خانم مینو فتحعلی قربانی تشکیلات رجوی بود اما سازمان مجاهدین برای فرار از پاسخ گوئی وی را شهید جنگ آمریکا و عراق اعلام کرد

خانم مینو فتحعلی قربانی تشکیلات رجوی بود اما سازمان مجاهدین برای فرار از پاسخ گوئی وی را شهید جنگ آمریکا و عراق اعلام کرد

 

.

بتول سلطانی، زنان ایران، اول مارس 2013: … بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم، چکار کنم، من شکنجه می شوم چون احساساتی در من بیدار می شود که نمی توانم از پس خودم بر بیایم و مریم رجوی می گفت که می خواهیم همان احساسات بیدار شود و در مسعود ذوب بشود می خواهیم همین بشود ولی با اینحال مینو مقاومت می کرد و خیلی اذیت بود بطوریکه همیشه در می رفت و چون رابطه دوستی با من داشت بسیار درد دلها می کرد که چه لزومی به اینکارهاست پس چرا برای همه مردها حرام است و رجوی اینکار را می کند من نمی توانم. بلاخره در قرارگاه سعید محسن که آن موقع من در موضع فرمانده یک یگان از حفاظت ترددات کار می کردم. مسئول ما که آن موقع خواهر آذر یا …


The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

بتول سلطانی، زنان ایران، اول مارس 2013
http://www.iran-zanan.de/Maghalat/2013/2/mino%20fatali.htm


کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سال 1372 رجوی، مریم همسرش را رئیس جمهور مادام العمر انتخاب واعلام کرد و اسمش را ” موشک بند ر” یعنی بند ریاست جمهوری گذاشته بود مینو فتحعلی را در حالیکه رده اس تی یعنی شورای مرکزی داشت، بهراه حدود 300 نفر از کادرها بهمراه مریم رجوی به اروپا فرستاد برخی از اهدافی که آن موقع توسط سازمان از اینکار دنبال می شد خلاصه بصورت زیر بود:

ایجاد ارتباط با مردم در خارج از کشور تا خلاء قطع بودن با جامعه کمی برطرف گردد. و تبلیغ گسترده و لابی گری برای اینکه ثابت کند که سازمان سکت نیست.

سوء استفاده کردن از هوادارها در خارج از کشور و ایجاد ارتباط با تک تک کسانی که چه زمانی با سازمان برخورد داشته یا نداشته کسانی که از نظر مسعود رجوی خائنین و پشت کنندگان به مبارزه و همگی را تا پیش از آن “خوک و خنزیر” می نامید

اقدام به کار مالی اجتماعی و مالی ویژه و اخاذی از مردم بصورت گدائی برای سفید سازی این اتهام که ما یک جریان مستقل هستیم و از دولت عراق پول نمی گیریم

مینو در قسمت مالی اجتماعی با کاری طاقت فرسا در حدود 14 ساعت در روز و دوساعت نشست تفتیش عقاید به کاری سخت گماشته شد. مینو بصورتی خستگی ناپذیر کار می کرد. بعد از برگشت از اروپا در سال 1377 رده اش به شورای رهبری ارتقاء یافت بعد از مرحله عقد در برنامه حوض یعنی همان جلسه ای که زنان بایستی با آهنگهای شاد مرتضوی و یا منصور و معین لخت شده و برای رجوی شعر می خواندند “امشب می خوام مست بشم عاشق یکدست بشم ………بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم” و برای مریم می خواندند که تو مثل گلی………ناز و خوشگلی با اینهمه دردی و درمون دلی یا می خواندند که دونه دونه گل مریم می ریزم روی قدمهات …………… تن تو جنس یک الماس ………ارزشت بیشتر از اینهاست…..خلاصه در این جلسه بود که مینو با گریه از جلسه خارج شد و پروسه مسئله داری مینو آغاز شد

دو نفر از زنان ارشد و شکنجه گر که ول کن شورای رهبری نبودند بنام فائزه محبت کار، گیتی گیوه چی، و معصومه ملک محمدی اطراف او را گرفته بودند و با او کار توضیحی می کردند و بعد شخص مریم هم به این جمع اضافه شد و من آمدم نزد آنها که ببینم چه خبر است دیدم مریم داشت به مینو می گفت باید که شیرجه بزنی و لباس شرک و ریا را بکنی بعد دیدم گیتی به من گفت که بتول تو برو تو حوض الان مینو هم می آید برو که تو از دست ندهی اینها همه ارزشهای خمینی است که داره از مینو کنده می شود و یگانه می شود.

بلاخره مینو نیامد و برخی از کسانی که الان در کشورهای خارجی هنوز اسیر این سازمان هستند و یا در لیبرتی این صحنه را بیاد دارند.

به یاد دارم که رجوی در آن جلسه به ما گفت که یعنی من با شما زنها پیروز می شوم؟

بعد از آن همیشه مینو در این جلسات مشکل داشت و به نوعی از آن فرار می کرد ویکبار خطاب به مریم رجوی گفت که من نمی خواهم، متنفرم، چکار کنم، من شکنجه می شوم چون احساساتی در من بیدار می شود که نمی توانم از پس خودم بر بیایم و مریم رجوی می گفت که می خواهیم همان احساسات بیدار شود و در مسعود ذوب بشود می خواهیم همین بشود ولی با اینحال مینو مقاومت می کرد و خیلی اذیت بود بطوریکه همیشه در می رفت و چون رابطه دوستی با من داشت بسیار درد دلها می کرد که چه لزومی به اینکارهاست پس چرا برای همه مردها حرام است و رجوی اینکار را می کند من نمی توانم ………..

بلاخره در قرارگاه سعید محسن که آن موقع من در موضع فرمانده یک یگان از حفاظت ترددات کار می کردم. مسئول ما که آن موقع خواهر آذر یا همان محبوبه جمشیدی بود متوجه ارتباط خصوصی مینو با من شده بود بطوریکه یکبار که مینو از جلسه به بهانه ای خارج شده بود و خیلی طولانی در جلسه نیامد، آذر از من پرسید مینو کجاست گفتم که همینجا داشت می رقصید گفت تو دیدی گفتم بله و بعد فهمیدند که مسئله اینطور نبوده و من را زیر سرکوبی و برخورد شدید بردند که با مینو محفل و شعبه سپاه پاسداران تشکیل داده ام و بعد از آن مینو را به قرارگاه دیگری منتقل کردند. و من تا مدتها از او بی خبر بودم.

بعد از یکسال من به قرارگاه پارسیان منتقل شدم و کارم انتظامات آن قرارگاه بود و در این مقطع مینو انتظامات ورودی قرارگاه باقرزاده بود رده او را پائین تر آورده بودند و دیگر در جلسات خاص حوض او را نمی دیدم یا با گروه ما نبود و گروهش را عوض کرده بودند.

یک روز که برای کاری بهمراه یک اکیپ برای آماده سازی نشستهای رهبری به قرارگاه باقرزاده مینو را دیدم که بسیار بهمریخته و داغون بود و گفت که پدرم را در آورده اند و من واقعا نمی فهمم چرا باید با رجوی سکس داشته باشیم نمی خواهم زور که نیست خلاصه به من گفت می دانم که تو نمی روی بگوئی ولی تو را خدا برام دعا کن می خواهم خودم را از این درد بکشم. دیگر نمی توانم تحمل کنم و خیلی می ترسم هر دو گریه مان گرفت و من به او قول دادم که براش دعا کنم و به او گفتم امیدت را از خدا قطع نکن و خودکشی نکن صبر کن همه چیز درست می شه او گفت که من نمی توانم این چه وضعیه و چرا با ما اینکارها را می کنند.

سال 1380 به سرعت ما را برای نشست به پارسیان بردند و در حالیکه با ایجاد ترس و رعب نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده ولی از وضعیت بهریخته و گریان اعضای ارشد نظیر خواهر آذر و ….. حدس می زدیم که اتفاق مهمی افتاده است.

ما را مستقیما به اتاق عملیات بسیار بزر گ و شیک قرارگاه پارسیان بردند و دیدیم که مریم رجوی چشمانش پف کرده و قرمز و گریه می کند و مسعود داره نعره می زند و تعدادی از اعضای رده بالا شورای رهبری نشسته اند و تو سر و کله خودشان می زنند و فریاد می زنند ناموس ………..ناموس بعد رجوی با نعره ای همه را ساکت کرد و گفت ای عجوزه های کثیف برای چی اینجا آمده اید که باز بر پیکر زخمی من خنجر بزنید.

و ما خودبخود تحت تأثیر قرار گرفته وشروع به گریه و زدن به سر و کله خود کردیم. تا اینکه فهمیدیم که مینو فتحعلی از قرارگاه باقر زاده فرار کرده است و کسی هم که راننده خودروی عادیسازی گشت بوده است او را کمک کرده که بگریزد. جزئیات فرار را فعلا از بیانش معذورم

در این نشست که فقط تا صبح شکنجه بود برای ما، تشکیلات سازمان در عراق که آن موقع حدود 32 واحد گشت خودش داشت شامل گشت خودروی نظامی و 70 گشت عادیسازی بهمراه استخبارات عراقی تمام بغداد و جاده باقرزاده تا بغداد و تمام ورودی خروجیها را بستند.

تا اینکه بلاخره ساعت 8 صبح روز بعد که هیچکس نخوابیده و به شدت در هم ریخته و عصبی بودیم رجوی گفت که مینو را در بغداد دستگیر کرده اند.

و زهره شفاهی به اتاق عملیات آمد و رجوی مستقیم با او حرف می زد. زهره گفت که مسعود جان این زنیکه خائن کثافت را در بغداد پیدا کردیم.

من به همه برادرها و واحدهای گشتی گفتم که یک خانمی بوده که نفوذی بودنش برایمان مسجل شده بود و اینجا بنگالی بوده (زندانی) و برای ما شرم آور بود و نگفتیم که از شورای رهبری بوده است ما نگذاشتیم بفهمند که کی بوده. ما برای اینکه شناخته نشود کیسه برده بودیم و رو سرش کشیدیم و او را کشیدیم آوردیم تو ماشین و الان به قسمت قضائی او را تحویل دادیم که ببرند در اشرف.

صحبت زهره شفاهی قطع شد و جمعیت داد می زدند خائن اعدام ….. خائن اعدام……. و شروع به فحاشی به زهره کردند که چرا نکشتیش من بعلت فشار و سردرد و تهوع حالم بد شده و روی زمین افتادم و مرا از نشست بیرون بردند و به امداد پارسیان منتقل کردند و نفهمیدم که در آن نشست چی گذشت

بعد که از کسی سوآل کردم گفت که در آن نشست رجوی به زهره شفاهی می گوید که دستورتیر داشتی چرا شلیک نکردی و او را آوردی و بعد مهوش سپهری یعنی همان خواهر نسرین شکنجه گر تشکیلات گفته است که این بچه ها جای خودشان را با شما که رهبر عقیدتی هستید و رحمت و عدالت شما قاطی می کنند در حالیکه اگر جای خودشان باشند و خواهر مریم را واسطه وصل قرار بدهند به چپ و راست نمی زنند و حق شما را از حلقوم تک تک نفرات بیرون می کشند بعضی ها هم به اندازه یک سگ نسبت به صاحبشون وفادار نیستند برای همین است که آنها نمی توانند از حق شما خوب دفاع کنند و بای می دهند. بای می دهند یک اصطلاح تشکیلاتی بود یعنی خیانت می کنند یعنی هدر دادن منافع رهبری که مثلا مینو که بایستی کشته می شده کشته نشده است و طرف خود را جای رهبری گذاشته و بخشیده و او را زنده آورده است.

ما دیگر مینو را ندیدیم و زندانی بود، تا اینکه سال بعد که صدام سرنگون شد و نیروهای آمریکائی حمله کردند. و گفتند که کردها به قرارگاه نزدیک شده اند و در شمال نزدیک مزار در حالت غارت بودند تمام زنهای شورای رهبری را در یک محل جمع کردند و در این جلسه مژگان پارسائی نزد ما آمد و گفت که ما اگر پیشروی نیروهای کرد به داخل قرارگاه ادامه پیدا کرد بقیه خواهرهایمان و مردها مهم نیست که درگیر می شوند و یا چه می شود ولی ما همگی خودسوزی می کنیم. خودسوزی جمعی همگی آماده هستید و همه گفتند حاضر حاضر حاضر به هر کدام از ما یک عدد قرص سیانوردیگر برای خودکشی دادند یعنی با یکی قبلی که داشتیم می شد دو تا، که در صورتی که یکی از قرصها عمل نکرد دومی را استفاده کنند و گفت بحث حفاظت ناموس است در مورد ما و حفاظت اطلاعات رهبری.

بعد از حدود یکساعت مینو فتحعلی و تعدادی دیگر از شورای رهبری مسئله دار را از ما جدا کرده و بردند و به ما گفتند که آنها را بردیم محلی که بتوانند راحت تر باشند. اما من هفته بعد که یکی از اون خانم ها را دیدم گفت که مینو را بردند کشتند و او را همان شب بتول رجائی با یک نفر دیگر آمدند برد و دیگر هیچ خبری از او نشد، تا اینکه وقتی که جنگ تمام شد و اولین بار که به مزار رفتیم در کمال تعجب مواجه شدیم با قبر مینو همه با تعجب از همدیگر می پرسیدند که مینو چگونه و کجا کشته شد، بعد در اولین نشریه ای که بعد از سرنگونی صدام منتشر شد مینو فتحعلی را بعنوان شهید جنگ آمریکا و عراق منتشر کردند.

رجوی همه چیز برای خودش تأمین بود و همه نیازهایش فقط یک نیازش بی پاسخ مانده بود انتقام قدرت از خمینی او نمی توانست حس کند کسی که اولیه ترین نیازهای انسانی اش نظیر عشق به همسر و کودکش و خانواده اش را و روزمره عشق به هم رزمانش را باید سرکوب کند تا به رهبر و خواسته او نزدیک شود چه حسی دارد و تازه از همه می خواست که از اعماق وجود به خودش و همسرش مریم عشق بورزند.

او می خواست که این بردگان تشکیلاتی احساس پر بودن و غنا کنند و ببالند و بنازند او از ما می خواست که پر باشیم و کمبود حس نکنیم او می خواست که جای همه را پرکند برای ما وهرگز به افتخارات گذشته خود ندامت نکنیم و از عشق رهبری سیر بشویم؛ می خواست که به قول خودش صاحب بین المرء یعنی قلب این انسانها بشود و اینها همه مکانیزم بکارگیری آن یعنی تسلط بر جائی که به نظر من مال خداست و کسی نمی تواند آنجا را تصاحب کند. و هر چیز جای خود را دارد و وقتی بخواهی جای دیگری را بگیری به زور و با تحمیق و با تحمیل و ……. نتیجه عکس خواهد داد

بتول سلطانی

————-

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=11077

اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟

بياد مينو

.

… آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعين تکليف بشوم درب بنگال را از بيرون قفل ميکردند و يک نفر را بيرون مراقب گذاشته بودند . شب ساعت حدودا 10 بود من هم اعتصاب بودم و چيزي نميخوردم خيلي هم داغون بودم يکدفعه يک نفر درب زد تعجب کردم چون من نميتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و اين دفعه صدا زد … محمود منم مينو اين صداي تنها کسي بود که داشتم تنها پشت و پناهم توي آن خراب شده به او گفتم چي ميخواي چرا آمدي اينجا حالا بايد غصه درگير شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگير شدم بعد هم از زير درب يک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا يه چيزي بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داري برو و کار را از اين خرابتر نکن او هم رفت …


(آقای رستمی، خانم عبداللهی و آقای فریدونی)

محمود رستمی، بغداد، بیست و سوم نوامبر 2011

فکر ميکنم سال 72 يا 73 بود من آنموقع 26 سالم بود توپچي تانک بودم و تعميرکار هم بودم گاها براي انجام تعميرات سيستمهاي برقي برجکها به تانکها سر ميزدم يک روز به من گفتند که برم روي يکي از تانکهاي خواهران کار کنم هميشه از اينکه روي تانک اونها کار کنم دافعه داشتم نه بخاطر خودشان بخاطر اينکه خيلي آدم را ميپاييدند بحث انقلاب بود و از اين که يک موقع مردي با زني رابطه پيدا کند ميترسيدند ما آنموقع ها فکر ميکرديم اين بخاطر اعتقادات سازمان و رعايت شرعياته و خودمان هم از اينکه مارک نخوريم رعايت ميکرديم و تا آنجا که ميشد از اين رابطه ها فاصله ميگرفتيم ولي بعضي اوقات مجبور بوديم و اينرا هم خودشان ميگفتند .

من آنروز رفتم سراغ تانکي که گزارش شده بود خراب است تانک تحت فرماندهي خانمي بود به اسم مينو فتحعلي اورا مدتها بود ميشناختم ولي هيچ رابطه خاصي با او نداشتم سلام کردم و گفتم که به من گفته شده بيام روي تانک شما کار کنم گفت ميدونم من از او خواستم که به نفرات تحت مسئوليت خودش بگه که تا وقتي من توي تانک کار ميکنم کسي وارد تانک نشه گفت باشه من حواسم هست وقتي رفتم توي تانک هرچه نگاه کردم ديدم اصلا اين اشکالاتي که گزارش شده بود واقعي نيست و تانک مشکلي نداشت بازم ذهنم جايي نرفت و پيش خودم گفتم حتما از ناشي گري بوده اين اتفاق گاها ميافتاد ميخواستم از تانک خارج بشم که ديدم مينو خودش وارد تانک شد من کمي خودم را جمع و جور کردم و به او گفتم خواهر اشتباه شده بود اين تانک مشکلي نداره و اگر کاري نداريد من برم او گفت کمي صبر کن چندتا اشکال خورده ريز هم هست که حالا که اينجايي انها را هم رفع کن فضاي برجک تانک خيلي تنگ و محدود و اصلا جايي براي اين نيست که دو نفر توي آن راحت باشند من واقعا کمي ميترسيدم به چند دليل يک اينکه من آنموقع رزمنده بودم يعني اينکه ايدئولوژي سازمان را قبول نداشتم و اين را رسما اعلام کرده بودم و موضع گرفته بودم فکر ميکنم تقريبا 20 نفري در کل سازمان مثل من بودند که الزاما همه هم اعتقادات مشابه نداشتند ولي وجه مشترک اين بود که مجاهد نبودند و اين افراد نسبت به بقيه مجاهدين بيشتر تحت نظر بودند دوم اينکه مدتها واقعا سالها بود که تنها با دختر يا زني صحبت نکرده بودم و احساس تشويش داشتم سوم هم اينکه خيلي از اين ميترسيدم که مبادا کسي سر برسه و تحليل ناجور بکنه و من هم نتونم ثابت کنم که هيچ نيت بدي نداشتم اين نکته را هم بگويم که از نظر سازمان هر گونه ارتباط اينچنيني آلوده به کششهاي جنسي محسوب ميشد و اصلا خارج از اين در ادبيات مريم و مسعود مفاهيم ديگري وجود نداشت آنها ميگفتند هر گونه رابطه و حتي احساسي از جنس عواطف يعني ضد مبارزه يعني زندگي طلبي يعني خيانت به رهبري و خون شهدا و…………………………(ببخشيد که زيا حاشيه ميرم ولي فکر مکنم بدونه اين توضيحات موضوع کمي عجيب و گنگ ميشه )

خلاصه شروع کرد بعضي اشکالت خورده ريز را به من نشان دادن که واقعا هيچ ربطي به کار من و تعميرات نداشت مينو زني بود 30 ساله يا بيشتر فکر ميکنم 5سالي از من بزرگتر بود بسيار مهربان و خاکي بود ويژگي خاص اون اين بود که خيلي راحت بود و اصلا اهل حساب کتا ب نبود من احترا م خيلي زيادي براي او در دلم حس ميکردم البته ناگفته نماند که چشمان زيبا و گيرايي داشت هيچوقت آنروز رافراموش نميکنم از يکطرف دلم ميخواست پيش او باشم از طرفي هم همش دنبال بهانه بودم در برم .

او قسمتي از تانک را به من نشان داد که خوب کار نميکرد اين هم بدليل کثيفي بود من که داشتم روي آن کار ميکردم پشتم به او بود ولي با تمام وجودم اورا حس ميکردم تا اينکه يکدفعه دستم را گرفت و کمي جابجا کرد و گفت بزار من هم ببينم چکار ميکني از شما چه پنهان مثل چغندر سرخ شدم و تقريبا ميلرزيدم هرگز در تمام عمر تشکيلاتي ام چنين احساسي را تجربه نکرده بودم خيلي هول شدم و تقريبا خودم را گم کرده بودم او متوجه حال من بود و فوري دستش را کشيد نميتونستم به چشماش نگاه کنم سرم پايين بود گفتم اگه اجازه ميدي من برم او هم کمي ترسيده بود به من گفت که من نميخواستم ناراحتت کنم ببخشيد من گفتم اگر اجازه بدي بعدا با تو صحبت کنم و الآن برم گفت هرطور دوست داري من هم آمدم بيرون و رفتم آسايشگاه تمام آن روز و روزهاي بعد به لحظه اي که دستش را روي دستم ديده بودم فکر ميکردم دلم ميخواست اين احساس را بتونم براي هميشه داشته باشم ولي جرات اين را نداشتم که چيزي به او بگم بعد از آن هميشه و همه جا سنگيني نگاه اورا حس ميکردم تا اينکه يک روز يکي از برادرا آمد پيش من و گفت محمود خواهر مينو با تو کار داره گفت که جلوي ترابري منتظره تو ايستاده من با شوق زيادي رفتم توي راه مستمر تلاش ميکردم پيش بيني کنم که الآن ميخواد به من چي بگه و من چه جوابي به او بدم احساس خيلي شيريني بود خيلي دلم ميخواست بفهمم که واقعا من را دوست داره يا اينکه اصلا همه داستان يک تصادف و ناخواسته بود د ر عين حال هم هي به خودم ميگفتم که محمود هول نشو خبري نيست يک وقت خر نشي پيش قدمي کني ببين اگه بفهمند از اين فکر و خيالا به سرت زده تو رو ميبرند سيم کشي ميکنند ( اين اصطلاحي بود بين برادرا , يعني ميبرند سرويس ميکنند ) آمدم جلوي ترابري ديدم کنار يک جيپ لندکروز ايستاده سلام کردم لبخند زيبايي داشت من واقعا نميتونستم زياد توي چشماش نگاه کنم سرم را پايين انداختم و گفتم با من کار داشتيد گفت آره ميخواستم بروم پمپ بنزين ولي گواهينامه ام را نياورده ام لطفا اين ماشين را براي من بيار من گفتم باشه چشم و سويچ را خواستم او سويچ را داد ولي خودش هم توي ماشين نشست در بين راه من ساکت بودم و او گاها سؤالات کشکي ميکرد مثلا ميگفت محمود ميتوني تا پمپ بنزين دنده عقب بري يا ………. من هم تلاش ميکردم خيلي جدي جواب بدهم و انگار نه انگار که ميفهمم من را سر کار گذاشته دلم ميخواست تا پمپ بنزين هزار کيلومتر بود و حالا حالا نميرسيديم در برگشت بين راه به من گفت نگه دار و من زدم کنار بعد يکدفعه چهره او خيلي جدي شد و گفت تو ميخواستي با من حرف بزني هر چي ميخواي بگو من نفس عميقي کشيدم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم به او گفتم خواهر من واقعا و صادقانه تو رو دوست دارم واز اينکه پيش شما باشم خيلي خوشحالم ولي حقيقت اينکه ميترسم من مطلقا ظرفيت برخورد سر اين مسائل را ندارم اگر کسي بخواد فردا سر دوست داشتن تو مرا س ج کنه ميزنم به سيم آخر تو ميدوني که من رزمنده هستم و نسبت به مجاهدين اين رابطه ها براي من خيلي حساستره واسه همين ميخواستم بگم اولا بخاطر اينهمه اعتماد و لطفي که به من داري واقعا سپاسگدارم ثانيا باور کن هرگز نسبت به تو احساس آلوده اي نداشتم و از ته دلم دوستت دارم هميشه برق نگاهت مثل بارون نوازشم ميده اما به من حق بده که از اين رابطه فاصله بگيرم

کمي ساکت بود و بعد گفت خوب دير شده بنظرم بريم من هم ماشين را روشن کردم و راه افتاديم در بين راه هيچ حرفي نزد من هم همينطور نگران بودم که مگر حرف بدي زدم ولي ترجيح دادم که من شروع نکنم وقتي رسيديم مقر جلوي ترابري ماشين را پارک کردم و سويچ را دادم به او و پياده شدم او تشکر کرد و من هم رفتم سر کار خودم چند روزي با او هيچ تماسي نداشتم و تلاش ميکردم سر راه او سبز نشوم اما ميدونستم که تموم نشده تا اينکه يکروز کارگر شام بودم و بايد کارهاي آماده سازي شام را انجام ميدادم رفتم به قسمت ظرفشويي ولي احساس کردم کسي پشت سرم آمد توجه نکردم تا اينکه مرا صدا زد برگشتم ديدم خوشحال به نظر ميرسه خيلي خوشحال شدم بازم چندتا سؤال کشکي کرد مثلا بلدي اشکنه درست کني ؟ من فقط به چشماش نگاه ميکردم مثل اينکه دنبال چيزي بودم ايندفعه اون سرش را انداخت پايين بعد خيلي آروم گفت محمود (اسم من را خيلي شيرين صدا ميکرد ) من ميخواستم بگم که ا گر به احساسات تو شک داشتم هرگز با تو حرف هم نميزدم ولي حرف اصليم اينه که من هم تو رو دوست دارم و اصلا هم نميترسم باشه بايد هوشيار بود قبول دارم ولي چرا ميخواي از من فرار کني در صورتي که صادقانه حرف ميزني و من هم حس ميکنم مثلا اينکه من ترا دوست داشته باشم گناهه ؟ من فقط گوش ميکردم داغ شده بودم دلم ميخواست داد بزنم . جيغ بکشم دلم ميخواست هميشه براي اون پاک و قابل اعتماد باشم احساس ميکردم دنيا خيلي قشنگ شده واقعا با همه وجودش تمام عواطف خودشرا نثار من کرد بعد به من گفت چيزي نميگي بغض اجازه نميداد حرف بزنم فقط نگاهش ميکردم برق خاصي توي چشماش بود بعد هم مثل يک فرشته با مهربوني و وقار گفت سخت نگير من هم بلد نيستم اشکنه درست کنم و رفت.

حدود 7-8 ماه هر فرصت پيدا ميشد با حرف ميزدم از همه جا میگفت. از زندان،خانوادش، من هم هميشه از مادرم براي اون تعريف ميکردم يا از اردوگاه اسرا خيلي دل نازک بود و فوري اشکش در ميومد. البته اينموقع ها هم خيلي قشنگ ميشد ولي هميشه تلاش ميکردم اون رو بخندونم گاها هم الکي قهر ميکرد خلاصه براي دوست داشتن يک انسان کامل بود واي اگه من مريض ميشدم خفه ميشدم تا خوب بشم ول نميکرد من هميشه هوشيار بودم که از خودم ظرفيت نشون بدم و هيچ وقت خطا نکنم اما اون اهل اين حساب کتاب ها نبود گاها چيزهايي ميگفت من فيوز ميپروندم مثلا يک روز به من گفت دلت ميخواست دختر بودي گفتم نه بعد گفت چيه از زاييدن ميترسي؟……… گفتم از اين ميترسم بمونم ترش بشم گفت اشتباه ميکني ترشي مردا خيلي ترسناکتره !

يک روز خانم مرضيه آمده بود اشرف همه مارا جمع کرده بودند براي اجراي کنسرت توي اون جمعيت يکدفعه ديدم کسي با دست علامت ميده دقت کردم ديدم مينو ميگه بيا پشت جمعيت رفتم ديدم ايستاده يه گوشه پرسيدم نميخواي برنامه را ببيني گفت خودم برنامه دارم من ميرم توي خيابون تو با آيفا (کاميون نظامي در اشرف زياد استفاده ميشه ) بيا اونجا و اصلا هم منتظر نظر من نشد من هم با هزار ترس و لرز رفتم بعد با هم رفتيم جاده خبرنگاري 2ساعت با من حرف زد نفهميدم چه جوري گذشت. گير داده بود به من که يک چيزي بخون من خجالت ميکشيدم تا اينکه از رو نرفت و براش الهه ناز رو خوندم , خوشش اومد. لااقل اينطوري گفت. اين را هم بگم هر بار با هم يک جايي تنها بوديم يه چيزي خوردني براي من مياورد مثل شيريني يا ……..(خواهش ميکنم نگيد پسره چقدر بيغيرت بوده واقعاانموقع تهيه اين چيزها سخت بود و الي خيلي دلم ميخواست بتونم به او هديه بدم )

تا اينکه چيزي که هميشه ازش ميترسيدم سراغم آمد موضوع اين بود که رفيقي داشتم به اسم فرزاد اون هميشه با سازمان مشکل داشت و تحت برخورد بود فرزاد دعوا کرده بود و اورا توي يک بنگال(کانکس)ايزوله کرده بودند. اين بنگال براي همين کار بود وقتي کسي در وضعيت تعيين تکليف قرار ميگرفت يکبار همه رفيقهاي او بايد سرويس ميشدند اين روش کار خيلي کثيف سازمان بود هدف هم اين بود که افراد از رابطه هاي دوستانه و رفاقت زده بشوند خلاصه فرزاد رفت بيرون وديگه من هيچوقت خبري از او نشنيدم ولي مرا هم صدا کردند که ببينند موضع من چيست

زني به اسم مهرانه که فرمانده اف ام ما بود با من برخورد ميکرد ولي دو مرد هم آورده بودند که اگر کار بجاي باريک کشيد آنها وارد بشوند من وارد اتاق شدم مهرانه بدونه مقدمه به من گفت که فرزاد را اخراج کرديم که من گفتم چه ربطي به من داره ؟ گفت آخر با تو خيلي رفيق بود من در جواب گفتم با خيليها رفيق بود و من هم غير از اون با خيلي هاي ديگر رفيقم ! خلاصه سر شمارا درد نياورم کلي مزخرف خرج من کرد من هم تا توانستم جواب دادم بعد يک کاغذ سفيد به من داد که درخواست کن که از سازمان اخراجت کنيم من به او گفتم وقتي آمدم براي تو نيامدم حالا هم هر وقت خواستم بروم از هماني که بايد درخواست اخراج ميکنم اين حرف خيلي به او بر خورد و داشت آتيش ميگرفت گفت تو مرا قبول نداري من گفتم بزرگتر از ترا هم قبول ندارم. اينجا آقايان وارد شدند ولي دست روي من بلند نکردند فقط صحنه فحش و فحشکاري شد و هر چه شايسته خودشان بود ميگفتند من هم هرچه لايق آنها بود گفتم ,

آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعين تکليف بشوم درب بنگال را از بيرون قفل ميکردند و يک نفر را بيرون مراقب گذاشته بودند .

شب ساعت حدودا 10 بود من هم اعتصاب بودم و چيزي نميخوردم خيلي هم داغون بودم يکدفعه يک نفر درب زد تعجب کردم چون من نميتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و اين دفعه صدا زد … محمود منم مينو اين صداي تنها کسي بود که داشتم تنها پشت و پناهم توي آن خراب شده به او گفتم چي ميخواي چرا آمدي اينجا حالا بايد غصه درگير شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگير شدم بعد هم از زير درب يک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا يه چيزي بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داري برو و کار را از اين خرابتر نکن او هم رفت ……

توي کاغذ نوشته بود که :

مرا صدا کردند که رابطه ات با اين پسره چيه ؟به اونها گفتم دلم براش ميسوزه و نميخوام اخراج بشه به من گفتند تو بااون رفيق شدي و برو هر چيزي سر او داري گزارش کن و بنويس, محمود اينها دنبال بهانه اند که ترا اخراج کنند به خدا اگر بري من ميميرم خواهش ميکنم برگه اخراج را امضا نکن بالاخره يه روزي اين داستان تموم ميشه.

کاغذ را توي زير سيگاري سوزوندم تا صبح بيدار بودم صبح يک نفر ديگه آمد توي بنگال و ايندفعه نقش پليس خوب را بازي ميکرد ميگفت ما تا حالا با تو مشکل نداشتيم هميشه از تو تعريف کردند هميشه سر انگيزه هاي انقلابي تو پشت سرت گفتند از نظر ما بين تو و فرزاد خيلي فرق هست تعهد بده که ديگه به سلسله مراتب بي احترامي نميکني و………….

من فهميدم که من را نميخواهند اخراج کنند و چيزي هم از من نداشتند فقط سر حرفي که به مهرانه زده بودم ظاهرا خيلي سوخته بود بعد هم به من گفتند از بنگال بيا بيرون و برو آسايشگاه.

رفتم سالن يک چيزي خوردم و برگشتم آسايشگاه و 12-13 ساعت خوابيدم فردا وقتي آمدم بيرون مينو را نديدم همه اش چشمم دنبال او بود روز بعد توي سالن او را ديدم باز هم يک کاغذ به من داد. ديگه اينطوري حرفهاشو ميزد. من هيچوقت به او نامه نميدادم ولي او اينکار را ميکرد. توي کاغذش نوشته بود که سازماندهي او را عوض کردند و قرار شده بره به يک قسمت ديگه ضمن اينکه به او گفتند که براي ماموريت ميروي خارج. من اصلا باورم نميشد که او را خارج بفرستند تا اينکه حدود يک ماه بعد من داشتم روي تانک کار ميکردم که ديدم يکي بالاي سرم ايستاده نگاه کردم ديدم خودشه خيلي خوشحال شدم ولي از طرفي هم عمد داشتم يک طوري از او فاصله بگيرم احساس ميکردم زيادي مايه دردسر او شدم به همين دليل خيلي گرم نگرفتم اما اون ميفهميد و خيلي مسلط بود به من گفت که محمود من فردا ميروم فرانسه و معلوم هم نيست که کي برگردم اومدم خداحافظي کنم. دلم ميخواست هرچه زودتر بره. يخ کرده بودم. هيچي واسه گفتن نداشتم. چشمام اينقدر پر بود که نميتونستم تصوير ش را راحت ببينم. او هم گريه کرد. دستش را با دستهاي گريسي و روغني خودم گرفتم و بوسيدم در حالي که ميلرزيد به من گفت براي من بمون. من هم گفتم من براي خودم موندم ولي اگه برم براي تو ميرم !

3 سال بعد از فرانسه برگشت آنوقتها در قرارگاه هاي مختلف پراکنده بوديم و من فقط يکبار اورا از دور ديدم و هيچ حرفي با او نزدم به دوري او عادت کرده بودم و بعد از او هم هرگز با کسي چنين رابطه اي را تا همين امروز نداشتم هميشه احساس متناقضي داشتم. هم دلم ميخواست ببينمش هم دلم شور ميزد تا اينکه در حمله امريکا کشته شد. از هزار نفر پرسيدم که مرگ او چطوري بود ولي هيچوقت جواب واقعي نگرفتم فقط هر چند وقت ميرفتم سر مزارش و به عکسش نگاه ميکردم و سؤال ميکردم که مينو به نظر تو بايد ميموندم يا ميرفتم !

وقتي از سازمان جدا شدم فهميدم که او مجروح شده بوده واین سازمان بود که آن زمان به او قرص سيانور داد و اورا کشت.

مينو اهل تهران بود متولد 1341 و 7سال در زندان اوين زنداني سياسي بود بعد هم توسط همسرش از طريق پاکستان به اشرف آمده بود اصلا ازدواجش بخاطر خروج بود همسر او در عمليات فروغ کشته شده بود .

خيلي وقتها در خلوت خودم ميشنوم که ميگه: “اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟”

من از سازمان جدا شدم با همه اين خاطراتي که نميتونستم جا بگذارم 22 سال از عمرم را آنجا بودم ولي به همه قول ميدم بخصوص به مينوي مهربون که هر کاري از دستم بر بياد ميکنم که ديگه دوست داشتنها گناه نباشه .

محمود رستمي بغداد


(زنده یاد مینو)

 

|