خانم «رجوی»! سین «سرافرازی» یا سرافکندگی؟!

خانم «رجوی»! سین «سرافرازی» یا سرافکندگی؟!

Maryam Rajavi clown1قربانعلی حسین نژاد، پیوند رهایی، بیست و نهم مارس 2016:…  آیا درخواست رهبر و همسرت مسعود رجوی از رژیم آخوندی مبنی بر اینکه به خود او و «اشرفیان» در یک اردوگاه زیر نظر سازمان ملل پناه و امان بدهد تا به مبارزۀ مسالمت آمیز و سیاسی با آزادی بیان بپردازند!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی و غلط کردم گویی؟ – آیا نامه نگاری همسر در سوراخ موش گمنام خزیده ات مسعود رجوی به خامنه ای و رفسنجانی و مجلس … 

کمپ بدنان اشرف تعطیل شدخانوم مریم رجوی اگه باغبان هستی اول باغچه خودتو بیل بزن (س = سنگ پا)

لینک به منبع

خانم «رجوی»! سین «سرافرازی» یا سرافکندگی؟!

 به قلم قربانعلی حسین نژاد مترجم ارشد سابق بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین

مریم قجر عضدانلو در برنامۀ نوروزی امسالش که در قلعۀ اورسوراواز فرانسه در انزوای کامل از جامعۀ ایرانیان خارج و حتی فرانسه تنها با تعدادی از افراد فرقۀ خودش برگزار کرد برخلاف معمول سنواتی اش که شعار س = سرنگونی را به عنوان سین هشتم! در سفرۀ هفت سینش برای فریب و یا روحیه دادن و نگهداری بیش از پیش اسیران فکری و جسمی اش در عراق و اندک هواداران پادرهوایش در خارجه می گذاشت؛ در برنامۀ نوروز امسالش دیگر با باز شدن مشت فریبکاریهای او و همسر فراری و ناپدید شده اش حتی برای نیروها و هواداران خودش از این شعار تکراری و مضحکش کوتاه آمده و به جای آن تابلوی س = سرافرازی!! را سر سفرۀ هفت سینش گذاشت.

باید به مریم قجر گفت: از کدام «سرافرازی» سخن می گویی خانم «رجوی»؟! اگر می خواستی واقعیت را بنویسی که خودت و همسرت از همه بهتر آن را می دانید باید می نوشتید س = سرافکندگی؛ و الا:

– آیا شکست مفتضحانۀ بمب گذاریها و جنگ چریک شهری دهۀ شصت که خود رجوی در همان جمع بندی سال 61 به آن اعتراف کرد و لیستی از «نمیدانستیم» های مضحک را برای ما ردیف نمود و بهایش تقویت افراطی ترین جناحهای رژیم و تثبیت حاکمیت آنان و کشاندن هزاران تن از نسل جوان انقلاب ایران به کام مرگ و زندان و شکنجه بود «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا شکست مفتضحانۀ استراتژی موسوم به «جنگ آزادیبخش» با رفتن به عراق و جنگیدن در کنار یک ارتش و نیروی بیگانۀ در حال جنگ با ایران و ملت ایران و وابسته شدن تا خرخره به بیگانه و دشمن جنگی کشور که خود و همسر غایبت با اعلام گرفتن «استاتوی شهروندان تحت حفاظت آمریکا» طبق کنوانسیون چهارم ژنو و تحویل تمام سلاحهای سبک و سنگین صدامی و عراقی ات به ارتش آمریکا و اعلام رسمی تعهد «نفی خشونت وعدم استفاده از سلاح» که آمریکایی ها از شما گرفتند و به صورت یک کارت و با امضای تک تک ما ها گفتید که در اشرف باید همیشه در جیبمان داشته باشیم!! و… رسما و علنا همه جا به این شکست اعتراف کردید و رهبر و همسرت مسعود رجوی از مخفیگاهش به ما پیام داد که حتی حاضریم «دامن زنانه» هم بپوشیم، «سرافرازی» است یا سرافکندگی و بلکه ذلت و خواری و زبونی؟

– آیا شکست مفتضحانه در عملیات موسوم به «فروغ جاویدان» و به کشتن دادن نزدیک دو هزار از بهترین جوانان ایران از داخل و خارج کشور با فریب مضحک «فتح تهران» در یک روز و عقب نشینی و در گل و لای اشرف و لیبرتی ماندن تا امروز؛ «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا تبدیل کردن «رزمندگان ارتش آزادیبخش ملی ایران»!! به «پناهجویان» و «درخواست کنندگان پناهندگی» از کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد و حتی از مالکی نخست وزیر عراق و اعلام رسمی تغییر نام «قرارگاه» اشرف به «شهر» اشرف و تعطیل کردن نشریۀ هفتگی «مجاهد» با عقب نشینی رسمی و علنی از تمام شعارهای «سلاح ناموس مجاهد خلق» و «بازوی مسلح پرتوان و پر اقتدار» و«فراخوان به خدمت زیر پرچم در ارتش آزادیبخش»!! و… و جایگزین کردن آن با شعار«حفظ امنیت زندانیان لیبرتی»!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا درخواست رهبر و همسرت مسعود رجوی از رژیم آخوندی مبنی بر اینکه به خود او و «اشرفیان» در یک اردوگاه زیر نظر سازمان ملل پناه و امان بدهد تا به مبارزۀ مسالمت آمیز و سیاسی با آزادی بیان بپردازند!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی و غلط کردم گویی؟

– آیا نامه نگاری همسر در سوراخ موش گمنام خزیده ات مسعود رجوی به خامنه ای و رفسنجانی و مجلس خبرگان با سلام به آنها و عقب نشینی و توبه اش از شعار «مرگ بر فلان و بهمان و…» و «حقیر» و «احقر» خواندن خود در قبال آنان و… «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا تغییر یواشکی شعار «سرنگونی» به «تغییر» در تبلیغات خارجی «سرافرازی» است یا سرافکندگی و ندامت و غلط کردم گویی؟

– آیا تخلیۀ اشرف به عنوان «کانون نبرد استراتژیک»!! و تحویل آن به سپاه بدر! با به کشتن دادن صدها نفر در ده سال اخیر و معلول و مجروح شدن هزار نفر به اعتراف خودتان و سرانجام تن دادن به انتقال به «زندان» لیبرتی به تعبیر خودتان که باز به اعلام خودتان به «قتلگاه» تبدیل شد، و عقب نشستن از آنهمه شعر و شعارهای گوش خراش «چو اشرف نباشد تن من مباد»! و«اشرف اشرف شهر شرف»! و «کوه اگر بجنبد اشرف ز جا نجنبد»!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا وادار کردن بیهودۀ صدها تن از بیچاره های زندانی در لیبرتی به اعتصاب غذا و سرانجام عقب نشینی و اعلام پایان آن به بهانۀ مسخره و موهوم «حکم دادگاه اسپانیا مبنی بر دستگیری مقامات عراقی»!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– آیا «محکوم کردن ترورهای داعش در پاریس» بعد از آنهمه تعریف و تمجیدهایتان از داعش با عناوین «انقلابیون موصل» و«عشایر انقلابی عراق»؛ «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

– وووو آیا انواع شکستها و رنگ و جبهه و موضع و تابلو عوض کردنها و غلط از آب در آمدن تحلیلها و پیش بینی ها و… دیگر که این مقاله گنجایش همۀ آنها را ندارد و سرانجام هم آیا خود همین تغییر رسمی و علنی یکی از هشت سین سفرۀ نوروزی خصوصی تان! از سین سرنگونی همه ساله و سی اند ساله!! به سین سرافرازی!! «سرافرازی» است یا سرافکندگی؟

پس خانم «رجوی» یعنی همان مریم قجر عضدانلو! فریبکاری و دجالی متوهمانه با توهین به شعور مردم را بس کنید و از همین حالا سرتان را به زیر انداخته و شعر و شعار توخالی ندهید تا دیگر مجبور نشوید از همین شعار و سین جدید هم که تنها برای سرخ نگه داشتن صورتهای بی رگ و زرد شده تان با سیلی واژگان نیروفریب و هوادار نگهدار نوشته و اعلام می شود روزی عقب نشینی کرده و دنبال سین جدیدی بگردید که آن وقت یقین دارم هیچ سینی جز «سرافکندگی» یا «سرکشیدن جامهای زهر پیاپی» و یا سرانجام «سوختن و سقوط و سرنگونی تمام عیار» کل دم و دستگاه فرقه تان پیدا نخواهید کرد!…

مریم رجوی عراق صدام حسینتابلو “س = سرنگونی” مریم قجر چی شد؟

مریم رجوی: سرفرازی بجای سرنگونیَشعار جدید مجاهدین در سال ۱۳۹۵، «سرافرازی» بجای «سرنگونی»

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=23629

جواب حسین نژاد به نامۀ دفتر کمیساریا در آلبانی در پاسخ به نامۀ جمعی خانواده ها 

قربانعلی حسین نژاد، پیوند رهایی، سیزدهم فوریه ۲۰۱۶:… اینجانب و همۀ خانواده های افراد گرفتار در سازمان مجاهدین خلق خوشحال شدیم که پاسخ نامه مان را به زبان فارسی داده اید و نیز قید کرده اید که ما می توانیم به زبان فارسی هم با شما مکاتبه کنیم. ثانیا این امر را که نوشته اید نامه ها جمعی نباشد بلکه انفرادی باشد مراعات خواهیم کرد و ما خانواده ها از این به بعد هر یک جدا گانه با نام عزیزمان در آلبانی در تشکیلات سازمان … 

Families Mohajedin Khalq Camp Liberty sep 2015

https://youtu.be/Nl0Sz5jlimM

لینک به منبع

جواب حسین نژاد به نامۀ دفتر کمیساریا در آلبانی در پاسخ به نامۀ جمعی خانواده ها

اراده و خواست فردی در فرقۀ رجوی معنی ندارد هر چه هست دستور و خط داده شده از رهبری فرقه می باشد

پیوند رهایی: خانواده های اسرای فرقۀ رجوی در تاریخ ۵ فوریۀ ۲۰۱۶ نامه ای به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در تیرانا با امضای۱۷ خانواده از خانواده های افراد منتقل شده از کمپ لیبرتی به تیرانا پایتخت آلبانی فرستاده بودند با متن زیر:

دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در تیرانا (آلبانی)
با سلام
ما جمعی از خانواده‌های افراد محصور در کمپ تیرانا مقر افراد سازمان مجاهدین خلق(MKO) در آلبانی، به‌عرض می‌رسانیم که عزیزان ما سال‌هاست که در دست‌ (MKO) گرفتارند. ما در این سال‌ها بارها برای ملاقات ایشان به‌عراق رفتیم اما (MKO) اجازه ملاقات بما نداد. اکنون عزیزان ما با همت کمیساریا به آلبانی منتقل شده‌اند و ما سال‌هاست در حسرت دیدار عزیزانمان می‌سوزیم. ما از شما تقاضای یاری داریم و استدعا می‌کنیم ترتیبی اتخاذ کنید تا بتوانیم با نظارت شما و دولت محترم آلبانی، با عزیزانمان ملاقات کنیم. ما از شما استدعا داریم که این ملاقات بدون حضور عوامل (MKO) باشد. قبلا از بذل توجه و مساعدت شما سپاس‌گزاریم و منتظر اقدامات انسان‌دوستانه‌‌ی شما در این راستا هستیم.
جمعه ۵ فوریه ۲۰۱۶

دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در تیرانا در پاسخ به نامۀ خانواده ها نامۀ زیر را به آنان به زبان فارسی و به تاریخ ۹ فوریۀ ۲۰۱۶ فرستاده که متن آن را در زیر می آوریم: (نامه احتمالا ترجمه شده توسط مترجم افغانی یا غیر ایرانی کمیساریای آلبانی است لذا دارای اغلاط انشائی و املائی می باشد):

با سلام
کمیساری عالی سازمان ملل متحد در امور پناهنده گان دریافت نامه شما را تایید نموده و در پاسخ مینگارد که با توجه به اصل رعایت امر راز داری و حفظ اطلاعات افراد کمیساریا تنها آنعده پیام های که مستقیمآ و به گونه انفرادی از خانواده ها دریافت میکند را میتواند مورور نماید. با توجه به این فامیل ها میتوانند راستآ و به شکل انفرادی – درصورتیکه خواسته باشند- با ما تماس گیرند.
لطفآ توجه فرمایید که کمیساریا هیچ نوع اطلاعات افراد را بدون رضایت فرد مورد نظر با هیچ احدی دیگری نمیتواند شریک سازد. هرگاه فرد مورد نظر رضایت نداشته باشد کمیساریا هیچ نوع اطلاعات وی را برای کسی نمیتواند بدهد.
لطفآ توجه نماید که شما میتوانید همچنان به زبان فارسی پیام های خویش را ارسال دارید.
با احترام
کمیساری تیرانا
۹ فوریه ۲۰۱۶

در جواب آن نامۀ کمیساریا از آنجا که توصیه کرده نامۀ انفرادی نوشته شود اینجانب علی حسین نژاد از امضا کنندگان نامۀ جمعی خانواده ها نامۀ جوابیۀ زیر را به دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در آلبانی نوشته و ارسال کردم.

با سلام
ریاست محترم دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در آلبانی
جواب نامه:
با سلام و احترام؛
اینجانب علی حسین نژاد از ساکنان سابق کمپهای اشرف و لیبرتی در عراق که سه سال پیش بعد از سی سال عضویت در سازمان مجاهدین خلق و کار در داخل تشکیلات آن در فرانسه و عراق جدا شده و به کمک هیأت بازدید کنندۀ سازمان ملل متحد از کمپ لیبرتی بیرون آمدم و اکنون در فرانسه محل پناهندگی و اقامت قدیمم بسر می برم پدر زینب حسین نژاد انتقال یافته از کمپ لیبرتی به آلبانی در ماه اکتبر گذشته هستم. دخترم زینب اکنون در آلبانی در تشکیلات مخوف و فرقه ای و بستۀ این سازمان در آلبانی است.
پاسخ یک نامۀ جمعی خانواده ها به شما را در تاریخ ۹ فوریه ۲۰۱۶ از شما دریافت کردم. اولا اینجانب و همۀ خانواده های افراد گرفتار در سازمان مجاهدین خلق خوشحال شدیم که پاسخ نامه مان را به زبان فارسی داده اید و نیز قید کرده اید که ما می توانیم به زبان فارسی هم با شما مکاتبه کنیم. ثانیا این امر را که نوشته اید نامه ها جمعی نباشد بلکه انفرادی باشد مراعات خواهیم کرد و ما خانواده ها از این به بعد هر یک جدا گانه با نام عزیزمان در آلبانی در تشکیلات سازمان مجاهدین خلق با شما مکاتبه خواهیم نمود.
اما در مورد اصل مطالب نامه تان به اینجانب و در حقیقت به همۀ خانواده های امضا کنندۀ نامۀ جمعی قبلی نکات زیر را مورد تأکید و یادآوری قرار می دهم:
۱- شما به اصل رعایت رازداری و حفظ اطلاعات افراد اشاره کرده و نوشته اید که کمیساریا نمی تواند اطلاعات افراد را بدون رضایت فرد به کسی بدهد. در این رابطه تأکید می کنم که هرگز هیچ خانواده ای تا کنون نه کتبی و نه شفاهی از هیچ مرجعی خواستار دادن رازهای شخصی و اطلاعات فردی یا جمعی عزیزشان به آنان نبوده و نشده است برای اینکه خصوصیات و اطلاعات و مشخصات فردی هر انسان را علاوه بر خود او کسی بهتر از خانواده اش نمی داند و در همۀ جوامع بشری این خانواده ها هستند که رازدار افراد می باشند و اطلاعات و مشخصات عزیز خودشان را بدون رضایت او به کسی نمی دهند و نباید بدهند. از این رو ما خانواده ها هیچ نیازی نداریم کسی رازها و اطلاعات و مشخصات فردی فرزندانمان و عزیزانمان را به ما بدهد چون ما بهتر از هر کسی آنها را می شناسیم و خانواده همیشه نزدیکترین و محرم ترین نهاد جامعه برای هر کس و محرم رازها و بهترین رازدار او می باشد.
۲- اینجانب و خانواده های امضا کنندۀ نامه تنها از شما خواستار کمک به دیدار و تماسمان با فرزند و عضو خانواده مان شدیم و خواستیم که به ما خانواده ها که سالها است از وضعیت و سلامتی عزیزمان خبر نداریم خبری بدهید و این حتی نیازی به گفتگو با او توسط شما را هم ندارد بلکه شما حد اقل می توانید به ما بگویید که فرزندمان سلامت است یا نه و یا حد اقل آخرین عکسی از او را به ما خانواده ها بفرستید که این ابتدایی ترین و کمترین حق یک خانوادۀ بشری است که شما به عنوان یک سازمان حقوق بشری باید حافظ آن باشید. اعلام سلامتی و سرنوشت فرد به خانواده اش در هیچ جای دنیا راز و اطلاعات خصوصی فرد محسوب نمی شود بلکه در همه جای دنیا حتی به فرد زندانی و بلکه خطرناکترین زندانی هم که پرونده ای سنگین و پر رازی دارد اجازۀ ملاقات با افراد درجه یک خانواده اش را می دهند و نه به کسی دیگر زیرا تنها آنها را محرم راز و عواطف فرد و رازدار او می شناسند.
۳- شما به عنوان یک سازمان بین المللی که سالیان متمادی با سازمان مجاهدین خلق کار و برخورد کرده اید حتما می دانید این سازمان چنانکه اینجانب در طول سی سال عضویت و مسئولیت و کار در تشکیلات آن تجربه کرده ام دارای یک تشکیلات کاملا بسته و سفت و سختی است که در آن فرد عضو تشکیلات هیچ اختیار و فکری و اراده ای آزاد از خودش ندارد و خواست و حرف بیان شده علنی توسط افراد به هیچوجه خواست و حرف واقعی دل فرد نیست بلکه نتیجۀ تلقینات و دستورات و خطوط و رهنمودهایی است که رهبری تشکیلات سازمان به او می دهد و او چون ارتباطش با دنیای بیرون قطع است و هیچ حرفی و خبری را به جز آنچه سازمان به او می دهد نمی شنود و نمی خواند جرأت بیان درون خود را ندارد زیرا علاوه بر انواع حسابرسیها و نشستهای کنترلی و تفتیش افکار و کنکاشهای اذهان گفتگوهای خصوصی افراد با یکدیگر نیز کنترل می شود لذا فرد در این سازمان همیشه به صورت ناخودآگاه در نوعی ترس از برخورد با واقعیت بیرون و بیان خواست واقعی خود به سر می برد.
به عنوان مثال من با دخترم زینب که اکنون در آلبانی است به مدت بیست سال در مقرهای سازمان مجاهدین خلق و بیشتر در پادگان نظامی اشرف متعلق به سازمان در عراق بودیم ولی با آنکه هر دو در تشکیلات سازمان کار می کردیم فقط سالی یک بار در عید نوروز (عید اول سال ایرانی) به ما اجازۀ یکی دو ساعت ملاقات می دادند که در آن مدت اندک هم به هیچوجه نمی توانستیم هر حرفی که می خواهیم به همدیگر بزنیم چون با انواع ترفندها تحت کنترل و مراقبت قرار داشتیم. من این موضوع را به آقای کوبلر نمایندۀ سابق دبیر کل ملل متحد در عراق بعد از خروجم از کمپ لیبرتی گفتم که خیلی تعجب کرد و این موضوع را که خانواده ها حتی در داخل سازمان مجاهدین هم نمی توانند هر وقت بخواهند همدیگر را ببینند و صحبت کنند در گزارش نیمه سالانۀ خود در سال ۲۰۱۳ خطاب به شورای امنیت درج کرده بود.
اما در عید نوروز سال ایرانی ۹۱ برابر با مارس ۲۰۱۲ میلادی که هر دوی ما در قرارگاه اشرف بودیم حتی ملاقات عید هم به من و دخترم ندادند لذا آخرین دیدار من با دخترم عید نوروز سال ۹۰ ایرانی برابر با مارس ۲۰۱۱ بود یعنی من اکنون ۵ سال است که دخترم را ندیده و هیچ تماسی با او نداشته ام و هیچ خبری هم از سلامتی او ندارم و تنها از انتقال او به آلبانی مطلع هستم. اما می دانید که خانواده هایی که خودشان در سازمان نبودند و نیستند و فرزندشان در سازمان مجاهدین می باشد دهها سال و بعضا سی سال است که از فرزندشان بی اطلاع هستند.
من و دخترم همیشه دلمان می خواست که حد اقل در مناسبتهای مختلف همدیگر را ببینیم و هر چه می خواهیم به همدیگر آزادانه بگوییم ولی این سیستم تشکیلاتی سازمان مجاهدین بود که به ما تحمیل کرده بود که خواستار دیدار همدیگر نشویم و موقع دیدار عید نوروز هم هر حرفی را به همدیگر نگوییم.
۴ – دختر کوچکتر اینجانب در تهران زندگی می کند. او در عمر خودش حتی یک بار هم خواهرش زینب را ندیده است و تا کنون دو بار به دم در لیبرتی مراجعه کرده و در چند قدمی خواهرش قرار گرفته است ولی موفق به دیدار و صحبت با او نشده است. و کمیساریا می گوید که او خودش نمی خواهد با اعضای خانواده اش دیدار کند. ملاحظه کنید آیا منطقی است تصور شود فردی که در عمرش خواهر خودش را ندیده است و در یک روز آن خواهر در چند قدمی او قرار گرفته است ولی قلبا و واقعا نخواهد خواهر خودش را ببیند؟ یا توجه کنید حتی اینجانب به عنوان پدر زینب سال گذشته نامه ای به خود او نوشتم و توسط سازمان ملل به او فرستادم و نامه ام را شخص آقای مولادیوف نمایندۀ سابق دبیر کل ملل متحد در بغداد موقع دیدارش از کمپ لیبرتی به دخترم زینب داد ولی او از گرفتن نامه خودداری کرد! آیا این خواست واقعی او است؟ آیا فکر نمی کنید که اگر انسان آزاد باشد حتما می خواهد حتی نامۀ رسیده از دشمنش را هم بخواند تا چه رسد به نامۀ رسیده از پدرش باشد؟ آیا فکر نمی کنید که این دستور و خط تشکیلات و رهبری سازمان مجاهدین خلق می باشد؟ وقتی چند ده یا چند صد و در اینجا چند هزار نفر یک نوع رفتاری دارند و یک حرف می زنند و یک خط مشخصی را در برخورد با یک موضوع می روند مشخصا نشان از عدم وجود آزادی فردی و اراده و خواست آزاد در داخل آن جمع و تشکیلات می باشد و حتما باید برای رفع این محدودیت و برقراری آزادی افراد و بیان آزاد اراده ها رهبری آن جمع و تشکیلات تحت فشار و برخورد جدی و قانونی قرار بگیرد تا عوامل ترس و بی اطلاعی و دلهره و احساس کنترل مداوم را از ذهن و روان و فکر افراد بردارد و آنها را در بیان خواست و ارادۀ خودشان آزاد بگذارد و یا آن رهبری به آنان دستورات و رهنمودها طبق حقوق انسانی اولیه شان و قوانین و حقوق بین الملل از جمله حق ارتباط با رسانه ها و بیرون تشکیلات و بویژه و در درجۀ اول با خانواده هایشان صادر کند. اکنون در اروپا و مشخصا در بلژیک افرادی را که جوانان مسلمان را در اروپا مغزشویی کرده و به پیوستن به گروه تروریستی و مرگبار می کشانند دستگیر کرده اند و هیچ مقامی نگفته که آنها با اراده و آزادی خودشان به این دار و دستۀ مرگ پیوسته اند.
۵- سازمان مجاهدین خلق چنانکه ما به عنوان اعضای قدیمی آن به خوبی می دانیم اکنون دیگر هیچگونه مسألۀ اطلاعاتی مربوط به امنیت افرادش ندارد زیرا چنانکه اینجانب به عنوان مترجم ارشد بخش روابط خارجی سازمان به مدت ۲۵ سال در عراق و مشخصا در ده سال بعد از سقوط رژیم پیشین عراق شاهدش بودم تمامی اسامی و اطلاعات مربوط به افراد توسط آمریکاییها شناخته و ثبت شده و خود سازمان نیز بارها لیست افرادش را تسلیم سازمان ملل و دولت عراق کرده و تک به تک افراد توسط آمریکا و سازمان ملل و دولت عراق مورد مصاحبه قرار گرفته اند و هیچگونه مبارزه ای چریکی و مخفی نیز در شرایط کنونی سازمان مجاهدین در کار نیست تا موضوع اطلاعات در کار باشد بلکه اینها همه بهانه و توجیه و پوشش توسط رهبری سازمان مجاهدین خلق می باشد تا مانع ارتباط افراد با بیرون بویژه با خانواده شود چرا که در این صورت پی به واقعیتهای بیرون خواهند برد و از این فرقه جدا خواهند شد و در نتیجه این فرقه فروخواهد باشید و الا اگر رهبری سازمان به افراد خودش اعتماد داشت هر گز از دیدار افرادش با خانواده هایشان با هر عقیده و مرام و هر موضع در قبال این فرقه باشند جلوگیری نمی کرد.
۶- اینجانب و دیگر خانواده ها وقتی اطلاعیۀ شماره ۱۳ کمیساریا را خواندیم از یک طرف به علت تأکید بر سرعت گرفتن انتقال افراد به خارج عراق و تخلیۀ هر چه زودتر کمپ لیبرتی که در نتیجۀ فشارهای بر حق و مثبت کمیساریا بر روی رهبری سازمان مجاهدین صورت گرفته خوشحال شدیم چرا که رهبری سازمان خواهان باقی ماندن افراد در عراق بوده و می باشد. از طرف دیگر اینکه کمیساریا راضی شده که با همۀ کمکهای مالی هنگفت سازمان ملل و آمریکا وحتی خود دولت عراق به پروژۀ انتقال افراد از عراق بخش عمده ای از هزینه های انتقال و ادارۀ امور و زندگی افراد را رهبری سازمان مجاهدین به پیشنهاد خودش بر عهده بگیرد موجب ناراحتی و نگرانی شدید ما شده چرا که هدف رهبری این فرقه از این خاصه خرجیها کاستن و بیرون آمدن از فشارها و نظارت کمیساریا بر ادارۀ امور انتقال و استقرار افراد در آلبانی و سلب اختیار و حق کمیساریا در نظارت بر تصمیم گیری و حق انتخاب افراد می باشد تا آنها را همیشه وابسته به خودش نگهدارد و حتی آنهایی را که در آلبانی از این سازمان جدا می شوند تحت کنترل خودش نگه دارد و متأسفانه رهبران فرقه در این ترفند خود تا حدودی موفق شده اند. این نوع سازش و تسلیم شدن کمیساریا به خواست رهبران سازمان مجاهدین خلق امری کاملا غیر اخلاقی و خلاف قوانین پناهندگی و حقوق بشری بین المللی است.
با توجه به نکات فوق اینجانب از آن ریاست محترم دفتر کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد در آلبانی درخواست می کنم که با این سازمان و سرانش به عنوان یک سکت و فرقه برخورد کنید زیرا سالها است که این سازمان دیگر یک سازمان سیاسی نیست بلکه یک سکت و فرقه می باشد و افراد را مورد مغزشویی قرار می دهد و با قطع رابطۀ آنان با بیرون و خانواده ذهن آنان را به صورت یک طرفه ساختار می دهد و در عین حال با انواع شگردها و ترفندها و مکانیزمهای کنترلی خاص فرقه ها آنها را از بیان خواست و اراده و میل واقعی خود باز می دارد.
پس در این راستا کمیساریا باید سران این سازمان را برای لغو محدودیتهای یاد شده بویژه ممنوعیت تماس و دیدار با خانواده که زیر گذاشتن یکی از ابتدایی ترین حقوق بشر می باشد و آزاد گذاشتن افراد در تصمیم گیری برای سرنوشت خودشان تحت فشار قرار بدهد و آنها را از اعمال کنترل بر افراد بویژه جدا شدگان در آلبانی منع کند.
همچنین اینجانب به عنوان شخص خودم و یک پدر از دفتر کمیساریا در آلبانی خواستار دخالت برای آزاد گذاشتن دخترم زینب در ارتباط با اینجانب و بویژه تماس و دیدار با خواهر کوچکترش مونا (آذر) حسین نژاد ساکن تهران که در عمرش او را ندیده است می باشم.
با سپاس قبلی از اقدامات لازم و قانونی و انسانی شما.
علی حسین نژاد – پاریس
۱۲ فوریۀ ۲۰۱۶

فریاد آزادی، کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل متحد، پاریس 2015آقایان حسین نژاد، فتاحیان و کرمی، دفتر کمیساریا، پاریس

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20802

حضور دو خانوادۀ اسرای رجوی در شهرداری اورسوراواز. دیدار و گفتگوی آنها با شهردار 

پیوند رهایی، پاریس، نهم سپتامبر ۲۰۱۵:…  شهردار اورسوراواز در گفتگو با خانوادۀ محمدی و حسین نژاد: ما از اینها (فرقۀ رجوی) خوشمان نمی آید و دوست نداریم اینها در شهر ما باشند اینها تلاش می کنند بعضی افراد و مسئولان شهر را بخرند تا در خدمت آنان باشند شهردار اورسوراواز از مسئولین باند مریم رجوی خواست که به شهرداری آمده و به خواسته و سؤال خانواده ها پاسخ گویند ولی آنها از حضور در جلسۀ …

مصطفی محمدی محبوبه حمزه قربانعلی حسین نژادنامه ای به دخترم سمیه در هفدهمین سال اسارتش ( در اعتراض به پخش فیلم اعترافات اجباری اسیر سمیه محمدی)

لینک به منبع

همزمان و در همبستگی با تجمع خانواده ها جلوی کمپ لیبرتی در بغداد

حضور دو خانوادۀ اسرای رجوی در شهرداری اورسوراواز فرانسه و دیدار و گفتگوی آنها با شهردار

اطلاعیۀ شماره ۶ اعتراض خانواده ها در محل اقامت مریم رجویعلیه اسارت فرزندانشان

صبح روز سه شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۵ برابر با ۱۷ شهریور ۱۳۹۴ آقایان مصطفی محمدی و قربانعلی حسین نژاد پدران سمیه محمدی و زینب حسین نژاد از اسرای در بند فرقۀ رجوی و خانمها محبوبه حمزه و حوریه محمدی مادر و خواهر سمیه محمدی در شهرداری اورسوراواز فرانسه محل اقامت مریم رجوی و اعضای باندش حضور یافته و با خانم شهردار و معاون او دیدار و گفتگو کردند. خانم شهردار اورسوراواز فرانسه ضمن ابراز همبستگی با خانواده های اسرای فرقۀ رجوی گفت: «ما از اینها (افراد باند مریم رجوی) خوشمان نمی آید و دوست نداریم اینها در این شهر باشند… اینها تلاش می کنند بعضی افراد و مسئولان شهر را بخرند تا در خدمت آنان باشند… ولی ما از آنها خواهیم خواست که بیایند و به خواسته و سؤال شما در مورد سرنوشت فرزندانتان و دیدار با آنها به شما پاسخ گویند… اینجا کشور دموکراتیک است و اصول دموکراسی ایجاب می کند که موضوع با گفتگو حل بشود…». افراد خانواده ها گفتند که باید خود مریم رجوی در محل شهرداری حضور یافته و به ما پاسخ بدهد زیرا او مسئول ربودن و بردن دختران ما که به سن قانونی نرسیده بودند از کانادا و فرانسه به قرارگاههای نظامی و پرخطر سازمان مجاهدین در عراق و نگهداری آنها در آنجا و در تشکیلات مخوف این فرقه بدون هیچگونه دیدار و تماس با افراد خانواده هایشان و بدون حق ازدواج و تشکیل خانواده می باشد.

مسئولین شهرداری اورسواواز سپس ما را به سالن نشست شهرداری راهنمایی کرده و با مسئولین فرقۀ رجوی تماس گرفتند تا به سالن نشست شهرداری بیایند و به خانواده ها جواب بدهند ولی با برخوردهای زننده و دشنام و ناسزاهای آنان علیه ما خانواده های منتظر روبرو شدند. بعد از مدتی انتظار ما و مسئولین شهرداری و عدم حضور مسئولین فرقۀ رجوی برای گفتگو، مأموران ژاندارمری اور سوراواز به دستور شهردار محل که به شدت تأثیر وضعیت دخترانمان قرار گرفته بود (بویژه با دیدن تراکتی مخصوص روز تولد سمیه محمدی که همان روز یعنی ۱۷ شهریور بود) سرچاقوکشان مریم رجوی را که در محوطۀ بیرونی شهرداری پراکنده بوده و با بی سیمهایشان مدام با مقر رجوی در تماس بودند از آنجا بیرون کردند و سپس ما خانواده ها در جلوی مقر شهرداری تجمع کرده و با در دست داشتن عکسهای فرزندانمان دست به افشاگری و پخش اطلاعیه ها و سی دی فیلم و تراکتهایمان به زبان فرانسه در شرح چگونگی ربودن و اسارت فرزندانمان بین مردم و مسئولین شهرداری و ژاندارمری اورسوراواز پرداختیم و تمام شانتاژها و تلاشهای باند رجوی برای خنثی کردن فعالیتهای ما با شکست مواجه شد و به طور بیسابقه ای بور شدند.

مسئولین شهرداری و ژاندارمری اورسوراواز تأکید کردند که هر گونه تبلیغ و بیان خواسته در اینجا آزاد است و ما از شما حمایت و حفاظت می کنیم. موقع بازگشت نیز به دستور فرمانده ژندارمری شهر اورسوراواز هفت ماشین ژاندارمری از جلوی ماشین ما و عقب آن تا کیلومترها بیرون شهر ما را اسکورت کرده و مدتی نیز احتیاطا جادۀ پشت سر ما را مسدود کردند تا در صورت حرکت تروریستهای فرقۀ رجوی برای تعقیب و مراقبت ما آنها را دستگیر کنند.

خانوادۀ محمدی و حسین نژاد

پاریس – ۹ سپتامبر ۲۰۱۵

۱۸ شهریور ۱۳۹۴

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=19934

منتهای رذالت و پلیدی سران فرقۀ رجوی (زندانبانان لیبرتی)

قربانعلی حسین نژاد، پیوند رهایی، بیست و سوم ژوئیه ۲۰۱۵:… روز سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴ برابر با ۲۱ ژوئیۀ ۲۰۱۵ یک سایت فرقۀ رجوی به نام «ایران افشاگر» مستقر در زندان رجوی ساختۀ لیبرتی مقاله ای به نام و از زبان دخترم زینب حسین نژاد سراسر دروغ و تهمت و افترا و ناسزا علیه اینجانب یعنی پدرش و علیه دخترم مونا یعنی خواهرش منتشر کرده است …

خانواده ها بیرون کمپ لیبرتیکیهان لندن: لیبرتی، سودای ارتش آزادی و ماجراجویی رهبرانش

لینک به منبع

منتهای رذالت و پلیدی سران فرقۀ رجوی (زندانبانان لیبرتی)

بازآغاز شکنجۀ پدر و فرزند با سوء استفاده از فرزند

به قلم قربانعلی حسین نژاد عضو قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی سازمان مجاهدین

روز سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴ برابر با ۲۱ ژوئیۀ ۲۰۱۵ یک سایت فرقۀ رجوی به نام «ایران افشاگر» مستقر در زندان رجوی ساختۀ لیبرتی مقاله ای به نام و از زبان دخترم زینب حسین نژاد سراسر دروغ و تهمت و افترا و ناسزا علیه اینجانب یعنی پدرش و علیه دخترم مونا یعنی خواهرش منتشر کرده است که نهایت رذالت وپستی و بی وجدانی سران فرقۀ رجوی یعنی زندانبانان زندان رجوی ساختۀ لیبرتی را به خوبی نشان می دهد. از همۀ انسانها بویژه ایرانیان آزاده و مبارز در داخل و خارج ایران می خواهم قضاوت کنند که آیا این کار شکنجۀ روانی پدر و فرزند با هم و یکجا می باشد یا رفتن پدران و مادران و خواهران و برادران به دم در لیبرتی و صدا زدن مهربانانه و مؤدبانۀ عزیزانشان و خواستار لحظه ای دیدار با آنها شدن که فرقۀ رجوی آن را «شکنجۀ روانی» ساکنان لیبرتی می نامد؟

من دخترم را مخاطب قرار نمی دهم چرا که او را نیز همچون سالیان خودم قربانی افکار و نیرنگها و فریبکاریهای مسعود رجوی و دیگر سران فرقۀ رجوی می دانم چرا که همگان می دانند در این سازمان فرد از خودش هیچ اراده ای ندارد و هر چه می گوید و می نویسد و انجام می دهد مثل همۀ فرقه ها دیکته و تلقین شده از سوی سران فرقه می باشد و بس.

بلکه خطابم به قلعه بانان هفت حصار تشکیلات رجوی است که چرا به جای پاسخ منطقی و انسانی به خواستۀ خانواده ها مبنی بر دیدار عزیزانشان ولو برای یک لحظه ولو از دور و ارائۀ دلیل منطقی برای رد این خواسته به دشنام و ناسزاگویی و تهمت و افترا به خانواده ها حتی از زبان فرزندان و عزیزانشان می پردازند؟ آخر اگر اینها واقعا خانواده های این افراد نیستند و به قول خودتان «پوش» و «عنوان» هستند و در حقیقت «مأموران وزارت اطلاعات» و «نیروی تروریستی قدس» هستند پس علم کردن افراد مشخصی از لیبرتی در بازار شام تلویزیونتان و رسانه هایتان و نامه و مقاله نگاری به اسم آنان دیگر چه معنی دارد؟ اگر این پدر زینب نیست و خواهر زینب نیست که به دنبال دیدار او هستند و خانواده نیستند پس چرا زینب را با شکنجۀ روانی مأمور نامه و مقاله نگاری صد بار سانسور و جرح و تعدیل شده و یا اساسا دیکته شده برای دشنام و تهمت زنی علیه پدرش و خواهرش می کنید و نه کس دیگر را؟ آیا این کارهایتان به معنی اعتراف به این نیست که ما واقعا افراد خانواده های این افراد هستیم؟

دخترم زینب خوب می داند ولی نگذاشته اید بنویسد که در سال ۷۸ در بغداد من و او را به ستاد داخله بردند و گفتند که به دختر کوچکترم مونا (آذر) که خانۀ عمه اش در تهران می ماند و آن موقع هفده سالش و دانش آموز دبیرستان بود زنگ بزنید و به دروغ به او بگویید که من و مادرت و خواهرت در آلمان هستیم آماده بشو که دوستانمان بیایند و تو را اینجا پیش ما بیاورند تا درس بخوانی!! ولی خوشبختانه با هشیاری عمه اش این نقشۀ آنها برای کشاندن او به عراق و قرارگاههای نظامی فرقه شکست خورد و بعد از آن مرا به علت اینکه ضمن صحبتهای تلفنی ام با خواهرم به او به زبان خودمان (ترکی) فهمانده بودم که ما در عراق هستیم به اصطلاح خودشان زیر تیغهای فحاشی و تف باران قرار دادند از جمله مهدی ابریشمچی مشخصا در آن نشستهای معروف به «دیگ» به همین علت به من دشنام مادر داد (منتها به عربی «ولد الزنا»!!!). و بعدها هم تا آغاز دهۀ نود هر بار من و زینب با فشار و جو سازی و ترس از تیغ و تف می خواستیم او را به اشرف بکشانیم و زینب برایش حتی در یکان خودش جا باز کرده بود و می گفت می آورم «تحت مسئول خودم می کنم» به همین دلیل و از ترس اینکه او را در اشرف نگهدارند هر بار بهانه ای می آورد چنانکه تعدادی از فرزندان خانواده هایی را که برای دیدار فرزندان دیگرشان در آن سالهای اول بعد از سرنگونی رژیم صدام به اشرف آمده بودند با فریب و نیرنگ و شعارهای میان تهی در اشرف نگهداشتند که برخی نیز در درگیریها با نیروهای عراقی و یا اعمال تروریستی علیه اشرف جان باختند.

شما وقتی مونا خواهر زینب را ناخواهری و عضو وزارت اطلاعات و نیروی تروریستی قدس می نامید واقعا می فهمید چه می گویید؟ آیا روی این تهمت و محتوا و معنای آن دقت کرده اید؟ آیا این تهمت بهترین خدمت به رژیم و اطلاعاتش نیست؟ وقتی خانواده های مجاهدین اطلاعاتی باشند پس بقیۀ مردم را حتما صد برابر بیشتر طرفدار رژیم ولایت فقیه می دانید؟!! وقتی خودتان در همین مقاله می نویسید و اعتراف می کنید که کسی خودش مستقلا نمی تواند به لیبرتی بیاید پس بفرمایید همان خانواده های خارج یا داخل که می گویید می توانند مستقلا بیایند و با فرزندانشان همانگونه که در اشرف دیدار می کردند دیدار بکنند چگونه بیایند؟ شما که می گویید در اشرف حتی خانواده هایی که به کمک رژیم می آمدند می گذاشتیم با فرزندانشان دیدار کنند (که همه می دانیم جز به یک سری از آنها اجازۀ ورود داده نشد و بعد از آن به دستور شخص مسعود رجوی بکلی ممنوع شد) پس چرا در لیبرتی این اجازه را نمی دهید؟ بله الآن هم می گویم وقتی مسعود رجوی خطاب به خانواده های دم در اشرف می گفت بفرمایید تو پس چرا این تعارف را برای خانواده های دم در لیبرتی نمی کند؟ چرا در این مقاله جواب این سؤال منطقی من در مقالۀ گذشته ام را نداده اید؟

دختر من زینب خوب می داند ویادش هست که مونا مدتها هم به این علت که نمی توانست مستقلا بیاید به دیدارش نمی آمد و من هم از شرح جزئیات آن در شرایط امروز کشورمان «از آن میگذرم» و به همین علت هم زینب بسا او را در نامه هایش تحسین کرده بود و در این مقاله هم آمده که به او در این زمینه اطمینان داده بود. حالا چه شده که من باید ببینم و بخوانم و باور کنم و چگونه باور کنم که زینب مونا را «ناخواهری» خوانده و آنگونه نسبتها و سمتهای مضحک به او و همسرش داده که من تکرارش نمی کنم. وقتی خودتان می نویسید که شرایط امنیتی و حفاظتی لیبرتی با اشرف که هر کسی می توانست خودش تا آنجا بیاید و عراق امروز با عراق آنروز خیلی فرق دارد و امروز آمدن به لیبرتی با آنهمه کنترلهای و موانع و پستهای بازرسی متعدد بسیار خطرناکتر و دشوارتر است؛ پس بفرمایید وقتی رژیم در حاکمیت عراق و لیبرتی سهیم است و نقش دارد برای آمدن سالم و امکان پذیر به لیبرتی برای کسی که در ایران و زیر حاکمیت این رژیم زندگی می کند چه راهی جز استفاده از امکانات این رژیم و دولت عراق وجود دارد؟ آیا استفاده از امکانات یک دولت برای یک کار که مردم هر کشوری در دنیا آن را انجام می دهند به معنی عضویت آن فرد در اطلاعات آن دولت می شود؟ تازه مسخره تر و خنده دار این است که شما افراد خانواده های مجاهدین لیبرتی را که بسیاری در سنین پیری و بیمار هم هستند عضو نیروی نظامی قدس یعنی سپاه پاسداران می نویسید!!! واقعا منتهای وقاحت تنها این را می گویند و منتهای نابخردی و بی منطقی. آیا مونا برای تلاش جهت دیدن خواهرش نیاز به تحریک و تشویق من دارد؟ مگر عواطف خواهری و خانوادگی اکتسابی و تلقینی است؟!

موضوع این است که رهبری فرقه این بار و مشخصا در لیبرتی بدجوری گیر کرده و می خواهد دم و دستگاهش را با ادعاهای پوشالی و توخالی «مبارزه» که در حقیقت ضد مبارزه می باشد هر طور شده از فروپاشی و رسوایی خطاها و غلطکاریهای سالیانش نگهدارد و الا بر اساس گفتۀ خودش در اشرف می گذاشت خانواده ها با قطع نظر از اینکه چگونه و با چه امکاناتی آمده اند وارد لیبرتی بشوند و به درخواستهای مقامات سازمان ملل و وزارت حقوق بشر مبنی بر ورود خانواده ها به کمپ و دیدار با عزیزانشان پاسخ مثبت می داد.

خواهر زینب مونا (آذر) و همسرش هیچیک حتی شغل دولتی عادی هم ندارند تا چه رسد مأمور اطلاعات باشند!! و هر دو شغل آزاد دارند و یک ریال هم از دولت نمی گیرند در حالیکه خانواده های بسیاری از سران فرقۀ رجوی در ایران شغلهای رسمی دولتی دارند ولی به هر دلیلی از جمله اینکه آنها برخلاف افراد پایینی دسترسی به انواع وسایل ارتباطی نوین دارند چون برای دیدارشان نمی آیند هیچوقت مزدور رژیم خوانده نمی شوند بگذریم که خانواده های برخی سران پاریس نشینشان همه ساله از ایران با امکانات و پاسپورت و پولی که در هر حال از همین رژیم به دست می آورند به دیدنشان در بهترین هتلهای فرانسه می آیند و می روند و کسی هم صدایش در نمی آید که البته حقشان است و کار خوبی هم می کنند ولی برای خانواده های بیچاره و بی پول آن پایینی ها استفاده از کوچکترین امکانات دولتی که برای هر کس در ایران زیر حاکمیت این رژیم امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است در تلاش برای دیدار عزیزش که در عمرش او را ندیده است (مونا و زینب دو خواهری هستند که هرگز همدیگر را ندیده اند) فحش و ناسزا و تهمت و تمسخر و در اشرف هم سنگباران می آورد! حالا ببینید حضرات منتهای وقاحت را چه کسی دارد؟ من یا شما؟ و چه کسی کثیفترین سوء استفاده را از افراد خانواده برای شکنجۀ آنها می کند؟

من از دیروز با دیدن این مقاله و آخرین عکس فرزند عزیزم زینب که اکنون ۳۷ سالش می باشد با یادآوری خاطراتمان در اشرف و عراق و فرانسه چندین بار گریسته ام. و می دانم که فرزندم نیز در عمق وجدان و ضمیر و جوهر اصیل انسانی اش همین عواطف را برای من دارد ولی این شگردها و دیکته های تشکیلاتی فرقه است که او را به عدم بیان این عواطف و یا بیان وارونۀ آن وادار می کند؛ و الا چه کسی باور می کند که فرزندی با اراده و خواست واقعی خودش پدرش را تهدید به بند از بند گسستن یعنی تکه تکه کردن بکند؟!! اینگونه برخوردها تنها از ویژگیهای فرقۀ رجوی است و بس.

حضرات! دیگر بس کنید! این نقض ابتدایی ترین اصول حقوق بشر است که از زبان و قلم و به نام یک فرزند اسیر فکری و فیزیکی علیه پدرش هر چه و هر عقده ای را در چنته دارید خالی کنید. این ضد انسانی ترین شیوه و پست ترین و پلیدترین و رذیلانه ترین و ضد بشری ترین شکنجۀ روانی دو انسان است.

نسبت دادن ما پدران و مادران به اطلاعات و پاسداران رژیم و مخدوش کردن مرزها ببینید شما را به کجا و به چه یاوه های احمقانه و مضحکی کشانده که می گویید هدف ما از بردن عزیزان و مقرهایشان می باشد!! که عقل هیچ کودکی هم این را نمی پذیرد و این جز بهترین خدمت شما به همان اطلاعات و پاسداران رژیم نیست و نتیجه ای جز رسوا و بدنام کردن هرچه بیشتر خودتان در میان ایرانیان آزاده در داخل و خارج کشور و حتی مسأله دار کردن بسیاری از وفادارانتان در همان لیبرتی و اور و هوادارانتان در خارج کشور ندارد.

همۀ ایرانیان آزاده در خارج کشور چنانکه از انبوهی حمایتها و نظرات ومقالاتشان پیدا بود به خوبی می دانند که هدف من و آقای مصطفی محمدی از حضورمان در شهر محل اقامت مریم رجوی و دستگاه فرقه ای اش آن هم در اماکنی دور از مقر اقامت او و با در دست داشتن عکسهای دخترانمان و بیان خواسته مان جز اطلاع رسانی اهالی شهر از هدفمان مبنی بر بیرون بردن فرزندانمان از جهنم و خطر عراق با فشار آوردن به رهبری فرقۀ رجوی جهت بسیج امکاناتش در این راستا نبوده و نیست و اتهام شناسایی و جاسوسی و تروریسم علیه ما دو پدر پیر آن هم بعد از بیش از سی سال برپایی مقر رجوی در اور سور اواز و با توجه به اینکه هر دوی ما سالها در همانجا برای سازمان مجاهدین کار کرده ایم مسخره ترین و مضحکترین اتهام و دروغی است که حتی افراد خود مقر رجوی در دلشان به آن می خندند و حملۀ وحشیانۀ افراد مریم رجوی به ما دو پدر و خانم حوریه محمدی خواهر سمیه و ضرب و جرح ما نتیجه ای جز بیزاری و تنفر هر چه بیشتر ایرانیان و نیز پلیس و مقامات محلی که کاملا در جریان امر قرار گرفته و از ما حمایت کردند از این فرقه و سردمداران فراری و خارجه نشین آن ببار نیاورد و این امر از انتشار اخبار و مطالب و مقالات بسیار در مورد آن و حمایتهای گسترده از ما به خوبی پیدا است.

حضراتی که به فرزندانمان می گویید به ما پدران و مادران و خواهران و برادران ناپدر و نامادر و ناخواهر و نابرادر به علاوۀ انواع و اقسام دشنامها و تهمتها نثار کنند یا از زبان و قلم آنان چنین می گویید و می نویسید اگر واقعا چنانکه ادعا دارید به اسلام و قرآن معتقدید مگر در قرآن ابراهیم به پدرش که مشرک و بت پرست بود سه بار در سه آیه «یا أبت» (پدرجان) خطاب نمی کند؟! می بینید و می خوانید که ابراهیم به پدرش در این آیات سلام می گوید و او را فقط نصحیت محترمانه می کند بدون هیچگونه دشنام و ناسزاگویی و حتی کوچکترین بی احترامی. (آیات ۴۱ تا ۴۷ سورۀ مریم).

و در آیات دیگری در قرآن بسیار به احترام به افراد خانواده مخصوصا پدر و مادر حتی اگر مشرک و در جبهۀ مقابل باشند سفارش کرده است. بله معلوم است که در موقع جنگ و قصد قتل، هر انسانی حق دفاع دارد که اساسا با مورد غیر جنگ متفاوت و بلکه کاملا معکوس می باشد.

شما فامیل دخترم زینب را از فامیل من به فامیل همسر شهیدم یعنی مادر زینب تغییر داده اید. من هیچ اصراری ندارم و دلیلی هم نمی بینم که فرزند حتما باید فامیل پدر را داشته باشد و نه مادر. ولی گذشته از اینکه این عرف جامعۀ ما و مردم ما می باشد که فرزندان فامیل یا نام خانوادگی پدر را می گیرند (بگذریم که رجوی عرف دیگر جامعۀ ما را یعنی حفظ نام خانوادگی توسط زن بعد از ازدواج را دقیقا در جهت مرد سالاری نقض کرد) بله گذشته از این؛ اگر شمایان واقعا به خون شهدای مجاهد ارزش و احترام قائلید و کاربرد خانوادۀ مجاهد را می دانید که به کدام خانواده می گویند و به ارزشها و اصطلاحات سنتی اصیل سازمان مجاهدین خلق ایران پایبند هستید که نشان می دهید که دیگر نیستید اگر فقط با همین معیار بخواهید بسنجید خانوادۀ ما (خانوادۀ حسین نژاد) خانوادۀ مجاهد و مجاهد پرور و از خانواده های شهدای مجاهدین می باشد. دخترم زینب خوب می داند که دو برادر من (عموهایش) مجاهدین شهید محرم و محمود حسین نژاد با همین فامیل و نام خانوادگی ما بودند وهستند و شادروانان پدرم و مادرم (پدر بزرگ و مادر بزرگ زینب) و شادروان برادرم محسن که در تصادفی در تهران درگذشت سالها امید به پیروزی مجاهدین و آمدنمان و برگشت پیروزمندانه مان به ایران را داشتند و چه رنجها و اذیت و آزارها و زندانها و اخراجها از کار و… توسط پاسداران و دستگاههای رژیم در شهرمان میانه کشیده اند که امیدوارم روزی زینب خواهرش مونا را ببیند تا خاطراتش با پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمویش را که در آغوش آنها بزرگ شد برایش تعریف کند.

در حالیکه از خانوادۀ مادر شهیدش یعنی خانوادۀ کریم زاده که فامیل دخترم زینب قرارش داده اند به جز خود او نه تنها کسی هوادار مجاهدین و با مجاهدین نبوده بلکه همۀ خواهران و برادرانش یعنی خاله ها و دایی های زینب و مونا در دستگاههای اخص حفظ رژیم کار می کنند.

حال که نگذاشته اید دخترم زینب نام فامیل عموهای شهیدش و پدربزرگ داغدیده و رنج کشیده اش را داشته باشد و نیز بداند که خواهرش مونا در چه خانواده ای و در چه فضایی بزرگ شده است دو عکس زیر متعلق به تابستان سال ۶۷ بعد از عملیات چلچراغ و در مجلس ختم پنهانی (از جمله پنهان از خانوادۀ کریم زاده) برای عموی زینب برادرم مجاهد شهید محرم حسین نژاد که در آن عملیات به شهادت رسید را برای دخترم زینب (اگر بگذارید که این مقاله ام را ببیند و بخواند) می فرستم که یکی از آنها شادروان پدرم و دیگری دخترم مونا در شش سالگی اش را در کنار عکس غرقه در گل محرم شهید نشان می دهد باشد تا شرم کنید و از این تهمتهای آخوند پسند به خانوادۀ مجاهدین نچسبانید چرا که مزدوری آن هم مزدوری بیگانۀ جنایتکار همیشه شایستۀ شما تبدیل کنندگان سازمان مجاهدین به یک فرقه و نابودکنندگان پایگاه عظیم اجتماعی و مردمی سازمان در داخل و خارج کشور و پایمال کنندگان خون شهدای مجاهد و گرم کنندگان تنور رژیم با هیزم بهترین فرزندان این خلق بوده ومی باشد.

حسین نژاد – پاریس

۳۱ تیر ۱۳۹۴ – ۲۲ ژوئیۀ ۲۰۱۵

***

همچنین:

امرالله ابراهیمی، مسعود رجوی و گوبلز. سی سال در قرارگاههای فرقه رجوی سرمان گرم همین مزخرفات مالیخولیایی بود

کامنت آقای قربانعلی حسین نژاد در مطلبی از آقای محمد کرمی در ایران گلوبال، بیستم می ۲۰۱۴: … آقای امر الله در این خبر و در نظر هر کس که آن را باور کرده یا در آن فکر نکرده است انگار که رهبر یک کشور نفت خیز می باشد که دولتی مانند هلند تا این قدر با او از موضع پایین برخورد میکند!!! اگر آقای کیانوش توکلی فقط از خودش
 
 
قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، سیزدهم می ۲۰۱۴: … یک جوان تونسی دوست من در این مرکز بعد از اینکه تلفنش با یک هموطن خود که در آن مرتب صحبت از مجاهدین و مریم رجوی و تجمع و مقدار پول و تعداد نفرات می رفت به پایان رسید پیشم آمد و گفت: واقعا این سازمان مجاهدین دوستان سابق شما (سران فرقۀ رجوی) این قدر نزد ایرانیان
 
قربانعملی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، دوم می ۲۰۱۴: … صافی الیاسری نویسندۀ عراقی مزدور فرقۀ رجوی که سال گذشته و نیز اخیرا طی هفتۀ اول ماه آوریل ۲۰۱۴ مقالات متعددی به زبان عربی علیه ما جدا شدگان از فرقه و مشخصا و بیشتر علیه اینجانب بویژه در سوز و گداز از نامۀ اخیر ۵۰ عضو جداشده از سازمان به نخست وزیر عراق در
 
 
قربانعلی حسین نژاد، وبلاگ امید آزادی، پاریس، پنجم مارس ۲۰۱۴: … وقتی در اشرف بودیم به دستور رجوی افرادی دم در اشرف رفته و خطاب به پدران و مادران و خواهران و برادرانی که برای دیدارشان آمده بودند ضمن پرتاب سنگ به آنها شعار می دادند: «ننگ ما ننگ ما فامیل الدنگ ما»!! و در نشستهای رجوی و اکنون نیز در نامه ها یا بیانیه