دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانیمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و دوم ژانویه 2022:… دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی، واقعیت این است که آزاد شدن از مناسبات بی رحم فرقه آن هم با شست و شوی مغزی شبانه روزی و طی سالیان دراز، کار سختی است اما سخت تر ادامه راه و گسستن همه قیود و بندهای به جا مانده از مناسبات جهل و جنون، است و النهایه رسیدن به نقطه ای مطمئن یعنی رسیدن به اصل و نسب خویش و رسیدن به خود و خانه و خانواده و جامعه، همان جاهایی که فرقه آن بندها را گسسته بود تا نیرو را هم چنان در انقیاد خود باقی بدارد. 

مهدی خوشحال - اسیران تا ابد اسیر در مجاهدین خلقمهدی خوشحال – اسیران تا ابد اسیر در مجاهدین خلق

پیامی برای دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 21.01.2022

با دیدن فیلم کوتاه پرویز حیدرزاده که از کشور آلبانی غربت تلخ، به وطنش ایران پرواز می کرد، در دل دعا کردم چه خوب می شد این موهبت و آزادی نصیب سایر اسیران مجاهدین در قرارگاه اشرف 3 نیز می شد. بعد از انتشار فیلم پرواز پرویز حیدرزاده بود که مشاهده کردم مجاهدین سراسیمه به داد و بیداد و توهین و ناسزا، مشغولند و رو به نیروهای داخل که چه نشسته اید، کسی که ما می گفتیم مزدور و جاسوس است با رفتن به ایران همه حرف و حدیث مان ثابت شده است.

انجمن جداشدگان در آلبانی و وحشت رجوی – مصاحبه با آقای محمد رزاقی

به همین خاطر، خواستم این یادداشت کوتاه را به همه دوستانی که از فرقه مجاهدین آزاد شده و در خط مقدم نبرد، مشغولند بنویسم.

واقعیت این است که آزاد شدن از مناسبات بی رحم فرقه آن هم با شست و شوی مغزی شبانه روزی و طی سالیان دراز، کار سختی است اما سخت تر ادامه راه و گسستن همه قیود و بندهای به جا مانده از مناسبات جهل و جنون، است و النهایه رسیدن به نقطه ای مطمئن یعنی رسیدن به اصل و نسب خویش و رسیدن به خود و خانه و خانواده و جامعه، همان جاهایی که فرقه آن بندها را گسسته بود تا نیرو را هم چنان در انقیاد خود باقی بدارد.

این کار نیز در قدم اول با اراده و باور ممکن است. در این رابطه آلمانی ها می گویند، هر جا اراده ای باشد راهی آن جا باز خواهد شد. به نظرم و با تجربه ای که طی سی سال اخیر اندوختم، بزرگترین ضربه و انتقام از رهبران فرقه همان ادامه دادن مسیر راه و رسیدن به موفقیت است. موفقیت، رمز و راز پیروزی ما بر مناسبات فرقه است. اگر به اصل و نسب و خانه و خانواده و وطن و سلامتی و کار و تولید و ثروت و خوشبختی رسیدیم که فبهالمراد وگرنه چیزی جز زنجیرهای دست و پای مان را از دست ندادیم. موفقیت نیرویی که فرقه همه تلاشش مبنی بر این بود تا نیرو را از هر حیث لخت و ویران و محتاج خود نگهدارد و النهایه وقتی به زمین ذلت می خورد به ریشش بخندد، خود پیکار جدیدی است که دشمن را که دیوانه بود دیوانه تر می کند.

فرقه نه این بار بلکه همیشه ثابت کرده که در تضاد با ارزش های خانواده است، در تضاد با ارزش های انسان و انسانیت است، همان گونه که در عمل نیز ثابت کرد در تضاد با ایران و ایرانیت است و او شعر و شعارش مبنی بر آزادی و پیروزی، جز توهمی بیش نیست. نمی توان به بهانه و فرض آزادی بزرگ تر آزادی های کوچک تر را قربانی کرد، نمی توان به بهانه عدالت بزرگ ترعدالت های کوچک تر را قربانی کرد و نمی توان به بهانه ابرآگاهی خیالی، دانش و علم و تخصص و آگاهی های نیروها را قربانی و آنان را هم چنان در ید قدرت مخرب خود باقی داشت. این ها توهمی بیش نیست همان گونه که آرمان و عقاید و اهداف شان از دین و اسلام و بردبار و مارکسیسم و سایر ادیان و آرمان ها، دروغ و فریبی بیش نیست و فرقه به جز ارزش های مخرب و بیمارگونه فرقه ای، به هیچ چیز و هیچ کس ارزش و اعتباری قائل نیست و همه چیز و همه کس را ابزار و وسیله و سوخت مسیر و قربانی قدرت خود می خواهد.

فرقه رجوی و خشونت – بمناسبت سالگرد خودسوزیهای 17 ژوئن 2003

دوستان عزیزی که از مناسبات فرقه در آلبانی جداشده اید و هم اکنون در صف مقدم نبرد برای رهایی خود و سایر دوستان تان قرار دارید، باور کنید سلاح امروزتان خودباوری و اعتماد به نفس است که این دو به عمد و در راستای نیازهای فرقه از شما گرفته شده بود تا هم چنان نیازمند فرقه باقی بمانید و جز آن ها به کسی اعتماد نکنید به ویژه خودتان را همواره هیچ بشمرید و بپندارید که این فرقه بود شما را هویت و جان و نان و مکان داد. این ها توهم و عدم اعتقاد و باور و افکار مالیخولیایی و جزم فرقه را به نمایش می گذارد. در بیرون از مناسبات فرقه، مملو از نعمت ها و موهبت های زندگی و زندگی سالم و شرافتمندانه است اما قبل از همه باید به باورهای مخرب فرقه ای پشت کرد و توکل به خدا و راه را هم چنان به پیش ادامه داد تا دید و دریافت که همه نوع امکانات و آسایش و زندگی و آزادی در مسیر آن هم به وفور وجود دارند.

دوستانی که برای افشای ماهیت ضد انسانی و ضد ایرانی فرقه به ایجاد اتحاد و انجمن و تشکل همت گماردید، باور کنید، این مبارزه و مبارزه جدید است که شما را از قیود و تحقیرهای ضد انسانی فرقه، نجات می دهد و همچنین در ادامه همین راه است که منجر به آزادی و رهایی سایر دوستان در بندتان خواهد شد، اسیران بی خبری که هنوز از دنیای بیرون غافلند و نمی دانند که در نتیجه حرکت شان مبنی بر خروج و رهایی از استبداد و اختناق، درهای رحمت و نعمت و برکت به روی شان باز خواهد شد. دوستان عزیز، در راهی که پیش رو دارید مبنی بر آزادی و رهایی خود و دوستان تان، موفق و سربلند باشید.

„پایان“

لینک به منبع

پیامی برای دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/زندگی-جنگ-نیست-و-رجوی-عیسی-مسیح-نیست/

زندگی جنگ نیست 

زندگی جنگ نیست - رجوی عیسی مسیح نیست مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم دسامبر 2021:… روانپریشی، به مناسبت میلاد مسیح، از فرصت استفاده کرده و ضمن تشبیه مسیح پیامبر آزادی با شوهر مفقود شده اش و شباهت مریم عذرا با خودش، همچنین مسیح پیامبر صلح و دوستی و رحمت و بخشش و یگانگی را شورشگر خطاب کرده است. اگر حرفی نزنیم، لابد فردا صفات دیگری که شایسته خودشان است مانند گروگانگیری و آدمکشی و ترور و ارعاب و استثمار و برده داری را نیز به پیامبران دیگر نسبت می دهند.  زندگی جنگ نیست  و رجوی عیسی مسیح نیست 

سیرک اسرائیلی مجاهدین خلقسیرک اسرائیلی مجاهدین خلق

زندگی جنگ نیست – دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی 

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 25.12.2021

روانپریشی، به مناسبت میلاد مسیح، از فرصت استفاده کرده و ضمن تشبیه مسیح پیامبر آزادی با شوهر مفقود شده اش و شباهت مریم عذرا با خودش، همچنین مسیح پیامبر صلح و دوستی و رحمت و بخشش و یگانگی را شورشگر خطاب کرده است. اگر حرفی نزنیم، لابد فردا صفات دیگری که شایسته خودشان است مانند گروگانگیری و آدمکشی و ترور و ارعاب و استثمار و برده داری را نیز به پیامبران دیگر نسبت می دهند.

https://www.hambastegimeli.com/106357_پیام-خانم-مریم-رجوی-به-مناسبت-میلاد-مسیح

زندگی جنگ نیست - رجوی عیسی مسیح نیست 

فلسفه آفرینش و حیات اما چیز دیگری است. زندگی، جنگ نیست بلکه زندگی، بازی است یک بازی ماهرانه برآمده از درون رازی کهن، رازی که شاعرانی چون شکسپیر و براونینگ و ویلیام بلیک، جملگی در اشعارشان به آن اشاره کرده اند. آهنگسازانی چون بتهون در موسیقی شان به آن پرداخته و نقاشانی چون داوینچی در نقاشی شان آن را به تصویر کشیده اند. متفکرانی چون سقراط، افلاطون، امرسون، فیثاغورث، نیوتن، فرانسیس بیکن، جان ولفگانگ، گوته، ویکتور هوگو و تعدادی دیگر، در نوشته هایشان از آن استفاده کرده اند.

ادیانی چون هندو، بودیسم، یهود، مسیحیت و اسلام، از آن الهام گرفته اند. تمدن هایی چون بابل و مصری ها نیز از آن آگاه بوده و اشراف داشته اند. این قانون را می توان در نوشته های به جا مانده در قرن های قبل پیدا کرد. سه هزار سال قبل از میلاد مسیح، این راز بر روی لوحه های سنگی نوشته شده بود. اگر چه تعدادی سعی در پنهان نگهداشتن آن از دیگران می کردند، متقابلاً تعدادی نیز از آن آگاه بوده و موفق به کشف آن شده بودند. این قانون، از اول خلقت وجود داشته و تا ابد نیز وجود خواهد داشت. کل نظام هستی و کائنات از همین قانون پیروی می کنند.

گو این که اگر جملگی انسان ها از این قانون سهل و ساده، پیروی کرده و آن را زیر پا نمی گذاشتند، امروزه جهان همان بهشت موعود و آرمانشهر بسیاری از آرمان های متنوع می شد. رازی که پیامش صلح و دوستی و عشق و انسانیت و خوشبختی و شادی و سرور در همه عرصه های زندگی بود تا جایی که آرزوهای بشر همچون کاتالوگی دست یافتنی در دسترس باقی می بود و کافی بود هر کسی با اشاره ای هر آن چه را می خواست و آرزو می کرد، به آن دست می یافت و هیچ انسانی ناکام و ناامید و قربانی، وجود نمی داشت.

در چشم پوشی و زیر پا گذاشتن از چنین قانونمندی ای که همه زندگی و کهکشان ما را احاطه کرده، زندگی بر خلاف این قانون، سخت و صعب و شرارت انگیز شد تا جایی که زور در بسیاری از مناسبت های مردم و قدرت ها، به محور حل و فصل امور در آمد. نا امیدی و خشم و نفرت و کمبود، سرریز شد. جنگ آغاز شد. جنگ برای به دست آوردن هر آن چه که از راهش بسیار آسان تر به دست می آمد. جنگ به بخشی از هویت و کارنامه و تاریخ مردم در آمد. به ویژه در قرن بیستم که جنگ های بزرگ جهانی و با تلفات انبوه، اتفاق افتاد و انسان ها خود را آماده جنگ های دیگر اتمی کردند که اگر آن نیز اتفاق می افتاد، می توانست نسل بشر را از صحنه زمین حذف کند.  اما جنگ هایی که در قرن بیستم اتفاق افتاد و بس که از قداست دفاع و خشونت گفته شد، تا این که بخشی از آرمان های مردم و انقلابیون و روشنفکران و فقرا را خشونت پر کرد و قداست بخشید. کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ، اثر اوریانا فالاچی که گزارش سفر او به ویتنام و مکزیک بود، آن چنان جالب بود و به شهرت جهانی رسید که جایزه بانکارلا را در سال 1970 نصیب نویسنده اش کرد.

در حالی که می توانست جنگ، نباشد و زندگی، جنگ نباشد، بلکه صلح و ثبات و عشق و رحمت و دوستی باشد. همان گونه که برایان ال وایس، در آخرین روزهای قرن بیستم، گفته است همه چیز فانی است و تنها عشق، اصالت و حقیقت دارد.

در خاتمه، نمی توان به حقیقت والا و اصلی ترین قانون هستی دست یافت، اگر که باز هم به روال قبل خشونت و نفرت و جهل و دروغ و تباهی، بر زندگی و روح و روان و تاریخ ما چنبره زند و به بخشی از هویت ما در آید. متقابلاً، می توان به هر آن چه که متناسب با مجد و منزلت انسان است، دست یافت، اگر که به جای انواع دروس پوچ و بی مصرفی که به خورد کودکان ما در مدارس می دهند، از همان اوان کودکی درسی به عنوان مدیریت ذهن و چگونه فکر کردن و اندیشیدن مثبت را در مدارس به کودکان آموزش دهند. آموزشی که حتی هزینه یکی از جنگ های بزرگ قرن بیستم را نخواهد داشت.

به قول دکتر برایان ال وایس در کتاب تنها عشق حقیقت دارد، آری، تنها عشق حقیقت دارد چون که عشق، احساس و فکر و ارتعاش و فرکانس و مدار انرژی آدم را بالا می برد. جهان در آستانه دگرگونی و تحول عظیمی است. جهان در آستانه بیداری معنوی انسان هاست. تکامل معنوی در راه است و آنان که عاشق و دارای فرکانس و انرژی بالا هستند، رستگار خواهند شد.

با تبریک میلاد مسیح پیامبر صلح و دوستی و رحمت و آزادی به مسیحیان ایران و جهان همچنین آرزوی این که سال نو میلادی، سال 2022، سال صلح و دوستی، سال بیداری معنوی، سال عشق و رستگاری باشد.

„پایان“

لینک به منبع

زندگی جنگ نیست – دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

***

وقتی خائنین حرف از اعدام می زنند پرویز خزاییوقتی خائنین حرف از اعدام می زنند

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/نجات-یکی-از-کودکان-مجاهدین-خلق/

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد

کودکان مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، شانزدهم دسامبر 2021:… گفتم من که مجاهد خلق نیستم پس چرا فرزندم را به من پس نمی دهید؟ شاید نتوانم در جایی پناهندگی بگیرم و شاید برای همیشه در ترکیه باقی ماندم. علی مسئول انجمن با خونسردی رو به من کرد و گفت، شما بچه ات را که دست ما داده بودید گم شده است، حالا چون ما درگیر انقلاب در ایران هستیم و وقت پیدا کردنش را نداریم لذا به یو ـ ان و یا حقوق بشر، مراجعه کن و به آن ها بگو فرزندت گم شده شاید بتوانند برایت پیدا کنند. با ناراحتی و دلخوری از نزد علی و انجمن مجاهدین، خارج شدم و دوباره به ادارات مختلف مراجعه کردم. از یو ـ ان آنکارا تا صلیب سرخ و یونیسف و در انتها به سفارت آلمان مراجعه کردم. معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد 

کودکان مجاهدین خلقهراس مریم رجوی از افشای ظلم به کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق  شد

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 16.12.2021

پس از درج مقاله معروف خانم لوییزا اولریش در ارتباط با کودکان مجاهدین که در مجله دی سایت آلمان، منتشر و بازتاب زیادی داشت، مجدداً خاطراتم را در باب کودکان مجاهدین خلق، مرور کردم تا به یک موضوع ویژه یا معجزه رسیدم. در باب موضوع کودکان مجاهدین خلق تاکنون چندین مقاله و یک کتاب نوشته بودم اما همیشه یک موضوع را که به نظرم غیر اخلاقی به نظر می رسید ولی در اصل معجزه ای برای نجات یکی از کودکان اسیر، شمرده می شد در همه گفتار و نوشتارم سانسور می کردم و از بیانش شرم داشتم. آن زمان که جوان تر بودم فکر می کردم شاید تصادف و یا زرنگی از جانب من باشد ولی حال که سن ام زیادتر شد و همچنین اعتقادم بالاتر رفت داستان زیر را بی شک یک معجزه می دانم که منجر به نجات یکی از کودکان اسیر در مجاهدین خلق شد.

کودکان مجاهدین خلق

دعوایم با مجاهدین خلق در اصل از عراق شروع شد و سپس به استانبول و بعد به آنکارا کشید. جایی که اواخر سال 1370 و برای پناهندگی در یو ـ ان، اسم نوشتم. کودکی که دو سال قبل به مجاهدین تحویل داده بودم شش سال داشت و برای نجاتش به هر دری می زدم و باصطلاح خط قرمزم محسوب می شد. یکی از روزها که در آنکارا اقامت داشتم به خود قوت قلب داده و نزد انجمن مجاهدین رفتم و از مسئول انجمن که علی نام داشت، گفتم من که مجاهد خلق نیستم پس چرا فرزندم را به من پس نمی دهید؟ شاید نتوانم در جایی پناهندگی بگیرم و شاید برای همیشه در ترکیه باقی ماندم. علی مسئول انجمن با خونسردی رو به من کرد و گفت، شما بچه ات را که دست ما داده بودید گم شده است، حالا چون ما درگیر انقلاب در ایران هستیم و وقت پیدا کردنش را نداریم لذا به یو ـ ان و یا حقوق بشر، مراجعه کن و به آن ها بگو فرزندت گم شده شاید بتوانند برایت پیدا کنند. با ناراحتی و دلخوری از نزد علی و انجمن مجاهدین، خارج شدم و دوباره به ادارات مختلف مراجعه کردم. از یو ـ ان آنکارا تا صلیب سرخ و یونیسف و در انتها به سفارت آلمان مراجعه کردم. دکتر حمید یکی از دوستان خوبم نیز به عنوان مترجم با من بود. مسئولین سفارت هر چه در کامپیوتر نگاه کردند چنین اسمی که من داده بودم را پیدا نکردند. بعدها که مدت دو سال از پرس و جویم گذشت و النهایه خود را به آلمان رسانده بودم، معلوم شد که مجاهدین اسم فرزندم را عوض کرده و با نام اصلی در هیچ جایی شناخته نمی شد و لذا مراجعه ام به ادارت و مراجع حقوق بشری و سفارت و غیره، بیهوده بود و باصطلاح مرا دنبال نخود سیاه فرستاده بودند با این وجود اما خسته نمی شدم و از پای در نمی آمدم. تا آن روز من از مجاهدین خلق آزاد نشده و نجات پیدا نکرده بودم بلکه جنگی طولانی و ناجوانمردانه و نابرابر را به من تحمیل کرده بودند که سال ها ادامه داشت و پیروز شدن در این جنگ خود معجزه بود.

دکتر حسین یکی از دوستان نزدیکم بود که او نیز مانند دکتر حمید از افراد ناراضی مجاهدین بود که قصد جدایی و رفتن به سوئد را داشت. قصه پر غصه ام را که به دکتر حسین گفتم او نیز که فرزندانش در سوئد و نزد یک خانواده هوادار به سر می بردند، دست به کار شد و با زنگ زدن به چندین نفر سرانجام رد و آدرس فرزندم را در آلمان پیدا کرد و با مخفی کاری تمام به من داد. حالا یک شماره تلفن و کشور محل اقامت، داشتم که توسط آن ها باید راه پر پیچ و خم و طولانی نجات را طی می کردم. در حینی که در یو ـ ان آنکارا، اسم نوشته بودم و نتیجه اش معلوم نبود، به ایران و خانواده ام نیز زنگ زدم و از آنان درخواست کمک و پول کردم چون احتمال می دادم یو ـ ان نیز سر کارم بگذارد و یا مجاهدین در کار پناهندگی ام اخلال وارد کنند. در همین حین به یک قاچاقچی معروف در آنکارا که علنی کار می کرد و آذری بود، مراجعه کردم و او به صراحت قیمت رسیدن به کشورهای مختلف را برایم شرح داد و گفت، از همه ارزان تر کشور آلمان است که سه هزار دلار تمام می شود. میزان پولی که از یو ـ ان برای نیاز ماهانه دریافت می کردم، حدوداً صد دلار بود و پس انداز کردنش مشکل بود. در همین حین، برادرم از ایران سر رسید و با ذوق به استقبالش رفتم و با تاسف دیدم برادرم هفتصد دلار بیشتر ندارد. با عصبانیت تمام هفتصد دلار را کف دستش گذاشتم و گفتم این پول را بگیر و به ایران برگرد اگر مقدار سه هزار دلار جمع کردی دوباره برگرد. برادرم دلارها را از من گرفت و با خود به ایران برد. مشکلاتم یکی یکی افزون تر می شد و در همین حین که در فکر جمع آوری پول مورد نیاز برای فرار بودم، همچنین خاطراتم را نت برداری می کردم تا اگر زنده ماندم شاید به درد کارم بخورد. در همین حین، از جانب پلیس ترکیه، از آنکارا به شهر مذهبی قونیه، تبعید شدم و کارم از هر جهت سخت تر شد و دستم از دوستان و ادارات و خیلی جاهای دیگر کوتاه شد. از اولین روزهای اقامتم در قونیه که باید مشکل استقرار و برگه هویت و اقامت و مسایل دیگر را حل و فصل می کردم، با دو خبر خوب و بد که به من رسید مواجه شدم.

خبر بد، این بود که از بین شصت تن از هواداران مجاهدین که در یو ـ ان آنکارا اسم نوشته بودند اولین کسی بودم که قبول شده بودم اما متاسفانه باید منتظر هیئت کانادایی و به مدت دو سال باقی می ماندم که با توجه به رفتن به کانادا و از آن جا رفتن به آلمان و جستجوی تازه و پیدا کردن فرزند حداقل چهار سال طول می کشید و لذا از این بابت ناراحت بودم و تنها گزینه پیش رو همان فرار از ترکیه و در حداقل زمان باقیمانده و رسیدن به کشور آلمان، بود که همه این ها را می بایست در اسرع وقت و مخفیانه انجام می دادم وگرنه مجدداً مجاهدین کلاه گشاد دیگری بر سرم می گذاشتند.

خبر خوب، اما که به معجزه شبیه بود چنین بود که برای اولین بار در قونیه که برای دریافت حقوق ماهیانه مراجعه کردم، مسئولی که ترک بود و در ازای دادن پول امضاء می گرفت، مقدار سیصد دلار به من تحویل داد و گفت که شما سه نفر هستید! آن ها با یک اشتباه محاسبه نفرات دیگری که در عراق و آلمان به سر می بردند و من اسم شان را از روز اول به عنوان خانواده ام به یو ـ ان داده بودم را نیز حساب کرده و حقوق شان را به من تحویل می دادند. با این حساب و به مدت چندین ماه که در قونیه سکونت داشتم می توانستم ماهیانه سیصد دلار دریافت و با سختی و مشقت دویست و پنجاه  دلار را پس انداز کنم و سه هزار دلاری که نیاز داشتم برای فرار به آلمان و نجات فرزندم را در اصل یک معجزه می شمردم انگار با سماجت و جدیتی که شبانه روز در آن غوطه ور بودم، کم کم داشت الزاماتش از زمین و آسمان، فراهم می شد. مجدداً به برادرم در ایران زنگ زدم و او این بار پول بیشتری تهیه کرده بود و وقتی برایم ارسال کرد و چندین ماه که در قونیه و از بابت ماهیانه سیصد دلار، نصیبم می شد به زحمت توانستم مقدار سه هزار دلار را تهیه و به آنکارا نزد قاچاقچی بروم. سه هزار دلار را به قاچاقچی سپردم و از این بابت خیالم راحت شد که بالاخره در اسرع وقت ترکیه را به مقصد آلمان، ترک خواهم کرد و به دنبال گمشده ام خواهم گشت. قاچاقچی آذری، آدم منصفی بود. او توسط همکارش که یک جوان آذری دیگر بود برای بار اول و دوم از ازمیر اقدام کردند که در هر دو بار ناکام ماندم و برای سومین بار که نزدش به آنکارا رفتم و چون سر و وضع و لباسم درب و داغان بود، انگار دلش برایم سوخته باشد و یا وضعیتم مناسب مسافرت نبود، حدوداٌ هشتصد دلار برایم البسه و پالتو خریداری کرد و رو به من کرد و گفت، با وجود چندین بار مسافرت به ازمیر و پول هتل و خورد و خوراک چیزی از سه هزار دلارت باقی نمانده است ولی با این وجود مهم رفتن تو از کشور ترکیه و رسیدنت به آلمان است. برای سومین بار که شانسم را امتحان کردم از آن جا که برای ترک خاک ترکیه عزم راسخ داشتم و به دنبال رسیدن به کشور آلمان و جستجوی یک گمشده و یا گروگان، اعتقاد راسخ و ایمان کامل داشتم خوشبختانه برای سومین بار توانستم فرودگاه ازمیر را به سمت کشور آلمان ترک کنم و وارد فاز جدیدی از مسایل و مشکلات ناشناخته شوم که در آلمان نیز پس از گذشت ماه ها تلاش شبانه روزی و از مجرای قانون و مخفیانه، توانستم گروگانی که دست مجاهدین خلق با اسم مستعار و پنهانی نزد یک هوادار در شهر هامبورگ، اسارت می کشید و اگر دیر می رسیدم احتمال اعزامش به عراق داده می شد، را آزاد نمایم.

با این وصف، سازمانی که به زعم خود و اربابش صدام حسین، اعتقاد داشت سیاست یعنی تعادل قوا و تعادل قوا یعنی پول و سلاح و نیرو، نفهمید و نخواهد فهمید که اراده، از هر سلاحی برتر است.

„پایان“

لینک به منبع

معجزه ای که منجر به نجات یکی از کودکان مجاهدین خلق شد 

دوستان آزادشده از مجاهدین در آلبانی

***

شقایق های زخمی مهدی خوشحالدانلود کتاب شقایق های زخمی (مهدی خوشحال) 

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان و نوجوانان مجاهد در ارتش خصوصی صدام حسین

همچنین:
لینک

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت 2021:…  هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند. شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی مصطفی فرزند مسعود رجوی در نروژزندگی اشرافی تحصیلی پسر مسعود رجوی در نروژ ، جوانان کمپ اشرف و آلبانی محروم از تحصیلات

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق – پرونده کودکان ربوده شده 

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 03.08.2021

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی

هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند.

از میان نزدیک به هزار تن از کودکان اعضای مجاهدین خلق که شامل دختر و پسر بودند و به بهانه جنگ آمریکا علیه عراق در سال 1990 از کشور عراق خارج و در کشورهای غربی پناه گرفتند، جملگی سرنوشت یکسانی نداشتند. بستگی به کشور و خانواده و شانسی که آن کودکان کم سن و سال داشتند بعداً که بزرگتر شدند به سرنوشت متفاوتی دست یافتند. تعدادی توسط والدین هوادار مورد سوء استفاده و تجاوز قرار گرفتند، تعدادی به خاطر سود مالی سازمان به تکدی گری در خیابان ها پرداختند، تعدادی آواره ی کمپ های کودکان و بدون والدین شدند، تعدادی توسط والدین جداشده به خانواده شان بازگشتند، تعدادی به ایران بازگشتند، تعدادی خودکشی کردند، تعدادی دوباره به عراق و وارد سازمان شدند و اما تعداد دیگری با کمک و یا بدون کمک مجاهدین و در همین کشورهای غربی، موفق و کامیاب شدند.

موضوع کودکان مجاهدین خلق را از ابتدا تا انتهای داستان طی مصاحبه هایی با والدین و مربیان کودکان در سال 1384 در کتاب „شقایق های زخمی“ آوردم که اگرچه مورد عبرت بسیاری از والدین و کودکان قرار گرفته است احتمالاً مورد عنایت و توجه آن سری از کودکان بالایی ها که امروزه در دانشگاه و بیزنس نشسته و در یک جنگ زرگری از مواهب یا بهتر بگویم خون قربانیان مجاهدین بهره می برند، قرار نگرفت که این بار محض توجه آن دسته از بی خیالان و بی توجهان، لینک کتاب „شقایق های زخمی“ را دوباره در زیر می آورم.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با این که می گویند بعضی از کودکان مجاهدین به ویژه فرزندان رهبران سازمان در ناز و نعمت به سر می برند خواستم مجدداً و در تکمیل کتاب „شقایق های زخمی“ یادی از فرزندان هادی شمس حائری به ویژه امیر شمس حائری، داشته باشیم.

هادی شمس حائری، انسان مبارز و فرزانه ای بود که اکثر اعضای جداشده از سرنوشت تلخ هادی باخبرند. ایشان وقتی از سازمان مجاهدین در سال 1370 جدا می شود سازمان او را به رمادی عراق تبعید می کند. هادی سپس به کمک تعدادی از اعضای سازمان های چپ ایرانی خود را به هلند می رساند و آنجا موفق به اخذ پناهندگی می شود. هادی همچنین در همان کمپ پناهندگی اولین کتاب پر بار خود را که محصول سال ها مبارزه در سازمان مجاهدین بود را جهت عبرت به رشته تحریر در آورد و سپس وقتی متوجه می شود که سازمان فرزندان او را که امیر و نصرت، نام داشتند به آلمان آورده است از فرصت استفاده می کند و می خواهد فرزندان خود را از طریق قانونی از کشور آلمان نزد خود ببرد و سرپرستی آن دو را به عهده بگیرد که اگر هادی موفق به دریافت فرزندان خود از دادگاه می شد به احتمال زیاد حالا خود و فرزندانش زنده و موفق بودند. اما مسعود رجوی که کینه هادی را به دل داشت ابتدا به کمک همسر مصادره شده ی هادی مهین نظری، فرزندانش را از دادگاه اخذ و سپس هر دو را به عراق فرستاد.

داستان جدال نافرجام هادی و مسعود رجوی به خاطر فرزندان و عمر به هدر رفته، سال ها ادامه یافت و طی این مدت مسعود رجوی هر آنچه در چنته داشت علیه هادی و زن و فرزندش، انجام داد. هادی شمس حائری مورد انواع و اقسام توهین و ناسزا و ارعاب و افشاگری از جانب سازمان قرار گرفت. اوباشان مجاهدین حداقل سه بار هادی را در خیابان های هلند مورد ضرب و شتم قرار دادند. مسعود رجوی در غیظ و غضبی بی مانند نسبت به هادی حتی اسامی فرزندانش را از شمس حائری به نظری، تغییر داد و در نشریه اش یادآور شد که هادی شمس حائری به دلیل تمرد و خیانت، مشروعیت ایدئولوژیکی اش را از دست داده است.

 آنان که هنوز مسعود رجوی را نشناخته و یا کم شناخته اند، بایست یادآوری کرد که کینه حیوانی مسعود رجوی نسبت به هادی شمس حائری، به همین جا خاتمه نیافت بلکه مسعود رجوی در آخرین تیری که از کمانش رها شد این بار نه به سمت دختر بلکه دقیقاً پسر هادی را نشانه گرفت.

مسعود رجوی وقتی نیروهایش را از قرارگاه اشرف در عراق به اردوگاه لیبرتی منتقل کرد به عمد امیر فرزند هادی شمس حائری را در همان قرارگاه و به بهانه حراست از اموال مجاهدین، باقی گذاشت و سپس نقشه ناجوانمردانه و به غایت ددمنشانه خود را در مورد او و سایر اعضای مسئله دار، پیاده کرد.

مسعود رجوی که به غایت از تیر و تیر غیب هراس داشت و مخفی زندگی می کرد برای فریب  و این که دیگران آیا می دانند او کجا پنهان شده، توسط بادیگاردش مسعود دلیلی که او نیز قربانی همین حیله و فریبکاری شده، با تبلیغات گمراه کننده خواست این شبهه را القاء کند که من هنوز در داخل قرارگاه اشرف پنهان شدم اگر می توانید بیایید پیدایم کنید. او این سناریوی قایم باشک را طی ماه ها و سال ها با شعار بیا بیا، اشاعه و تمرین کرد و النهایه قرارگاه اشرف را با اعضایی که آنجا جهت طعمه قرار داده بود سپر بلای خود کرد.

امیر حائری یکی از قربانیان این توطئه و فریب، بود که مسعود رجوی ظاهراً برای گمراه کردن دیگران و حفظ خود، دست به این عمل تبهکارانه زد اما در اصل او با کینه و عداوتی که از هادی شمس حائری به دل داشت به عمد فرزندش را در قرارگاه اشرف باقی گذاشت و قربانی کرد. هادی شمس حائری نیز تنها شانسی که آورد این بود که آن روز اجل مهلتش نداد و خود زودتر از فرزندش امیر، دق مرگ شد و آن روز را ندید که مسعود رجوی به خاطر کینه ای که از هادی به دل داشت انتقام سختی از او گرفت.

حال، پیشنهاد و خطابم به آن دسته از کودکان سن و سال امیر شمس حائری که حالا بزرگ شده و از خوان یغما، بردند و خوردند و از خون کسانی چون امیر شمس حائری ها، ارتزاق کردند این است که نیاز به ایستادن در مقابل رهبران دروغ و فریب، نیست چون که به قول حافظ شاعر ایرانی؛

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست \ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 لطف کنید همین که دک و پز تان را در مقابل دیگران پنهان و باعث زخم بیشتر همرزمان سابق و „شقایق های زخمی“ نگردید، همین ما را بس است.

„پایان“

لینک به منبع

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – کودکان در مجاهدین خلق – پرونده کودکان ربوده شده 

رجوی عیسی مسیح نیست  

***

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان فرقه

همچنین: