دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و هشتم)

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و هشتم)

حامد صرافپور - دور دوم سرکوب ها تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم حامد صرافپور، بیستم ژوئیه 2021:… مسعود مقداری هم پیرامون موشکباران و انتخاب مجدد خاتمی صحبت کرد و با حالتی که مشخص بود از موضع پایین است گفت: «خاتمی به این خاطر دوباره انتخاب شد که جلوی ولی فقیه کرنش کرد. عملیات های مجاهدین رژیم را به این نقطه رسانید که خاتمی را دوباره انتخاب کند. در واقع پیشبینی ما درست از آب درآمد و اگر خاتمی مجدداً انتخاب شد به دلیل شکافی است که مقاومت در بین حاکمیت ایجاد نموده است» و تأکید کرد: «خاتمی یک تشکر هم به ما بدهکار است!.» این سخنان تناقض زیادی برای مجاهدین ایجاد کرد، از جمله اینکه: آیا مجاهدین اینهمه عملیات انجام دادند که خاتمی دوباره به قدرت برسد؟ دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

تجاوز عراق به ایران و شروع جنگ – عبدالرحمان محمدیان خاطرات محمد عظیم میش مست، خروج از زندان های صدام حسین و ورود به جهنم رجوی قسمت سوم و آخر

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و هشتم)

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قستهای قبلی) 

لینک به قسمتهای اول و  دوم
لینک به قسمت سوم 
لینک به قسمت چهارم
لینک به قسمت پنجم
لینک به قسمت ششم
لینک به قسمت هفتم
لینک به قسمت هشتم

لینک به قسمت نهم
لینک به قسمت دهم
لینک به قسمت یازدهم
لینک به قسمت دوازدهم
لینک به قسمت سیزدهم
لینک به قسمت چهاردهم
لینک به قسمت پانزدهم 

لینک به قسمت شانزدهم
لینک به قسمت هفدهم
لینک به قسمت هجدهم

لینک به قسمت نوزدهم
لینک به قسمت بیستم  

لینک به قسمت بیست و یکم
لینک به قسمت بیست و دوم
لینک به قسمت بیست و سوم
لینک به قسمت بیست و چهارم 

لینک به قسمت بیست و پنجم
لینک به قسمت بیست و ششم.
لینک به قسمت بیست و هفتم 

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و هشتم)

آموزش های گسترده کامپیوتری در بدیع زادگان

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

سال 1379 از مقرهای مختلف تعدادی را بعنوان مأموریت به قرارگاه بدیع زادگان فرستادند. تقریباً از هر قرارگاه حدود 10 نفر اعزام شدند. من به همراه تعدادی دیگر از ق.حبیب برای این کار انتخاب شدیم. گفته شد برای یکماه با خود لوازم شخصی ببریم. مسئول اکیپ ما «داوود» بود و هدف گذراندن یک دوره تخصصی آموزش های برنامه نویسی کامپیوتر!

مسئول تشکیلاتی این دوره تخصصی «خواهر ناهید» از همان کمیته سابق کامپیوتر بود که ما را برای یک برنامه بسیار فشرده توجیه کرد. محل برگزاری مجموعه کلاس ها در سالن ایکس این قرارگاه بود. آسایشگاه در بخش جنوبی و سالن غذاخوری در بخش شمالی این سالن واقع شده بود. اعلام شد که وقت زیادی نیست و به همین خاطر همگی در آنجا پانسیون شده ایم و باید به صورت شبانه روزی درس بخوانیم. کلاس ها از 8 صبح آغاز و تا 1.5 شب ادامه داشت و فقط چند ساعت در این میانه به ناهار و شام اختصاص داده شده بود و همزمان باید کارگری های سالن غذاخوری و سرویس های بهداشتی نیز انجام می گرفت. تعدادی از نفرات حاضر در کلاس ها از بچه های سابق مدرسه مجاهدین بودند که با شروع جنگ به اروپا اعزام شدند و بعد از رسیدن به سن قانونی به عراق بازگردانیده شده بودند. لذا به زبان انگلیسی و یا سایر زبان های اروپایی تسلط کافی داشتند. اولین دوره کلاس، برنامه نویسی جاوا بود که بشکل فشرده آغاز شد. سنگینی برنامه ها به حدی بود که برخی نفرات در همان چند ساعت استراحت شبانه دچار هذیانگویی می شدند. برای نمونه یک شب «منصور.ک» از تخت پایین پرید و با فریادهای عجیبی به سمت درب خروجی گریخت و همه را بیدار کرد!. صحنه عجیب اما تأسفباری بود. در نهایت مسئولین متوجه شدند که این حجم فشردگی جواب ندارد و آموزش را در 11 شب متوقف کردند تا فرصت برای استراحت باشد. در همین کشاکش نشست های سرکوب «عملیات جاری» هم به طرز بدی ادامه داشت که اذهان را آشفته می کرد.

دوره برنامه نویسی جاوا در عرض 20 روز به پایان برده شد و آزمون نهایی برگزار گردید. و بلافاصله آموزش بانک اوراکل آغاز شد و بعد از آنهم یک درس دیگر. فرصت هیچکاری نبود و با اینحال باید مدام در نشست عملیات جاری هم توبیخ می شدیم. هر اکیپ نشست مجرا برگزار می کرد و داوود  نیز مسئول برگزاری آن برای مرکز ما بود و در نهایت هم «ناهید» برای مسئولین اکیپ نشست می گذاشت. پس از اتمام دوره نرم افزاری، یک دوره بسیار فشرده تعمیر سخت افزاری انواع لپتاب توسط «همایون دیهیم» برگزار شد. وی برادر ژیلا دیهیم بود با این تفاوت که خصلت های فردی همایون هیچ شباهتی با خواهرش نداشت. ژیلا تندخو و پرخاشگر و او نرم و مهربان بود. به هرصورت این دوره نیز چند روزه تمام شد.

اسرای جنگی سازمان مجاهدین خلق . از عراق تا آلبانی

برخوردهای داوود در نشست های عملیات جاری بسیار تند و خرد کننده و گاه شخصی بود برای همین از نحوه اجرا انتقاد کردم و کار به بحث و جدل کشید و در نهایت به «ناهید» گفتم دیگر هرگز در این نشست شرکت نخواهم کرد. لذا مرا قبل از دیگران به ق.حبیب فرستادند. آموزش هایی که گذرانده بودیم می بایست به صورت مستمر تمرین و پیگیری می شد تا نفرات بر آن مسلط شوند ولی در این زمینه هیچ تدبیری در کار نبود و عملاً چنین فرصتی در اختیار هیچکسی گذاشته نشد و طبیعی بود پس از مدتی با آنهمه انرژی که صرف آموزش شده بود، تا حد زیادی به فراموشی سپرده شود. چند روز بعد کلیه نفرات به قرارگاه های خود بازگشتند. قرار بود در آنجا کمیته جدیدی زیر نظر داوود تشکیل شود، اما بخاطر برخوردهای تند و تحقیر کننده وی، از کار کامپیوتر کناره گیری کردم و در آن کمیته حضور نیافتم. لذا در سازماندهی های بعدی قرارگاه، به یکی از یگان های رزمی که «وحید باطبی» مسئول آن بود منتقل شدم. وحید که اندامی درشت داشت، پیش از آن در ستادهای پشتیبانی فعالیت می کرد و تجربه چندانی در بخش های نظامی جدید نداشت اما برخوردهای او آرام و محترمانه بود.

دوران نوین!

هرزه گردی سیاسی مرز سرخ تشکیلات!

بهار 1380 در حالی آغاز شد که مسعود با تمام قوا حملات خود را علیه دولت وقت شدت بخشیده بود تا نگذارد به قول خودش «پروژۀ خاتمی» به سرانجام برسد (اشاره کنم که مسعود با تجاربی که از زمان شاه داشت و می دانست که «اصلاحات ارضی شاه» مبارزات مسلحانه را زیر سوال می برد و حواس ها را به خود جلب می کرد، در دوران جدید نیز هرگونه اصلاحات را به زیان مبارزه مسلحانه و جنگ ارتش آزادیبخش می دید، چون پیشتر هم اشاره کردم که این مسئله در درون شورا نیز شکاف انداخته بود و مسعود می ترسید جنگ مسلحانه به حاشیه رود). به همین دلیل مسعود رجوی تا آن زمان دهها نفر از اعضای سازمان را به کشتن داده بود و انبوهی تیم را دچار ضربه های مرگبار و تعداد زیادی هم دچار نقص عضو کرده بود تا استفاده تبلیغی ببرد، لذا در چنین موقعیتی نمی خواست به پایان خط برسد. طبعاً برای مسعود مهم نبود که چه تعداد کشته می شوند بلکه فضای تبلیغی آن مد نظر بود تا نشان دهد همچنان در حال مبارزه است و از یکسو دلارهای بیشتری تحت عنوان پاداش از صدام حسین دریافت کند و از سوی دیگر با امنیتی کردن فضای سیاسی کشور، به پروژه اصلاحات ضربه بزند. اینکارها یک اثر مثبت دیگر هم داشت و آن جذب بیشتر ایرانیان خارج کشور و سوء استفاده مالی از آنها بود.

همه این تلاش ها و تبلیغات در بهار 1380 به بن بست رسیده بود و درست در نقطه مقابل اهدافی قرار داشتیم که مسعود در چشم انداز سیاست خونین خود قرار داده بود. در واقع مسعود نه تنها نتوانست خاتمی را در دور اول ریاست جمهوری به نقطه حذف بکشاند، که در عرصۀ خارجی نیز نتوانست آنگونه که تمایل اش بود، صدام حسین را به جنگی دوباره با ایران سمت و سو دهد… اما در آغاز این سال چه حوادثی در درون مجاهدین اتفاق افتاد:

بهار مثل همیشه با جشن های تبلیغی آغاز گردید، ولی خیلی زود با شعارهای کوبندۀ «امسال سال آخره» به پایان رسید. مسعود طبق معمول رخداد سرنگونی را به انقلاب مریم ربط داد و در جمله ای که بعدها طنز برخی افراد شد گفت:

«وقتی می توانیم سرنگون کنیم که بتوانیم سرنگون کنیم!». این جمله با کف زدن و شور و هیجان نفرات همراه گردید ولی به قضیه برخلاف گذشته به همین جا ختم نشد که مسعود داستان تکراری سرنگونی را به انقلاب مریم مرتبط کند، بلکه خواسته ای فراتر را مطرح کرد و گفت: «این انقلاب بایستی در آموزش های نظامی خود را ماده و ملموس کند و هر یگان از شما باید بتواند با 3 یگان دشمن مصاف داده و آنرا به شکست بکشاند».

(مسعود همیشه مبنای پیروزی را شیرجه زدن در انقلاب رهاییبخش مریم خلاصه می کرد اما در این دوران که متوجه شده بود بندهای انقلاب مریم فقط باعث افول تشکیلاتی و ایدئولوژیک مجاهدین شده و قادر نیست همان فریبکاری ها را ادامه دهد، بناچار تأکید زیادتری روی آموزش ها داشت، با این کاکل که انقلاب مریم باید در آموزش ها خود را نشان دهد!)

وی یکسال پس از این نشست که سرنگونی صدام نیز نزدیک تر شده بود، جمله ای گفت که اعضای شورای رهبری هم شوکه شدند، بگونه ای که چند دقیقه بعد حرف خود را تکذیب کرد که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد. به هرحال وی مصّر بود که افراد همچنان به آموزش های رزمی خود ادامه دهند تا توان نظامی شان بالاتر برود و صاحبخانه (صدام حسین) به یقین برسد که مجاهدین می توانند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، و با این اطمینان خاطر، حاضر به آغاز جنگی مجدد با ایران شود. مسعود تأکید داشت که اگر صدام حسین به این باور و اعتماد نرسد، هرگز وارد ریسک جنگ دوباره نخواهد شد، به همین دلیل مجاهدین باید در عمل توانایی نظامی خود را به برای صدام اثبات برسانند تا او به پیروزی حتمی مجاهدین در جنگ پایانی ایمان آورد.

تهاجم به قرارگاه های مجاهدین با دهها موشک

چهارسال پس از انجام انواع عملیات های تروریستی مرزی و شهری، مسعود ادعا می کرد توانسته آنچنان شور و غوغایی در مرزها بوجود آورد که صدام حسین هم تحمل آنرا نداشت و برای مدتی فعالیت های مجاهدین در مرزها را تعطیل کرد. صدام حسین به وی گفته بود سربازان ما دیگر گنجایش اینهمه آماده باش را ندارند (احتمالاً هم به همین دلیل مسعود پروژۀ اقدامات تروریستی در شهرها را از سال 1379 گسترش داد و در نقطه مقابل، عملیات مرزی را در حد باز کردن میادین مین و ایجاد معبر محدود کرد، تا مشکل جدی برای سربازان عراقی در مرزها بوجود نیاید).

در کشاکش این شور و هیجان ها، تعدادی از فرماندهان دسته و یگان را برای رفتن به قرارگاه باقرزاده فراخواندند. کادرهای انتخاب شده جزء نیروهای معترض و یا دلسرد نسبت به مسائل تشکیلاتی-ایدئولوژیک به حساب می آمدند. از مرکز 42 قرارگاه حبیب من و دو نفر از اعضای قدیمی برای رفتن به باقرزاده انتخاب شدیم. «فهیمه ماحوزی» فرماندۀ مرکز قبل از رفتن ما را توجیه کرد که به کسی چیزی نگوییم و ضمناً تلاش کنیم تا از نشست خوب عبور کنیم و از فضای دلمردگی خارج شویم!

از کل قرارگاه هفت حدود 10 تا 12 نفر برای این نشست انتخاب شده بودند. در ق.باقرزاده برخلاف همیشه که در سالن اصلی نشست برگزار می شد، اینبار به خانه ای هدایت شدیم که برای اسکان موقت مریم و مسعود ساخته و دارای یک سالن کوچک 10*10 متری برای نشست با فرماندهان قرارگاه ها بود. مریم تصمیم گرفته بود با آوردن ما به این سالن که حکم خانه خودش را داشت، یک نشست خودمانی تشکیل دهد و با ایجاد یک فضای صمیمی و نزدیک، ما را تشویق کند تا بیش از پیش به او احساس نزدیکی کنیم و از حالت اعتراضی، انتقادی و یا گوشه گیری خارج شویم (ناگفته نماند که برای تک تک ما مریم بعنوان یک مادر عقیدتی محسوب می شد و طبعاً حضور در چنین فضایی می توانست تأثیرات عاطفی خاص خود را داشته باشد و اینگونه هم بود. برای خود من حضور در کنار او و گوش دادن به سخنان دلگرم کننده اش بسیار تأثیرگذار بود. پیش از این هم مریم ما را به چنین نشستی دعوت کرده بود. نشستی که برخلاف همیشه، از بازرسی بدنی خبری نبود تا خود را هرچه بیشتر به او نزدیک احساس کنیم).

مسعود خدابنده در گفت‌وگو با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی (قسمت دوم و پایانی)

با اینحال، فشارها و اجبارات سالیان نمی توانست کسی را در این سه ساعت تغییر دهد، تمامی افراد حاضر در نشست که از گوشه و کنار سازمان در آنجا گردآورده شده بودند بیش از 50 تن نبودند و همگی تقریبا با سکوت نظاره گر سخنان مریم بودیم، او بسیار آرام و دوستانه و با احساسی بظاهر مادرانه سخن می گفت. بسیار تلاش کرد تا افراد را به حرف زدن وادارد و حتی در نقاطی بخاطر همین سکوت سرد، ناچار از بکارگیری واژه هایی شد برای اولین بار از او می شنیدیم و ما را تلویحاً به «بی شرفی و بی وجدانی» در قبال رهبری متهم کرد. اما همین واژه ها، بیشتر به این فضا دامن می زد که اکثر نفرات خود را مظلوم حس کنند…

در اواخر نشست که احساس می کردیم همه چیز در حال پایان گرفتن است، بناگاه فیلمبردار سالن (علی از مسئولین قدیمی سازمان)، با خشم میکرفن را برداشت و شروع به ناسزاگویی و متهم کردن نفرات به بی شرفی، پستی و خیانت کرد. هنوز دقایقی از سخنان هیجانی او نگذشته بود که عده ای به صف شدند تا مثل همیشه با چند جمله خود را از این مخمصه بیرون بکشند. چهرۀ مریم بعد از این رخداد کمی بازتر شده بود و نفرات هرکدام چند جمله می گفتند و کنار می رفتند. در پایان جلسه، مریم که با دیدن این فضا به وجد آمده بود گفت: «با اینکه وقت ندارم ولی به خاطر شما تلاش می کنم روز بعد هم یک نشست کوتاه برگزار کنم تا همه بتوانند صحبت کنند». این سخن البته چندان خوشایند نبود که باز هم در این سالن گرد هم بیاییم با اینحال چاره ای هم نداشتیم… اما حادثه ای رخ داد که این نشست هرگز اجرا نشد!.

شبانگاه 29 فروردین 1380، ساعاتی پس از نشست مریم که مشغول استراحت بودیم، با عجله همه را صدا زدند تا فوراً خود را به سنگر برسانیم!. آماده باش داده بودند و در تمامی قرارگاه های مرزی آژیرها به صدا درآمده بود. البته در قرارگاه باقرزاده اثری از صدای آژیر نبود چون بجز ما کسی در آن حضور نداشت و مریم هم پس از نشست به «پارسیان» بازگشته بود. تا مدتی نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است ولی به اینگونه آماده باش عادت داشتیم. بالاخره خبر رسید که فوراً به قرارگاه های خود بازگردیم و نشست «خواهر مریم» هم منتفی است!. خبر خوشحال کننده ای بود چون برای ما چنین نشست هایی دیگر ارزش معنوی نداشت و فقط جنبه تحمیلی و اجباری داشت برای ایستادن در صف و به زبان آوردن چند جمله احساسی.

وقتی به ق.حبیب رسیدیم متوجه شدیم که تمامی نفرات به خارج قرارگاه رفته اند و در حالت پراکندگی بسر می برند. چهره اندوهگین نفرات نشان می داد که اتفاق بدی رخ داده است. پس از پرس و جو مشخص شد که یکی از نفرات پدافند کشته شده و بخشی از قرارگاه هم بدلیل اصابت موشک دچار آسیب جزئی شده بود. علت کشته شدن آن یک نفر هم برآورد اشتباه اسماعیل مرتضایی (برادر جواد) بود که به تصور حمله هوایی، او را به روی خودروی پدافند فرستاده بود و موج انفجار موشک ها باعث کشته شدن وی شده بود. در این زمینه اسماعیل مرتضایی بعداً توبیخ شد.

گفته شد «رژیم دست به موشکباران چندین قرارگاه از شمال تا جنوب زده است». این خبر هرچند برایمان شگفت آور بود ولی یک واقعیت ملموس را به نمایش می گذاشت که بایستی منتظر پیامدهای آن می شدیم. آغاز سالی که قرار بود در آن شاهد تحولات مثبت در زمینه نظامی-سیاسی باشیم، مواجه شد با حملات موشکی جمهوری اسلامی و این شروع خوبی بنظر نمی رسید. انتظار داشتیم که صدام به این حمله پاسخ دهد اما روزها گذشت و دولت عراق بجز یک هشدار لفظی دست به هیچ اقدامی نزد و طبیعی هم بود چرا که در سخت ترین شرایط سیاسی و نظامی بسر می برد و بلحاظ اقتصادی هم در مضیقه کامل قرار داشت.

حامد صرافپور - دور دوم سرکوب ها تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

روشن بود که این اقدام گسترده از سوی جمهوری اسلامی می توانست ذهن مجاهدین را بشدت درگیر سازد که: «چرا دولت عراق تاکنون هیچ پاسخی به حملات نداده ولی جمهوری اسلامی هر سال دست بازتری برای انجام عملیات پیدا می کند؟» اگر به دهسال گذشته هم نظری می انداختیم، به جز حملات هوایی سال 1371 (که کل قرارگاه اشرف هدف قرار گرفت)، عملیاتی به گستردگی این حمله موشکی صورت نگرفته بود چون از شمال تا جنوب را دربر می گرفت. آمارها حاکی از این بود که 77 موشک به قرارگاه های «انزلی، اشرف و حبیب» اصابت کرده و اینها چیزی نبود که بتوان بسادگی نادیده گرفت و می توانست این دلهره را در مناسبات ایجاد کند که در آینده هم هیچ تضمینی وجود نخواهد داشت.

در عرصه سیاسی نیز با رخداد دیگری مواجه شدیم که یک شکست بزرگ برای تحلیل های مسعود رجوی بود. انتخابات ریاست جمهوری در ایران به پیروزی خاتمی انجامید که خلاف برآوردهای سازمان بود. مسعود در دور قبلی (1376) گفته بود «ناطق نوری» پیروز انتخابات خواهد شد و اشتباه از آب درآمد. چند ماه بعد مدعی شد که خاتمی به دور دوم انتخابات نخواهد رسید که عملاً این تحلیل هم با روی کار آمدن دوباره خاتمی کاملاً شکست خورد. این ضربه سیاسی که بلافاصله پس از ضربه بزرگ نظامی به سازمان وارد شده بود، روحیه مجاهدین را بشدت تحت تأثیر قرار می داد و تناقضات غیرقابل کتمان در درون مناسبات شکل می گرفت که بسیار خطرناک بود. برخی از مجاهدین در گزارش های روزانه خود این تناقض را بیان می کردند که پاسخ شایسته ای را از سوی مسئولین می طلبید ولی جز توجیهات بی پایه چیزی نصیب کسی نمی شد. برخی می پرسیدند آیا اینکه 4 سال پیش اعلام کردیم خاتمی به دور دوم نمی رسد، امروز بلحاظ سیاسی به زیان ما نیست؟ تنها پاسخی که به این سوآل داده می شد اینکه «این مسئله به شما ربطی ندارد و خود برادر مسعود آنرا حل و فصل می کند»!. به زبان دیگر، گفته می شد شما ساکت بمانید و کاری به این مسائل نداشته باشید… ولی مشکل اینجا بود که امکان سرکوب فکر وجود نداشت و به همین خاطر ساکت ماندن ممکن نبود و اذهان کسانی که سالهای طولانی به مسعود او اعتماد کرده بودند درگیر این مسئله می شد و نصب تابلو عبور ممنوع به نهانخانه مجاهدین امکانپذیر نبود. البته در درون مناسبات همه افراد هراس داشتند که این تناقض را صراحتاً مطرح کنند که می دانستند زیر سوآل بردن مسعود رجوی مرز سرخ است و عواقب بدی در نشست های دیگ خواهد داشت، لذا این تناقض را کم و بیش در سینه حبس می کردند تا گذر زمان واقعیت را آشکار کند.

حامد صرافپور - دور دوم سرکوب ها تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

با اینحال مسعود بی اطلاع از این مسائل نبود و گزارشات چنین اخباری به او می رسید، لذا ناچار بود علاوه بر اعضای سازمان که متناقض بودند، کادرهای مسئول را نیز قانع کند. چند هفته نگذشته بود که برای نشست عمومی همه را به باقرزاده فراخواندند. همیشه نام باقرزاده برای ما مصیبت بود چون به معنای دورشدن یک هفته ای از مقر و دربدری در قرارگاهی بود که حداقل امکانات رفاهی و بهداشتی در آن به چشم نمی خورد و زیر ضرب فشارهای ایدئولوژیک-تشکیلاتی مسعود نیز قرار می گرفتیم. به هرحال چاره ای جز رفتن نبود و خود را برای یک هفته نشست و پروژه خوانی و افتادن در دیگ و دیگچه آماده ساخته بودیم. ولی نشست برخلاف تصور ما یک نشست ایدئولوژیک نبود، بلکه بعکس نشست های پیشین کاملاً سیاسی بود اما نه برای فراگیری مسائل سیاسی روز بلکه برای اینکه مسعود ما را از هرگونه فکر کردن حول مسائل سیاسی بازدارد و برای ما یک مرز سرخ جهت فکر کردن بگذارد! محصول نشست چندساعته او این بود که روی تابلو بنویسد:

«هرزه گردی سیاسی مرز سرخ تشکیلاتی است!»

البته مسعود پیرامون همین جمله ساعت ها حرف زد و برای اولین بار سخنانی برزبان آورد که ناشی از عصبانیت او نسبت به «صدام» بود. وی با حالتی خشم آلود گفت:

«ما صاحبخانه را تا نقطه جنگ کشاندیم که رژیم خاک کشور او را موشک باران کند ولی او پای کار نیامد»…

مسعود مقداری هم پیرامون موشکباران و انتخاب مجدد خاتمی صحبت کرد و با حالتی که مشخص بود از موضع پایین است گفت:

«خاتمی به این خاطر دوباره انتخاب شد که جلوی ولی فقیه کرنش کرد. عملیات های مجاهدین رژیم را به این نقطه رسانید که خاتمی را دوباره انتخاب کند. در واقع پیشبینی ما درست از آب درآمد و اگر خاتمی مجدداً انتخاب شد به دلیل شکافی است که مقاومت در بین حاکمیت ایجاد نموده است» و تأکید کرد: «خاتمی یک تشکر هم به ما بدهکار است!.»

این سخنان تناقض زیادی برای مجاهدین ایجاد کرد، از جمله اینکه: آیا مجاهدین اینهمه عملیات انجام دادند که خاتمی دوباره به قدرت برسد؟ مسعود با استدلالی ضعیف تلاش نمود این دو رخداد سیاسی و نظامی را توجیه کند، اما نکته کلیدی سخنان وی همان جمله معروف بود که روی تابلو نوشت و اعلام کرد که از این پس ذهن خود را حول این مسائل باید ببندید و به آنچه فرماندهانتان می گویند گوش کنید و بگذارید خط و خطوط از بالا به پایین جاری شود…

پس از این نشست عجیب به قرارگاه بازگشتیم، با این تصور واهی که همه چیز تمام شده و ما را برای روزهای طولانی در آنجا نگه نداشته و درگیر پروژه خوانی و پروژه نویسی نکرده اند!. اما این خیالی بیش نبود چرا که مسعود برایمان خواب هراسناکی دیده بود، خوابی که ناشی از یک شکست بزرگ در استراتژی چندین و چند ساله بود. وی می خواست همانند «فروغ جاویدان» انتقام شکست ها و رسوایی ها در عرصۀ سیاسی، نظامی و استراتژیکی را بر دوش مجاهدین بیندازد تا کسی جرأت اعتراض نداشته باشد، غافل از اینکه حوادثی بس غیرمنتظره در راه است که غرور ناشی از «استراتژی مشت آهنین» اجازه دیدن آنرا به مسعود نمی دهد.

سرآغاز دور دوم سرکوب های جمعی

زمینه سازی برای مرحلۀ اصلی «مشت آهنین»

در فاصله زمانی بین این نشست و نشست بزرگتری که قرار بود برگزار شود و ما هنوز مطلع نبودیم، رخدادهایی در حال وقوع بود که جز تعدادی از نفرات مرتبط کسی از آن خبر نداشت. یعنی تعدادی از اعضای قدیمی سازمان که خواهان جدایی از مناسبات بودند و یا از نفرات مسئله دار به حساب می آمدند به قرارگاه باقرزاده منتقل شده بودند و در آنجا توسط تعدادی از مسئولین اصلی  سازمان (مهدی ابریشمچی، مهدی برائی و…) زیر نظر اعضای شورای رهبری (فهمیۀ اروانی، مهوش سپهری و…) تحت برخورد قرار داشتند. برخی از این نفرات عبارت بودند از: «مهرداد فتحی – مصطفی.غ – ابراهیم سعیدی – حمید فلاحت – فتح الله فتحی – جواد فیروزمند – اردشیر پرهیزگاری» که از نظر رهبری سازمان وضعیت فوق العاده و خطرناک داشتند. محاکمه این افراد در «سالن نرده ای یا چهل ستون» برگزار شد. تعدادی از این نفرات از جمله «مصطفی.غ» در پایان این برخوردها تحویل استخبارات عراق شده بودند تا به ایران مسترد گردند و تعدادی دیگر نیز کماکان مسئله شان حل نشده بود و رسیدگی به وضعیت آنها موکول شده بود به نشست های بعدی که در جای خود به آنها اشاره خواهم کرد.

چندی پس از بازگشت از نشست، گفته شد قرار است در سالن غذاخوری قرارگاه یک نشست برگزار شود و همگی باید به آنجا برویم. (یادآوری: در این دوران سازماندهی ها مجدداً کمی تغییر کرده بود و ژیلا دیهیم فرماندهی ق.حبیب را برعهده داشت. حمیده شاهرخی در این دوران فرماندۀ کل قرارگاه های جنوب شامل «حبیب، همایون، موزرمی» بود). نشست کمی عجیب به نظر می رسید چرا که در جلوی درب های سالن غذاخوری نگهبان گذاشته بودند و اجازه خروج به کسی داده نمی شد!. برای اولین بار چنین چیزی را مشاهده می کردم و به همین خاطر یک دلهره در من و بقیه نفرات بوجود آمده بود که چه خبر شده و می خواهند چکار کنند؟ هرکسی به شکلی دچار تناقض بود و می شد آنرا در چشم ها دید.

نشست آغاز شد و بعد از صحبت های کلیِ «ژیلا دیهیم»، یک نفر به جلوی سن فراخوانده شد و ژیلا شروع به شکوه و شکایت از وضعیت او نمود که چرا محفل می زند؟ و چرا آرام است و چرا وضعیت خود را روشن نمی کند و (به اصطلاح) چرا نقطه مختصات او در تشکیلات مشخص نیست؟ پس از این سخنان، اکثر حاضرین که با نشست های دیگ، دیگچه و عملیات جاری آشنایی داشتند و می دانستند گوشه گیری و عدم ورود به بحث جرم است و بعدها باید خودشان بخاطر سکوت محاکمه شوند، شروع به هجمه به سمت سوژه کردند. لحظاتی بعد سالن پر از داد و فریاد شده بود و سوژه در حالت شوک بسر می برد و جرأت سخن گفتن نداشت (بطور معمول در اینگونه نشست ها چه شخص جواب می داد یا حرفی نمی زد مورد تهاجم قرار می گرفت و برای هر حالتی نیز بهانه هایی آورده می شد. در نتیجه، سوژه در یک عالم برزخ قرار می گرفت که نه می توانست سکوت کند و نه حرفی بزند.

در مجموع سه نفر سوژه شدند که یکی از آنها «محمدجواد» بود که در آن زمان او را خوب نمی شناختم ولی بعدها که به مدت چند سال با وی زندگی نزدیک داشتم، متوجه شدم که وی شخصیتی آرام، متین و مودب دارد و آزارش به هیچکسی نمی نرسد. با این وجود ژیلا دیهیم حرف هایی علیه او برزبان آورد که گویی با یک پدیده شیطانی مواجه هستیم. برایم شگفت آور بود که چگونه او را به آن شیوۀ غیرانسانی در آن جمع چندصد نفری تحقیر کردند و مورد هجوم و اتهام قرار دادند. سوآلی که البته بعدها پاسخ آنرا یافتم و چیزی نبود جز اینکه مسعود برای ماندگاری خود در قداست ولایت مطلقه (رهبری عقیدتی)، می باید دیگران را بطور کامل درهم می شکست و تنزل شخصیت و کرامت می داد. اگر غیر از این بود و دیگران را گناه آلود، دیو سیرت و ناپاک جلوه نمی داد، هرگز موفق نمی شد کسی را به خود وصل نگه دارد و حلقۀ اتصال بین آنان و خدا باشد.

خواهرزادۀ محمد جواد «هادی» نام داشت و در ق.حبیب مستقر بود. او نیز جوانی آرام و متین بود که پیش از جنگ کویت در مدرسه مجاهدین تحصیل می کرد. در آن زمان نمی دانستم که هادی خواهرزاده اوست. یکی از اتهامات محمدجواد که توسط ژیلا مطرح می شد اینکه وی در طی مدتی که «هادی» بیمار بوده، برایش غذا به آسایشگاه می برده است!. ژیلا او را زیر سوآل و اتهام برده بود که به چه حقی برای هادی غذا برده و چه قصدی از این کار داشته است؟ برای کسانی چون من که نمی دانستیم آن جوان خواهرزادۀ محمدجواد است، این شبهه را ایجاد می کرد که گویی محمد جواد نسبت به او نظر سوء و انحرافی داشته است. ژیلا هیچ اشاره ای نکرد که این دو اقوام نزدیک هم هستند و غذا بردن یک «دایی» برای خواهرزاده اش یک کار طبیعی و کاملاً انسانی است و نه یک اقدام مجرمانه و شگفت انگیز.

حامد صرافپور - دور دوم سرکوب ها تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

محاکمه در چنین اوضاعی به پایان رسید و سه نفر به همین شکل، هر کدام به مدت بیش از یکساعت، زیر ضرب تهمت، افترا، ناسزا و حمله و هجوم قرار گرفتند که در پایان شخصیت آنها بکلی در میان آن جمع شکسته و خرد شده بود (برای درک این احساس، باید خود را به جای آنها گذاشت. چنین اشخاصی برای مدت طولانی نمی توانند در میان جمع به تعادل روحی برسند. هدف مسعود نیز همین بود که کسی نتواند بطور مستقل «وجود» فیزیکی و یا حتی معنوی داشته باشد. البته تأثیرات منفی فقط روی این سه نفر نبود، این وضعیت زمینه را آماده می ساخت که دیگران حساب کار خود را داشته باشند و نه تنها معترض به وضع موجود نباشند، که خود را ذره ای افسرده و دلمرده نشان ندهند، چه رسد به اینکه بخواهند در این شرایط درخواست جدایی از سازمان داشته باشند). همۀ نفرات حاضر در محکمه دچار تناقض بودند چون از یکسو باید ظاهرسازی و ابراز شادمانی می کردند، و از سوی دیگر دلهره عجیبی در دلشان بوجود می آمد که ناشی از کلید خوردن مجدد نشست «دیگ» بود. روزهای سختی بود و همه انتظار داشتیم که چنین دادگاهی باز هم برگزار شود. در کنار آن یک دلخوشی هم موج می زد که شاید دادگاه برای همین 3 نفر بوجود آمده باشد، اما دیری نپایید که این دلخوشی ها فروپاشید.

چند روز بعد از این جریان متوجه شدیم اثری از زنان قرارگاه هفتم نیست. هرگاه چنین وضعی پیش می آمد می دانستیم که برای نشست مسعود و مریم رجوی و یا مهوش سپهری رفته اند (گاه ابتدا مهوش برای زنان نشست می گذاشت تا زمینه را آماده کند و بعد مریم یا مسعود وارد می شدند و کار را ادامه می دادند). این غیبت سه چهار روز بیشتر نبود و کم کم سرو کلۀ برخی از زنان پیدا گردید، اما تغییر شگفتی در آنان مشاهده می شد. تغییری که در طول 12 سال گذشته به ندرت و تنها دو یا سه بار در آنها دیده شده بود.

 یادآوری و توضیح: همانگونه که در بخشهای اول کتاب شرح دادم هنگام شروع نشست های انقلاب در اواخر پاییز و در طول زمستان 1368 کلیه افراد مسئول به شکل لایه ای به نشست می رفتند. در طول این نشست ها و در پروسۀ پروژه نویسی «بند الف»، زنان مجاهد را می شد در حالتی بسیار مهربان و پر از لبخند مشاهده کرد که نشانگر یک تحول درونی در ایشان بود، در عین حال در خفا و در حین «انقلاب کردن» بشدت منقلب بودند و گاه می شد چشمان اشک آلود شان را که تلاش می کردند بپوشانند، مشاهده نمود. در همان زمان، تا حدودی می شد برخی مردان را هم در چنین وضعیتی مشاهده کرد که خودم شاهد بودم برخی از افراد چه زن یا مرد در اتاقی در بسته به آرامی گریه می کنند… دومین دوران زمانی بود که «بند دال» آغاز شده بود و بسیاری از زنان مسئول چهره ای سرشار از محبت و لبخند داشتند. البته این وضع دیری نپایید… در ابتدای «بند شین» نیز زنانی که به مرحله نامزدی و یا عضویت شورای رهبری مجاهدین رسیده بودند در چنین وضعیتی قرار داشتند. بعد از آن دیگر نمی شد چنین حالتی را در زنان مشاهده کرد، بویژه بعد از رفتن مریم به فرانسه، چهره ها بگونه ای دیگر مشاهده می شد و رابطه ها و مناسبات بین زن و مرد روز به روز تیره و تیره تر می گردید. عمدۀ زنان در این ایام تا مدت ها با حالتی قهرآلود و غضبناک مشاهده می شدند. البته آنچه می گویم عام نیست، ضمن اینکه موضوع بطور خاص راجع به زنانی است که در رابطه تنگاتنگ با مردان و در بخش فرماندهی بودند.

بعد از بازگشت مریم به عراق -در ابتدای دوران سین آ- مجدداً برای چند هفته زنان مجاهد با کمی رأفت و مهربانی برخورد می کردند. از آن پس، تا سال 1380 رابطه بین زن و مرد توسط مسعود و مریم رجوی (و با کمک مهوش سپهری) بگونه ای شکل داده شد که آنها از یکدیگر دافعه داشته باشند و هیچگونه عشق و محبت بین آنها برقرار نشود. مسعود می ترسید که این عشق و عاطفه، زمینه را برای فروپاشی تشکیلات و تزلزل رابطه بین اعضا و خودش فراهم کند. البته یک تلاش موازی هم انجام می گرفت که بین خود زنان و یا بین مردان نیز رابطه ها دوستانه نشود. اساساً مسعود به مرور هرگونه رابطه دوستانه را زنگ خطری برای خود تلقی می کرد که بعد به آن بیشتر خواهم پرداخت.

زنانی که به قرارگاه برگشته بودند بسیار مهربانانه و با لبخند برخورد می کردند که گویی منقلب شده اند. این البته برای من خوشایند بود چرا که طی چند سال گذشته آنچه از زنان شورای رهبری دیده بودیم حالت های بغض، خشم، اهانت و تهدید بود. تصورم بر آن بود که شاید مسعود برخورد آنان را به چالش کشیده و از آنان خواسته که با افراد رابطه بهتری داشته باشند، هرچند واقعیت چیز دیگری بود که آن زمان به ذهنم خطور نمی کرد. لحظات دلنشین و ارزشمندی که مسعود از روی کبر و غرور بی پایان برای سال های طولانی از ما دریغ داشته بود که نسبت به یکدیگر عشق بورزیم، دوباره برای چند روز نصیب ما شد اما خیلی زود به پایان رسید، پایانی بس دردآور، شگفت انگیز، ملتهب کننده و تأسفبار که در ادامه به شرح آن خواهم پرداخت.

حامد صرافپور - دور دوم سرکوب ها تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم

حدود یک هفته از بازگشت زنان نگذشته بود که ما را برای یک نشست فراخواندند. محل نشست در جایی بود که برای ما تازگی داشت. این نشست بجای سالن عمومی، در سنگر زیرزمینی فرماندهی انجام می گرفت. (پس از تجربه حمله خمپاره ای و کامیون انفجاری، یک سنگر ضدبمب زیرزمینی با هزینه بسیار بالا برای حمیدۀ شاهرخی در ق.حبیب ساخته شد که پس از وی در اختیار ژیلا دیهیم قرار گرفت. این سنگر زیرزمینی شامل دو اتاق بزرگ و کوچک، آبدارخانه و مجموعه بهداشتی بود تا در مواقع خطر، فرمانده به همراه اعضای ستاد بتوانند برای مدتی در این محل زندگی کنند).

با شنیدن این خبر، با کمی دلهره به سنگر رفتیم. اتاق بزرگتر که از قبل چیده شده بود شامل حدود 30 صندلی برای مردان، چند صندلی برای زنان و یک میز و صندلی برای ژیلا دیهیم می شد. حالت چینش شبیه یک دادگاه بود، با این تفاوت که جایی برای هیئت منصفه و وکیل وجود نداشت و در آن فقط قاضی و دادستان ها حضور داشتند!. مشخص بود که باز هم نشست دیگ در راه است. هرکس بر این تصور بود که خودش سوژه آنروز نشست باشد، اما عجیب اینکه نشست خاص مسئولین قدیمی سازمان بود که همگی در مناصب بالای نظامی و اجرائی قرار داشتند. کسانی چون مرتضی اسماعیلیان (برادر جواد) فرماندۀ مقر حبیب، اسماعیل مرتضایی (برادر منصور) معاون مرکز، نادر دادگر معاون عملیاتی، «وحید باطبی» و افرادی از این قبیل سوژه اصلی این نشست بودند، یعنی برای اولین بار بالاترین مسئولین قرارگاه در حضور فرماندهان دسته ها و یگان ها سوژه می شدند!. مسعود رجوی برای فرار از پاسخگویی در قبال شکست های سیاسی و نظامی، درصدد برآمده بود تا با سرکوب بالاترین مهره های خویش، مسائل «سیاسی» را به حاشیه ببرد. در واقع به جای اینکه پاسخی برای مسائل سیاسی و نظامی بوجود آمده بدهد، نیروهای خود را وارد دور دیگری از یک سرکوب کرد. تنها دو هفته پیش از آن، گفته بود هیچکس به مسائل سیاسی فکر نکند تا از طریق کانال های تشکیلاتی توضیحات لازم داده شود. حالا وی می خواست پاسخ خود را از طریق سرکوب به همگان برساند.

بطور معمول کسی به خودش اجازه نمی داد که به چنین مردانی با آن سابقه تشکیلاتی، ایدئولوژیکی و اجرائی (بویژه جواد و منصور) تهاجم کند و آنان را مورد هتک حرمت و فحاشی قرار دهد. اما مسعود بخوبی زمینه را آماده ساخته بود تا کلید اولیه تهاجم آغاز و «حرمت ها» در همان قدم اول شکسته شود. اساساً بند «ف» انقلاب مریم با هدف شکستن فردیت و «حرمت» ها آغاز شده بود تا همه مجاهدین آبروی خود را ببرند و نثار «آبروی مسعود» نمایند.

لذا، پس از شروع نشست برای اولین سوژه، با مشاهده سکوت و نرمی مردان حاضر در جلسه، زنانی که چند روز قبل از آن در حضور مسعود و مریم آموزش شیوه حمله به همدیگر را آموخته بودند، با تهاجمی عجیب که همۀ مردان حاضر در سالن را به حیرت واداشته بود، سوژه (دشمن فرضی) را با فریادهایی بلند و جیغ هایی کر کنندۀ و سخنانی زشت و توهین آمیز مورد هجوم قرار دادند و برای لحظاتی طولانی سنگر فرماندهی را غرق در غوغا و همهمه کردند. صورت های این زنان از شدت فریاد قرمز شده بود  و بطور مداوم دستان خود را به صورت مشت کرده و تهدید آمیز (که گویی نشانی از مشت آهنین مسعود رجوی بود) بسوی سوژه می چرخاندند. من که تا آن لحظه هرگز چنین حالتی را از زنان ندیده بودم، از یکسو غرق حیرت و از سویی دچار دلهره شده بودم که چه اتفاقی برای آنان افتاده است؟

ناگفته نماند که تا چند روز پیش تر، چهره مهربان و لطیفی از برخی زنان مسئولِ بازگشته از نشست به نظرم آمده بود ولی با آمدن بقیه زنان مجاهد، متوجه یک درهم شکستگی (و یا اندوه و شاید هم دلهره) در سیمایشان شده بودم. اما دیدن این صحنه، همه چیز را برایم روشن کرد که بی تردید مسعود همین سناریو را برای آنان پدید آورده و امروز آنان ناچار اند در این کارزار برای نشان دادن حل شدگی در «انقلاب رهایی ساز مریم» و قرابت هرچه بیشتر به رهبری، با تمام قوا به دشمنان مسعود (که اینک در قامت مسئولین قدیمی سازمان جلوه یافته بودند) بتازند و به عهد و پیمان خود با «خدا و خلق» وفا نمایند!… دیدن چنین صحنه دردناکی که نشان از درماندگی شدید مسعود در برابر بحران های موجود داشت، حقیقتاً متأثر کننده بود. شکست های پی در پی  در عرصه سیاسی، نظامی، استراتژیک و حتی تشکیلاتی – ایدئولوژیکی، او را وادار کرده بود برای ادامۀ حیات، به سرکوب نزدیکترین یاران خود دست بزند و آنان را به جان یکدیگر بیندازد!.

انرژی های بی کرانی هر روز در نشست های مختلف بجای اینکه صرف تدریس، پژوهش، پیشرفت و یادگیری دانش سیاسی-اجتماعی و فناوری روز شود، صرف جنگ و جدال های بی پایان و بی ارزشی می شد که نام رهاییبخش به آن داده بودند!. این مجموعه نشست ها (که تلاش داشتند بخشی از نشست های ایدئولوژیک و در راستای تعمیق هرچه بیشتر انقلاب مریم تلقی شود) سه روز بیشتر ادامه نیافت و پس از اینکه مسئولین درجه اول در این سنگر فرماندهی مورد تهاجم قرار گرفتند، نوبت به مدارهای دوم رسید و نشست ها به داخل سالن های غذاخوری مراکز منتقل گردید تا به اندازه یک گام همگانی تر شود. با اینحال همچنان افراد حاضر در نشست را فرماندهان دسته به بالا تشکیل می دادند و رده های پایین تر در آن شرکت داده نمی شدند. مجموعاً در حد چند جلسه دیگر نشست ها ادامه پیدا کرد.

سران نامرد فرقه رجوی ، چه عذری برای این همه خیانت به همرزمانتان دارید ؟

حدود یکماه از نشست سیاسی مسعود و آغاز اینگونه نشست های دیگ گذشته بود اما سرکوب بزرگتری در چشم انداز بود. سرکوبی که شاید بتوان آنرا از سیاهترین و ضد انسانی ترین پرونده های نقض حقوق بشر رهبری مجاهدین و در عین حال یکی از نابخردانه ترین کارهای وی در حساسترین شرایط زمانی به حساب آورد، اشتباه بزرگی که بعدها مسئولین سازمان بطور غیرمستقیم و مستقیم به آن اشاره نمودند.

ادامه دارد….

حامد صرافپور

29 تیر 1400

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت بیست و هشتم) 

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/حمله-مجاهدین-به-سفارت-امریکا-سالگرد-25-ب/

حمله مجاهدین به سفارت امریکا . سالگرد 25 بهمن

حامد صرافپور - حمله مجاهدین به سفارت امریکا 2حامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، پانزدهم فوریه 2021:… روز 24-25 بهمن 1357، چریک های فدایی در حرکتی خودسرانه به سفارت آمریکا حمله کردند تا آنرا بطور کامل اشغال کنند. همزمان مجاهدین خلق نیز به محض اطلاع وارد عمل شدند و تلاش کردند کنترل اوضاع را بدست گیرند. «ویلیام هیلی سالیوان»، سفیر وقت آمریکا در ایران با دیدن این وضعیت، ضمن درگیری مسلحانه با حمله کنندگان، از دولت موقت درخواست کمک کرد که قضیه را به گوش آیت الله خمینی می رسانند. ایشان هم بلافاصله از مهدی بازرگان و ماشاالله قصاب (رئیس کمیته های انقلاب) و ابراهیم یزدی (وزیر امور خارجه) می خواهد تا برای پایان دادن به این معضل اقدام کنند. حمله مجاهدین به سفارت امریکا . سالگرد 25 بهمن 

اعدامهای خیابانی مجاهدین خلق از 5 مهر 1360 آغاز شداعدامهای خیابانی مجاهدین خلق از 5 مهر 1360 آغاز شد

حمله مجاهدین به سفارت امریکا . سالگرد 25 بهمن

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

25 بهمن، سالگرد حمله مجاهدین خلق به سفارت آمریکا و مخالفت آیت الله خمینی

انجمن نجات مرکز فارسدوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹

تنها 3 روز از پیروزی انقلاب مردم ایران علیه استبداد پهلوی می گذشت که خبری بحران آفرین در جهان پیچید و آن خبر حمله مشترک سازمان مجاهدین خلق و چریک های فدایی به سفارت آمریکا در ایران بود!.

اگر چه شور و احساسات انقلابی دانش آموزان، دانشجویان و اکثر سازمان های مارکسیستی و مذهبی علیه سیاست های مداخله جویانه آمریکا در جهان و بخصوص در ایران پرخروش و طنین انداز بود و بیشتر روشنفکران ایرانی از خطر حضور دیپلمات های آمریکا در ایران آگاهی داشتند، اما در زمانی که انقلاب مردم هنوز نوپا و نوزادی 3 روزه محسوب می شد و با هر وزشی امکان ویرانی آن می رفت، چنین کاری جز یک تهدید برای ایران و انقلاب محسوب نمی شد و هر آن این احتمال وجود داشت که خیزش استقلال طلبانه و عدالتجویانه مردم ایران یکشبه فروبپاشد و برای دهها سال دیگر استبداد و استعمار بر کشور حاکم شوند. به همین خاطر، آیت الله خمینی به محض اطلاع از این رویداد پرخطر، با آن مخالفت نمود و دستورات لازم را صادر کرد.

روز 24-25 بهمن 1357، چریک های فدایی در حرکتی خودسرانه به سفارت آمریکا حمله کردند تا آنرا بطور کامل اشغال کنند. همزمان مجاهدین خلق نیز به محض اطلاع وارد عمل شدند و تلاش کردند کنترل اوضاع را بدست گیرند. «ویلیام هیلی سالیوان»، سفیر وقت آمریکا در ایران با دیدن این وضعیت، ضمن درگیری مسلحانه با حمله کنندگان، از دولت موقت درخواست کمک کرد که قضیه را به گوش آیت الله خمینی می رسانند. ایشان هم بلافاصله از مهدی بازرگان و ماشاالله قصاب (رئیس کمیته های انقلاب) و ابراهیم یزدی (وزیر امور خارجه) می خواهد تا برای پایان دادن به این معضل اقدام کنند.

حامد صرافپور - حمله مجاهدین به سفارت امریکا 1

این غائله با ورود آیت الله خمینی به پایان رسید اما مجاهدین بعدها حمله خود به سفارت را نفی کردند و گفتند ما در آن شرکت نداشته ایم و بعد از مطلع شدن به آنجا رفته ایم. اما واقعیت این بود که سازمان مجاهدین به محض اطلاع از اقدام چریک های فدایی، برای اینکه از قافله عقب نماند، گروهی را به صورت مسلح به آنجا فرستاد تا در این حرکت شریک باشد. مستندات بازمانده از آن دوران، این واقعیت را به تصویر می کشد که حداقل گروهی از این سازمان در آن نقش داشته اند.

علاوه بر مستندات تصویری، روزنامه های وقت نیز از قول شاهدان این موضوع را تأکید کردند. روزنامه های کیهان و اطلاعات در این رابطه گزارش های مختلفی ارائه دادند. شاید اگر هوشیاری آیت الله خمینی نبود، گروه هایی که خود را تمام عیار علیه منافع آمریکا و ضدامپریالیست می خواندند، مشکلات جبران ناپذیری را به نهال نوپای انقلاب وارد می کردند، اما خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و سال ها بعد درستی تصمیم رهبر انقلاب به اثبات رسید. تندروی تشکل های سیاسی، آن روی سکه وارفتگی شان در برابر امپریالیسم در زمانی بود که بلوک شرق به طور کامل فروپاشید و این جریانات علارغم سالها شعار توخالی ضدامپریالیستی، یکی یکی بدامان آمریکا خزیدند و مهره ریز و درشت جاسوسی و تروریستی آنان گشتند.

نگاهی به سرگذشت اسفبار سازمان چریک های فدایی خلق -که همه ساله دچار انشعاب جدید می شد و در نهایت هم رهبرانشان پای ثابت شبکه های فارسی زبان شده اند- و نگاهی به آنچه بر سر کومله در کردستان آمد و یا آنچه بخشی از حزب توده به آن دچار شد، دلیلی بر این واقعیت تلخ است. زاییده شدن احزابی چون «حزب کمونیست کارگری» و یا «حکمتیسم» از دل افکار صهیونیستی (که در ربع قرن گذشته جز ساعت ها بحث روشنفکرانه در جلسات و کنگره های سالیانه شان و یا پیوستن به جنبش لختی ها و تزهای «صد من یک غاز» در چند شبکه تلویزیونی کاری نداشته اند) نتیجه همان تندروی های گذشته، و در نهایت فروپاشی شوروی است.

حامد صرافپور - حمله مجاهدین به سفارت امریکا 2

در این میان، سرنوشت سازمان مجاهدین بیش از همه پندآمیز و اسفبار است. فروپاشی شوروی هرچند باعث تشدید فشارها و شکنجه اعضای معترض در آن شد ولی تشکیلات آن از هم فرونپاشید چون از یک طرف ایدئولوژی خود را برتر از کمونیسم و در «چپ مارکسیسم» می دانست و از طرف دیگر، زیر لوای صدام حسین توانسته بود از برخی حوادث سیاسی و منطقه ای دور بماند. اما همین سازمان، پس از سقوط صدام دچار یک فروپاشی سریع گردید و به دلیل سرکوب های گسترده قبلی، نتوانست از همان فرصت به نفع خود استفاده ببرد و اکثر اعضای آن دیگر به رهبری خود اعتماد نمی کردند.

به این ترتیب، اکثر نیروهایی که جلوتر از انقلاب حرکت کردند، «همچون شوروی» از درون دچار فروپاشی و از برون گرفتار دگردیسی و چرخش به سمت غرب شدند. اما جمهوری اسلامی پس از 42 سال، نه تنها گرفتار فروپاشی نشد، که در سالگرد آن روزهای بحرانی، مبدل به بزرگترین قدرت منطقه ای گردید و همتراز با قدرت های جهانی به ثبت رسید.

یکسال پس از آن واقعه، جریان دیگری از دانشجویان به سفارت آمریکا حمله کرد و آنجا را تسخیر نمود، اینبار برخلاف قبل، شرایط بسیار تغییر کرده بود، شاه در غربت مرده بود و ایران جدیدی شکل گرفته بود. نیروهای مقاومت داخلی در حال شکل گیری بودند و سفارت آمریکا در ایران مبدل به لانه جاسوسی شده بود. به همین خاطر آیت الله خمینی موضعی متفاوت اتخاذ نمود و ضمن حمایت از تسخیر جاسوسخانه، به آمریکا هشدار داد که دست از دسیسه چینی علیه مردم ایران بردارد.

41 سال پس از آن دوران، بخوبی می توان اثرات اخراج آمریکایی ها از ایران را دید. نگاهی به کشورهای مستقل و نیمه مستقل جهان نشان می دهد که هرکجا سفارت آمریکا پابرجاست، روی آرامش نمی بیند. از اوکراین و لبنان، تا سوریه و عراق و افغانستان… از پاکستان و یمن، تا نیجریه و بولیوی و ونزوئلا و حتی برمه و هنگ کنگ… خوب بنگرید! جایی نیست که آرامش و امنیت در آن حاکم باشد. هرچه دسیسه و توطئه است از سفارت آمریکا برمی خیزد. با دلارهای آمریکایی انبوهی اجیرشده به میدان می آیند تا علیه ثبات و یا علیه دولت های مستقل آشوب کنند و این وسط آمریکا بیشترین سود را می برد. و اینها همه پند تاریخ است برای کسانی که صاحب بصیرت باشند.

حامد صرافپور

لینک به منبع

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مریم-رجوی-دیروز-گروگانگیری،-امروز-خوش/

مریم رجوی: دیروز گروگانگیری، امروز خوشرقصی جلوی امپریالیسم!

مجاهدین خلق رجوی امام امریکاحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، بیست و سوم دسامبر 2014:…  برای کسانی که در آن زمان حضور نداشتند و یا مطلع نبودند عرض کنم که مجاهدین یکی از گروه های فعال در گروگانگیری سفارت آمریکا بودند و به این کار خود نیز افتخار کرده و همان زمان از آیت الله خمینی به خاطر چنین اقدامی تشکر کرده و مسعود رجوی هم رسماً اعلام کرد که در مسیر مبارزه با امپریالیزم حاضر است تمام نیروهای خود را در خدمت …

حمله مجاهدین به سفارت امریکا مریم رجوی، «نمایشهای اروپایی» و «ریزش و رانش» چند ساله نیرو

لینک به منبع

مریم رجوی: دیروز گروگانگیری، امروز خوشرقصی جلوی امپریالیسم!

سایت های فرقه رجوی با آب و تاب خبری مربوط به گروگانگیری در سفارت آمریکا انتشار داده و به اصطلاح افشا کرده اند که این کار به دستور ولی فقیه بوده و در این رابطه به سخنان محمد هاشمی استناد نموده است…

حمله مجاهدین به سفارت امریکا .

برای کسانی که در آن زمان حضور نداشتند و یا مطلع نبودند عرض کنم که مجاهدین یکی از گروه های فعال در گروگانگیری سفارت آمریکا بودند و به این کار خود نیز افتخار کرده و همان زمان از آیت الله خمینی به خاطر چنین اقدامی تشکر کرده و مسعود رجوی هم رسماً اعلام کرد که در مسیر مبارزه با امپریالیزم حاضر است تمام نیروهای خود را در خدمت آیت الله خمینی قرار دهد. اگر به ویدیوهای مرتبط به جریان گروگانگیری در یوتوب مراجعه کنید حداقل یکی دو کلیپ در این رابطه وجود دارد که مجاهدین خلق در مقر سفارت حضور داشته و علت حضور خود را هم این نکته اعلام می کنند که کسی گروگان ها را فراری ندهد!!

همانطور که در تصاویر زیر می توان دید، پس از جریان تسخیر سفارت آمریکا، نشریه مجاهد، ارگان سازمان مجاهدین خلق، به شکل گسترده ای از شور ضدامپریالیستی سخن گفت و پیام های مسعود رجوی خطاب به آقای خمینی را به شکل گسترده انعکاس داد.

حمله مجاهدین به سفارت امریکا .

درج چنین اخباری بعد از گذشت سی و پنج سال چه چیزی را اثبات می کند جز اینکه مریم رجوی برای خوشرقصی جلوی اربابانی که ایشان را مدتهاست طرد کرده اند، از آنان می خواهد که دوباره ایشان را به خدمت گرفته و مثل دیگر تروریست های موجود در خاورمیانه زیر پر و بال بگیرند و مورد حمایت قرار دهند؟

بیچاره گروهی که خود را در محوریت کل عالم می انگارد اما برای پذیرفته شدن جهت نوکری بیگانگان، به هر دروغ و دغلی چنگ می زند و گذشته خود را هم انکار می کند. کسی که خود را رئیس جمهور برگزیده مقاومت ایران می خواهد و شوهرش نیز خود را رهبر عقیدتی (همان ولی فقیه مطلقه به زبان مدرن) معرفی می کند و صراحتاً می گوید به تنها کسی که پاسخگو می باشد خداست، امروز به نقطه ای از حقارت رسیده که به طور مستمر دست به دامان جنگ افروزترین لابی های صهیونیستی شده و برای تحریم بیشتر ملت ایران و ایجاد جنگ بین ایران و آمریکا در تکاپویی چندش آور است.

حمله مجاهدین به سفارت امریکا

راستی آیا مریم رجوی به یاد دارد که چند هزار میلیشیا به دلیل ضدامپریالیستی نمایی مسعود رجوی به این فرقه پیوسته و جان خود را از دست دادند؟ آیا به یاد دارد که بسیاری از جوانان آن روزگار صرفاً به خاطر وطنپرستی و مبارزه با جنایت های مستشاران آمریکایی در ایران به مجاهدین پیوستند؟ و آیا اساساً به یاد دارد که شهید حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان (بنیانگزاران سازمان) در جمع بندی نهایی خود به این نتیجه رسیدند که دشمن اصلی خلق های جهان “امپریالیسم” است که خلق و خوی جهانخوارگی دارد؟

حمله مجاهدین به سفارت امریکا

به نظر نمی رسد که این بانوی وطنفروش و جنگ افروز و ضد ایرانی چنین نکاتی را به یاد داشته باشد و صرفاً در توهم رسیدن به ریاست جمهوری کشور بزرگ ایران، دست به دامان هر جنایتکار و جنگ افروزی می شود تا بلکه به ملک “ری” دست یابد. اما این بانوی سرکوب و ترور باید بداند که تاریخ را نمی توان انکار کرد و از گندم ری نخواهد خورد. و به جای خوشرقصی جلوی لابی های جنگ افروز آمریکایی خود بهتر است به فکر نجات جان اسرای ساکن لیبرتی و خروج آنان از عراق باشد و اینهمه برای شخصیت های بازنشسته و پیر غربی زبان نجنباند و هزینه نکند. دلارهای صدامی-صهیونیستی و عربستانی نخواهد توانست ایشان را به تهران برساند. مردم ایران هرگز خائنین را نخواهند بخشید.

حمله مجاهدین به سفارت امریکا

دست داشتن در ترور دانشمندان هسته ای به درخواست صهیونیست ها و آمریکایی ها از یک سو و ایجاد توطئه های مختلف حقوق بشری در داخل (اسیدپاشی به صورت زنان-بلوا در بند 350 اوین…) از سوی دیگر نمی تواند چاره ساز درد بی درمان ایشان برای تصاحب کرسی قدرت در ایران باشد…

شرم و ننگ بر خائنین و مردم فروشان

حامد صرافپور

2 دی 1393

23دسامبر 2014

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=20077

فروغ خاموش جاویدان

فروغ جاویدانحامد صرافپور، صفحه فیسبوک، سی ام ژوئیه ۲۰۱۵:… بیشتر از دو کیلومتر از دشت به موازات جاده سراسر پوشیده از اجساد متلاشی شده، خودروهای منهدم شده و گندمزارهای سوخته است. از کنار انبوه پیکرهای بی جان عبور می کنم در حالی که هر چند ثانیه یک موشک یا خمپاره در اطراف من به فواصل مختلف ده تا ۱۰۰ متری اصابت می کند. هر بار صدای سوت موشک ها …

حمله مجاهدین به سفارت امریکا برق موضعگیری سخنگوی مجاهدین!!!!! (اصرار رجوی بر مشروع کردن خون کهنسالان کمپ لیبرتی، چرا؟)

لینک به منبع

فروغ خاموش جاویدان

بیشتر از دو کیلومتر از دشت به موازات جاده سراسر پوشیده از اجساد متلاشی شده، خودروهای منهدم شده و گندمزارهای سوخته است. از کنار انبوه پیکرهای بی جان عبور می کنم در حالی که هر چند ثانیه یک موشک یا خمپاره در اطراف من به فواصل مختلف ده تا ۱۰۰ متری اصابت می کند. هر بار صدای سوت موشک ها مرا ترغیب می کند تا روی زمین دراز بکشم و دوباره حرکت کنم. اینجا دشت حسن آباد محدوده ای ۷ کیلومتری بین گردنه حسن آباد تا تنگه چارزبر است…

فروغ جاویدان مجاهدین خلق

به همراه تعداد دیگری از فرماندهان تانک جهت آموزش ارتباط داخلی تانک چرخدار کاسکاول به محل آموزش واقع در شمال اشرف رفته بودیم. یک آموزش بسیار فوری دوساعته زیر نظر یک افسر عراقی بود که به صورت میدانی نحوه کار با بیسیم RT353 را به ما آموزش داد. تقریباً هیچ سر در نیاورده بودم چون چنین آموزشی یک هفته وقت نیاز داشت و پیش از این هم با ارتباط داخلی و بیسیم زرهی ها آشنایی کلاسیک نداشتم. هنوز آموزش به اتمام نرسیده بود که یکی از مسئولین به محل آمد و گفت یک کار فوری پیش آمده و باید به سالن اجتماعات برویم. باعجله به مقر برگشته و برای برنامه ای که در پیش بود آماده شدیم.

روز جمعه ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ است و مسعود رجوی همه افراد را به سالن نشست در جنوب قرارگاه فراخوانده بود. دو سه روزی بود که به ما آماده باش داده بودند و تقریباً بدون استراحت و بی وقفه به آماده سازی سلاح ها و تجهیزات مشغول بودیم. کاری طاقت فرسا که عملاً در شبانه روز ۲۰ ساعت کار و تنها بین ۳-۴ ساعت استراحت برای نفرات مختلف از آن در می آمد و می دانستم که برخی افراد در همین حد هم فرصت ندارند. در عرض همین چند روز تعداد زیادی از اسیران جنگی عملیات های پیشین و نیز گروه هایی از ایرانیان از سراسر اروپا و آمریکا (و حتی از هند و پاکستان) به اشرف منتقل و در گردان های رزمی سازماندهی می شدند. این افراد عمدتاً هیچگونه آموزش نظامی نداشتند و لذا همگی مشغول آموزش های فشرده برای یادگیری کلاشینکوف بودند. زن و مرد به صورت گروهی از صبح تا شب برای تیراندازی به میدان تیر اشرف که به تازگی جهت همین کار ایجاد شده بود رفته و بعد از شلیک چند تیر بعنوان رزمنده ثبت می شدند. شرایط به حدی اضطراری بود که نه تنها تیربارها و موشک های سبک که حتی سلاح های سنگین مانند هویتزرهای ۱۲۰ میلی متری نیز در همان قرارگاه جهت تمرین بکار گرفته می شد که کاری بسیار خطرناک بود. تا چندی قبل از آن حتی برای تمرین با تفنگ کلاش نیز به مناطق دوردست می رفتیم و بازمی گشتیم اما شرایط بیش از حد فوری بود.

سازماندهی این افراد تازه کار در گردان های رزمی عملاً دستگاه را فلج می کرد و شیرازه گروه ها را از هم می گسست. نیروهای قدیمی ماه ها و گاه سال ها با هم کار کرده و افرادی تشکیلاتی بودند و با این وجود در عملیات ها مشکلاتی پیش می آمد که جبران ناپذیر بود. حال با دستگاه جدید می شد تضادهای سنگینی را پیش بینی کرد. به هرصورت ورود انبوه افراد که هر کدام از گوشه ای و با خصلت های متفاوت بودند مشکلات زیادی را به همراه داشت.

نشست توجیهی مسعود رجوی برای آغاز یک عملیات بزرگ کمتر از یکماه بعد از حمله به مهران در عملیات موسوم به چلچراغ بود. محتوای بحث رجوی در این خلاصه می شد که رژیم آتش بس را پذیرفته و می خواهد با اینکار صلح را بر سر ارتش آزادیبخش بکوبد و ما را در داخل خاک عراق قفل نماید، و اگر مجاهدین امروز حرکت نکنند همانند بی عملی حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای همیشه منفور تاریخ و ملت ایران خواهند شد!. لذا بر همه مجاهدین است که چه پیروز شوند یا شکست بخورند،‌ و یا چه آماده باشند یا نباشند برای عملیاتی بزرگ آماده اعلام آمادگی کنند… سالن اجتماعات مملو از جمعیت بود به نحوی که گروه هایی از افراد داخل سالن جا نمی شدند و در محوطه بیرون نشسته بودند. افرادی بشدت خسته از کارهای شبانه روزی که تعدادی از آنان در همان حیاط دراز کشیده و به خواب رفته بودند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق

نشست ساعت ها به طول انجامید و افراد زیادی مسعود را هدف سوالات خود قرار داده بودند. مسعود هم به شیوه خود به آنان پاسخ می داد. برخی افراد تازه وارد با شگفتی به جمعیت موجود نگاه می کردند و گاه از هم می پرسیدند که با این تعداد کم می خواهیم تهران را فتح کنیم؟ کاملاً واضح بود که هیچ امیدی به پیروزی ندارند. البته برای اعضای اصلی سازمان شکست و پیروزی مطرح نبود چون آنها به مسئله ایدئولوژیک نگاه می کردند و تنها به انجام کاری که به تصورشان خواسته “رهبر عقیدتی” است می اندیشیدند که باید به هرقیمت به انجام رسد. مسعود نقشه کلی عملیات را روی تابلو نشان داد و جزئیات آنرا به نشست های کوچکتر هر ستاد و تیپ محول نمود و گفت منتظر باشید تا فرماندهان شما را توجیه کنند. در انتها از همه افراد موجود در سالن تأییدیه گرفت تا به انجام عملیات مبادرت کند. تأییدیه ای که در یک محیط هیجانی و با بلند کردن دست صورت می گرفت. در محوطه بیرونی سالن اجتماعات انبوهی جمعیت قدم می زدند. بسیاری را می شد دید که با حالتی چشم براه به دنبال خانواده خود هستند، خانواده هایی که چند روز بعد برای همیشه از هم جدا و یا متلاشی می شدند. شهناز سلیمانی فر، نیلوفر بلورچی دانشجوی رشته پزشکی از آمریکا را می توانم نام ببرم که در بخش امداد و بیمارستان کار می کردند. ده ها زن یا شوهر مشابه این دو در این لحظه دنبال همسرانشان بودند تا برای آخرین بار یکدیگر را تماشا کنند. در این میان باید از زنی به اسم مریم یاد کنم که با استیصال در میان جمعیت می گشت تا همسرش را بیابد و تا مرا دید و با هیجان پرسید: “مرتضی را ندیدی؟” به او پاسخ منفی دادم. همانطور که چشمانش اطراف را می پایید دوبار با تأثر به من گفت: “اگر او را دید به او بگو اینقدر دنبالت گشتم… اینقدر دنبالت گشتم”. خداحافظی کرد و رفت. همسر وی مرتضی نام داشت که با هم یک پسر ۸ ساله به نام حسین داشتند. دوسال قبل از آن در پایگاه بزرگ شهری به اسم شفائی با مریم آشنا شده بودم، وی مسئول این پایگاه بود. نمی دانم بالاخره همسرش را دید یا نه اما چندماه بعد از این، پسرشان را در همان سالن اجتماعات دیدم که با لبخندی ناشی از عالم کودکانه به آغوشم پرید. پرسیدم مامان و بابا کجا هستند؟ جواب داد که: “مامان و بابا رفتن تهران!”. این جمله مثل پتکی بر سرم فرود آمد. هر دو کشته شده بودند و رجوی به او گفته بود که پدر و مادرش به تهران رفته اند…

کمی آن طرف تر فرح (عصمت نامدار) را دیدم که کنار خواهر و مادر خود (عفت نامدار و زهرا فتحیان) ایستاده بود. تا مرا دید با لبخند به نزد خودشان برد. دختری ۲۱ ساله که با مادر و یک خواهر و دو برادر خویش به عراق آمده بود. خیلی مرا دوست داشت به نحوی که بیشتر نفرات تصور می کردند با هم خواهر و برادر هستیم. مادرش او همینکه مرا دید با سادگی مادرانه خویش به من گفت: به ایران رفتیم باید دو هفته به خانه ما در اراک بیایی. به او پاسخ مثبت دادم. این آخرین دیدار ما بود. نه او و دخترانش به اراک رسیدند و نه رجوی به تهران رسید. این مادر سالخورده به همراه دخترانش در آتشی که مسعود رجوی برافروخته بود جان باختند. مادری که بدون هیچ آموزش نظامی با یک اسلحه به جنگی بزرگ و ضدمیهنی فرستاده شده بود…

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

کارها دوباره با شدت هرچه بیشتر آغاز گردید. عصر روز یکشنبه ۲ تیرماه، فاطمه رمضانی (سرور) برای نفرات تیپ ۹۱۰ که بعدها لشکر۹۱ نامیده شد نشست همگانی برگزار نمود. در این نشست وی مأموریت تیپ خود را “فتح جماران” اعلام کرد و نکات دیگری را هم مطرح کرد که در آن جزئیات مشخص نبود و صرفاً جایگاه ما را در ستون به نمایش می گذاشت. مسیر حرکت از مرز خسروی به سمت کرمانشاه، همدان، قزوین، کرج تا تهران بود.

کمتر از یکماه پیش از آن، عملیات موسوم به چلچراغ به انجام رسیده بود. تعداد زیادی از افراد کشته و زخمی بودند و هنوز بخشی از افراد بهبودی کامل خود را بازنیافته بودند. فرمانده یگان ما در چلچراغ پرویز (محمدرضا یوسف پور) بود که به همراه دو فرمانده دسته اش: صفر (غلامرضا زنگویی) و کریم گرگان (یحیی نظری) و دو سه نفر دیگر با انفجار یک خمپاره ۶۰ کشته و زخمی شدند. کریم گرگان تا یکسال پیش از آن مافوق پرویز بود که به دلایلی رجوی او را خلع رده نمود و در این عملیات به عنوان فرمانده دسته زیر دست پرویز قرار داد. وی از ناحیه آرنج بشدت زخمی شد و از زمره کسانی بود که با همان دست شکسته و گچ گرفته وارد عملیات شد. وی سه سال قبل در خمپاره باران کمپ لیبرتی کشته شد. زخم من چندان عمیق نبود و درست صبح روز دوشنبه که برای آخرین پانسمان رفتم امدادگر گفت خوشبختانه دیگر پانسمان نیازی ندارد که باعث خوشحالی من شد چرا که در میدان جنگ دیگر امکان تعویض پانسمان نبود.

بعد از اتمام توجیه عملیات توسط فاطمه رمضانی بقیه کارهای آماده سازی به هرشکل بود سرهم بندی شد و افراد برای چند ساعت باقیمانده جهت استراحت به آسایشگاه رفتند. باید صبح زود حرکت می کردیم و من بعد از چند شبانه روز کم خوابی مفرط تنها چهار ساعت برای استراحت وقت داشتم که از این فرصت برای دوش گرفتن استفاده کردم چون بهترین آرامش را به همراه داشت. ستون عظیمی از اشرف تا مرز خسروی در حال حرکت بود. نرسیده به درب قرارگاه اشرف، مسعود و مریم روی خودرویی ایستاده و برای خودروهایی که از جلوی آنها عبور می کردند دست تکان می دادند. چشمان مریم قجر اشک آلود بود، شاید خودش هم می دانست که بسیاری از این افراد را دیگر هرگز نخواهد دید و آنان را بخاطر حفظ مسعود رجوی و مسیر اشتباهی که تا آن نقطه طی کرده به قتلگاه می فرستد… در میانه راه یک اردوگاه پشتیبانی برای دادن ناهار و نیازهای صنفی تشکیل شده و آماده خدمات رسانی بود. چند ساعت در این نقطه بودیم و عصر همان روز در مرز ایران عراق از قصرشیرین و سرپل ذهاب گذشتیم. سربازان عراقی در نقاط مختلف با تعجب ما را نگاه می کردند و برخی هم سوال داشتند که کجا می روید و به آنها می گفتم: تهران!

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

نیروهای عراقی که از چند هفته قبل حملات خود را آغاز کرده بودند پیشروی هایی به داخل ایران داشتند که در این جبهه به خوبی نمایان بود. آنها از سرپل ذهاب عبور کرده و در دشتی نرسیده به گردنه پاتاق سیطره داشتند. در این نقطه ده توپ ۱۳۰ میلیمتری مستقر شده و هر از چندی به سمت ایران شلیک می کردند. ستون ما از آنجا گذشت و وارد پاتاق شد. گردنه ای صعب العبور برای نیروهای نظامی که به عنوان سدی در برابر پیشروی های عراق عمل کرده و آنها جرأت عبور از این نقطه را نداشتند. در طول مسیر تا رسیدن به شهر کرند آثار درگیری ها به چشم می خورد. نیروهای جلودار که دو تیپ را شامل می شد، مجهز به تانک های T55 و نفربرهای MTLB بودند. این تیپ ها برای شکستن خط دفاعی ایجاد و سازماندهی شده بودند و قصد رفتن به عمق ایران را نداشتند. ماکزیمم پیشروی آنها تا کرند و اسلام آباد غرب بود. بقیه تیپ های رزمی عملاً مجهز به تانک های چرخدار و پیشرفته کاسکاول بودند و اساس کار آنها روی حداکثر سرعت بود. به همین دلیل دارای خودروهای شنی دار نبودند تا با حداکثر سرعت به تهران برسند.

تیپ ۹۱۰ دارای چهار کاسکاول بود که من به عنوان جلودار ستون انتخاب شده بودم. حمیدرضا طاهرزاده (طاهر) یکی از هواداران مجاهدین در فرانسه (که به گفته خودش دکترای اقتصاد و موسیقی داشت و چندین ترانه هم برای مجاهدین اجرا کرده بود) اخیراً به اشرف منتقل شده بود. فاطمه رمضانی از وی پرسید که رانندگی بلد هست یا خیر؟ و چون جواب مثبت بود او را به یگان ما (به فرماندهی فرهاد) منتقل کرده و به عنوان راننده تانک، با مقداری آموزش سطحی روانه عملیات سرنگونی کرده بودند، آموزش رانندگی او در همان حدی بود که من به عنوان فرمانده، آموزش بیسیم RT353 دیده بودم. فرقش این بود که درست لحظه حرکت گفتند امکان استفاده از بیسیم و ارتباط داخلی تانک نیست و یک بیسیم دستی تمپو به من تحویل دادند که از آن استفاده کنم. کاری که در هیچ ارتشی در جهان انجام نمی گیرد و از معجزات مسعود رجوی بود. طاهر هم ساز خود را کنار گذاشته و با یک آموزش چند ساعته می خواست تانک کاسکاول را هدایت کند. از آنجا که فاطمه رمضانی پیش از آن در بخش روابط خارجه کار می کرد و از مسئولین بالای ستاد خارجی بود، اکثر کسانی که از اروپا و آمریکا آمده بودند در تیپ وی سازماندهی شدند. از جمله دوسه نفر از خانم هایی که تبعه ایران نبودند و به زبان فارسی هم آشنایی نداشتند و با همسران ایرانی مجاهد خود به اشرف منتقل شده بودند. در میانه راه متوجه شدم که تانک طاهر جوش آورده و او قادر به حرکت نیست و منتظر بود تا خودروی تعمیراتی از راه برسد. لذا یکی از تانک های ما از همان آغاز از رده استفاده خارج و خدمه آن به یگان ادوات منتقل شدند. من، ذبیح، فرهاد و دیگر خدمه بدون تانک چهارم براه خود ادامه دادیم.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

حین عبور از کرند چند جوان مشغول رقص کردی بودند و ما از شهر گذشتیم. ساعاتی از صبح گذشته بود. تمام شب را در راه بودیم و اسلام آباد هم در گوشه گوشه اش آثار درگیری به چشم می خورد و دودهای مختلف ناشی از سوختن علفزارها و خودروهای نظامی فضا را پر کرده بود. بعد از گذار از سه راهی کارخانه قند مجدداً ارتفاعات را بالا رفتیم و از سیاهخور گذشته به گردنه حسن آباد رسیدیم. فرمان توقف داده شد. تصور کردم موقت است و بزودی حرکت می کنیم اما از حرکت خبری نبود. هواپیماها مدام بر بالای دشت حسن آباد پرواز می کردند و صدای مستمر انفجار بگوش می رسید. به دلیل اینکه ما در ارتفاع قرار داشته و در یک گردنه بودیم خطر مستقیم حمله هواپیما و هلی کوپتر کمتر بود چون آنها تمرکز روی دشت و تنگه چارزبر داشتند که از مسافتی بسیار دورتر همچون چهار دیوار مرتفع مشاهده می شد. زمان می گذشت و از حرکت خبری نبود. از مدتی قبل که هنوز هوا تاریک بود انبوهی خودرو متعلق به اهالی بناگاه از سمت دشت حسن آباد به سمت اسلام آباد برگشت خوردند که خود باعث بند آوردن مسیر شده بود و علاوه بر آن خانواده هایی هم که خودرو نداشتند به صورت پیاده به خانه بازمی گشتند. بسیاری دست تکان می دادند. زنان مجاهد با شوق و ذوق بچه های خردسال را در آغوش می فشردند. سه روز پیش از آن همه مادران از کودکان خود خداحافظی کرده بودند. گویی که دیگر آنها را نخواهند دید. صحنه هایی تأثرانگیز و غمناک که رجوی برای والدین و بخصوص مادران رقم زده بود. ده ها مادر برای آخرین بار کودکان خویش را با اندوه در آغوش فشرده بودند و دیگر امیدی به دیدن آنها نداشتند. اینک با دیدن این کودکان گویی به یاد فرزندان خود افتاده و در آغوش می گرفتند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

دیگر اثری از اهالی نبود اما صدای انفجار همه جا را پر کرده بود. از این پس آنچه به سمت ما می آمد کامیون هایی بود که زخمی ها را بار زده و به عقب بازمی گشت. نگران شده بودم. قرار نبود توقفی در مسیر داشته باشیم و حرکت ما تا تهران یکنواخت بود. اما ساعتها در گردنه معطل بودیم و حالا هم نه تنها اثری از حرکت نبود که مدام کشته ها و مجروحین را منتقل می کردند. بالاخره فرمانده تیپ ما (فاطمه رمضانی) آمد و توضیح داد که بچه های جلودار درگیر شده و نیازمند کمک هستند. تنگه بسته شده و ما باید مسیر را باز کنیم…

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

فرهاد به من دستور پیشروی را داد و من (تانک جلودار) حرکت کرده و از گردنه سرازیر و وارد دشت شدم. دشتی که از میانه راه تا ورودی تنگه چارزیر غرق آتش و خون بود و صدها خودرو که اکثراً سوخته بودند در وسط جاده مسیر را به حدی بند آورده بودند که ناچار وارد کشتزارها شده و از این طریق به جلو حرکت کردم. چهارصد متری چارزبر فرمان توقف داده شد. جلوی من نیروهای پیاده درازکش به سمت تنگه خوابیده بودند. در دل تنگه کامیونی دیده می شد و وسط تنگه نیز خاکریزی کشیده شده و از پشت آن هر از مدتی موشک های مینی کاتیوشا شلیک می شد. فرمان حمله صادر شد و من بدون دوربین قادر به تشخیص وضعیت داخل تنگه نبودم. چیزی مشاهده نمی شد و فقط در راستای شلیک موشک های مینی کاتیوشا شلیک می کردیم ولی مشخص نبود که گلوله ها به کجا اصابت می کند. با اولین شلیک تیربار ناتو (کالیبر ۳۰ هم محور با توپ کاسکاول) بشدت کج شد و دیگر امکان هدفگیری با آن نبود. به توپچی گفتم با تیربار شلیک نکند چون ممکن بود به نفرات خودی اصابت کند. تیربار برونینگ (کالیبر ۵۰) روی برجک نیز چون درست تنظیم نبود با شلیک آن هم مشکل داشتیم و لذا فقط توپ قابل استفاده بود. تمامی دشت را دود فراگرفته بود. به یاد فیلم های جنگی که دیده بودم افتادم. مهمات توپ تمام شده بود و نیروهای پیاده به سمت تنگه پیشروی کرده و به بالای یال سمت راست نیز رفته بودند. ذبیح گفت که توپ ما گیرکرده و مهمات قابل استفاده نیست و به همین خاطر مهمات تانک او را به داخل تانک خود منتقل کردیم که حدود نیم ساعت به طول انجامید. وقتی داخل برجک تانک ذبیح را دیدم متوجه شدم که توپ او با اولین شلیک عقب نشینی کرده و دیگر جلو نیامده است. به این معنا بود که دستگاه عقبی نشینی آن خوب عمل نمی کند. آن زمان هیچ سر در نمی آوردم. تانک فرهاد هم کلاً شلیک نکرده بود و مهمات کاملی داشت. در این نوع تانک فرمانده وظیفه گلوله گذاری هم برعهده دارد و من همزمان ضمن دیدبانی و گرفتن دستورات از بالا و کنترل خدمه تانک می بایستی گلوله گذاری هم می کردم که کار طاقت فرسایی بود. احساس ضعف شدید داشتم. تنگه چارزبر با یک حمله دیگر تحت کنترل قرار گرفته بود.

فرهاد گفت باید سریع پیاده شده و کمک کنیم تا زخمی ها منتقل شوند. سلاح و مهمات شخصی خود را برداشته و از تانک پیاده شدم. توپچی هم پیاده شد و فقط راننده ها در تانک باقی ماندند. راننده من محمد بود، کسی که تا چند ماه قبل در جبهه مقابل برای کشورش می جنگید. در عملیات (چلچراغ) اسیر شده و با وعده های رجوی برای آزادی و زندگی بهتر در آخرین روزها به ارتش پیوسته بود. جوانی ساده، فروتن و مهربان که چندساعته به او آموزش رانندگی کاسکاول داده بودند تا در بزرگترین عملیات مجاهدین نقش ایفا کند. از او خداحافظی کردم و با “رحیم.م ” به سمت دهانه تنگه دویدم. یک هینو (کامیون ژاپنی) در سمت چپ جاده با موج انفجار دچار آسیب شده و نفرات آن جان خود را از دست داده بودند. کامیون متعلق به زنان مجاهد بود و دو نفر از انان روی صندلی های عقب آرام خفته و به سمت زانو خم شده بودند و سومین سرنشین آن روی زمین افتاده و دستهایش را صلیب وار به طرفین پهن کرده بود. بر لبان او یک لبخند مرده نقش بسته بود که مرا دچار تأثری شدید کرد. از کنارشان دور شده و به سمت راست جاده حرکت کردم، هیچ زخمی به چشم نمی خورد. در این نقطه یگان پیاده تحت فرماندهی سعید اسدی طاری مستقر شده و به سمت داخل تنگه موضع گرفته بودند. از درون درخت های یال سمت چپ به سمت ما شلیک می شد ولی فاصله دور بود و امکان هدفگیری دقیق نداشتند. سعید و چند نفر از نیروهایش پشت تخته سنگی موضع داشتند. به وی گفتم که برای زخمی ها آمده ایم ولی کسی در آنجا زخمی نبود. (سعید اسدی یکسال پیش از این جریان در یک تیم ۱۱ نفره توسط دولت فرانسه دستگیر و به گابون تبعید شد. این اقدام رجوی را به خشم آورد و صد نفر اعضای خویش را به اعتصاب غذا کشانید و به مدت چهل شبانه روز ادامه داد تا بالاخره دولت فرانسه تسلیم شد و این افراد را به فرانسه بازگردانید. پیش از این عملیات، سعید به همراه تعدادی دیگر به عراق منتقل گردید و اینک به عنوان فرمانده گردان وارد جنگ شده بود. از دیگر همراهان وی “میترا آریافر” فرزند ناخدا آریافر بود که در همین عملیات کشته شد).

در این حین متوجه یک نوجوان ۱۲-۱۳ ساله بسیجی شدم که در آنجا گیر افتاده و گاه گریه می کرد. رحیم.م را مشغول کتک زدن وی مشاهده کردم و کودک نیز متقابلاً به او ناسزا می گفت. با عصبانیت به آنها نزدیک شده و به رحیم تشر زدم که داری چکار می کنی؟ گفت پدرسوخته شلیک کرده و حالا هم فحش می دهد. گفتم باشه این بچه است و اینکار شکنجه دادن است. رحیم با نگاهی معنادار او را رها کرد و رفت. پسرک همانجا نشست و من هم به سمت تنگه بازگشتم. در همین لحظات هواپیمایی در آسمان آشکار شد و در چند لحظه بمب های خود را رها کرد. فوراً دراز کشیدیم. صدای انفجاری آمد اما قطع نشد و بعد از آن صدای صدها انفجار کوچک و پی در پی به گوش رسید. بمب فروریخته شده خوشه ای بود که مثل صدها نارنجک عمل می کرد. گرد و خاکی بزرگ محوطه را فرا گرفت. فرصتی برای خروج از زیر رگبارهایی بود که از لای درختان به سمت ما شلیک می شد. سعید هم دستور عقبی نشینی داد و ما به سمت عقب دویدیم. به دلیل گرد و خاک و دود شدید توانستیم از زیر آتش عقب بکشیم. آنها از بالا به ما مسلط بودند.

در واپسین دقایق روز دستور بازگشت داده شد. دوان دوان هفت کیلومتر را طی کرده و دوباره به گردنه حسن آباد رسیدیم در حالی که از تانک های ما اثری نبود. کم کم همه افراد بازگشتند و در این میان چند ساعت دیگر هم گذشت. زخمی های زیادی به عقب منتقل می شدند و در این بین متوجه یکی از مجروحین شدم که سرتاسر بدنش خون آلود و سوراخ سوراخ بود به سمت او رفتم و با دیدن چهره اش غمی عمیق وجودم را گرفت و شوکه شدم. وی محمد راننده تانک من بود که در نزدیکی تنگه با SPG9 هدف قرار گرفته و به همراه تانک دچار آسیب شده بود. کمک خواستم و او را سوار یک وانت کردیم تا به عقب فرستاده شود. آخرین دیدار من با محمد، سربازی که کمتر از یکماه قبل از خاک خود دفاع می کرد و امروز در جبهه مقابل به خاک و خون غلطیده بود به این تصور که رجوی او را بعد از عملیات آزاد می کند. به این ترتیب رجوی ده ها اسیر جنگی که منتظر خانواده خود بودند و نمی خواستند سال های طولانی در خاک دشمن اسیر بمانند را به امید آزادی به بیگاری جنگی کشانید و انبوهی از آنان را فدای مطامع خویش نمود. تا مدتی پس از عملیات به دنبال او بودم تا اینکه متوجه جان باختن او شدم. در کربلا بود که مزارش را دیدم و از مرگ او آگاه شدم…

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

صبح روز چهارشنبه مجدداً دستور پیشروی داده شد. دیگر از تانک های ما خبری نبود همچنانکه برخی از خدمه نیز کشته شدن بودند. فرهاد و ذبیح و چندنفر دیگر که باقی بودیم به عنوان یک دسته پیاده عازم تنگه شدیم. از ظهر دوشنبه تا صبح چهارشنبه هیچ چیزی برای خوردن نداشتم جز مقداری آب و یک قوطی آبمیوه. طی هفته گذشته هم استراحت نداشتیم و دو روز هم از درگیری ما می گذشت. ضعف شدید داشت مرا از پای در می آورد. از گردنه سرازیر شدیم. مهدی افتخاری (فرمانده عملیات فرار رجوی و بنی صدر از ایران که لقب فرمانده فتح الله گرفته بود و در این عملیات به عنوان فرمانده محور حضور داشت ولی مدتی بعد از عملیات فروغ جاویدان به خاطر اعتراض مورد غضب رجوی واقع شد و ضمن خلع رده تا بیست سال تحت شکنجه های روانی و سرکوب های شدید رجوی قرار گرفت و چند سال قبل فوت نمود) به افراد مسیر را نشان می داد ولی مشخص بود که بشدت متناقض است. در نشست جمعبندی چلچراغ وی مسعود را بخاطر خواسته های غیرعادی از نیروها مورد نقد قرار داد که به نوعی زیرآب زدن طراحی های او بود. یکی دو کیلومتر جلوتر وارد منطقه آتش شدیم. در سمت چپ هویتزرهای ۱۲۰ میلیمتری دیده می شد که به همراه کامیون هایشان منهدم شده بودند و در سمت راست جاده یک آبراه به موازات جاده قرار داشت که از ابتدا تا انتهای آن می شد اجساد زیادی را مشاهده کرد. در وسط جاده و کناره آن هم مثل روز قبل ده ها خودروی سوخته به چشم می خورد. موشک ها پی در پی فرود می آمد و بسیاری از اجساد متلاشی شده بودند. هرچه جلوتر می رفتیم بر شدت آن افزوده می شد. هواپیماها نیز هر از مدتی منطقه را بمباران می کردند که البته شدت آن چندان زیاد نبود.

در زمان توجیه این عملیات، مسعود رجوی وعده پشتیبانی هوایی داده بود ولی عملاً حتی یک هواپیما هم برای کمک نیامده بود. بچه های قدیمی با تمام قوا می جنگیدند و پیشروی می کردند و از هیچ تلاشی فروگذار نبودند. تنها در همین منطقه سه بار تک انجام شده بود و هر بار ده ها و صدها نفر جان باختند بدون اینکه غر بزنند و نافرمانی کنند و یا نقدی به فرماندهی داشته باشند. در واقع همه افراد قدیمی وارد یک عملیات انتحاری شده بودند که پایان آن متصور نبود. از سوی رجوی فقط دستور پیشروی می آمد و خودش بعدها به ما گفت که شرایط به حدی خطرناک و بغرنج بود که صدام حسین سه بار از ما خواست تا عقب نشینی کنیم ولی من (مسعود) قبول نکردم. با اینحال نکته اینجاست که: “بعد از شکست در این عملیات، مسعود رجوی تقصیر را به گردن همان افرادی انداخت که در این راه انحرافی همه چیز خود را صادقانه فدا کرده بودند”. مسعود رجوی علت شکست را نه اشتباه استراتژیکی و تاکتیکی خودش که قصور نیروهایش در “جانبازی حداکثر” جستجو می کرد و صراحتاً به همه ما گفت که علت شکست شما این بود که: “تمام عیار خواسته رهبری عقیدتی خودتان را برآورده نکردید و یک حائل داشتید و آن حائل چیزی جز همسر شما نبود که بخش زیادی از عشق خود را نثار او کرده بودید و به همان نسبت از عشق به رهبری خود کوتاهی نمودید، لذا شما برای اینکه دین خود را به رهبری و به خلق ادا کنید باید این حائل را کنار بزنید و از این به بعد فقط به من عشق بورزید”. به این ترتیب بود که یکسال بعد از عملیات، زمینه را برای طلاق همه زن و شوهرها و آنگاه جدایی از فرزندان و منهدم کردن خانواده ها فراهم کرد.

در میانه راه به دلیل ضعف مفرط سرعتم کم شده بود، فرهاد گفت تو آرامتر بیا ما می رویم. وارد شیار شده بودم همینطور که به صورت خیز به خیز جلو می رفتم متوجه شدم که فاطمه رمضانی (فرمانده تیپ) به همراه کریم گرگان (یحیی نظری) که با آرنج گچ گرفته در عملیات شرکت کرده بود و خانمی به اسم “نزهت” از اهالی شیراز که رجوی بعدها او را به طعنه “خانم هیئتی” نامید (کسی که در ایران در هیئت های مذهبی شرکت می کرد) و یک خانم دیگر در مسیر هستند. با آنها همراه شدم. فاطمه بشدت خسته و صورتش کاملا زرد و خاک آلوده بود. یک هفته بی خوابی و کم غذایی او را بشدت ضعیف کرده بود، بخصوص که تا چندماه قبل وی در آمریکا زندگی می کرد و از مسائل نظامی بکلی دور و فاقد دانش نظامی و صرفاً یک عنصر ایدئولوژیک بود. (همینجا اشاره کنم: در عملیات چلچراغ وی فرمانده یک تیپ رزمی و در واقع از انگشت شمار زنانی بود که به مسئولیت های بالا دست یافت. اما همین زن چند ماه پس از عملیات بخاطر مشکلات تشکیلاتی از کار برکنار و تا همین اواخر در رده های پایین مشغول بکار بود و برخلاف بسیاری از زنان که جزء شورای رهبری اولیه شدند، وی تا مدت ها به عضویت شورای رهبری مجاهدین انتخاب نشد و از افراد متناقض در تشکیلات رجوی به حساب می آمد.

موشک ها همچنان پیرامون ما بر زمین می خورد، نگران فاطمه بودم که ترکش به او اصابت نکند و از این نقطه به بعد مراقب و محافظ او شدم و با هر انفجاری خود را سپر می کردم تا آسیبی نبیند و دوباره با او به جلو می دویدم. کم کم ضعف شدید روی فاطمه اثر کرد و دیگر قادر به پاسخگویی با بیسیم نبود. کریم گرگان بیسیم وی را تحویل گرفت و به جای او جواب می داد. حالت تهوع داشت و خانمی که کنارش بود با مقداری آب او را سرپا کرد و دوباره به سمت جلو حرکت کردیم. بالاخره به نقطه ای رسیدیم که دیگر قادر به دویدن نبود. نزهت و کریم گرگان رفته بودند و او تنها ماند. دست های او را گرفته و به جلو بردم تا از زیر آتشباری خارج شویم. کلت خود را از کمر باز کرد و چون دیگر سنگینی آنرا هم نمی توانست تحمل کند به من سپرد و به حرکت ادامه دادیم. کشان کشان او را به زیر اولین پل رسانیده و به داخل هل دادم. کریم و نزهت و تعدادی دیگر هم آنجا نشسته بودند. مقداری که گذشت حال فاطمه بهتر شد و کلت خودش را از من خواست. نیروها در جلو کمک می خواستند. کریم به من گفت خسته نیستی؟ گفتم خسته هستم اما می روم و به همراه دوتا دیگر از افرادی که آنجا بودند به سمت تنگه حرکت کردم. به پل دوم که رسیدم حدود ۲۰ نفر از جمله خانمی که در عملیات چلچراغ فرمانده دسته بود زیر آن پناه گرفته بودند. یک نفر داشت با صدای بلند اعتراض می کرد که چرا سه بار شکست خوردیم و باز هم می گویند حمله کنید؟ احساس کردم شرایط خوبی نیست، تاکنون با چنین اعتراضی در میان مجاهدین مواجه نشده بودم به همین علت حدس زدم که این افراد بایستی همان نیروهای پیوسته جدید باشند که نه تشکیلاتی و نه ایدئولوژیک می باشند و تنها علت حضور آنان در این میدان رها شدن از اسارت و دوری از خانواده است و برخی هم تنها تحت تأثیر شعارها و وعده های رجوی بودند…

این محل را هم رها کرده و به حرکت خود به سمت تنگه ادامه دادم. از شدت انفجارها کم شده بود ولی در نقطه ای بودم که در تیرس سلاح های سبک قرار داشت. اصل نظامی می گوید که در زیر آتشباری بهترین راه پیشروی و نزدیک شدن به صفوف طرف مقابل جنگ است. به پایان شیار رسیده بودم و از این نقطه به فاصله حدود ۳۰۰ متر تا پایین ارتفاعات دشت بود و امکان مخفی شدن وجود نداشت. ظاهر چندین جسد که در این نقطه افتاده بود نشان می داد که به خاطر موج انفجار کشته شده اند. بشدت تشنه و خسته بودم و آب قمقمه من تمام شده بود. قمقمه آب یکی از اجساد را برداشتم و چند ثانیه نفس گرفتم و با سرعت به سمت پایین یال دویدم. در اطرافم گلوله ها بر زمین می خورد ولی چون از راه دور شلیک می شد هدفگیری دقیق نبود. به نقطه کور رسیدم و دیگر خبری از انفجار و یا تیر نبود. هوا گرم بود و تشنگی و گرسنگی بر من غلبه کرده بود. یک قاچ هندوانه را روی زمین دیدم که یک لایه خاک روی آنرا پوشانده بود. با دستم خاک را کنار زده و تکه ای از آنرا خوردم. لذت بسیاری به من دست داد که تا امروز هم با یادآوری آن ادامه دارد. گویی شیرین ترین و لذیذترین هندوانه ای بود که خورده بودم. چندتا از بچه ها در پایین یال و تعدادی هم در بالا قرار داشتند. از یال بالا رفتم. درگیری کم شده بود. افرادی که می دیدم برایم آشنا نبودند و در آنجا شیرازه امور در دست فرماندهی نبود. هرکسی در گوشه ای نشسته و با تفنگ و جنگ افزار خود مشغول بود. درست در بالاترین نقطه یال خانمی جوان با یک تیربار بی کی سی دراز کشیده و به یال مقابل که هنوز در دست سربازان ایرانی بود شلیک می کرد ولی خودش هم نمی دانست باید چکار کند. توضیحاتی به من داد و من در همانجا نشستم. کمی آن طرف تر یک جوان مشغول شلیک با خمپاره ۶۰ بود. او هم خودش نمی دانست به کجا و چگونه باید شلیک کند. در یک لحظه سه گلوله پشت سر هم به نقطه ای کور در میان تنگه شلیک کرد که صدای یک نفر بلند شد که بر سر او داد می زد که چکار می کنی گلوله ها را به هدر نده. کمی به سمت راست یال حرکت کردم تا شاید فرمانده ای را ببینم و به او وصل شوم اما مشخص نبود چه کسی فرمانده آنجاست. در میان بوته های بلند کوهستانی سه خانم را دیدم که نشسته بودند و بعد از این نقطه محمد مهابادی را دیدم که با دست زخمی نشسته بود. محمد را از دوسال قبل می شناختم و با هم چندین ماموریت مرزی انجام داده بودیم. به او سلام کردم گفت کجا می روی؟ گفتم به جلو می روم به من گفته اند برو کمک نیروها. به من گفت جلوتر نرو چون آنجا در دست ما نیست، پاسدارها هستند. (محمد قبلاً هم مجروح شده بود. در آخرین جراحت وی در ناحیه شکم بخشی از روده اش را از دست داد. وی کشتی گیر و برنده چند مسابقه استانی شده بود چندان تشکیلاتی نبود و تا به امروز هم به وی مسئولیت نیرویی داده نشده است. زیر بار کسی نمی رفت و جلوی چند صد نفر که او را هو می کردند هم می ایستاد. آخرین نفری بود که پیش از فرار از قرارگاه اشرف دیدم و با وی خداحافظی کردم. مسئول دژبانی مقر ستاد اجتماعی بود و هنگامی که داشتم از این محل با تانکر آب خارج می شدم برایش دست تکان داده و خداحافظی کردم).

بعد از ظهر روز چهارشنبه ۵ مرداد ماه زنی که به نظر می رسید فرمانده صحنه در بالای یال باشد، از نفرات حاضر درخواست کرد تا به پایین رفته و با خود مهمات بیاورند. اینکار برای کسی چون من با یک هفته کم خوابی و بخصوص دو شبانه روز بی خوابی کامل و گرسنگی چند روزه کار ساده ای نبود. ۲۳ ساله بودم و شرایط سخت بسیاری را در طی دوسال تجربه کرده و بارها با مرگ مواجه شده بودم اما با این وجود ضعف زیادی داشتم، کاری نمی شد کرد. برای جنگیدن به جلو فرستاده شده بودم و جز این کاری از من برنمی آمد. به همراه دو سه نفر پایین رفته و بسختی یک خشاب دویست تایی تیربار با خود به بالا حمل کردم. تاریکی کم کم داشت همه جا را فرا می گرفت. صدای انفجارها دیگر چندان به گوش نمی رسید. زن فرمانده همچنان با بیسیم مشغول صحبت بود و نیمه های شب زمزمه های عقب نشینی به گوش رسید. وی به نیروهایش گفت که آماده بازگشت باشند. چند نفر را روی یال باقی گذاشت و خودش به همراه بقیه به سمت پایین حرکت کرد. از طرف مسعود رجوی گفته شده بود به هرشکلی که می توانید خود را به عقب برسانید. نزدیکی های سحر به گردنه حسن آباد رسیده و دوباره به نیروهای خودمان وصل شدم ولی فرمانده یگان زخمی و به بیمارستان منتقل شده بود و هیچکدام از نفرات یگان کاسکاول مشاهده نمی شدند. ناهید صراف (معاون تیپ) نیز جزء کشته شدگان این نبرد بود. افراد موجود وضعیت خوبی نداشته و بشدت خسته و اندوهگین و روحیه باخته به نظر می رسیدند. هوا که از گرگ و میش گذشت فاطمه رمضانی دستور بازگشت به عقب را صادر نمود و همگی به سمت اسلام آباد حرکت کردند.

در منطقه سیاهخور وارد کمین بزرگی شدیم که از سمت چپ ما را هدف قرار دادند. رگبار مسلسل و موشک های RPG7 به سمت ما می بارید و از روی خودرو امکان شلیک چندان موفقی نداشتیم. برخی از خودروها آسیب می دیدند ولی از سرعت خودروها کم نشد. در سمت راست جاده برخی افراد در حال فرار به سوی بلندی ها بودند و در همین حین خودروی من هم مورد اصابت یک آرپی جی واقع شد و بشدت آتش گرفت. خودم را از خودرو به پایین پرت کرده و به حاشیه راست جاده که مقداری از جاده کم ارتفاع تر بود رفته و به مانند بسیاری دیگر شروع به دویدن کردم. دیگر هیچ توانی برای دویدن نداشتم و هر چند قدم از شدت خستگی راه می رفتم. گویی همه آرزوهایی که داشتیم برباد رفته بود. دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود، آرام راه می رفتم با این آرزو که گلوله ای به من اصابت کرده و کشته شوم. هنوز کلاش و نارنجک هایم را با خود داشتم. در اطرافم رگبارها می آمد و می رفت و گاه جلو یا عقب من هم موشکی منفجر می شد. نفهمیدم چند دقیقه گذشت اما کمین تمام شده بود و جلوی من نیروهای خودی بودند. چند خودروی زره دار از سمت اسلام آباد به این نقطه اعزام شده بود تا با کمین مقابله کند. اکثر خودروها منهدم شده بودند و افراد بی تفاوت و بی خیال داشتند به عقب بازمی گشتند. انگار این عقب نشینی برایشان غیرمنتظره بود. هرکسی خودرویی می دید سوار می شد تا زودتر به عقب برگردد. یک هینو مشغول سوار کردن بود که من هم سوار و در اسلام آباد پیاده شدم. کنار درمانگاه شهر حمیدرضا طاهرزاده را دیدم که با گردن بسته شده روی برانکارد خوابیده بود البته مشکلی نداشت. اهل کرمانشاه بود. بعدها در جریان انقلاب ایدئولوژیک به مسعود رجوی گفت که من با ساز خودم ازدواج کرده ام. البته رجوی چند سال بعد که حمیدرضا نتوانست مناسبات داخل عراق مجاهدین را تحمل کند و به اروپا منتقل شد، با تمسخر می گفت که این طاهر به من گفت با سازم ازدواج کرده ام ولی الان توی فرنگ به جای ساز دوتا همسر دیگر برای خودش انتخاب کرده است.

حمیدرضا طاهر زاده علی صفوی ارتش خصوصی صدام

از دیگر زخمی ها باید به علی صفوی اشاره کنم که هم اکنون در کمیسیون خارجه مجاهدین اشتغال دارد و مدتی هم مترجم مخصوص مریم رجوی بود و تلاش داشت خود را مخالف مبارزه مسلحانه جلوه دهد که گویی همیشه در کارهای سیاسی بوده است. وی تا یکسال و نیم بعد از عملیات فروغ جاویدان به کارهای فرهنگی اشتغال داشت و بعد از آن به عنوان فرمانده یگان تانک سازماندهی شد و آنگاه از انتقال مریم رجوی، به همراه وی به فرانسه رفت… از اسلام آباد سوار یک کامیون به سمت کرند رفتم. این شهر همچنان زیر آتشباری قرار داشت و هر از چندی یک موشک کاتیوشا به نقاط مختلف اصابت می کرد. از کرند خارج و به اولین پاسگاه خارج شهر رسیدم که مبدل به سرپل شده بود. هیچ مواد غذایی برای خوردن یافت نکردم. تنها چیزی که مورد استفاده من قرار گرفت یک تیغ دست دوم بود که با آن صورتم را اصلاح کردم. فرمانده مقر (فرهاد منانی) با دلواپسی جریانات را دنبال می کرد. یک جیب لندکروز به آنجا آمد که چند مسافر داشت که به نظر بیشتر آنها افراد جدید بودند. سوار شدم و خودرو با سرعت به سمت مرز حرکت کرد. از گردنه پاتاق که رد می شدیم یک کامیون پر از جسدهای بادکرده در مسیر ایستاده بود. از راننده جیب برای انتقال جسدها به خودروی دیگر کمک خواست ولی قبول نکرده و به سرعت براه خود ادامه دادند. از سرپل ذهاب و قصر شیرین گذشته و در جاده های عراق با سرعت به سمت اشرف می رفتیم. یک خانم هم در خودرو نشسته بود. افراد بشدت عصبی بودند و توی مسیر با همدیگر دعوایشان شد و به هم فحش دادند و حتی رعایت وجود آن خانم هم نداشتند. او هم بکلی ساکت و نگران بود. هوا تاریک شد و ساعت به نیمه های شب رسیده وارد اشرف شدیم.

مقر تیپ ۹۱۰ سوت و کور بود. سلاح خود را در آسایشگاه و نارنجک ها را هم در کنار درب ورودی گذاشتم که تا چند روز بعد همانجا باقی مانده بود. بعد از گرفتن دوش به اطراف نگاهی کردم. جز چند نفر کسی نمانده بود. تا صبح به مرور افراد مختلفی به مقر وارد می شدند. قبل از عملیات این جا از نیرو غلغله بود چون بجز تیپ سرور یک تیپ دیگر هم به فرماندهی جلیل به طور موقت در آنجا مستقر شده بود. روز بعد فاطمه رمضانی و تعدادی از فرماندهان هم به مقر رسیدند. جمعیت تیپ بسیار کم شده بود. افراد باقیمانده اگر چه با دیدن بازماندگان همدیگر را در آغوش می کشیدند اما در برق چشمان همگی جز یأس و سرخوردگی نبود و در لبخند تلخی که بر لب داشتند می شد خیلی حرف ها را شنید. اکثر آنها نگران همسران و خانواده های خود بودند. یکی از خانم ها با تأثر می گفت مدام خبرهای بدی به من می رسد. تیپ سرور (۹۱۰) ده ها کشته داده بود اما تیپ کناری ما تقریباً به طور کامل متلاشی شده و فرماندهی آنان تماماً از بین رفته بود. نیروهای بازمانده این بخش به فاطمه رمضانی وصل شده و نام “تیپ جلیل” برای همیشه محو گردید. در این حرکت نابخردانه رجوی علاوه بر بسیاری از فرماندهان و معاونین تیپ ها و ستادها، چندین تن از اتباع خارجی نیز جان باختند که در این میان می توان از آنی ازبرت، هارون هاشمی، سمیرا اقبال میرزا و سو هان چان نام برد که هرکدام متعلق به کشوری بودند.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

از آن روز تا ماه ها تنها می توانستم در نشست های عمومی زنان و مردان زیادی را ببینم که همچنان چشم براه خانواده خود بودند. اما هرگز آنها را نیافتند. نرگس زنی جوان از کردستان نمونه این افراد بود که همچنان بعد از یکماه به دنبال شوهرش عبدالفتاح صدیقی می گشت. یک زوج کرد با کودکی خردسال به اسم نسرین که اینک یتیم شده و پدرش را از دست داده بود. با این خانواده نیز در کرکوک آشنا شده بودم. نسرین ۸ ساله مرا بسیار دوست داشت و مادرش نرگس نیز فقط به من اجازه می داد او را با خود برای بازی و گردش ببرم. در یکی از برنامه های جمعی این مادر و دختر را دیدم. نرگس از من سراغ شوهرش را گرفت، هنوز از وی خبری نداشتم و تنها از زبان یک نفر شنیده بودم که مجروح و در بیمارستان بستری است. لذا به او همین خبر را نقل کردم که بسیار ذوق زده شد و گفت نمی دانی کجاست. پاسخ منفی دادم ولی کمی او را دلگرم کردم که او را خواهد دید، اما خبر نادرست بود و چندی بعد خبر کشته شدن عبدالفتاح دردی دیگر به ما افزون نمود. خانواده دیگری از هم پاشیده شده بود که قربانی آن جز یک دختر ۱۰ ساله نبود… در این دید و بازدید با دختر دیگری هم مواجه شدم که با خانواده اش یکرنگ و یگانه بودیم. رویا برسته دختری ۱۶ ساله که به همراه تمام خانواده اش آنجا بود و به مدرسه می رفت. از وی سراغ مادرش (زهره) را گرفتم و با تأثر تنها دو کلمه گفت: “شهید شد!”. وی بزرگترین فرزند خانواده به حساب می آمد که پس از وی دو برادر کوچکتر ۳ و ۱۰ ساله هم قرار داشتند. پدرش مراد نیز بشدت غمگین بود. پدری که اینک باید نقش مادر هم برای فرزندان بازی می کرد.

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

قصه اینهمه درد و شرح داستان هزاران خانواده متلاشی شده در “جنگ قدرت” رجوی در این مختصر نمی گنجد. داستان تنها به نابودی خانواده های مجاهدین به اتمام نمی رسد، در آن سوی مرزها نیز هزاران جوان ایرانی قربانی این خیانت و قدرت پرستی شده بودند و خانواده های بیشماری داغدار این حرکت نابخردانه شدند. همان ها که گناهی جز دفاع از وطن در برابر حملات صدام و همکارش رجوی او نداشتند. جا دارد در اینجا از یک شهید وطن یاد کنم، مردی که مسعود رجوی را به عجز درآورد و باعث شد که وی برای همیشه بغض و کینه اش را در دل بپروراند و کمر به قتل وی ببندد و عاقبت نیز این ابرمرد را جلوی چشمان وحشت زده فرزندش در کنار خانه و خانواده اش در تهران ترور کند. این مرد کسی جز سرهنگ صیاد شیرازی نیست. مردی که با وجود حملات پی در پی صدام به سراسر مرز و اشغال چندین شهرک مرزی، باز هم از پای ننشست و با تمام قوا حملات مشترک صدام-رجوی را سد نمود و به شکست کشانید. مسعود رجوی سال های طولانی کینه او را به دل داشت و بارها و بارها از حضور او در جبهه و فرماندهی نبرد از بالای آسمان توسط بالگردها سخن گفت و برایش رجزخوانی کرد… یادش گرامی باد!

فروغ جاویدان مجاهدین خلق مسعود رجوی مریم رجوی

در اولین نشست عمومی که رجوی بعد از این شکست برگزار کرد سخن از “بیمه نامه! ارتش آزادیبخش” بود. وی ادعا داشت که عملیات فروغ جاویدان یک بیمه نامه برای مجاهدین است تا کسی در آینده نگوید این سازمان به صدام وابسته بوده است!. سخنی هزل که چند سال بعد خلاف آن ثابت شد و صدام حسین اجازه هیچ تحرکی جز با اجازه خود به رجوی نداد و عاقبت هم با سقوط وی همه چیز فروپاشید و امروز درست ۲۷ سال از این حرکت ضدایرانی و بیش از ۱۱ سال از اختفای رجوی در پناهگاه ها می گذرد و ارتش پوشالی او از هم فروپاشیده و عمده توان همسرش مریم قجرعضدانلو صرف جلوگیری از ریزش نیروها و آویزان شدن به دامان خیل لابی های صهیونیست و آل سعود می شود تا بلکه ارزش و اعتباری برای خود کسب کرده و از فروپاشی سریع در امان بماند. بعد از سقوط صدام نیز تنها راه برای وی خدمت کردن به ارتش آمریکا علیه ملت ایران و عراق و شراکت در ترور دانشمندان هسته ای با کمک اسرائیل بود. اقدامی که برخی از آمریکایی ها را هم به ابراز انزجار کشانید. امروز سالروز شکست توهمات رجوی برای استقرار در تهران و رسیدن به قدرت مطلقه است. روزی که هیچگاه از ذهن مردم ایران پاک نخواهد شد و رجوی باید بخاطر آن به محاکمه کشیده شود.

حامد صرافپور

۶ مرداد ۱۳۹۴

دور دوم سرکوب ها ، تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم 

***

همچنین: