حسن راهی از مبارزان قدیمی سازمان مجاهدین خلق ایران: آشنایی با مسعود رجوی

حسن راهی از مبارزان قدیمی سازمان مجاهدین خلق ایران: آشنایی با مسعود رجوی

محمد حنیف نژاد بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران حسن راهی، چشم انداز ایران، پنجم آوریل 2019:… همین ویژگی مسعود رجوی بود که سازمان را به مسیری کاملاً متضاد با اهداف سازمانِ قبل از سال 50 کشاند. نه بیعت او با آیت‌الله خمینی با معیارهای سازمان همخوانی داشت و نه جنگ خیابانی بعدی او. مسیری که او پس از آن طی کرد از همکاری با صدام تا هم‌ پیمانی با عربستان و قول و قرارها با عناصری از امریکا، سازمانی را که حنیف و سعید محسن و دیگر یارانشان بنیان گذاشته بودند به سقوطی بی‌بازگشت سوق داد.

محمد حنیف نژاد بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران تاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

لینک به منبع

آشنایی با مسعود رجوی

حسن راهی

 بازخوانی وقایع گذشته، می‌تواند ریشه‌های اتفاقات امروز را آشکار سازد؛ اما این بازخوانی به‌سادگی میسر نیست. هرکس از زاویه‌ای و زمینه‌ای به آن وقایع می‌نگرد و بخشی از واقعیت‌ها را منعکس می‌کند. از همین رو شنیدن روایت‌های گوناگون از گذشته ضرورت می‌یابد. هر روایت دریچه‌ای و روزنه‌ای است که بر آن وقایع نور می‌تاباند.

حسن راهی از مبارزان قدیمی و از همراهان سازمان مجاهدین خلق در سال‌های قبل از 1350 بود که در شهریور همان سال همراه سایر اعضای سازمان دستگیر شد. ایشان اکنون در خارج از ایران مشغول کار است. اخیراً برخی مشاهدات خود را از دوران بازداشت و محاکمات آن زمان و به‌ویژه درباره شخصیت مسعود رجوی بیان کرده است. نوشته پیش‌رو بخشی از خاطرات ایشان است که برای مجله چشم‌انداز ایران ارسال کرده‌اند. امیدواریم بخش‌های دیگر خاطرات ایشان نیز برای آگاهی‌بخشی به خوانندگان عرضه شود.

****

روبه‌رو شدن در اتاق بازجویی، اولین دیدار

اولین برخورد من با مسعود رجوی، پنجم یا ششم شهریور 1350 در اتاق بازجویی بود. او در اول شهریور، موج اول بازداشت‌ها، دستگیر شده بود و من سوم شهریور دستگیر شدم.

من از لورفتن‌ها و دستگیری‌ها خبر نداشتم و تصور می‌کردم یکی از اعضای صندوقِ کمک به خانواده‌های زندانیان سیاسی من را لو داده است. من یکی از بنیان‌گذاران این صندوق بودم و تصورم این بود که بازجو بلوف می‌زند که یکی از اعضای سازمان آزادیبخش ایران هستم. سازمانی که به‌گفته او سیاسی، برانداز و مسلح است. از آنجاکه تا آن زمان سازمان ما نامی نداشت و ساواک از پیش خود این نام را روی آن گذاشته بود و برای من ناآشنا بود، گفته‌های بازجو را بلوف می‌دانستم، اما او برای اینکه به من بفهماند که اکثریت یا همه سازمان لو رفته‌اند و دستگیر شده‌اند، مرا با ناصر صادق روبه‌رو کرد. روز دوم یا سوم دستگیری‌ام بود و ناصر با حالتی گرفته و غمگین گفت سازمان لو رفته و این‌ها از اسلحه‌ای که پیش توست اطلاع دارند. شوکه شده بودم، اما هنوز باور نمی‌کردم که همه سازمان لو رفته است. پیش خود فکر کردم احتمالاً ناصر به‌تنهایی و یا با دو سه نفر دیگر گیر افتاده است و حالا مجبور است چنین چیزی بگوید؛ بنابراین هرچه کتک خوردم باز هم روی حرفم ایستادم که فقط دوستی و ارتباط شغلی با ناصر دارم. تازه بعد از اینکه توانستم با رضا رضایی که در سلول 8 بود، ارتباط خوبی برقرار کنم در جریان کل دستگیری‌ها قرار گرفتم.

بازجویی ادامه داشت. روزی در همان اوایل، حدود ششم یا هفتم شهریور، نگهبان مرا همانند روزهای قبل چشم‌بسته تحویل کمالی بازجو داد و او مرا به اتاق بازجویی دیگری برد و چشم‌بندم را برداشت. جوانی با جثه‌ای کوچک روی صندلی در میان اتاق نشسته بود و بازجویی پس می‌داد. کمالی همراه با چند فحش چارواداری از من پرسید او را می‌شناسی. به‌درستی، نه گفتم. تا آن زمان او را ندیده بودم. کمالی از آن جوان پرسید. پاسخ او هم نه بود. کمالی به او گفت: این حسن است. او با تأملی گفت: ها حسن ارجی.

من مدتی در کارخانه ارج کار می‌کردم و گویا در داخل تشکیلات این پسوند را برای من انتخاب کرده بودند. در سازمان برای افراد اسم مستعار انتخاب نمی‌کردند و تنها اسم کوچک را به کار می‌بردند. من از برخورد او خوشم نیامد و پس از این رویا‌رویی که برای تضعیف من بود مرا با چشم‌بند به اتاق بازجویی دیگر بردند و بازجویی ادامه یافت.

پس از سه ماه انفرادی و بازجویی مرا به بند 1 عمومی زندان اوین قدیم منتقل کردند. هم‌زمان مسعود را هم به همین بند آوردند. در این بند عمومی کسانی از گروه‌های مختلف حضور داشتند؛ ازجمله تعدادی از سازمان ما. در آنجا به‌یاد نمی‌آورم که بحث خاصی درگرفته باشد. چند روز بعد، اعضای سازمان را به بند 2 در دو اتاق منتقل کردند. یکی از اتاق‌ها در طبقه همکف و دیگری در طبقه اول بود. 35 نفر را در هر اتاق جا دادند. دو اتاق از هم کاملاً جدا و بدون تماس بودند. تنها از طریق سوراخ‌سنبه‌هایی که در حمام مشترک پیدا کرده بودیم می‌توانستیم با هم ارتباط داشته باشیم. هفته‌ای یک ‌بار نوبت حمام بود.

ملاقات با خانواده

روزی من و مسعود را برای اولین ملاقات با خانواده صدا کردند. ما را در مینی‌بوس مخصوص حمل زندانیان به خارج از اوین بردند. مینی‌بوس فاقد پنجره بود و زندانی را به نیمکت‌های داخل آن می‌بستند. علاوه بر راننده، نگهبانی به نام زینال همراه ما بود. مسعود به‌محض خروج از اوین شروع به صحبت با زینال کرد و با اشاره به من از او پرسید که آیا این آقای مهندس را می‌شناسی. زینال با سر جواب منفی داد؛ اما مسعود ادامه داد که آقای مهندس معاون وزیر مسکن و شهرسازی است و خود وزیر دنبال کارش است، بیخودی دستگیر شده و همین امروز فردا آزاد می‌شود و ظرف یکی دو سال آینده وزیر خواهد شد. زینال با قیافه‌ای احمقانه و چاپلوسانه به من نگاه می‌کرد. مسعود همچنان از مقام و منزلت من و اینکه دفتر بزرگ من درست کنار دفتر وزیر مسکن و شهرسازی است سخن می‌گفت. من منظور وی را از این چاخان‌ها نمی‌فهمیدم، اما ساکت و آرام و با لبخندی منتظر نتیجه بودم. بالاخره به زینال گفت آقای مهندس یکی دو روز دیگر آزاد می‌شود و شما هر کاری داشته باشید، اگر خانه دولتی بخواهی یا زمینی بخری، برو دفتر آقای مهندس و ایشان کارت را فوراً راه می‌اندازد. زینال که نیشش تا بناگوش باز شده بود با سر تشکر می‌کرد. بالاخره مسعود منظورش را آشکار کرد و از او خواست که یک جلد مفاتیح ‌الجنان برایش تهیه کند. زینال پاسخ داد که آن را نداریم. مسعود گفت چرا، از خانه‌های خود ما آورده‌اید و از او قول گرفت که در برگشت اگر پیدا کرد، برای او بیاورد. من متوجه شدم که همه آن مقدمه‌چینی‌ها برای تحریک و تطمیع او بوده است تا از او انجام کاری را بخواهد. بعداً برایم توضیح داد که واقعاً مفاتیح را برای یکی از هواداران بازداشتی بازاری می‌خواسته است. این درخواست غیرعادی هم نبود؛ در طول مدت سه ماهی که در انفرادی بودم دو هفته را با مهندس عزت‌الله سحابی و محمود عسکری‌زاده در یک سلول گذراندم. مهندس سحابی در این فاصله درخواست مفاتیح کرد که به او دادند و او دعاهایی از آن را با التجا و خلوص می‌خواند.

در این فاصله ما به زندان قزل‌قلعه رسیدیم. ما را پیاده کردند و به گوشه‌ای هدایت کردند. در آنجا دو خانواده با فاصله کمی از همدیگر منتظر ما بودند و آنجا متوجه شدیم که ما با هم نسبت فامیلی دوری هم داریم و همین نسبت فامیلی موجبی شده بود که خانواده مسعود هر از چند وقتی که از مشهد برای ملاقات به تهران می‌آمدند در خانه ما به‌سر می‌بردند.

گفت‌وگوهای درون زندان

همان‌طور که در بالا اشاره کردم، بچه‌های سازمان را که تقریباً 70 نفر می‌شدند در بند عمومی اوین به دو قسمت نسبتاً مساوی تقسیم کرده بودند و در دو اتاق جدا از هم و در دو طبقه مجزا از بند 2 قدیم جای ‌داده بودند و در هر دو اتاق از همه ردیف‌های تشکیلاتی حضور داشتند. در اتاق ما از رفقای مرکزیت ناصر صادق، علی باکری، سعید محسن، مسعود رجوی و اگر درست به خاطر داشته باشم، محمد بازرگانی و علی میهن‌دوست هم حضور داشتند. از همان روزهای اول مباحث ایدئولوژی مطرح شدند. آن‌طور که به‌خاطر دارم، در ابتدا به‌طنز و شوخی، یکی از بچه‌ها با صدای بلند و با لحنی طعنه‌آمیز از بچه‌های گروه ایدئولوژی پرسید که چه شدند آن سپاهیان غیبی که قرار بود سازمان را حفظ کنند. این اشاره به مبحثی ایدئولوژیک در سازمان بود. به‌جز اینکه جنبه شوخی داشت کسانی بودند که انتظار بحثی جدی درباره مسائل نظری داشتند. از همین رو قرار شد گروه‌های چندنفره‌ای که برایشان پرسش‌های مشترکی مطرح بود تشکیل شود تا درباره این سؤال‌ها به بحث و گفت‌وگو بپردازند.

اما مهم‌ترین موضوع، بررسی چگونگی لورفتن سازمان، اسرار و اطلاعات آن بود. در این مورد قرار شد تا رفقای مرکزیت ابتدا با خودشان در این طبقه و با بقیه اعضای مرکزیت که در طبقه همکف بودند به کندوکاو موضوع بپردازند. هنوز کاری از پیش نرفته بود که منوچهری [ازغندی] سربازجوی گروه ما به بند آمد و تشکیل قریب‌الوقوع اولین دادگاه سازمان را اعلام کرد. او گفت: در این دادگاه که علنی خواهد بود (علنی با معیارهای ساواک) محکومیت‌ها، بسته به موضع‌گیری‌های زندانیان تعیین خواهد شد. او گفت ما تصمیم نداریم کسی را اعدام کنیم، با این شرط که تنها از پرونده خودتان دفاع کنید. او نام یازده نفر را خواند که نام من هم یکی از آن‌ها بود. پس از رفتن منوچهری، سعید محسن و علی باکری عنوان کردند موضوع اصلی و فوری در حال حاضر، کار روی دادگاه و دفاعیات است و مسائل ایدئولوژیک را می‌شود بعدها در زندان‌ها دنبال کرد. کسی با این نظر مخالف نبود و بلافاصله مرکزیت جمع شدند و به بحث و تبادل‌نظر درباره نوع برخورد در دادگاه پرداختند و نتیجه بحث‌ها و تصمیم‌های اعضای مرکزیتِ حاضر در اتاق ما و اتاق دیگر به شرح زیر به اطلاع بچه‌ها رسانده شد. در این زمان حنیف‌نژاد و رسول مشکین‌فام از اعضای مرکزیت در انفرادی بودند و اجباراً در این بحث شرکت نداشتند.

دادگاه پیش‌رو اولین دادگاه سازمان بود که تا حدودی علنی بود و پس از ماه‌ها تبلیغ رژیم درباره دستگیری گروهی مارکسیست اسلامی، مردم خواهان آن‌ بودند که بدانند این گروه چه کسانی هستند و چه می‌گویند؛ بنابراین، این دادگاه تأثیر زیادی در فعالیت سازمان در بیرون خواهد داشت و لازم بود به هر بهایی که شده چهره سازمان درست نشان داده شود، هرچند که واکنش رژیم اعدام‌های بیشتری باشد. نتیجه این شد که چهار نفری که از مرکزیت سازمان در این دادگاه یازده‌نفره هستند، یعنی ناصر صادق، محمد بازرگانی، مسعود رجوی و علی میهن‌دوست، باید با تمام توانشان از آرمان‌ها، سیاست‌ها و استراتژی سازمان دفاع کنند. پنج نفر بعدی: مهدی فیروزیان، منصور بازرگان، حسن راهی، تقی شهرام و محمود احمدی که پرونده‌هایی با محکومیت چندین‌ساله دارند، بسته به خواست و توانشان و تنها با حفظ آبروی سازمان دفاعیات خود را تنظیم کنند. دو نفر باقیمانده که مصطفی ملایری و محمد غرضی بودند و پرونده‌ای در حد آزادی داشتند بدون آنکه درخواست عفو کنند، خود را کاملاً هیچ‌کاره و بی‌اطلاع نشان دهند.

کمی پس از حضور سربازجو منوچهری در زندان و اعلام برپایی دادگاه، چهار نفر اول را به انفرادی‌های اوین و ما هفت نفر بعدی را به زندان موقت شهربانی یا فلکه، که بعداً کمیته ضد خرابکاری نام گرفت، منتقل کردند. برای پرونده‌خوانی ما هفت نفر را از زندان فلکه و آن چهر نفر را از اوین، جداگانه به دادرسی ارتش می‌بردند و ما در این مدت هیچ‌گونه تماسی با آن‌ها نداشتیم، هرچند قرار بود در یک دادگاه محاکمه شویم.

 از گروه هفت‌نفری ما که به فلکه منتقل شدیم، محمد غرضی و مصطفی ملایری پرونده‌ای در حد آزادی داشتند و مقام ساواکی هم تأکید کرده بود که پس از دادگاه آزاد خواهند شد. حدس ما این بود که حضور آن‌ها در دادگاه، تنها ترفندی برای عادی جلوه دادن این دادگاه نمایشی است  که احکام آن از قبل تعیین ‌شده بود. به همین دلیل ما پنج نفر ( منصور بازرگان، مهدی فیروزیان، حسن راهی، تقی شهرام و محمود احمدی) با هم درباره دادگاه و دفاعیات تبادل‌نظر می‌کردیم و آن دو نفر را در جریان کار قرار نمی‌دادیم. ما در زندان موقت شهربانی، برخلاف دوستانمان در اوین اجازه داشتیم برخی از روزنامه‌ها و کتاب‌ها را داشته باشیم؛ بنابراین تصمیم گرفتیم خبرهای مهم روزنامه‌ها را به شکل بریده در بدن خود جاسازی کنیم و هنگام پرونده‌خوانی یا بعداً هنگام حضور در دادگاه، اگر ممکن می‌شد به دوستانمان برسانیم تا در جریان اخبار قرار گیرند. در آن زمان، دستگاه تبلیغاتی رژیم شاه کارزار گسترده‌ای را علیه مارکسیست‌های اسلامی، عنوانی که ساواک برای سازمان انتخاب کرده بود، به راه انداخته بود.

برگزاری دادگاه

سرانجام دادگاه ما در چهارم بهمن 1350 تشکیل شد. رئیس دادگاه سرلشکر خواجه‌نوری بود. بنا بر تشریفات و برای رسمیت یافتن آن، نظر متهمان   درباره صلاحیت دادگاه پرسیده شد. چهار نفر اول و ما پنج نفر بعدی صلاحیتش را رد کردیم و با استناد به ماده‌ای قانونی معترض شدیم که رسیدگی به اتهامات سیاسی وظیفه دادگاه‌های دادگستری و با حضور هیئت‌منصفه است و ارتش که خود یک‌ طرف دعواست نمی‌تواند قضاوت دعوایی سیاسی را به عهده گیرد. دادگاه به‌شکلی فرمالیته وارد شور شد و به صلاحیت خود رأی داد. آن دو نفر دیگر، مصطفی ملایری و محمد غرضی، موضعی نه رد و نه قبول گرفتند و در پاسخ به اینکه آیا صلاحیت دادگاه را می‌پذیرید تا آنجا که به‌ خاطرم مانده گفتند که این مفاهیم برای ما بیگانه است و ما اساساً فعالیت سیاسی نداشته‌ایم و این با پرونده آن‌ها و اینکه نظر ساواک هم آزادی آن‌ها بود همخوانی داشت و دادگاه سریع از آن گذشت.

پس از شروع رسمی دادگاه، دادستان اتهام یکایک را خواند و درخواست حداکثر مجازات را کرد. سپس نوبت به دفاعیات رسید. گزارش دادگاه بسیار مفصل است و فرصت دیگری را می‌طلبد؛ اما خلاصه مهم‌ترین بخش آن را که دفاعیات رفقاست به این قرار است:

این اولین دادگاه سازمان بود و چهار نفر مرکزیت به تمام معنا سنگ‌تمام گذاشتند و به‌جای دفاع از خود، جانانه از سازمان دفاع کردند. آن‌ها برای اینکه مواضع سازمان را به‌شکلی گسترده و مشروح بیان کنند، هرکدام روی موضوع خاصی متمرکز شدند.

ناصر صادق اولین نفر بود که روی دیدگاه‌های سیاسی سازمان متمرکز شد و از آن‌ها دفاع کرد. او به وابستگی‌های سیاسی رژیم به امپریالیسم، واشکافی و افشای نقشی که امریکا به‌عنوان ژاندارم منطقه به رژیم واگذار کرده بود و پیمان‌های گوناگون نظامی پرداخت که در جهت حفظ منافع امریکا و امپریالیسم در منطقه بود. نفر دوم محمد بازرگانی بود و روی مسائل اقتصادی متمرکز شد. اقتصاد وابسته رژیم را به چالش کشید و به این نتیجه رسید که سرنخ تصمیم‌گیری‌ها نه در دست ایران، که در دستان امپریالیسم است و ایران فقط در چارچوبی حرکت می‌کند که آن‌ها برایش تعیین می‌کنند. مسعود رجوی نفر سوم بود. تمرکز او روی تاریخ سیاسی ایران از رضاشاه به بعد بود و ارتقای وی را از میرپنجی تا پادشاهی، خواست و اراده امپریالیسم انگلیس دانست. هرجا که او رضاخان می‌گفت رئیس دادگاه صحبتش را قطع می‌کرد و می‌گفت که ایشان اعلیحضرت رضاشاه کبیر هستند و شما فقط روی پرونده خودتان صحبت کنید، اما او بی‌اعتنا به اخطارهای رئیس دادگاه، همچنان روی عامل انگلیسی بودن رضاخان صحبت می‌کرد و وقتی به شهریور 1320 رسید گفت: درخور توجه است که ارتشی که او به قیمت محرومیت‌های فراوان ملت ایران ساخت، چنان پوشالی بود که وقتی دشمن به سرزمین ما قدم گذاشت، بدون کوچک‌ترین مقاومتی متلاشی شد و فرماندهان آن با چادر به ‌سر کردن گریختند. مسعود این تلاشی ارتش و فرار فرماندهان آن را بدون جنگ و کمترین مقاومت، با آب ‌و تاب بسیار بیان کرد. نفر چهارم علی میهن‌دوست بود که روی ایدئولوژی و بینش سازمان در مسائل نظری گوناگون، ازجمله کفر و شرک و مبارزه در راه خدا متمرکز شد.

در اینجا می‌خواهم مصرانه تأکید کنم که این رفقا هر چهار نفر بی‌مهابا و ترس و ملاحظه مرگ و اعدام، درنهایت توانشان از مواضع و دیدگاه‌های سازمان دفاع کردند و علیه حکومت شاه و امپریالیسم موضع‌گیری کردند.

در دادگاه اول علاوه بر خانواده‌های متهمین، چند خبرنگار داخلی و یک خبرنگار خارجی و نیز فردی خارجی که گفته می‌شد نماینده پارلمان سوئیس است حضور داشتند. اگرچه دفاع از مواضع سازمان به عهده چهار نفر اصلی گذاشته شده بود، اما پنج نفر بعدی نیز، علاوه بر رد صلاحیت دادگاه، در محکومیت رژیم و فساد فراگیر دستگاه مطالبی عنوان کردند. من نیز حدود یک صفحه درباره بی‌عدالتی‌های اجتماعی نوشته بودم و مبارزه با آن‌ها را به دفاع از راهی پیوند زدم که برگزیده بودم.

بازنویسی دفاعیات

ما پنج نفر تصمیم گرفتیم تا دفاعیات آن چهار نفر را بازنویسی کنیم و به بیرون از زندان بفرستیم تا در جای امنی نگهداری شود و در زمان مناسب منتشر شوند. از ابتدا قرار قطعی گذاشتیم که اگر کسی از آن‌ها اعدام نشد، دفاعیاتش را از بین ببریم تا هرگز منتشر نشود. استدلالمان هم این بود که طبق گفته امام علی در نهج‌البلاغه، کسی که هنوز زنده است هر آن امکان دارد که تغییر کند و فردی که زنده می‌ماند ممکن است در طول زندان از راه راست منحرف شود و از این دفاعیات برای توجیه انحرافات خود سوءاستفاده کند؛ بنابراین باید دفاعیات کسی که زنده می‌ماند از بین برود. تصمیم بعدی ما این بود که هرگونه اقدامی در مورد این دفاعیات باید با موافقت و تصویب هر پنج نفر باشد. سپس با شور و مشورت روی محل نگهداری توافق کردیم تا آن‌ها نزد خانواده کمتر سیاسی یکی از بچه‌ها بماند تا شک ساواک برانگیخته نشود، اما نحوه جمع‌آوری این دفاعیات و تقسیم‌کار چنین بود که همگی سعی می‌کردیم نکات مهم در دادگاه را یادداشت کنیم و نوشته‌های تیترواری را که رفقا با خود به دادگاه آورده بودند در فرصت مناسب از آن‌ها گرفتیم و در بدن خود طوری مخفی کنیم تا در تفتیش‌های بدنی که همیشه بعد از دادگاه انجام می‌شد، لو نرود و آن‌ها را به بند منتقل کنیم. در طول دادگاه ما همچنان در زندان فلکه بودیم.

پس از ورود به بند، دفاعیات به‌طور مشروح بر اساس نوشته‌های خود رفقا و یادداشت‌های ما نوشته می‌شد. برای اینکه نوشته‌ها هرچه کم‌حجم‌تر باشند و جاسازی آن‌ها برای انتقال به خارج کم‌خطرتر باشند به خانواده‌ها چند بسته کاغذ سیگار و خودکارهای نوک‌تیز سفارش داده بودیم. من مسئول جاسازی و انتقال آن‌ها به بیرون‌ شدم؛ زیرا   پیش از دستگیری عضو گروه تدارکات بودم و بسیاری از جاسازی‌های خانه‌های جمعی را هم من ساخته بودم. جاسازی خانه خودم نیز طوری بود که ساواک موفق به یافتن آن نشد و پس از آنکه جای آن را گفتم توانستند به وسایلی که آنجا بود دست یابند. ساواک پیش از دستگیری من می‌دانست که دو قبضه اسلحه کمری و مقداری مواد منفجره نزد من است. اگرچه شب دستگیری و فردای آن و با تهدید و کتک، تمام خانه را زیر و رو کرده بودند، چیزی نیافتند. آن‌ها می‌خواستند این اسلحه‌ها به دست سازمان نیفتد و هرچه زودتر آن‌ها را بیابند. تنها پس از اینکه رفیق مسئول را با من روبه‌رو کردند و او اظهار داشت که سازمان لو رفته، ازجمله اسلحه‌های نزد تو را می‌دانند. من محل آن‌ها را گفتم و آن‌ها توانستند آن‌ها را بیابند. من برای جاسازی به وسایلی نیاز داشتم که هرچند ساده و ابتدایی بودند، ورودشان به زندان، هم برای ما در زندان و هم برای خانواده‌هایی که با ما همکاری می‌کردند ممنوع، سؤال‌برانگیز و مشکل‌زا بود و باید چاره‌ای می‌اندیشیدم. تحویل آن‌ها به مأمور زندان در پوشش ملاقاتی کار ساده‌ای نبود. علاوه بر آن مأموران برای شنیدن صحبت‌های ما با ملاقات‌کننده‌ها در محل حضور داشتند؛ بنابراین برای فهماندن منظورمان به خانواده ترفندهای زیادی به کار گرفته می‌شد. در آن زمان زندانیان در زندان موقت، چه عادی و چه سیاسی که تعدادشان نسبت به عادی‌ها بسیار کم بود، اجازه داشتند تا روز ملاقات از خانواده‌های خود مواد خوراکی و لباس بگیرند یا لباس‌های اضافه خود را به آن‌ها برگردانند؛ البته پس از بازرسی دقیق مسئول زندان. ما از این امکان استفاده می‌کردیم و سفارش‌هایمان را به ملاقات‌کننده‌هایی می‌دادیم که مناسب می‌دانستیم. مثلاً به کسی که چمدان‌ساز بود یا شخص مطمئنی را می‌شناخت، چمدانی سفارش می‌دادیم که برخی وسایل را در گوشه‌ای از آن جاسازی کند و همراه با لباس به‌عنوان ملاقاتی به زندان تحویل دهد. بعضی از مواد لازم را هم با جاسازی در مواد خوراکی می‌گرفتیم. درحالی‌که رفقا نوشتن دفاعیات را روی کاغذهای سیگار شروع کرده بودند من هم با آماده شدن وسایل شروع به جاسازی کردم. همه این اقدامات می‌بایستی نه‌تنها دور از چشم پلیس، که حتی بدون آگاهی دیگر هم‌بندان انجام می‌شد، چراکه لورفتن آن علاوه بر شکنجه، تجدید دادگاه و دستگیری همکاری‌کننده‌ها را نیز در برداشت. به هر حال نوشته‌ها که تمام می‌شد به دست من می‌رسید تا آن‌ها را جاسازی کنم. تصمیم گرفته بودیم به هر بهایی که شده این کار را به انجام برسانیم و این را ادامه مبارزه‌مان می‌دانستیم.

به خاطر ندارم و نمی‌دانم چه مدت زمان طول کشید تا نوشتن و جاسازی دفاعیات به پایان رسید و با وابسته‌های سازمان که رفقا فاطمه امینی و حوریه بازرگان بودند، به خارج از زندان منتقل شد. ما به خانواده‌هایی که مسئول نگهداری آن‌ها بودند اکیداً سفارش کرده بودیم که تنها با موافقت هر پنج نفر ما، آن‌ها را به شخص دیگری تحویل دهند.

احکام صادره کمی پس از پایان دادگاه‌ها در روزنامه‌ها اعلام شد. ناصر صادق، محمد بازرگانی و علی میهن‌دوست در هر دو دادگاه به اعدام محکوم شدند و این حکم[1] به اجرا درآمد. مسعود رجوی نیز به اعدام محکوم شده بود، اما به‌دلیل همکاری با مأموران، به‌گفته ساواک، یک درجه تخفیف گرفت و به حبس ابد محکوم شد. محکومیت‌های دیگر از این قرار بودند: منصور بازرگان، مهدی فیروزیان و حسن راهی ده سال حبس، تقی شهرام هفت یا هشت سال حبس و محمود احمدی شش سال حبس. محمد غرضی و مصطفی ملایری تبرئه و آزاد شدند.

چیزی از اعدام رفقا نگذشته بود که مسعود را به زندان موقت آوردند. اصلاً حالش خوب نبود. پریشان و گریان بود. ناراحتی‌اش دو علت داشت: یکی اعلام ساواک مبنی بر همکاری او که واقعیت نداشت؛ و دیگر اینکه سه رفیق هم‌پرونده او اعدام شده بودند و او زنده مانده بود و از این جهت احساس گناه می‌کرد. به نظر ما هرچند ناراحتی و تأسف او ریشه‌ای واقعی داشت، اما جنبه تظاهر آن هم کم نبود و این جنبه اخیر کاملاً به چشم می‌خورد. روز و شب زیر پتو می‌خزید و با کسی صحبت نمی‌کرد. بالاخره او را به باد انتقاد گرفتیم که همه ما از اعدام دوستانمان متأثریم، اما مبارزه با اعدام آن‌ها به پایان نمی‌رسد و باید کینه‌توزانه‌تر به مبارزه با رژیم ادامه داد. چندی در این زمینه با او برخورد کردیم تا کم‌کم به میان جمع آمد.

خاطره‌ای از دوران پس از دادگاه

یک ‌بار در جمعِ پنج‌نفره خودمان که حالا با آمدن مسعود شش نفر شده بودیم درباره مسائل ایدئولوژی بحث می‌کردیم. بحث درباره خدا و رابطه‌اش با زمان و مکان بود. هرکس نکته‌ای می‌گفت و بیشتر با ذکر آیه‌ای از قرآن و تفسیری شخصی از آن. مسعود با آب و تاب بسیار نسبی بودن زمان و مکان را عنوان کرد و مطلق بودن خدا را نتیجه گرفت و این را با تردستی خاصی بیان کرد. در اینجا تقی شهرام جوش آورد و گفت: تو حقوق خوانده‌ای و اطلاعی از فیزیک و ریاضی نداری و نمی‌توانی با چند صفحه مطالعه سطحی از تئوری نسبیت انیشتین، وجود خدا را اثبات کنی. مسعود اما از رو نمی‌رفت و همچنان با برداشت ناقص و سطحی از تئوری نسبیت، درباره وجود خدا استدلال می‌کرد.

کمی بعد به بند 3 زندان قصر منتقل شدیم. در اینجا تعداد بیشتری از اعضای سازمان بودند و لزوم سازمان‌دهی اعضا مطرح شد. اعتقاد عمومی بر این بود که زندان ادامه مبارزات بیرون است و برای حفظ روحیه انقلابی باید به‌شکلی سازمانی همراه با انضباطی مناسب با شرایط زندان کار کرد؛ بنابراین می‌بایستی همانند بیرون از زندان، مرکزیتی انتخاب شود تا فعالیت‌ها را پیش برد.

موضوع مرکزیت، امری حساس

بچه‌ها هنوز از شوک دستگیری‌ها، بازجویی‌ها و دادگاه‌ها بیرون نیامده بودند که آماده کار سازمانی باشند. مسئله بعدی  شناخت ناکافی از همدیگر و کمبود اعتماد به توانِ کاری و توان مقاومت در صورت پیشامدهای ناگوار و مسائل محیطی در زندان بود. مسئله دیگر بی‌اعتمادی به مرکزیت قبلی بود که دو عضو آن باقی ‌مانده بودند. من و چند نفر دیگر، هرچند معتقد به کار سازمان‌یافته جمعی بودیم، اما مخالف مرکزیت ثابت بودیم. به این دلیل پیشنهاد کمیته‌ای منتخب برای مدت معین برای هماهنگی مطالعات و بحث‌ها را دادیم. به پیشنهاد من همه و هر کس باید به‌نحوی دوره‌ای در این کمیته هماهنگی شرکت کند. مسعود که بیش از هر کس معتقد به مرکزیت ثابت، محکم و باانضباط بود با من به‌طور فردی به بحث نشست. استدلال او یکی بر پایه مسائل امنیتی بود و دیگر اینکه ادامه کار مرکزیت ثابت می‌طلبد. علاوه بر آن شدیداً به صلاحیت لازم برای افراد متصدی مرکزیت اعتقاد داشت و می‌گفت همه‌کس چنین خصوصیاتی ندارند و نمی‌توان مرکزیت را همگانی کرد و پیشنهاد مرا مرکزیت جدول‌ضربی[2] می‌نامید. مسئله دیگر من اما مرکزیت قبلی بود که در آن زمان مخالف شرکت مجددشان بودم، زیرا آن‌ها با سهل‌انگاری و ناتوانی سازمان را تحویل ساواک داده بودند. به هر حال انتخابات مرکزیت انجام شد و بیشتر بچه‌های فلسطین‌رفته انتخاب شدند و مسعود ناکام ماند. از این‌رو فوق‌العاده ناراحت شد که این به معنی بی‌اعتمادی به او بود.

گیرنده رادیو در زندان

در ابتدا در بند 3 زندان قصر زندانی‌ها اجازه داشتند یک رادیوی کوچک موج متوسط داشته باشند. با چنین رادیویی تنها رادیو ایران گرفته می‌شد، اما زندانیان به اخبار بیشتری نیاز داشتند که از طریق رادیو ایران حاصل نمی‌شد. برای دسترسی به رادیوهای خارجی نیاز به گیرنده موج‌کوتاه بود. ما موفق شدیم با دست‌کاری همان رادیوها به آن دست یابیم و از این طریق می‌توانستیم رادیو میهن‌پرستان، رادیو پکن یا رادیو بغداد را بشنویم. من یکی از دو سه‌ نفری بودم که این فن را می‌دانستم و بعضاً برای تبدیل رادیویی خودشان به من مراجعه می‌کردند.

روزی رادیوی کسی را تغییر داده بودم و برای آزمایش رادیو بغداد را گرفتم. با شنیدن پخش دفاعیات چهار نفره دادگاه میخکوب شدم. چراکه این همان بازنویسی‌هایی بود که با جاسازی من به بیرون فرستاده شده بود. همان‌طور که در بالا نوشتم قرار بود تنها با موافقت هر پنج نفر به شخص دیگری داده شود یا منتشر شود. علاوه بر آن قرار بود اگر فردی از آن چهار نفر اعدام نشود، دفاعیاتش هرگز منتشر نشود. حالا بدون اطلاع من این دفاعیات و ازجمله دفاعیات مسعود و آن هم با آب و تاب فراوان از رادیو بغداد[3] پخش می‌شد. فوراً به سراغ تقی شهرام رفتم، چراکه او هم با محل اختفا مرتبط بود. او هم اطلاعی از ماجرا نداشت و بسیار ناراحت شد. سه نفر دیگر هم بی‌اطلاع بودند. در ملاقات بعد معلوم شد که نگه‌دارنده نوشته‌ها به تصور اینکه هنوز مسعود عضو کمیته مرکزی است او را از وجود نوشته‌ها آگاه می‌کند و مسعود هم خودسرانه از او می‌خواهد آن‌ها را به رادیو بغداد بفرستد. من و تقی شهرام و یکی دو نفر دیگر مسعود را خواستیم و علت را پرسیدیم. قسم به آیه خورد که از محتوای نوشته‌ها اطلاع نداشته و فکر نمی‌کرده است که دفاعیات خود او هم در میان آن‌هاست، اما به نظر ما گفته‌های او نادرست بود و ما قانع‌نشده به او گفتیم که دلیل عجله تو و بی‌اطلاع گذاشتن ما تنها به‌خاطر پخش دفاعیات خودت بوده است. تو حق و اختیار نداشتی که آن‌ها را به رادیو بغداد بفرستی. این یک نمونه بارزِ خودخواهی و خودمحوری او بود و توجیه و سفسطه او نمی‌توانست واقعیت را بپوشاند.

مدت کوتاهی گذشته بود که جمع بند 3 زندان قصر را به هم زدند و زندانیان را دسته‌دسته به تبعید شهرستان‌ها فرستادند. من جزو دسته‌ای بودم که به زندان وکیل‌آباد مشهد فرستاده شدم. از همان روزهای اول اولویت کار روی مسائل ایدئولوژی برای همه ما اعضای سازمان قطعی بود، اما در مورد راه و شیوه برخورد با موضوع همه یک‌نظر نبودند. پس از بحث‌های کشاف دو نظر مشخص شد: یک نظر این بود که از طریق مطالعه باز هم بیشتر و عمیق‌تر در متون مذهبی به دنبال سؤالات و شک‌های خود بگردیم، چراکه دانش مذهبی ما کافی نیست؛ و نظر دیگر این بود که ما محورهای مقولات مذهبی را می‌دانیم و با استدلالات نظری آن آشنایی کافی داریم. حالا باید به باورهای مذهبی خودمان از بیرون نگاه کنیم. چون به نظر واحدی نرسیدیم، جمعمان به دو گروه تقریباً مساوی تقسیم شد. یک گروه مطالعه منابع مذهبی را ادامه داد و گروه دوم مطالعات خود را در زمینه‌های تاریخی، علمی، تکاملی، فلسفی و تا حدودی نقد مذهب ادامه داد.

پس از هفت هشت ماه یک جلسه بحث جمعی گذاشتیم. در این بحث جمعی خطوط و نظریات هرکس روشن‌تر شده بود. عده‌ای با کمرنگ‌تر کردن جنبه‌های علمی ایدئولوژی سازمان مذهبی‌تر شدند و از تکیه سازمان به علم فاصله گرفتند، با این استدلال که علم چیز ثابتی نیست که بشود به آن تکیه کرد، چیزی که امروز علمی است، فردا با کشفی تازه غیرعلمی ‌می‌شود. گروه دیگر معتقد بود برای شناخت فقط یک وسیله در دست بشر است و آن علم است، ناقص یا کامل. علم چراغی است که هر روز روشن و روشن‌تر می‌شود. این گروه مذهب را به‌عنوان راهنمای زندگی رد کردند. جریان تحول ایدئولوژی در میان اعضای سازمان در زندان‌های مختلف و نیز در بیرون بدون کوچک‌ترین ارتباطی با هم اتفاق افتاد. چگونگی این تحول و نتایج مثبت و منفی آن فرصت مستقلی را می‌طلبد. برگردیم به ادامه بحث قبلی.

پس از سه سال از مشهد به زندان کمیته، فلکه سابق، همراه با بازجویی دوباره، شلاق و شکنجه انتقال یافتم. حالا وسیله جدیدی نیز به ابزار قبلی شکنجه اضافه شده بود. آن را آپولو می‌نامیدند، شلاق بر کف پا همراه با سرپوشی آهنی بر روی سر که گفته می‌شد حاصل همکاری ساواک با موساد است. پس از این دوره دوم بازجویی‌ها به زندان مدرن و جدید اوین منتقل شدم که بهره‌برداری از آن تازه آغاز شده بود. شرایط این زندان و رفتار با زندانی متفاوت از دیگر زندان‌ها بود. زندانی در آنجا، هرچند که ظاهراً بازجویی‌اش و حتی دادگاهش به پایان رسیده بود و حکم قطعی داشت، اما همیشه در معرض بازجویی و شکنجه جدیدی بود.

اواخر سال 1354 عده‌ای را از زندان قصر به اوین آوردند. مسعود رجوی در میان آن‌ها بود. در اولین دیدار، پیام کاظم ذوالانوار را که پیش از اعدامش برای مسعود داشت به او رساندم. پیغام کاظم ذوالانوار این بود که ماجرای حسن کبیری لو رفته و تو را (مسعود را) بازجویی خواهند کرد. کاظم ماجرای خود را به‌طور سربسته گفت ارتباط داخل زندان (زندان قصر) با سازمان بیرون بوده است.

 پس از چند روز ترکیب اتاق‌ها را عوض کردند. دلیل آن روشن نبود. هر آن ممکن بود تا به‌دلیل نامشخصی فردی را برای بازجویی بخواهند و هر بلایی را به سرش بیاورند. مسعود هم در این حالت نامشخص و مشکوک، نگران بازجویی و عواقب آن بود. با من از امکان خودکشی، در صورت فشار ‌تحمل‌ناپذیر صحبت کرد و از من خواست تعدادی قرص را که در جایی از لباسش جاسازی کرده و برای خودکشی کافی بود، طوری با تکه‌ای پلاستیک آماده کنم که هر وقت او را صدا کردند بتواند آن را در مقعد خود جای دهد تا اگر شکنجه شد و توان تحملش را نداشت در فرصتی مناسب ببلعد. در آن شرایط اوین، نه من اطلاعات بیشتر خواستم و نه به من  ارتباط داشت، ولی قرص‌هایی که مسعود برای خودکشی می‌خواست استفاده کند، قرص والیوم 10 میلی‌گرم بود که بر اساس گفته رفقا پزشک هم‌بند 10 عدد آن برای پایان دادن به زندگی کافی بود.[4]

جمع‌بندی و خلاصه نظرم درباره مسعود رجوی

من با مسعود در بند 2 اوین قدیم در یک اتاق بودیم و در دادگاه اول سازمان با هم محاکمه شدیم. در زندان موقت شهربانی و بعد در بند 3 زندان قصر، هم‌بند بودیم. از اواخر سال 54 تا اواسط سال 55 هم در اوین جدید، هم‌بند و هم‌اتاق بودیم. آنچه در بالا نوشتم گوشه‌هایی از شخصیت مسعود بودند. با توجه به آن‌ها می‌توانم این جمع‌بندی کوتاه را ارائه کنم:

مسعود سازمان‌ دهنده‌ای توانا، سخنوری خوب، فردی مقاوم و در تاکتیک کم‌ نظیر بود، اما از دید استراتژی بسیار ضعیف، فاقد هدف و آرمانی سالم بود. عنصرِ خود محوری و خودخواهی بر شخصیت او سایه افکنده بود. برای رسیدن به هدف در استفاده از هر وسیله‌ای کوتاهی نمی‌کرد. همین ویژگی او بود که سازمان را به مسیری کاملاً متضاد با اهداف سازمانِ قبل از سال 50 کشاند. نه بیعت او با آیت‌الله خمینی با معیارهای سازمان همخوانی داشت و نه جنگ خیابانی بعدی او. مسیری که او پس از آن طی کرد از همکاری با صدام تا هم‌ پیمانی با عربستان و قول و قرارها با عناصری از امریکا، سازمانی را که حنیف و سعید محسن و دیگر یارانشان بنیان گذاشته بودند به سقوطی بی‌بازگشت سوق داد.

سویترها:

 ما در زندان موقت شهربانی، برخلاف دوستانمان در اوین، اجازه داشتیم برخی از روزنامه‌ها و کتاب‌ها را داشته باشیم؛ بنابراین تصمیم گرفتیم تا خبرهای مهم روزنامه‌ها را به‌شکل بریده در بدن خود جاسازی کنیم و هنگام پرونده‌خوانی یا بعداً هنگام حضور در دادگاه، اگر ممکن می‌شد به دوستانمان برسانیم تا در جریان اخبار قرار گیرند. در آن زمان دستگاه تبلیغاتی رژیم شاه، کارزار گسترده‌ای را علیه مارکسیست‌های اسلامی، عنوانی که ساواک برای سازمان انتخاب کرده بود، به راه انداخته بود.

 قرار بود اگر فردی از آن چهار نفر اعدام نشود، دفاعیاتش هرگز منتشر نشود. حالا بدون اطلاع من این دفاعیات و ازجمله دفاعیات مسعود و آن هم با آب و تاب فراوان از رادیو بغداد پخش می‌شد. فوراً به سراغ تقی شهرام رفتم، چراکه او هم با محل اختفا مرتبط بود. او هم اطلاعی از ماجرا نداشت و بسیار ناراحت شد. سه نفر دیگر هم بی‌اطلاع بودند. در ملاقات بعد معلوم شد که نگه‌دارنده نوشته‌ها به تصور اینکه هنوز مسعود عضو کمیته مرکزی است، او را از وجود نوشته‌ها آگاه می‌کند و مسعود هم خودسرانه از او می‌خواهد که آن‌ها را به رادیو بغداد بفرستد

 مسعود که بیش از هرکس معتقد به مرکزیت ثابت، محکم و باانضباط بود با من به‌طور فردی به بحث نشست. استدلال او یکی بر پایه مسائل امنیتی بود و دیگر اینکه ادامه کاری، مرکزیت ثابت می‌طلبد. علاوه بر آن شدیداً به صلاحیت لازم برای افراد متصدی مرکزیت اعتقاد داشت و می‌گفت همه‌کس چنین خصوصیاتی ندارند و نمی‌توان مرکزیت را همگانی کرد و پیشنهاد مرا مرکزیت جدول‌ضربی می‌نامید.

 چیزی از اعدام رفقا نگذشته بود که مسعود را به زندان موقت آوردند. اصلاً حالش خوب نبود. پریشان و گریان بود. ناراحتی‌اش دو علت داشت: یکی اعلام ساواک مبنی بر همکاری او که واقعیت نداشت؛ و دیگر اینکه سه رفیق هم‌پرونده او اعدام شده بودند و او زنده مانده بود و از این جهت احساس گناه می‌کرد.

[1] در 30 فروردین 51 علاوه بر ناصر صادق، محمد بازرگانی و علی میهن‌دوست، علی باکری را هم با آن سه نفر اعدام کردند. (میثمی)
[2] تا جایی که به‌یاد دارم به مرکزیت دوار معروف شد. (میثمی)
[3] تا جایی که من می‌دانم دفاعیات را رادیوی روحانیت مبارز قرائت می‌کرد. (میثمی)
[4] به نقل از عباس داوری: مسعود وقتی خبر اعدام چهار نفر  را می‌شنود در زندان قزل‌قلعه بوده و سعی می‌کند با گرد سیانور خودکشی کند که داوری مانع می‌شود. ما همه به مسعود انتقاد کردیم که چرا قصد خودکشی داشت. یک روز در ملاقات پشت میله‌ها، حاج احمد صادق که به ملاقات محمد صادق آمده بود به مسعود انتقاد کرد که از شما توقع نداشتیم دست به چنین کاری بزنی. قصد خودکشی مسعود یکی از دلایلی بود که بچه‌ها در زندان قصر به او رأی ندادند. (میثمی)

(پایان)

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مسعود-رجوی-را-به-مرکزیت-مجاهدین-راه-ندا/

خاطرات بهمن بازرگانی: مسعود رجوی گریه کرد چون به مرکزیت راهش ندادند

چشم انداز ایران، شماره ۱۱۱، سایت مهندس میثمی، بیست و هشتم دسامبر ۲۰۱۸:… مجاهدین در زندان قصر مرکزیت درست کرده بودند و مسعود رجوی را راه نداده بودند. او هم گریه کرده بود. اینکه می‌گویم کاملاً درست است چون وقتی به من گفتند و من از او پرسیدم تو واقعاً گریه کردی مگر این مسائل این‌قدر مهم است که آدم در مرکزیت باشد، گفت آن‌طور که انتقاد کردند من گریه‌ام گرفت … 

اخراج مجاهدین خلق از عراق و مرگ مزدور مسعود رجویَمیثمی: رجوی را نمیدانم ولی سازمان مرحوم است

لینک به منبع

مناسبات درونی و بیرونی سازمان مجاهدین

خاطرات سیاسی بهمن بازرگانی در پیش از انقلاب

بخش دهم

کسانی که این رشته نوشته را دنبال کرده‌اند می‌دانند سال‌های ۵۰ تا ۵۲ از مهم‌ترین نقاط عطف در سیر تغییرات و تحولات سازمان مجاهدین خلق است. تغییراتی که پیامدهایش برای جامعه ما بسیار سهمگین و پرمخاطره بوده و هنوز هم هست. طبیعی است کنشگران آن دوران هریک از زاویه‌ای و روزنه‌ای به وقایع می‌نگریسته و هم‌اکنون نیز می‌نگرند. هرکدام از این راویان ما را با بخشی از واقعه آشنا می‌کند و به همین دلیل خواندنی و شنیدنی است. همین امروز هم وقتی شاهدان، واقعه زنده‌ای را روایت می‌کنند، شاهد تصویرهای گوناگون از یک واقعه واحد هستیم. تا چه رسد واقعه‌ای که به تاریخ پیوسته و نزدیک نیم‌قرن از وقوع آن گذشته است. برای کشف حقیقت، بردباری و پیگیری نیازی مبرم است.

با توجه به اینکه شما در مقطعی مسئول مسعود رجوی بودید نظرتان درباره او چیست؟

ببینید رجوی پیش از انقلاب و رجوی پس از انقلاب دو شخصیت متفاوت‌اند. کاراکتری که رجوی پس از انقلاب از خودش نشان داده به‌هیچ‌وجه نه برای من و نه برای هیچ‌یک از رفقای مرکزیت که در سال ۵۱ اعدام شدند قابل پیش‌بینی و درک و هضم نبوده و نیست. من کاری به پس از انقلاب ندارم و هرچه می‌گویم مربوط به پیش از انقلاب است. سال ۵۱ در زندان قصر در داخل اعضای مجاهد خیلی‌ها با او مخالف بودند. گفتم که مجاهدین در زندان قصر مرکزیت درست کرده بودند و مسعود رجوی را راه نداده بودند. او هم گریه کرده بود. اینکه می‌گویم کاملاً درست است چون وقتی به من گفتند و من از او پرسیدم تو واقعاً گریه کردی مگر این مسائل این‌قدر مهم است که آدم در مرکزیت باشد، گفت اصلاً مسئله اهمیت مرکز نیست، من هم اصلاً به اینکه در مرکزیت باشم یا نباشم اهمیتی نمی‌دهم ولی آن‌طور که انتقاد کردند من گریه‌ام گرفت. سال ۵۱، ۴۵ نفر مجاهد در شماره ۳ زندان قصر بودند. گفتم که روال رأی‌گیری چگونه بود و چند نفر در انتخاب کمیته مرکزی در زندان دخالت داشتند.

خود شما هم جزو این‌ها بودید؟

 آن موقع قصر نبودم من را بعداً آوردند. زخم معده را بهانه کردم و تا جایی که ممکن بود خودم را کنار کشیدم و تا جایی که قدرت داشتم از رجوی در مقابل تندروها حمایت کردم. آن موقع مهدی رضایی را گرفته بودند و او از طریق ناصر رحمانی نژاد (تئاتر کار می‌کرد، الآن فکر می‌کنم امریکا باشد) که یکدیگر را در کمیته مشترک دیده بودند، پیغام فرستاده بود که فلانی را پیدا کن و بگو که من چکار کنم. دفاع ایدئولوژیک بکنم یا نه؟ نظرم این بود که مهدی رضایی دفاع ایدئولوژیک نکند. مرکزیت مجاهدین زندان شماره ۳ هم تا آنجا که یادم می‌آید با این نظر مخالفتی نداشتند. مهدی آن‌قدر برای سازمان آدم معروفی نبود، ولی مهدی رضایی نپذیرفت. من نمی‌دانم در این جریان‌ها چه گذشت، آن موقع او در کمیته مشترک بود. ما هم نشستیم و صحبت کردیم. بیشتر مسئولان نظرشان این بود لزومی ندارد ما به‌اندازه کافی شهید داده‌ایم و حالا باید نیروهایمان را حفظ کنیم. درواقع نوعی حساب‌وکتاب بود. توصیه شد اگر دادگاه مهدی رضایی علنی نباشد، دفاع نکند، اما انگار با توجه به سنگینی پرونده‌اش شاید دفعتاً دادگاهش علنی شد و احتمالاً متوجه شد که به هر حال ساواک به‌رغم سن پایینش او را اعدام خواهد کرد.

 این‌ها چه سال بود؟

تمام این جریان‌ها مربوط به تابستان سال ۵۱ است. داشتم درباره رجوی می‌گفتم. رجوی رابطه صمیمانه‌ای با فدایی‌ها برقرار کرده بود. فدایی‌ها بیشتر از ما کشته داده بودند (آن موقع حتی مارکسیست‌ها واژه مذهبی شهید را به‌کار می‌بردند) و محبوبیت بیشتری داشتند. این مسئله که مسعود رجوی را از رهبری کنار گذاشته بودند در خارج از سازمان انعکاسی نداشت. این مسئله‌ای درون‌تشکیلاتی بود که نباید لو می‌رفت؛ بنابراین فدایی‌ها از کانال رجوی ارتباط می‌گرفتند. پس از اینکه من را آوردند بیشتر با من تماس داشتند. رجوی کارهایی کرده بود که قدری عجیب بود. مثلاً جزوه‌ها را دست رفقای فدایی داده بود که آن‌ها جاسازی کنند. شب‌ها جزوه‌ها را به علی توسلی (متولد ارومیه و تقریباً هم‌سن‌وسال من) تحویل می‌داد و صبح‌ها از او تحویل می‌گرفت. من وقتی فهمیدم مخالفت کردم. اینکه فدایی‌ها زودتر از ما زندانی شدند و سوراخ‌سنبه‌های زندان را بهتر می‌شناختند برای من دلیل نبود. بچه‌های ما خبره این کارها بودند و انواع جاسازی‌ها را در خانه‌های تیمی درست کرده بودند. آخرش هم جواب درست‌وحسابی به من نداد. به گمانم می‌خواست به فدایی‌ها نشان دهد که او نه‌تنها طرفدار داشتن روابط گرمی با آن‌هاست، بلکه مودت و اعتمادش تا این درجه است. با توجه به وضعیتش در داخل گروه صلاح ندیدم از دیگران هم در این باره بپرسم. اگر می‌پرسیدم، به‌یقین گزک خوبی دست تندروها علیه رجوی می‌دادم. هم‌زمان با این انتقادی که از رجوی کردم از برگشتن رجوی به مرکزیت حمایت کردم و خیلی جدی هم حمایت کردم و پشت رجوی را خالی نکردم و گفتم او باید بیاید و باید حتماً در کمیته مرکزی باشد. زمینه هم پیدا کرد و مرکزیت کوتاه آمدند و این شاید از موارد نادری بود که موسی خیابانی با من هم‌نظر بود. خود رجوی به من گفت اصل مسئله‌ آن‌ها این است که من سنم از این‌ها کمتر است.[۱] رجوی متولد ۱۳۲۷ بود. آن‌ها هم بیشتر متولدین سال‌های ۱۳۲۳ تا ۱۳۲۶ بودند؛ البته حیاتی جوان‌تر از رجوی بود، ولی مثلاً خسروشاهی، خامنه و باکری بزرگ‌تر بودند. رجوی می‌گفت چون من از این‌ها کوچک‌ترم این‌ها نمی‌خواهند من در کمیته مرکزی باشم. این حرف برای من خنده‌دار بود. بیشتر مسئله این بود که رجوی در موارد مختلف بر سر بحث‌های ایدئولوژیک آن‌ها را تحقیر کرده بود و این مسئله گریه‌کردنش پیراهن عثمان شده بود که این آدم چقدر باید رهبری‌طلب باشد که برای کمیته مرکزی رأی نیاورد و بنشیند گریه کند. موقعی که من آمدم زندان قصر تابستان بود و شب‌ها در حیاط زندان شماره ۳ قصر می‌خوابیدیم.[۲] روزها جاها را جمع می‌کردیم، آب‌وجارو می‌کردیم و معمولاً دور حیاط زندان قدم می‌زدیم. چند روزی پس از ورودم با تقی افشانی که در آن زمان در رأس چریک‌های فدایی بود، حرفم شد. نمی‌دانم چه شد که او به من گفت رفتار مسعود رجوی با ماها خیلی بهتر از رفتار توست و تو از موضع بالا با ما برخورد می‌کنی. من استنباطم این نبود که از موضع بالا برخورد می‌کنم. تقی الآن هست (متأسفانه از چند سال پیش بیماری پارکینسون به او آسیب جدی زده).[۳] حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، به‌گمانم ناخودآگاه می‌خواستم به خودم و به دیگران القا کنم که به‌رغم گرایش فکری‌ام به مارکسیسم، در حفظ منافع سازمان در مقابل کمونیست‌ها بسیار هم جدی هستم.

آن قضیه پیش‌نماز چه بود که رجوی گفته بود شما پیش‌نماز شوید؟

 من آن زمان هنوز مارکسیست نشده بودم.

در زندان قصر با سحابی هم برخورد داشتید یا نه و گفتید گویا سحابی را هم آوردند آنجا؟

درباره عزت‌الله سحابی پرسیدی. گفتم من آن موقع آنجا بودم سحابی هم آنجا بود، ولی رابطه‌ای با هم نداشتیم. یک سلام و علیک مختصر.[۴]

سحابی به‌خاطر مجاهدین افتاده بود و دوست محمد حنیف‌نژاد بود. خیلی به مجاهدین سمپاتی داشت. چطور روابطی با هم نداشتید و بحثی نکردید و حرفی نمی‌زدید؟ با توجه به اینکه شما جزو سران سازمان بودید؟

دل‌مشغولی من بیشتر مسائل داخلی خودمان بود. مثلاً یکی قاتی کرده بود و خودش را امام زمان می‌دانست. اگر این مسئله درز می‌کرد، فکر می‌کردیم آبرویمان می‌رود و ساواک از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرد. دیگری مسئولش را قبول نداشت و فقط می‌خواست افراد بالاتر به سؤالاتش جواب بدهند. سومی فکر می‌کرد سانترالیسم دموکراتیک در سازمان خوب اجرا نمی‌شود. به هر حال همیشه بخش مهمی از وقتم گرفته می‌شد. وانگهی من هم آدم گوشه‌گیری بودم و هستم و به این راحتی با دیگرانی که آشنایی قبلی ندارم اُخت نمی‌شوم. از اعضای مجاهد افرادی هم بودند که مسئولیتشان ارتباط با شخصیت‌های مهم زندان بود. بیشتر مجاهدین زندانی دانشجو بودند اما مجاهدینی هم بودند که سن و سالی داشتند و وظیفه تشکیلاتی‌شان حفظ تماس و ارتباط مداوم با این شخصیت‌ها بود. در مجاهدین افرادی که عهده‌دار این‌گونه امور بودند معمولاً افرادی بودند که بتوانند حرف بزنند، آن‌ها را با استدلال راضی کنند که از خط‌مشی سازمان حمایت کنند. معمولاً این شخصیت‌ها توقعاتی از تشکیلات دارند که تشکیلات نمی‌تواند آن‌ها را برآورده کند. فکر می‌کنم این روال را حتی الآن هم حفظ کرده باشند، فرد رابط باعث می‌شود که آن شخصیت یک توهمی نسبت به تشکیلات پیدا کند که گویا تشکیلات گوش شنوایی برای خواسته‌ها و دیدگاه‌های او دارد. درواقع در سازمان مجاهدین، افرادی که مسئولیت حفظ رابطه با شخصیت‌های مهم اجتماعی را دارند به‌عنوان نوعی ضربه‌گیر عمل می‌کنند. آن‌ها مجازند که آسمان ‌و ریسمان را به هم ببافند تا آن شخصیت را راضی نگاه دارند و این توهم را در آن شخصیت‌ها ایجاد کنند که سازمان شدیداً تحت تأثیر نظرات آن‌هاست؛ اما واقعیت این است که تشکیلات اصلاً برای نظرات آن‌ها تره هم خرد نمی‌کرد.[۵] مسئله‌اش شخصیت‌ها نبود. سازمان مسائل خودش را داشت. سیاست سازمان مجاهدین در مقابل شخصیت‌های سمپاتیک خارج از سازمان این بوده و هست. سیاستِ گذاشتن رابط‌های ضربه‌گیر که خوب بلدند با این شخصیت‌ها تا کنند، حرف بزنند، قانعشان کنند و امیدوارشان کنند؛ یعنی کاملاً ابزاری برخورد می‌شد و می‌شود. چون نام مهندس سحابی را پیش از این توضیح آوردید، برای جلوگیری از بدفهمی باید بگویم که مهندس سحابی باهوش‌تر از آن بود که بعد از رویارویی گروه رجوی با انقلاب گوش شنوایی برای آن‌ها داشته باشد.

انگار شما با بقیه خیلی از موضع بالا برخورد می‌کردید. انگار کار شما خیلی مهم‌تر از دیگران است. حالا این سحابی، طالقانی یا صفر خان است و لزومی ندارد که پیششان بروید. شاید هم این‌طوری تلقی شود که آن‌ها باید بیایند پیش شما. از موضع بالا برخورد می‌کردید.

ببینید، در آن دوره من خودم را نماینده واقعی سازمان نمی‌دانستم و این امر با توجه به گوشه‌گیری ذاتی من موجب شده بود که من در این نوع ارتباطات فعال نباشم، اما اجازه بده این را هم اضافه کنم که بله فکر می‌کنم روحیه ما آن موقع این‌طوری بود که دموکراتیک فکر نمی‌کردیم به این شکل که دیگران هم نظراتی دارند که ما باید بشنویم و از این نظرات می‌توانیم به رفع نواقص راه و فکر خودمان برسیم. اگر قرار بود انتقاد و انتقاد از خود بشود، این کار در تشکیلات و توسط اعضا انجام می‌شد. آن‌ را هم به موقعش می‌گویم که مکانیسم آن انتقاد از مسئولان و انتقاد از خود چه بود. تشکیلات به نظرات دیگران بها نمی‌داد، اما اگر لازم می‌شد وانمود می‌کرد که اصلاً مطابق نظر آن‌ها دارد پیش می‌رود، اما موانعی وجود دارند و از این‌جور بهانه‌ها می‌آورد. به هر حال در درون سازمان حنیف‌نژاد این بنیان را گذاشته بود و در کله کادرهای سازمان این را کاشته بود که سازمان همه‌چیز آن‌هاست یعنی مهم‌تر از دین و وطن و شرافتشان است. اگر کسی این را متوجه نباشد، نمی‌تواند جریانات تقی شهرام یا جریانات سال ۶۰ به بعد را متوجه شود.[۶]

در استدلال‌هایی که در درون سازمان می‌شد روی چند پارامتر تأکید می‌شد: یکی اینکه این شخصیت‌های سمپاتیک آن‌طور که ما حاضریم فداکاری کنیم و همه‌چیزمان را در راه انقلاب بدهیم حاضر نیستند. این پارامتر که در روابط عمومی سازمان اصلاً روی آن تأکید که نمی‌شد هیچ، به‌شدت لاپوشانی هم می‌شد، خیلی مهم بود و پی و پایه روان‌شناسی سازمان مجاهدین بوده و هست. من شخصاً از حنیف‌نژاد شنیدم که می‌گفت اعضای ما بسیار فداکارتر و محکم‌تر از انقلابیون الجزایر و کوبا و ویت‌کنگ‌ها و فدایی‌ها هستند. او روی واژه آگاهی خیلی تأکید می‌کرد، من ترجیح می‌دهم آگاهی موردنظر ایشان را «آگاهی انقلابیِ مذهبی» بنامم. جالب است سازمانی که به اشد وجه اطلاعات و دانسته‌های ورودی و خروجی ذهن اعضایش را به‌دقت و با وسواس کنترل می‌کرد، در عین حال به آن‌ها القا می‌کند که آن‌ها آگاه‌ترین انسان‌های سیاره ما هستند. این از همان موقع‌ها در سازمان کاملاً جا افتاده بود. تفاوت سمپات و عضو این بود که سمپات فقط آگاهی محدودی داشت و تا حدی حاضر بود خطر کند. عضو کسی بود که آگاهی داشت (به چی؟ کسی این پرسش را نمی‌کرد!) و حاضر بود همه ‌چیزش، جانش را در راه سازمان بدهد.[۷] این باورها که عمیقاً به خورد ذهن اعضا داده می‌شد عامل اصلی بود که کادرهای سازمان تبعیض را و ضرورت تفکیک و تبعیض پوشیده و خوب پنهان‌شده را درونی کنند و این‌ها به‌طور ساختاری ملکه ذهن کادرهای سازمان بشود. ببینید حالا پس از این انتحاری‌های القاعده، طالبان و داعش موضوع فداکاری درواقع لوث شده است؛ اما آن زمان در بین انقلابیون این ارزش‌ها معارض نداشت و حتی در سطح وسیعی در جامعه در حال جا ‌افتادن بود. این موضوع کم‌کم کاملاً جا افتاده بود افرادی که حاضر بودند در این حد فداکاری کنند که جانشان را در راه انقلاب بدهند بیشتر از دیگران صلاحیت داشتند مسائل امروز را حل کنند و درواقع آن‌ها در بین برابرها برابرتر بودند! پس افرادی که در این حد نبودند و کمتر برابر بودند! به‌خودی‌خود می‌باید حرف این‌ها را می‌پذیرفتند. سازمان این را القا می‌کرد که سمپات چون آگاهی ناقصی دارد می‌ترسد. آن‌هایی را که آگاهی ناقص دارند یا وابستگی دارند و آمادگی گسستن از وابستگی را ندارند و درنتیجه از اینکه خود را غرق در مبارزه انقلابی کنند می‌ترسند می‌توان تا حد محدودی آگاهی داد، اما آن‌ها را نمی‌توان از ترسشان جدا کرد و فقط باید از امکانات آن‌ها استفاده کرد. جوی جا افتاده بود که ابراز ترس و بیان آنکه بابا من می‌ترسم تابو شده بود: تابو به‌معنی واقعی آن. این ابراز ترس به‌قدری حالت منفی داشت که هیچ‌کس حاضر نبود بپذیرد که می‌ترسد. ما الآن راحت می‌گوییم من می‌ترسم و از این بیان ترسمان احساس بدی به ما دست نمی‌دهد. آن موقع طرف حاضر بود بمیرد و نگوید من می‌ترسم. درباره سیاسی‌کارها که مبارزه مسلحانه را قبول نداشتند پیش‌داوری ما این بود که آن‌ها درواقع می‌ترسند. واقعیت این بود یک‌عده از این‌ها می‌ترسیدند و این ترس تا حدی هم قابل‌قبول است. شما وقتی‌که به یک هدفی معتقد نباشی در مقابل ترس ناشی از اقدام به آن بی‌دفاع هستی. بعضی‌اوقات هم ممکن است عکس آن باشد و شما آدم ترسویی باشی و حاضر باشی تا حد معینی هزینه بدهی و در عین حال زندگی‌ات را بکنی و نمی‌خواهی بیش از دو سه سال زندان هزینه کنی. نمی‌خواهی جانت را از دست بدهی، اما در عین حال نمی‌خواهی به این ترس اعتراف بکنی. این دو با هم قاتی می‌شد. واقعیت این است که همه این‌ها بود. آن‌هایی که مبارزه سیاسی می‌کردند می‌خواستند بگویند ما اصلاً نمی‌ترسیم و اگر لازم باشد کشته هم می‌شویم، ولی راهش این نیست. خوب این به قول معروف یک مقداری آب برمی‌داشت. من افرادی را دیدم که اصلاً حاضر نبودند کشته شوند، منتهی در حدود دیگر حاضر بودند کارهایی کنند. خوب اینکه کدامشان اصل است برمی‌گردد به مرغ و تخم‌مرغ و اینکه کدام‌یک اول به‌وجود آمدند. فکر می‌کنم این مکانیسمی است که همدیگر را بازتولید می‌کنند. آدمی که اصولاً معتقد به مبارزه مسلحانه نیست طبیعی است که از مبارزه مسلحانه بترسد و آدمی هم که بترسد گرایش دارد که استدلال‌های علیه مبارزه مسلحانه را منطقی و معقول ببیند. این را هم بگویم خیلی از سمپات‌های ما می‌گفتند من در این حد نیستم و هنوز آمادگی ندارم مانند شماها فداکاری کنم حاضرم پول بدهم و خانه‌ام را در اختیارتان بگذارم یا کارهای دیگری انجام بدهم و حتی قبول خطر بکنم، ولی نه تا آخرین حد. ما معمولاً با این‌ها رابطه خوبی داشتیم. افرادی که می‌گفتند ما نمی‌ترسیم و حاضریم کشته بشویم، ولی لزومی ندارد در مبارزه کشته شویم و راه دیگری برای مبارزه است معمولاً با این‌ها رابطه خوبی نداشتیم. این‌ها درواقع هژمونی ما را قبول نداشتند. خودشان یک هژمونی بر اساس دیگری داشتند. این چیزی است که اگر بخواهیم آن را در ریشه‌ها و در اعماق روح انسان بکاویم، خیلی جای بحث دارد. من در بازبینی جریان تقی شهرام حیرت کردم از اینکه در بالاترین درجات خطر کشته شدن توسط ساواک و حضور مداوم هیولای مرگ در آستانه خانه تیمی، نه‌تنها انگیزه‌های برتری‌جویی و سیادت‌طلبی و حتی به زیر کشیدن رفیقِ هم‌سرنوشت برای بالا رفتن از نردبام ارزش‌های انقلابی کاهش نمی‌یابد که به‌نحو اعجاب‌انگیزی به‌طور تصاعدی افزایش می‌یابد.

در مقطعی که شما در زندان قصر بودید از آن‌هایی که پس از انقلاب مسئولیت‌های حکومتی گرفتند چه کسانی بودند، مثلاً بازرگان، دکتر سحابی، طالقانی، رفسنجانی؟

– هیچ‌کدام. من از مرداد ۵۱ تا آبان ۵۱ زندان شماره ۳ قصر بودم. آن موقع برخی از آن‌ها احتمالاً زندان شماره ۴ بودند. به هر حال من هیچ‌کدام از این‌هایی را که نام می‌بری ندیدم، به‌غیراز طاهر احمدزاده و مهندس ‌سحابی و بسته‌نگار و مفیدی. این دو نفر آخری را تازه گرفته بودند. من رابطه خوبی با مفیدی داشتم. مصطفی مفیدی در چه رابطه‌ای آمده بود زندان یادم نیست ولی آن موقع روابطمان خیلی خوب بود. از آن‌هایی بود که مشی ما را قبول داشت، منتهی می‌گفت من نمی‌توانم مبارزه مسلحانه کنم.

 بحث‌هایتان یادتان هست؟

– باکی؟

با مصطفی مفیدی.

– نه زیاد بحث نمی‌کردیم. من یادم نمی‌آید.

 در حد سلام‌علیک.

– در حد سلام‌علیک و احوالپرسی و گپ‌وگفت دوستانه، ولی یادم نمی‌آید با هم بحثی کرده باشیم.

می‌شود زندان قصر را توصیف کنید؟

– من فقط شماره ۳ قصر را دیده‌ام. اتاق اتاق بود. از زیر هشت که وارد می‌شدی یک راهروی «ال» شکل بود و دو طرف راهرو اتاق‌های کوچک و بزرگی بودند. به چپ که می‌چرخیدی راهروی طولانی‌تر بود و اتاق اتاق بود. انتهای راهروی دوم که اندکی به چپ می‌پیچیدی یکی دو پله می‌خورد بالا، ولی اتاق نبود انباری مانندی بود و یکی از جاسازی‌های مدارک ما آنجا بود، چون پلیس خیلی به آنجاها توجه نداشت. جزوه‌های تشکیلات را افراد در کاغذ سیگار می‌نوشتند که قبلاً گفتم. کاغذهای سیگار صدبرگی با خودکارهای نوک‌باریک. می‌دانی این خودکارهای نوک‌ریز بعداً که لو رفت، اگر برحسب اتفاق دانشجویی را می‌گرفتند که خودکار نوک‌ریز داشت احتمال داشت با گروه‌های چریکی در ارتباط باشد. به این سادگی‌ها از خودکارهای نوک‌ریز نمی‌گذشتند چون با خودکار نوک‌ریز دقیقاً می‌شد روی آن کاغذ سیگارها نوشت و این کاغذ سیگارها وسیله ارتباط زندان و از داخل به بیرون و حتی بین خانه‌های تیمی بود. مثلاً لباس می‌آوردند، توی این کاغذ سیگارها می‌نوشتند و داخل لباس می‌دوختند. معلوم هم نمی‌شد چون این کاغذها خیلی نازک هستند.

خودکارهای نوک‌ریز را چطوری داخل زندان می‌آوردند؟

– پلیس آن موقع توجهی نداشت و به‌عنوان خودکار می‌آوردند و مسئله‌ای نداشت.

بعدها فهمیدند چه سلاحی است!

– خیلی بعدها فهمیدند.

قبلاً گفتید که با مرکب نامریی هم می‌نوشتید.

– درباره این نکات، آن‌هایی که رشته دانشگاهی‌شان شیمی بود با حرارت دادن داروهای خاصی از میان مجموعه داروهایی که در زندان پیدا می‌شد، نوعی مرکب نامرئی درست می‌کردند. نمی‌دانم چه بود که می‌شد روی هر کاغذی نوشت یا در لابه‌لای سطرهای یک کتاب نوشت و بیرون برد یا از این زندان به زندان دیگر برد و بعد با حرارت یا اتوکشیدن ظاهر می‌شد. کاغذ سیگار و خودکار و جزوه‌هایی که در زندان نوشته می‌شد بیرون برده می‌شد، اما حجم کمی داشت و راحت می‌شد جاسازی کرد.

 این‌ها ابداعی بود؟ یعنی شما در شرایط یاد گرفته بودید یا از قبل تمرین کرده بودید یا جایی خوانده بودید؟

– اینکه ابداع‌کننده‌اش چه کسی بوده و آیا زندانی‌های پیش از ما از کاغذهای سیگار و خودکار نوک‌ریز و مرکب نامرئی استفاده می‌کردند یا نه را نمی‌دانم. این‌ها را باید از آن‌هایی پرسید که پیش از ما در زندان بودند. یک نکته دیگر انتقال مطالب از طریق نقطه‌گذاری بود. روی حروف هر کتابی که آزاد بود و می‌شد از این زندان به آن زندان برد نقطه‌گذاری می‌شد. مثلاً می‌خواستی بگویی احمد… از صفحه خاصی شروع می‌کردی و روی الف با مداد نقطه کوچکی می‌گذاشتی و بعد اولین ح را پیدا می‌کردی و الی‌آخر. اگر تراکم حروف در یکجا بود بعضی‌ها را رد می‌کردی که مشکوک نشوند. این‌طوری افراد می‌دانستند باید از صفحه فلان شروع کنند و علامات را پیدا کنند و مفهوم پیام مشخص می‌شد. این‌ها چیزهایی است که من دیدم و یادم مانده.

یا مثلاً بیرون از زندان در کتاب می‌نوشتند و می‌آوردند داخل زندان؟

– برعکس هم بوده، درنتیجه اخبار ردوبدل می‌شد.

شما خودتان از این کارها می‌کردید؟

– نه. خانواده‌ام در این‌جور مسائل شرکت نمی‌کردند. یکسری خانواده‌ها در این مسائل مشارکت داشتند و در جریان بودند، اما خانواده من نه.

جایگاه خودتان را در زندان قصر تعریف کنید. احساس خودتان را می‌خواهم توصیف کنید که چنین جایگاهی را آنجا داشتید احساستان چیست؟ از صحبت‌هایتان این تلقی را داشتم که خیلی هم علاقه نداشتید در آن جایگاه قرار بگیرید.

– بله علاقه نداشتم.

انگار اطرافیانتان می‌خواستند رهبری را به گردن شما بیندازند، اما شما دلتان نمی‌خواست.

– من اصولاً در این زمینه‌ها آدم اکتیوی نبودم.

ولی باید مسئولیت می‌داشتید.

– درست است که آن موقع هنوز مارکسیست نشده بودم، اما به هر حال جزوه‌های ایدئولوژی سازمان را قبول نداشتم و فکر می‌کردم من نماینده اصیل سازمان نیستم و گفتم که بهتر است خودم را کنار بکشم.

***

در کتاب سه‌جلدی تاریخ سازمان مجاهدین آمده است[۸] جاهایی درگیری خیابانی می‌شد مردم عادی را که به‌اشتباه فکر می‌کردند چریک نیست، بلکه دزد است و مقابل آن‌ها می‌ایستادند با تیر می‌زدند. چون آن چریک فکر می‌کرد که باید در مسیر هدف هر مانعی را برداشت.

درباره پرسش شما درباره رفتار چریک‌ها در مقابل آدم‌های کوچه و خیابان، یک مثال واقعی به نقل از محمد دماوندی (متأسفانه نام فامیل واقعی‌اش را نمی‌دانم، پیش از انقلاب به همین نام معروف بود و پس از انقلاب با راه کارگر رفت و از سرنوشتش اطلاعی ندارم) بگویم که ساواک او را شناسایی کرده بود و پشت سر تیراندازی می‌کرد و می‌خواستند حتی‌الامکان زنده دستگیر شود. داد می‌زدند: آی دزد، دزد، مردم بگیریدش. رهگذری جلو دماوندی را می‌گیرد، محمد دماوندی همان‌طور که در حال فرار بود با صدای بلند خود را به مردم معرفی می‌کرد و ضمن فرار شعار سیاسی می‌دهد. خب، می‌گفت آن رهگذر پس از آنکه فهمید من دزد نیستم وانمود کرد که راه را برای من باز کرده است، اما در آخرین لحظه به من تیپا انداخت و من که سرعتم بسیار زیاد بود سکندری خوردم و دستگیر شدم. رسولی بازجو، هر وقت او را می‌دید با صدای بلند طوری که سایر زندانی‌ها هم بشنوند می‌گفت دیدی که خلق قهرمان چه طور بهت تیپا انداخت. خب در این مواقع اگر باز هم کسی می‌خواست به ساواک یا پلیس کمک کند، شما ابتدا تهدید می‌کردی و بعد اگر باز هم به‌قصد کمک به پلیس جلو می‌آمد، شلیک می‌کردی؛ البته محمد دماوندی دیگر این تیپا را نخوانده بود.

*******

تابستان سال ۵۱ در قصر زندگی به روال معمول برگشت و بحث‌ها مانند پیش بود. ما آنجا چهل پنجاه نفر بودیم. بند ۳ قصر که مخصوص زندان نبود. بعداً برای این منظور زندان‌های زیادی ساختند. همان موقع که ما در اوین بودیم بندی را می‌ساختند که امروز به بند ۲۰۹ اوین معروف است. هم صدای بولدوزر، لودر و کامیون و خاک‌برداری می‌آمد و هم صدای بتون‌ریزی را می‌شنیدیم. صداها همه می‌آمد و می‌گفتند که طرحش امریکایی است و توالت فرنگی و همه چیز داخل آن است و زندانی به این عنوان نمی‌تواند برود بیرون فقط برای بازجویی می‌برند بیرون و می‌آورند، ولی آن موقع کسی را در اوین اعدام نمی‌کردند. زمان شاه می‌بردند در چیتگر اعدام می‌کردند.[۹]

برگردیم به زندان قصر. خاطره‌ای از آن دوره دارید؟ گفتید که ارتباطی با صفر خان هم نداشتید.

– آن موقع که قصر بودم خاطره‌ای از صفر خان ندارم. قصر سال ۵۱ را می‌گویم. سال ۵۴ که مرا آوردند اوین و پس از حدود دو ماه زندان انفرادی بالاخره آوردند بند ۲، صفر خان هم در بند ۲ اوین بود. یک حیاط بود و دو ضلعش اتاق اتاق بود. راهرو به شکل «ال» انگلیسی داشت، در اولین اتاقش که کوچک هم بود صفر خان با یکی دو نفر بودند. تحمل شلوغی را نداشت و معمولاً حدود دو سه نفر را اجازه می‌داد که حتماً هم باید آذربایجانی بودند که با ایشان باشند. یکی از آن‌ها همشهری ما نریمان رحیمی بهالو بود. این جریان مال سال ۵۴ است. صفر خان را آنجا دیدم، ولی قبل از آن صفر خان را سال ۵۱ در قصر به خاطر نمی‌آورم که دیده باشم. شاید ایشان در شماره ۴ بوده‌اند.[۱۰]

روزتان را در زندان چگونه می‌گذراندید؟

– بیدار که می‌شدیم اول ورزش صبحگاهی دسته‌جمعی می‌کردیم، نمی‌دانم چه مدت دور حیاط می‌دویدیم. حیاط هم کوچک بود. بعد وسط می‌ایستادیم ورزش می‌کردیم. بعد از ورزش هم آنجا به‌یاد دارم یکسری دوش در حیاط بود. هیچ تصویری از دوش گرفتن هم بندها ندارم. جو اخلاقی آن موقع این‌طوری بود که کسی با شورت نمی‌آمد در حیاط دوش بگیرد. هفته‌ای یا هر دو هفته یک ‌بار ما را به حمام عمومی می‌بردند. خیلی بزرگ بود. معمولاً در سلول‌های انفرادی ورزش که می‌کردیم، زیرپیراهنی چیزی را خیس می‌کردیم و با آن تنمان را خشک می‌کردیم و بعد آن را دوباره می‌شستیم. این می‌شد دوش سلولی. چون سلول‌هایی بود که یک دستشویی داشت و یک توالت فرنگی. بند ۲۰۹ اوین این‌جوری بود. نرمش می‌کردیم و به ‌این ‌ترتیب بدنمان را تمیز می‌کردیم. در زندان عمومی بعد از نرمش صبحگاهی سفره را پهن می‌کردند. یک کمون مشترک داشتیم با شرکت رفقای فدایی و مجاهد و ستاره‌سرخی و به‌طورکلی زندانی‌هایی که مبارزه مسلحانه را قبول داشتند. آن‌ها که مبارزه مسلحانه را قبول نداشتند در کمون‌های دیگر بودند. عده‌ای هم بودند که در اتاقشان غذا می‌خوردند. دانشجوهایی هم بودند که مدتی در زندان بودند، معمولاً می‌آمدند در این کمون بزرگ که مشترک بین مارکسیست‌ها و مسلمان‌ها بود. آن‌هایی که می‌خواستند هم‌غذا بشوند با هم می‌نشستند. من قسمت اعظم عمر زندانم را در سفره معده‌ای‌ها بودم سال ۵۶ و ۵۷ در بند ۲ اوین با علی‌اشرف درویشیان بود. هم‌سفره بودیم تا آزاد شد. به‌یاد نمی‌آورم که غذای زخم معده‌ای‌ها جدا باشد و چیز خاصی بپزند بیاورند، اما معمولاً معده‌ای‌ها را رعایت می‌کردند.

خود هم‌سفره‌ای‌ها این کار را می‌کردند یا مسئولان زندان؟

– دوره تا دوره فرق می‌کرد. مواقعی که روابط با زندان خصمانه نبود ما از فروشگاه خرید می‌کردیم. لیست خرید می‌دادیم و مأمور خرید معمولاً از مأموران زندان بود. در این خریدها شیر برای معده‌ای‌ها می‌گرفتند… دیگر نمی‌دانم. بیشتر افراد معده‌ای دردشان در اثر فشارهای زندان عصبی بود. داروی اصلی که از بهداری به ما می‌دادند آنتی‌اسید بود به نام تجاری مالوکس که پس از هر وعده غذا یک قاشق می‌خوردیم.

– بعد از صبحانه؟

– صبحانه را دو یا چهار نفر از زندانی‌ها به‌نوبت سرو می‌کردند. اوایل طبق سنت قدیم زندان به این‌ها شهردار می‌گفتند. آن‌ها معمولاً ظرف‌ها را می‌چیدند و بعد هم می‌شستند. بعدها فکر می‌کنم چریک‌های فدایی گفتند و ما هم قبول کردیم که شهردار یعنی چه. آن موقع نیک‌پی شهردار تهران بود و اسم شهردار را به کارگر تبدیل کردیم. بعد سفره را جمع می‌کردند و کارگرها ظرف‌ها را می‌شستند. کمون بزرگ بود و دو نفر کفایت نمی‌کرد. معمولاً چهار نفر بودند و این‌طور بود که دو نفر از مجاهدین و دو نفر از فدایی‌ها می‌گذاشتند. مسائل کمون را ما پشت پرده با فدائیان حل می‌کردیم. در ظاهر رأی‌گیری می‌شد، ولی درواقع در پشت پرده رهبران هر گروه به مسئولان می‌گفتند که به فلان چیز رأی بدهند. آن‌ها هم به اعضای دیگر می‌گفتند و این معمولاً رأی اکثریت درمی‌آمد. همان موقع یک‌عده زمزمه می‌کردند که این دموکراتیک نیست، منتهی آن موقع تازه اول کار بود و رفقا هنوز گرم بودند اختلافات داخلی شروع نشده بود و آن‌ها حرفشان به‌جایی نمی‌رسید. بعدها در سال‌های ۵۵-۵۴ بود که این مسائل خیلی جدی شد که بعداً می‌گویم.

روال زندگی روزمره ما در زندان قصر طوری بود که لباس‌ها و شورت و پیراهن همه مشترک بود که به شیوع قارچ منجر شد و بعداً دیگر شورت و زیرپیراهنی را به قول معروف ملی نکردند و لباس هرکسی مال خودش شد؛ اما لباس‌های اضافه که کسی از خانواده‌اش دریافت می‌کرد این مال کمون بزرگ بود و بر اساس نیاز تقسیم می‌شد و چه‌بسا اصلاً آن لباس به مالک اولیه آن نمی‌رسید. پس از صبحانه هرکس روابط سازمانی خودش را داشت. تشکیلات بود، کمیته مرکزی و مسئولان و حوزه‌ها و اعضایی که در حوزه‌ها بودند باید آموزش می‌دیدند. جزوه‌های بیرون بازنویسی شده بود. به من هم گفتند و من جزوه‌ای داشتم و آن را بازنویسی کردم. منتهی جزوه من «گرایش به وحدت عاطفی با جهان» در بیرون به‌نوعی پاسخ به جزوات ایدئولوژی سازمان بود، اما در زندان که نوشتم این حالت را نداشت. این جزوه‌ای بود از یک عضو باقی‌مانده از کمیته مرکزی سازمان که دیدگاهی داشت. طبعاً در مخالفت با ایدئولوژی سازمان تلقی نمی‌شد و من هم طوری نوشتم که چنین استنباطی نشود.

پیش شما نمی‌آمدند شک و تردیدها را طرح کنند؟

– این موضوع مربوط سال ۵۲ به بعد است. اعضا تک‌تک که مارکسیست می‌شدند می‌آمدند به من می‌گفتند، مانند حسن راهی، علیرضا تشید، ستار کیانی، مرتضی آلادپوش و…

شما چه جوابی می‌دادید؟ تأیید می‌کردید یا نه؟

– معمولاً این‌جوری بود که از سال ۵۲ به بعد در ظاهر ما با هم یکی بودیم، اما ما با آن‌ها کاری نداشتیم و آن‌ها با ما کاری نداشتند؛ یعنی من و اعضایی که مارکسیست شده بودند با هم جلسه داشتیم، کتاب‌خوانی داشتیم، بحث‌های خودمان را داشتیم.

 سؤال من این است که آیا آن‌هایی که شک و تردید داشتند پیش شما می‌آمدند و مسئله‌شان را مطرح می‌کردند شما چطور برخورد می‌کردید؟

از زمستان سال ۵۱ در مشهد که اعلام کردم مارکسیست شده‌ام روال این بود که این خبر به بیرون از تشکیلات درز نکند. خبر این جریان فقط در محدوده مسئولان مجاهد ماند و درباره اعضای ساده مجاهد قرار شد مسئول مربوطه برحسب ضرورت تصمیم بگیرد. او طبعاً در مقابل این پرسش قرار می‌گرفت که چرا فلانی نماز نمی‌خواند و از این قبیل، اما از مسئولان مجاهد آن‌هایی که به‌تدریج مارکسیست می‌شدند طبعاً نخست با رفقای مذهبی‌شان کلی بحث می‌کردند؛ یعنی رفقای مذهبی کاملاً در جریان تغییر ایدئولوژی آن‌ها بودند. فقط این را متوجه می‌شدم که برخی با احترام زیاد به من نگاه می‌کنند و برخی نه. آخر سر که فرد تغییر ایدئولوژی داده دیگر انتخاب خودش را کرده بود به من می‌گفت. تا آنجایی که یادم هست من در یک سال نخست یعنی تا اواخر ۵۲ هیچ مسئولیت آموزشی نپذیرفتم، اما در جلسات مسئولان و مرکزیت (مذهبی) بنا به خواست آن‌ها شرکت می‌کردم. از سال ۵۳ مجموعه مجاهدین مارکسیست زندان مشهد عبارت بودند از شفیع‌ها، تشید، آلادپوش، راهی و کیانی. دو نفر از حزب ملل اسلامی، حسن عزیزی و عباس مظاهری نیز به جمع ما ملحق شدند و علیرضا اکبری شاندیز از دانشجویان چپ‌گرای مشهد نیز هرچند در جمع مجاهدین مارکسیست نبود، اما به قول خودش نظریات مارکسیستی من را به آموزش‌های مارکسیستی چریک‌های فدایی خلق در زندان مشهد ترجیح می‌داد.

در همان زندان ۵۱، منظورم زندان قصر، رجوی مقطعی را با شما بود. درباره این تغییر ایدئولوژی با هم صحبت می‌کردید؟

– آن موقع در تابستان ۵۱ در زندان شماره ۳ قصر من هنوز مارکسیست نشده بودم، اما ایدئولوژی سازمان را قبول نداشتم. به رجوی گفتم من نماینده واقعی سازمان نیستم و شما هستی. به تعارفات معمول گذشت. رجوی به اصل هدایتی که من دو سه سال پیش در جزوه نقد ایدئولوژی سازمان مطرح کرده بودم بسیار علاقه‌مند بود. تقریباً بلااستثنا کلیه بحث‌های ایدئولوژیک که بین ما درمی‌گرفت سر این اصل بود؛ یعنی چون به این موضوع علاقه‌مند بود بحث را به آنجا می‌کشانید. حالا دیگر من داشتم به‌جای اصل هدایت از گرایش یا انحنا صحبت می‌کردم؛ یعنی به‌جای آنکه بگویم انگار که نیروی مرموزی کل هستی را به سمت‌وسوی خاصی هدایت می‌کند و می‌کشد بر این باور بودم که گویا هستی گرایش یا انحنا به سمت و سویی دارد که نتایجش را در تکامل طبیعی شاهدیم. ریز بحث‌ها یادم نیست و من چند ماه بعد به‌کلی کار بر روی این مسائل را ترک کردم و تمرکز فکری‌ام را روی چگونگی رابطه بین زیربنا و روبنا گذاشتم که بعداً در این باره صحبت خواهم کرد.

در کمیته مرکزی در زندان قصر کار دیگری نمی‌کردید؟

 معده‌درد داشتم و همین را بهانه کرده بودم و خودم را کنار کشیده بودم، ولی به هر حال خیلی نمی‌شد کنار ماند.

به هر حال بودید.

– بودم، اما فعال نبودم. به هر حال همیشه در جریان بودم و رابطه احترام‌آمیزی بود.

درواقع توقع داشتند که شما در کمیته مرکزی زندان فعال باشید؟

 در آنجا به من بیشتر به‌عنوان کسی نگاه می‌کردند که از قدیم مانده و وجودش غنیمت است. مخصوصاً اینکه خودم را کنار می‌کشیدم و رقیب کسی نبودم. مسعود رجوی خیلی اکتیو بود و می‌خواست به‌نحوی پذیرفته شود و رهبری کند، ترکیب اعضا هم طوری بود که مقاومت می‌کردند و باعث شد او را کنار بگذارند. درباره من هیچ‌کدام از این موارد صادق نبود. به هر حال مرکزیت مجاهدین قصر رجوی را کنار گذاشته بودند. کنار گذاشتن او چند دلیل داشت: یکی اینکه رجوی آدم خودنمایی بود و مرتب خود را به رخ دیگران می‌کشید که پیش از دستگیری عضو گروه ایدئولوژی زیر نظر حنیف بوده و در بحث با دیگران سواد ایدئولوژیکش را به رخ آن‌ها می‌کشید و آن‌ها را جریحه‌دار می‌کرد و می‌رنجاند؛ دوم اینکه ساواک گویا طی اطلاعیه‌ای که در مطبوعات آن زمان چاپ ‌شده بود ادعا کرده بود که او با ساواک همکاری کرده و به همین دلیل اعدام نشده است. خود رجوی به من گفت وقتی‌که ساواک روزنامه را به او نشان دادند می‌خواسته خودکشی کند و وقتی‌که این را به من می‌گفت در مقابل تعجب من اضافه کرد که اقدام به خودکشی اشتباه بوده و از خودش هم انتقاد کرده بود. برای تندروهایی که در کمیته مرکزی زندان قصر بودند این یک ایراد بود که تو چه آدم ضعیفی هستی که به‌خاطر این خبر ساواک می‌خواستی خودکشی کنی. این ‌یکی از انتقادات به او بود. انتقاد بعدی این بود که چون سازمان شکست‌ خورده بود اصولاً کمیته مرکزی زیر ضرب بود. در نتیجه اعضایی مثل رضا باکری، موسی خیابانی، مهدی خسروشاهی، فتح‌الله خامنه، عباس داوری و دیگران صلاحیت مسعود رجوی را برای عضویت در کمیته مرکزی قبول نداشتند. اگر رجوی حساسیت نشان نمی‌داد، بعد از دو سه ماه سراغش می‌آمدند و عملاً مرکزیت تحت تأثیر نظراتش قرار می‌گرفت، اما مسعود حساسیت نشان داده بود و این حساسیت باعث شده بود که وضع بدتر شود. من دیرتر به قصر آمدم و بالاخره با میانجی‌گری من مسعود رجوی دوباره به کمیته مرکزی بازگشت، اما خودم را از جلسات مرکزیت به بهانه خونریزی زخم‌معده کنار می‌کشیدم.

در زندان کلاس‌ها شروع می‌شد و معمولاً هم جزواتی که بیرون بود در زندان بازنویسی شده بود و تعلیمات و بحث‌ها برقرار بود. به قول سعدی: مرا در نظامیه ادرار بود/ شب و روز تلقین و تکرار بود. آن موقع کسی را تعلیم نمی‌دادم. ضمناً وقت ما بیشتر در بحث با اعضایی می‌گذشت که خیلی وقت بود از مرحله تعلیمات گذشته بودند و خودشان حالا مسئول که چه عرض کنم سرشاخه شده بودند. مثل کاظم شفیع‌ها، رضا باکری، مهدی خسروشاهی، فتح‌الله خامنه، موسی خیابانی، محمد حیاتی و احمد حنیف‌نژاد. در کنار این‌ها عباس داوری هم با تأکید بر سابقه کارگری‌اش، جزو مرکزیت زندان قصر بود در رده بعدی افرادی بودند که جزو مسئولان سازمان حساب می‌شدند و برخی از آنان بسیار فعال و تأثیرگذار بودند مانند محمود احمدی، محمد حیاتی، تشید، زمردیان، شهرام و دیگران. این‌ها تعلیماتشان تکمیل بود و دست‎کم مسئولیت یک یا دو حوزه را داشتند. من تا برسم به قصر رجوی با کمک شاید محمد حیاتی، موسی و مهدی ابریشمچی و محمد اکبری آهنگر یک مقدار جزوات ایدئولوژیک را بازنویسی کرده بودند. من هم جزوات مربوط به استراتژی را بازنویسی کردم. از دو سه سال پیش بیشتر وقت من صرف درگیری ذهنی با پرسش‌های تئوریک پیش‌رویم بود. ازجمله اینکه پذیرش مرگ چه مکانیسمی دارد و کسی که مرگ را پایان همه چیز یک فرد می‌داند چگونه ایثار و مرگ را می‌پذیرد. این‌ها را در آن جزوه نقد ایدئولوژی سازمان نوشته بودم و حالا در ادامه‌اش روی آن‌ها کار می‌کردم. اینکه پذیرش مرگ در ریشه‌ها برمی‌گشت به استعدادهایی که در بعد عاطفی وجودمان داریم و مشترک با حیوانات است. این بخش در تقابل کامل با نظرات رسمی سازمان بود.

[۱] ـ علت رأی ندادن بچه‌های زندان به مسعود، سن او نبود، بلکه بیشتر مربوط به عملکردهایش می‌شد؛ مانند اقدام به خودکشی پس از اینکه اعدام نشد، سیگارکشیدن زیاد، نسخه‌نویسی عجولانه که در کتاب آن‌ها که رفتند در این باره توضیحاتی داده شده است. (میثمی)

[۲]. بعد از برنامه‌ریزی فرار توسط گروه جزنی اجازه نمی‌دادند شب‌ها در حیاط بخوابیم.

[۳]. اکنون‌که خاطرات مهندس بازرگانی به دست ما رسیده دکتر تقی افشانی در قید حیات نیست و در سال ۱۳۹۲ درگذشت.

[۴]. مرحوم مهندس سحابی بعد از زندان موقت شهربانی برای چند روزی در شماره ۳ قصر بود ولی بعد به شماره ۴ منتقل شد و بعد هم به شیراز و سپس تا آزادی در زندان عادل‌آباد شیراز بود.

[۵] ـ تا آنجا که می‌دانم حنیف‌نژاد و سعید محسن با شخصیت‌ها این‌گونه برخورد نمی‌کردند و؟ در طول حیات سازمانی و همچنین در زندان قصر، حنیف‌نژاد به من می‌گفت آیت‌الله طالقانی و مهندس سحابی درونی تلقی می‌شوند و مسائل عمده‌ای که در سازمان می‌گذشت آن‌ها را در جریان قرار می‌داد. (میثمی)

[۶]. رخوردهای حنیف‌نژاد با شهرام قابل‌مقایسه نبود و مهندس بازرگانی در جمع چهارنفره زندان اوین حضور داشت و می‌دانست که بچه‌ها انتقاداتی به شهرام داشتند. در کتاب آن‌ها که رفتند و همچنین در جلد سوم خاطرات که آماده چاپ است این برخوردها به‌تفصیل توضیح داده شده است. نمونه‌های زیادی است که حنیف‌نژاد آن‌طور که مهندس بازرگانی توصیف کرده نبود. از سال ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ پس از آزادی از زندان شیراز به سازمان و مبارزات مسلحانه پیوسته و با تقی شهرام و بهرام آرام در ارتباط بودم. مهندس بازرگانی را پشتوانه فکری خود می‌دانستند، هرچند به لحاظ اخلاقی با بهمن متفاوت بودند.

[۷]. حنیف‌نژاد بارها می‌گفت کادر کسی است که به مرحله‌ای برسد که به پیروزی حق بر باطل در آینده ایمان پیدا کند.

[۸]. نام کامل کتاب سازمان مجاهدین خلق (پیدایی تا فرجام) منتشرشده توسط مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی (زیرمجموعه وزارت اطلاعات) است.

[۹]. در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، نه نفر از زندانیان را در تپه‌های اوین تیرباران کردند.

[۱۰]. صفر خان در آن زمان در شماره ۴ قصر بوده است.

(پایان)

*** 

مجموعه «خشتِ خام» / نوبتِ ۱۱ / گفتگو با لطف الله میثمی

عبدالرضا نیک بینعبدالرضا نیک بین؛ از بنیانگذاری سازمان مجاهدین خلق تا جدایی از آن

عبدالرضا نیک بینآنها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند (به مناسبت درگذشت عبدالرضا نیک بین رودسری – عبدی)ا

Mojahedin_Khalq_martyrs_Massoud_Maryam_Rajavi_MEK_Mccainاز کمین مجاهدین سر کوچه ها برای کشتار مستشاران امریکائی تا گماشتگی برای جنگ طلبان امریکائی

علی زرکشسعید شاهسوندی: محاکمه علی زرکش دراقامتگاه رجوی در حومه پاریس.  صدور حکم اعدام برای او و عکس العمل من

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/همکاریهای-رجوی-با-ساواک-و-تنفر-حنیف-نژا/

همکاریهای رجوی با ساواک و تنفر حنیف نژاد از او از زبان یک مقام سابق ساواک

 Massoud Rajavi before revolution 1سابت پیوند رهایی و سایت نه به تروریسم و فرقه ها، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۸:… معتمد در این صحبتهایش شرح می دهد چگونه مسعود رجوی را سوار ماشینش کرد و برد تا رجوی خانۀ حنیف نژاد را که کروکی آن را کشیده و به ساواک داده بود نشان داد و موجب دستگیری او شد و چگونه رجوی سوگلی بازجوها شده بود و حنیف نژاد از رویارویی و دیدن مسعود رجوی … 

مسعود رجوی دادگاه شاه سی  فروردین ۱۳۵۱، یادآور چهل و چهارمین سال خیانت مسعود رجوی به بنیاگذاران سازمان

۱- همکاریهای رجوی با ساواک و تنفر حنیف نژاد از او از زبان یک مقام سابق ساواک

پیوند رهایی، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۸
لینک به منبع

روایت شاهد عینی پرویز معتمد مسئول تیمهای تعقیب و مراقبت و شنود کمیتۀ مشترک ساواک شاه از دهۀ چهل تا سال ۵۷ از همکاریهای مسعود رجوی با ساواک از جمله لو دادن خانۀ محمد حنیف نژاد بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق و کمک به دستگیری او و برخی دیگر از سران سازمان و لو دادن محل اختفای سلاحها در خانۀ حنیف نژاد و تنفر حنیف نژاد بنیانگذار سازمان مجاهدین از او به علاوۀ روایت معتمد از همکاریهای مهدی سامع با ساواک در شناسایی و دستگیری فدائیان سیاهکل وو…

معتمد در این صحبتهایش شرح می دهد چگونه مسعود رجوی را سوار ماشینش کرد و برد تا رجوی خانۀ حنیف نژاد را که کروکی آن را کشیده و به ساواک داده بود نشان داد و موجب دستگیری او شد و چگونه رجوی سوگلی بازجوها شده بود و حنیف نژاد از رویارویی و دیدن مسعود رجوی پرهیز می کرد و نسبت به هم سلول شدن با او اعتراض کرده و گفته بود: مرا اعدام کنید ولی با این «ازگل» یک جا نیندازید!! و حنیف نژاد هر جا که رجوی در زندان حضور داشت نمی رفت و رجوی به دلیل همین همکاریهایش با ساواک بود که از اعدام نجات یافت.

پرویز معتمد همچنین صحنه ای را که خود شاهد بود مبنی بر کشته شدن یک دختربچۀ نه ساله و تکه تکه شدن او و معلول شدن مادر بزرگش که همراه او بود هنگام حملۀ افراد مجاهدین خلق به ماشینهای مستشاران آمریکایی و کشتن آنها در تهران شرح می دهد.

او همچنین برای اولین بار پرده از همکاری مهدی سامع جیره خوار رجوی با ساواک در لو دادن چریکهای جنگل (سیاهکل) و شناسایی آنها و شناسایی اجساد کشته شدگان چریکهای فدایی از جمله حمید اشرف برمی دارد.

۲- روایت پرویز معتمد مسئول تیمهای تعقیب و مراقب ساواک از مسعود رجوی

داوود باقروند ارشد، نه به تروریسم و فرقه ها، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۸
لینک به منبع

سخنانی که آقای پرویز معتمد در طی این ویدئو مطرح میکنند بسیار تکان دهنده است. و صد و هشتاد درجه از آنچه طی سالهای بعد از آزادی نیروهای سازمان مجاهدین از زندان گفته و شنیده شده است متفاوت است.

صحت و سقم آنها را من که در آن زمان نبودم نمیتوانم تائید و رد کنم. اما میتوانم در طی چهل سال بعد حضور خودم در سازمان بر این  حقیقت شهادت دهم که البته شگفتی خودم را نیز همواره بر می انگیخت و آن این بود که مسعود رجوی بدلایلی که در زیر تشریح خواهم کرد در حد جنون آمیزی نسبت به زندانیان مقاوم در زندانهای رژیم کینه و نفرت داشت. که بعد از شنیدن سخنان آقای پرویز معتمد برایم تبین شد.

طوریکه سالیان تاکید میکنم که سالیان از حدود سالهای ۶۳ به بعد که بتدریج نیروهای زندانی سازمان هرکدام به نوعی از زندانها یا فرار میکردند و یا با عادیسازی خود را هیچ کاره  جا میزدند و یا رژیم سندی علیه آنها نداشت …علیرغم شکنجه هایی که شده بودند بیرون میآمدند و دوباره  به سازمان میپیوستند  بعنوان دستور مستقیم تشکیلاتی دماغ آنها باید بخاک مالیده میشد. طی ایندوران انبوه از این زندانیان آزاد شده از زندانهای مختلف از جمله زندانیان زمان شاه زیر دستم و تحت فرماندهی من کار کرده اند.

مسعود رجوی که از سمپاتی مجاهدین به زندانیان مقاوم خبر داشت از همان بدو ورود آنها یک نهضت درون تشکیلاتی براه انداخت که تمام زندانیان مقاوم را لجن مال کند. ابتدا تلاش کرد که از طریق ما فرماندهان آنها اینکار را انجام دهد وقتی موفق نشد چون ما در تماس مستمر و نزدیک روحیات مجاهدی و مقاوم و انسانی آنها را میدیدیم و نمیشد که چنین کاری را با آنها بکنیم. هیچ کس نتوانست نه من و نه دیگر فرماندهان، بنابراین وقتی مسعود رجوی اینگونه دید خود مستقیم بمیدان آمد.

اولا همه ما را به خیانت به سازمان و سست عنصری در مقابل زندانیان مقاوم متهم نمود، و در ادامه سالیان این بحث را با تبدیل کردن آن از یک بحث تشکیلاتی به یک بحث ایدئولژیک برای ما فرماندهان به یک مقوله بود و نبود و مبارزاتی طوریکه اگر فرمانده ای در مقابل این زندانیان مقاوم کوتاه میآمد مسعود رجوی او را بریده مزدور میخواند. و متهم میکرد که تو فرمانده مانند این زندانی مقاوم ضد تشکیلات ضد انقلاب و طعمه وزارت اطلاعات هستی که با او مهربان و دوستانه  برخورد میکنی. مسعود رجوی تمامی این زندانیان را به لجن کشید تمامی آنها را در دو دوره سالهای ۶۳ و سالهای ۷۳ بطور گسترده دستگیر و شکنجه کرد تا مجبورشان کند که خود بدست خود خودشان را لجن مال کنند و بنویسند که اگر در زندان اعدام نشده اند مزدور رژیم هستند. نفوذی رژیم هستند. اگر اینرا مینوشتند آنگاه رجوی به آنها اعتماد میکرد.!!!!

آیا عجیب نیست؟ اگر مجاهد مقاومی در زندانهای رژیم سند کتبی میداد که مزدور رژیم است از روز بعد بر سر مسئولیتهایش برمیگشت و مجاهد نامیده میشد. والا بعنوان دشمن تشکیلات (مسعود رجوی) همواره تحت شدیدترین کنترلها و آزار و اذیتهایی که بخشی را سیامک نادری بعنوان یک مجاهد مقاوم تشریح کرده است تا حد کشتن او دست بردار نبود.سیامک در لشکرهایی که من فرمانده بودم حضور داشت و یکی از کسانی بود که باید خرد و لجن مال میشد.

علت نفرت جنون آمیز مسعود رجوی از این مجاهدین مقاوم نیز روحیه معترض آنها و گردن فرازیشان در مقابل سرکوبهای مسعود رجوی در تشکیلات بود. هیچ دلیل دیگری نداشت. اولا به همه ما که فرماندهان آنها بودیم هنگام تحویل آنها به ما میگفتند این طرف مواظب باشید نفوذی رژیم است. و از ابتدا تخم ضدیت را در دل ما میکاشت. ولی واقعیت تماس ۲۴ساعته صد در صد خلاف این دروغ را برای ما اثبات میکرد. اگر ما جرات میکردیم که در گزارشاتمان از نیروی مقاوم در مورد اعتراضاتش، انتقاداتش به رجوی و سرکوبهایش از او با نام و بدون لقب مزدور اسم ببریم خودمان با همان شدت و حدت زیر ضرب میرفتیم که با این مزدور بریده همدست هستیم. بنابراین طی دهه ها این فرهنگ را براه انداخت که از هر منتقدی در میان مجاهدین مقاوم با القاب مزدور و بریده و طعمه ساواک، شقا قلوص و حتی فحشهایی مانند حرامزاده و… که بیشتر بعد از حضور مهوش سپهری بزرگ لمپن در تشکیلات رواج بیشتری یافت یاد شوند.

رجوی علنا میگفت این زندانیان مقاوم بدلیل مقاومتی که در زندان از خود نشان داده اند و روحیه جنگنده و ستم نا پذیر طلب کار رهبری سازمان هستند و خطری برای رهبری آن محسوب میشوند وتشکیلات پذیر نیستند. یعنی سرکوبها و تحقیر و توهینهای تشکیلاتی را قبول نمیکنند. ایرادات را مطرح میکنند، به قول خودش جرات میکنند یقه تشکیلات را بر سر تمامی مشکلات سیاسی ، استراتژیک و نظامی بگیرند. اینها چون با جرات هستند خطرناک هستند.

اگر توجه کرده باشید تمامی کسانیکه در میان مردان مجاهد به فرماندهی رسیدند از جمله بنده از کسانی بودیم که در زمان رژیم یا ایران نبودیم و یا اگر زندان بودیم با نوشتن تمامی آنچه رجوی خواسته بود همانند آنچه استالین از اعضای حزب میخواست که بنویسند که جاسوس و …هستند را به او داده بودند.  بعدها که خود ما زندان نکشیده ها نیز به جمع زندان کشیده ها پیوستیم مجبور شد که با بمیدان آوردن زنان به قول خودش از بی خاصیت ترین و زبان بسته ترین و یا بقول مریم رجوی از کسانیکه جیبشان و مغزشان مانند یک برگ سفید خالی است و هرچیز را میتوان در آن نوشت تحت عنوان انقلاب ایدئولژیک وارد صدر سازمان بعنوان حائل بین خودش و بقیه مجاهدین مقاوم کند. در صدر این زنان سفید مغز مریم رجوی بود. در صدر مردان مقاوم نیز علی زرکش.

من سالیان با محمدحیاتی از اعضای دفتر سیاسی که همراه محمد حنیف نژاد دستگیر شد، شب و روز همکار بودیم (او فرمانده مستقیم من بود) من براستی محمد حیاتی را خیلی دوست داشتم و همین باعث میشد که همواره مسعود رجوی به طعنه به محمد حیاتی میگفت رفیقت جلال یا بمن میگفت رفیقت محمد، و کینه خودش را از اینکه جدای از رابطه تشکیلاتی ما دوست هم بودیم بسیار کینه داشت، البته  من حتی انتقاداتی را که به محمد حیاتی داشتم را نوشته و به مسعود رجوی داده بودم ولی او هیچ دوستی و علاقه ای را جز با خودش بر نمی تافت .  محمد حیاتی در زندان شاه علیه مسعودرجوی و تمامیت خواهی او مبارزه کرده بود که او مسعود رجوی حق ندارد خود را رهبری سازمان معرفی کند محمد حیاتی در زندان معتقد به رهبری دوره ای بوده است، اینرا خود محمد حیاتی در صحبتهایش برایم از ماجراهای زندان میگفت. همین یکی از دلایل کینه مسعود رجوی نسبت به محمد حیاتی بود.

با احمد حنیف نژاد همینطور میگفت این مردیکه چون برادرش بنیانگذار سازمان بوده است حتما باید خودش را صاحب آب و گل بداند و در رهبری سازمان سهم بخواهد، باید دماغش به گل مالیده شود درصورتیکه احمد حنیف هیچگاه چنین ادعاهایی نداشت او با مبارزه مسلحانه که هستی سازمان را بنابودی کشاند مسئله داشت به او گفته میشد باید بروی و فاکتهایی از خودت بیاوری که ثابت کند اتهام مسعودرجوی به تو درست است!!!!! من او را از داخل ایران به ترکیه آوردم و بعدها بسیار با هم تماس داشتیم. مسعودرجوی هردوی اینها و بسیاری همچون علی زرکش و مهدی افتخاری، هادی روشن روان، … را به لجن کشید آنها را به شکنجه مجاهدین کشاند و دستشان را به کارهای خودش آلوده کرد. محمدحیاتی سالیان از تمامی رده تشکیلاتی عاری و درحد پادو بکارگرفته شد تا مبادا در مقابل مسعودرجوی به ایستد و شاهد همان حقایقی که آقای پرویز معتمد میگفت را از مسعود رجوی در سازمان مطرح کند. وقتی که آقای پرویز معتمد از کاری که مسعودرجوی در زندان کرده بود مطلع شدم شگفتی خودم را از این هسیتری و ضدیت بیمارگونه مسعود رجوی که همواره مرا آزار میداد که چرا؟  برایم تبین میشد.

یکی از دلایل جدایی من از تشکیلات نیز برخورد مسعودرجوی با نیروهای مقاوم سازمان بود که قبلا مفصلا نوشته بودم که چرا زندان در دورن اشرف آنهم برای برای مجاهدین؟ آیا نابود کردن نیروی مقاوم سازمان دلیل پایان یافتن تشکیلاتی که به این نیروها متکی است برای پیشبرد اهدافش نیست؟

مسعودرجوی این عزیزان را در جلسات عمومی مجبور میکرد که خود را رسوا کنند. وقتی میگفتند آخه چه بگوئیم مسعود رجوی میگفت مهم نیست چیزی بگو که آبرویت نزد همه برود اینطوری من آبرودار میشوم.

۴۰۰۰نیروی سازمان میتوانند به این حقیقت شهادت دهند. مجاهدین را مجبور میکرد که به خود اتهامات مختلف بزنند که واقعا یاد آوریش تهوع آوراست.  تا به گفته خود مسعودرجوی برای مسعودرجوی آبرو بخرند؟ براستی چرا مسعود رجوی از طریق بی آبرو شدن دیگر مجاهدین آبرو دار میشد کجا آبرویش رفته بود که به این آبرو داری نیاز داشت؟  به سخنان آقای پرویز معتمد گوش کنید شاید جواب اینجا باشد.

داود باقروند ارشد

عضو سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت

(پایان)

***

مدارک خیانت مسعود رجوی به سازمان مجاهدین خلق بدون شرح!‌ آیا مسعود رجوی پاسخی برای این اسناد دارد؟

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=24663

چرا مسعود رجوی در ۳۰ فروردین ۱۳۵۰ همراه با اعضای مرکزیت مجاهدین اعدام نشد 

Mojahedin Khalq court caseمیر باقر صداقی، ایران ستارگان، سوئیس، نوزدهم آوریل ۲۰۱۶:… کاظم رجوی پس از ۱ـ۲ سال برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، فعالیت می‌کرد. من هم برای مسافرتی به سوئیس رفته بودم و از طرف ساواک کاری داشتم و ۸-۹ سال هم از سابقه من در ساواک می‌گذشت. حوالی سال ۱۳۴۷ بود و خواستم که کاظم رجوی را ملاقات کنم که مثلا ببینم چه کاری می‌توانم درباره او انجام بدهم. به کاظم … 

مدارک خیانت مسعود رجوی به سازمان مجاهدین خلق بتول سلطانی: ۳۰ فروردین ۱۳۵۱، یادآور چهل و چهارمین سال خیانت مسعود رجوی به بنیاگذاران سازمان 

لینک به منبع

چرا مسعود رجوی در ۳۰ فروردین ۱۳۵۰ همراه با اعضای مرکزیت مجاهدین اعدام نشد

در تابستان ۶۸ وقتی مریم رجوی بعنوان مسئول اول سازمان معرفی شد مسعود رجوی یک نگرانی بزرگ داشت مسعود در سالن اجتماعات اشرف نگرانیش را از طریق مریم رجوی بیان کرد در آن تابستان گرم کاظم رجوی به عراق آمده بود در وسط متینگ مریم کاظم را مخاطب قرار داد و از او خواهش کرد تا بالای سن رفته و در حمایت از مسعود رجوی و دادن گزارش به خلق قهرمان در کتابی مستند اقداماتی که باعث نجات مسعود رجوی از اعدام شده را به خلق قهرمان گزارش کند در گزارش سازمان آمده است :

مسعود رجوی ابتدا به اعدام محکوم شد. برادر او دکتر کاظم رجوی که استاد حقوق در دانشگاه ژنو بود فعالیت گسترده ای برای نجات جان برادرش و سایر مجاهدینی که به اعدام محکوم شده بودند شروع کرد که با توجه به روابط دولت سوئیس با شاه و سفر تفریحی شاه به سوئیس، فعالیتهای دکتر کاظم رجوی مؤثر واقع شد و حکم اعدام مسعود رجوی به حبس ابد تبدیل شد. مسعود رجوی طی ۷ سالی که در زندان بود به طور مداوم تحت شکنجه و آزار ساواک بود ولی به رغم همه فشارها او توانست رهبری سازمان را به دست بگیرد و سازمان را بعد از ضربه سنگین شهریور ۵۰ که بخش عظیمی از مجاهدین دستگیر شده بودند بازسازی کند. وی در سی‌ام دی‌ماه ۱۳۵۷ به همراه آخرین گروه از زندانیان سیاسی آزاد شد.

دادگاه مجاهدین خلق قبل از انقلاب

گویند به روباه گفتند شاهدت کیه , گفت دمم حال روایت دیگری از علت اعدام نشدن مسعود رجوی از زبان شکنجه گر,در دامگه حادثه , گویایترین سند خیانت مسعود رجوی به بنیانگذاران وخلق قهرمان ایران ونشانی از نفسهای حرام مسعود رجوی .

روایت شکنجه‌گر ساواک از چگونگی اعدام نشدن مسعود رجوی

کتاب «در دامگه حادثه»، به بررسی علل و عوامل فروپاشی حکومت شاهنشاهی می‌پردازد. این کتاب روایت مستندی است که عرفان قانعی‌فرد، گفتگویی با پرویز ثابتی؛ مدیر امنیت داخلی ساواک و از شکنجه‌گران معروف رژیم پهلوی، انجام داده است. «در دامگه حادثه» سال ۱۳۹۰ در لس‌آنجلس منتشر شد.

پرویز ثابتی

با توجه به اینکه در خاطره‌نویسی‌ها و گفتگوها، فرد خاطره گو و طرف گفتگو، سعی در تطهیر گذشته خود دارند. در مطالعه این کتاب نیز باید توجه داشت که افرادی نظیر پرویز ثابتی، به دلیل داشتن گذشته‌ای نه چندان افتخارآمیز، سعی دارند که فعالیت‌ها و اقداماتشان را توجیه و تفسیر کنند تا بتوانند با مخاطب خود ارتباط برقرار کنند. به همین دلیل است که در مطالعه و استفاده از این کتاب باید تأمل و کنجکاوی نقادانه‌ای را سرلوحه کار قرار داد. با توجه به این نکته، اکنون به قسمتی از کتاب که چگونگی اعدام‌نشدن مسعود رجوی را روایت می‌کند، اشاره‌ای کوتاه می‌شود. کمترین فایده‌اش روایتی است که می‌توان از یک فرد مسئول ساواک شنید.

قرار بود داستان مسعود رجوی را تعریف کنید.

رجوی در شهریور ۱۳۵۰ دستگیر شد و جزو ۱۰ نفری بود که محکوم به اعدام شده بود. برادر مسعود، یعنی کاظم رجوی را من می‌شناختم… در سال ۱۳۳۶ باهم به مدت ۱ ماه برای استخدام در آموزش و پرورش دوره‌ای را طی کردیم و باهم آشنا شدیم.

کاظم رجوی پس از ۱ـ۲ سال برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، فعالیت می‌کرد. من هم برای مسافرتی به سوئیس رفته بودم و از طرف ساواک کاری داشتم و ۸-۹ سال هم از سابقه من در ساواک می‌گذشت. حوالی سال ۱۳۴۷ بود و خواستم که کاظم رجوی را ملاقات کنم که مثلا ببینم چه کاری می‌توانم درباره او انجام بدهم. به کاظم تلفن زدم و گفتم که: «مرا یادت هست؟»، گفت: «بله! کجا هستید؟ و همدیگر را ببینیم» و رفتیم و همدیگر را دیدیم. از او پرسیدم: «اینجا چه می‌کنی؟»، البته می‌دانستم و پرونده‌اش را مطالعه کرده بودم. به هرحال دیدم که خیلی هم سفت و سخت نیست و فقط یک انتقادهایی از شاه دارد، ولی زیاد مهم نیست… مسلما در آن موقع، هنوز نمی‌دانست که برادرش (مسعود) در شبکه مجاهدین خلق، فعالیت دارد. از من پرسید که شما چه می‌کنید؟ من هم گفتم که: «در نخست وزیری هستم»، گفت: «همان ساواک؟» من هم صراحتا گفتم: «بله!» گفت که: «خوب اینجا در سوئیس، چه می‌کنی؟»… خلاصه در حین گفتگو دیدم که دُمَش سست است و به عنوان نمایندگی ساواک در آن‌جا استخدامش کردم و به نماینده ساواک در ژنو، تحویلش دادم و ماهی ۱۰۰۰ فرانک سوئیس هم برایش حقوق گذاشتیم و مأمور ما شد و گزارشات برای ما می‌فرستاد.

تا اینکه سال ۱۳۵۰ که برادرش (مسعود) دستگیر شد، کاظم، فوری نامه نوشت و تلفن زد که: «آقا! دستم به دامنت، برادرم را نجات بدهید!» و من هم گفتم که: «ببینم چه کاری می‌توانیم بکنیم و بعد مسعود، محکوم به اعدام شد. کاظم جاهای مختلفی هم می‌رفت و ضمن اینکه به من متوسل می‌شد، می‌رفت مثلا ژان پل سارتر را هم می‌دید که علیه اعدام‌ها، کاری بکند و مسعود اعدام نشود. من یک گزارشی درست کردم که برادرش برای ساواک، این کارها و خدمات را کرده و مسعود رجوی را یک درجه تخفیف بدهیم»، شاه هم موافقت کرد و یک درجه تخفیف داده شد و مسعود رجوی اعدام نشد.

فکر کنم که تا حدی توانستید که مسعود را به ساواک جذب کنید؛ البته خودش منکر این قضیه است.

نه! در بازجویی‌ها، نسبتا همکاری کرد و آرام بود. خبر یک درجه تخفیف را که دادیم به روزنامه‌ها، نوشتیم که این ۱۰ نفر محکوم به اعدام شدند و مسعود رجوی به علت اینکه در جریان بازجویی با ما همکاری کرده است، شامل یک درجه تخفیف شده است.

در واقع او را تخریب و بی‌اعتبار کردید.

بله! آن وقت در زندان معترض شده بود که: «نخیر، من چه همکاری داشته‌ام؟»، درحالی‌که همکاری کرده بود، در بازجویی‌ها، خیلی آدم‌ها را معرفی کرده بود و جمهوری اسلامی هم چند سال پیش، بازجویی‌هایش را منتشر کرده بود. در زندان، گاهی زندانی‌ها شلوغ می‌کردند، او می‌رفت و می‌گفت که شلوغ نکنید، درحالی‌که مخفیانه فعالیتش را داخل زندان می‌کرد و تنها کسی بود که از همان گروه اول مانده بود و نتیجتا اتوماتیک، رهبر شده بود.

شاپور بختیار در کتابش از قول احمد میرفندرسکی (سفیر ایران در مسکو) نوشته است که: «کاسیگین برای اعدام رجوی، واسطه شده و دائما درباره رجوی با من حرف زده است.» میرفندرسکی گاهی با کاسیگین تخته‌نرد بازی می‌کرده اما این داستان که روس‌ها واسطه شده‌اند برای آزادی رجوی، ابدا درست نیست… متأسفانه یا خوشبختانه من واسطه شدم برای آزادی و زنده ماندن رجوی. [….]

البته مجاهدین خلق با شوروی تماس داشتند.

بله داشتند، ولی نه سر آن جریان! ارتباط آن‌ها برقرار شده بود، بعد از انقلاب هم سعادتی که با شهرام، از زندان شهربانی ساری فرار کرده بود با KGB کار می‌کرد که دستگیر و اعدام شد. ارتباط با KGB در اروپا هم برقرار بود.

وقتی به حضرات آمریکایی می‌گفتیم، که: «این‌ها باKGB تماس دارند»، می‌گفتند: «نه!» و باورشان نمی‌شد. همان وقت که وحید افراخته را از مجاهدین دستگیر کردیم که ۲ تا افسر آمریکایی (ترنر و شفرز) را کشته بودند و وحید افراخته یکی از آن ضاربین بود، شخصا در بازجویی به ترور، شفرز و ترنر اعتراف و گفته بود اسناد همه آن‌ها را فرستادیم فرانسه و در سفارت شوروی به روس‌ها در پاریس تحویل دادیم. ارتباطشان از آن وقت برقرار شده بود. چریک‌های فدایی خلق هم ارتباطشان برقرار بود کما اینکه حسن ماسالی در کتابش درباره ارتباط KGB با چریک‌های فدایی خلق، اعترافاتی کرده است.(۱)

پایان

*** 

مدارک خیانت مسعود رجوی به سازمان مجاهدین خلق

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=28420

مسعود رجوی و انقلاب اسلامی 

 massoud rajavi iranابراهیم خدابنده، انجمن نجات، یازدهم فوریه ۲۰۱۷:…  مسعود رجوی به خوبی از میزان ناتوانی خود در برابر جریان اصلی انقلاب اسلامی آگاهی داشت و بر این باور بود که برای کسب قدرت نیاز به کمک و حمایت خارجی دارد. اولین گزینه او اتحاد جماهیر شوروی سابق بود. هنوز چند روزی از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که مسعود رجوی فرصت را برای جاسوسی و خیانت … 

ابراهیم خدابنده شبکه العالممروری مختصر بر فرقه های مخرب کنترل ذهن

لینک به منبع

مسعود رجوی و انقلاب اسلامی

ابراهیم خدابنده شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

Ebrahim Khodabandeh 1با پیروزی انقلاب اسلامی ایران در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، مسعود رجوی که به تازگی از زندان آزاد شده بود، رؤیای کسب حاکمیت را در سر می پروراند. البته او برای رسیدن به این منظور در سال های متمادی بعد، از هیچ خیانت و جنایتی فروگذار نکرد. رجوی مدعی بود و همیشه تکرار می کرد که رهبری انقلاب دزدیده شده است. مفهوم این ادعای وی این بود که خود را صاحب اصلی انقلاب، و رهبری آن را حق مسلم خود می دید که از وی دریغ شده و باید آن را باز پس بگیرد.

در ۳۰ دی ۱۳۵۷ تعدادی از زندانیان سیاسی بر اساس طرح ساواک توسط شاپور بختیار نخست وزیر وقت از زندان آزاد شدند. عده ای از آنان کسانی بودند که مانند مسعود رجوی با جریان اصلی انقلاب و رهبری آن تضاد داشتند. مسعود رجوی در بیانیه ۱۲ ماده ای خود در سال ۱۳۵۴ در ماده ۱۰ به وضوح این تقابل را نشان داده بود. ساواک تصور می کرد با آزاد نمودن چنین افرادی، مقابله با انقلاب اسلامی شکل گرفته و حرکت آن کند خواهد شد؛ اما رود خروشان حرکت یک پارچه و عظیم مردم در زیر چتر رهبری واحد آن جای هیچگونه تقابلی را باقی نمی گذاشت لذا انقلاب شکوهمند اسلامی با کمترین هزینه ممکن و با بالاترین شتاب به پیروزی کامل رسید و طومار وابستگی ایران به آمریکا برای همیشه بسته شد.

مسعود رجوی به خوبی از میزان ناتوانی خود در برابر جریان اصلی انقلاب اسلامی آگاهی داشت و بر این باور بود که برای کسب قدرت نیاز به کمک و حمایت خارجی دارد. اولین گزینه او اتحاد جماهیر شوروی سابق بود. هنوز چند روزی از پیروزی انقلاب اسلامی نگذشته بود که مسعود رجوی فرصت را برای جاسوسی و خیانت از دست نداد و در ۲۵ بهمن ۱۳۵۷ راه سفارت شوروی را در پیش گرفت تا خدمات خود را در برابر دریافت سلاح و تجهیزات به منظور کسب قدرت ارائه دهد.

محمد رضا سعادتی از کادرهای رهبری مجاهدین خلق در ۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۸، درست در روزی که مسعود رجوی و موسی خیابانی با اصرار و پیگیری زیاد به ملاقات رهبری انقلاب اسلامی رفته بودند، بر سر قرار با کاردار سفارت شوروی در تهران و در حین تبادل اطلاعات سری در برابر دریافت تجهیزات جاسوسی دستگیر شد. البته رهبران سازمان، بر اساس ماهیت فرقه ای خود با جنجال کردن و هیاهو در برابر این وطن فروشی آشکار، طلبکار هم شدند و جمهوری اسلامی را متقابلاً به وابستگی به آمریکا متهم نمودند.

دیدار مسعود رجوی و موسی خیابانی با رهبر انقلاب اسلامی

مسعود رجوی موسی خیابانی آیت الله خمینی

در جریان سرنگونی رژیم شاه، مسعود رجوی در اندیشه و تدارک تقابل نظامی با جمهوری اسلامی نوپا بود. او بعدها اذعان نمود که زمانی که همه به فکر تشکیل حزب و فعالیت سیاسی بودند او به دنبال برقراری سازماندهی نظامی و تشکیل میلیشیا بود. در خلال انقلاب اسلامی، رجوی و نفراتش صرفاً به دنبال جمع آوری سلاح، مهمات و تجهیزات برای روزی بودند که به گفته او فاز جنگ مسلحانه با نظام آغاز شود.

مسعود رجوی در سال های بعد اعتراف کرد که با توجه به مشروعیت بالای رهبری انقلاب، امکان مقابله نظامی از ابتدا نبود و او با نشان دادن ظاهری مغایر با باطن خویش تلاش می کرد تا ورود به جنگ مسلحانه را به زمانی بیاندازد که آمادگی بیشتری به دست آورده باشد. او همچنین نیاز به زمینه سازی هائی داشت تا خود را آغازگر جنگ با نظام نشان ندهد. از این رو قبل از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، یعنی روزی که سازمان در برابر جمهوری اسلامی تازه تأسیس وارد جنگ مسلحانه شد، با بسیج میلیشیا در خیابان ها، تهاجم به منزل پدری مهدی ابریشم چی و دادن اطلاعیه نظامی به این بهانه، جمع آوری سلاح و مهمات، سخنرانی تحریک آمیز در امجدید که نظام را به وابستگی به آمریکا متهم نمود، سوء استفاده از آیت الله طالقانی بدلیل آشنائی قبلی از زندان، میتینگ ۱۴ اسفند و فریب بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران، و مواردی از این دست ورود به فاز نظامی را زمینه سازی کرد.

او همچنین بعدها اعتراف کرد که از همان ابتدا به دنبال فرستادن نفوذی در ارگان های تازه شکل گرفته جمهوری اسلامی بود. مسعود رجوی اذعان نمود: “هر جا که توانستیم با نفوذی های خود تأثیر گذاشتیم (مانند دفتر بنی صدر) و هر جا که نتوانستیم منفجر کردیم (مانند دفتر حزب جمهوری اسلامی)”.

به دنبال سرنگونی شاه، مسعود رجوی از فضای باز سیاسی به وجود آمده حداکثر استفاده را برای جذب نیرو به روش های فریبکارانه و فرقه ای انجام داد. او منافقانه با ژست های دروغین مبارزه ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی و با سوء استفاده از شعارهای اسلامی تلاش می کرد تا حداکثر جوانان بی تجربه را به دام انداخته و جذب نماید. بسیاری که شور انقلابی داشتند اما در برابر اغواگرانی همچون رجوی و ترفندهای فرقه ای او، تجربه کافی نداشتند گرفتار فرقه مخرب کنترل ذهن او گردیده و سرنوشتی کاملاً متفاوت با آنچه از ابتدا تصور می نمودند، پیدا کردند.

مسعود رجوی در همین راستا برای مظلوم نمائی و برای مشروع جلوه دادن تقابل خود با نظام که با هماهنگی دشمن خارجی صورت گرفته بود درخواست دیدار با رهبری انقلاب اسلامی را داد اما امام خمینی هوشیارانه در پاسخ اظهار داشت که: “شما اسلحه هایتان را زمین بگذارید، من به دیدار شما خواهم آمد”. به این ترتیب توطئه رجوی برای محق جلوه دادن خود خنثی گردید.
او در عین حالی که رسما قانون اساسی مورد تصویب قاطبه مردم در رفراندوم عمومی را رد می کرد و قبول نداشت اما در انتخابات ریاست جمهوری کاندید شد؛ یعنی با وجودی که می دانست اولیه ترین شرط شرکت در هر انتخاباتی در هر کشوری پذیرش قانون اساسی است، اما تلاش می کرد تا نشان دهد که مورد ظلم و بی مهری قرار گرفته است.

دیدار مسعود رجوی با یاسر عرفات در تهران که تصاویر آن در همه جا تبلیغ گردید مؤید اوج تزویر و نفاق اوست. او در ملاقات با رهبر جنبش فتح ادعا نمود که تنها راه نجات فلسطین مبارزه مسلحانه است و جمهوری اسلامی را به عدم حمایت از جنبش انقلابی فلسطین متهم کرد. مقایسه شعارها و حرکات آن زمان فرقه رجوی با موضع گیری های امروز به وضوح ماهیت جریان نفاق را نشان می دهد. مسعود رجوی در جریان تسخیر لانه جاسوسی آمریکا مدعی بود که جمهوری اسلامی در برابر دیپلمات های بازداشت شده آمریکایی نرمش به خرج می دهد و باید آنان را محاکمه و اعدام نماید.

دیدار مسعود رجوی با یاسر عرفات در تهران

مسعود رجوی یاسر عرفات

اما خائنانه ترین اقدام آشکار رجوی برای رسیدن به قدرت، همکاری با دشمن متجاوز به خاک میهن بود. مسعود رجوی قبل از آغاز تهاجم عراق به ایران سفری مخفیانه به پاریس داشت و در آنجا با واسطه گری فرانسه با رژیم بعث عراق ارتباط برقرار نمود. برنامه طراحی شده این بود که صدام حسین از خارج و مسعود رجوی از داخل تهاجم را آغاز کرده و کار نظام جمهوری اسلامی تازه شکل گرفته را یکسره کنند.

مطالعه دقیق نحوه آغاز جنگ تحمیلی و موضع گیری های سازمان مجاهدین خلق در این رابطه، خصوصاً پیام نوروز سال ۱۳۶۰ مسعود رجوی، به خوبی ارتباط اولیه با رژیم بعث و نقش خائنانه رجوی در این رابطه را آشکار می سازد. همچنین بعد از سقوط صدام حسین، نوار دیدارهای سران فرقه رجوی با عوامل عراقی برملا شد که در این نوارها به روشنی نشان داده شده است که دیدارها در بغداد به قبل از آغاز جنگ بر می گردد و سازمان مجاهدین خلق به نوعی مشوق صدام حسین در حمله نظامی به ایران بوده است.

جاسوسی، وطن فروشی، فریب، قتل، جنایت، خیانت، ترور، تخریب، نفاق، جار و جنجال، مظلوم نمائی و مغزشویی تمام کارنامه مسعود رجوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی را تشکیل می دهد. متأسفانه در تاریخ معاصر ایران به این پدیده یعنی فرقه تروریستی و مخرب رجوی خیلی کم پرداخته شده حال آن که ایران بعد از انقلاب اسلامی بسا بیش از جنگ و تحریم خارجی مبتلا به ترور، تروریسم و فرقه های تروریستی داخلی بوده است.

ابراهیم خدابنده

*** 

همچنین:
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=25576

مجاهدین خلق – از تقی شهرام تا مسعود رجوی 

Massoud_Rajavi_Taghi_hahramابراهیم خدابنده، انجمن نجات، دوازدهم ژوئن ۲۰۱۶:…  تقی شهرام موفق شد این تغییر ایدئولوژی را به اغلب کادرهای سازمان تحمیل کند و آنان را که نیروهای مذهبی و مسلمان بودند به افرادی با بینش مارکسیستی تبدیل نماید و اقلیتی که در مقابل این انقلاب ایدئولوژیک ایستادند را به شیوه های گوناگون از سر راه بردارد. برخی همچون مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف ترور و عده ای نیز حتی عملا به ساواک شاه لو داده … 

ابراهیم خدابنده مراسم بزرگداشت مجید شریف واقفیبزرگداشت شهید شریف واقفی در دانشگاه صنعتی شریف

لینک به منبع

مجاهدین خلق – از تقی شهرام تا مسعود رجوی

سازمان مجاهدین خلق در طی بیش از نیم قرن حیات خود از سال ۱۳۴۴، دو انقلاب ایدئولوژیک را به فاصله ۱۰ سال از یکدیگر تجربه نموده که هر یک در وضعیت و شرایط سازمان تغییرات بنیادینی را رقم زده اند.

در سال ۱۳۵۴، یعنی درست ۱۰ سال پس از بنیانگذاری سازمان، تقی شهرام که آن زمان رهبری عقیدتی مجاهدین خلق را برعهده داشت اولین انقلاب ایدئولوژیک را اعلام نمود که بر آن اساس سازمان که بر مبنای ایدئولوژی اسلامی تأسیس شده بود رسما مارکسیست گردید.

تقی شهرام موفق شد این تغییر ایدئولوژی را به اغلب کادرهای سازمان تحمیل کند و آنان را که نیروهای مذهبی و مسلمان بودند به افرادی با بینش مارکسیستی تبدیل نماید و اقلیتی که در مقابل این انقلاب ایدئولوژیک ایستادند را به شیوه های گوناگون از سر راه بردارد. برخی همچون مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف ترور و عده ای نیز حتی عملا به ساواک شاه لو داده شدند.

و اما ۱۰ سال بعد از آن، یعنی در سال ۱۳۶۴، مسعود رجوی دومین انقلاب ایدئولوژیک را این بار در پاریس اعلام نمود. بسیاری که این دو را می شناسند تشابهات بسیار زیادی بین خصوصیات و شخصیت این دو نفر و نحوه کارشان در تشکیلات و نگرششان نسبت به نیروهای زیر دست خود دیده اند. ویژگی های این دو کاملا منطبق بر یک رهبر فرقه ای است که از روش ها و شگردهای مانیپولاسیون ذهن برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکند.

واقعیت اینست که در سازمان مجاهدین خلق، همچون تمامی فرقه های مخرب کنترل ذهن، تشکیلات به جای اعتقادات اصل قرار گرفته و یک نفر به جای همه فکر میکند و تصمیم میگیرد و در واقع هیچ محتوای ایدئولوژیکی و اعتقادی وجود ندارد. رهبری فرقه، با عنوان رهبر عقیدتی، مشخص میکند که اعضا چه تفکر و چه اعتقادی داشته باشند.

عملکرد و سلطه رهبرانی همچون تقی شهرام و مسعود رجوی تنها در چهارچوب مطالعات فرقه ای قابل ارزیابی و بررسی است. تمامی رهبران فرقه ای خصوصیات مشابه داشته و مانند هم عمل میکنند. آنان خود را در هر امری محق دانسته و برتر از انسان های معمولی میدانند که گویا به کشف عظیمی نایل آمده اند.

در این مقاله به شخصیت این دو نفر و عملکرد آنان و انقلاب ایدئولوژیکی شان پرداخته میشود.

مسعود رجوی تقی شهرام

***

محمدتقی شهرام در سال ۱۳۲۶ در تهران به دنیا آمد و به یکی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بعد از شهادت رضا رضائی تبدیل گردید. او در تیر ماه ۵۸، یعنی بعد از انقلاب اسلامی، دستگیر و در مرداد ۵۹ به اتهام صدور دستور قتل مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف محاکمه و اعدام شد.

شهرام فارغ‌التحصیل رشته ریاضی از دانشگاه تهران بود و در اواسط سال ۱۳۴۸ در زمان دانشجویی به گروه متشکلی از انقلابیون مسلمان، که بعدها سازمان مجاهدین خلق نامیده شد، پیوست. دو سال بعد، در پی تدارک گروه برای شروع عملیات مسلحانه و انهدام دکل‌های برق شهر تهران پیش از جشن‌های موسوم به ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی، در شهریور ۱۳۵۰ که نزدیک به ۸۰ درصد گروه گرفتار پلیس شاه شدند، تقی شهرام نیز دستگیر و در دادگاه رژیم شاه محاکمه گردید.

تقی شهرام در میان ۱۱ نفری بود که در ۲۵ بهمن ۱۳۵۰ محاکمه شدند. او پس از دفاع از اعتقاداتش و فعالیت‌های سازمان به ۱۰ سال حبس محکوم شد.

در پی اعتراض زندانیان در زندان قصر به شرایط زندان، از سوی ساواک تعدادی به زندان‌های مختلف فرستاده شدند که تقی شهرام به زندان ساری تبعید گردید. در اواسط اردیبهشت ماه ۱۳۵۲ محمد تقی شهرام که از شش ماه پیشتر، محکومیتش را در زندان ساری و در حال تبعید می‌گذراند، موفق به جذب زندانبان خود ستوان دوم «امیر حسین احمدیان» به مجاهدین خلق شد. او با مقدار زیادی اسلحه و مهمات همراه با وی گریخت و دوباره به مجاهدین خلق پیوست. موضوع فرار شهرام از زندان و همراهی ستوان احمدیان با او در تمامی مراحل بعدی، یکی از ابهامات جدی در تاریخچه سازمان مجاهدین خلق است.

مرکزیت سازمان در آن زمان متشکل از رضا رضایی، بهرام آرام و سید مجید شریف واقفی بود. در نیمه شب ۲۵ خرداد ۱۳۵۲ رضا رضایی در یک حادثه تصادفی در خانه یکی از آشنایانش در حالیکه ساواک ظاهرا برای دستگیری فرد دیگری به خانه مجاور حمله کرده بود، مورد حمله ساواک قرار گرفته و از طبقه دوم ساختمان به پایین پرید.

رضائی با وجودی که پایش شکست اما با نیروهای ساواک تا ۲ ساعت به درگیری مسلحانه پرداخت و سرانجام کشته شد. جالب است که تقی شهرام و ستوان احمدیان هم در همان خانه همراه با رضائی بودند اما گریخته و به‌جای دیگری نقل مکان کردند. احمدیان هم بعدها همراه با شهرام مارکسیست شد.

برای پر کردن جای رضایی، بهرام آرام که در آن زمان مسئول اصلی تمام کارهای اجرایی سازمان مجاهدین خلق بود مجدداً به سازماندهی تشکیلات پرداخته و با جذب اعضای جدید خود را تقویت نمود و شهرام را وارد مرکزیت سه نفره کرد. البته تا زمان زنده بودن رضا رضایی، شهرام در مرکزیت جایی نداشت و رضائی در مورد رهبری طلبی و ویژگی‌های منفی شهرام به دیگران هشدار داده بود.

محمد تقی شهرام مسئول شاخه سیاسی تئوریک، مجید شریف واقفی مسئول شاخه کارگری و بهرام آرام مسئول شاخه نظامی شدند. شهرام در مسئولیت جدید خود به این نتیجه رسید که اندیشه مذهبی سازمان در تناقض با اهداف آن برای به ‌وجود آوردن یک جامعه بی طبقه توحیدی قرار دارد و اندیشه مارکسیستی را جوابگوی رسیدن به اهداف برابری طلبانه سازمان ارزیابی کرد. در دوران مرکزیت جدید، سازمان مجدداً شروع به عملیات مسلحانه نمود.

از اوایل پاییز سال ۱۳۵۲ محمد تقی شهرام به‌همراه عده ای دیگر از نزدیکانش به مارکسیسم گرائیدند. بهرام آرام که در واقع مسئول اول و مغز عملیاتی مجاهدین خلق بود هنوز مارکسیست نشده بود و تفکرات مارکسیستی هنوز در سازمان گسترش نیافته بود. تقی شهرام باورهای جدید خود را با دو کادر مرکزی دیگر در میان گذاشت. مجید شریف واقفی از همان آغاز مخالفت کرد، اما بهرام آرام معتقد به مطالعه و یافتن راه درست بود. بنابر این تصمیم گرفته شد تا بحث‌ها تنها در سطح کادرهای مرکزی و مسئولین شاخه‌ها انجام گیرد.
در مرکزیت قرار بر این گذاشته شد تا بحث‌ها به پایین نرود تا کسی بی جهت مسئله دار نشود و افراد جدید و رده پایین‌تر دچار سردرگمی نشوند، قراری که بعداً زیر پا گذاشته شد. ۹ ماه در جلسات درونی سازمان پیرامون تغییر ایدئولوژی بحث شد. در زمستان سال ۱۳۵۲ بهرام آرام نیز مارکسیست گردید. تا پایان زمستان ۱۳۵۲، عمده اعضا، غیر از شاخه شریف واقفی، مارکسیسم را پذیرفتند.

تقی شهرام همچنین افراد شاخه اش را به دو گروه “با راندمان و رشد یابنده” و “بی راندمان و مسئله دار” تقسیم کرد، پس از چندی افراد معترض را به شاخه‌های دیگر فرستاد. مرتضی صمدیه لباف یکی از این افراد بود که ابتدا خلع سلاح و بعد به شاخه شریف واقفی فرستاده شد.

پس از تصمیم نهایی در مرکزیت برای تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان، مجید شریف واقفی که منتقد و معترض به تغییر ایدئولوژی سازمان بود عملاً خط خود را از جریان جدید جدا کرده و خطاب به تقی شهرام گفت: »تو همه را به تحلیل از خود و انتقاد از خود واداشته‌ای، اما خودت تا به حال، یکبار هم که شده تحلیل و انتقاد از خود کوچکی نکرده‌ای، مگر انسان بی‌عیب و نقص هم، قابل تصور است و اصلاً وجود دارد؟ نکند تو انسان مطلقی؟«

جاه طلبی، انتقاد ناپذیری، و خودکامگی از ویژگی های بارز تقی شهرام بود. او عادت داشت نظراتش را به دیگران تحمیل نماید. او تحمل نظرات مخالف خود را نداشت و خود را محق میدانست تا آنان را به هر شیوه ممکن از سر راه بردارد. او همچون بسیاری از رهبران فرقه ای اگر چه در تاکتیک نابغه اما در استراتژی کودن بود و فراتر از نوک بینی خود را نمیتوانست ببیند. او در امورات نظامی و اجرائی بعضا شگفتی می آفرید. شهرام هرگز بعد از فرارش از زندان ساری، با وجودی که ساواک عکس او را حتی به مامورین راهنمائی و رانندگی هم داده بود، دستگیر نشد و عملیات علیه رژیم شاه را همچنان به پیش برد اما آنقدر بصیرت نداشت تا عاقبت کار سازمانش را پیش بینی کند.

او مشاهده کرده بود که سازمان مجاهدین خلق از سازمان چریک های فدائی خلق عقب افتاده است و علت را در ایدئولوژی سازمان میدید. در زمان او واقعا مارکسیسم در میان جوانان و روشنفکران در سراسر جهان وجهه بالائی داشت و بسیاری از انقلابات جهان با این ایدئولوژی پیوند خورده و شناخته میشدند. شهرام با خصیصه فرصت طلبی که داشت گمان میکرد با اعلام مارکسیست شدن، نیروهای بیشتری از میان جوانان و روشنفکران جذب خواهند شد.

او با به شهادت رساندن مجید شریف واقفی و مجروح نمودن مرتضی صمدیه لباف که به دستگیری و شهادت وی منجر گردید به خیال خام خود موانع به قدرت رسیدنش را از پیش رو برداشت و رهبری بلامنازع سازمان را بدست آورد و در ظاهر سازمان را قدرت بخشید. او بعد از انقلاب اسلامی ایران شناسائی و دستگیر و محاکمه و اعدام شد.

تقی شهرام صراحتا تضاد اصلی جنبش را جریان های مذهبی مخالف شاه میدانست و معتقد بود که باید به هر صورت ممکن، حتی با ترور و حذف فیزیکی، با آنها مبارزه کرد. او ابتدا با تخطئه مجید شریف واقعی و “خائن شماره یک” خواندن وی به ترور شخصیتی او پرداخت و زمینه های لازم را برای ترور فیزیکی او فراهم نمود.

***

مسعود رجوی در سال ۱۳۲۷ در طبس متولد شد. او در سال ۱۳۴۶ یعنی در ۱۹ سالگی در حالیکه دانشجوی حقوق سیاسی دانشگاه تهران بود به عضویت سازمان مجاهدین خلق در آمد. او در مشهد دیپلم ریاضی گرفت و در خرداد ماه سال ۱۳۵۰ موفق به اخذ لیسانس گردید. او که به تازگی وارد کادر مرکزی سازمان شده بود در سال ۱۳۵۰ توسط ساواک همراه با تعداد زیادی از مسئولین و کادرهای سازمان دستگیر و محاکمه شد. افرادی که او را می شناسند و با او در زندان بودند معتقدند که او هرگز تن به کارهای سخت نمی داد و همچنین بسیار انتقاد ناپذیر بود و در برابر مخالفت با نظراتش بسیار عصبی برخورد میکرد.

مسعود رجوی در سال ۱۳۵۰ دستگیر و محاکمه شد. او تنها عضو مرکزیت ۱۲ نفره سازمان بود که زنده ماند و حکم اعدام وی به ابد تقلیل یافت. بعد از انقلاب اسلامی اسناد و مدارکی دال بر تعامل وی با ساواک منتشر گردید که سازمان هرگز در این خصوص توضیحی نداد. اعدام نشدن مسعود رجوی، که ظاهرا بر سر مواضع خود و مبارزه مسلحانه با شاه ایستاده بود، نیز از موارد دارای ابهام در تاریخچه سازمان است.

مسعود رجوی در ۲۷ بهمن ۱۳۵۰ آخرین دفاع خود را در دادگاه نظامی شاه قرائت نمود و از مواضع خود و سازمان دفاع کرد. او ابتدا به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف از جانب شاه به حبس ابد محکوم گردید و به مدت ۷ سال تا زمانیکه در سال ۵۷ از زندان آزاد شد در زندان بود. وی تاریخ دستگیری خود را ۴ شهریور اعلام کرده است، اما در کارت بازداشتگاه متهمین، تاریخ بازداشت وی اول مرداد یعنی بیش از یک ماه قبل از ضربه شهریور ذکر شده ‌است. بنا بر نوشته روزنامه کیهان که همان زمان منتشر شد، وی اطلاعات مفصلی در مورد کادرها و اعضای بازداشت شده و نشده و نیز کروکی محل اقامت آنها در اختیار ساواک قرار داد تا جایی که ارتشبد نعمت‌الله نصیری، رئیس وقت سازمان امنیت و اطلاعات کشور، وی را از همکاران ساواک معرفی کرد.

در کتب و نشریات رسمی سازمان مجاهدین خلق پس از انقلاب، همواره تأکید می‌شود که دلیل اینکه وی بر خلاف سایر سران سازمان اعدام نشد فشارهای بین‌المللی و اقدامات برادرش کاظم رجوی (ساکن سوئیس) بوده است. اما روزنامه کیهان آن موقع از قول نصیری بیان داشت که: «چون در جریان تعقیب، کمال همکاری را در معرفی اعضای جمعیت به عمل آورده و در داخل سازمان نیز برای کشف کامل شبکه با مأمورین همکاری نموده، به فرموده مبارک شاهانه، کیفر اعدام او با یک درجه تخفیف به زندان دائم با اعمال شاقه تبدیل گردیده‌است.»
بر طبق روایت حکومتی فوق و اسنادی که وزارت اطلاعات بعدا منتشر کرد، وی مسئول ضربه شهریور سازمان، که در واقع موجبات ایجاد چالش بزرگ و دستگیری و شهادت رهبران و اعضای سازمان را فراهم نمود، شناخته میشود.

مدارک خیانت مسعود رجوی به سازمان مجاهدین خلق یکی از اسناد همکاری مسعود رجوی با ساواک

در سندی از ساواک اینچنین آمده است: «نامبرده بالا [مسعود رجوی] که از محکومین سازمان باصطلاح آزادیبخش ایران وابسته به نهضت آزادی است و در دادگاه تجدید نظر نظامی به اعدام محکوم گردیده بعد از دستگیری در جریان تحقیقات کمال همکاری را در معرفی اعضاء سازمان مکشوفه بعمل آورده و اطلاعاتی که در اختیار گذارده از هر جهت در روشن شدن وضعیت شبکه مزبور مؤثر و مفید بوده و پس از خاتمه تحقیقات نیز در داخل بازداشتگاه همکاری‌های صمیمانه‌ای با مأمورین بعمل آورده لذا به نظر این سازمان استحقاق ارفاق و تخفیف در مجازات را دارد.»

نکته قابل توجه در خصوص مسعود رجوی اینست که وی بعد از آزادی از زندان و احیای مجدد سازمان مجاهدین خلق هرگز کسانی که در مقابل تقی شهرام ایستاده و تن به انقلاب ایدئولوژیکی او و رهبری عقیدتیش ندادند را وارد سازمان نکرد و بالعکس کسانی که در برابر او تمکین نموده و مارکسیست شده بودند را جذب نمود چرا که او نیز مانند تقی شهرام میخواست تا تشکیلات بر اعتقادات اولویت داشته و مناسبات فرقه ای همچنان جاری و حاکم باشد.

گفته میشود که مسعود رجوی ابتدا در قبال مارکسیست شدن سازمان توسط تقی شهرام سکوت کرد اما زود متوجه شد که سازمان به این ترتیب بسیاری از حمایت ها و امکانات خود را از دست داده و پیش بینی های شهرام محقق نشده است. لذا با صدور یک بیانیه ۱۲ ماده ای، جریان مارکسیستی را محکوم کرد. اما جالب است که وی در بند ۱۰ این بیانیه بر تئوری شهرام که تضاد اصلی جنبش را جریان مذهبی مخالف شاه میدانست صحه گذاشت. رجوی در این بند به ضرورت مبارزه با به زعم خودش “جریان راست ارتجاعی” که آنرا تهدید اصلی میدانست تآکید داشت.

مسعود رجوی همرا با یارانش در ۳۰ دی ماه ۱۳۵۷ بر اساس طرح مشترک بختیار و ساواک،‌ که از عناد رجوی با انقلاب اسلامی مطلع بودند، از زندان آزاد شد. طرح این بود که مسعود رجوی وارد جریان مبارزات مردم شود و در تضاد با جریان اصلی انقلاب آنرا خنثی نماید. فعالیت های رجوی بعد از خارج شدن از زندان تماما در جهت به عقب انداختن انقلاب اسلامی بود که شواهد آن موجود است، اما جریان انقلاب قوی تر از آن بود که امثال رجوی بتوانند مانع آن شوند.

رجوی در ۳۰ خرداد ۶۰ مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی را آغاز نمود و بعد از انجام ترور های متعدد به پاریس گریخت. در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ موسی خیابانی جانشین رجوی و همچنین اشرف ربیعی همسرش و تعداد دیگری از کادرهای سازمان در یک تهاجم به خانه تیمی آنان در زعفرانیه کشته شدند. شایان ذکر است که مهدی ابریشم چی مسئول حفاظت این منزل بود که خود همراه با همسرش مریم قجر عضدانلو توانستند گریخته و به خارج از کشور بروند.

در سال ۱۳۶۴، یعنی درست ۱۰ سال پس از انقلاب ایدئولوژیک تقی شهرام، مسعود رجوی انقلاب ایدئولوژیک درونی دوم را اعلام نمود و خود را همچون شهرام رهبر عقیدتی نامید که می بایست به جای همه فکر کرده و تصمیم بگیرد. او تمامی کسانی که بر سر راه انقلاب ایدئولوژیکش قرار گرفتند را از سر راه برداشت. از جمله علی زرکش که بعد از موسی خیابانی در مقام جانشین مسعود رجوی در داخل کشور قرار گرفت. از آنجا که او مخالف انقلاب ایدئولوژیکی رجوی بود در پاریس در درون تشکیلات محاکمه و به اعدام محکوم شد. وی سپس به عراق فرستاده شد که عملا در بازداشت بود. زرکش در جریان عملیات موسوم به فروغ جاویدان کشته شد. بعد از سقوط صدام راننده وی از پادگان اشرف در عراق گریخت و به ایران رفت و اعتراف نمود که از جانب رجوی مآمور قتل وی در حین عملیات بوده است.

ایرج مصداقی،‌ از اعضای جداشده سازمان مجاهدین خلق، در مقاله ای با عنوان “چهل سال پس از ترور شریف واقفی؛ شباهت‌های رفتاری مسعود رجوی و تقی‌ شهرام” که سال گذشته به مناسبت چهلمین سالگرد شهادت مجید شریف واقفی منتشر شد به شباهت های بی نظیر این دو رهبر فرقه ای در عملکردها و سیاست ها و نحوه اداره تشکیلات و انقلاب ایدئولوژیکی که هر یک مبتکر آن بودند پرداخت. او در سایت پژواک ایران به تاریخ ۵ مه ۲۰۱۵ آورده است: “… تقی شهرام و مسعود رجوی سردمداران این تغییر و تحولات بودند و هر دو خود را نیروی بالنده می‌خواندند که به کشف عظیمی نائل آمده‌اند.”

***

همچنین: