خاطراتی از عراق (7) – رجوی و شکار جوانان و برخورد دو گانه با اسرائیل و آمریکا

خاطراتی از عراق (7) – رجوی و شکار جوانان و برخورد دو گانه با اسرائیل و آمریکا

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، پانزدهم سپتامبر 2016:…  حمید گفت: برادر مسعود!… من در ترکیه به سفارت اسرائیل مراجعه کردم برای گرفتن پاسپورت. در این لحظه رجوی حرف او را قطع کرد و گفت: رفتی سفارت اسرائیل؟!! پیف پیف!! و بینی اش را گرفت و چندین بار تکرار کرد: اه اه چه بوی کثیف و متعفنی میاد!!و ادامه داد: ما روزی برای کشتن همین نجاستها به فلسطین رفتیم! حالا تو برای گرفتن پاسپورت به این سفارت نجس و کثیف رفتی؟! … 

لینک به منبع

خاطراتی از عراق (7)

رجوی و شکار جوانان و برخورد دو گانه با اسرائیل و آمریکا

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بعداز بازگشت مریم به عراق و اعلام فاز سرنگونی! بسج نیرویی و اعزام نیرو به عراق در دستور کار رجوی قرار گرفت.

یکی از ناجوانمردانه ترین شیوه‌های نیرو گیری سازمان در ترکیه، پاکستان و امارات انجام شد بدینگونه که ایرانیانی را که سیاسی هم نبودند و اکثرا برای امرار معاش و کار از ایران خارج شده بودند شکار می‌کرد و با وعده کار در کارخانه های آلمان این جوانان بی خبر را به عراق اعزام میکرد به این عنوان که آنها را از آنجا به اروپا خواهد فرستاد ولی در عراق به آن‌ها گفته میشد که بایستی 2 سال اینجا در قرارگاههای سازمان مجاهدین خدمت سربازی کنند و در جواب آن‌هایی که می‌گفتند ما سربازی رفته ایم و کارت پایان خدمتهمداریمگفته میشد: خوب، شما به رژیم و آخوندها خدمت کرده اید ولی اکنون بایستی برای آزادی مردمتان 2 سال خدمت سربازی انجام بدهید.

حمید کریمی یکی از همین جوانانی بود که در ترکیه به تور سازمان مجاهدین افتاد. جوانی فوتبالیست که برای کار و زندگی بهتر از کشور خارج شده بود.

در یکی از نشستهای رجوی حمید کریمی پشت میکرفون رفت و با رجوی صحبت کرد. البته رجوی اجازه نداد که همۀ حرفهایش را بزند ولی بهرحال گوشه ای از چگونگی آوردنش به عراق را شرح داد.

حمید گفت: برادر مسعود!… من در ترکیه به سفارت اسرائیل مراجعه کردم برای گرفتن پاسپورت. در این لحظه رجوی حرف او را قطع کرد و گفت: رفتی سفارت اسرائیل؟!! پیف پیف!! و بینی اش را گرفت و چندین بار تکرار کرد: اه اه چه بوی کثیف و متعفنی میاد!!و ادامه داد: ما روزی برای کشتن همین نجاستها به فلسطین رفتیم! حالا تو برای گرفتن پاسپورت به این سفارت نجس و کثیف رفتی؟! پاسپورت اخوندها هزار بار بهتر از پاسپورت این جانیان حرمزاده است!

حمید که بشدت جا خورده بود گفت: برادر! من چاره‌ای نداشتم و از آنجائیکه هیچ راهی برای خروج از ترکیه و رفتن به اروپا پیش پایم نبود برای کمک گرفتن به آنجا رفتم چون شنیده بودم که اسرائیل به ایرانیها کمک می‌کند.

رجوی سیگارش را با قیچی کوچکی که همیشه با خود داشت نصف کرد و با زدن پفی به آن گفت: «ما مجاهدین راه مبارزه جدی و واقعی با اسرائیلیها را به خوبی بلد هستیم و اگر از همان سال 57 قدرت را گرفته بودیم به اتفاق برادرانمان در جنبش فتح اکنون بجای اسرائیل که یک کشور جعلی است فلسطین در نقشه می بود و گرنه تا این رژیم سرکار باشد اسرائیل امن و امان است و حرفهای ضد اسرائیلی آخوندها مزخرفی بیش نیست… ما مجاهدین صبوریم مانند مولایمان علی، ولی هرگز سرسوزنی از اعتقاداتمان کوتاه نخواهیم آمد و گرفتن انتقام برادران شهیدمان مخصوصا ابوجهاد سوگندی است که به آن عمل خواهیم کرد و انتقام خون وی را از جانیان جوهود خواهیم گرفت… از اولین ماموریت های شمایان زادگان مریم پاک رهایی بعد از سرنگونی به دست آوردن بمب اتمی است… چرا که در دنیای امروز امپریالیستهای جنایتکار به سرکردگی آمریکا فقط زبان زور را می فهمند و وقتی همه در اطراف ایران بمب اتمی دارند مثل پاکستان زپرتی و جوهودها چرا ما که بزرگترین کشور منطقه هستیم نباید داشته باشیم».

در اینجا صحبتهای طولانی در رابطه با جنبش فلسطین و خیانت عرفات در خارج شدن از لبنان کرد که از حوصله این مقاله خارج است.

یک بار هم وقتی در نشستی در اشرف در دهۀ هفتاد مسعود رجوی خبر از فرار عده ای از اشرف و رفتن آنها به اسرائیل از طریق اردن را داد گفت: «مجاهد می رود به اسرائیل پناهنده می شود؟ اگر می رفتند ایران و با جر ثقیل اعدام می شدند بهتر از این بود که به اسرائیل می رفتند!!…».

در آخرهای نشستهای شهریور سال 80 در قرارگاه باقرزاده در غرب بغداد موسوم به نشستهای طعمه که در آن محاکمۀ پنجاه نفر از جمله شادروان فرمانده فتح الله (مهدی افتخاری) صورت گرفت، جنایت 11 سپتامبر روی داد. از فردای آن روز تا روز 14 سپتامبر به مدت سه روز که همه مان به جز افراد جدید و به جز رده های پایین همۀ اعضا بودیم که حدود دو هزار نفر برآورد می شد هر روز به دستور شخص رجوی که روی سن با مریم می نشستند چندین بار پیاپی فیلم زدن هواپیماها به برجهای دوقلو را که از تلویزیونها ضبط کرده بودند روی پردۀ بزرگ روبروی سالن پخش می کردند و هر بار دست زدن و سوت زدن و هورا بود که گوشها را کر می کرد. آقای رجوی نه تنها مخالفت نمی کرد با این شور و حالها و دست افشانی ها بلکه وقتی جمعیت ساکت شدند عین حمله اش را من که در آن نشست بودم و متآسفانه همۀ فیلمهای ضبط شده اش را بعد از مسلم شدن حملۀ آمریکایی ها از بین بردند در ذهنم ضبط کرده ام که گفت: بنازم به این اسلام که در برداشت ارتجاعی اش چنین غوغایی می کند ببینید اگر اسلام انقلابی (مجاهدین) وارد بشود چه می کند؟ که باز جمعیت دست زدند و سوت و… مریم خانم هم کلی به حرفهای برادر مسعود به به و چه چه گفت که بله اینها که می بینی انقلاب کرده اند نشان می دهند اگر وارد بشوند چگونه دست اینها را می بندند و…

جناب رجوی در آنزمان اینچنین صحبت میکرد که البته قابل فهم هم است که چرا آن موقع به پشتیبانی از اربابش صدام و برای راضی کردن وی حاضر به هر کاری بود و اینچنین در باره یک ملت صحبت میکرد. بایستی توجه داشته باشید که جناب رجوی نه تنها در باره دولت بلکه با نژاد پرستی تمام علیه ملت یهود این حرفهای سخیف را می زد و در همان حال عربها را هم مسخره می کرد و به نیروهای عراقی «وحوش» می گفتدر حالی که مردم ایران هیچ مشکلی نه با مردم اسرائیل و نه با ملتهای عرب ندارند.

این حرفهای رجوی قابل توجه کسانی است که فکر می‌کنند با کمک کردن به این جانیان داعشی و رجوی می توانند باعث امنیت و آسایش خود شوند. تجربه نشان داده که این توهمی بیش نیست و مخصوصا جانی و وطن فروشی مثل رجوی هیچ جایی برای انسانیت در قلب و روح پلیدش وجود ندارد که اگر داشت ما که فدائیانش بودیم بعد از سی سال هرگز اینقدر تف و لعنتش نمی کردیم.

دولتها و سیاستمداران می‌آیند و می‌روند ولی ملت‌ها همیشه خواهند ماند. پس بجای سرمایه‌گذاری

روی جانیانی مثل رجوی بهتر است روی دوستی ملت‌ها سرمایه گذاری شود تا لااقل نسل آینده و فرزندانمان مانند نسل ما نابود نشوند و در آسایش و صلح و آزادی زندگی کنند.

باید دانست که اینها حرفهای درون تشکیلاتی رجوی بود تا به فریب خوردگانش و اسیران فرقه اش بگوید ما روی همان شعارهای اولیه قبل از انقلاب خودمان هستیم در حالیکه در بیرون تشکیلات با هر ناکسی و شیطان بزرگ و کوچکی و در رأس همه شان هم آمریکا و اسرائیل تا انواع خودفروشی و وطن فروشی و جاسوسی و مزدوری و همکاری آشکار و پنهان می رود که نمونه های فراوانش را در دستگیری نمایشی یکی از مسئولان فرقه در اسرائیل و استفاده از ماهواره های جاسوسی اسرائیل در به اصطلاح افشاگریهای هسته ای اش و دریوزگی در کنگرۀ آمریکا و خرید لابی با دلارهای نفتی صدامی از میان مقامات سابق و لاحق همان «امپریالیستها» و دعوت از جانی ترین چهره های ارتش و اطلاعات آمریکا برای سخنرانی در برنامه های مریم قجر وو… می توان دید.

حمید کریمی هنوز در لیبرتی است و امیدوارم یک روز بعد از رها شدن از فرقه و رسیدن به دنیای آزاد با زبان خودش هر آنچه رجوی بر سرش آورده را بگوید.

به امید آزادی و رهایی همۀ اسیران فرقۀ رجوی.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26650

خاطراتی دردناک از عراق (۶) – کتک زدن فرمانده جلوی جمع به اتهام رابطۀ جنسی 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، چهارم سپتامبر ۲۰۱۶:… از آنجاییکه نصرالله هنوز در تشکیلات سازمان مجاهدین و در زندان لیبرتی بغداد در اسارت این فرقه می باشد بیشتر از این نمی نویسم و تنها این را می گویم که این رفتار نوچه های رجوی با او چیزی جز یک تسویه حساب با او نبود. ما که ماهها از صبح تا شب با نصرالله بودیم هر گز از نصرالله کوچکترین اشعه به اصطلاح غیر اخلاقی ندیدیم بلکه برعکس نگاه نصرالله به فردین بجز نگاه پاک پدرانه نبود. از این … 

یاسر عزتییاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

 نامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

لینک به منبع

خاطراتی دردناک از عراق (۶)

کتک زدن فرمانده جلوی جمع مجاهدین به اتهام رابطۀ جنسی

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

فرمانده نصرالله مجیدیاز فرماندهان قدیمی سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) است که در دهها عملیات نظامی مخصوصاً درکردستان شرکت داشته است. او از ریشۀ ترک و لر و یا به اصطلاح لک می باشد و در سن جوانی به سازمان پیوسته است. او با چهرۀ سفید و موهای زرد از فرماندهان ورزیده و بسیار جدی و در عین حال فردی بسیار ساده و غیر سیاسی بنطر می‌رسید. با وجودیکه سالها در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) با هم بودیم ولی هیچ وقت بیاد ندارم در نشستهای سیاسی صحبت کرده باشد. البته بایستی بگویم که اکثر بچه‌های سازمان که در فاز سیاسی و در میز کتاب و بحث‌های آن زمان شرکت می کردند و یا هنوز با سازمان رابطه نداشتند بلحاظ سیاسی و حتی شناختی از تاریخچه سازمان بی اطلاع بوده و در مواردی اصلاً شناختی نداشتند و این در بحث‌های سیاسی بخوبی قابل تشخیص بود.

با روی کار آمدن دولت خاتمی و تحلیل رجوی مبنی بر اینکه وی جام زهر و نه جرعۀ حیات برای رژیم می باشد و رژیم تا قبل از پایان دورۀ اول ریاست جمهوری خاتمی سرنگون می‌شود، همانطوریکه در نوشته قبلی توضیح دادم تیم های عملیاتی سازماندهی شدند.

در قرارگاه ما یعنی قرارگاه همایون هم مثل همۀ قرارگاه های سازمان در عراق انواع و اقسام کلاسها شروع شد که از جملۀ آنها کلاسهایی برای شناختن جامعۀ ایران بود زیرا بسیاری از ما سالها از ایران دور بودیم و حتی طرز صحبت کردنمان هم با جامعه عادی ایران تفاوت داشت. این کلاسها عبارت بودند از شهر شناسی، نقشه خوانی شهری، شناخت لباسهای پلیس، و نیروهای امنیتی و فرهنگ صحبت کردن و …تا افراد موقع اعزام برای انجام عملیات نظامی و ترور و انفجار در داخل ایران شناخته نشوند و گیر نیفتند.

نصرالله مجیدی و من و جوانی ۱۹ ساله بنام فردین با هم در این کلاسها بودیم. نصر الله و فردین معمولا در نشستها صحبت نمی کردند و یا به اصطلاح سازمانی «موضع» نمی گرفتند. تعریف «موضع گرفتن» در نشستهای سازمان مجاهدین «صحبت کردن در اثبات یا تأیید حرف مسئول نشست و حرفهای دیگران» بود.

در همۀ نشستهای تشکیلاتی با هر موضوعی اعم از سیاسی یا به اصطلاح ایدئولوژیکی و انتقادی و… افراد باید در جهت به اصطلاح «اثبات» یعنی تأیید حرفهای مسئول نشست اعم از خود رجوی یا هر یک از مسئولان یعنی همان سخنران جلسه و حرفهای دیگران صحبت می کردند و به اصطلاح «موضع» می گرفتند و چون هرگز در تشکیلات مجاهدین موضع منفی یا مخالف معنی نداشت و کسی جرأت نمی کرد که موضع منفی بگیرد یا به عنوان مخالف صحبت کند، لذا سکوت و صحبت نکردن در نشستها و از جمله نشستهای انتقادی بویژه اگر موارد زیاد و دائمی می شد فرد مربوطه به عنوان مخالف و مشکوک یا مسأله دار تلقی می گشت و ضمن انتقاد همیشه به او که «او در نشستها ساکت است» و«موضع نمی گیرد» به بهانه ها و با زدن برچسبهایی مختلف از جمله جنسی و «مشکل جنسی داشتن» او را در نشستهای موسوم به «عملیات جاری» و بویژه در نشستهای موسوم به «دیگ» یا «جانبی» مورد انواع تهمتها و ناسزاها و توهینها و ضرب و شتمها قرار می دادند.

فردین جوانی تقریباً شبیه به جوانی‌های نصرالله بود و خود نصر الله می‌گفت فردین را که می‌بینم یاد جوانیهای خودم می‌افتم. جالب این بود که فردین هم ریشه کردی و لری داشت.

نصرالله فرمانده یکان فردین بود و با هم رابطۀ بسیار خوبی داشتند و در کلاسها هم فردین از آنجاییکه هم جوان بود و هم به تازگی از دبیرستان آمده و ذهنش خوب کار میکرد در بیشتر کلاسها به ما کمک میکرد و در چند ماهی که با هم بودیم من هم با فردین صمیمی شدم.

این رابطۀ خوب همیشه ادامه داشت. هر چند من در یکان آن‌ها نبودم تا مدتها بعد یک شب در بنگالی (کانکسی) در آخرین نقطه شرقی قرارگاه به دور از سالنهای غذاخوری و آسایشگاها نشستی با حضور فرمانده قرارگاه و افراد با رده های ما یعنی رده بالا و قدیمی سازمان گذاشته شد.

نشست که شروع شد با کمال تعجب دیدم معاون فرمانده قرارگاه ما محمود عطایی (از مسئولان و فرماندهان قدیمی سازمان مجاهدین و معروف به برادر حمید که بعدها معاون بخش اطلاعات و امنیت شد) بعد از چند دقیقه نصرالله را صدا کرد و گفت: «ببین، نصر الله، هر آنچه هست را خودت با زبان خوش بگو وگرنه بچه‌ها تکه پاره ات میکنند»!!.

فرمانده نصرالله متهم به داشتن رابطۀ جنسی با فردین شده بود که تهمت ناجوانمردانه ای بیش نبود.

نصرالله با نگاهی جدی و سکوتی معنی دار و بهت زده به محمود عطائی (حمید) خیره شده بود ولی نه او و نه هیچیک از افراد نشست مستقیم در چشمش نگاه نمیکردند. حمید طبق معمول با تحریک فرماندهانی که همیشه در حسرت و حسد عملیاتهای نصرالله بودند اینک حربه ای یافته بود تا هر آنچه را که در خور خود و همپالگیهایش بود به نصرالله نسبت دهد. به ناگهان و در میان سکوت و بهت زدگی نصر الله، حمید و تعدادی از فرماندهان یکانها به طرف نصر الله حمله ور شده و سر و صورت او را به زیر بارانی از آب دهان و مشت و لگد گرفتند.

بعد هم فردین را آوردند و جلوی جمع با تهدید از او خواستند که به رابطۀ جنسی موهوم نصر الله با او اعتراف کند! ولی فردین که به شدت تحقیر شده و روانش و شخصیتش خرد شده بود همه این حرفها را تکذیب کرد و گفت همیشه احساس میکرده که نصرالله مثل برادر بزرگترش است و بعضی مواقع هم او را مانند پدر خودش تصور می کرد.

اینجا حضرات فدائیان رجوی حاضر در نشست با فحش و ناسزا به فردین گفتند: « به به چه حرفها!! چشممان روشن!! مگر از کی ما در سازمان صحبت از رابطۀ خانوادگی داشتیم؟، صحبت از برادر و پدر واقعی هم توسط فرد فول است… در مجاهدین هر آنچه هست عشق به مریم و مسعود است!… مجاهد خواهر و مادری به جز مریم و برادر و پدری به جز مسعود ندارد»!!!…

بعد از آن دوباره حمله متوجه نصرالله شد و این نشست دو روز ادامه داشت و از آنجاییکه نصرالله یک کلمه هم حرف نزد، برگ اخراج را جلوش گذاشتند که او آن را برداشت و امضا کرد و با خشم به طرف محمود عطائی یا برادر حمید پرت کرد.

چند روزی نصرالله بنگالی بود (اصطلاح سازمانی برای شخص زندانی در کانکس) و بعد هم دیگر با هیچکس حرف نمی‌زد و رده اش را هم تا عضو ساده پایین آورده بودند.

از آنجاییکه نصرالله هنوز در تشکیلات سازمان مجاهدین و در زندان لیبرتی بغداد در اسارت این فرقه می باشد بیشتر از این نمی نویسم و تنها این را می گویم که این رفتار نوچه های رجوی با او چیزی جز یک تسویه حساب با او نبود.

ما که ماهها از صبح تا شب با نصرالله بودیم هر گز از نصرالله کوچکترین اشعه به اصطلاح غیر اخلاقی ندیدیم بلکه برعکس نگاه نصرالله به فردین بجز نگاه پاک پدرانه نبود.

از این موارد در سازمان زیاد وجود داشت و حتی در بسیاری موارد فرد را جلوی دوربین نشانده و به اصطلاح اعتراف می‌گرفتند که با فلان شخص مورد اخلاقی (رابطۀ جنسی) داشته و از طرف وزارت اطلاعات ماموریت داشته که چنین رابطه ای برقرار کند تا مناسبات پاک مجاهدین را خراب کرده و آنها را از مبارزه دور سازد!…

در مورد نصرالله هم رجوی «مرحوم» شده به خوبی می‌دانست که هرچه بخواهد می‌تواند بر سر وی بیاورد چرا که رجوی همیشه به ما می‌گفت کجا بهتر از اینجا؟ و اینطور القاء کرده بود که ما چاره‌ای بجز ماندن نداریم.

ولی برادران و خواهرانم! اصلاً هم اینطور نیست. شما مجبور نیستید با تهدید و ترس در این فرقۀ صاحب مرده بمانید. تنها کافی است ذهن و فکرتان را از القاءات رجوی رها سازید. مطمئن باشید من و دیگر دوستان سالیانتان برای کمک به شما آماده ایم و تا رهایی شما از بندها و هفت حصار این فرقه از پا نمی نشینیم.

البته بایستی بگویم که ارتباط جنسی بین مردان با هم و همچنین زنان با همدیگر در قرارگاهها و پایگاههای سازمان مجاهدین و بیشتر بعد از طلاق اجباری بین همسران از سال ۶۸ و ممنوع شدن ازدواج به وفور وجود داشته و دارد که در آینده در بارۀ آن خواهم نوشت ولی این موضوع در رابطه با افراد ربات و وفادار رجوی بویژه مسئولان و فرماندهان فدائی رهبر عقیدتی شان مسکوت گذاشته می شد و برای آنها نشستی برگزار نمی کردند چرا که آنان مؤمنان و «مدافعان» دو آتشۀ «انقلاب مریم»!! بوده و هستند!.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26519

خاطراتی دردناک ازعراق (۵) – کارگران کودک عراقی در اشرف

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و پنجم اوت ۲۰۱۶:…  در سایت رسمی سازمان مجاهدین مقاله ای در حمایت از ارباب سعودی بچه کش و زن ستیز رجوی با عکس زیر در این لینگ منتشر شده است با عنوان: «ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی»!! ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی واقعاً رذالت و پستی رجوی را بنگرید که در بیشرمی حتی از ارباب خود … 

کودکان سرباز در قرارگاههای مجاهدین خلق و صدام حسین

لینک به منبع

خاطراتی دردناک ازعراق (۵) – کارگران کودک عراقی در اشرف و دزدی از دستمزدهای آنان

سایت رجوی: رسیدگی عربستان به بچه‌های مظلوم سوری!!

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

در سایت رسمی سازمان مجاهدین مقاله ای در حمایت از ارباب سعودی بچه کش و زن ستیز رجوی با عکس زیر در این لینگ منتشر شده است با عنوان: «ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی»!!

ایجاد مراکز آموزشی و فنی برای پناهجویان سوری در اردن توسط عربستان سعودی

واقعاً رذالت و پستی رجوی را بنگرید که در بیشرمی حتی از ارباب خود پیشی گرفته است: ایجاد مراکز آموزشی با این خانم معلم کامل الحجاب الاسلامی!! که بعد از دقت زیاد می توانید او را که ایستاده است تشخیص بدهید!!

این واقعیت درونی رجوی یعنی ماهیت او است که سالها آنرا پنهان کرده بود و اکنون که دیگر به آخر خط کلاشی و وطن فروشی رسیده دیگر دلیلی برای به اصطلاح خودش انطباق کار کردن با بیرون از مجاهدین برای مارک ارتجاعی نخوردن نمی‌بیند و شمشیر ضد ایرانیش را از رو بسته و البته حق هم دارد چون مردم ایران در طی سی و چند سال گذشته به خوبی ثابت کرده‌اند که ارزشی برای حرفها و شوی های رنگارنگ او با حضور دشمنان ایران قائل نیستند و رجوی هم این را بخوبی دریافته و با خودش حتما می گوید: دیگر آب از سر ما گذشته است!.

مطمئناً این خانم معلم که الگوی ایدئولوژیک رجوی برای زنان ایران است سالهای نوری با خواست و الگوی زنان و دختران ایران زمین تفاوت دارد.

واقعا باردیگر به این تیتر سایت مجاهدین (فرقۀ رجوی) دقت کنید: «ایجاد مراکز آموزشی برای کودکان مظلوم سوری توسط عربستان»!!

خوب یکی نیست به این رجوی جانی و همیشه مزدور و فراری بگوید: آخر این کودکان مظلوم با سلاح و پول و کمک چه کسی در این پنج سال بی خانمان و یتیم شدند؟

ای نامردی که از خون بیگناهان و مظلومان ارتزاق کرده و می‌کنی! آیا فکر کردی چرا سازمان حنیف با رهبری تو به این منجلاب و تباهی کشیده شد و به فرقه ای ضد انسانی تبدیل گشت؟خون هزاران مجاهد و رزمنده آزادی را با همین سیاستهای خائنانه و ضد میهنی و ضد انسانیت لگد کردی و به هدر دادی.

شما در عراق با کارگران کم سن و سال عراقی چه کردید؟

در اینجا فقط به یک مورد که خودم شخصاً اطلاع دارم و چند سال پیش هم با اسامی و مدارک غیر قابل انکار به مراجع ذی صلاح قضایی عراق تحویل دادم اشاره می‌کنم:

بعد از سقوط صدام حسین و تسلیم مجاهدین و استقرار ارتش آمریکا در اشرف و بعد از مراحل تحویل سلاح دو شرکت استرالیایی آمریکایی برای تخریب مهمات در اشرف مستقر شدند.

به جز زاغه های مهماتی که در اشرف وجود داشت سوله های مهمات زیادی هم در خارج اشرف و در امتداد ضلع جنوبی اشرف بود که متعلق به ارتش عراق و قسمتی هم متعلق به ما بود ولی تحت حفاظت ارتش عراق قرار داشت و بایستی تخریب می‌شد.

سازمان در آنزمان با انواع و اقسام شرکتها با مدارک جعلی و با تاریخ هایی که نشان می‌داد که مثلاً ۱۰ سال قبل یعنی زمان صدام ثبت شده برای تخریب مهمات قرارداد می بست و البته تمامی این شرکتها با اسامی عراقی بود. یکی از این شرکتها کارگران عراقی را برای خارج کردن مهمات از سوله ها و گذاشتن در جعبه های چوبی استخدام کرده بود و طرف حساب مالی با یک شرکت استرالیایی بود.

من در آن زمان در سیستم مالی و تحت مسئول زهره اخیانی بودم که در یاداشتی جداگانه خواهم نوشت کار من بعنوان یک عراقی! و نماینده شرکت این بود که هر روز کارگران را از درب اصلی اشرف تحویل می گرفتم و با یک خودرو زیل به محل سوله ها که تحت حفاظت ارتش آمریکا بود می‌بردم.

همۀ این کارگران کودکان کم سن و زیر ۱۶سال بودند به جز ۲ نفر آنها که ۱۸ ساله بودند و از بچگی با پدرشان در آشپزخانه اشرف کار می کردند.

بقیۀ این کودکان هم به همین صورت از ساکنان شهر خالص (نزدیکترین شهر عراق به قرارگاه اشرف که در حوزۀ فرمانداری آن شهر قرار داشت) بودند و شخصی بنام ابو فوزی که از زمان صدام و از طرف مخابرات (اطلاعات) برای کار با مجاهدین تأیید شده بود مسئول آوردن این بچه‌ها بود البته ابوفوزی یکی از رابطهای سازمان با دولت صدام بود و بسیاری از کارها توسط وی انجام می شد.

به هرحال حدود ۲۵ نفر از این کودکان را که پسر ۱۴ ساله ابوفوزی هم جزء آنها بود من هر روز رفته و به اشرف می آوردم و عصر هم ساعت ۵ برمی گرداندم.

من این کودکان را موقع ناهار به سوله ای داخل اشرف که محل مهمات خودمان بود می‌بردم و آنجا ناهارشان را که یک نان و ۲ خیار بود مسئول سوله به نام بهروز به آن‌ها می‌داد و چایی هم خودشان با سوزاندن چوب درست می کردند.

من در ابتدا از میزان دستمزد این کودکان اطلاع نداشتم و مسئولین سازمان به من دستور داده بودند که مراقب باشم این کودکان هیچ رابطه‌ای با آمریکایی ها نداشته باشند و آن دو نفر ۱۸ ساله را هم که برادر بودند برای همین آورده بودند که به عنوان مسئول و مراقب این کودکان باشند.

روزی یکی از کارکنان آمریکایی شرکت استرالیایی – آمریکایی به من گفت به این بچه‌ها بگو امروز تندتر کار کنند چون من امروز می‌خواهم زودتر بروم و صد دلار می‌دهم بین آن‌ها تقسیم کن و گفت:۲۰ دولار در روز برایشان کم است ولی خوب با این وضعیت عراق این بچه ها حتما بیشتر از پدرانشان در می آورند.

بعد از ظهر که برگشتیم کنجکاو شدم که چقدر به این کودکان حقوق می‌دهند چون روزهای قبل دیده بودم که بهروز به آنها دینار عراقی می دهد و نه دولار. با پرس و جو از کودکان با کمال تعجب و شگفتی فهمیدم که هر یک از آن کودکان شانزده سال به پایین روزانه ۱۲۰۰ دینار و آن ۲ نفر که هیجده ساله بودند ۱۸۰۰ دینار می‌گیرند.

یک دولار در آن زمان حدود ۱۸۰۰ دینار عراقی بود یعنی این رجوی نامرد برای هر یک از این بچه‌های مظلوم عراقی که از ۹صبح تا ۵ بعدازظهر کار می‌کردند روزی ۲۰ دولار از شرکت استرالیایی آمریکایی می‌گرفت ولی به ۲ نفرشان که هیجده ساله بودند روزی ۱ دولار و به بقیه که زیر هیجده سال (بلکه زیر شانزده سال) بودند ۸۰ سنت در روز می‌داد!!.

هرکس با ساختار تشکیلاتی سازمان مجاهدین و مشخصا در عراق آشنایی داشته باشد می داند که در این سازمان مطلقا پول به درد فرد نمی خورد که مثلا بهروز پول را برای خودش بردارد چون یک دستگاه بسته می باشد و محلی برای خرید فردی با پول نقد وجود ندارد و هر پول نقدی باید از بخش مالی رجوی گرفته شود و یا به آن برگردانده شود.

از آنجاییکه خیلی بهم ریخته بودم و بهروز هم متوجه شده بود قبل از رفتن به قرارگاه به او گفتم: برادر بهروز حقوق یا دستمزد روزانۀ هر بچه مگر روزی ۲۰ دولار نیست؟ گفت تو از کجا می‌دانی؟ چه جوری تو خبر داری من خبر ندارم؟ این حقوقی است که به من گفته شده بدهم. شب در نشست که فاکتش را خواندم خواهر زهره گفت: رضا ما غذا هم به آنها می‌دهیم و تو نگران آنها نباش و اگر ما نبودیم این کارگران این را هم نداشتند و تو بهتر است نگران برادر مسعود باشی در این وضعیت نابسامان عراق!!.

حال خطاب به رجوی می گویم:

آیا واقعا این بود سازمان حنیف و جامعۀ بی طبقه توحیدی که هر بار در نشستها برایمان ساعت‌ها صحبت می کردی؟

ای نامرد که نان و نفت مردم عراق را خوردی و بعد از سرنگونی صدام از دستمزد بچه‌های فقیر آن کشور هم نگذشتی؛ آیا کم از قاچاق نفت عراق و دلارهای نفتی اهدائی صدام بدست آوردی؟

واقعا ننگ بر تو و ایدئولوژیت که به هیچ بنی بشری رحم نکردی و نمی‌کنی.

*** 

… 

عربستان سعودی مجاهدین خلق داعش و تروریسمIs Saudi Arabia Pivoting Toward Iranian Radicals?

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26467

خاطراتی دردناک از عراق (۴) – مشت و لگد و آجر بر سر مهرداد به جرم اعتراض به نحوۀ انتقاد 

 reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و یکم اوت ۲۰۱۶:… مهرداد اکبری از بچه‌های قدیمی و از نفرات یکان مهندسی در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) فردی بسیار آرام و ورزشکاری که در بسیاری از رشته‌های ورزشی از جمله بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ و مخصوصاً شنا در حد عالی بود و همچنین در خیاطی و آشپزی هم بسیار ماهر و در یک کلام به قول خودمان آچار فرانسه بود و می باشد. البته سالهاست که دچار کمر … 

کمپ بدنان اشرف تعطیل شدجنجال بزرگ برای اینکه مجاهدین خلق نمیتوانند ثابت کنند رهبرشان مسعود رجوی زنده است

خروج شرمگینانه از عراق پس از سی و یک سال

مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ تیرانا آلبانیَعادل اعظمی: تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

لینک به منبع

خاطراتی دردناک از عراق (۴) – مشت و لگد و آجر بر سر مهرداد به جرم اعتراض به نحوۀ انتقاد

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

مهرداد اکبری از بچه‌های قدیمی و از نفرات یکان مهندسی در قرارگاه همایون (از قرارگاههای سازمان مجاهدین در جنوب عراق) فردی بسیار آرام و ورزشکاری که در بسیاری از رشته‌های ورزشی از جمله بسکتبال، فوتبال، پینگ پونگ و مخصوصاً شنا در حد عالی بود و همچنین در خیاطی و آشپزی هم بسیار ماهر و در یک کلام به قول خودمان آچار فرانسه بود و می باشد. البته سالهاست که دچاره کمر درد شدید است و با وجودیکه پناهندگی ایتالیا را داشت ولی هر گز سازمان وی را برای مداوا به خارج عراق اعزام نکرد.

یک شب همراه مهدی زارع با اسم مستعار پویا از گشت خارج قرارگاه به قرارگاه برگشتیم. در راه رفتن به انبار تسلیحات برای تحویل دادن سلاح هایمان بودم که یکی از بچه‌هایهم یکانیم به نام محمود به طرفم آمد و یواشکی گفت رضا! مهرداد در بهداری بستری شده و می خواهد ترا ببیند. پرسیدم درد کمرش دوباره حاد شده؟ گفت نه برو خودت ببین!…

بعد از تحویل سلاح بایستی به نشست عملیات جاری می‌رفتم ولی به پویا گفتم تو برو من تا چند دقیقه دیگر می‌آیم. به بهداری قرارگاه رفتم می خواستم وارد شوم که یکی از فرماندهان که از قرارگاه خودمان هم بود و رابطه خوبی با هم داشتیم به نام نصرالله آذری جلو درب نگهبان بود که کسی وارد نشود گفت رضا! برو که اوضاع خراب است!… و تو دخالت نکن… گفتم تا مهرداد را نبینم نمی‌روم و با کمی جر و بحث درب را باز کردم و داخل شدم.

با صحنه ای مواجه شدم که برایم باورکردنی نبود. مهرداد با سری تماماً باندپیج شدهوشکسته روی تخت بیمارستان بهداری نشسته بود. سراسیمه پرسیدم: مهرداد! چی شده؟ برایم تعریف کرد:

در نشست عملیات جاری که هر شب بعد از شام انجام میشد یکی از بچه‌ها بنام رضا ( فامیلش را گفت که در خاطرم نمانده) یکی دیگر از بچه‌ها به نام خالق جوفی اهل اهواز و عرب زبانرا مورد تهمت و فحاشی قرار می‌دهد. در این موقع مهرداد بلند می شد و می‌گوید: برادر رضا! اگر انتقاد داری انتقادت را بکن، چرا تهمت می زنی و تحلیل می‌کنی؟ که در این موقع خواهر مسئول نشست مهرداد را مورد ناسزاگویی و هتاکی قرار می دهد و می گوید: تو چه کاره ای که به او اعتراض می کنی؟ من مسئول نشست هستم یا تو؟ الآن از کی دفاع می‌کنی؟ مهرداد در جواب می‌گوید خواهر! رضا انتقادی مطرح نکرد من فقط می‌گویم طبق قانون نشست عملیات جاری انتقاد مشخص باید کرد که فرد بفهمد و آنرا اثبات کند، الآن که نشست دیگ نیست.

اینجا خواهر مسئول عصبانی شده و با داد و فریاد که «اگر لازم بود من که مسئول نشست هستم جلوش را می گرفتم ولی در نشست عملیات جاری هم باید تیغ بکشید»! افراد نشست را علیه مهرداد تحریک می کند. اینجا ربات شده ها و فالانژهای یکان با مشت و لگد به مهرداد حمله می‌کنند و درگیری به خارج از بنگال کشیده می‌شود و همان رضا با یک آجر از پشت به سر مهرداد می زند که وی چند دقیقه‌ای بحالت اغما روی زمین می‌افتد و بعد هم به بهداری منتقل می‌شود. البته عده ای دیگر نیز به تعداد زیاد از پشت سر و با نامردی به او حمله ور شده و او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار داده بودند وگرنه اگر کم بودند به این راحتی نمی توانستند حریفش بشوند چون مهرداد ورزشکار و از فرزندان دلیر مردم لرستان بود و با وجود کمردرد شدیدی که از قبل داشت باز در برابر آنان مقاومت کرده بود.

از آنموقع به بعد مهرداد مثل قبل بشاش و سرحال نبود و با کسی هم زیاد صحبت نمی‌کرد. البته من همیشه در مواقع ممکن با وی صحبت می کردم ولی مهرداد دیگر آن مهرداد قبلی نبود.

اکنون که این خاطرۀ دردناک را نوشتم ممکن است او را که هنوز در تشکیلات فرقۀ رجوی در عراق (کمپ لیبرتی) است مورد فشار قرار بدهند تا مطالبی علیه من بنویسد ولی مهم نیستحتی اگر هم زیرفشارچیزی نوشت باید بداند که تنها نیست و اگر نیاز به کمک داشت مثل قبل من هستم و هر کاری بتوانم برای برادران و خواهران اسیرم انجام خواهم داد.

و اینجا خطاب به آنان می گویم:

خواهران و برادران اسیر و مجاهدم بدانید که تمام صحبتهای رجوی مبنی بر اینکه خارج از تشکیلات نمی‌توانید زندگی آزادانه داشته باشید مثل همیشه دروغ و فریبی بیش نبوده و نیست و صرفاً جهت نگاه داشتن شما در تشکیلات است تا مجبور شوید تن به هر ذلتی بدهید.

برادران و خواهرانم،

امیدوارم هر چه زودتر از هفت حصار فرقۀ رجوی رها بشوید و شما را ببینیم و در آغوش بگیریم.

رضا جبلی

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26373

خاطرات دردناک از عراق (۳): کشتن چوپان در مرز به دستور رجوی 

reza sadeghiرضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، پانزدهم اوت ۲۰۱۶:… در آمریکا و پایگاه سازمان در لوس آنجلس بودم که آقای دکتر مسعود بنی صدر نماینده وقت شورای ملی مقاومت در آمریکا (که اکنون بیش از بیست سال است از رجوی جدا شده و کتابی در افشای فرقۀ رجوی نوشته است) از جانب المرحوم رجوی (به گفته ارباب سعودی او) ماموریت یافته بود که نشستهایی جهت توجیه هواداران و جا انداختن این به اصطلاح  … 

رضا صادقی جبلیگردهمایی میلیونی رجوی!

لینک به منبع

خاطرات دردناک از عراق (۳): کشتن چوپان در مرز به دستور رجوی

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

رضا صادقی جبلی کمپ اشرف

تصویر نویسندۀ مقاله در موزۀ اشرف

بعد از انتخاب خاتمی بعنوان رئیس جمهور و شعار گشایش سیاسی، آقای رجوی این شعار و دیدگاه را بر ضد منافع سازمان دانست و نشستهایی تحت عنوان «خاتمی جام زهر رژیم خواهد بود نه جرعه حیات» را شروع کرد.

در آنزمان من هنوز در آمریکا و پایگاه سازمان در لوس آنجلس بودم که آقای دکتر مسعود بنی صدر نماینده وقت شورای ملی مقاومت در آمریکا (که اکنون بیش از بیست سال است از رجوی جدا شده و کتابی در افشای فرقۀ رجوی نوشته است) از جانب المرحوم رجوی (به گفته ارباب سعودی او) ماموریت یافته بود که نشستهایی جهت توجیه هواداران و جا انداختن این به اصطلاح «جام زهر»! برگزار کند نشستی که وارد شدن به «فاز نهایی سرنگونی تا حداکثر پایان دوره چهار سالۀ اول خاتمی و شقه شدن رژیم» پیام اصلی آن بود.

در آنزمان سازمان فراخوان اعزام به منطقه و برگرداندن تمامی کادرهای سازمان به عراق را صادر کرد و من هم به عراق اعزام شدم. البته مریم قجرهم که رجوی اعلام کرده بود ماموریتش باز کردن راه سیاسی برای ارتش آزادیبخش می باشد و برای این مأموریت به فرانسه اعزام شده با کامل کردن مأموریتش!! به عراق برگشت که البته در آن موقع این موضوع جر و بحث‌هایی را درون شورا برانگیخت چون اولاً مریم رجوی بدون اطلاع اعضای شورا و هرگونه رأی گیری و نظرخواهی از آنان به عراق برگشته بود. ثانیا بسیاری از آن‌ها مخالف برگشت وی به عراق در آنزمان بودند ولی مسعود رجوی هرگز به ابتدایی ترین معیارهای دموکراتیک پایبند نبود و خودش هم در نشستهای درونی مجاهدین تکرار می کرد که شورایی ها فقط ویترین و سیاهی لشکر هستند که اگر خواهر مریم شما یک روز مواجبشان را ندهد از گرسنگی می‌میرند البته به این موضوع در فرصت دیگری خواهم پرداخت.

به هرحال درعراق و نشستهای آن زمان با حضور مریم و مسعود وتمامی کادرهای سازمان یکبار دیگر آقای رجوی فاز سرنگونی را اعلام کردند. عیناً از رجوی نقل میکنم: «خاتمی آمده که با کمی آزادی و رفرم ما را در عراق بسوزاند و خامنه ای هم میگوید ای آخوند تازه به دوران رسیده حرف از آزادی موقوف چون اگر ذره‌ای آزادی دادی بعدش ترور و خمپاره است»، بعد هم با خنده و زدن یک پف به سیگارش ادامه داد: «خامنه ای مگر خودش را رهبر مسلمین خارج از ایران نمی داند؟ خوب مجاهدین هم مسلمان و خارج هستیم و در نتیجه رهبر ما هم !! است و ما از وی تقلید می‌کنیم پس بایستی حرفش را ثابت کنیم! و شمایان آماده شوید که داخل رفته و ترور کنید و خمپاره بزنید و کسی هم نمی‌تواند به ما اشکال بگیرد چون این فتوای رهبر مسلمین خارج از ایران است»!!.

یعنی حرف این است که رجوی اصلاً مسأله اش آزادی مردم ایران نبوده و نیست و می‌خواهد جلوی هرگونه گشایشی را بگیرد.

برای اعزام تیم های عملیاتی۲ یا ۳ نفره با هماهنگی ارتش صدام تا مرز با نیروهای عراقی می‌رفتیم و از آنجا همراه با یک یکان ۹ نفره که همراه تیم و یک یگان پشتیبان در آن نزدیکی برای درگیری احتمالی مرزی و آماده باش قرارگاه مادر تیم اعزام میشد که در یکی از این ماموریتها یگان همراه که شب را داخل خاک ایران در پناهگاه گذرانده بود در برگشت به چوپانی که در حال چراندن گوسفندهایش بود برخورد می‌کند و در صحبت کردن با وی مشخص می‌شود که از افراد محلی است و از مجاهدین با شیر و نان محلی پذیرایی می‌کند به گمان اینکه از سربازان مرزی ایران هستند و در جواب اینکه کسی را اینجا دیده یا نه؟ میگوید: کسی غریبه ندیده ام و بعضی مواقع خود شما ها را می بینم که در حال گشت زنی هستید. در این موقع یکی ازمجاهدین وسایل چوپان را بازرسی میکند که به یک موبایل بر می خورد که در جا می گویند این فرد مشکوک است و دست و پای چوپان را می بندند و منتظر دستور بالا می مانند.

در این موقع که سکوت بیسمی بود و طبق ضوابط نبایستی به جز مواقع ضروری تماس گرفته شود ناگهان صدای بیسیم و فرمانده یگان همراه بکوش رسید که با فرمانده مادر صحبت میکند و با توضیح کوتاه و کد، تقاضای بازداشت و آوردن چوپان یا رها کردنش با دست و پای بسته را می کند که در این موقع مهوش سپهری با نام مستعار نسرین و معروف به سپهسالار مریم یعنی از جانیان و شکنجه گران مریم فرمان قتل چوپان بیچاره را می‌دهد که در این موقع فرمانده یکان که خودش از این فرمان شوکه شده بود می گوید: «خواهر نسرین! دستها و پاهایش بسته است و تیم هم به سلامتی رفته و این فکر میکند ما سربازان مرزی هستیم». نسرین می گوید: «در ایران هیچکس بجز مأموران وزارت اطلاعات موبایل ندارد… دستور را اجرا کن… این دستور شخص البرز است»!لازم به ذکر است که البرز یکی از نام های مستعار مسعود رجوی در عملیات و ارتباطات درون سازمانی بود.

بدینگونه چوپان بیچاره صرفا به علت داشتن موبایل، به دستور رجوی کشته شد.

بعد از برگشت به قرارگاه از آنجاییکه تمامی افراد از جمله فرمانده یکان تا بن استخوان به اصطلاح سازمانی متناقض شده بودند برای حدود ۲ هفته همگی را در حالت قرنطینه نگهداشتند و نشستهایی که بعضا بیش از ۱۸ ساعت طول می کشید برای آنها گذاشتند که چند روز اول خود نسرین تنهایی مسئول نشست بود و بعد هم حسن نظام الملکی و یک خواهر دیگری که از افراد حفاظت بود همراهش بودند و آن‌ها سعی داشتند همۀ افراد یکان را متقاعد کنند که چوپان مزدور وزارت اطلاعات بوده است. آنها آنقدر نشستها را ادامه دادند تا همگی افراد یکان به اینکه چوپان بایستی کشته می شد باور و اعتراف کنند.

جالب‌تر اینکه نسرین (مهوش سپهری) از افراد یکان طلبکار هم بود که چرا گلوله خرجش کردید؟!! و چرا او را با بریدن سرش نکشته اید؟! و گفت: «اگر سر چند تا از مزدوران رژیم را ببرید و روی سینه شان بگذارید دیگر جرأت نمی‌کنند به مرز نزدیک بشوند و عبور شما از مرز را به رژیم خبر بدهند».

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26291

خاطراتی ازعراق (۲): رجوی و شورایی ها 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، دهم اوت ۲۰۱۶:…  رجوی در نشستهایی که مصرف بیرونی داشت همیشه از آقای متین دفتری تعریفهای بسیاری میکرد و وی را نوه و یادگار دکتر محمد مصدق کبیر می نامید که در نوارهای نشستهای شورا موجود بود ایشان را عصاره مبارزات مصدق کبیر و افتخاری برای شورا می دانست. ولی بعد از جدایی ایشان رجوی البته بعد از مدتها که طبق معمول از ما پنهان کرده بودند … 

رمزگشایی سخنان ترکی بن فیصل _ اعلام رسمی انحلال سازمان مجاهدین وحذف کامل مسعود رجوی ( بخش دوم )

لینک به منبع

خاطراتی ازعراق (۲): رجوی و شورایی ها

از نشستها و صحبتهای رجوی برای مجاهدین در رابطه با افراد شورا (۱)

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

بایستی اشاره کنم که معمولاً نشستهای رجوی دو نوع بود یکی صرفاً برای اعضای مجاهدین و به اصطلاح خودش نشست داخل خانه و دیگری نشستهایی که صرفاً برای بیرون بود که بسیار هم از نظر محتوا و هم حتی شکل نشستن در سالن تفاوت داشت یعنی برای مثال نشستی که قراربود برای بیرون از سازمان باشد ردیف صندلی های خواهران را به برادران خیلی نزدیکتر کرده و بعضی مواقع هم یک یگان خواهر و یکی برادر می چیدند و خواهران هم بایستی روسری قرمز و برادران هم لباسهای سبز رنگ بر تن میکردیم با پرچمهای رنگارنگ که هرکس از بیرون می‌دید فکر میکرد عجب جای باحالی! و بعد از فیلم‌ برداری یک آنتراکت داده می‌شد و طبق معمول خواهران و برادران جدا می نشستیم و حتی جاهای یگانها از قبل طراحی شده بود که کجا بنشینیم و البته صندلی های ردیف اول هر ستون مختص به فرماندهان بود که مبادا با وجود فاصله زیاد ولی به هرحال از رد و بدل شدن چیزی بین نفرات جلوگیری شود.

خانم و آقای متین دفتری

رجوی در نشستهایی که مصرف بیرونی داشت همیشه از آقای متین دفتری تعریفهای بسیاری میکرد و وی را نوه و یادگار دکتر محمد مصدق کبیر می نامید که در نوارهای نشستهای شورا موجود بود ایشان را عصاره مبارزات مصدق کبیر و افتخاری برای شورا می دانست.

ولی بعد از جدایی ایشان رجوی البته بعد از مدتها که طبق معمول از ما پنهان کرده بودند فرمودند (عین گفتۀ او را نقل میکنم البته با عرض معذرت از خانم و آقای متین دفتری): « این مردک خرفت با زن خودخواهش اصلاً کسی نبودند و کسی این‌ها را نمی شناخت.بخاطر سازمان و خونهای مجاهدین است که این زالوهای بی چشم و رو توانسته اند در خارجه پناهندگی بگیرند و فکر کنند که خبری است و اصلاً این مردک نوه دختری مصدق بود و هیچ ربطی به مصدق نداشت و خون او در رگهای این بابا نبود و ما وی را بزرگ کردیم».

توجه داشته باشید نوه دختری و خون مصدق در رگهایش نبود! این دم خروس و دروغ بزرگ برابری زن و مرد!! که رجوی و مریمش ادعای آن را دارند!. اصلاً رجوی قبول ندارد و نداشت که آقای متین دفتری نوه مصدق کبیر است چرا که نوه دختری در ایدئولوژی آقای رجوی مانند ارباب وهابیش عربستان و البته برادران داعشی که نوه دختری اصلاً نوه بحساب نمی‌آید.

اینجاست که پوچ بودن انقلاب به اصطلاح ایدئولوژی آقای رجوی و مریم رهایی از زبان خود آقای رجوی بیان می‌شود و از انجاییکه بشدت از جدا شدن خانم و آقای متین دفتری و ضربه جدی که بر پیکر پوسیده شورای دست ساز آقا وارد شده بود به یکباره با خشم آنچه را که در قلب و روحش می گذشت بیان میکند و این چهره واقعی رجوی بوده و می باشد.

خانمها و آقایان عضو شورا اگر شما یک لحظه در نشستهای داخلی مجاهدین بودید و یا می توانستید صحبتهای خصوصی رجوی در باره شورا و خودتان را بشنوید ممکن بود هرگز به این همکاری ذلیلانه و خیانتکارانه خود ادامه ندهید گفتم ممکن است چرا که اگر شما واقعاً برای آزادی و برابری و عدالت به دام این سازمان افتاده باشید نه صرفاً بخاطر پول مانند لابی های خارجی سازمان بایستی لااقل الان بعد از این همه افشاگری بخود می آمدید.

پس بحث بر سر آزادی نیست و برای من روشن است که شماها هم از جنس لابی های خارجی رجوی هستید مانند جان بولتون که برای آزادی و برقراری دموکراسی در ایران چنان نگران و پریشان است که نه خواب و نه خوراک دارد! و اگر حرف ما را که سالها از جان مایه گذاشتیم قبول ندارید صحبتهای آقایان قصیم وروحانی که دیگر تا دیروز و در بیش از سی سال با هم سر یک سفره از خون مردم ایران ارتزاق میکردید را لااقل بایستی باور میکردید پس شما هم خوب می‌دانید و به قول ما ایرانیان دندانهای رجوی را خوب شمرده اید یعنی می‌دانید به شما فعلاً نیاز دارد.

پس شما شورایی ها و بولتون و ترکی فیصل و رجوی نقطه اشتراکتان کجاست و در چیست؟

برای آزادی مردم ایران و سربلندی ایران عزیز این بهترین وطن که نمی‌تواند باشد لااقل بعد از حضور ترکی فیصل و وهابیون تا بن استخوان ضد ایرانی که دیگر مانند خورشید برای همگان روشن شد پس نقطه اشتراک در ضد ایرانی بودن همه شماست و گرنه که ترکی فیصل کجا و آزادی کجا؟!…

و گرنه اگر در وجودتان ذره‌ای عنصر ایرانی بود هرگز با ترکی فیصل به ماه عسل نمی رفتید.

ادامه دارد

*** 

Grand Controversy as MEK can’t prove leader Massoud Rajavi is dead or alive

2016-06-30-1467308500-6000440-download.jpgMaryam Rajavi — MEK Propaganda Queen — Advertises Her Serives For Iran’s Enemies

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26153

خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید! 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، سی و یکم ژوئیه ۲۰۱۶:…  بله جناب رجوی! شما از آنزمان مُردید!… از آنروز به بعد دیگر علیرضا را ندیدم تا یک روز ظهر که برای ناهار در سالن غذاخوری بودم دیدم علیرضا با فریاد و لباسهای پاره و پابرهنه وارد سالن شد و به طرفم دوید. او فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد!… محمد کریمی که کشتی گیر بود علیرضا را بلند کرد و زدش زمین. من کریمی را هل … 

المرعبی، صادقی، حسین نژادسوزش رجوی از دیدار جداشدگان با یک لابی سابق فرقه

لینک به منبع

لینک به قسمت اول:
خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید!

خاطره ای دردناک از عراق: آقای رجوی شما از آن زمان مُردید!

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

ترکی فیصل شاهزادۀ سعودی و رئیس پیشین سازمان اطلاعات و امنیت عربستان سعودی مراسمی را که قرار بود برای رجوی باشکوه و مسأله حل کن باشد تنها در چند ثانیه به مراسم عزا تبدیل کرد و هواداران و مطمئناً اعضای سازمان را در چنان شوکی قرار داد که هنوز مریم قجر نتوانسته بعد ازگذشت دو هفته در قبال آن موضعگیری کند.

البته همانطوریکه در نوشته‌های قبلی بیان کردم خارج از صحت و سقم این اعلام مرگ رجوی توسط ترکی فیصل و اینکه چرا اکنون و در این مراسم و توسط این شاهزادۀ سعودی؛برای ما جداشدگان و منتقدین رجوی مرگ سیاسی رجوی و فرقه اش بسی مهمتر از مرگ فیزکی او می باشد.

برای من و همۀ مجاهدان که با عشق و ایمان به وطن و مردم ایران و برای آزادی و دموکراسی پا در این راه گذاشتیم و با اعتماد صد در صد خود به رجوی و قبول کردن وی بعنوان رهبر عقیدتی وی را در حد پرستش دوست داشتیم رجوی از روزی مرد که اولین مشت و لگد بر سرو صورت مجاهد در عراق ودر نشستها نواخته شد. خطاب به رجوی می گویم:

بله آقای رجوی شما که در عراق و مخصوصاً زمان صدام هرگز فکر نمی‌کردید یک روزی پای مجاهدین به خارج از اسارتگاه اشرف برسد و ما را مظلوم و بی‌کس پنداشته بودی و هر آنچه خواستی بر سرمان آوردی و اگر هم اعتراض می‌کردیم راه زندان ابوغریب و نشانی مخابرات اربابت صدام را می دادی، بله شما از همان زمان مردید. روزی مردید که علیرضا اسفندیاری برادر چند شهید اعلام کرد که می‌خواهد برود و وی رامورد شدیدترین ضرب وشتمها قرار دادید و آب دهان به صورتش انداختید و بچه هایی را که نمی خواستند دیگر در عراق بمانند مورد شکنجه و فشار و تهدید قرار دادید و وقتی این فشارها و شکنجه ها کارساز نبود فرد را به سازمان امنیت جنایتکار صدام تحویل داده یا در میدان مین در مرز رها کرده و با شلیک گلوله به رژیم گرا داده و او را به کشتن می‌دادید.

بله شما آقای رجوی از آن موقع مُردید.

هرگز فراموش نمی‌کنم. بعد ازظهر بود من آن موقع در قرارگاه همایون در شهر العماره در جنوب عراق بودم و فرمانده قرارگاه ژیلا دیهیم بود. من و علیرضا در مرکز ۳۴ با هم بودیم که اعلام شد نشست قرارگاه ما با ژیلا است و همگی بایستی به سالن بنگالی برویم.

با شروع نشست که البته لباس شخصی ها و چماق داران رجوی هم طبق معمول از همه قرارها فراخوانده شده بودند حضور داشتند و همه با دیدن آن‌ها می‌دانستیم به اصطلاح نشست دیگ است و آنروز قرعه به اسم علیرضا افتاده بود.

ژیلا شروع به صحبت کرد و گفت: «از انفجار قرارگاه حبیب این علیرضای ترسو شلوارش را خیس کرده و میخواهد نزد رژیم برود. من هم از قرارگاه حبیب به قرارگاه همایون منتقلش کردم که بلکه آدم شود و به خاطر خانوادۀ شهیدش هم که شده فعلاً بماند تا رژیم را سرنگون کنیم و بعد گورش را گم کند»!

تعدادی از افراد شروع کردند به انتقاد از وی و با تحریکات از سوی ژیلا که می گفت: نشست انتقادی نیست احمقها این مزدور اعلام بریدگی کرده، حسین مدنی شروع به فحاشی کرد و با همانهاییکه برای همین کارآمده بودند بطرف علیرضا حمله کرده و بشدت وی را با مشت و لگد خون آلود کردند و بعد هم از آنجا بردندش. بله رجوی آنموقع مُرد.

فردای آنروز نشست دوباره شروع شد و علیرضا به طور باور‌نکردنی اعلام کرد که من از ترس نیست که می‌خواهم بروم آقای رجوی دیگر رهبر عقیدتی برای من نیست و من فکر میکنم خاتمی جام زهر نیست و ما اینجا قفل شده‌ایم و دیگر ارتش ازادیبخش کارایی ندارد. همه بچه‌ها برای چند لحظه‌ای ساکت شده بودند و هیچ‌کس حرفی نمی‌زد که در این لحظه یکی از بچه‌ها (مهران) بلند شد و طبق برنامه‌ریزی قبلی گفت: خواهر ژیلا! رضا جبلی با علیرضا هم محفل است و اصلاً هم تا به حال هیچ موضعی نگرفته است.

ژیلا رو به علیرضا گفت: نشست تو را بعداً ادامه می‌دهیم و مرا صدا کرد که بیا محفل هایت را با علیرضا بگو. پشت میکرفون رفتم و گفتم مهران باید فاکتهای محفل زدن مرا بگوید تا من جواب بدهم که جواب داد نخیر خودت باید اثبات کنی که محفل زده ای. این گفتگو ما بین ما برای مدتی ادامه یافت.

موضوع از این قرار بود که بعد از اولین نشست علیرضا، بچه‌ها او را بایکوت کرده و بعضی‌ها هم از ترس با او صحبت نمی‌کردند و سر هر میزی که برای وعده‌های غذایی می‌نشست هیچ‌کس بجز من نمی نشست. من از آنجاییکه او از همرزمان سابق بود از روز اول ورود به سازمان با هم چفت بودیم و مانند قبل با علیرضا تنظیم می‌کردم.

همان افراد با سرو صدا و تهدید شروع به آمدن به طرفم کردند که میکرفون را گرفتم و گفتم اگر کسی فکر می‌کند من با این شلوغ کاریها مرعوب می‌شوم اشتباه می‌کند. در این موقع حسین مدنی که تا قبل از آن همیشه تعریفم را می‌کرد با دو دست گلویم را گرفت و شروع به فشار دادن کرد و گفت ما گردن کلفت تر از تو را اینجا خاک کردیم!!. من هم گفتم احسنت! خوب! چه کسانی را کشته اید؟ که در این موقع ژیلا رو به بچه‌ها گفت: خاک بر سر شماها که جرأت نمی‌کنید یک کاری انجام بدید و رضا اینجا در حضور خواهران شورای رهبری به همه توهین می کند.

افراد اینجا به من حمله ور شدند و با مشت و لگد سعی کردند مرا هم مانند علیرضا خون آلود کنند که در این موقع ژیلا همه را ساکت کرد و گفت خوب! رضا! حرف بزن!… که من هم یک برگ از کاغذ یادداشتهایی را که جلوش بود برداشتم و نوشتم: من رضا جبلی دیگر مجاهد نیستم! و کاغذ را به دستش دادم.

ژیلا شروع کرد به گفتن اینکه: غلط کردی… تو پاره تن برادر هستی!… ما سعی داشتیم که با توجه به اینکه علیرضا ترا قبول دارد موضع گیری کنی و کمکش باشی ووو… بعد هم گفت بقیۀ نشست را فردا ادامه می‌دهیم.

این نشستها هر روز حدود ۱۶ساعت طول میکشید.

در این نشست ژیلا اعلام کرد که سازمان تصمیم گرفته علیرضا را اخراج کند و رو به وی گفت بیا مزدور ورقه ها را امضا کن! که علیرضا بلند شد و به سرعت ورقه ها را امضا کرد. ژیلا بعد از چند ثانیه مکث و خیره شدن به وی ورقه ها را پاره کرد و گفت: «کور خواندی مزدور کثیف!! می‌خواستیم ثابت شود که مزدور رژیم هستی که ثابت شد ولی کور خوندی در سازمان مقوله ای بعنوان بریدن نداریم و خروج ممنوع است و برادر مسعود گفته تا سرنگونی به زور هم که شده ترا با خود می کشیم»!!.

فردای انروز ژیلا دیهیم به قرارگاه حبیب منتقل و جملیه فیضی به جایش فرمانده قرارگاه همایون شد.

بله جناب رجوی! شما از آنزمان مُردید!…

از آنروز به بعد دیگر علیرضا را ندیدم تا یک روز ظهر که برای ناهار در سالن غذاخوری بودم دیدم علیرضا با فریاد و لباسهای پاره و پابرهنه وارد سالن شد و به طرفم دوید. او فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد!… محمد کریمی که کشتی گیر بود علیرضا را بلند کرد و زدش زمین. من کریمی را هل دادم و علیرضا را بلند کردم و گفتم: کجا بودی؟ چی شده؟ او همچنان فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد… از زندان فرار کردم!… (محمود فخر یا فخاری از اعضای قدیمی و اطلاعات قرارگاه شش بودو برادر کوچکترش آقای مهدی فخار که تا روزی‌های آخر با هم بودیم و اکنون سالها است که از فرقۀ رجوی جدا شده است برایم تعریف کرد که برادرش سال ۷۳ در زمان چک امنیتی وی را مورد ضرب و شتم شدید قرار داده است و به همین دلیل از وی متنفر بود و از او دوری می کرد. امیدوارم روزی خودش افشاگری کند).

در این زمان محمود فخر آمد و می‌خواست علیرضا را ببرد که من نگذاشتم و از آنجاییکه مرا خوب می شناخت رفت و با جملیه فیضی و تعدادی از فرماندهان برگشت. جمیله فیضی از من خواست همراه علیرضا به دفترش بروم.

در آنجا جمیله فیضی به من گفت: نگران نباش… علیرضا برای کارهای خروجی اش به اشرف منتقل می‌شود.

از آنزمان هیچکس علیرضا را ندید. البته این فقط مشتی نمونه از خروار و بلکه خراوارها است!…

و در أخر باز می گویم: بله، آقای رجوی تو از آن زمانها مُردی و مُرده ای.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26103

گروهی که سرکودک ۱۲ سالۀ سوری را برید از حامیان فرقۀ رجوی است 

رجوی و تروریستهای سوریهرضا صادقی، پیوند رهایی، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۶:…  در ویدیویی که گروهی از اپوزیسیون سوریه به نام گروه نور الدین الزنکی منتشر کرده سر یک کودک ١٢ ساله با چاقو توسط بکی از افراد این گروه که عضو شورای فرماندهی انقلاب سوریه و ائتلاف ملی سوریه می باشد بریده می شود. لازم به ذکر است که ائتلاف ملی سوریه و فرماندهی انقلاب … 

رجوی و تروریستهای سوریهنگاهی به دیپلماسی تروریستها. اوباشان قداره کش

لینک به منبع

افتخاری دیگر برای رجوی!

گروهی که سرکودک ۱۲ سالۀ سوری را برید از حامیان فرقۀ رجوی است

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

وزرات خارجه امریکا می گوید از گزارش وحشتناک در مورد بریدن سر یک کودک توسط یکی از گروه های شورشی در سوریه مطلع شده است.

در ویدیویی که گروهی از اپوزیسیون سوریه به نام گروه نور الدین الزنکی منتشر کرده سر یک کودک ١٢ ساله با چاقو توسط بکی از افراد این گروه که عضو شورای فرماندهی انقلاب سوریه و ائتلاف ملی سوریه می باشد بریده می شود.

لازم به ذکر است که ائتلاف ملی سوریه و فرماندهی انقلاب سوریه یکی از حامیان فرقۀ رجوی هستند و مسئولین آنها بارها در پاریس با مریم رجوی و دیگر سران این فرقه به صورت علنی دیدار کرده و رسانه های فرقه خبر آن را با عکس و تفصیل منتشر کرده اند از جمله در این لینگ در سایت رسمی فرقه (سایت مجاهدین خلق ایران).

همانطوریکه در عکسهای این مقاله می بینید مشاهده می کنید، احمد الجربا رئیس ائتلاف ملی سوریه با مریم قجر و مهدی ابریشمچی و سید المحدثین دیدار و گفتگو کرده اند.

مریم قجر همیشه می گفت ما از شورای انقلاب سوریه حمایت کرده و با سران آن دیدار می کنیم نه با داعش و همیشه خودشان را از ارتباط با داعش تبرئه و دور می کردند و می گفتند گروههای اپوزیسیون سوریه در ائتلاف اپوزیسیون ضد داعش هستند حالا این هم از گروههای به اصطلاح ائتلاف اپوزیسیون سوریه تحت عنوان «الائتلاف الوطنی السوری» به ریاست احمد الجربا که مریم رجوی با او در پاریس دیدار و گفتگوی علنی کرد که سر کودک ۱۲ سالۀ سوری را به علت کمک به سربازان ارتش سوریه بریدند.

یادآوری می شود که احمد الجربا از سرسپردگان خاندان سعودی است و بارها در نشست گروههای اپوزیسیون سوریه در ریاض پایتخت عربستان سعودی از جمله همین گروه نور الدین الزنکی با عکس و تفصیل شرکت کرده و خبر آن را رسانه های سعودی منتشر کرده اند که می توانید در این لینگ ببینید.

احمد الجربا در ملاقات با مریم قجر و شوهر سابقش مهدی ابویشمچی تأکید کرد که برای به اصطلاح ازادی سوریه و ایران با سازمان مجاهدین همپیمان شده اند!! اگر چه به نوشتۀ یکی از رسانه های آپوزیسیون سوریه (سایتی موسوم به سایت «المسلم») که متن آن را در لینگ زیر می بینید ارتش آزاد سوریه (به نقل از مشاور سیاسی این ارتش) درخواست سازمان مجاهدین خلق ایران مبنی بر دادن پایگاه برای آنها در مناطق تحت تصرفشان در مرز سوریه و لبنان و جنگیدن در کنار آنها را مورد بررسی قرار داده و از آنجا که از تاریخ این نوشته چهار سال گذشته است معلوم می شود آنها این درخواست فرقۀ رجوی را رد کرده اند!!.

http://almoslim.net/node/171873#comment-109946

باید گفت به به چشم مریم قجر و همسر غایب یا گور به گور شده اش روشن!! بفرمایند این هم گروهی که به حمایت آنها از فرقۀ رجوی افتخار می کردند و خودشان هم از آنها حمایت کرده و درخواست استقرار در بغل دستشان در سوریه را داده بودند و می گفتند نه آنها داعشی نیستند!! گیرم که داعشی نباشند و تشکیلات جداگانه ای دارند وقتی سر کودک دوازده ساله را می برند چه فرقی با داعش دارند؟!!

همه بیاد داریم زمانیکه داعش شهر موصل عراق را تصرف کرد رجوی اعلامیه تبریک به «فرزندان غیور عراقی» داد و داعش را «انقلابیون عراق» و«عشایر انقلابی عراقی» توصیف کرد.

البته برای رجوی اینها آزادیخواه و «انقلابی»!! و فرزندان غیور!! هستند و برای بقیه دنیا تروریستهای جانی.

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26069

رجوی از شادمانی ۱۱ سپتامبر تا نوکری دولت پشت آن 

 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۶:… در آن سال یعنی ۲۰۰۱ برابر با سال ۸۰ شمسی و قبل از روز ۱۱ سپتامبر تمامی نفرات سازمان مجاهدین طبق دستور رجویها در قرارگاه باقرزادۀ سازمان مجاهدین خلق واقع در غرب بغداد بودیم که سلسه نشست هایی طولانی با حضور مسعود و مریم رجوی در جریان بود. روز ۱۱ سپتامبر … 

رمزگشایی سخنان ترکی بن فیصل _ اعلام رسمی انحلال سازمان مجاهدین وحذف کامل مسعود رجوی ( بخش دوم )

لینک به منبع

رجوی از شادمانی ۱۱ سپتامبر تا نوکری دولت پشت آن

نوشتۀ رضا صادقی جبلی از اعضا و مسئولین قدیمی جدا شدۀ سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

جنایت وحشیانه ۱۱ سپتامبر و کشتار مردمان بی‌گناه تراژدیی بود که دنیا را دچار دگرگونی کرد بطوریکه مردم سراسر دنیا در غم آن گریستند و با خانواده‌های آن‌ها ابراز همدردی کردنند ولی با تأسف تمام در گوشه ای دیگر از جهان سازمانی و مخصوصاً دو نفر نه تنها ناراحت نبودند بلکه با وقاحت تمام از آن جنایت بعنوان عملیات مقدس یاد کرده و دستور شادمانی و سوت و کف و پایکوبی به اعضای فرقه شان دادند و چنین هم کردند و آن دو مسعود و مریم رجوی می باشند.

در آن سال یعنی ۲۰۰۱ برابر با سال ۸۰ شمسی و قبل از روز ۱۱ سپتامبر تمامی نفرات سازمان مجاهدین طبق دستور رجویها در قرارگاه باقرزادۀ سازمان مجاهدین خلق واقع در غرب بغداد بودیم که سلسه نشست هایی طولانی با حضور مسعود و مریم رجوی در جریان بود. روز ۱۱ سپتامبر وسط نشست بودیم که ناگهان رجوی چند دقیقه آنتراکت اعلام کرد و بر خلاف همیشه صحنه را ترک کرد و بعد ازبرگشتن اعلام کرد فعلا نشست تعطیل است و الآن موقع جشن وشادی است!!…

صحنه جنایت و خوردن هواپیما به برجهای دوقلو مرتب و پشت سر هم از واید اسکرین سالن نشست نشان داده می‌شد که هر بار با کف و سوت وهورای مسئولین درجه یک فرقه اش و بعد هم نوچه هایش و بعد تمام افراد سالن همراه می‌شد و رجوی هم در وسط سن کف می‌زد و راه می‌رفت و مریم قجر هم مرتب می‌خندید و به شادمانی بیشتر تشویق می کرد. وقتی برای لحظه ای کف و سوتها با اشارۀ مسعود رجوی متوقف شد رجوی گفت (عین جمله اش): «به نازم به اسلام که در برداشت ارتجاعی اش چنین می کند وای به روزی که اسلام انقلابی وارد میدان شود»!!…

به دنبال او مریم رجوی شروع به صحبت کرد و گفت: یک بار دیگر شما مجاهدین مسعود را ناامید کردید و این عملیات را شما مجاهدین و گوهران بی بدیل می بایستی انجام می‌دادید ودرسی به یاد ماندنی به آمریکا و دنیا می‌دادید!! بعد از آن ویدویی از ۱۰ عملیات انتحاری فلسطینی ها علیه اسرائیل را نشان دادنند که قبل از عملیات القاعده انجام شده بود و در آن ویدئو مجریان عملیات وصیت‌نامه های خود را هر یک جلو دوربین می خواندند و بعد از هر ویدئویی رجویها بلند می شدند وبه شدت آن‌ها را مورد تعریف و تمجید قرار می دادند.

سپس مسعود رجوی گفت: «این تازه برداشت ایدئولوژیک راست از اسلام است که اینچنین آمریکا را به ذلت کشانده و اکنون غرب و مخصوصاً امپریالیستهای خونخوار آمریکایی بایستی بترسند و وای به روزی که مجاهدان و فدائیان انقلاب کرده مریم تصمیم بگیرند مستقیما با آن‌ها درگیر شوند و البته آنروز دور نخواهد بود و این رسالت مجاهدین است وگرنه که رژیم بهانه است و وظیفه و رسالت تاریخی و اصولاً فلسفه وجودی ما مجاهدین مبارزه و نابودی امپریالست به سرگردگی امپریالست امریکاست و این جنگ اصلی و هدف اصلی مجاهدان است».

حال که حکومت وهابی عربستان با انتشار قسمتی از گزارش ۲۸ صفحه‌ای آمریکا متهم به دست داشتن در جنایت ۱۱ سپتامبر شده و همزمان با این گزارش، ترکی الفیصل رئیس سابق اطلاعات و امنیت عربستان به دعوت مریم رجوی به شوی او در پاریس آمده و با دادن خبری برای اولین بار (درست یا مشکوک؟) مبنی بر فوت مسعود رجوی در حقیقت مهر اربابی جدید عربستان سعودی برای رجوی را پای کارنامۀ این فرقه زده است به خوبی دلیل آنهمه شادمانی و تعریف و تمجید رجوی از این جنایت در همان روز انجامش برای همگان روشن شد البته ‌بسیاری می‌دانستند که عربستان در این جنایت دخالت داشته و لااقل اکنون بر همگان روشن است که حکومت وهابی عربستان تمامی الزامات را از محل استقرار تا پول و الی آخر برای این جنایت تأمین کرده بوده و بی دلیل نیست که پانزده نفر از تروریستهای جانی شهروند عربستان و چهار نفر دیگر هم در آنجا زندگی می کردند و من این را هم اضافه می‌کنم که نبایستی دور از انتظار دانست که روزی پای رجوی هم به پروندۀ این جنایت باز شود چرا که در همان زمان ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ روابط رجوی روزبروز با سعودیها نزدیکتر می‌شد و نیز سازمان مجاهدین خلق (فرقۀ رجوی) اطلاعات بسیاری طی سالیان از اگثر نقاط و شهرهای آمریکا جمع‌آوری می‌کردند و این جزء وظایف سیستم امنیتی سازمان بود و همۀ ما اعضا می‌دانستیم که سازمان هم با عراق و هم با سعودیها تبادل اطلاعات دارند که در این رابطه در مقاله‌ای دیگر یکی از این موارد جمع‌آوریاطلاعات را که خودم شاهد آن بودم توضیح خواهم داد.

بایستی بخاطر داشته باشیم که مجاهدین رجوی از جمله تقریبا اولین مجاهدینی بودند (با توجه به در نظرگرفتن سال تاسیس آن) که در سال ۱۳۶۰ یعنی سی وپنج سال پیش اولین عملیات انتحاری را در شیراز و توسط یک دختر چهارده ساله بنام گوهر ادب آواز شروع کردند و بعد از آنهم در سال ۲۰۰۳ ولی این بار بصورت خودسوزی بعد از دستگیری ذلیلانه رجوی در پاریس انجام دادند.

در اینجا می‌خواهم یکبار دیگر توجه همه دولتها و سیستمهای امنیتی مخصوصاً فرانسه را به این خطر و پتانسیل خطرناک جلب کنم و بگویم که دوران تقسیم تروریست به خوب و بد به سر آمده و همه آن‌ها جنایت کار هستند و رجوی و فرقه اش از همه خطرناکترند و باید تأثیری را که به اصطلاح رجوی عملیات مقدس انتحاری مجاهدین در دهه های اخیر بر روی افکار و رفتارها و عملکردهای برادران مجاهد وهابی رجوی داشته در نظر بگیرید و توجه داشته باشید که عملیات تروریستها در اروپا و آمریکا در سالها و ماههای اخیر و مخصوصاً در پاریس الهام گرفته از عملیات انتحاری انفجاری و بعد هم خودسوزی مجاهدان رجوی است و به همین دلیل هم بود که رجوی ویدئوی عملیات انتحاری فلسطینیان و ۱۱ سپتامبر را مکررا برای ما پخش می‌کرد و از آن بعنوان تجربیات برادران مجاهدمان در دیگر کشورها یاد می‌کرد.

تروریستهای رجوی و وهابیون آمده‌اند و اینجا ماندنی هستند مگر اینکه دولتها و نیروهای امنیتی به آن‌ها باج ندهند همانطوریکه متأسفانه دولت فرانسه در سال ۲۰۰۳ به رجوی باج داد و هنوز هم با اجازۀ دادن به او و نوچه هایش برای ماندن در خاک فرانسه و فعالیتهایشان در آنجا ادامه دارد.

باج گیری از جمله حربه های تروریستهاست. کافی است به سخنان اخیر دبیر کل سازمان ملل در رابطه با باجگیری حکومت عربستان از سازمان ملل توجه کنید که به آقای بان کی مون هشدار داده است اگر عربستان را از لیست سیاه قاتلان کودکان یمن خارج نکند پولی به سازمان ملل نخواهند داد و جناب بان کی مون هم بعد از اینهمه جنایت حکومت عربستان درکشورهای مختلف از عراق و سوریه تا افغانستان و شرق آسیا و مخصوصاً در حق زنان و کودکان یمنی به راحتی با گفتن جمله‌ای بی‌محتوا که این دشوارترین تصمیم گیریش بوده یک چراخ سبز رسمی دیگر به وهابیون آدمخوار و جنایتکار می‌دهد که البته تا وقتی پول قطع نشود سازمان ملل و اعضایش با ترویج ایدئولوژی جنایتکارانه و وحشی توسط وهابی ها کاری ندارند امری که سعودیها را به کشتن هر چه بیشتر زنان و بچه های بی‌دفاع تشویق هم می‌کند.

از این نمونه‌ها البته در این سالیان زیاد است و بی دلیل نیست که آنهمه سلاح و نفر به راحتی به سوریه روانه می‌شوند و سازمان ملل و دموکراسهای غربی هم به روی مبارکشان نمی آورند و بها را انسانهایی بی‌گناه مانند بچه‌هایی که زیر چرخهای کامیون تروریست جنایتکار در نیس فرانسه مظلومانه له شدند می پردازند.

بله حضرات! تا به خاطر روابط اقتصادی و منافع مادی به مماشات با عربستان ادامه دهید عملیات تروریستها ادامه خواهد داشت و تا دولت فرانسه مقر تروریستی رجوی در حومه پاریس را برای همیشه تعطیل نکند رجوی و برادران وهابی و داعشی شان به باجگیریهایشان ادامه خواهند داد.

*** 

گروهی که سرکودک ۱۲ سالۀ سوری را برید از حامیان فرقۀ رجوی است

رجوی و تروریستهای سوریهرضا صادقی، پیوند رهایی، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۶:…  در ویدیویی که گروهی از اپوزیسیون سوریه به نام گروه نور الدین الزنکی منتشر کرده سر یک کودک ١٢ ساله با چاقو توسط بکی از افراد این گروه که عضو شورای فرماندهی انقلاب سوریه و ائتلاف ملی سوریه می باشد بریده می شود. لازم به ذکر است که ائتلاف ملی سوریه و فرمان
 
 
 رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، بیست و دوم ژوئیه ۲۰۱۶:… در آن سال یعنی ۲۰۰۱ برابر با سال ۸۰ شمسی و قبل از روز ۱۱ سپتامبر تمامی نفرات سازمان مجاهدین طبق دستور رجویها در قرارگاه باقرزادۀ سازمان مجاهدین خلق واقع در غرب بغداد بودیم که سلسه نشست هایی طولانی با حضور مسعود و مریم رجوی در جریان بود. روز ۱۱ سپتامبر
 
 
Gholamreza_Sadeghi_jabali_CampAshrafپیوند رهایی، نوزدهم ژوئیه ۲۰۱۶:… نکته دوم اینکه در برنامۀ «پرونده» سیمای آزادی گفته شده رضا از کانادا فرار کرده و به آمریکا آمده و سازمان را فریب داده است!… این یک دروغ محض است. همۀ هواداران در کانادا می‌دانند که رضا از کانادا آمده بود و گرفتن پناهندگی هم توسط قسمت 
 
 
رضا جبلی، پیوند رهایی، شانزدهم ژوئیه ۲۰۱۶:… با یک نگاه به عکسهایی که در سایت رجوی منتشر شده دو نکته بسیار برجسته است. اول اینکه حتی با ایجاد فضای خالی بین ردیف ها هم به راحتی میشود گنجایش سالن را تشخیص داد. دوم و مهمتر وجود اندک ایرانی و نبودن حتی یک ایرانی در بین سخنرانهای اجاره ای. البته رجوی ید طو