خاطرات محمود اکبری اقدم (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق) ـ قسمت هفتم

خاطرات محمود اکبری اقدم (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق) ـ قسمت هفتم

محمود اکبری اقدم، نیم نگاه، چهاردهم اوت 2013: …  در نشست عملیات جاری کاری می کردند که آرزوی مرگ کنی … نوبت من که تمام می شد نوبت نفر دیگر بود تا به وی دشنام و توهین نثار کنند این روند ویرانگر ادامه داشت انگار در تیمارستان روانی بودیم و عده ای روانی و خطرناک در آن جا حضور داشتند و تو باید این وضعیت را با ترس تحمل می کردی همه باید در این به اصطلاح نقد و انتقاد سازنده شرکت می کردند!! اگر کسی در نشست …

لینک به منبع

خاطرات محمود اکبری اقدم (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق) ـ قسمت هفتم

ایران ـ ماکو

از ترکیه تا عراق ـ ورود به جهنم مجاهدین خلق ( قرارگاه اشرف ) ـ نشست عملیات جاری

نشست عملیات جاری راجع به رفتار ، افکار و واکنش هایمان بود در نشست عملیات جاری بچه ها گزارش هایشان را می خواندند از یکدیگر انتقاد می کردند. فاکت ها زیاد بود. بچه ها معمولا جاسوسی یکدیگر را می کردند یعنی هر چیزی را که فرماندهان نمی دانستند بچه ها در کلاس بصورت فاکت می خواندند به اصطلاج از همدیگر مچ گیری می کردند. بعد از اینکه به فردی انتقاد می شد بقیه بچه های کلاس مدت نیم ساعت فرد مورد نظر را به بدترین حد ممکن با کلمات رکیک و زننده مورد حمله قرار می دادند به طوری که سوژه باید طی این مدت سرپا و ایستاده باشد دشنام ها و توهین ها را بشنود تا جائی که سرگیجه می گرفت و کاملا تحقیر می شد.

برخی از انتقادها واقعا مضحک بود در یکی از نشست ها مرا سوژه کردند مورد انتقاد قرار گرفتم که با امیر دوستم محفل می زنم در کلاس های عملیات جاری از امیر انتقاد نمی کنم در بازی والیبال زود عصبانی می شوم. حرف های جامعه عادی را می زنم! هنگام صف نهار شوخی می کنم. بیشتر با بچه های ترک زبان گرم می گیرم با آنها ترکی صحبت می کنم!! و یک سری فاکتهای دیگر … که باید در فردای آن روز پاسخ می دادم و در پاسخ هایم کارهای کرده و نکرده را به گردن می گرفتم!!

باید از خودم انتقاد می کردم که چرا به دوستم امیر وابستگی دارم یا هر موقع امیر را می بینم یاد مادر و خانواده ام می افتم. وقتی پاسخ ها را در نشست بعدی می خواندم فحاشی ها شروع می شد زننده ترین دشنام ها را نثارم می کردند!! یکی بلند می شد و می گفت تو، بی شعور، گردن کلفت خجالت نمی کشی شعبه سپاه پاسداران باز می کنی! تو داری همان کاری را می کنی که رژیم ایران دوست دارد در سازمان پیاده کند! دیگری بلند می شد و می گفت: تو عرضه مجاهد شدن نداری باید در ایران زیر دست بسیجیان له می شدی! جای تو در ایران در دستشوئی است! نفر بعدی بلند می شد و می گفت: تو غلط می کنی یاد خانواده ات می افتی! تو خانواده را طلاق دادی بی شعور، حق نداری از خانواده در اینجا صحبت بکنی، خانواده تو رهبری است!! فردی دیگر بلند می شد و می گفت: تو داری کشتی سازمان را سوراخ می کنی!! گوش امثال تو را باید گرفت و از سازمان بیرون انداخت تو خیانت می کنی! تو داری حق بچه های دیگر را در سر میزغذاخوری می خوری، خجالت نمی کشی در هنگام بازی والیبال عصبانی می شوی، فردیت تو زیاد است! آن رگ ترک ت خیلی باد کرده آن را باید زد تا قلدری های جامعه عادی از یادت برود!!

در نشست عملیات جاری کاری می کردند که آرزوی مرگ کنی … نوبت من که تمام می شد نوبت نفر دیگر بود تا به وی دشنام و توهین نثار کنند این روند ویرانگر ادامه داشت انگار در تیمارستان روانی بودیم و عده ای روانی و خطرناک در آن جا حضور داشتند و تو باید این وضعیت را با ترس تحمل می کردی همه باید در این به اصطلاح نقد و انتقاد سازنده شرکت می کردند!! اگر کسی در نشست عملیات جاری شرکت نمی کرد فردای آن روز او را سوژه می کردند باید بدترین توهین ها و دشنام ها را تحمل می کرد. گاه فردی که در نشست عملیات جاری از توهین کردن و تحقیر دیگران پرهیز می کرد مورد خطاب قرار می گرفت که چرا در نشست عملیات جاری سرد است!! و سرد بودن در نشست عملیات جاری به تعبیر مسئولین مجاهدین مساوی بود با مرز سرخ را رد کردن یعنی به رهبری و مبارزه خیانت کردن! این جرم و گناهی بزرگ بود. همه مجبور بودند در نشست شرکت کنند به دوستان و همرزمان خود دشنام دهند و از الفاظ زشت و رکیک استفاده کنند.

من معمولا جزء کسانی بودم که بیشتر مورد انتقاد قرار می گرفتم چون از امیر و سعید یلدائی که از دوستان صمیمی و همزبونم بودند در نشست عملیات جاری انتقاد نمی کردم این موضوع باعث می شد هر روز یا یک روز در میان سوژه شوم البته امیر و سعید هم مستثنا نبودند آنها نیز بدین خاطر به اصطلاح سوژه می شدند و مورد انتقاد سخت قرار می گرفتند.

دکتر مارگارت تالر سینگر : فرقه ها آزادی ما را می گیرند

روزهایی که در قسمت پذیرش بودیم فرماندهان مجاهدین روی ما انگشت گذاشتند و تحت شستشوی مغزی قرار گرفتیم. باید در کلاسها و کارهای دسته جمعی و پروژه خوانی داوطلب می شدیم. امیر جعفری یکی از همراهان ما که از ترکیه به عراق منتقل شد به هیچ وجه ایده های مجاهدین را نپذیرفت اینکه مبارزه کند و به پذیرش بیاید. اما سازمان موفق شد مرا به اصطلاح رام کند در یکی از روزها صالح که فرمانده یگان و از افراد قدیمی مجاهدین بود به سراغم آمد و گفت: حاضر باش باید با من به جایی برویم.

همان روز من در نشست انقلاب جمله ای از مریم رجوی را در نوارهای انقلاب شنیدم که چندین روز ذهنم را درگیر کرد. نوارهای انقلاب، نوارهای ضبط شده ای بود که در آن مریم و مسعود رجوی کلاس هایی برای اعضا گذاشته بودند بندهای مختلفی داشت از جمله بند الف (طلاق) بند ( ر ) رئیس جمهوری، ۹ بند بودند در یکی از این نوارها مسعود در کنار مریم نشسته و مریم خطاب به افراد ارتش می کند و می گوید آخر محمد ( منظورش حضرت محمد بود) چه آورده است؟ مگر جز قرآن چیز دیگری آورده؟ بیایید و بچسبید به اسلام مسعود که یک انسان کامل می باشد، نترسید اسلام مسعود شما را به آن که چه می خواهید، خواهد رساند!! بعد از مریم ، مسعود حرف زد و گفت: اگر چنین کنید یعنی به گفته های مریم عمل کنید. باید مرا جایی که مسلمان فقط خدا را در آن جا می بیند و جز خدا چیزی در آن نیست. قرار دهید من حائل بین شما و خدا باشم و گناهانتان را به من محول کنید تا بخشوده شوید.

در یک لحظه به خودم گفتم این رجوی چه می گوید؟ مگر می شود چنین کاری کرد چرا او ( مسعود ) خودش را خدا می داند و چرا مریم مقام او را از پیغمبرمان بزرگتر کرد؟! افکار مجاهدین را باور نمی کردم تصمیم گرفتم در ظاهر تمام مراحلی که اینها می گویند را عبور کنم اما چنین حرف های مضحکی را باور نمی کردم.

بعد از ظهر همان روز محمد حیاتی یکی از مدرسین نشست های سیاسی و تاریخی و اسلامی با ما کلاس داشت موضوع نشست درباره تکامل انسان بود محمد حیاتی طوری نشست را اداره می نمود که مسعود به جای خدا و امام زمان بود مثلاً عملیات شکست خورده فروغ جاویدان ، یا چلچراغ و آمدن مسعود به عراق را از وحی های خدا می دانست! بحث به جایی رسید که از بچه ها پرسید آیا شما به وحی اعتقاد دارید یا نه؟ که بعضی ها گفتند نه و بعضی ها گفتند بله . محمد حیاتی مثال زد که زندان رفتن مسعود ، رفتن مسعود به فرانسه ، حمله ارتش آزادیبخش به ایران از جمله وحی های خدا بود که بر مسعود نازل شد! از نگاه او مسعود انسان کامل بود. در حین صحبت های مضحک حیاتی از درون منقلب شدم دستم را بلند کردم تا سوالی بپرسم او اجازه داد سوالم این بود در این صورت نیازی به امام زمان نداریم چون مسعود است محمد حیاتی در تخته سیاه نوشت مجهول و معلوم و گفت من از معلوم به مجهول نمی روم یعنی زمانی که مسعود است پس نیازی به امام زمان نیست. ناراحت شدم با لحنی تند از وی پرسیدم پس این همه روایات که درباره امام زمان است همه اش کشک است او عصبانی شد و گفت دوست امیرشایان تو داری بحث کلاس را با سوالات بیهوده عوض می کنی بعداً راجع به سوالاتت با شما صحبت خواهم کرد. گفتم شاید سوالات من سوالات تعدادی از بچه های دیگر هم باشد شما باید پاسخ بدهید من ابهام دارم و کور کورانه حرفهای شما را نمی پذیرم. محمد حیاتی مکثی کرد و گفت: فقط می توانم بعد از کلاس تو را توجیه کنم در این میان نوشته ای به دستم دادند که ساکت شو تا بحث کلاس پیش رود. بناچار ساکت شدم اما باورم شده بود سران مجاهدین فریبکارند و دروغ می گویند اینها فریبکارهای قهاری هستند.

بعد از کلاس رفتیم پنجی و آنتراکت دادند. صالح به سراغم آمد و گفت باید به جایی برویم در این خیال بودم که آنها می خواهند پاسخ سوالات مرا بدهند و توجیه ام کنند و یا اینکه ممکن است به من بگویند این سوالات را از کجا آوردی یا چه کسی تو را تشویق کرده این سوالات را در نشست بپرسی؟

وقتی با صالح همراه شدم ذهنم درگیر بود با خودم کلنجار می رفتم تا اینکه به جایی رسیدیم که دیوارهای بلند داشت و درب بزرگ. به خودم گفتم محمد کارت ساخته است این چه اشتباهی بود که از تو سر زد؟ صالح ماشین را متوقف کرد پیاده شدیم از صالح پرسیدم اینجا کجاست که آمدیم؟ صالح به تندی گفت اینجا جای کسانی است که خیانت می کنند بشدت ترسیدم صالح متوجه ترسم شد و گفت تو را چه شده است تو چرا ناراحتی تو که به سازمان خیانت نکردی. کمی آرام شدم به صالح گفتم مگر ممکن است کسی به سازمان مجاهدین که برای آزادی مبارزه می کند خیانت کند در واقع خواستم خودی نشان دهم و تملق گویی کنم صالح گفت خیانتکار خیلی زیاد است. بعد ادامه داد که یکی است که باید به کمک تو به پذیرش بیاوریم وارد ساختمان شدیم.

سالیان دراز در دوران رژیم استبدادی صدام افراد در قرارگاه اشرف تحت اسارت سران مجاهدین و شستشوی مغزی بودند

سالیان دراز در دوران رژیم استبدادی صدام افراد در قرارگاه اشرف تحت اسارت سران مجاهدین و شستشوی مغزی قرار داشتند

افرادی را دیدم که لباس هایشان پاره سیاه بود حدود ۴۰ نفر می شدند به سختی زیر آفتاب کار می کردند کارهای مختلف می کردند میز و نیمکت درست می کردند و … در میان آنان امیر جعفری را دیدم. صالح امیررا صدا زد امیر تا مرا دید با خوشحالی به طرفم آمد با هم روبوسی کردیم در حالی که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم امیر گریه کرد. متوجه شدم گردن امیر زخمی ست او از سه نقطه با تیغ خود تراش ( ژیلت ) گردنش را بریده بود تا خودکشی کند با دیدن چنین وضعیتی من هم گریه کردم سابق مدتی که با هم بودیم دوستان خوبی برای همدیگر شده بودیم. دقایقی بعد صالح به طرف ما آمد سریع اشکهایم را پاک کردم که بعدا برایم دردسر ساز نباشد. طوری وانمود کردم که انگار امیر را توجیه می کنم تا به پذیرش بیاید از ته دل هم می خواستم امیر به پذیرش بیاید چون در پذیرش لااقل شکنجه جسمی نبود امیرمتوجه اوضاع شد که من فرمالیته از وی می خواهم به پذیرش بیاید به من گفت: باشه ، تو برو ، من فردا خواهم آمد .

اما صالح گیر داد و گفت: نه باید الان به همراه ما به پذیرش بیایی امیر قبول نکرد صالح ول کن نبود کلی حرف زد در نهایت گفت یک روز هم زودتر بیایی به نفع خودت است. امیر محکم در مقابل صالح ایستاد سپس از من معذرت خواهی کرد و گفت محمود به خدا نمی خواستم تو را ناراحت کنم در مقابل این اصرار مسئولین سازمان باید مقاومت کرد من به خاطر اینکه در پیش اینها خراب نشوی ظاهرا قبول کردم به پذیرش بیایم ولی این را بدان که به هیچ عنوان به پذیرش نخواهم آمد. صالح گفت چرا اینقد لج می کنی؟ امیر ناراحت شد و گفت : برادر ببین من در ایران سه تا خواهر دارم که دم بخت هستند. دوستم مرا فریب داد به من زنگ زد و گفت جایی است که می توانی کار کنی و دو هزار دلار ماهیانه می دهند من به خاطر اینکه با این پول بتوانم خواهرهایم را به خانه بخت بفرستم فریب شما مجاهدین را خوردم به عراق آمدم. امیر بیکباره گریست و ادامه داد پدر من سال پیش روی تخت بیمارستان خودکشی کرد حال من ماندم و خانواده ام اگر شرایط شما را قبول بکنم معلوم نیست بعد از چند سال به ایران خواهم رفت و موقعی که به ایران برویم به احتمال زیاد هر سه خواهرم به فحشا کشیده شده اند چون سرپرستی بالای سرشان نیست پس این مبارزه برای من چه نفعی یا سودی دارد جز اینکه به خواهرهایم خیانت کردم و آنها را بی سرپرست گذاشتم در آن دنیا چه جوابی باید به خدا و خواهرهایم بدهم شما را به خدا مرا آزاد کنید تا از قرارگاه اشرف بروم. صالح به جای اینکه حرفی بگوید تا امیر را آرام کند در کمال بی شرمی گفت آنها (خواهرانت) اگر به فحشا هم کشیده شوند این تاوان انقلاب است که باید بدهی!! این حرف صالح انگار مثل یک دیگ آب جوش بود که بر سرم ریخته شد. امیر با تعجب به صالح نگاه می کرد انگار دیگر حرفهای صالح را نمی شنید سه عدد تیغ ژیلت را از جیبش در آورد و سریع به شاهرگ گردنش کشید خون مثل فواره بالا می زد من که انتظار چنین عکس العملی نداشتم وحشت زده شدم گریه کردم امیر را در آغوش کشیدم و التماس می کردم که تکان نخورد تا بتوانم جای زخمش را با پیراهن ارتشی خودم ببندم امیر تکان نخورد ساکت ماند هر دو گریه می کردیم. تا اینکه امیر بر اثر خونریزی زیاد بیهوش شد به کمک سایرین او را به بهداری بردیم دکترها به زحمت به او بخیه زدند. مرا نیز به یک مکان دیگر منتقل کردند تا تحت نظر چند تن از مسئولین مجاهدین توجیه شوم که چرا افرادی مثل امیر دست به خودکشی می زنند. در ظاهر پذیرفتم که طبق ادعای آنان مقصر امیر است که کشش مبارزه را ندارد و خودخواه است!! سپس مسئولین از من تعهد کتبی گرفتند در باره خودکشی امیر به کسی چیزی نگویم حتی به نزدیکترین دوستانم در اشرف. پس از آن روز دیگر در درونم غوغایی برپا شده بود از مجاهدین متنفر شدم از بیرحمی و یاوه گویی آنان.

ادامه دارد …

لینک های مرتبط :

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=4952

خاطرات محمود اکبری اقدم (عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق) ـ قسمت ششم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=4575

قسمت پنجم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=4212

قسمت چهارم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=3991

قسمت سوم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=3847

قسمت دوم

http://www.nimnegah.org/farsi/?p=3726

قسمت اول

فرقه های خشونت طلبی همچون مجاهدین خلق و القاعده به رفتار مدنی و گفتگو و دیالوگ در فضایی آزاد اعتقاد و باور ندارند

فرقه های خشونت طلبی همچون مجاهدین خلق و القاعده به رفتار مدنی و گفتگو و دیالوگ در فضایی آزاد اعتقاد و باور ندارند

همچنین:

جمع آوری مقامات سابق و اسبق آمریکایی با صرف هزینه های میلیون دلاری بدیل نداشتن حامی اصیل و ایرانی است

2013/06/30 by

خانم مریم سنجابی (عضو سابق شورای رهبری مجاهدین و شورای ملی مقاومت)، نیم نگاه، سی ام ژوئن ۲۰۱۳: …  آنانکه با تمام هستی و زندگی خود  سال ها این فرقه را یاری دادند  شما و درونتان را دیدند و با آنها چه کردید.جزپستی و رذالت … و درحالیکه می گفتید سر درمکتب مجاهدین نوشته صداقت […]

مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق

2013/06/21 by

اشرف علیخانی (ستاره)،  پژواک ایران، بیست و یکم ژوئن ۲۰۱۳: …  در عمل خود ِ این سازمان، حقایق را عریان کرد و همچنان آشکار میکند که ماهیت اصلی این سازمان ( لااقل در همین مقطعی که در آن حضور داریم)  از جنس مردم نیست. ” خلق ” تنها سرپوشی است بر هدف ِ تمامیت خواهی […]

مرضیه قرصی ( عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق ) : سران مجاهدین ، تضاد در شعار و عمل ـ بخش چهارم

2013/06/13 by

نیم نگاه، سیزدهم ژوئن ۲۰۱۳: … وقتی پس از سه سال اصرار مداوم و تنش ، مجاهدین ناچار شدند اجازه خروج از اشرف را به من بدهند به آنها گفتم شناسنامه ، مدارک و طلاهایم را که ۱۰ سال پیش هنگام ورود به عراق از من و همسرم گرفته اید را پس بدهید طبق قولی […]


Daniel Zucker, Maryam Rajavi and ALi Safavi