خلع سلاح فرقه مجاهدین خلق و تناقض گویی های بی پایان

خلع سلاح فرقه مجاهدین خلق و تناقض گویی های بی پایان

 Adel Azami 2عادل اعظمی، نیم نگاه، بیست و ششم آوریل 2017:… مدتی است خبر ملاقات سناتور مک کین و اعتراض اعضاء سازمان مجاهدین خلق در تیرانا اینجا و آنجا شنیده می شود که مرا یاد روزهائی انداخت که آمریکائیها تازه وارد قرارگاه اشرف شده بودند. تقریبا همه متناقض بودیم ولی تعدادی از ما از بس فشار زیاد بود بیرون می ریختند و در نشست ها مطرح می کردند و اکثریت ما که می توان گفت همان اکثریت خاموش به درون می ریختیم … 

کتاب لیست شهدای سازمان مجاهدین خلق ایران دکان مریم رجوی مسعود رجوی فرقه تروریستی رجویشهید فروشی (اهدای کتاب شهدای مجاهد خلق به جان مک کین)ا

لینک به منبع

خلع سلاح فرقه مجاهدین خلق و تناقض گویی های بی پایان

 عادل اعظمیمدتی است خبر ملاقات سناتور مک کین و اعتراض اعضاء سازمان مجاهدین خلق در تیرانا اینجا و آنجا شنیده می شود که مرا یاد روزهائی انداخت که آمریکائیها تازه وارد قرارگاه اشرف شده بودند. تقریبا همه متناقض بودیم ولی تعدادی از ما از بس فشار زیاد بود بیرون می ریختند و در نشست ها مطرح می کردند و اکثریت ما که می توان گفت همان اکثریت خاموش به درون می ریختیم و سکوت می کردیم. روزهائی که باید گروه گروه و یگان به یگان برای ملاقات با آمریکائی ها می رفتیم که موضوع اصلی گرفتن خون و DNA بود. آمریکائی ها در وسط سالن اجتماعات مستقر شده بودند. شیوه گرفتن DNA بدین صورت بود که با چیزی شبیه گوش پاک کن دهانمان را باز می کردند و مثل مجرم های حرفه ای از لای لثه هایمان بزاق بر می داشتند که بسیار تحقیر آمیز و زننده بود و تعدادی واقعا معترض بودند و حاضر نبودند برای این ملاقات بروند و از آنجا که خواهران مسئول حتی فرماندهان قرارگاه ها از لحاظ سیاسی به غایت خنگ و …  عقب مانده بودند و تنها هنرشان قرقره کردن بحث های ایدئولوژیک بود در برابر شرایط جدید کم آورده بودند و یادم هست در نشستهای قرارگاه تنها جوابشان به فاکتهای اعتراضی فقط این بود که باید بپذیریم چون برادر مسعود گفته، همین.

در همین رابطه نشست های سیاسی هفتگی را ان هفته قرار بود دو نفر از مسئولین (رده) بالای سازمان برگذار کنند و از قبل به همه ما اطلاع داده بودند که در وقت (مقرر) در سالن باشیم.

وارد سالن که شدم صندلی ها تقریبا پر بود چند خواهر ته سالن قدم می زدند و احمد واقف و اسدالله مثنی پشت میز روبروی همه نشسته بودند و با هم سر موضوعی صحبت می کردند رقیه هم گوشه ای در عقب سالن خیلی آهسته با مجید صحبت می کرد و گوئی تلاش می کرد سر موضوعی او را قانع کند. مجید یکی از معترضین وضع موجود بود و بارها (اعتراض خود را) بیان کرده بود.

ته سالن نشسته بودم و اوضاع را می پائیدم یک میکروفن وسط صندلی ها بود که چند نفر توی نوبت پشت آن ایستاده بودند. احمد واقف رو به رقیه کرد و گفت: خواهر رقیه ما شروع کنیم؟ بچه ها هم آمدند؟ رقیه صحبتش را با مجید قطع کرد و چند قدم جلو آمد و گفت: آره فقط یگانی که ماموریت بودند کمی دیرتر می آیند، دیر رسیدند، بچه های گشت هم دارند تعویض می کنند تا چند دقیقه می رسند. نفرات تند تند وارد می شدند و روی صندلی های آخر می نشستند، چند ردیف صندلی های جلو طبق معمول خالی بود.

احمد واقف گفت: آن ردیفهای آخر این جلو بنشینند این جلو خالی است ، نترسید عملیات جاری نیست که یکی دو نفر بلند شدند و در ردیف جلو نشستند و بقیه ترجیح دادند همان ردیف های آخر بشینند و زیاد در معرض دید نباشند.

بعد از لحظاتی احمد واقف خطاب به رقیه گفت: خواهر رقیه ما شروع می کنیم بچه ها هم می رسند و بعد گفت: خب بچه ها کسی موضوع نشست را می داند؟ کسی جواب نداند چند نفر زیر لب گفتند: سیاسی ، واقف گفت: آره ، نشست سیاسی هست ولی موضوع نشست چیه؟ چون موضوعات مختلف سیاسی داریم از اتفاقات منطقه ای و عراق گرفته تا جنگ گرگها و چند سره شدن رژیم تا اوضاع خاورمیانه اما موضوع امروز حضور آمریکائی ها هست در اشرف و … خط جدید ما خب … شما که پشت میکروفن هستید در این رابطه چه چیزی می خواهید بگوئید؟ بفرما

نفر اول رضا بود چون رقیه داشت نگاه می کرد و خواهر های دیگر، رضا تلاش کرده بود حتما اولین نفر باشد که نشان دهد در انقلاب خیلی پیشتاز است. رضا متظاهرترین نفر کل قرارگاه ما بود و همیشه تلاش می کرد نقش ذوب شده در انقلاب را بازی کند. گویا یک ماموریت موفق هم در تهران رفته بود و برگشته بود و این موضوع رضا را متفاوت می کرد و خود را یک سروگردن از همه بالاتر می دید.

رضا میکروفن را تنظیم کرد و شروع به صحبت کرد: اول می خواهم تشکر کنم از شما که این نشست را گذاشتید واقعا نیاز ما بود. چند شب پیش خوابی دیدم که خیلی روی من تاثیر گذاشت. خواب برادر مسعود را دیدم مثل اینکه کوهنوردی رفته بودیم راه پر پیچ و خم بود و برادر مسعود هی برمی گشت و به من می گفت رضا نیفتی، رضا پایت لیز نخورد پرت بشی پائین، رضا راهی نمانده، طاقت بیار و دستم را می گرفت و بالا می کشید تا اینکه از خواب پریدم ….
همانطور که سرم پائین بود نگاه بغل دستی ام کردم جواد هم یگانی ام بود او هم نگاهی به من کرد و هر دو زدیم زیر خنده ، در نشست های یگان هم همین داستان را داشتیم و تعریف خواب و قصه بافی.

رضا در حال صحبت بود واقعا شرم کردم که برادر (رجوی) چقدر به فکر ما است و نگران پرت شدن ما و من آشغال بی خاصیت چقدر جلوی خط و خطوط

احمد واقف در ادامه سخنان رضا گفت: درست است همین طور هست، ما همه به نوعی مجرم هستیم و فقط یک نفر دارد به سمت بالا می رود و ما همه داریم او را پایین می کشیم. و سپس نگاهی به رقیه انداخت که هنوز داشت با مجید کلنجار می رفت و بعد به بقیه نگاهی کرد که گویا مجید را ته سالن ندیده و گفت: راستی مجید کجاست؟ مجید صحبتش را با رقیه را قطع کرد و دستش را بلند کرد و به آرامی گفت: بله برادر من اینجا هستم احمد واقف گفت: بیا مجید ، بیا پشت میکروفن ، ببینیم کجای کار هستی و به شوخی ادامه داد چرا تو اینقدر خواهر رقیه را اذیت می کنی؟ چرا اینقدر چپ و راست می زنی؟! مجید هم با اکراه آمد و آخر صف ایستاد. احمد واقف گفت: نه بیا جلو ببینم حرف تو با ما چیه؟ مجید جلو صف پشت میکروفن رفت و با صدای گرفته ای گفت برادر من حرفی ندارم شما با من حرف دارید…

واقف : حرف نداری؟ خواهر رقیه و همه مسئولین را تو و چند نفر دیگه کلافه کردید خب حرفت را بزن ، ببینیم کجا هستی، گم شدی… گم نشدی… شنیدم برای ملاقات آمریکائی ها نرفتی؟
مجید محکم گفت: آره نرفتم…

البته خیلی از نفرات حاضر در نشست این موضوع را نمی دانستیم که (مجید) برای آزمایش DNA نرفته و آنجا فهمیدیم.
احمد ادامه داد: خوب چرا نرفتی؟ این جدا از هر بحث ایدئولوژیک یک دستور بود…

مجید سرش را پائین انداخت. احمد واقف ادامه داد: میدونی مجید خیلی از ما، من و خیلی های دیگر در زندانهای شاه بودیم سالها وقتی تو کلمه مبارزه را هنوز نشنیده بودی ما زندان بودیم ولی اولین نفرات مراجعه کننده برای آزمایشDNA ما بودیم ، من بودم برادر رحمان (عباس داوری) بود و بقیه …

مجید با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت: برادر برای من مهم نیست کی رفته کی نرفته ، من فکر می کنم اشتباه می کنیم من برای این کارها و خدمت به آمریکائی ها اینجا نیامده ام…

که ناگهان ولوله ای بین بچه ها افتاد و رضا که همان نزدیک نشسته بود بلند شد و داد زد: خجالت بکش مجید… میفهمی چی داری می گی؟ این خط برادر (رجوی) است… در این حین احمد واقف دستش را بلند کرد و همه را ساکت کرد و گفت: برادرها شما چیزی نگوئید، من برای همین اینجا هستم این نشست عملیات جاری یا نشست دیگ نیست حرفهایتان را در نشست های خودتان بزنید و خطاب به مجید گفت: خب مجید… چرا فکر می کنی خط غلط است؟ مجید باز سرش را پائین انداخت تلاش می کرد بر خودش مسلط شود دستهایش را از جلو توی هم قلاب کرده بود و کمی نوک انگشتانش می لرزید. احمد واقف هم می گفت این خط خط برادر هست تو بحث شاقول برادر را خوب نگرفتی مشکل تو آنجاست شاقول به ما میگه که ما فقط و فقط یک دشمن داریم و آن هم رژیم ایران هست من هم اگر با شاقول حرکت نکنم پرت می شوم ته دره شرایط سخت هست و دشوار ، هر چه بالاتر می رویم دره هم عمیق تر می شود و پرت شدن هم سخت تر، قبول داری این موضوع را یا نه؟ مجید نگاهی به جمع کرد و گفت: درسته برادر ولی شعارهای ما و آرمان های ما خیلی فراتر از اینها بود شعار ما جامعه بی طبقه توحیدی بود و هست که ماهیتا ضد امپریالیستی است شعار نفی استثمار و هم ضد امپریالیستی است، حتی انقلاب ما هم که شاخص ضد بورژوازی است ماهیتا ضد امپریالیستی است، من واقعا نمی دانم چه کار داریم می کنیم من فکر می کنم همه چیز یادمان رفته، از روزی که توی ارتفاعات قره تپه پرچم سفید روی تانکهایمان زدیم و لوله تانک ها را به عقب چرخاندیم احساس می کنم مردم ، دیگر وجود ندارم… تحت فشار هستم ،

همه حیرت زده به مجید نگاه می کردند خلاف نشست های معمول بود که باید همیشه تایید می کردیم و از کمبود ها و حفره های خودمان می گفتیم و خط را اثبات می کردیم، چند نفر باز می خواستند موضع بگیرند همهمه ای شد که احمد واقف باز دستش را بلند کرد و همه ساکت شدند و گفت: ادامه بده مجید. دیگه چه فکر می کنی؟ مجید آب دهانش را قورت داد کمی نگران بود نگاهی به بچه ها کرد و ادامه داد: حالا هم که داریم برای آنها (ارتش آمریکا) جشن و مراسم می گیریم. و دعوتشان می کنیم و برای آنها می رقصیم و برنامه اجرا می کنیم .. هفته پیش در پارک که جشن بود و آنها (نظامیان آمریکایی) هم آمده بودند صحنه ای دیدم که برایم سنگین بود، داشتم از دور نگاه می کردم یکی از خواهران میلیشیا با سینی برای آمریکائی ها که جلو نشسته بودند قهوه و شیرینی برد و آنها به خواهر نگاه کردند و چیزی با هم گفتند و زدند زیر خنده… به خدا سوختم برادر، مگر نسل اول ما سال ۵۴ همین ها را در خیابان به گلوله نمی بستند به کجا رسیدیم که …

با شنیدن حرفهای مجید صورت احمد واقف کاملا سرخ شد او در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفته بود حرف مجید را قطع کرد و گفت: ببین مجید تناقضات جایش اینجا نیست اتفاقا اینها تناقضات جیم و جنسی هستند و جایش در نشست غسل است … مجید گفت: کدام تناقض جیم و جنسی؟ برادر آنها به ناموس ما چشم چرانی کردن بعد من باید فاکتش را بنویسم… حداقل می شد یک برادر برایشان قهوه و شیرینی ببرد…

احمد واقف گفت: هیچ حرکتی در سازمان بی برنامه و سرخود نیست و هدفی پشت آن است که شاید من و تو ندانیم و موضوع را عوض کرد.

احمد واقف : خب حالا تو میگی خط اشتباه بوده راه حل تو چی بود؟ چه راهی را باید می رفتیم غیر از راهی که آمده ایم دو راه دیگر بیشتر نداشتیم یا باید همان اول با آمریکائی ها درگیر می شدیم یک جنگ ناخواسته و فکر می کنی توانش را داشتیم حتی یک ساعت دوام بیاوریم؟ و یا اینکه بعد از سقوط بغداد می زدیم و می رفتیم به سمت ایران ، درسته؟ راه دیگری بود؟

مجید: نه همینه

احمد واقف: خب ایران هم می رفتیم رژیم یک هفته قبل آماده باش داده بودند و آنها تا دندان مسلح لب مرز منتظر ما بودند تو می گوئی با پای خود می رفتیم قتلگاه؟ نه ، جواب بده چی فکر می کنی؟

مجید گفت: اگر جنگ با رژیم برای ما قتلگاه هست چرا ما این همه سال شعار سرنگونی دادیم همیشه می گفتیم منتظر فرصت هستیم برای رفتن به سمت ایران پس چی شد؟
احمد واقف: شعار سرنگونی سر جایش هست جدا از اینکه بتوانیم یا نتوانیم سلاح داشته باشیم یا نداشته باشیم شعار سرنگونی یک آرمان است و ربطی به موفقیت ما ندارد. ربطی به سلاح ندارد.

مجید سرش را تکان داد به تین معنا که حرف واقف را قبول ندارد و گفت: من یک سوال دارم به عنوان آخرین سوال ، احمد واقف گفت: بگو سوالت چیه؟

مجید ادامه داد : زمزمه ای بین نفرات هست که گویا آمریکائیها قرار است به ما سلاح بدهند، سوال من این است آیا ما به عنوان ارتش آزادیبخش با سلاح و تانک آمریکایی به ایران حمله می کنیم یا نه؟ یعنی با پشتیبانی آمریکا؟ احمد گفت: جواب سوال بسیار ساده است البته حمله می کنیم و البته که می پذیریم و دستشان را هم می بوسیم.

مجید دو دستش را بالا برد و با بغض گفت: برادر من نیستم من دیگر تمام شدم و از پشت میکروفون کنار رفت و در گوشه ای نشست. همه نفرات حیرت زده به هم نگاه می کردیم و اما مجید واقعا در آن نشست تمام شد و چند هفته بعد به خروجی قرارگاه اشرف رفت و بعدها صدها نفر از نفرات حاضر در قرارگاه اشرف یکی یکی و چندتا چندتا همانند مجید تمام شدند از تفکر فرقه ای و دروغ و در یوزگی و آرام آرام لبریز شدند از هوای زندگی ، انتخاب ، هویت فردی ، آزادی فکر ، اندیشه و عمل …. و از تشکیلات رجوی جدا شدند.

*** 

List-of-Mojahedin-Khalq-martyrs-Massoud-Maryam-Rajavi-MEK-fiction-fakeThe Enemy of My Enemy is NOT Always My Friend…

ISIS ISIL Mojahedin Khalq Rajavi cult Flaqsgrooming Mojahedin Khalq (MEK, Rajavi cult) in Tirana part of bigger agenda for Albania

The MEK’s dirty past includes the anti-Imperialist inspired murder of six Americans in pre-revolution Iran which it later celebrated in songs and publications

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26119

تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟ 

Adel Azami 2عادل اعظمی، ایران اینترلینک، بیست و ششم ژوئیه ۲۰۱۶:… کدام یک از این باصطلاح شاعران مقاومت تا کنون حتی یک سطر از درد فرو خورده آن رزمنده ناراضی سروده اند که شبها در گوشه آسایشگاه به آرامی می گریست و صدای نفسهای گریه اش را من می شنیدم؟ و یا از حس آن یکی که اهل بلوچستان بود و یک شب سر پست به من گفت: من زاده کوههای بلوچستانم. شماها …

هر کس اینجا به امید هوسی می آید

https://iran-interlink.org

تو را بر این وقاحت ها که عادت داد؟

مطلبی در یکی از سایتهای مجاهدین خواندم که مرا به نوشتن این مختصر وا داشت. “شعر مقاومت!! از علیرضا خالو”. نا خود آگاه یاد عکسی افتادم که مدتی پیش یکی از دوستانم روی صفحه اش گذاشته بود. عکس دردناکی از ساختمانی در آلبانی که بسیار تامل برانگیز بود و تا مدتها به آن فکر می کردم. تمام پنجره های ساختمان را پوشانده بودند که مبادا کسی بیرون و فضای آزاد را بعد از سی، چهل سال اسارت ببیند و حسی انسانی در درونش زنده شود.

مجاهدین خلق فرقه رجوی کمپ تیرانا آلبانیَکمپ مجاهدین خلق در تیرنا، آلبانی

با خودم فکر می کردم که براستی باید مدعی شعر و ادب به چه درجه ای از پستی رسیده باشد که در بقاء و رسای چنین تشکیلات هولناکی شعر بسراید و تمجید کند. به حال ساکنان مقهور و دردمند این مرداب شعر که نه، باید خون گریه کرد. یعنی واقعا این شاعران مدعی که گویا در پیچ و خم این همه کار!! و مشغولیات ساختگی تشکیلات مجال نوشتن هم ندارند، ضجه همان مادرانی که برایشان دل می سوزانند را از “پشت حصار و قلعه های عبوس” نمی شنوند؟ و یا می شنوند و به ناچار شرافت خود را فروخته اند و بر آن مادران لگد می زنند؟ و یا بنابر جبر تشکیلات آخرین ذرات آزاد منشی و انصاف را در درون خود کشته اند و یک طوری با این “دم فرو بستن” و “سرکوب وجدان و عدالت خواهی” در درون کنار آمده اند؟

شعر بازی با کلمات و قلمبه گویی نیست. شعر خوش رقصی نیست. شعر شعور سرکش آدمی است که در کلام تجسم پیدا می کند. شعر ندای حقیقی وجدان انسان است در برابر ناملایمات، که در شاعر توان سرودنش هست و در دیگران نیست. شعر “دم فرو نبستن” است و درد ها را سرودن است. چگونه ممکن است در فضا و حال و هوایی که تمام ذرات زندگی تخریب و ممنوع شده و در قوانین بغایت ضد بشری درون تشکیلات که حتی رویا های آدمی به دادگاه و محاکمه کشیده میشود از این چهارچوب هولناک تمجید کرد و نام آن را “شعر مقاومت” هم گذاشت؟ وقتی تمام راه، نفس به نفس و گام به گام خط کشی شده و فرد در بند زنجیر است مسلما شاعر مدعی هم جز تصدیق و سر فرو بردن در همان آخور تشکیلات راهی ندارد.

کدام یک از این باصطلاح شاعران مقاومت تا کنون حتی یک سطر از درد فرو خورده آن رزمنده ناراضی سروده اند که شبها در گوشه آسایشگاه به آرامی می گریست و صدای نفسهای گریه اش را من می شنیدم؟ و یا از حس آن یکی که اهل بلوچستان بود و یک شب سر پست به من گفت: من زاده کوههای بلوچستانم. شماها مرا توی این بیابان و این قفس (اشرف) دارید می کشید.

پس چگونه است که اینجا آن “وجدان انسانی” که از آن دم می زنید همراه!! است؟ سر به زیر و مطبع!! است؟  آیا ذره ای شرافت و حریت در شما باقی مانده که تنها سطری از این دردهای پنهان و “تصاویر بکر و بیان ناشده” را بسرائید؟

حماسه فقط “جرقه برخاسته از اصطکاک شنی تانکها” نیست. هر چند این داستان “تانک” و “ابر غلیظ درد” و “گلویی پر از غبار” و این مزخرفات دیگر هم دیگر به خاطره ها پیوست. حماسه، نفس زنده ماندن است در شرایط هولناکی که افراد بدون داشتن ابتدایی ترین حقوق انسانی شان رویای زندگی را باید با خود به گور ببرند و حقیقتا هر اسیر مجاهد دیوانی ناسروده است از ناگفته ها و ناملایمات روزگار و فشارهای روانی فراتر از توان بشری. حماسه مادر پیری است که با گل و شیرینی پس از سالها برای دیدن پسرش آمد و لگد نثارش شد.

در چنین شرایطی مدعیان شعر مقاومت جز چاپلوسان و مجیز گویان دربار همان رهبرانشان نیستند. رهبرانی که معتقد بوده و هستند که “شعر و شاعری از آنجا که کار فردیست راه به قطبیت می برد و قطبیت آغاز طعمه است” و با این پیش فرض ها هر روشنفکری و متفکری را آنچنان خرد و تحقیر می کنند که یا باید در خود بمیرند و یا همچون حضرات سر بر آستان بسایند.

و البته شاعران راستین و جسوری هم بودند که به تمامیت این اوضاع و تشکیلات نه گفتند و سر فرود نیاوردند و راه خود را جدا کردند و ماندگار شدند.

تنها در چنین ایدئولوژی فرومایه ای است که اگر استعدادی هم هست آلوده میشود. کرنش و خفت و خاری و تملق، تا جایی که در سر و دم جنباندن سنگ تمام می گذارند و “در چشمان معصوم رهبران” و یا “در سیمای روشن رهبران” خود دریایی از مهتاب می بینند. (طوفان خنده ها).

یاد قصه زیبایی از صادق هدایت افتادم و با آن مطلب را به پایان می برم. قصه “آب زندگی” که اتفاقا کشورش را هم “کشور ماه تابان” نام نهاده بود.

“… چه درد سرتان بدهم، آنقدر پیزر لای پالان حسینی گذاشتند و در چاپلوسی و خاکساری نسبت باو زیاده روی کردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقکها و حاشیه نشینها دمش را توی بشقاب گذاشتند و او را سایه خدا و خدای روی زمین وانمود کردند که کم کم از روی حسینی بالا رفت. شکمش گوشت نو بالا آورد و خودش را باخت و گمان کرد علی آباد هم شهریست …”

(پایان)

*** 

رجوی و گروگانها

داستان تکراری “چراغ خاموش” (دفعه قبل که ما همه ماندیم الا مریم و مسعود رجوی)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=14499

صفی تا آلبانی (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین). طنز 

عادل  اعظمی، سوم دسامبر ۲۰۱۴:… البته مصیبت ها زیاد هستند که برادر همه را به پیروزی تبدیل می کنند … مثلا همین اطلاعیه آخر در مورد اشرف که با چه آب و تاب و جزئیاتی بار زدن آیفاها و جیپ ها را اعلام کردیم. خوب اینها همه پیروزی است و نشان میدهد که ما هنوز آنقدر مهم هستیم که برای خودروهایمان مجبورند کمرشکن بیاورن!. خودروهایی که این همه سال عمر و جوانی ما صرف سرویس و نگهداری آنها شد …

تشبهات بی‌نظیر دو فرقه با هشت صد سال فاصله تاریخی

با تشکر از آقای اعظمی دریافت شد (ایران اینترلینک)
لینک به صفحه فیسبوک آقای اعظمی

صفی تا آلبانی (از دفتر خاطرات یک لیبرتی نشین). طنز

ولی حقیقتا هیشکی نمی تونه مثل برادر چراغ خاموش کنه. وقت هم خاموش می کنه هیشکی نمی تونه روشنش کنه تا خود برادر نباشه!. فقط برادر مسئول اول و آخر رقص نور سیاسی ارتش آزدی هستند. آخرین باری که چراغ خاموش کردند و خودشان در تاریکی تشریف بردند دیگه کسی نبود که چراغ را روشن کند این پیام آخر هم فقط سمبلیک گفتند وگرنه ما هنوز در تاریکی هستیم. البته برادر شریف می توانستند روشن کنند که ایشان هم پیش خواهر مریم هستند و آنجا چراغ روشن می کنند و این است که این همه سال ما همچنان داریم چراغ خاموش میرویم.

البته برادر هم در تاریکی هستند و این به خاطر همدردی با ماست. همیشه اینطور بوده است. خودشان همیشه بیشتر از همه فشارها را تحمل کرده اند. مثلا این همه سال این همه ما تناقضات زننده جنسی داشتیم و حمل می کردیم و برادر اجازه دادند با دست باز همه را بنویسیم و اما خودشان ابدا تناقض حمل نمی کردن و با کمک خواهر مریم و با چه مشقت و هماهنگی پیچیده ای بین هزار انتخاب، هر بار تناقضات را با یکی از اعضای شورای رهبری حل و فصل می کردند و ماشاالله با این سن بالا یک به هزار را ماده می کردند. ما در خود می پیچیدیم ولی برادر چون برون کوک بودند و چون نوک پیکان تمام دردها و فشارهای این نسل بوده و هستند در شورای رهبری می پیچیدند و این بود که خواهر همیشه می گفت از برادر ما ۲ درصد بیشتر نمی فهمیم و راست می گفتند …

و اما در مورد پیام اخیر برادر که ما همه گزارشاتمان را نوشتیم و باعث شد همه ما دوباره نوک قله برویم … و البته در پیام دادن برادر یک توانایی خاصی دارند… آخر تقریبا همه ما همه چیز را تمام شده می دانستیم و خیلی ها توی نوبت آلبانی بوده و هستیم و صفی تا آلبانی را محقق کرده ایم. البته اینجا باید بگویم که این صفی تا آلبانی هر چند ۱۸۰ درجه خلاف جهت صفی تا تهران است که برادر وعده داده بودند ولی این یک تاکتیک است که ظاهرا ما آلبانی میرویم ولی از آن سوی زمین بر می گردیم و دشمن را غافلگیر و تهران را از آن طرف فتح می کنیم …

و اما از دردهای دیگری که ما اشتباه گرفته بودیم این که از اشرف بیرونمان کردند و خیلی از ما را کشتند و تعدادی از نوامیس ما را دست بسته با خود بردند که هنوز خبری از آنها نیست و در لیبرتی ساردین شده ایم و صاحب خانه جدید هم ما را ول کرده و صاحب خانه جدید جدید هم که این همه برایش جشن گرفتیم خودش یک بختک جدید شد و اولین سفرش به ایران بود و می خواهد ما را هم از لیبرتی بیرون براند و هزار و یک درد سیاسی بی درمان دیگر. ولی برادر با چند جمله زیبا این همه درد و فشار و خفت و خاری و خانه بدوشی را چنان به پیروزی تبدیل کردند که نه تنها به ما و خلق قهرمان ایران تبریک گفتند بلکه به خلق برادر عراق هم تبریک گفتند و ما باز پرچم ها را در هوا تکان دادیم و باز هورا کشیدیم و به هوا پریدیم و …

البته مصیبت ها زیاد هستند که برادر همه را به پیروزی تبدیل می کنند … مثلا همین اطلاعیه آخر در مورد اشرف که با چه آب و تاب و جزئیاتی بار زدن آیفاها و جیپ ها را اعلام کردیم. خوب اینها همه پیروزی است و نشان میدهد که ما هنوز آنقدر مهم هستیم که برای خودروهایمان مجبورند کمرشکن بیاورن!. خودروهایی که این همه سال عمر و جوانی ما صرف سرویس و نگهداری آنها شد. درست است که دارند می برند این مهم نیست. مهم این است که ما می دانیم کجا می برند و از طرف کی آمده اند وحتی تانکرها را هم از قلم نمی اندازیم. تانکرهایی که یادم هست برای این که بی کار نباشیم و به زن و زندگی فکر نکنیم در آن گرمای طاقت فرسا چقدر داخل آنها رفتیم و سابیدیم و زنگ زدایی کردیم.

خوب، اینها همه به ظاهر مصیبت هستند ولی در محتوی همه پیروزیست برای ما و خلق قهرمان ایران و خلق برادرعراق و به همین خاطر اطلاعیه میدهیم و هیشکی نمیتونه مثل برادر اطلاعیه بده. پشه تو هوا پر بزنه ما اطلاعیه میدهیم و تمام جزئیات را هم در اطلاعیه می آوریم. بعضی از بچه ها تناقض داشتند که چرا اینها را ما می گوییم. ما که نمی توانیم کاری بکنیم پس بگذاریم بی سر و صدا ببرند که اینقدر آبروریزی نشود و رژیم به ریش ما نخندد… ولی اینطور نیست. ما از برادر که بیشتر نمیدانیم … خودش میداد چه کار می کند … تجربه نشان داده اکه تحلیلها و تصمیم گیری های برادر مو لای درزش نمی رود و این که ما در این نقطه با شکوه سیاسی و نظامی و منطقه ای قرار گرفته ایم همه از برکات و تراوشات ذهن خلاق برادر است و … در شام جمعی هفته پیش حمزه را دیدم که خیلی در خود بود. بعد از احوالپرسی آهسته به من گفت: … باور کن اگر سکان رهبری سازمان دست صمد آقا بود و ننه آقا، حال و روزمان حالا خیلی بهتر از این افتضاحی بود که در آن هستیم … که من سریع از او فاصله گرفتم که مارک محفل نخوریم. خیلی خطرناک حرف میزد.

پس اطلاعیه می دهیم و خواهیم داد که چطور مو به مو در جریان تخلیه هستیم و اینکه چند کمرشکن آمدند و روی هر کمرشکن چند آیفا بود و حتی ما آن دو خودرو فیلی رنگ نازنین را هم گزارش کردیم و حتی در جریان بگو مگوی عراقی با یکدیگر هم هستیم. تبارک الله از این همه جزئییات!! هر چند در اطلاعیه نیاوردیم ولی حتی می دانستیم نهار قوزی خورده اند و می دانستیم در کدام توالت رفع حاجت کرده اند. این همه جزئیات از اقتدار ارتش آزادیست و هوشیاری ما که هیچ چیز را از قلم نمی اندازیم. و البته یک مانع سر راه سرنگونی بود که “منکر اول و معروف اول” مشخص نبود که برادر مشخص کردند و آخرین مانع سرنگونی هم برداشته شد و این اطلاعیه های آتشین هم که دمار از روزگار رژیم در آورده و رژیم مثل ۳۵ سال گذشته همچنان در سراشیب سقوط است.

لیبرتی، جمعه ۹ آذر

***

مسعود رجوی در حال مبارزهچراغ خاموش کردن رجوی (امام حسین نه شب عاشورا غیبش زد و نه ده سال بعد از زیر قبای یزید نوار صوتی داد)

(تابلوی “امید” اثری از آقای اعظمی)(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخک)(برای مشاهده سایز اصلی روی عکس ها کلیک کنید)(انتخابات)(فرار)
 
***
همچنین:
 
 
عادل اعظمی، ایران اینترلینک، لندن دهم دسامبر ۲۰۱۴: … و اما در راستای پیام برادر و قتل یکایک مزدوران هر کجا که باشند، مدتی است که مثل دوران تیمهای عملیاتی داریم کلاسهای “آداپتاسیون” می بینیم که اگر وارد جامعه بیرون شدیم مثل اصحاب کهف جا نخوریم و حداقل آمادگی را داشته باشیم. و قرار شد هر کدام یک کوله هم همراه
 

آقای افشار، یک بارهم بجای پریدن به نجات یافتگان، قدمی برای نجات نیافتگان بردارید

عادل اعظمی، ایران اینترلینک، لندن، شانزدهم سپتامبر ۲۰۱۵:… چرا از آن روز خروج تابحال یک دعای خشک و خالی برای خانواده های اسرا، همان دوستانتان که در عراق رها کردید تا جان بدر برید، نکرده اید؟ چرا فکر می کنید شما تافته جدا بافته ای هستید و بقیه گروگانهای رجوی در لیبرتی و کوفت و زهر مار باید بمانند و بپوسند؟ چرا فقط رهبد
 
 
عادل اعظمی، صفحه فیسبوک، بیست و نهم نوامبر ۲۰۱۴:… هر وقت در فرقه رجوی بحث چراغ خاموش کردن شده یا یکیشون میخواسته در بره یا بعد از یک شکست بزرگ منطقه ای بوده و یا علامتی بوده از فشار وسرکوب چند برابر در اینده و گاهی هم از بخت بدی که ما داشتیم هر سه اینها با هم سر ما میامد چراغ خاموش کرد چراغ روشن که شد ما همه سر
 
 
عادل اعظمی، ایران اینترلینک، چهارم اوت ۲۰۱۴: …نوشته حاضر مقایسه ایست شگفت انگیز بین فرقه باطنیه و فرقه رجوی با تجربیات و مشاهدات شخصی خودم که سالها در سازمان بوده‌ام و داغ فرقه گری را با پوست و استخوانم تجربه کرده‌ام و استناد به کتاب خداوند الموت تألیف پل آمیر و ترجمه زیبای ذبیح الله منصوری. از آنجا که سازمان و هو
 
 
عادل اعظمی، بیست و ششم اکتبر ۲۰۱۳: … تو خانم محترم که با شکم بر آمده داد می زنی و هر ۹ ماه به طور مرتب یک شکم می زایی و از درد آن یکی فارغ نشده نطفه بعدی را همان شب می بندی و تو آقای محترم که دست خانم بچه هارا گرفته ای و به میمنت یکی هم توی راه داری و اگر دو روز از خانم بچه ها دور بیفتی به هر سوراخی سر می زنی که نیاز خودت را 
 
 
عادل اعظمی، نوزدهم اکتبر ۲۰۱۳: …  اول که اینجا برای اعتصاب آمدیم از همه یگانها آمده بودند وکمی فضا بازبود و شایعاتی بود که البته گناهش گردن آنهایی که آن را پخش کردند که خواهر نسرین یک فکس از خواهر صدیقه دریافت کرده با این مضمون که : نگران ما نباشید ما جایمان خوب است. به فکر آزادی دیگر گروگانها باشید….البته
 
 
عادل اعظمی، صفحه فیسبوک “من از مجاهدین خلق متنفرم”، بیست و نهم ژوئن ۲۰۱۳: …  همیشه فکر میکردم این نفراتی که به البانی میروند چه وضعیتی داشته اند و سازمان بر اساس چه دسته بندی وشاخصی انها را انتخاب کرده ایا نفرات مشکل ساز بوده اند که خواسته از شر انها راحت شود یا نه نفراتی بوده اند تشکیلاتی که از انها اعتماد