جبهه و جنگ – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت ششم)

جبهه و جنگ – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت ششم)

جبهه و جنگ - خاطرات عبدالرحمان محمدیانرحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، هشتم می 2021:… من تلاش کردم که به آنها کمی آرامش بدهم و گفتم اینطور که می گویند نیست و عراق نمی تواند از پل عبور کند و مردم بیخود ترسیده اند البته حق دارند ولی بحث اشغال شهر واقعی نیست. دوستم بمن لبخند می زدو ساکت بود وقتی بهش گفتم مرتضی چیزی بگو و انتظار داشتم که حرفهای مرا تائید کند؛ با آن قیافه خسته اما شوخش گفت: من چه بگویم تو خودت هم به حرفهایی که میزنی اطمینان نداری میدونم که می خواهی کمک کار باشی ولی اینها خودشان وضعیت را و مردم را دیدند و ما هم بیشتر از اینها اخباری نداریم و گوش کن همه جا صدای انفجار است، بهتره وارد این گفتگوها نشوی…  جبهه و جنگ .

عزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسینعزت ابراهیم، مسعود رجوی و خاطراتی از قرارگاه اشرف اهدایی صدام حسین

جبهه و جنگ – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت ششم) 

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام حسین و رجوی ـ قسمت ششم

جبهه و جنگ ، تجاوز عراق به خاک ایران

رحمان محمدیان، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 07.05.2021

لینک به قسمت اول

لینک به قسمت دوم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت پنجم

رحمان محمدیان

آقای رحمان محمدیان ، آلبانی

گفتم که در آن روز(تجاوز نیروهای عراق به ایران؛ و در قسمتی که ما بودیم یعنی _محور فکه عین خشک_) از طرفی کمبود نیروی ایران درنوار مرزی و از طرفی عدم آمادگی برای حمله ای با این ابعاد نیروهای ما رادر مقابل ستونهای زرهی عراق وادار به عقب نشینی (البته نامنظم) کرد و یگان ما که راهی جز عقب نشینی از رود کرخه نداشت را دچار یک ازهم پاشیدگی کرد ما وقتی به ساحل دیگر رود کرخه رسیدیم دیگر یک یگان منظم با سلسله مراتب نبودیم. همه نفرات باهم نتوانستد به یک نقطه برسند و در آن وانفسای گلوله و آتش و فشار اب نفرات در جاهای مختلف از ساحل رود فرود آمده بودند ومی شود گفت همدیگر را گم کرده بودیم و دیگر یگان نبودیم وبهمین دلیل بطور پراکنده و در پشت خاکریزهایی که در دسترس بود پناه گرفته بودیم.

 مدتی که گذشت تلاش کردیم که یگان خود و فرماندهان را پیدا کنیم اما نفرات مثل ما در این دشت زیاد بودند و میسر نبود و دشت پر بود از افراد متفرقه و خودروهای سرگردان و…به هر کجای این دشت نگاه می انداختی دود و انفجار و صدای انفجار لحظه ای قطع نمی شد.

نزدیک تاریکی ما در دشت سرگردان بودیم با مشورت قرارگذاشتیم که به پادگان دزفول رفته و خود را معرفی کنیم که باتلاش و جستجو بالاخره یک خودرو زیل که  به سمت شهرمی رفت را سوار شدیم البته خودرو توقف نکرد و ما با کمک همدیگر در حال حرکت سوار آن شدیم. هرچه به شهر نزدیک تر می شدیم وضعیت بهم ریخته تر بود مردم ترسیده بودند حتی بیشتر ازما.! شاید بعلت اینکه ما مستقیم درگیر بودیم و ناخودآگاه و بعلت دیدن صحنه های رشادت بقیه از این ترس کمی عبور کرده بودیم. اما مردم حق داشتند چون تصور این بود که امشب اندیمشک و دزفول سقوط خواهد کرد و…

باید گفت این تصور و ترس چندان هم بی پایه نبود؛ کوه های زاگرس وقتی به لبه خوزستان می رسند بعد از عبور از حسینه و پاعلم به سمت شرق میل می کنند اما یالهایی از این رشته کوه بعد از عبور از موسیان و دوکوهه در انتهای اندیمشک تمام می شوند و شهر اندیمشک در سینه شرقی همین یال خوابیده است و بعد ازآن دشت است و ارتفاعی دیده نمی شود و فقط در سمت غربی کرخه در فکه و عین خشک تپه ماهورهای خاکی و منفرد دیده می شود. پل کرخه (نادری) دامنه غربی همین یال قرار دارد و فاصله چندانی با شهر اندیمشک ندارد با این تفاصیل دامنه جنگ  فقط یک یال با شهر اندیمشک فاصله داشت بصورتی که صدای انفجار و پرواز هواپیماها براحتی شنیده می شد و همین موضوع به این تصور و ترس دامن می زد.

تجاوز عراق به ایران و شروع جنگ – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت پنجم)

بهر حال ما هر طور شده خودرا به درب پادگان دزفول رساندیم آنجا هم شلوغ بود و هر کار کردیم و به هرکسی که پیدا می کردم توضیح می دادیم ولی ما را به داخل راه ندادند.

من و دوستم به سمت اندیمشک رفتیم. خواهر این دوستم ساکن اندیمشک بود و قرارمان این شد که آنشب را آنجا برویم. به ورودی اندیمشک که رسیدیم شاهد شلوغی بودیم سربازان و مردم درهم می لولیدن و انگار هیچ کس نمیدانست چکار می کند. مردم از ترس اشغال شهر و … حتی بعضی در حال ترک شهر و بعضی دنبال وسیله برای ترک شهر بودند وسربازان دنبال جایی برای استراحت و گذرانده آنشب وخلاصه شهر شلوغ و بی نظم و من فقط در فیلمهای سینمایی جنگی چنین صحنه هایی دیده بودم. چند سرباز را دیدم که سلاح ندارند اول خوشحال شدم که حتما اینها یگان دارند و شاید از طریق یکان انها ما هم یکانمان را پیدا کنیم. وقتی با آنها صحبت کردیم فهمیدیم که آنها هم دروضعیتی مشابه ما هستند و وقتی من گفتم سلاحتان کو؟ گفتند که انداختیم تو بیابون! همه اینکار را می کنند وقتی من معترض شدم که اینکار درست نیست! یکی از آنان بمن گفت که برو بابا خدا پدرت را بیامرزه، ما جا نداریم می خوایم تو خیابان بخوابیم حالا مانده که شب بخاصر سلاح یک نفر سر ما را ببره.! من چون قبلا چند بار اندیمشک رفته بودم و کمی با شهر اشنا بودم ولی از قضیه پرت بودم، گفتم بیا برویم بشما هتل نشان بدهم شب انجا باشید که گفت زحمت نکش داداش هرجا که اسمش هتل ومسافرخانه بوده رفتیم و لی تو راهروهاشون هم پره و دیگه کسی را راه نمیدن.

من به دوستم گفتم : منکه سلاحم را نمی اندازم حتی اگر تو خیابان بخوابم .

دوستم حرفم را قطع کرد وگفت حالاکه توخیابان نمی خوابی و لازم نیست به این چیزها فکرکنی، لطفابه دیگران هم کاری نداشته باش!

بهرحال در ان وضعیت آشفته به خانه آبجی دوستم رسیدیم.  ابجی دوستم با اینکه از دیدن ما خوشحال بود ولی ترسش را نمی توانست مخفی کند و من احساس می کردم شاید بهتر بود که اصلا آنشب را آنجا نمی رفتیم. بهرحال این خانم مهربان در حق ما مهربانی و واقعا خواهری کرد و همسرش هم که بعد از مدتی رسید در حق ما بی نهایت لطف کردند. شب حین صحبت گفتند که آنها هم آماده شده و فردا به خرم آباد خواهند رفت.

من تلاش کردم که به آنها کمی آرامش بدهم و گفتم اینطور که می گویند نیست و عراق نمی تواند از پل عبور کند و مردم بیخود ترسیده اند البته حق دارند ولی بحث اشغال شهر واقعی نیست. دوستم بمن لبخند می زدو ساکت بود وقتی بهش گفتم مرتضی چیزی بگو و انتظار داشتم که حرفهای مرا تائید کند؛ با آن قیافه خسته اما شوخش گفت: من چه بگویم تو خودت هم به حرفهایی که میزنی اطمینان نداری میدونم که می خواهی کمک کار باشی ولی اینها خودشان وضعیت را و مردم را دیدند و ما هم بیشتر از اینها اخباری نداریم و گوش کن همه جا صدای انفجار است، بهتره وارد این گفتگوها نشوی.

… بعد از صبحانه  و خداحافظی از میزبانان مهربانمان به شهر رفتیم … از هرکس سراغ می گرفتیم و پرس وجو می کردیم ولی همه وضعیت ما را داشتند وکسی چیزی نمیدانست. بعداز حدود یکساعت  خبری خوشحال کننده رسید و ما انگار دوباره جان گرفتیم! و این جرقه امیدی بود؛ خبر آمد که تمامی نظامیان باید خود را به پادگان دزفول معرفی کنندو ما بیدرنگ به ان سمت رفتیم ومتوجه نشدیم که فاصله بین شهر تا پادگان را چگونه طی کردیم.

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

وارد پادگان که شدیم با تعداد زیادی سرباز و درجه دار مواجه بودیم که از یگانهای مختلف بودند و منتظر تعیین تکلیف و اعلام سازماندهی جدید بودند. تعدادی از آنها را می شناختم که از گردان خودمان و یا گردان دیگر همان لشکر اما از پادگان قصر بودند که با تعدادی از آنها  از دوران آموزشی دوست بودیم. دراین میان تعدادی هم سرباز جدید بودند که تازه از تهران عازم شده بودند ومنتظر بودند. چند ساعت گذشت و چند بار اسامی و یکانهای مارا سوال کردند و نوشتند و بردند و ما همچنان منتظر بودیم. از غذاولجستیک خبری نبود و گفته شد هرکس هر سلاح و مهماتی که داشته و گرفته باید روی همان حساب کند. ظهرکه شد من از یکی از اهالی که پشت نرده های پادگان جمع شده بودند خواهش کردم که برای ما چند نفرغذایی پیدا و بخرد وبه او گفتیم قیمتش مهم نیست؛ و این مرد مهربان بعد از یکساعت با چند ساندویج و مقداری میوه برگشت و بما داد وتلاش داشت پول ما را هم پس بدهد که ما قبول نکردیم و از لطف ومهربانیش بسیار تشکر کردیم.

نزدیک غروب بالاخره دستور تجمع دادند ولی خیلی ها نمیدانستند باید کجا بروند بهمین خاطر اول اسم دوگردانی که روزهای قبل در جبهه بودند اعلام و گفتند هرکس در این دوگردان بوده در جاهای مشخص شده بخط شود و بعد بقیه را تقسیم و به این دوگردان ملحق کردند. ما دیدیم که تفریبا نصف گردانمان نیست و افراد جدیدی بما اضاقه شده است درهمان جا فرمانده جدید گردان ما را معرفی  کردند که همان سروان رهبر که حالا با درجه سرگردی به جای فرماده قبلی که نمیدانم به کجا منتقل شده گردان را تحویل گرفت.( ما بعدا فهمیدیم که تعدادی از همسنگران و دوستانمان شهید واسیر و یا مجروح شده اند).

یکساعت دیگر هم طول کشید تا دسته ها مشخص و تکمیل و درجه داران جدید که از لشکر یکم آمده بودند بما ملحق و تیم بندی ها مشخص شد. بعد دستور تجمع داده شد و فرمانده گردان بما اعلام کرد که تا دوساعت دیگر به سمت  منطقه عملیانی جدیدمان حرکت خواهیم کرد و چون امکان تردد خودرو نیست و منطقه هم دور است این دوساعت را استراحت کنید؛ چراکه تمام شب باید راهپیمایی کنیم و اول صبح هم کار داریم که وقتی رسیدیم بشما می گویم.

ادامه دارد…

لینک به منبع

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی (قسمت دوم و پایانی)

جبهه و جنگ – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت ششم)

***

خاطرات غلامعلی میرزاییمجاهدین خلق از عراق تا آلبانی

پایان جنگ تحمیلی و نقش بازیگران سیاسی منطقهپایان جنگ تحمیلی و نقش بازیگران سیاسی منطقه

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/سران-نامرد-فرقه-رجوی-چه-عذری-دارند/

سران نامرد فرقه رجوی ، چه عذری برای این همه خیانت به همرزمانتان دارید ؟

سران نامرد فرقه رجوی رحمان محمدینان، نجات یافتگان در آلبانی، چهاردهم فوریه 2021:… منصور براهویی می گفت که رفته ام و به نفرات این فرقه ( افراد دفتر فرقه رجوی در آلبانی) گفته ام که من مسکن و ماوا ندارم و در خیابان و… می خوابم و به من کمک کنید اما هیچ ترتیب اثری ندادند و کلی هم تحقیرم میکردند. واقعا دل هر کسی که ذره ای انسانیت در وجودش باشد بدرد می آید که هموطنش شب را در خیابان و لای زباله ها بخوابد و مردم آلبانی از سر ترحم و انسانیت گاهی برای او غذایی تهیه کنند و این عمل برای این فرد بارها تکرار شده است. تف برشما و قولتان اگرمبارزه و مردم داری این است تف برشما و این مبارزه شما. تف بر شما و تف بر مبارزه شما. سران نامرد فرقه رجوی ، چه عذری برای این همه خیانت به همرزمانتان دارید ؟

سران نامرد فرقه رجوی مرگهای خاموش در فرقه رجوی

سران نامرد فرقه رجوی ، چه عذری برای این همه خیانت به همرزمانتان دارید ؟

رجوی قاچ زین را بچسب ، اسب سواری پیش کش

نامردی و نامردمی فرقه مجاهدین خلق اندازه ندارد

چه عذری برای اینهمه خیانت دارید؟

رحمان محمدیان ، تیرانا،  سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی  ـ 12.02.2021

رحمان محمدیان

آقای رحمان محمدیان ، آلبانی

با اینکه من خودم عمری را درفرقه مجاهدین گذرانده و سالیان دراز را در این فرقه و در خدمت به آن تلف کرده ام و بر این اساس با شیوه کار و بی رحمی و بی رسمی این فرقه آشنا هستم ولی گاه شاهد مواردی هستیم که باورش بسا مشکل است! از جمله این موارد اقدامات و فشارهایی است که اینروزها شاهد آن برعلیه جداشدگان و از قضا آنهایی که مستمری بگیر این فرقه هستند وفرقه باصطلاح خودش آنها را هوادار می گوید و این افراد وابستگی خود را به انحاء مختلف به این فرقه اعلام کرده اند. اما بازهم فرقه دست از سر آنها برنمی دارد وبرسم داخل تشکیلات در هر برهه از آنها طلب اعلام وفاداری و جان نساری و نوشتن تعهدات دارد و تعهد جدید چنانچه دیده اید و بعض افراد با امضای نماینده قانونی این فرقه در آلبانی آنرا افشاء کرده اند همان است که باید برعلیه بقیه مقاله نوشته و از این فرقه دفاع کنند…

اما از این فرقه بدنام و بی وطن هر تازه تر از تازه تری می رسد.!

داشتم مصاحبه منصور براهویی را گوش می کردم از شنیدن بلایی که این فرقه ( علیرغم اینکه این فرد تاجایی که می توانست سنگ اینها را به سینه می زد و …در هر جایی از آنها دفاع می کرد بطوری که باعث چندش بقیه افراد می شد و حتی گاه باعث منزوی شدن او در بین جداشدگان می شد)بر سر او آورده است منقلب شدم.

منصور براهویی می گفت که رفته ام و به نفرات این فرقه ( افراد دفتر فرقه رجوی در آلبانی) گفته ام که من مسکن و ماوا ندارم و در خیابان و… می خوابم و به من کمک کنید اما هیچ ترتیب اثری ندادند و کلی هم تحقیرم میکردند.

وا قعا دل هر کسی که ذره ای انسانیت در وجودش باشد بدرد می آید که هموطنش شب را در خیابان و لای زباله ها بخوابد و مردم آلبانی از سر ترحم و انسانیت گاهی برای او غذایی تهیه کنند و این عمل برای این فرد بارها تکرار شده است. تف برشما و قولتان اگرمبارزه و مردم داری این است تف برشماو این مبارزه شما.

البته مردم گفتن و از مردم دم زدن شما مثل همان شعار ضدامپریالیستی شماست که پته اش دیگر زده شده است و مردم خوب شما و اهداف ضد ملی و ضد مردمیتان را شناخته اند و اینطور ملعون مردم وتاریخ ایران شده اید که مجبورید که با کلان ترین دستمزدها، لمپن ترین افراد را استخدام کنید وبا خرج میلیونها دلار( ونه تومان) مثلا یک عکسی ازشما را در یک خیابانی آویزان کنند و بعد بگویید که مثلا کانون های شورشی و فلان وبهمان ! اینکار و انکار را کردند! زهی شرم و زهی شرم. باید بشما گفت قاچ زین را بچسبید که باد نبردتان؛ سواری پیشکش.

البته باید گفت که عاقبت همه کسانی که ذره ای به این سازمام اعتماد می کنند واز آن فاصله نمی گیرند دیر یا زود همین است.

بهرحال وقتی که این فرقه با کسی که 30 سال از بهترین سالیان عمرش را – که دیگر قابل جبران و بازگشت نیست – را در خدمت آن بوده و مثل برده برایش کار کرده است و حالا درسنین پیری چندرغاز پول برای گذران زندگیش را از او دریغ می کند با مردم ایران چه خواهد کرد؟

همان طلبکاری که اعضای این فرقه از مردم ایران دارند که ما این سالیان دربدر بوده و… و اگر روزی به ایران رسیدیم مردم حق ندارند نظر بدهند و رای مردم یعنی چه؟ رهبران شما هم بارها به شهادت همه اعضاء اعلام می کردن مشروعیت ما از مبارزه ما و مقاومت ماست و کسی که نبوده و باما نبوده هیچ حقی ندارد.

اگر چه من خودم شاهد بوده ام که اعضاء بیچاره چطور با جان و دل کار می کنند و مورچه وار وسیله آسایش بالایی ها را فراهم می کنند  ولی مبارزه شما همان وطن فروشی و جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل است وگرنه برای مردم ایران چکار کرده اید؟

مگر جزاین است که همیشه حامی آمریکا و تحریم آن بر علیه ملت ایران بوده اید. همه و از جمله خود نامردتان هم خوب می دانید تحریم سران هیچ رژیمی را نمی آزارد و فقط کمر ملت را می شکند ولی شما مامورو معذور هستید و باید طبق فرموده اربابتان عمل کنید و همشه آب در آسیاب ارباب بریزید و تنور دشمنی او با مردم ایران را گرم کنید. آخر هروقت می آیید مثلا افشاگری کنید از روی عکسی هوایی و برپایه آن حرف می زنید! شما که ماهواره ندارید  ! پس عکس را چه کسی بشما می دهد.  هرکسی می داند تمام این حرفها مال آنها است اما از زبان شما زده می شود که مثلا ژست اپوزیسیون بخود می گیرید و آنها هم می گویند دیدید اینها رافقط ما نمی گوییم و یک گروه ایرانی ( البته فقط شناسنامه ایرانی دارند و اسم ایرانی را یدک می کشند؛ ولی بویی از ایرانیت نبرده و دشمن ترین مردم ایران هستند) گفته است. وای برشما، وای بر شما و بازهم وای برشما که در محکمه خلق – که شماکباده آنرا می کشید –  چه عذری برای اینهمه خیانت دارید؟

لینک به منبع

سران نامرد فرقه رجوی ، چه عذری برای این همه خیانت به همرزمانتان دارید ؟ 

***

همچنین: