تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

تیرکمان معضل تشکیلات رجویعلی شیرزاد، وبلاگ وطنم ایران، بیست و دوم دسامبر 2020:… یک روز گفتند طرح فلاخن بزرگ اماده شده وستاد فرماندهی ارتش ازادیبخش هم چک واوکی کرده ( انگارموشک فضا پیما طراحی واوکی کرده بودند ) درست کنیم باید هریگانی یک دونه ازاین فلاخنها درست وداشته باشد درست کردند که نقش اتش پشتیبان واتش تهیه وحکم توپخانه را داشت فقط شانس اوردیم یگان توپخانه تشکیل نشد خلاصه کلام هرمقری اول یک دونه درست کرد بعد هم کلاس برای شلیک که دوسه نفررابردند وامدند وشد کرسی انها که به هیچ خدایی دیگه بندگی نمیکردند فلاخن را هم با هردوسه پرتاب کش پاره میشد یک روز مارابرای تماشای ان بردند درشلیک حرکت میکرد. تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی - آن سینگلتون در پی درگیری های خشونت آمیز فدائیان فرقه رجوی، نماینده ایران اینترلینک خانم سینگلتون، از کمپ عراق جدید (سابقه اشرف) دیدار کرد

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

علی شیرزاد

آقای علی شیرزاد

بدلیل حجم عظیم اخبارومسایلی که پیش میاید فرصت پرداختن به یک صدم خبرها هم نیست که باعث شده است که  به مسایل درونی نپردازم بهمین خاطرمیخواهم گاهی مسایل درونی را هم بنویسم تا مردم ایران بدونند دردرون مناسبات چی میگذشت تا اشراف بیشتری پیدا کرده واگاه ترهرمسیری که میخواهند بروند راانتخاب کنند یعنی اینکه ازتجارب ما استفاده کنند همانطورکه ما ازتجارب دیگران استفاده میکنیم

اما وقتی مالکی امد ودرگیری ها شروع شد وبلافاصله سروکله خانواده ها اطراف اشرف پیدا شد رجوی که دید شیرازه ازدستش درحال دررفتن است بحث تیرکمان وجنگ با فلاخن وچماق را بمیان کشید باچماق نگهبانی با تیرکمان وفلاخن بجنگ خانواده باب شد ازانجایی که نیروها چیزی برای دلخوش کردن خود نداشتند ازهرچیزی استفاده ، انرا کرسی خود کرده با همان کرسی خود ساخته درافکارروزگاررا سپری میکردند جنگ ودعواها با فرماندهان شروع شد که شما وقت مارابرای درست کردن تیرکمان وفلاخن وچماق باز نمیکنید اگرمزدوران مالکی ووزارت اطلاعت وخانواده الدنگ وزارتی امدند ما با چی بجنگیم جنگ ودعوا وفاکتهای عملیات جاری شده بود فاکت چماق وفلاخن وتیرکمان وانواع تناقضات ، حرفها را می بایست نشسته می شنیدیم ، دستورروزانه شده بود فلانی وفلانی امروز بروند تیرکمان خود رادرست کنند می رفتند چون چوب اوکالیپتوس بود وکش ازتیوب ماشین دوسه بارکه میکشیدند میشکست ویا پاره میشد روز ازنو روزی ازنو بعد قرارشد هرکس برای خودش از میلگرد تیرکمان درست کند البته چون بنده وارد این مسایل نمیشدم فرمانده ام میداد برایم درست کرده بمن تحویل میداد خودش معضل بعدی بود

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

عده ای دنبال این بودند که تیرکمان خود را مثل بافوروقلیان ناصرالدین شاهی نقره کوب وطلاکاری کنند چون نقره وطلا پیدا نمیشد واشرفنری را دوتکه کرده وازسروکله تیرکمان اویزان میکردند وانرا میکردند کرسی خود که ببینید من چه تیرکمانی درست کردم بقیه هم فاکت خونی ودعوا که چرا به فلانی وقت وامکانات داده اید تیرکمانش را واشرکوبی کند ولی بما نمیدهید بین نفرات فرق قائل میشوید والی اخر چماق وفلاخن هم همین داستانها را داشتیم یک روز گفتند طرح فلاخن بزرگ اماده شده وستاد فرماندهی ارتش ازادیبخش هم چک واوکی کرده ( انگارموشک فضا پیما طراحی واوکی کرده بودند ) درست کنیم باید هریگانی یک دونه ازاین فلاخنها درست وداشته باشد درست کردند که نقش اتش پشتیبان واتش تهیه وحکم توپخانه را داشت  فقط شانس اوردیم یگان توپخانه تشکیل نشد

خلاصه کلام هرمقری اول یک دونه درست کرد بعد هم کلاس برای شلیک که دوسه نفررابردند وامدند وشد کرسی انها که به هیچ خدایی دیگه بندگی نمیکردند فلاخن را هم با هردوسه پرتاب کش پاره میشد یک روز مارابرای تماشای ان بردند درشلیک حرکت میکرد من گفتم این مثل خمپاره 120 باید توی زمین تثبیتش کنید تا موقع شلیک تکونها باعث خطا نشود بعد مارا صدا کرده گفتند تو همه چیزرا مسخره میکنی چرا این حرف را پیش بقیه زدی وبحث بالا گرفت  همین فلاخن علاوه براینکه کرسی یک عده شده من همانم که مسولیت فلاخن بزرگ رادارم سایرین هم جنگ ودعواراشروع کردند که چرا برای هرتیمی که بهش میگفتند (اف ا ) امکانات ووقت نمیدهید درست کنیم معضلات عدیده دیگرشروع شد ما با چنین وضعیتی روبروبودیم

چون مادریگان تولید بودیم وخراطی داشتیم نجاریک چماق خودش برای من تراشیده وبمن داد توی کمد بود یکباردیدم نیست ازتوی کمدم چوب را یکی دزدیده وبه مقردیگربه دوستش داده وازاو کفش گرفته بود  بنده باخودم فکرمیکردم به چه روزی ازنظرایدئولوژیک وسیاسی ونظامی وفکری رسیده ایم که نفرات با سی سال سابقه تشکیلاتی وبا عبورازفازسیاسی ونظامی وزندان وجنگهای کردستان وجنگهای بزرگ وکوچک ونامنظم ومنظم  فکروذکرشون شده تیرکمان اوقشنگه تیرکمان من چوبش خوب نیست وقت نمیدهند منهم مثل فلانی تیرکمان درست کنم انقدرافتضاح بود انرژی نیروها چگونه تلف میشد کلی کشته ومعلول برکشورتحمیل وخانواده ها داغدارشدند که درنهایت مشگل ذهنی نفرات با سابقه طول ودراز که نوشتم بشود کش وچوب تیرکمان اینهم یکی ازنتایج سحرایدئولوژی وخط وخطوط سیاسی واستراتژیک رجوی وانقلاب مریم بود روح وروان ودل راازنفرات گرفته ملت را درگیرچنین خزعبلاتی کرده بودند با این وضعیت که شک ندارم درآلبانی خیلی بدترشده میخواهد سرنگون هم بکند بیخود که نیست دنبال آدمخواران میدود چیزی ازخودش باقی نمونده است

لینک به منبع

تیرکمان معضل تشکیلات رجوی

***

کانونهای شورشی عراق رجوی و توک توک هاکانونهای شورشی عراق رجوی و توک توک ها

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/سرپیچی-کردم-و-به-خانواده-ها-سنگ-نزدم-خا/

سرپیچی کردم و به خانواده ها سنگ نزدم. خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (2)ا

 پیوند رهایی، نوزدهم سپتامبر 2017:…  شخص فرمانده ظلع بر سرم فریاد کشید: تو که با فلاخن نقطه میزنی چرا اینها را نمیزنی؟! من ناخوداگاه بدنم لرزید و یخ کردم و گفتم من سنگ نمی اندازم هر چه اصرار کرد سنگ نینداختم چون چهرۀ چروکیدۀ آن پیرمردان و پیره زنان معصوم و مظلوم را وقتی می دیدم قلبم آتش میگرفت و توی دلم می گفتم ای خدا ما می گوئیم برای آزادی مردم … 

Rajavi tortures Camp Liberty residents in Iraq by denying family contactRajavi tortures Camp Liberty residents in Iraq by denying family contact

لینک به منبع

خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (2)

وقتی که از دستور سرپیچی کردم و به خانواده ها سنگ نزدم

نوشتۀ رضا شیرازی (اسم مستعار) جدا شده از فرقۀ رجوی در آلبانی

سنگ پرانی مجاهدین به خانواده ها

در روزهایی که خانوادهای افراد اشرف برای دیدارعزیزانشان اطراف نرده های این قرارگاه مجاهدین در عراق می آمدند، شخص رجوی برای ما و همه نفرات ضوابط خاص خودش را گذاشته بود و در یک نشست عمومی شخصا با عرض معذرت خانواده های محترمی را که برای دیدار فرزاندانشان می آمدند خانواده های نجاستی و وزارتی و یا خانوادهای الدنگ نامید و خودش شخصا همه ما را به اصطلاح توجیه کرد که هر گونه صحبت با اینها عین ملاقات با وزارت اطلاعات است!! در حالیکه اکثر افراد این خانواده ها افرادی سالخورده بودند و بعضا حتی توان راه رفتن نداشتند و ما که به عنوان حفاظت آنجا بودیم نباید با آنها حرف میزدیم اما توی دلم یا با دوستان صمیمیم حرف میزدیم و می گفتیم آخر این پیرزن یا پیرمرد بیچاره چه گناهی کرده که ما باید به محض اینکه نزدیک نرده ها می آمدند آنها را سنگ باران میکردیم و آنها را به باد فحش و ناسزا می گرفتیم و هر کسی که از این کار سرپیچی می کرد به او مارک میزدند که: «تو خودت مسئله دار هستی و بریدی و…».

یک روز یک مینی بوس پر از افراد پیرزن و پیرمرد برای دیدار عزیزانشان آمده بودند. آن بیچاره ها هموطنان بلوچ ما بودند که یکدفعه دیدم تمام فرماندهان سازمان از جمله فرمانده حفاظت اشرف که آن موقع زنی بود به اسم ژیلا و همۀ دوستان جدا شده از شقاوت و بیرحمی او حتما بسیار شنیده اند، آمدند و با حرص و ولع ما را به دشنام و حمله به این بیچاره ها دستور دادند انگار که سپاه پاسداران ایران آمده آنجا و میخواهند ما را قتل عام کنند!!.

خدا را گواه میگیرم این خانوده ها شعاری جز فقط درخواست ملاقات یا یک خبر از فرزندانشان شعار دیگری نمیدادند اما من با عرض پوزش از هموطنان و طلب بخشش نفر فلاخن زن آن ظلع بودم اما در برابر همه هموطنانم سوگند میخورم هیچ وقت به کسی فلاخن نزدم چون دلم نمی آمد سنگ به طرف کسانی که پدران و مادران ما بودند سنگ پرتاب کنم. الکی سنگ را پرتاب میکردم اطراف که به کسی از این خانواده های بلوچ که روی یک خاکریز جمع شده بودند نخورد و از طرفی هم نمیتوانستم سنگ پرتاب نکنم چون در این صورت به من هزار مارک میزدند.

‫حمله به خانواده ها با سنگ در اشرف

شخص فرمانده ظلع بر سرم فریاد کشید: تو که با فلاخن نقطه میزنی چرا اینها را نمیزنی؟! من ناخوداگاه بدنم لرزید و یخ کردم و گفتم من سنگ نمی اندازم هر چه اصرار کرد سنگ نینداختم چون چهرۀ چروکیدۀ آن پیرمردان و پیره زنان معصوم و مظلوم را وقتی می دیدم قلبم آتش میگرفت و توی دلم می گفتم ای خدا ما می گوئیم برای آزادی مردم می جنگیم آخر اینها چه گناهی مرتکب شده اند که باید هدف سنگ فلاخن ما قرار بگیرند؟؟!! با خودم می گفتم خوب اجازۀ ملاقات ندهید چرا باید اینها را بزنیم؟؟!

خود آن فرمانده ظلع برای اینکه جلوی آن فرماندهان بالا و شخص ژیلا خودی نشان بدهد دو فرد ربات و آشغال دیگر را هم با خودش اجیر کرد و رفتند شروع کردند به سنگ پرانی که تعدادی از همان افراد مسن سنگ خوردند و دقیقا حضور ذهن ندارم چند نفر هم سرشان شکست و خون جاری شد.

‫حمله به خانواده ها با سنگ در اشرف

به خدا قسم این شقاوتها و بیرحمیها را تا قیامت فراموش نمیکنم که چطور این پیرمردان و پیرزنان که پدران و مادران ما بودند باید توسط خود ما سنگ می خوردند و در خون می غلطیدند… به خدا اگر هر انسانی یک ذره وجدان و شرافت داشت و آنجا حضور می داشت قلبش می لرزید و توی دلش رجوی را لعن و نفرین می کرد که به چه گناهی این افراد مسن را غرق به خون می کنید.

خدایا گواه باش هر چه نوشتم با چشمان خودم دیدم و خودم آنجا حضور داشتم بماند که خودم چند بار سر اینکه سنگ پرتاب نکردم و آن افراد را نزدم در نشست فحش و فحاشی موسوم به «دیگ» سوژه شدم.

خدا رجوی را لعنت کند. او باید پاسخ این جنایاتش را روزی در برابر عدالت بدهد.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=31412

جرم نابخشودنی تماس با خانواده بعد از فوت پدر!! خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (۱)ا 

 از میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)پیوند رهایی، هفدهم سپتامبر ۲۰۱۷:… از اتاق آمدم بیرون رفتم داخل یکی از حمام ها ساعتها با خودم گریه می کردم که در این عصر ارتباطات من باید هزار التماس بکنم که برای فوت پدرم بروم زنگی به خانواده بزنم و خبری از وضعیت بازماندگان و دیگر اعضای خانواده بگیرم و تسلیتی بگویم اما کسی به من چنین اجازه نمیدهد!.  روزها گذشت و من مرتب پیگیری میکردم که جواب درخواست من برای تماس چی شد؟؟؟ … 

از میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)از میان خاطرات نجات یافتگان (آنجا یاد گرفتم که چگونه گلادیاتور وار برای حفظ خود دیگران را لگدمال کنم)

لینک به منبع

خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (۱)

جرم نابخشودنی تماس با خانواده بعد از فوت پدر!!

نوشتۀ محمود ستوده جدا شده از فرقۀ رجوی در آلبانی (نام مستعار)

چند سال پیش فرماندهم آمد سراغم و گفت خواهر منیژه با تو کار دارد. من طبق معمول فکر می کردم برای سازماندهی جدید یا تذکرات الکی میباشد. اما وقتی با فرماندهم رفتم پیش همان فرمانده قرارگاه او به من گفت: آماده ای خبر بدی بهت بدهم؟؟ پاسخ دادم بله بفرمائید. در پاسخ گفت سازمان فهمیده پدر شما چند وقت پیش فوت کرده لذا به تو تسلیت میگویم و خوشحال و خندان صحبت را عوض کرد و شروع کرد به صحبت سر موضوعات تکراری تشکیلاتی، انگار نه انگار اتفاقی برای من افتاده بود.

تمام بدنم می لرزید و داشتم خفه میشدم چون تا الآن چنین چیزهائی را تجربه نکرده بودم. خواهر منیژه گفت خودت نکته ای نداری؟؟ گفتم پس من از شما خواهش میکنم با مسئولین بالاتر صحبت کنید تا اجازه بدهند که بروم با خانواده ام تماس بگیرم. گفت باشه دنبال میکنم ولی انتظار جواب مثبت از من نداشته باش!!….

از اتاق آمدم بیرون رفتم داخل یکی از حمام ها ساعتها با خودم گریه می کردم که در این عصر ارتباطات من باید هزار التماس بکنم که برای فوت پدرم بروم زنگی به خانواده بزنم و خبری از وضعیت بازماندگان و دیگر اعضای خانواده بگیرم و تسلیتی بگویم اما کسی به من چنین اجازه نمیدهد!.

 روزها گذشت و من مرتب پیگیری میکردم که جواب درخواست من برای تماس چی شد؟؟؟ در جواب به من میگفتن که داریم پیگیری میکنیم انگار میخواهند محل تسلیحات اتمی روسیه را کشف کنند!!. تا اینکه سرانجام فرمانده بالاتر صدایم کرد و گفت چرا اینقدر به سازمان فشار میاری برای تماس؟؟ گفتم چه فشاری؟؟ فقط خواهش کردم بگذارند بروم با خانواده ام تماسی بگیرم. به شدت سرم داد کشید که تو اینجا آمده ای برای مبارزه یا آمده ای برای تماس با خانواده؟؟ مگر نمیدانی زنگ زدن به خانواده برای خودت چه تأثیر منفی و خطرناکی دارد؟!! اصلا سازمان برایت قیمت داده و خبر را بهت گفته چرا دنبال تماس گرفتنی؟؟؟.

زبانم بند آمد و توی دلم گفتم خدایا اینجا کجاست که من گیر کردم؟ حتی نمی توانم تماسی با خانواده ام در رابطه با فوت پدرم بگیرم. برای اینکه دیگر ماست مالی کنم و بروم چون فهمیدم با اینها نمی شود بحث منطق و عاطفه کرد، گفتم ممنون جوابم را گرفتم … گفت وایستا ببینم! چه گفتی؟! مثل اینکه طلبکار هستی ها!! برو همین را پروژه بکن و بیاور توی جمع خودت را بخوان!! (پروژه نویسی در اصطلاح تشکیلاتی سازمان نوشتن و ردیف کردن فاکتهای مشابه آن گناهی است که مرتکب شده ای و باید از تک تک آنها ابراز ندامت کرده و علت و ریشۀ آنها در خودت را بنویسی و سپس به عنوان سوژه تمام اینها را جلوی جمع افراد یکانت بخوانی و بعد در همان جلوی میکرفن دفتر پروژۀ خوانی بر دست کناری بایستی تا افراد یکان پشت بلندگو صف کشیده و تک تک باران تف و انواع فحش و ناسزا و توهین و تهمت بر سرت بریزند و اگر کسی از آنان چنین نکرد و ساکت نشست خودش را به همین علت در جلسات بعدی و گاهی در همان جلسه سوژۀ فحش و تف باران می کنند).

انگاری یک گناه نابخشودنی مرتکب شده ام که فقط درخواست تماس با خانواده به دنبال اطلاع از فوت پدر کرده ام!!.

با خود گفتم خدا از بالا تا پائین این فرقه کثیف را لعنت کند تازه تماس که نگذاشتند بگیرم هیچ بلکه باید بیایم دو ساعت سر پا بایستم و فحش و ناسزا هم بشنوم تا دست از سرم بردارند. بله این است واقعیت تلخ فرقۀ رجوی.

تا کسی داخل تشکیلات مخوف این فرقه نباشد حتی تصورش را هم نمیکند که فرقه چه بلاهایی به سر افراد خودش می آورد. خدا این فرقۀ کثیف و جهنمی را لعنت کند.

محمود ستوده – تیرانا – آلبانی (نام مستعار)

۲۰ شهریور ۱۳۹۶

۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷

*** 

سپهر محمد رحیمی: از شما می پرسم. چه کسی “الدنگ” است؟سپهر محمد رحیمی: از شما می پرسم. چه کسی “الدنگ” است؟

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجویاگر اشرف را می شناختند، قدم به آنجا نمی گذاشتند!ا

همچنین: