیه مسئولین داشت، در پاییز ۷۶ به عنوان جانشین مریم رجوی، عهده دار ریاست بر شورای رهبری مجاهدین شد. از این زمان به بعد کلیه عملیاتهای ترویستی مجاهدین زیر نظر او برنامه ریزی و طراحی می شد و در مراحل نهایی تحت نظارت و فرماندهی مریم و مسعود رجوی به اجرا در می آمد. بلافاصله پس از این انتصاب، مجاهدین وارد دور سوم و چهارم عملیاتهای سحر شدند، اما در عرض مدتی کوتاه، دهها تیم که بیشتر آنان را از نزدیک می شناختم، دچار ضربه شدند و عملیات های راهگشایی از حالت تیمی به سمت گردانی و قرارگاهی تغییر فرم داد. این اقدام هم با تشدید فعالیت های نظامی جمهوری اسلامی در مرزها، به نقطه ای خطرناک و غیرقابل تحمل برای صدام کشیده شد که زمینه را برای پایان دادن به پروژه سحر فراهم نمود. در روزهای پایانی پاییز، صدام حسین که از شروع مجدد جنگ بین ایران و عراق وحشت داشت، دستور توقف عملیات های نفوذی را صادر کرد و مسعود رجوی با ناراحتی آنرا پذیرا شد. وی بعدها در نشست های درونی گفت که نیروهای عراقی بخاطر عملیات ما زیر ضرب سپاه پاسداران قرار داشتند چون ما عملیات می کردیم و برمی گشتیم ولی آنها در مرزها زیر حمله قرار می گرفتند. به همین خاطر صدام حسین به من گفت که سربازان ما دیگر تحمل ندارند و باید عملیات های مرزی را پایان دهید.

مهوش سپهری رئیس شورای رهبری مجاهدین و فرمانده عملیات های تروریستی

مهوش سپهری رئیس شورای رهبری مجاهدین و فرمانده عملیات های تروریستی

آمادگی برای سرنگونی و پروژه تسخیر شهر!

با شکست این پروژه یکساله، مسعود رجوی برای جلوگیری از وارفتگی نیروها، سال ۱۳۷۷ را سال “آ۷۷” (آمادگی برای سرنگونی) نامید و کلیه افراد را برای سرگرم شدن وارد دور بی پایان آموزشهای نظامی کرد. وی تمامی آموزش های قبلی که افراد گذرانیده بودند را باطل کرد تا دوباره از نو شروع شوند. طبعاً اینکار با واکنش های منفی زیادی همراه بود که رجوی را به تجدید نظر وادار کرد و نهایتاً قرار شد آموزش ها مختصر باشد تا کسی خسته نشود. وی تلاش داشت در این سال، عملیات های تروریستی خود را به شکل تسخیر برخی شهرهای مرزی کلید بزند و به همین منظور با ایده گرفتن از صدام حسین، نیروها را به شکل ۴ ارتش مستقل سازماندهی نمود. در آن زمان ارتش صدام به ۴ ارتش مجزا سازماندهی، و هرکدام تحت یک فرماندهی مستقل قرار داده شده بودند. مسعود نیز ابتدا ۴ ارتش را معرفی کرد ولی پس از مدت کوتاهی تشکیل ۷ ارتش را اعلام نمود و هرکدام را در یکی از استانهای دیالی، کوت، العماره و بصره مستقر ساخت. دو ارتش ساخته شده توسط مسعود عملاً سمبلیک و مختص زنان و دختران بود.

علارغم این ارتش سازیها، صدام حسین که بشدت در انزوا و هراس از جنگ بود، چنین مجوزی را به مسعود رجوی نداد که وارد مرزها شوند و حسرت آن برای همیشه بر دل مجاهدین باقی ماند. اگرچه مسعود رجوی در همین دوران بیشترین فشارها را بر فرماندهان و نیروها وارد کرد که اثبات کند قادر است با هر یگان، در برابر ۳ یگان جمهوری اسلامی ایستادگی کند، اما بزودی متوجه شد که صدام با حرف قانع نمی شود، لذا در یک نشست عمومی که در سالن اجتماعات اشرف برگزار شد، سخن از رویارویی ۱ گردان مجاهدین در برابر ۱۰ گردان جمهوری اسلامی بر زبان آورد که بهت و حیرت همگانی را برانگیخت به نحوی که حتی یکی از اعضای شورای رهبری (رقیه عباسی) با شگفتی از این سخن مسعود رجوی برخاست و ضمن اعتراض و غیرواقعی خواندن آن و اینکه از این حرف دچار ترس شده است، استدلالاتی آورد که مسعود را به واکنش واداشت. مسعود که در برابر جمع از اینهمه توهمات رامبو گونه با اعتراض یکی از بالاترین فرماندهان نظامی خود مواجه شده بود، با یک نیرنگ همه چیز را چرخانید و مدعی شد که اصلاً چنین سخنی بر زبان او جاری نشده است و با تأکید مجدد رقیه عباسی، به بخش تبلیغات گفت تا سخنان ضبط شده او را بازپخش نمایند. مسئولین ستاد تبلیغات که متوجه منظور رجوی شده بودند، فوراً به ویرایش و پخش سخنان پیشین رجوی مبادرت کردند. رقیه عباسی در حالی که با حیرت مسعود رجوی را نگاه می کرد (در حالی که متوجه نیت رجوی شده بود) گفت بله من اشتباه کردم و شما این حرف را نزدید!. البته نگارنده (حامد صرافپور) خودم شخصاً از مسعود رجوی شنیدم که گفت هر یگان باید در برابر ده یگان دشمن بجنگد، و بسیاری دیگر هم اینرا شنیدند. با اینحال کاری نمی شد کرد و همه باید قبول می کردند که مسعود رجوی چنین حرفی نزده است.

سرنگونی یا ریزش نیرو؟

سال ۷۷ با این نمایش های خسته کننده به پایان رسید و مسعود سال ۱۳۷۸ را سال سرنگونی نامید و موضوع “تسخیر شهر” را به حاشیه برد و با گفتن اینکه دوباره وارد عملیات های مرزی و شهری می شویم، همه را در حسرت و اندوه پایان یافتن این دوران سخت برجای گذاشت. در این دور، تیم های ۲-۳ نفره (که اکثراً از نیروهای جدید که در ماههای گذشته به تور افتاده بودند)، تشکیل می شد، به درون مرزها فرستاده می شدند تا با انجام عملیات های تروریستی، برخی اماکن عمومی و نظامی را هدف بگیرند. آنها با زدن خمپاره به اماکن دولتی و محل هایی که مردم بیشترین ترددها را داشتند، شماری از هموطنان را شهید و یا دچار آسیب می کردند و برخی هم با گرفتن پول های هنگفت که به دستشان می رسید، با رسیدن به داخل ایران فرار می کردند و به دنبال زندگی خود می رفتند. هدف رجوی، ناامن کردن شهرها و وحشت آفرینی بین مردم و ایجاد فشار سیاسی بر دولت بود. مسعود معتقد بود که با چنین اقداماتی، رئیس جمهور تضعیف، و از سوی جناح رقیب متهم به بی کفایتی می گردد و زیر ضرب می رود و نهایتاً مجبور خواهند شد او را به علت عدم توانایی برای حفظ امنیت کشور، برکنار کنند… اما این خواسته هرگز محقق نشد!. لذا مسعود به توجیه دیگری روی آورد و آن کشانیدن پای صدام حسین به میدان جنگ بود. وی اصرار داشت که عملیات های ما با هدف کشانیدن عراق به جنگ با ایران است تا ما دوباره بتوانیم عملیات فروغ جاویدان جدیدی را برای سرنگونی رقم بزنیم… سال های ۷۸-۷۹ به این شکل گذشت و ما بین هر سلسله عملیات تروریستی که مسعود به شکست می رسید، سلسله نشست های عریض و طویل ایدئولوژیک نیز به انجام می رسد که هدف آن سرکوب نیروها و جلوگیری از تناقضات تشکیلاتی و ریزش نیرویی بود. در این دوران بسیاری از نیروها دچار فرسایش روحی و انگیزشی شده بودند. مباحث سرنگونی که مسعود رجوی همه ساله مطرح می کرد دیگر برای کسی جدی گرفته نمی شد. فرماندهان پی در پی ناامیدتر می شدند و “مشت آهنین” مسعود رجوی که در زمستان ۷۴ علیه معترضین بلند شده بود نیز روز به روز کارآیی خود را از دست می داد و زمینه برای اعتراضات گسترده فراهم می شد.

موشکباران از جلولاء تا بصره، ناتمام ماندن نشست مریم رجوی!

سال ۱۳۸۰ با چنین وضعیتی فرارسیده بود، لذا به طور طبیعی اکثر نیروها و بخصوص فرماندهان دسته و یگان، دچار سرخوردگی و ناامیدی شده بودند. ۲۸ فروردین سال ۱۳۸۰، مریم رجوی برای انگیزه دادن و در اصل برای سرکوب افراد معترض، تعدادی از فرماندهان (نگارنده در این نشست حضور داشت) را در قرارگاه باقرزاده گرد آورد تا مورد تهدید و سرکوب تشکیلاتی قرار دهد. این قرارگاه مخوف، محل برگزاری نشست های مهم مسعود رجوی در سال های ۱۳۷۲ تا ۱۳۸۱ بود که پس از حمله هوایی ایران به قرارگاه اشرف از صدام حسین تحویل گرفته شد. تا پیش از آن این مقر، بخشی از پادگان های ارتش عراق در نزدیکی رمادی و ابوغریب بود. در این قرارگاه یک خانه موقت برای زوج رجوی ساخته بودند تا در میانه نشست ها برای استراحت در آن مستقر شوند. سالن کوچک این خانه حدود ۱۰ در ۱۰ متر بود که در آن گرد آمدیم. مریم در ابتدا با نرمی و حالتی خودمانی بحث را شروع کرد و وقتی سردی و خاموشی ما را مشاهده کرد، کم کم لحن خود را تغییر داد و همه ما را به بی غیرتی و خیانت به مسعود رجوی متهم نمود. با اینحال در همان یکساعت اولیه، تلاش داشت با خواهش و تمنا افراد را به واکنش وادار کند تا با شور و شوق بیشتری وارد کارها شوند، اما پاسخ مورد نظر را نمی گرفت و در برق نگاه آنان جز بی اعتمادی نسبت به سخنان تکراری خود چیزی نمی دید. نشست به پایان خود نزدیک شده بود که بناگاه فیلمبردار اصلی بخش تبلیغات مجاهدین که علی نام داشت، پشت میکروفن رفت و با لحنی توهین آمیز همگان را زیر ضرب برد و از اینکه مریم رجوی خود را زیر پای ما اندخته و خود را شکسته است ابراز خشم کرد. سخنان وی باعث شد که برخی از افراد به حرف بیایند و با مریم صحبت کنند. با توجه به اینکه دیروقت بود و مریم تلاش داشت موضوعات جلسه را جمعبندی کند، گفته شد ادامه نشست روز بعد خواهد بود.

با پایان موقت نشست، افراد برای استراحت رفتند اما پاسی از شب گذشته بود که آژیر به صدا درآمد و گفته شد چند قرارگاه هدف موشک قرار گرفته اند و باید سریع به مقرهای خود برگردید. این خبر خوشحالی زیادی برای من و برخی دیگر به همراه داشت چون از ادامه نشست با مریم رجوی بشدت منزجر بودیم و برای اولین بار بود که مریم را عصبانی و مستأصل می دیدم که آنگونه لحن توهین آمیز بکار می برد. با اینکه نشست بسیار کوچک و خودمانی جلوه می کرد، اما آن احساس عشق در قلب ما نسبت به وی بسیار کمرنگ شده بود. بازگشت ما به قرارگاه ها، شروع دور جدیدی از پراکندگی ها بود. همه افراد در غم و ترس قرار گرفته بودند.

مسعود رجوی: هرزه گردی سیاسی، مرز سرخ تشکیلات!

مدتی بعد، پیروزی خاتمی در انتخابات دور دوم تأیید شد که باز هم در دستگاه مجاهدین تنش زیادی را دامن زد، چرا که مسعود رجوی آبروی خود را در عرصه سیاسی به گرو گذاشته بود تا شاید در دور دوم رئیس جمهور جدیدی انتخاب شود که نشد. همه مجاهدین در تناقضی شدید قرار داشتند. سوآل این بود که چرا تحلیل مسعود درست از آب در نیامد و حالا به لحاظ بین المللی چه خواهند گفت؟!. تناقضات به حدی تشدید و جدی شده بود که مسعود رجوی به فوریت درخواست نشست عمومی داد و اینبار کل نیروها به قرارگاه باقرزاده منتقل شدند. تمام سخنان چند ساعته مسعود رجوی در یک جمله خلاصه شد: “هرزه گردی سیاسی مرز سرخ تشکیلات است”.

از این پس، کلیه افراد می بایستی به گفته مسعود رجوی “ذهن خود را بر روی تمامی تحلیل و تفسیرهای سیاسی می بستند” و فقط منتظر دستورات و تحلیل های وی می نشستند. حرف این بود که ذهن شما باید بسته باشد و نباید به هیچ چیزی فکر کنید… اما خشم مسعود رجوی بالاتر از این بود. وی برای اولین بار بود که عصبانیت خود از صدام حسین را به نمایش گذاشت و با خشم گفت من صدام را به نقطه جنگ با ایران رسانیدم اما او ترسید و حاضر نشد وارد جنگ شود!!!.

پاسخ تناقضات و سوآل های بی جواب اعضای مجاهدین نیز، چند هفته بعد با شروع یک پروژه عظیم سرکوب داده شد… اولین هدف مسعود رجوی، کادر فرماندهی مجاهدین و بالاترین مسئولین سازمان بودند. همه باید در جلوی جمع به ناتوانی و خیانت خود در قبال سازمان اعتراف می کردند و جمع نیز باید آنها را مورد حمله قرار می داد. چند هفته بعد، این پروژه شامل کل مجاهدین شد و مسعود با انتقال چندماهه افراد به باقرزاده، همه را به مسلخ برد. نام این پروژه سرکوب، نشست های “طعمه” بود. سرکوبی وحشتناک که چهارماه به طول انجامید و بالاخره با انهدام برج های دوقلو در آمریکا به پایان خود رسید. پایانی که شادمانی بزرگی برای همه مجاهدین به همراه داشت چون از یک سرکوب طولانی رهایی می یافتند. دوران جدیدی آغاز شده بود که پایان عملیاتهای تروریستی تحت رهبری رجوی و زیر چتر صدام حسین را نوید می داد. دوسال بعد از آن، نه از اقتدار صدام اثری بود، نه از حضور فیزیکی مسعود رجوی!. اما از مریم هم خبری نبود تا وقتی که با وضعی مفتضح، او را به جرم پولشویی و فرماندهی عملیات های تروریستی به بازداشتگاه پاریس منتقل کردند.

اگرچه امروز مریم رجوی زیر چتر حمایت “صهیونیسم جهانی و دلارهای سعودی” به سخنرانی و صدور بیانیه در حمایت از اقدام ضدایرانی ترامپ و تروریستی خواندن سپاه مشغول است، اما خود به خوبی می داند که در سالروز چه دوران هایی نشسته ایم و او چه تعداد عملیات تروریستی را در همین روزها رهبری و فرماندهی می کرد. روز ارتش، یادآور خاطره ترور سرهنگ صیاد شیرازی در همان دوران چهارساله پروژه های تروریستی است که مریم رجوی آنرا دنبال می کرد. کشورهای اروپایی و لابی های پول پرست غربی باید از وی بپرسند اگر ارگان های نظامی ایران تروریست هستند، هزاران ماموریت ترویستی که وی فرماندهی می کرد در چه لیستی باید نامگذاری شود و چرا با وجود اینکه وی همچنان مردم را به عملیات های تروریستی ترغیب می کند، از لیست تروریستی اروپا و آمریکا خارج شد؟

راهگشایی به سمت ایران یا اروپا و کانادا؟

البته برای کسی که تا به امروز قادر نبوده (با وجود داشتن صدها لابی در بین قانونگزاران آمریکایی)، حتی یک ویزای سفر به آمریکا دریافت کند، و در اروپا هم – با وجود امکانات حقوقی فراوان و استقرار مهمترین پایگاه های خود – نتوانست به اجلاسیه ورشو راه یابد، واضح است که چنین خشمگین باشد و خود را بازی ” لیست سیاه” آمریکا دلگرم و سرگرم کند!. اما آنچه واضح است اینکه غربی ها، هرگز روی مریم رجوی و شازده رضا پهلوی حساب چندانی جز تبلیغات باز نمی کنند. برای همین است که با وجود اینهمه حمایت ها، باز هم برایشان یک حوزه فعالیت بسته مشخص کرده اند تا بازی خود را در همان محدوده جلو ببرند. ایالات متحده تا همین الان به دلیل حضور حامیان “شازده متوهم السلطنه” در آمریکا، به مریم رجوی ویزای ورود به آنجا نداده است چون با خشم بسیاری از مالیات دهندگان سلطنت طلب مواجه خواهند شد، لذا آنجا را زمین بازی حامیان شازده رضا می دانند و تنها مجوز چند راهپیمایی در نیویورک و واشنگتن را برای مجاهدین صادر می کنند. در اروپا دور به دست مجاهدین داده شده و حامیان سلطنت تنها برای نمایش های کوچک ابراز وجود می کنند. با اینحال این روزها مریم رجوی در اروپا هم به بن بست خورده و در حال راهگشایی به سمت کانادا است. بازی ها باز هم ادامه خواهد داشت اما سرمایه گذاری روی اینها جز در حد شعار نخواهد بود. فریادهای مریم رجوی هم به جایی نخواهد رسید و تنها می تواند با دلارهای اهدایی بن سلمان و نتانیاهو، به خودفروشی سیاسی مشغول بماند.

حامد صرافپور
۲۹ فروردین ۱۳۹۸

(پایان)

***