اشرفی 3 در آلبانی : درد دلی با کربلائی صفدر

اشرفی 3 در آلبانی : درد دلی با کربلائی صفدر

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانیعادل اعظمی، ایران اینترلینک، چهاردهم ژوئن 2019:… کربلائی صفدر جان، مرا ببخش. آن روز در اشرف وقتی نگهبان ضلع بودم ترا لا به لای جمعیتی که پشت حصار اشرف آمده بودند دیدم. یک لحظه تو را دیدم. دیدم که برایم دست تکان می دادی. یک لحظه خواستم داد بزنم آهای ی ی کربلائی صفدر جانم! منم! پسر مرادعلی …… ولی به خودم آمدم. سنگها توی دستم یخ زده بودند. مرا ببخش بخاطر تک تک سنگهائی که به سمت تو پرتاب کردم. بخاطر گل و شیرینی که آورده بودی و ما لگد مالشان کردیم. مرا ببخش که حرمتت را نگه نداشتیم. ما را ببخش که ما همه دردمندیم. باور کن. دست خودمان نبود. ما از آن خودمان نبودیم. ما آموخته ایم که تنها فرمان را اجرا کنیم و آموخته ایم که دیگر فکر نکنیم. درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی .

کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی – تلخککفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ.

https://iran-interlink.org 

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی

بخاطر بالهایم بر خواهم گشت

سلام کربلائی صفدر جان. کربلائی صفدر پیر. نمیدانم زنده ای یا نه و نمیدانم روزگار با تو چه کرد ولی روزگار با من خیلی بد کرد. من دیگر توان آمدن ندارم. کربلائی صفدر جان خسته ام. از همه چیز و از همه کس. از خود، از زندگی، از این محیط بسته و تکراری. از کار و کار. از بی خوابی.

سالها پیش بود که برایت این شعر را میخواندیم.

” کربلائی صفدر پیر، روز برگشتن ما نزدیک است “.

روز برگشتن؟!. ای داد. توی خواب هم نمیتوانم ببینم. تو زنده ماندی سالهای سال و انتظار کشیدی و ما نیامدیم. ما راه را گم کردیم. ما سالهاست که

عادل اعظمی

عادل اعظمی انگلستان

داریم بی راهه میرویم و دور و دورتر شده ایم. یادم هست اولین بار که این شعر را در قرارگاه کوت شنیدم و تصویر آن پیرمرد چوپان که کنار جاده دست تکان میداد سر شام بود. بغضم ترکید. یاد تو افتادم و پدرم که خیلی شبیه تو بود. همه متوجه شده بودند ولی من دست خودم نبود. روزهای اول پیوستنم بود و هنوز اینقدر از تو و یاد تو دور نشده بودم. از بوی خاکروبه و کاهگل و پونه. ولی آرام آرام همه چیز را از دست دادم. همه بوها را، یاد ها را، حتی مثل روزهای اول گریه هم نمیتوانم بکنم.

خشک شده ام، خشک و متروکه. نمیدانم چطور شد که اینطور شد. خیلی دور و غریب شده ایم با تو و یاد تو. چهره ات را دیگر به خاطر نمی آورم. سنم بالا رفته و کمی هم فراموشی گرفته ام. نمیدانم. شاید این لطف طبیعت انسان است که هنگام پیری فراموشی می گیریم. آخر اگر فراموش نکنیم توی این بیابان که نامش “اشرف 3” گذاشته ایم دق مرگ می شویم. به لطف حق خیلی چیزها را فراموش کرده ایم. پدر و مادر، برادران و خواهرانمان را، عزیزانمان را و یاد تو را. هر شب باید با خودم بجنگم در نشستها که یادت را فراموش کنم. جالب نیست؟

خاطره و یاد گذشته ها همچنان جرم است اینجا. یاد تو، یاد احمد آباد و حسن تپه. یاد مومن علی و یاد همه آنهایی که دوست می داشتم. یاد کسانی که زمانی نقطه قوت و نیروی محرک من بودند و حالا نقطه ضعف من شده اند توی تمام نشست ها. باور نمی کنی؟

می گویند ضعف تو این است که به گذشته زیاد فکر می کنی. دیروز خواهد مهناز مرا توی اتاق کارش صدا کرد. می گوید چته؟ چرا اینقدر توی خودت هستی؟ میگویم خواهر! باور کن چیزی نیست. حالم خوبه. میگوید اینقدر به گذشته فکر نکن. گذشته یعنی تو و این روزها راست میگوید و من خیلی به تو فکر می کنم.

کربلائی صفدر جان،

ما هم پیر شدیم، کمرم درم میکند و زانوهایم می لرزند ولی همچنان باید کار کنیم. چقدر خسته ام از این همه کار و پروژه بی سرانجام. اشرف هم همینطور بود و جا گذاشتیمش. لیبرتی هم همینطور. پروژه های سنگین ساخت و ساز و آخرش هیچ. همه را جا گذاشتیم. ولی اینجا کمی متفاوت است. گوئی مکان آخر ماست. چیزی شبیه آخر دنیا، آخر خط.

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی

کربلائی صفدر جان،

مرا ببخش. آن روز در اشرف وقتی نگهبان ضلع بودم ترا لا به لای جمعیتی که پشت حصار اشرف آمده بودند دیدم. یک لحظه تو را دیدم. دیدم که برایم دست تکان می دادی. یک لحظه خواستم داد بزنم آهای ی ی کربلائی صفدر جانم! منم! پسر مرادعلی …… ولی به خودم آمدم. سنگها توی دستم یخ زده بودند. مرا ببخش بخاطر تک تک سنگهائی که به سمت تو پرتاب کردم. بخاطر گل و شیرینی که آورده بودی و ما لگد مالشان کردیم. مرا ببخش که حرمتت را نگه نداشتیم. ما را ببخش که ما همه دردمندیم. باور کن. دست خودمان نبود. ما از آن خودمان نبودیم. ما آموخته ایم که تنها فرمان را اجرا کنیم و آموخته ایم که دیگر فکر نکنیم.

من دیگر اختیارم دست خودم نیست. من همه چیزم را از دست داده ام. زمانی مثلا یک ساعت خواب اضافه برای مهم بود ولی حالا دیگر اصلا فرقه نمی کند بخوابم یا بیدار بمانم. مدت هاست مثل این که توی خواب راه می روم. دلم مرده است کربلائی صفدر جان. و این هیاهو علاج درد من نیست. این برنامه خسته کننده و تکراری. باز شام جمعی، باز رقصهای مسخره و ساختگی. نه من اینجا نیستم. هیچ چیز دیگر مرا خوشحال نمی کند. نه این جشنها و مراسم و شام جمعی ها و نه آن پیامهای تکراری و بی محتوی. دیروز باز تعدادی پارلمانتر نمیدانم از کدام خراب شده آوردند. آمدند و خوردند و دست زدیم جلویشان و رقصیدیم برایشان که خوششان بیاید و خندیدیم و سوت زدیم. این آخر عمری دلقک هم شده ایم. کاری نمانده که ما نکرده و یا نکنیم .

باز حصار و دیوار و سیاج. باز خاکریز و تقسیم بندی های یگانی و باز کار و بی خوابی و باز تعهد و توهین و باز بلوک و فرغون و پروژه. آخ کربلائی صفدر جان. این روزها چقدر خسته ام. گاهی آرزو می کنم یک شب بخوابم و فردا دیگر بیدار نشوم. بروم توی خوابهایم، توی گذشته هایم. می دانم که دیگر هرگز تو را نخواهم دید. دیدن تو، دیدن روستایمان احمد آباد، دید مومن علی، کاکا مراد، رمضا، عمه جیران …  از همه چیز دور شده ایم. خیلی دور و غریب کربلائی صفدر جان. به این تبلیغات و هیاهو نگاه نکن. از درون خسته ام. به قول دوردانه شیراز

“طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم”

و این روزها بیشتر از هر زمانی هیاهو بالا گرفته است. می گویند جنگ دارد راه می افتد و شادی می کنند و شام جمعی و رقص و بزن و بکوب. پس چرا من اینها را نمی فهمم؟ این شادی را نمی فهمم؟ این آدمها کجائی هستند و من چرا اینقدر غریبم اینجا؟ این روزها فاصله ها خیلی زیاد شده است. آنقدر که هیچ کس صدای هیچ کس را نمی شنود. حداقل بگذار به تو بگویم کربلائی صفدر جان که من با جنگ مخالفم اگر چه میدانم همین یک جمله برای “بریده” و “پاسدار” خواندن من کافی است ولی مخالفم. مخالفم. نسل تو و فرزندان تو هستند که رنج جنگ را باید تحمل کنند. واقعا چطور به اینجا رسیدیم؟ چطور می شود شادی کنم از این که بمب بر سر تو و نوه های تو فرود خواهد آمد؟! این اوضاع متناقض درون و بیرون مرا صد چندان خسته کرده است. ولی عجیب است که هنوز دارم ادامه می دهم و زنده ام. شاید یک جائی یک چیزی هنوز روشن است. گاهی آوئی از دور می آید، صدای سازی می شنوم که خیلی آشناست.

نه، من اگر چه پیر شده ام کربلائی صفدر جان ولی نمی خواهم توی این خاک غریب بمیرم. ما آخرین سخت پوستان این سیاره ایم که بدون آب و هوا، بدون ساز و آواز زندگی هنوز زنده مانده ایم. شاید معجزه آن آواست که از دور می آید.

من باز می گردم کربلائی صفدر جان. نمیگذارم که در غربت بمیرم. باز صدای آن ساز می آید. چقدر نزدیک و آشناست این بار. …

به خاطر بال‌هایم برخواهم گشت

بگذار برگردم

می‌خواهم در سرزمین سپیده‎دم بمیرم

در دیار دیروزها

به خاطر بال‌هایم برخواهم گشت

بگذار برگردم

می‌خواهم دور از چشم دریا

در سرزمین بی‌مرزی‌ها بمیرم

“فردریکو گارسیا لورکا”

ترجمه احمد شاملو

Federico García Lorca

***

شعری که سالها قبل، در بحبوحه جنگ صدام علیه ایرانیان در قرارگاه اهدائی صدام حسین ، کمپ اشرف ، برای سرگرم کردن گروگانهای رجوی انتخاب شده بود:

کربلائی صفدر پیر

روز برگشتن ما نزدیک است

تو فقط زنده بمان

تا که من ایرانی

نو بنیاد کنم

وهمان دهکده‌تان را

شهر حسن آباد کنم

کربلایی صفدر جان

تو مرا خواهی دید

روی یک تانک که می تازد پیش

پشت یک توپ که می‌کوبد از دور

خانه هر مزدور

(پایان)

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32274

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت اول)ا

عادل اعظمی انگلستانعادل اعظمی، ایران اینترلینک، بیست و دوم نوامبر ۲۰۱۷:… هواپیما آرام آرام اوج می گرفت و من از پنجره کوچک هواپیما مناظر و خانه های ویلایی اطراف فرودگاه را می دیدم که دورتر و دورتر می شدند. انگلیس و چشم اندازهای آن را هیچ وقت از بالا ندیده بودم. خانه هایی کوچک در میان جنگلهای انبوه و مزارع سرسبز جلوه زیبایی داشت. شوق دیدار دوستان و کمی دلهره … 

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان از فرقه مریم رجوی در آلبانیخاطره فرار بهمن اعظمی از فرقه رجوی در البانی

https://iran-interlink.org 

من و بهمن و سعدالله (قسمت اول)

عادل اعظمی دیدار با دوستان در آلبانی نجات یافتگان از فرقه رجوی

عادل اعظمی

هواپیما آرام آرام اوج می گرفت و من از پنجره کوچک هواپیما مناظر و خانه های ویلایی اطراف فرودگاه را می دیدم که دورتر و دورتر می شدند. انگلیس و چشم اندازهای آن را هیچ وقت از بالا ندیده بودم. خانه هایی کوچک در میان جنگلهای انبوه و مزارع سرسبز جلوه زیبایی داشت. شوق دیدار دوستان و کمی دلهره پرواز درهم آمیخته بود و حال و هوایی خاص داشتم. یادم هست اولین بار که با هواپیما پرواز کردم فضایی کاملا متفاوت داشتم. نزدیک هشت سال پیش بود. بعد از خروجم از تیف و عراق به ترکیه آمدم و بعد به یونان و از آنجا اولین بار پرواز کردم. یادم هست لحظه پرواز بغض کرده بودم و حال و هوایی خاص داشتم. شادی و شعف رها شدن از یک طرف و هراس و دلهره از آینده از طرف دیگر درهم آمیخته بود. با خودم می گفتم یعنی همه چیز تمام شد؟ آن همه سالهای درد و فشار و تنهایی تمام شد؟ کار و کار اجباری و بیخوابی و فشار روانی اشرف تمام شد؟؟ سرکوب و تحقیر و توهین، بیابانهای عراق و خاک رس و گرما و مانور و حمرین (منطقه زمین مانور، سحرایی خشک و بی آب و علف در عراق – ایران اینترلینک) تمام شد؟

هر چند آن روز باز تنها بودم و کسی بدرقه ام نکرد و هیچ کجا هیچ کس منتظرم رسیدنم نبود و نمیدانستم کجا میروم و هر چند حس میکردم خودم را دارم تحمیل میکنم به دنیای آزاد، مثل یک میهمان ناخوانده، ولی یک چیز را یقین داشتم و آن هم این بود که از جهنم اشرف و عراق نجات پیدا کرده ام و هر چه پیش بیاید از آن بد تر نخواهد بود. این حس من بود در آن لحظات. اما این بار داستان دیگری است. می رفتم که دو دوست بسیار قدیمیم را ببینم. امروز من به جایی تعلق دارم و صاحب خانه ای هستم.

زنی انگلیسی میان سال کنار دستم نشسته بود. سر صحبت را با او باز کردم. چند سال پیش در یک تعطیلات با یک جوان ترک آشنا میشود و حالا هر دو ماه یک بار برای دیدنش میرود. عکس جوانی را در موبایش نشانم داد و گفت: این عکس همان جوان است و بعد با خنده ای گفت یک کلمه انگلیسی بلد نیست و با دست و اشاره با هم حرف می زنیم. گفتم چه جوان خوش تیپ و خوش شانسی است. بعد با خنده گفتم: معلوم است عاشق شدی. با سر اشاره کرد و گفت: آره… خیلی…. بعد از من پرسید که کجایی هستم و کجا می روم. من هم از خودم گفتم و دوستانم که از فرقه بیرون آمده اند بعد از ۲۶ سال و از سالهای درد و فراق و زندگی در تشکیلات و جهنم عراق گفتم.

با حیرت به دهانم چشم دوخته بود. از جوانیم گفتم که برباد رفت و این که از ابتدایی ترین حقوق انسانی و اجتماعی محروم بودیم و این که حسرت دنیای آزاد و زندگی و شنیدن صدای گریه یا خنده یک بچه سالها توی دلمان بود. غمی عمیق توی چشمنش نشست و گفت: این همه سال چطور توانستید زنده بمانید؟ گفتم: شاید باور نکنی ولی تنها رویای دنیای آزاد ما را تمام آن سالها زنده نگهداشت. گفت: واقعا خیلی خوشحالم که حالا در جایی امن و آزاد هستید. تشکر کردم و بعد از لحظاتی سکوت هر دو به خواب رفتیم…

بعد از یک توقف کوتاه در استانبول وارد آلبانی شدیم و هواپیما در فرودگاه تیرانا به زمین نشست. کشوری اروپایی ولی فقیر که جزو اتحادیه اروپا نیست و هنوز پذیرفته نشده است. جلوی درب خروجی تعدادی ایستاده بودند و یکی از آنها به من نزدیک شد و آهسته گفت: تاکسی؟ گفتم تاکسی میخواهم ولی شما چرا آهسته حرف میزنید؟ نفهمید وبا دست به فرمان اشاره کرد و دوباره گفت تاکسی؟

حس کردم وارد کشوری شده ام که کار غیرقانونی رواج دارد و فهمیدم که این راننده ها غیرقانونی مسافرکشی می کنند و تاکسی نیستند. به دوستانم زنگ زدم. هر دو جواب دادند. با هیجان و شوق و نفس نفس زنان که معلوم بود دارند تند راه می روند گفتند: بیا اسکندربیگ ما آنجا هستیم. به تاکسی بگو اسکندربیگ. گفتم باشد دارم می آیم … بعد از نیم ساعتی تاکسی مرا اسکندر بیگ که گویا مرکز شهر بود پیاده کرد.

در نگاه اول شهر زیبایی بنظر می رسید. موزه در یک طرف میدان و روبرویم سالن بزرگ اپرا که تماما چراغانی شده بود. سعدالله زنگ زد و گفت: کجا هستی؟ گفتم: درست زیر آن مجسمه اسب سوار و بلافاصله با خنده گفتم: البته نه زیر اسب سوار، کنار اسب سوار. که هر دو پشت تلفن زدیم زیر خنده …

سعدالله گفت: همانجا بمان داریم می آییم … احساس هیجان و شوق عجیبی داشتم. از وقتی خودم را شناخته ام این دو دوست نازنین را هم شناخته ام. توی روستا با هم بزرگ شده ایم و خاطره های شیرین فراوان از گذشته ها با هم داریم … چندین بار با بهمن حرف زده بودم و دلهره عجیبی داشت و نگران بود از اوضاع بیرون. اوضاعی که برای آنها ساخته بودند. می گفت آنهایی که بیرون آمده اند توی خیابان می خوابند و توضیح دادم که بله آن اوایل همینطور بود ولی حالا هیچ کس توی خیابان نیست و این دروغ سازمان هست برای ترساندند شما از بیرون. دقیقا مثل دروغی که در مورد فضای تیف می گفت و نفرات را از جدا شدن می ترساند. با سعد الله هم یکبار کوتاه صحبت کردم ولی حالا کاملا متفاوت است. حالا میتونیم در دنیای آزاد همدیگر را در آغوش بکشیم.

یکباره دو نفر را دیدم که از دور می آیند. راه رفتن بهمن را میشناختم و آنها هم مرا دیدند. به سمت هم دویدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و بوسیدیم … سرها، دستها، گونه ها … بعد از سالها گویی دوباره همدیگر را پیدا کرده ایم. هر چند سیزده سالی است که من جدا شده ام ولی در واقع نزدیک به بیست و شش سال هست که ما همدیگر را ندیده ایم. از روزی که وارد اشرف شدیم ما دیگر با هم نبودیم و همیدگر را گم کردیم. در سازمان آدمها همدیگر را تماشا می کنند ولی نمی بینند. عاطفه ها و رابطه ها کشته شده اند. با بهمن کمی بیشتر بودم ولی سعدالله را در اشرف سال به سال هم نمیدیدم و اگر هم در مراسمی می دیدم با هم خیلی غریبه و بیگانه بودیم. حال و هوای دوستی را در ما کشته بودند. نمیدانستیم در چه رابطه ای با هم حرف بزنیم. چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم؟

(ادامه دارد)

آقایان بهمن اعظمی و سعدالله سیفی به همراه آقای عادل اعظمی آقایان بهمن اعظمی و سعدالله سیفی به همراه آقای عادل اعظمی تیرانا، آلبانی
(کفشهایم کو؟ چه کسی گفت سهراب؟ آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ)

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32291

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت دوم)

Adel_Azami_Tiranaعادل اعظمی، ایران اینترلینک، بیست و سوم نوامبر ۲۰۱۷:… نزدیک غروب به سمت پایین به راه افتادیم. آن شب هم باز صحبت بود و خاطره و یاد. گاهی خانواده ها زنگ می زدند و احوال پرسی می کردند و از این که می دیدم حمایت می شوند و فراموش نشده اند احساس خوبی داشتم. بهمن خیلی از کسان نزدیکش را روزهای اول نمی توانست به خاطر بیاورد و همه عوض شده بودند … 

آن خدابنده سینگلتون تیرانا آلبانی نجات یافتگان از فرقه رجویعیب حافظ گومکن واعظ، که رفت از خانقاه / پای آزادی چه بندی؟ گر بجایی رفت، رفت.

https://iran-interlink.org

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت دوم)

لینک به قسمت اول 

چه فرقی می کرد دیدن یا ندیدن؟ وقتی یادها و خاطره ها در درونت سنگینی می کنند ولی حق بازگو کردنشان را نداری؟ وقتی درد دل کردن هم ممنوع باشد دیگری چه چیزی برای گفتن داشتیم؟  ولی حالا در دنیایی کاملا متفاوت و زنده ای بودیم که میتوانستیم از ته دل بخندیم و فریاد بزنیم و شادی کنیم و همدیگر را در آغوش بگیریم و یا حتی اگر خواستیم بغض کنیم و در تاریکی میدان اشکهایمان را پاک کنیم. لحظه ای بسیار نادر و عجیب بود.

عادل اعظمی تیرانا آلبانی

از آن شبی که با هم از مرز و میدان مین گذشتیم بیست و شش سال میگذرد. کمی پیر شده ایم. کمی موهایمان ریخته یا سفید شده. ولی مهم نیست، مهم دلهایمان است که هنوز زنده هستند. مهم این است که از آن جهنم و کابوس تشکیلات رجوی نجات پیدا کردیم. مهم این است که خودمان را و همدیگر را دوباره پیدا کرده ایم. بعد از آن همه سال دوری و داغ و ….

بعد از شور اولیه گفتم: واقعا شما چرا اینقدر دیر کردید؟ همان سال که من رفتم تیف باید می آمدید. بهمن گفت: همان شب رفتم آسایشگاه و دیدم تختت خالی است. دلم گرفت. از مهناز پرسیدم. اول میگفت رفته قرارگاه دیگر… بعد فهمیدم رفتی و از “علیرضا امام جمعه” که فرمانده ات بود نفرت پیدا کردم. حس میکردم اون چیزی گفته و تو رفته ای…

سعدالله گفت: ما که سالها اصلا خبر نداشتیم که رفته ای … فشار وحشتناکی روی من بود و نمی توانستم تکون بخورم … گفتم: حالا اینجا چرا اینقدر این پا و اون پا می کردید؟ بابا همه رفتند. خود رجوی اول از همه رفت و گم و گور شد. شما دوتا هنوز ول کن نبودید؟

هر سه زدیم زیر خنده. سعدالله گفت: واقعا می خواستیم بیاییم ولی می ترسیدیم… ما را از فضای بیرون ترسانده بودند. اگر می دانستم که این محل گرم هست و خورد و خوراکمان حل است همان سال اول فرار میکردم… بهمن گفت: آره، گفته بودند همه کنار خیابانها هستند و خیلی ها معتاد شده اند ولی من حتی یک نفر جداشده معتاد ندیدم. گفتم: الان بیرون خیلی کمک هست. انجمنهای مختلف، خانواده ها و … ولی حتی کمک هم نباشد از نظر من آدم کنار خیابان گرسنه بخوابد شرف دارد به اون کابوس و سرکوب داخل تشکیلات. حداقل آدم اختیارخودش رو داره کنار خیابان بخوابد یا بنشیند یا بایستد یا … و هر سه باز زدیم زیر خنده و باز گفتم: واقعا همین طور هست. هیچ چیز با آزادی آدم قابل طاق زدن نیست. نفس آزاد کشیدن و زیر خفقان تشکیلات نبودن دنیای دیگه ایست که شما تازه دارید تجربه می کنید.

خلاصه بعد از دقایقی به ایستگاه اتوبوس رسیدیم و سوار شدیم. خیلی شلوغ بود و جای نشستن نبود. اتوبوس و آدمها کمی بوی آشنایی داشتند برایم. اسکناسهای کهنه و بوی عرق و لباسهای کار. به هتل رسیدیم و غذایی بهمن درست کرد و با هم خوردیم و ساعتها نشستیم و از گذشته ها گفتیم و از اخبار روستا و این که چه بر سرشان گذشته این سالها و چطور دوام آوردند و من هم از خاطرات مسیر رفتن به خارج گفتم و زندان عراق و تیف و دنیای آزاد … آن شب نزدیک سه صبح بود که خوابیدیم و فردا قرار شد کوه برویم. کوه و گوشت و فندک و نمک و میوه و … برداشتیم و راه افتادیم.

با تله کابین تا نزدیکی های قله کوه که مشرف بود به شهر تیرانا بالا رفتیم. داخل تله کابین صفای خاصی داشت. بهمن با اسپیکر کوچکش آهنگ قدیمی “حسن زیرک” گذاشته بود و ما هر سه همخوانی می کردیم و حیران مناظر زیبای بیرون شده بودیم. بهمن با آهنگ گاهی توی تله کابین می رقصید. بعد از تله کابین به جای مناسبی که مشرف بود به شهر تیرانا رفتیم و آتش برپا کردیم. با ترکه های خیس درخت سیخ کباب درست کردیم و همه گوشتها را به سیخ کردیم و روی آتش انداختیم.

عادل اعظمی تیرانا آلبانی

سعدالله به یاد گذشته ها زده بود زیر آواز و گاهی من هم همراهیش می کردم. بهمن هم گاهی فیلم می گرفت و گاهی هم برای آتش هیزم جمع می کرد. آهنگها بسیار قدیمی و خاطره انگیز بودند و صدا توی کوه می پیچید و ما را به هیجان آورده بود. بعد از خواندن سعدالله گفت: ای داد … تف به گور پدرت رجوی! که حتی جرات زمزمه کردن هم توی سازمانت نداشتیم. باور کن معادل ۲۵ سال است حسرت یک آواز از ته دل مثل امروز به دلم مانده بود. یاد خاطره ای افتادم… سالها قبل در اشرف آشپزخانه کار می کردم و یک دیگ بزرگ آش را به هم می زدم که ته نگیرد و با خودم خیلی آرام زمزمه می کردم. یادم هست آهنگ فرهاد بود. دیگه دل با کسی نیست … دیگه فریاد رسی نیست … صدای شعله های آتش گاز زیر چندین دیگ چهار طرف آشپزخانه خیلی زیاد بود و برای حرف زدن واقعا باید داد می زدیم تا صدای یکدیگر را بشنویم. راستش صدای داد زدن هم به سختی شنیده می شد چه رسد به زمزمه و فکر نمی کردم اصلا صدایی از گلویم بیرون می آید. برای خودم زمزمه می کردم که یکی از زنان احمق باصطلاح مسئول که نمی شناختمش آمد و گفت: برادر شما دارید آواز می خوانید؟ با تعجب گفتم: چی؟ آواز؟ گفت: آره، یک صدایی شبیه زمزمه می آمد. نخوانید. اینجا خواهرها هستند. و دیگر زمزمه نکردم و تعجب می کردم توی آن همهمه اینها چطور شنیده اند و امروز به تلافی تمام آن زمزمه های فروخورده که توی دهانمان زدند، زده بودیم زیر آواز.

نقطه خوبی قرار گرفته بودیم و صدا انعکاس پیدا می کرد و چند برابر می شد… کباب هم آماده شده بود. نهارمان را خوردیم و بعد سعدالله با خانواده تماس گرفت که شادیمان را با خانواده ها تقسیم کند. همه سلام رساندند و شهر و کباب و کوه و درخت و فضا را به خانواده ها نشان داد و از شادی و آزادی ما لذت بردند.

نزدیک غروب به سمت پایین به راه افتادیم. آن شب هم باز صحبت بود و خاطره و یاد. گاهی خانواده ها زنگ می زدند و احوال پرسی می کردند و از این که می دیدم حمایت می شوند و فراموش نشده اند احساس خوبی داشتم. بهمن خیلی از کسان نزدیکش را روزهای اول نمی توانست به خاطر بیاورد و همه عوض شده بودند. خیلی ها ما نبودیم که به دنیا آمده اند. بچه ها بزرگ شده بودند و بزرگترها پیر و پیرها خیلی ها رفته بودند و ما به سختی آدم ها و چهره ها را به خاطر می آوردیم.

سعدالله می گفت: واقعا من فکر نمی کردم کسی اصلا به فکر ما باشد و من در یاد کسی مانده باشم ولی حالا هر شب حتی فرصت نمی کنم غذایم را بخورم از بس خانواده و دوستان زنگ می زنند و درلگرمی میدهند.

هر چند داغ دیدن عزیزان رفته روی دلهایمان نشست. سعدالله پدر و مادرش را و بهمن پدرش را سالها پیش از دست داده اند ولی عزیزان دیگر با عشق و محبتشان جای خالی رفته ها را به خوبی پر کرده اند و با هم هرگز دیگر احساس تنهایی نمی کنیم. آن شب هم نزدیک ۳ صبح به خواب رفتیم تا فردا و برنامه های بعدی که چشم انتظار ما بودند.

شانزدهم نوامبر ۲۰۱۷ میلادی

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/من-و-بهمن-و-سعدالله،-کردستان-و-دیالی-و-ت-3/

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت سوم)ا

 Adel_Azami_Tiranaعادل اعظمی، ایران اینترلینک، چهارم دسامبر ۲۰۱۷:…  صبح نزدیک ساعت ۷ صبح با صدای آرام در از خواب بیدار شدم سعدلله و بهمن روی تخت هایشان نبودند. سعدلله خیلی آرام در را باز کرد که از کمدش چیزی بردارد. در خواب و بیداری گفتم: “واقعاً شما ساعت چند بیدار شدید؟” گفت: چی شد بیدارت کردم؟” گفتم: “نه، ولی شما چرا این قدر زود بیدار شدید؟” گفت: ” خوابم نمی برد … 

عادل اعظمی انگلستان هر کس اینجا به امید هوسی می آید

https://iran-interlink.org

من و بهمن و سعدالله، کردستان و دیالی و تیرانا (قسمت سوم)ا

صبح نزدیک ساعت ۷ صبح با صدای آرام در از خواب بیدار شدم سعدلله و بهمن روی تخت هایشان نبودند. سعدلله خیلی آرام در را باز کرد که از کمدش چیزی بردارد. در خواب و بیداری گفتم: “واقعاً شما ساعت چند بیدار شدید؟”

گفت: چی شد بیدارت کردم؟”

گفتم: “نه، ولی شما چرا این قدر زود بیدار شدید؟”

گفت: ” خوابم نمی برد، عادت کرده ام، یک بیماری هم دارم بعد به تو می گویم.”

سپس بیرون رفت. دوباره تلاش کردم که بخوابم ولی نتوانستم و بیدار شدم. بعد از کارهایم برای صبحانه به آشپزخانه رفتم. پنیر، مربا و نان دست پخت بهمن که طعم خوبی داشت؛ در حین صبحانه خوردن گفتم: “هر روز شما این قدر زود بیدار می شوید؟”

بهمن گفت: “من از ساعت ۶ بیدارم و خوابم نمی برد، سعدلله هم همین طور.”

گفتم: “فکر و ذهنتان روی بیدار باش صبح تنظیم شده، تلاش کنید آن تنظیم را به هم بزنید، چه کسی بدون این که هیچ کاری داشته باشد ساعت ۶ بیدار می شود؟”

سعدلله گفت: “از روزی که بیرون آمدم از ساعت ۷ بیشتر نتوانسته ام بخوابم.”

گفتم: ” آیا بیدار باش هنوز همان صبح ساعت ۵ بود؟ آخر دیگر کاری نیست.”

گفت: ” آره، سخت تر هم شده ساعت ۵ بیدار باش و ۶ صبحانه”

گفتم: “بعد از صبحانه، اصلاً برنامه چی است؟ چون از بیرون که آدم نگاه می کند یک مشت بی کار صبح تا شب چه کار می کنند؟”

گفت: “آره، در واقع همین طور است ولی کار تراشیدن مثل اشرف را که به یاد داری؟”

گفتم: “آره، ولی اینجا خیلی فضا کمتر است.”

گفت: “ساعت ۷ دستور است یک عده مثلاً می روند برای کار اجتماعی در اتاق کامپیوتر چت می کنند و توئیت می کنند که من کارم این بود که البته بیشتر بچه ها می رفتند و ترانه و آهنگ وفیلم نگاه می کردند.”

گفتم: “کار اجتماعی واقعی همین کاری است که آن ها می کردند و فیلم و آهنگ گوش می کردند. برایم خیلی جالب بود از صبح تا شب کار می کنند و با چه موضوعاتی سر نفرات را گرم می کنند. گفتم: خوب شما می رفتید کار اجتماعی، بقیه چه کار می کردند.

 گفت: “آن هایی که کار اجتماعی می کردند نشست عملیات جاری و غسل همان صبح ساعت ۷ تا ۹ می گذاشتند.”

 گفتم: “صبح تا ساعت ۹ آدم فاکت ندارد که بنویسد، هنوز روز تمام نشده”

گفت: “نه بیشتر مال روز قبل را باید می گفتیم.”

گفتم: “خوب!”

گفت: “یک عده دیگر جوشکاری می کردند یک تعداد میز و صندلی درست می کردند برای سالن طلوع، بعد کار محوطه بود نجاری بود بعد یک گوشه ای هم باغچه بود که باز یک تعدادی روی آن ها کار می کردند، بیشتر پیرمردها روی آن کار می کردند. یک تعداد هم می رفتند اشرف برای آماده سازی و کار سالن بود کار آشپزخانه بود خلاصه نمی گذاشتند کسی بی کار باشد ولی آن فشار اشرف را نمی توانستند بیاورند اگر کسی نشست مثلاً عملیات جاری نمی آمد دیگر مثل اشرف مرز سرخ نبود که دسته جممعی بروند سراغش و از آسایشگاه بکشند و بیاورند، نشست این خبرها دیگر نبود.” گفتم: “بنازم قدرت دموکراسی و دنیای آزاد چطور ادبشان کرده.”

 گفت: “آره، نشست نمی آمدی، بیدار نمی شدی، هر کاری می کردی می گفتند اشکال ندارد فقط بمان.”

 گفتم: “خوب بعد برنامه چه بود؟”

 گفت: “بعد از نهار دو ساعتی هم کار بود و بعد ورزش و هفته ای یک روز هم با زهره مریخی که مسئول اول است نشست داشتیم. البته، با چت نشست می گذاشت و هر اف جی در مقر خودشان می دیدند و یک روز هم از ساعت ۹ تا ۱۲ نشست حضوری با زهره مریخی داشتیم.”

گفتم: “خوب مثلاً توی نشست چی می گفت؟ چون از بیرون که نگاه می کنی و واقعیت بیرون همه چیز تمام شده است و چیزی برای گفتن نیست یعنی روز به روز از لحاظ بین المللی و نیرویی و ریزش نیرو تشکیلات دارد فرو می رود. چطور اوضاع را توجیه می کردند؟

بهمن گفت: “واقعاً من که اصلاً نمی فهمیدم زهره مریخی چه می گوید و همیشه بیرون می رفتم.”

سعدلله گفت: “بیشتر در مورد فعالیت های سیاسی و فلان سناتور سابق چه گفت و فلان شخصیت سابقه حمایت کرد و از این مزخرفات که کسی اهمیت نمی داد و واقعاً مسخره می کردند. آن فضای سنگین اشرف دیگر به گور سپرده شد.”

گفتم: “دست سنگین روزگار را می بینید، یادت هست توی یک نشست یکی از رجوی پرسید اگر کسی نشست نیامد و جمع هم رفتند سراغش و باز نیازم چه کار باید بکنیم و مسعود مشتش را محکم نشان داد و گفت با این … حالا شیر فهم شد؟ و فرمان زدن را آنجا صادر کرد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.”

 بعد از صبحانه لباس پوشیدیم و از هتل بیرون زدیم. جاده ی هتل با یک شیب و پیچ تند به جاده ی اصلی منتهی می شد. بعد از شیب به جاده ی اصلی رسیدیم و به سمت پایین و ایستگاه اتوبوس به راه افتادیم. بهمن آن بالا نزدیک دامنه کنار جاده یک دیواره سنگی نشانم داد و با خنده گفت: “آن که می بینی استخر است تابستان آنجا غوغاست ولی چون استخر رو باز است و حالا هوا کمی سرد شده تعطیل است.”

گفتم: “هم تله کابین این بغلتان هست و هم استخر. دیگر چه می خواستید؟ کوه، دره، درخت و هوای آزاد هم که هست.”

سعدلله گفت: “اتفاقاً در مسیر اف جی ما بود هر وقت گروهی می خواستیم به شهر برویم و از کنار استخر رد می شدیم قبل از رسیدن فرمانده اکیپ همه را به ستون می کرد و خودش می رفت آخر صف بعد بلند می گفت حالا همه آماده باش… “

من خنده ام گرفته بود، گفتم: “جدی که نمی گویی؟”

گفت: “به خدا جدی می گویم، از بهمن بپرس، بعد از آماده باش می گفت همه نظر به راست چون استخر سمت چپ ما و کمی پایین تر از جاده بود و ما همان طور به ستون نظر به راست راه می رفتیم تا این که از استخر می گذشتیم و فقط صدای مردم و جیغ و شادی و صدای آب را می شنیدم.”

واقعاً نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم.

گفتم: “اگر مدعی است همه گوهر بی بدیل هستند دیگر این مزخرف بازی ها چیست که در می آورد، از چه می ترسد؟”

سعدلله گفت: “می رفت ته ستون که مثلاً ما را ببیند و کسی استخر را نگاه نکند.”

بهمن گفت: “ولی من همیشه زیرچشمی نگاه می کردم.”

با خنده ای گفتم: “پس بگو انقلاب را توی آبکش کردی”

 هر سه زدیم زیر خنده. سعدلله گفت: “اتفاقاً بیشتر فاکت های غسل هم با این که نگاه نمی کردیم سر همین استخر بود صدای آب، صدای مردم و خنده و جیغ و داد آن ها؛ تماماً تصویر سازی می کردیم.”

*** 

Mojahedin Khalq Terrorist Training Camp Ashraf 3 in AlbaniaMojahedin Khalq (Saddam’s Private Army, Rajavi cult) Terror Training Camp in Albania

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=32035

فعالیت های سه نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی (گزارش اولیه)ا 

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی 

Adel_Azami_Bahman_Azami_Saadallah_Seyfi_1

بنیاد خانواده سحر، تیرانا، آلبانی، هشتم نوامبر ۲۰۱۷:… دو نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی به نام های بهمن اعظمی و سعدالله سیفی که اخیرا فرار کرده اند، همراه با عادل اعظمی که از انگلستان به آنان پیوسته بود، هر سه از اهالی کرمانشاه، در طی یک سلسله فعالیت های افشاگرانه در تیرانا به اقدامات زیر دست زدند: – دو مصاحبه جداگانه با رسانه گزتا ایمپکت – یک … 

لینک به منبع

فعالیت های سه نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی (گزارش اولیه)

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان از فرقه رجوی مجاهدین خلق

دو نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی به نام های بهمن اعظمی و سعدالله سیفی که اخیرا فرار کرده اند، همراه با عادل اعظمی که از انگلستان به آنان پیوسته بود، هر سه از اهالی کرمانشاه، در طی یک سلسله فعالیت های افشاگرانه در تیرانا به اقدامات زیر دست زدند:

– دو مصاحبه جداگانه با رسانه گزتا ایمپکت
– یک مصاحبه تلویزیونی
– دو ملاقات با کمیساریا و رمسا
– دعوت از کمیساریا و رمسا برای بازدید از هتل محل اقامت نجات یافتگان از فرقه رجوی و همراهی با آنان در این بازدید
– دو ملاقات با وزارت کشور آلبانی
– ملاقات با سفارت آمریکا در آلبانی
– ملاقات و ارتباط با اصحاب رسانه ها و ارگان های غیر دولتی در آلبانی

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان از فرقه رجوی مجاهدین خلق

افراد یاد شده در تمامی مصاحبه ها و دیدارها موارد زیر را مطرح نمودند:

– شرح مشکلات اروپا با آلبانی و نگرانی های مطرح شده در این خصوص شامل حضور یک فرقه تروریستی در خاک این کشور
– حفاظت از جداشدگان در آلبانی و تأمین آنان توسط دولت این کشور
– معرفی بنیاد خانواده سحر در تیرانا به دولت آلبانی و سفارت آمریکا و ملل متحد به عنوان راه حل مشکلات موجود
– ابراز نگرانی از بابت قرارداد مخفی بین مجاهدین خلق و برخی طرف های سیاسی که ظاهرا نوعی برده داری نوین را تضمین می کند. چرا مفاد این قرارداد که در ژنو امضا شده و مدام به آن اشاره میشود باید سری باشد؟
– طرح نیاز به رسیدگی های حداقل به افراد جداشده (حتی در حد یک زندانی)، مثلا دادن سرپناه، رسیدگی های صنفی و درمانی، ترتیب دادن ملاقات با خانواده و … تا افراد مجبور نباشند مجددا به درون فرقه برگردند یا احیانا ترس از جداشدن داشته باشند.

عادل اعظمی بهمن اعظمی سعدالله سیفی نجات یافتگان از فرقه رجوی مجاهدین خلق

در این ملاقات ها که همراه با نماینده بنیاد خانواده سحر انجام شد از جانب خانواده های دردمند و رنج کشیده از طرف های مقابل خواسته شد تا توافق های انجام شده بین خودشان را روشن سازند و از هر گونه اقدام غیرقانونی و ضد انسانی پرهیز نمایند و همچنین جلوی خانواده ها و دوستان اسرا را نگیرند و اجازه دهند تا به کمک عزیزانشان بیایند.

نماینده بنیاد خانواده سحر تأکید نمود که در حال حاضر در آلبانی مقامات مسئول نه کمک می کنند و نه حتی اجازه کمک می  دهند تا خانواده ها خود به کمک عزیزانشان اقدام نمایند.

مسئولین در همه موارد قول همکاری دادند و مطرح نمودند که خودشان هم می دانند که روند فعلی اشتباه است و نیاز به بازنگری دارد. آنان گفتند که منتظر ارتباطات بعدی و اقدامات مشترک با بنیاد خانواده سحر به نمایندگی از خانواده ها هستند.

در ملاقات ها این نگرانی ابراز گردید که آمریکا و آلبانی تا جایی که به نمایندگان پارلمان اروپا اطلاع داده شده بود قرار بود این گروه را به تدریج منحل نموده و نفرات را به زندگی عادی باز گردانند، اما تا جایی که مشاهده می شود نه تنها این کار صورت نگرفته بلکه کوچکترین قدمی هم در این رابطه برداشته نشده و این امر موجب نگرانی کشورهای اروپایی خصوصا اتحادیه اروپا گردیده است. این نگرانی در اروپا رو به رشد است که یک فرقه تروریستی از مرزهای ایران دور شده و با حفظ تشکیلات فرقه ای و تروریستی به داخل خاک اروپا منتقل شده است.

طرف های مربوطه گفتند که در جریان نگرانی فزاینده نمایندگان پارلمان اروپا در خصوص حضور فرقه رجوی در داخل خاک اروپا هستند و می دانند که نگرانی از بابت امنیت اروپا در میان آنان جدی است و این از مسائلی است که اگر به صورت مطلوب حل نشود مانع ورود آلبانی به اتحادیه اروپا خواهد گردید.

در خصوص جداشدگانی که به صورت غیرقانونی از آلبانی خارج شده و هم اکنون به مشکلی برای دستگاه های امنیتی کشورهای مجاور بدل گشته است نیز صحبت شد. از بنیاد خانواده سحر خواسته شد تا به نجات یافتگان توصیه شود به هیچ عنوان اقدام به خروج غیرقانونی از آلبانی نکنند چرا که مسائل را به مراتب پیچیده تر خواهد کرد. جداشدگان بهتر است تلاش کنند تا مسائل خود را از طرق قانونی در داخل خاک آلبانی حل نمایند. 

درد دلی با کربلائی صفدر از یک اشرفی 3 در آلبانی  

لینک به برخی انعکاسات در رسانه های آلبانی در این رابطه:

IMPAKT 98: Jihad 2.0? What are the Iranian Jihadis (MKO, Rajavi cult) doing in Albania? (part 2)
Anne Singelton – Khodabandeh an ex-Iranian mojahedin gives the testimonies of three ex- mojahedins (Mojahedin Khalq:

http://www.tematv.al/2017/11/06/ekskluzive-tortura-n-kampin-e-muxhahedin-ve-n-tiran-flasin-dy-t-arratisur-video

Ekskluzive/ Tortura në kampin e muxhahedinëve në Tiranë, flasin dy të arratisur (VIDEO)
Dy prej muxhahedinëve iranianë që janë arratisur nga pallatet e Yzberishtit ku ndodhen

IMPAKT 97: Xhihad 2.0? Cfare duan xhihadistet iraniane ne Shqiperi? (pjesa 1) – Gazeta Impakt
Anne Singelton – Khodabandeh nje ish-moxhahedine iraniane diskuton me Dr. Olsi Jazexhi

IMPAKT 97: Jihad 2.0? What are the Iranian Jihadis (MKO, Rajavi cult) doing in Albania? (part 1)
Anne Singelton – Khodabandeh an ex-Iranian mojahedin discusses with Dr. Olsi Jazexhi the presence of the Iranian mojahedin

اطلاعیه کانال تلویزیونی که اعلام نموده مصاحبه با سه نفر در آینده پخش میشود:

http://www.tematv.al/2017/11/06/ekskluzive-tortura-n-kampin-e-muxhahedin-ve-n-tiran-flasin-dy-t-arratisur-video

Ekskluzive/ Tortura në kampin e muxhahedinëve në Tiranë, flasin dy të arratisur (VIDEO)
Dy prej muxhahedinëve iranianë që janë arratisur nga pallatet e Yzberishtit ku ndodhen mijëra të the

(پایان)

همچنین: