رجوی لکه ننگ تاریخ

رجوی لکه ننگ تاریخ

رجوی لکه ننگ تاریخروزنامه ایران، بیست و نهم ژانویه 2022:… خدابنده: سازمان در مجموع همه سیاست‌های خود در آن زمان و حتی در زمان فعلی را با غرب هماهنگ می‌کرد و شما هیچ اختلافی بین رجوی، نتانیاهو و ترامپ نمی‌بینید. یعنی سر سوزنی تضاد بین آنها نمی‌بینی و کاملاً هماهنگ حرکت می‌کنند. این هم رجوی خودش گفت که ما به یک ابرقدرت نیاز داریم تا قدرت را به دست بگیریم. یک مأمور سابق سیا در مصاحبه با بی‌بی‌سی می‌گفت من در طول خدمتم در سیا با گروه‌ها و سازمان‌های زیادی کار داشته‌ام اما سازمانی به ملوّنی [هفت‌رنگی] مجاهدین خلق ندیده‌ام. براساس این شبکه الجزیره مستندی ساخت به اسم فرقه بوقلمون‌صفت البته انگلیسی‌اش فرقه آفتاب‌پرست می‌شود یعنی سازمان مانند آفتاب پرست رنگ عوض می‌کند. رجوی لکه ننگ تاریخ 

رجوی لکه ننگ تاریخآنها نه تنها شکست خوردند که سقوط اخلاقی کردند (به مناسبت درگذشت عبدالرضا نیک بین رودسری – عبدی)ا

گروهک منافقین با همزیستی متجاوزان بعثی برای همیشه لکه ننگ تاریخ ایران باقی ماند

خائن درجه یک! رجوی لکه ننگ تاریخ 

با آغاز تجاوز رژیم بعث عراق در آخرین روز تابستان 1359 فضای سیاسی کشور نیز همچون فضای جامعه دستخوش تغییر و تحول شد؛ اغلب گروه‌ها و جریان‌های سیاسی بلافاصله تجاوز صدام را مورد نکوهش قرار داده، اقدام به صدور بیانیه کرده و برای حضور در جبهه‌های جنگ اعلام آمادگی کردند اما رفته‌رفته در روند جنگ تغییر موضع دادند و در جبهه مقابل جمهوری اسلامی ایران قرار گرفتند.
مهم‌ترین گروهی که عملکرد مرموزی در دوران دفاع مقدس داشت سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بود. این سازمان نه تنها تا پایان جنگ در موضع خود باقی نماند بلکه نیروهای خود را به جبهه دشمن بعثی منتقل کرده و علناً در مقابل هموطنان ایرانی خود صف‌آرایی کرد. مضاف بر آن، منافقین درحالی که ایران درگیر جنگ با دشمن خارجی بود، با ترور سران نظام و دامن زدن به ناامنی‌های داخلی بزرگ‌ترین خیانت را به مردم ایران روا داشتند.

اما این همه سیاست‌های خبیثانه منافقین نبود. به‌منظور تحلیل دقیق عملکرد سازمان منافقین در طول جنگ 8 ساله رژیم بعث علیه ایران به سراغ یکی از اعضای جداشده سازمان مجاهدین خلق رفتیم که بیش از دو دهه سابقه همکاری با سازمان در کارنامه‌اش دیده می‌شود. ابراهیم خدابنده به گفته خودش از سال 1359 تا 1382 عضو سازمان مجاهدین خلق بوده در پاسخ به این سؤال که چگونه جذب سازمان شد، می‌گوید:

«از سال 1359 جذب سازمان مجاهدین خلق شدم و به‌مدت 23 سال تا سال 1382 درون سازمان بودم. عمدتاً در بخش روابط‌ بین‌المللی این سازمان بوده و البته مقاطعی هم درعراق بودم و در بیش از 20 کشور مأموریت‌هایی را برای سازمان اجرا کردم که آخرین مأموریتم در سال 1382 در سوریه بود که آنجا دستگیر شدم و بعد به ایران مسترد شدم.»

وی که اطلاعات ذیقیمت و خاطرات ناگفته‌ای از حضور دو دهه‌ای خود در سازمان و جلسات سری و محرمانه با شخص مسعود رجوی دارد، در یک گفت‌و‌گو بسیاری از این اطلاعات را ارائه داد.
با ابراهیم خدابنده درباره مسائل مهمی همچون سیاست‌های منافقین در طول 8 سال جنگ تحمیلی، روابط سازمان با رژیم بعث عراق قبل از آغاز جنگ، فعالیت‌های رجوی به نفع صدام، عملیات‌های نظامی سازمان، عملیات فروغ جاویدان یا همان مرصاد و… صحبت کردیم. خدابنده نکات قابل توجهی را برای نخستین بار در این گفت‌و‌گو عنوان کرده که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. برای شروع بحث به‌عنوان واکاوی هرچه بیشتر نقش سازمان مجاهدین خلق در دوران جنگ تحمیلی، چه تحلیلی از سیاست‌های کلی و خط مشی سازمان در آن دوران دارید؟

خدابنده: اگر یک مقدار به عقب برگردیم، در 25 بهمن 57 به فاصله 3 روز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، سازمان مجاهدین خلق نمایندگانی را به سفارت شوروی سابق فرستاد و درخواست کمک و سلاح کرد. حتی روس‌ها تعجب کردند و گفتند شما که انقلابتان پیروز شده و منافقین در جواب گفتند «نه انقلاب اصلی هنوز مانده و این انقلاب اصلی نیست» که بعد به جریان دستگیری سعادتی رسید.

بعدها هم معمولاً رجوی در حرف‌هایش کدهایی می‌داد که وقتی راجع به آن فکر می‌کنم می‌بینم که خیلی چیزها را به‌صورت کد بیان می‌کرد. از جمله اینکه رجوی در یک نشستی در عراق مطرح کرد که ما در ایران برای کسب قدرت به حمایت یک ابرقدرت نیاز داریم. سازمان به‌دنبال این بود که به وسیله هر قدرت خارجی بتواند قدرت را در ایران به‌دست بیاورد.

اولین ارتباط سازمان با عراق غیر از آن جریان هواپیماربایی به قبل از جنگ ایران و عراق برمی‌گردد. وقتی صدام سقوط کرد یک نوار که تمام دیدارهای نمایندگان بعثی با مجاهدین خلق بود بیرون آمد که اینها در کتابی با عنوان «خوابگردها» توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسید. اگر به این‌ فیلم‌ها نگاه کنید می‌بینید که مثلاً عنوان می‌شود فخرالدین حجازی در انتخابات مجلس نفر اول شد. این معلوم است که به سال 58 برمی‌گردد. نکته مهم که در این ملاقات‌ها می‌بینید آن‌است که مشوق صدام حسین برای حمله به ایران منافقین هستند. یعنی منافقین، ایران را خیلی ضعیف و خود را قوی و مسلط نشان می‌دهند. بعداً فهمیدم که رجوی قبل از سفرش به پاریس در سال 1360، دو بار به‌صورت مخفیانه به پاریس سفر داشته و از طریق مقامات فرانسوی با مقامات عراقی ارتباط گرفته و طی یک هماهنگی قرار بود که بعثی‌ها از خارج و منافقین از داخل شروع کنند. خود رجوی هم در صحبت‌هایش می‌گفت که با واسطه‌گری فرانسه به آنجا رفته است. بعد که آمد تحلیل‌ می‌کرد که جمهوری اسلامی 6 ماه یا یک سال دیگر ساقط می‌شود. اصلاً قیام مسلحانه مجاهدین که در سال 60 شروع شد با تأخیر اتفاق افتاد چون قرار بود زودتر انجام بگیرد و همزمان با حمله صدام باشد.

موقعی که در سال 59 جنگ شروع شد من مسئول انجمن دانشجویان مسلمان انگلستان هواداران مجاهدین خلق بودم. تازه هم عضو این سازمان شده بودم چون پیش از آن در انجمن اسلامی فعالیت می‌کردم. وقتی جنگ شروع شد ما تظاهراتی را علیه رژیم بعث عراق اعلام کردیم. اتفاقاً تمام ایرانی‌های انگلستان از هر گروهی که بودند استقبال کردند. چهار هزار نفر در پارکلین جمع شدند و تظاهرات خیلی خوبی انجام دادند و انعکاس خیلی زیادی هم داشت. ما فکر می‌کردیم که کار خیلی خوبی کردیم. شب که با تهران تماس گرفتیم از سوی سازمان مورد توبیخ قرار گرفتیم که چرا این کار را انجام داده‌ایم؟ چرا اجازه نگرفته‌ایم؟ ما تازه به سازمان آمده بودیم و نمی‌دانستیم که آب هم می‌خوریم باید اجازه بگیریم ولی منطقاً کار ما کار درستی بود. حتی می‌خواستند ما را منحل کنند درصورتی که ما کار بدی نکرده بودیم. ما علیه دشمنی که به ایران حمله کرده بود تظاهرات برپا کردیم.

حتی مسئول ما در تهران می‌گفت به ما گفتند که از تهران خط داده شده است. بعداً وقتی به اینها رسیدگی می‌کردند مشخص می‌شد که جایی از اینها طلبکاری می‌کردند که چرا مثلاً دستگاه شما چنین تظاهراتی را انجام داده است؟ در آن تظاهرات درگیری کوچکی هم با بعثی‌ها صورت گرفت که به تظاهرات حمله کردند. خلاصه اینکه سازمان از ابتدا خط همکاری با عراق را داشت ولی در سال 65 با کنار گذاشتن بنی‌صدر توسط رجوی، سازمان به زائده جنگ تبدیل شد و هدفش هم فقط قدرت بود. علت کنار گذاشتن بنی‌صدر از شورا این بود که رجوی گفت ما می‌خواهیم به عراق برویم. بنی‌صدر هم دید که روزگاری در این طرف فرمانده کل قوا بوده حالا باید برود آن طرف و روبه‌رو باشد این دیگر خیلی زشت بود.

مسعود رجوی قبر گمشده اش را ترک کرد تا چه بگوید و چرا؟ 

یکی از گره‌های ذهنی که درباره سازمان هیچ وقت باز نمی‌شود، همین پیوستن علنی رجوی به صدام بود. افکار عمومی چه واکنشی در این زمینه داشت؟

خدابنده: خاطره‌ای در این رابطه دارم؛ وقتی من آمدم ایران، مرحوم پدرم می‌گفت من هرچیزی را راجع به سازمان می‌پذیرم، هرکاری که کرده‌اند؛ حتی ترورها را؛ ولی یک چیزی که در دنیا منطقاً هیچ کس نمی‌پذیرد همکاری با دشمن متجاوز است. این ربطی به دین ندارد، در منطق هر کشوری خیانت حساب می‌‎شود. بعداً من فهمیدم در انگلستان و برخی کشور‌های اروپایی که مجازات اعدام وجود ندارد یک استثنا هست و آن هم همکاری با دشمن در حال جنگ است که اینجا یک استثنا وجود دارد و حکم اعدام است. پدرم می‌گفت که من نمی‌دانم شما با چه منطقی رفتید و این کار را انجام داده‌اید؟ من گفتم اینقدر قدرت فریب رجوی بالا بود که همه فکر می‌کردند یک کار میهنی و اسلامی انجام می‌دهند تا جایی که دشمن‌تر از جمهوری اسلامی در دنیا وجود ندارد.

نسل جوان شاید از دهه 60 فقط ترورهای منافقین و عملیات مرصاد در تابستان 67 را شنیده باشد. منافقین در آن دوران که مصادف با دوران جنگ تحمیلی بود چه فعالیت‌هایی را برای رژیم بعثی صدام انجام می‌دادند؟

خدابنده: سازمان از قبل شروع جنگ در بغداد دفتر داشت و فعالیت می‌کرد. رادیو صدای مجاهد که پخش می‌شد در خاک عراق بود و در واقع با کمک بعثی‌ها راه‌اندازی شد و خود تلویزیون عراق در روز آنتن در اختیار مجاهدین قرار می‌داد که برنامه‌هایشان را پخش کنند.

از طرف دیگر سازمان یکسری نیروها را به عراق برده بود که برای ارتش بعثی فعالیت‌های شناسایی و اطلاعاتی در اطراف مرزها داشتند. یک عده از این نیروها که سازمان توانسته بود جذب کند خودشان قبلاً در ارتش بودند که هم تجربه و هم یکسری اطلاعات داشتند. مثلاً نحوه کدگذاری و نحوه شنود را مسلط بودند خصوصاً در رابطه با ارتش می‌توانستند خیلی از اطلاعات را به دست بیاورند.

در طول دوران جنگ که من هم در عراق بودم این را می‌دانم که سازمان در سرتاسر مرز پایگاه‌های شنود داشت مثلاً یکی از پایگاه‌های شنود در نزدیکی خانقین بود. یک اتاقی را در آن گردان به منافقین داده بودند که آنها با یونیفرم‌های بعثی می‌آمدند. یعنی خود سربازان آن پادگان نمی‌دانستند که اینها ایرانی هستند. با ماشین‌های عراقی به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند و حتی خود افسرهای پادگان خبر نداشتند که در آن اتاق چه اتفاقی می‌افتد؟ آنتن‌های بلندی داشتند و تمام مکالمات سپاه و ارتش و نیروی انتظامی را ضبط، پردازش و از آن اطلاعات خارج می‌کردند. چون به زبان فارسی مسلط بودند رمزگشایی می‌کردند و این اطلاعات را به‌صورت بولتن تدوین کرده و در اختیار بعثی‌ها قرار می‌دادند.

یک نمونه‌ای که من خودم در جریانش بودم این بود که بعثی‌ها موشک‌هایی داشتند که تا تهران می‌آمد و تهران را می‌زد. در صورتی که ایران موشکی نداشت تا بغداد را بزند. سازمان افراد را جمع می‌کرد که مثلاً موشک به تهران زده شده و ما نگران خانواده‌های شما هستیم. این خیلی عجیب بود. سازمان می‌گفت شما با خانواده‌ها تماس بگیرید تا حال آنها را جویا شوید که آیا سالم هستند؟ موشک کجا خورده و چه شده؟ بعد این تماس‌ها را از طریق دستگاه‌هایی که به آنها دونبش می‌گفتند یعنی ارتباط با آلمان می‌گرفتند و آن شخصی که در تهران گوشی را برمی‌داشت فکر می‌کرد که از آلمان تماس گرفته شده است و شماره آلمان می‌افتاد. می‌گفت که من دارم از آلمان تماس می‌گیرم و شنیدم که موشک از عراق خورده و شما خوبید؟… آنها هم جواب می‌دادند که ما خوبیم و موشک فلان جا خورده و این اطلاعات را مجانی در اختیار صدام می‌گذاشتند که دفعه بعد خواستند بزنند به چه شکل هدف‌گیری کنند و در این جریان خود تماس‌گیرنده و خانواده طرف خبر نداشتند که اطلاعات به این شکل منتقل می‌شود.

هنوز هم این روش جمع‌آوری اطلاعات توسط سازمان ادامه دارد و الان سازمان هزار نفر را در تیرانا پای کامپیوتر نشانده و اینها از طریق شبکه‌های اجتماعی با فضای ایران ارتباط می‌گیرند. مثلاً کدام تحریم بیشتر اثر گذاشت؟ الان شرایط اقتصادی به چه شکل است و تحریم‌ها به چه شکل فشار آورده است؟ و اینکه مردم خسته شدند یا نه؟ این اطلاعات را می‌گیرند در اختیار امریکا قرار می‌دهند. قبلاً از طریق تلفن و تخلیه تلفنی بود حالا از طریق اینترنت و از طرق مختلف حتی از طریق دانشجویان، باشگاه ورزشی و هنر و… وارد می‌شوند و طرح دوستی می‌ریزند و اخبار را جمع می‌کنند.

آن موقع شنودهای مرزی که انجام می‌دادند مثلاً 100 تا خبر ممکن بود به هیچ دردی نخورد ولی کارشناس نظامی این 100 تا خبر را که کنار هم می‌گذارد یک خبر مهم از آن درمی‌آورد. مثلاً در شنودها می‌گفتند که فلان ماشین یخچال‌دار آمده و چه مقدار آذوقه خالی کرده و از این میزان آذوقه می‌فهمیدند که اینها چند نفر هستند و آن نفر که پشت بی‌سیم بود نمی‌دانست که چه خبر مهمی برای دشمن مخابره می‌کند. ولی بعثی‌ها اطلاعات مهمی از آنها کسب می‌کردند. حتی قبل از حمله از جابه‌جایی‌‌ها، مهمات‌رسانی‌ها، آذوقه‌رسانی‌ها و حتی آمبولانس‌ها می‌فهمیدند که قرار است خبری بشود و حمله کنند.

تناقض عملكرد هاى رجوى

آیا واقعاً اعضای سازمان از این رویه رضایت داشتند که در مقابل مردم خودشان قرار بگیرند؟ یعنی هیچ صدای اعتراضی علیه رجوی در سازمان بلند نمی‌شد؟

خدابنده: مسعود رجوی تبحر خاصی در سرکوب هرگونه انتقاد و سؤال داشت یعنی درون سازمان فضایی بود که من فکر نمی‌کنم دیکتاتوری بالاتر از سازمان در دنیا تجربه شده باشد. یعنی کسی جرأت حرف زدن و نفس کشیدن نداشت. در فرقه‌ها رهبر جای خدا می‌نشیند. یک فضای ذهنی خشنی ساخته بودند. در رابطه انسان با خدا، بعضی وقت‌ها آدم به خدا هم غُر می‌زند ولی همانقدر هم حق نداری به رهبر فرقه غر بزنی، انتقاد و سؤال کردن ممنوع است.

یکی از موارد شاخص همین مهدی افتخاری بود که به فرمانده فتح‌الله معروف بود. کسی که فرار بنی‌صدر و رجوی را طراحی کرد و از فرماندهان سازمان بود. او سؤالاتی داشت سر اینکه چرا به عراق آمده‌ایم و پایگاه‌های مردمی را از دست داده‌ایم؟ بعد به جای مردم ایران، تکیه ما روی خارج افتاده است. بلایی به سر او آورده بودند که اصلاً روانی شده بود و اسمش را پاک‌باخته گذاشتند و کارش باغبانی شده بود. او آنقدر تحت فشار روانی بود که با مورچه‌های داخل باغچه حرف می‌زد.

یک جلساتی اینها را می‌آوردند که انتقاد کنند و جمعیتی به طرف اینها شعار می‌دادند: خائن! خائن! در این شرایط طرف دیگر قاطی می‌کرد و تحت فشار روانی قرار می‌گرفت. نکته مهم آن است که اینها را نمی‌کشتند، چون تکثیر می‌شد. می‌آوردند و نشان می‌دادند که منتقدین‌شان افراد روانی هستند و نرمال نیستند و این برای سازمان بهتر بود تا اینکه طرف را بکشند تا مقدس شود و تکثیر شود.

رابطه سازمان با غرب در آن ایام چگونه بود؟ آیا این سیاست‌ها از طرف خود سازمان اتخاذ می‌شد یا دیکته غرب به رجوی بود؟

خدابنده: برادر من یک کتابی نوشته به‌نام «زندگی در اشرف» که در آنجا می‌نویسد قبل از اینکه مسعود رجوی به عراق برود چهار خبرنگار امریکایی به دیدن او آمدند. مسعود رجوی در تمام ملاقات‌هایش مترجم داشت ولی این ملاقات را بدون مترجم رفت و خودش صحبت کرد در حالی‌که زبان انگلیسی او خیلی بد بود و واقعاً با زحمت صحبت می‌کرد. با هر جان‌کندنی بود ملاقات را تنهایی انجام داد و این چهار تا هم اصلاً به خبرنگار نمی‌خوردند. نه قلم و کاغذ و نه دوربین داشتند و تیپ‌شان هم کاملاً امنیتی بود. بعد از آن جلسه رجوی آمد و اعلام کرد که باید به عراق برویم یعنی اینکه به عراق رفتن رجوی خط غرب بود. یک ملاقاتی محمد محدثین با وزارت دفاع انگلستان داشت و من مترجم آن بودم. در آنجا محدثین گفت ما طبق خط غرب به عراق رفتیم.

طارق عزیز ملاقاتی با ریگان در کاخ سفید انجام داد. حساب کنید که رئیس‌جمهور امریکا از وزیر خارجه کشوری مثل عراق با بالاترین پروتکل سیاسی استقبال می‌کند. این در ادبیات دیپلماسی معنی می‌دهد و وقتی رئیس‌جمهور امریکا به یک میهمان می‌خواهد خیلی احترام بگذارد آن را کنار شومینه کاخ سفید می‌نشاند یعنی الان شاید در حد نتانیاهو به آنجا برود. بعد همین رامسفلد که بعد وزیر دفاع امریکا شد سناتور بود و در رأس یک هیأتی به دیدار صدام رفتند. در تمام طول جنگ امریکا در بغداد سفارت داشت.

در زمان جنگ، ایران فقط با صدام نمی‌جنگید. در سلاح‌هایی که عراق به سازمان می‌داد تانک و توپ بود. بعد چینی‌ها مشابه سلاح‌های روسی را ساخته بودند. همان تانک تیپ 55 ولی چینی و همان توپ 130 ولی چینی. سازمان هم روسی و هم چینی آن را داشت و اینها را به صدام داده بودند و او به سازمان داده بود. حتی کمرشکن‌های اسکانیا که تانک‌ها را حمل می‌کرد باز صدام به سازمان داده بود که اینها استفاده کنند.

وقتی که مسعود رجوی در سال 65 به عراق رفت خیلی از نیروها رفته بودند. یعنی سازمان در آنجا پایگاه و نیرو داشت و از قبل کارهایی کرده بودند. ریلی که سازمان در عراق پیش گرفت و رفت درست مشابه ریلی است که داعش در سوریه پیش گرفت یعنی نیروهایش را از اروپا و امریکا به ترکیه و از ترکیه به عراق آورد. افرادی را در ترکیه گول می‌زد که اینها حتی اسم سازمان را هم نشنیده بودند.

این یعنی سازمان درصدد جذب و سازماندهی نیروهای نظامی خود بود؟ پس مسعود رجوی اصلاً به پایان جنگ فکر نمی‌کرد؟

خدابنده: سازمان، ارتش آزادی‌بخشی درست کرده بود که این ارتش بیاید و یک منطقه‌ای را بگیرد و آزاد کند. مثل داعش که یک منطقه‌ از سوریه و عراق را گرفت. سازمان هم آمد تا غرب ایران را آزاد کند و آنجا را یک پایگاه کند و بعد به سمت تهران برود. رجوی مدام در تبلیغاتش می‌گفت که اگر ایران صلح کند رژیم سرنگون می‌شود. می‌خواست این را القا کند که ایران هیچ وقت پای صلح نیاید. چون واقعاً پاشنه آشیل رجوی این جنگ بود و از این جنگ نان می‌خورد و می‌گفت که اگر ایران صلح کند کارشان تمام است.

قرار بر این بود که چند عملیات مرزی انجام بدهند. بعد مرحله به مرحله عملیات فروغ جاویدان را انجام بدهند و در آن مقطع قرار بود عملیات فتح فقط تا اسلام‌آباد باشد. یعنی این طراحی را داشتند چون در عملیات چهل‌چراغ، مهران و در عملیات آفتاب، فکه را گرفته بودند و در این عملیات می‌خواستند بروند یک شهر مهم و صاحب سکنه را بگیرند. چون اینها خالی از سکنه بودند حتی سرپل‌ذهاب هم آن موقع سکنه نداشت و می‌خواستند مردم را درگیر کنند. حتی محمود مهدوی یکی از افراد نزدیک به مسعود رجوی می‌گفت رجوی در یکی از نشست‌های سازمان گفته بود اگر برای به قدرت رسیدن من، نصف مردم ایران هم کشته شوند می‌ارزد.

شیوه کار هم همان روشی بود که بعداً داعش استفاده می‌کرد. یعنی شیوه برق‌آسا نه شیوه کلاسیک. ارتش کلاسیک ذره‌ذره جلو می‌رود و تجهیزات می‌آورد. یعنی محال است یک ارتش کلاسیک در یک روز بیشتر از 20 کیلومتر پیش‌روی بکند و اینها می‌خواستند در یک روز مثلاً 100 کیلومتر بروند. منافقین با سلاح‌های سبک یعنی ماشین‌های زنجیری نداشتند و چرخ‌دار بود. حتی تانک‌های برزیلی چرخ‌دار بود که در جاده می‌رفتند.

وارد مسأله عملیات فروغ جاویدان یا همان مرصاد شدید. فرضیه‌های مختلفی در این‌باره ارائه شده است. برخی می‌گویند صدام می‌خواست از دست منافقین راحت شود. از سوی دیگر برخی‌ها هم بحث تصفیه سازمانی اعضای مسأله‌دار را مطرح می‌کنند. به نظر شما چه تحلیلی قابل ارائه است؟

خدابنده: بعضی‌ها فکر می‌کنند که این یک خودکشی بود یا صدام می‌خواست از دست اینها راحت بشود؛ در حالی‌که این یک عملیات حساب‌شده و برنامه‌ریزی شده بود. حتی مهدی برایی معروف به احمد واقف یک کلاس استراتژیک گذاشته بود، یک تاکتیک به‌نام «بلیک‌کلیک» به آلمانی یعنی «یک جنگ چشم به هم زدن» که با این تاکتیک آلمان شش روزه فرانسه را گرفت. آلمان از یک‌سری تانک‌های سبک استفاده کرد که با سرعت می‌روند و تا توپخانه عظیم فرانسه بخواهد به خودش بجنبد تانک‌های آلمانی پشت توپخانه فرانسه بودند. از آنجا هم راه انداختند به پاریس رفتند. برایی هم در آن جلسات توضیح می‌داد که این تاکتیک باید استفاده شود. یکی دیگر از نکات این تاکتیک این است که نیروها سریع به میان مردم می‌روند. در این نیروهای طرف مقابل دیگر نمی‌توانند دشمن را بمباران کنند چرا که مردم خودشان هم کشته می‌شوند.
در عکس‌های منافقین در فروغ جاویدان هم به وضوح مشخص است که اینها حتی از جاده‌ای حرکت می‌کردند که ماشین‌های مردم بود که مثلاً بگویند مردم هم به ما پیوسته‌اند. خب مردم هم که چاره‌ای نداشتند کجا باید می‌رفتند؟ بعد هم مثل داعش ایجاد رعب و وحشت کنند. سازمان به نیروها اعلام کرده بود که اسیر نمی‌گیریم به همین دلیل تمام اسیر‌ها را تیرباران می‌کردند و می‌کشتند. حتی مجروحین را از بیمارستان اسلام‌آباد بیرون آورده بودند و تیرباران کرده بودند. مزرعه‌ها را هم آتش می‌زدند و حیوانات را می‌کشتند تا جوی ایجاد کنند که همه بترسند. در این شرایط دیگر توپ و تانک و اینها کارایی ندارد. حالا اینها قرار بود مرحله به مرحله بیایند و مرحله بعد کرمانشاه بود و مردم را بگیرند و زیر سلطه بیاوردند و همین‌طور تا تهران پیش بروند همین طرحی که داعش داشت و تا 20 کیلومتری فرودگاه بغداد هم آمد.
حالا چه اتفاقی افتاد؟ یکی اینکه ایران قطعنامه 598 را پذیرفت و قرار بود طبق آن آتش‌بس صورت بگیرد و این یک غافلگیری برای سازمان بود. چون اصلاً فکرش را نمی‌کرد. بلافاصله رجوی پیش صدام رفت و از او خواست که قطعنامه را قبول نکند.

مسعود رجوی موش خفته ، سیاست نخ نما و دم خروس

واکنش صدام چه بود؟

خدابنده: صدام گفت که من مدت‌هاست که قبول کردم، آنها قبول نمی‌کردند. حالا که آنها قبول کردند نمی‌شود من قبول نکنم. حزب و مردم خودم هم شاکی می‌شوند. مسعود رجوی به صدام گفت پس مدتی سکوت کن تا عملیات فروغ جاویدان را انجام بدهیم بعد ببینیم چه می‌شود. صدام قبول کرد. در این عملیات حتی باز کردن خط دفاعی ایران و پشتیبانی هوایی منافقین را صدام به عهده گرفت. راه را هواپیماهای بعثی باز کردند و منافقین فقط از مرز رد شدند و به طرف سرپل‌ذهاب و اسلام‌آباد رفتند و آنجا را گرفتند.

از آن طرف واکنش نیروهای نظامی ایران به فرماندهی شهید صیادشیرازی و ابتکاری که به خرج داد این بود که ارتش کلاسیک را کنار گذاشت و داوطلب به کار گرفت و با کلاش، بی‌کی‌سی و آرپی‌جی نیروها را روی تپه‌ها در چهارزبر، سیاخور، ماهیدشت و دشت حسن‌آباد هلی‌برن کرد و به این ترتیب نیروی‌ها منافقین که به ستون می‌رفتند در کمین افتادند و زمین‌گیر شدند. اگر تنگه چهارزبر را رد می‌کردند به کرمانشاه می‌رسیدند. الان اگر شما تنگه چهارزبر رفته باشید در آن موزه‌ای که آنجا هست پاسپورت‌های نیم‌سوخته امریکایی می‌بینید یعنی این فرد مستقیم از امریکا آمده و در عملیات شرکت کرده است.

منافقین در دهنه چهارزبر گیر کردند در حالی‌که ایران نیروی زیادی هم آنجا نداشت ولی چون روی بلندی هلی‌برن شدند مسلط به منطقه بودند. تا جایی که مثلاً در دشت حسن‌آباد بسیاری از فرماندهان سازمان را با تک تیرانداز زدند یعنی توپ و تانک و بمب‌افکن فایده نداشت. جمعیتی روی جاده بود که منافقین از مردم عادی تشخیص داده نمی‌شدند اما تک‌تیرانداز تشخیص می‌داد که یکی از آنها از فرماندهان منافقین است و یا ماشین‌های آنها را می‌زدند که باعث شد سازمان دستور عقب‌نشینی بدهد. منافقین برگشتند تا در بلندی‌های سیا‌خور تجدید قوا کنند که دوباره در آنجا هم به کمین خوردند چون صیادشیرازی در بلندی‌های آنجا هم نیرو هلی‌برن کرده بود.

به همین دلیل رجوی کینه بسیار زیادی از شهید صیاد شیرازی داشت. حتی یک بار سوءقصدی به پسر صدام شد، رجوی رفت به صدام گفت که این زیر سر صیاد شیرازی است. برای اینکه می‌خواست حمایت صدام را برای ترور صیاد شیرازی جلب کند.

در نهایت منافقین با شکست مواجه شدند و تلفات زیادی هم دادند و به عراق برگشتند. یعنی یک شانس دیگری رژیم بعث به سازمان داد و عملیاتی که قرار بود بعداً انجام شود را زودتر انجام دادند.

سرنوشت اعضای به اصطلاح مسأله‌دار یا همان تصفیه‌های سازمانی چه شد؟

خدابنده: در عملیات فروغ جاویدان همه شرکت کردند، نمی‌شود گفت که رجوی می‌خواست با همه تصفیه سازمانی کند. البته رجوی تصفیه‌های سازمانی هم در این عملیات کرد اما واقعاً به فتح تهران اعتقاد داشت. ولی مثلاً یک مورد مثل علی زرکش هم داشتیم که نفر دوم سازمان بود. بعد از کشته شدن موسی خیابانی، علی زرکش جایش را گرفته بود. او مورد غضب قرار گرفته بود و همه درجه‌ها و پست‌های سازمانی از او گرفته شده بود و به‌عنوان یک کادر ساده بود که خیلی مراقبش هم بودند. حتی رجوی زن او یعنی مهین رضایی را به‌عنوان جاسوس خودش کنار زرکش گذاشته بود. راننده علی زرکش که بعدها فرار کرد به من می‌گفت که رجوی مرا مأمور کرد گفت تو زرکش را به عملیات ببر و در حین عملیات او را با تیر بزن. یعنی زرکش را در عملیات تصفیه کرد بعد هم گفت شهید شده است.

در مرصاد 50-60 نفری هم دستگیر شدند مثلاً سعید شاهسوند که در ایران دستگیر شد و بعد به آلمان رفت. او از سازمان جدا شده بود و از مسئولان منتقد سازمان بود و با رجوی مدام مجادله داشت. او در عملیات نمی‌خواست شرکت کند به هر ترتیب او را قانع کردند که شرکت کند. در عملیات او قضیه را فهمیده که می‌خواهند تصفیه‌اش کنند خودش را تسلیم می‌کند. رجوی می‌گفت این فلان‌فلان‌شده از پیش ما در رفت و خودش را تسلیم کرد. یکبار هم رجوی گفت سعید شاهسوندی را باید مثل سگ کشت.

آیا عملیات‌های نظامی سازمان مثل فروغ جاویدان هم با حمایت غربی‌ها صورت گرفت؟ شما اطلاعاتی در این زمینه دارید؟

خدابنده: سازمان در مجموع همه سیاست‌های خود در آن زمان و حتی در زمان فعلی را با غرب هماهنگ می‌کرد و شما هیچ اختلافی بین رجوی، نتانیاهو و ترامپ نمی‌بینید. یعنی سر سوزنی تضاد بین آنها نمی‌بینی و کاملاً هماهنگ حرکت می‌کنند. این هم رجوی خودش گفت که ما به یک ابرقدرت نیاز داریم تا قدرت را به دست بگیریم.

یک مأمور سابق سیا در مصاحبه با بی‌بی‌سی می‌گفت من در طول خدمتم در سیا با گروه‌ها و سازمان‌های زیادی کار داشته‌ام اما سازمانی به ملوّنی [هفت‌رنگی] مجاهدین خلق ندیده‌ام. براساس این شبکه الجزیره مستندی ساخت به اسم فرقه بوقلمون‌صفت البته انگلیسی‌اش فرقه آفتاب‌پرست می‌شود یعنی سازمان مانند آفتاب پرست رنگ عوض می‌کند.

واکنش سازمان و به طور ویژه مسعود رجوی پس از شکست مرصاد چه بود؟

خدابنده: بعد از عملیات مرصاد که سازمان شکست خورد مسعود رجوی بر این باور بود که این یک شکست ایدئولوژیک است. در واقع تصور همه این بود که خیلی راحت به تهران می‌رسند و انتظار نداشتند که برگردند. بعد هم که صدام آتش‌بس را پذیرفت و جنگ هم تمام شد و نمایندگان ایران به عراق آمدند و دیگر به قول رجوی نیروها وا رفته بودند. بعد یک نشست‌هایی رجوی برگزار می‌کرد به‌عنوان تنگه و توحید که شما اسلام‌تان مشکل دارد. بعد هم از نیروها طلبکار شد که شما به فکر زن و بچه بودید و فداکاری نکردید و از دل همان بحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق سازمانی را بیرون آورد. خاصیت رجوی این بود که پیروزی‌ها را به اسم خود و شکست را به‌نام نیروها می‌زد.

مسأله مهمی که در این برهه تاریخی وجود دارد و چند سالی هم هست که دوباره درباره آن بحث‌های جنجالی مطرح شده است، بحث برخی از اعدام‌هایی است که بعد از عملیات مرصاد صورت گرفت. به‌عنوان یک عضو مطلع از فعالیت‌ها و سیاست‌های سازمان در آن دوره بگویید که اساساً خود سازمان چه واکنشی در قبال آن اعدام‌ها داشت؟

خدابنده: در آن دوران سازمان ادعا داشت که نفراتش در زندان تشکیلات دارند، تشکیلات‌شان هم وصل است. مثلاً سازمان در عراق یک موزه داشت و در این موزه مثلاً تسبیح با هسته خرما درست شده بود که گفته می‌شد این هسته خرما توسط مسئولان تشکیلات ما در زندان برای مسعود رجوی درست شده و فرستاده شده است.

نامه‌ها و اخبار زندان از طریق ملاقات خانواده‌ها تبادل می‌شد و تشکیلاتی آنجا بود. نمونه‌های دیگری بود که مثلاً افرادی بودند که بلافاصله بعد از آزاد شدن در سال 1367 به مقر سازمان در پادگان اشرف بازگشتند و تعداد آنها کم هم نبود ولی سران سازمان به آنها شک داشتند و می‌گفتند شما چرا اعدام نشدید؟ آنها در جواب می‌گفتند ما تقیه و توبه کردیم اما دیگران بر موضع خود ایستادند و در نهایت اعدام شدند. اما یک مقدار با شک به اینها نگاه می‌کردند و تعدادی از همان افراد دوباره برای عملیات به ایران بازگشت داده می‌شدند.

سازمان در مقابل این اعدام‌ها زیاد تبلیغات می‌کرد و یک هماهنگی با غرب داشت. اخیراً عفو بین‌الملل یک گزارشی راجع به اعدام‌های سال 1367 داده و من یک مطلب در این‌باره نوشتم که سابقه نداشته است عفو بین‌الملل درباره مسأله مربوط به 30 سال قبل جزوه بدهد. موضوعات روز آنقدر هست که ‌به آن باید بپردازد، عفو بین‌الملل تاریخ‌نویس نیست که به موضوع 30 سال پیش بپردازد. این مسأله‌ای است که غرب می‌خواهد از آن سوء‌استفاده کند.

پایان جنگ تحمیلی و نقش بازیگران سیاسی منطقه

همان موقع هم سازمان اعلام می‌کرد مثلاً 5 هزار، 6هزار را اعدام کردند. اما بچه‌هایی که از ایران آمده بودند تعریف می‌کردند که بعد از عملیات فروغ جاویدان تک تک ما را می‌آوردند و می‌گفتند که چنین اتفاقی افتاده و نیروی سازمانی که شما از آن حمایت می‌کنید آمده‌اند با کمک نیروهای خارجی این تعداد را کشته‌اند و جنایت به بار آورده‌اند، حالا شما موضع خود را در مقابل آنها مشخص کنید. هرکس که سازمان را محکوم می‌کرد آزادش می‌کردند و هرکس در موضع خود سرسختی می‌کرد محاکمه و اعدام می‌شد. یک تشکیلاتی هم آنجا داشتند؛ خیلی‌ها که می‌خواستند ابراز ندامت کنند، مسئول بالاتر اجازه نمی‌داد و می‌گفت حق نداری و آنها هم حساب می‌بردند. علاوه بر این سازمان این خط را از عراق به زندانیان داده بود که باید همه بر موضع خود باقی بمانند و اعدام شوند و قرار نیست کسی آزاد شود.‌ چون سازمان بیشتر به خون اینها نیاز داشت تا حضور فیزیکی آنها، یعنی آنها که توبه کردند و آزاد شدند خارج از خط سازمان عمل کردند.

سؤال مهم دیگر اینکه در گفت‌و‌گوهای سران سازمان با مسئولان امنیتی رژیم بعث که در کتاب خوابگردها منتشر شده از قول مسئولان سازمان مطرح می‌شود که نزدیکترین گروه به ما (سازمان) در ایران جریان آیت‌الله منتظری است. آیا منافقین روابطی با بیت آقای منتظری یا اطرافیان وی داشته‌اند؟

خدابنده: در برخی از نشست‌های شورا که خودم هم بودم بعضی اعضای غیرمجاهد سازمان مثل متین‌دفتری و مهدی سامع راجع به موضع‌گیری‌های آیت‌الله منتظری بحث می‌کردند و به مسعود رجوی می‌گفتند که آیت‌الله منتظری را حمایت کنیم و با وی ارتباط بگیریم. رجوی در پاسخ طوری بیان می‌کرد که انگار رابطه وجود دارد و این کار ماست؛ یعنی شما خبر نداری ما خودمان این کار را می‌کنیم. البته سازمان دستگاه نفوذی را از زمان پیروزی انقلاب داشته است. خود رجوی گفت که بعد از انقلاب ما نفوذی‌هایمان را همه جا فرستادیم.

رجوی می‌گفت نفوذی‌های نظامی ما هرکجا که توانستند تأثیر بگذارند، تأثیر گذاشتند مانند دفتر بنی‌صدر و هر جا نتوانستند تأثیر بگذارند، منفجرش کردند مانند دفتر حزب جمهوری اسلامی. یعنی می‌رفتند در دفتر بنی‌صدر با چند واسطه تأثیر می‌گذاشتند. همین کار را با دفتر منتظری می‌کردند. در برخی موارد نمی‌توانستند تأثیر بگذارند. مثلاً روی شهید بهشتی، شهید رجایی و شهید باهنر نمی‌توانستند تأثیرگذار باشند برای همین کلاهی و کشمیری آنجا را منفجر کرد وگرنه خود کشمیری اگر می‌توانست تأثیرگذار باشد آنجا را منفجر نمی‌‎کرد.

لینک به منبع

خائن درجه یک! رجوی لکه ننگ تاریخ  

***

مسعود خدابنده، هافینگتون پست: جنجال بزرگ برای اینکه مجاهدین خلق نمیتوانند ثابت کنند رهبرشان مسعود رجوی زنده استمسعود خدابنده، هافینگتون پست: جنجال بزرگ برای اینکه مجاهدین خلق نمیتوانند ثابت کنند رهبرشان مسعود رجوی زنده است

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مسعود-رجوی-گناهکار-اصلی-است-ابراهیم-خد/

مسعود رجوی گناهکار اصلی است – مصاحبه ابراهیم خدابنده

مسعود رجوی گناهکار اصلی است - ابراهیم خدابندهمعصومه رضائیان، ایسکانیوز، پنجم ژانویه 2022:… تمام کسانی که طی این سال‌ها جذب سازمان شدند، قربانی هستند و کسی که باید پاسخگو باشد، شخص مسعود رجوی است. رجوی استعدادهای زیادی را از بین برد، هم کسانی که در ایران به دلیل عضویت در سازمان کشته و اعدام شدند و آنهایی که در ایران ترور شدند. مسئول مستقیم کشته شدنشان رجوی است. مسعود رجوی گناهکار اصلی است 

ابراهیم خدابندهاعتراف رجوی به جنایات ۷تیرو ۸شهریور/ سازمان مجاهدین دست بولتون است

عضو جداشده گروهک منافقین در گفت‌وگو با ایسکانیوز تشریح کرد؛

نفوذ منافقین در مسئولان چگونه صورت می‌گیرد؟/ عضوگیری گروهک نفاق در اینستاگرام/ اشتغال ابزار اصلی جذب

مسعود رجوی گناهکار اصلی است 

یک عضو جدا شده از گروهک منافقین تغییر کاربری آن در بیش از 40 سال فعالیت تروریستی را تشریح می‌کند.
به گزارش خبرنگار سیاسی ایسکانیوز؛ «سازمان مجاهدین» نامی آشنا برای ملت ایران است. این مردم سال‌هاست با شنیدن نام این سازمان واژه‌هایی چون ترور، خونریزی، خیانت، وطن‌فروشی، دروغ و … را به یاد می‌آورند.

خیانت اعضای سازمان طی هشت سال دفاع مقدس در حق مردم ایران، مثال‌زدنی است. سازمان با گذشت بیش چهل سال از پیروزی انقلاب اسلامی همچنان در خدمت سیاست‌های ضد ایرانی نظام سلطه قرار دارد و با بهره‌گیری از حمایت‌های مالی همه جانبه آنها از هیچ تلاشی برای ایجاد اختلال در مسیر پیشرفت جمهوری ایران دریغ  نمی‌کنند. در گفتگویی که با اعضای جدا شده از سازمان ترتیب داده‌ایم به برخی سؤالات در زمینه فعالیت‌های سیاسی و نظامی این سازمان پاسخ خواهیم داد.

ابراهیم خدابنده یکی از جداشدگان سازمان است. او سال 1332 در تهران متولد و دیپلم ریاضی خود را سال 50 از دبیرستان البرز اخذ می‌کند و برای ادامه تحصیل عازم انگلستان می‌شود. مدرک فوق لیسانس برق را قبل انقلاب از یکی از دانشگاه‌های انگلیس می‌گیرد. به‌گفته خودش؛ قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و در خلال آن، عضو انجمن‌های اسلامی خارج از کشور بوده که سال 59 جذب سازمان می‌شود تا سال 1382 یعنی 23 سال تمام وقت و عمدتاً در حوزه بین‌الملل به این سازمان خدمت می‌کند. او در جریان مأموریت‌های خود به بیش از 20 کشور دنیا سفر کرده و مأموریت‌های دیپلماتیک زیادی را برای سازمان به انجام می‌رساند.

بخشعلی علیزاده ابراهیم خدابنده - مسعود رجوی گناهکار اصلی است

آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل گفتگوی تفصیلی با ابراهیم خدابنده از فعالان سابق گروهک منافقین است.

–  چه شد که جذب گروهک منافقین شدید و عمدتاً روش‌های جذب در این سازمان چگونه است؟

زمانی که در انجمن‌اسلامی دانشجویان خارج کشور بودم یکی از اعضای سازمان به نام احمد شادبختی که بعداً در درگیری‌ها کشته شد، به لندن آمد و در انجمن اسلامی برای دانشجویان سخنرانی کرد. شادبختی فردی با کلام فصیح بود که نهج‌البلاغه را از حفظ می‌خواند و این شاخصه سبب شد اکثر جوانان شیفته او شوند. او درباره اهمیت برقراری استقلال در ایران صحبت می‌کرد، مسئله‌ای که آن زمان دغدغه تمام جوانان هم‌ سن و سال من بود. چون در رژیم شاهنشاهی همه شئونات از جمله اقتصاد، سیاست، فرهنگ و حتی ارتش ایران وابسته به آمریکا بود و به دست آوردن استقلال امری بعید به نظر می‌رسید و همین امر نظر دانشجویان را جلب کرد.

شادبختی معتقد بود جمهوری اسلامی نفی استثمار نمی‌کند، پس به استقلال منتهی نمی‌شود و این سازمان است که تا آخر ضد آمریکایی باقی می‌ماند و این مسئله مبنای جذب بسیاری از دانشجویان شد. سازمان بعدها نسبت به آن مواضع 180 درجه دگردیسی یافت، ولی همچنان همان افراد عضو سازمان هستند و فعالیت می‌کنند؛ چون با شیوه‌های فرقه‌گرایی و مغزشویی افراد را تابع اوامر رئیس سازمان می‌کردند.

– چه شد که از گروهک منافقین جدا شدید؟

جدا شدنم از سازمان خواست خدا و تابع شرایطی بود که کنترلی روی آن نداشتم. یک مأموریت در سوریه برایم تعریف شد که باید مبلغ دو میلیون دلار از عراق به فرانسه می‌بردم. در این مأموریت یکی از دوستان به نام جمیل بصام همراهم بود. با نام تاجرهای ایرانی در سوریه بودیم که هر دو دستگیر شدیم و به زندان افتادیم. بعد از مدتی هویتمان مشخص شد و ما را تحویل ایران دادند.

در زندان اوین ابتدا بنای ناسازگاری داشتم؛ چون خودم را متعهد به سازمان می‌دانستم و فکر می‌کردم پوست و استخوانم با نام رجوی عجین است و باید حسرت اطلاعات را به دل مأموران اطلاعات ایران بگذارم. رفته رفته رفتار بازجوها در من اثر و یادم رفت دریایی از خون میان ما و آنان بوده است. در یکی از جلسات بازجو به من گفت روال این است که من سؤال کنم و شما پاسخ دهید، اما اینجا مایلم شما سؤال کنید و من جواب دهم. از بازجو درباره اعدام زنان باردار در اوین پرسیدم که گفت؛ اگر ثابت کنم فردی که حکم اعدام داشته، به خاطر بارداری اعدام نشده است، دست از سازمان خواهی کشید؟

چهار سال و چهار ماه در اوین بودم و بعد از آن آزاد شدم. اتفاقی که افتاد این بود که من در این مدت توانستم مستقل فکر کنم؛ چون فشار تشکیلات و عملیات جاری روانی را نداشتم. در آن زمان برادرم کتابی با نام «فرقه‌ها در میان ما» را برایم فرستاده بود. من ذهنم را طوری در زندان بسته بودم که تلویزیون، روزنامه و حتی کتاب‌های داخل ایران را نمی‌خواندم چون آنها را متعلق به رژیم می‌دانستم. کتابی که برادرم آورد درباره فرقه‌ها در آمریکا و به زبان انگلیسی بود و ربطی به ایران نداشت. برای همین آن را مطالعه کردم و متوجه شدم تکنیک‌های فرقه‌گرایی روی اعضای سازمان هم اجرا می‌شود و با روش‌های مغزشویی ذهن ما را کنترل می‌کردند.  مطالب کتاب به شیوه‌ای بیان شده بود و به قدری به  اوضاع ما در سازمان شباهت داشت که شک کردم کتاب توسط مأموران دستکاری شده و به دست من رسیده باشد. به هر حال شروع به ترجمه کتاب کردم و اتفاقاً بعدها هم دانشگاه اصفهان آن را چاپ کرد.

–  روش‌های جذب در گروهک منافقین یا به گفته شما فرقه رجوی چگونه است؟

شیوه‌ جذب در سازمان از ابتدا تاکنون تغییرات زیادی داشته، روش‌های مختلفی را به کار گرفتند که همگی بر مبنای فریب استوار است. من از مسئولان بخش روابط بین‌الملل سازمان بودم، برای انجام مأموریت باید ملاقات‌های زیادی انجام می‌دادم. برای ما نهادینه شده بود هویت اصلی خودمان را فاش نکنیم. برای همین قبل از هر ملاقاتی اول روی افراد مطالعه می‌کردیم که چه علائقی دارد و در همان قالب وارد گفتگو می‌شدیم تا مطابق با علاقه طرف مقابل صحبت و بتوانیم او را جذب کنیم. مثلاً اگر کسی که برای جذبش تلاش می‌کردیم با عراق مشکل داشت، می‌گفتیم مقر ما در پاریس است تا حساس نشود و اگر طرفدار اسرائیل بود خودمان را ضد حماس نشان می‌دادیم و به همین منوال دائماً رنگ عوض می‌کردیم.

بسیاری افراد برای کمک به سازمان پول جمع می‌کردند. پول‌ها خرج مبارزه مسلحانه سازمان می‌شد، اما باید به مردمی می‌گفتند که پول‌هایشان خرج بچه‌های یتیم داخل ایران می‌شود. اما واقعیت این بود که پول‌ها خرج مریم رجوی و مهمانی‌های او در پاریس می‌شد. بعدها به این فکر کردم که کار ما در سازمان دروغ گفتن از صبح تا شب بود و اینکه در ایران ما را به نام منافقین می‌شناسند پر بیراه هم نیست.

دو ماه در سوریه زندان بودم. مدام نماز می‌خواندم و به حضرت زینب (س) متوسل می‌شدم که نکند من را تحویل ایران بدهند. آنقدر نگران این مسئله بودم که اگر بین ابوغریب و اوین مخیرم می‌کردند، ابوغریب را انتخاب می‌کردم؛ یعنی آنقدر ایران هراسی را تقویت کرده بودیم که خودمان هم از کشورمان می‌ترسیدیم.

ابراهیم خدابنده - مسعود رجوی گناهکار اصلی است

– آیا افرادی که عملیات جذب روی آنها صورت می‌گیرد، از قبل شناسایی می‌شوند؟

سازمان هیچگاه به فکر جذب توده‌ای نبوده و افراد را موردی انتخاب می‌کند. اینگونه که مورد به مورد روی افراد مطالعه و آنها را جذب می‌کنند. امروزه جذب بیشتر با استفاده از فضای مجازی صورت می‌گیرد. سازمان از سال 1395 با کنار رفتن ارباب قدیمی یعنی صدام حسین و معرفی ارباب جدید یعنی عربستان سعودی به طور کامل به آلبانی منتقل شد و مسعود رجوی هم جای خود را به مریم داد. عملکرد جدید هم اینگونه است که جایی در تیرانا مشخص شده و حدود هزار نفر پشت کامپیوترها نشسته‌اند که معروف به ارتش صفحه کلید هستند. هر کدام از این افراد با ده‌ها حساب کاربری فیک در شبکه‌های اجتماعی مشغول فعالیتند. توئیت و ری‌توئیت می‌کنند و پست می‌گذارند. اینها چون در فیس بوک و توئیتر محدود شدند، اکنون بیشتر روی اینستاگرام متمرکز هستند و در این فضا کار می‌کنند.

پروفایل‌های اینها بیشتر تصاویر دخترهای جوان است و در فضای مجازی به دوستیابی مشغول هستند. به طور مثال برای هزار نفر دایرکت می‌فرستند. اگر از این هزار نفر 100 نفر هم پاسخ اینها را بدهند، یک گام بزرگ برایشان است و در صورتی که از این 100 نفر یک هم کار را ادامه دهد، راندمان خوبی برای آن کاربر ثبت شده. چون همان یک نفر مد نظر است که کار روانی را با او آغاز می‌کنند. از علایق و مشکلاتش می‌پرسند مثلاً جوانی بیکار است و مشکلات خانوادگی دارد یا زنی که مورد خشم شوهرش قرار گرفته، کاربران سازمان روی این موارد سوار می‌شوند و مسیر را به گونه‌ای پیش می‌برند که جمهوری اسلامی را علت همه مشکلات فرد معرفی کنند که اگر این نظام از سر راه برداشته شود، تمام مشکلات حل می شود و این روند تا جایی پیش می‌رود که فرد قربانی به یک نقطه از نفرت بی‌منطق از جمهوری اسلامی ایران برسد. به طوری که دیگر حتی کفش تولید شده در ایران را هم پا نمی‌کند. مرحله بعد حرکات ایذایی و رودرروست و فرد بدون اینکه متوجه شود، جذب سازمان شده است.

افرادی که از این طریق جذب سازمان می‌شوند بیشتر برای انتشار شایعات و اخبار استفاده می‌شوند. چون یکی از حربه‌های کنونی سازمان تولید شایعه در ایران است. این شایعات با پشتیبانی سعودی و اسرائیل انجام می‌شود و امنیت روانی جامعه ایران را هدف قرار می‌دهد. به تعبیری اکنون دیگر تروریست‌های سازمان نارنجک و مسلسل در دستشان نیست تا در خیابان به سمت مردم شلیک کنند یا در سطل آشغال بمب بگذارند. بلکه عملیات ترور را با فضای اجتماعی و اینترنت انجام می‌دهند. امنیت روانی را هدف قرار داده و روح و روان مردم را به هم می‌ریزند این همان کارکردی را دارد که قبلاً انفجار یک بمب در سطل زباله داشت. بیشتر این افراد وقتی از آنها سؤال می‌شود که چرا جذب سازمان شدید. می‌گویند، اصلا نفهمیدم چگونه به اینجا رسیدم.

معمولاً سازمان از این افراد می‌خواهد از فعالیت‌هایشان عکس بگیرند و برایش بفرستند. تا به اربابانشان بدهند و به ازای آن پول بگیرند. البته این حرکات ایذایی سازمان مشکل امنیتی برای جمهوری اسلامی نیست، اما در جای خودش می‌تواند آزار و اذیت کند. مانند پشه‌ای که آسیبی نمی‌زند اما نمی‌گذارد آدم به کارش برسد. معمولاً در شیوه‌های جذب اسمی از تشکیلات خودشان نمی‌آورند. مثلا در قالب سلطنت طلب‌ها وارد می‌شوند؛ چون می دانند مردم ایران از سازمان متنفرند و شاید سلطنت طلب‌ها  درجه مقبولیت بیشتری نسبت به آنها داشته باشند. روش دیگر این است که از طریق باشگاه‌های ورزشی، انجمن زنان حتی به عنوان آرایشگاه وارد می‌شوند تا فالور جمع کنند. در میان آنان افرادی را پیدا می‌کنند که مستعد کار روانی باشند لذا ارتش صفحه کلید کارشان از صبح تا شب همین است.

– شاهد مثالی برای اینگونه عملیات‌های جذب گروهک منافقین در فضای مجازی دارید؟

بله؛ دختر دانشجویی که دنبال کار است در فضای مجازی اطلاعیه‌ای مبنی بر جذب خبرنگار می‌بیند. با شماره‌ای که در اطلاعیه هست تماس می‌گیرد که به او می‌گویند آگهی متعلق به یک بنگاه خبری است و از او می‌خواهند برایشان از محیط دانشگاه خبر تهیه و به ازای آن پول دریافت کند. این دانشجو چون نیازمند کار و درآمد است می‌پذیرد. دختر دانشجو در اعترافات خود گفته که ابتدا کارهایی که از من می‌خواستند برایم تعجب‌آور بود؛ چون در قبال کارهای ساده و کم اهمیت به من پول خوبی می‌دادند. دختر دانشجو یک سال را به همین منوال کار می‌کند و بعد از آن موردهای مشخصی را از او می‌خواهند و مثلاً می‌گویند برو در دانشگاه فلان مسئله را پیدا کن و برای ما بیار! اینجاست که دختر شک می‌کند که نکند جنبه خروج اطلاعات دانشگاه را داشته باشد و چون آن افراد را خوب نمی‌شناسد به مسئله حساس شده و از انجام عمل سر باز می‌زند. اما تهدیدش می‌کنند که یکسال است برای سازمان کار می‌کردی و مدارک خبرهایی که فرستادی و پولی که دریافت کردی در اختیار ماست. اگر همکاری را آنگونه که ما می‌خواهیم ادامه ندهی، اینها برای تو دردسرساز می‌شود و از این طریق او را مجبور می‌کنند یک سال دیگر با آنها همکاری کند و در هر دفعه ابراز پشیمانی، با تهدید و ارعاب مواجه می‌شود. این مسئله تا جایی ادامه می‌یابد که دختر تصمیم می‌گیرد عواقب هر اتفاقی را بپذیرد، اما ماجرا را به حراست دانشگاه بگوید.

اشتغال جوانان یکی دیگر از ابزار سازمان برای عملیات جذب است. جوانی جویای کار بود به او می‌گویند اگر یک کار خوب می‌خواهد به استانبول برود. او هم به امید کار مناسب به ترکیه سفر می‌کند. پس از ملاقات، فردی که برایش پیشنهاد کار داشت از او می‌خواهد به ایران بازگردد و برایشان دور کاری کند. این جوان خودش می‌گفت که یک سال دور کاری کرده ولی به دلیل اینکه از او اطلاعاتی خواسته بودند که راضی نشده در اختیارشان قرار دهد، متوسل به تهدید می‌شوند. این جوان بیان می‌کرد عکس‌هایی برایش می‌فرستادند که نشان می‌داد در استانبول با کاردار سفارت اسرائیل ملاقات کرده، البته این جوان توسط نیروهای اطلاعات ایران دستگیر شد.

یکی دیگر از راه‌های جذب تخلیه تلفنی است که از اطلاعات تلفن افراد متوجه می‌شوند مثلاً فلان مسئول مملکت با فرزندش که خارج از کشور زندگی می‌کند، اختلاف دارد. مدتی انرژی می‌گذارند و هزینه می‌کنند تا گزکی از آن مقام مسئول به دست بیاورند و آنها را به همکاری وادار کنند. این ترفند در سفرهای خارجی مسئولان بیشتر اتفاق می‌افتد و بعد دستاویز سازمان شده و در راستای اهداف آنان بهره برداری می‌شود.

سازمان گاه از افرادی که جذب می‌کند، در حرکت‌های اجتماعی بهره می‌گیرد. اینها را می‌فرستد تا تجمعات را به خشونت بکشانند. اینها روش‌های کار امروز سازمان است. چون دیگر توان کار ندارند، منتظر می‌مانند تا مسئله‌ای به وجود بیاید و روی آن سوار شوند و بعد این را برای اربابانشان خرج کنند که در داخل ایران چکار کرده‌اند تا بتوانند از آنها پول بگیرند.

– افراد چگونه در رده‌های گروهک منافقین قرار می‌گیرند، توانمندی و تخصص چقدر در این رده‌بندی مؤثر است؟

سازمان باید به عنوان یک فرقه مخرب کنترل ذهن و تعریفی که دانشمندان از حوزه فرقه‌گرایی ارائه می‌دهند شناخته شده و کارکردهایش در این حوزه دیده شود. فرقه‌ها ساختاری خلاف احزاب و سازمان‌ها دارند. سه مؤلفه اصلی در یک تشکیلات «رهبری»، «تشکیلات» و «ایدئولوژی» است. در حالی که این سه مؤلفه در فرقه‌ها متفاوت است. رهبر در یک فرقه کسی است که جای خداوند می‌نشیند. یعنی مالک جان، مال، ناموس، فکر و اعتقادات شماست.

ایدئولوژی هم به عنوان مجموعه «بایدها و نبایدها» در فرقه وجود ندارد و متدلوژی روانی جای آن قرار می‌گیرد. در سازمان هیچگاه با شما درباره خوب و بد بحث نمی‌کنند؛ چون رهبر آن را تعیین می‌کند. در فرقه متدهای روانی تحت عنوان ایدئولوژی وجود دارد و شما مدام به لحاظ روانی صیقل می‌شوید تا در این چهارچوب قرار بگیرید.

تشکیلات هم در فرقه‌ها، هرمی است. رهبر در رأس و بقیه قاعده هستند. رابطه هر فرد با مسئول بلافصلش مثل رابطه با رهبر است؛ یعنی جای خدا می‌نشیند. به واقع در مورد سازمان تعبیر درستش این است که بگوییم فرقه رجوی. در این فرقه عشق ممنوع است و شما حق دارید فقط عاشق رهبر باشید، عشق به همسر، فرزند و والدین در این فرقه جایی ندارد.

عضویت شما در این فرقه مادام‌العمر و خروج از آن ممنوع است. بدترین خیانت این است که از فرقه جدا شوید. در فرقه امر خصوصی و شخصی ممنوع است؛ حتی باید گزارش خواب دیشب و اینکه در ذهنت چه چیز می‌گذرد را هم به رهبر خودت بدهی. در فرقه شما حساب بانکی ندارید برای کاری که می‌کنید حقوق نمی‌گیرید و ارتباط خارجی حتی با خانواده و دوستان ممنوع است و این ممنوعیت‌هایی است که در همه فرقه‌ها از جمله سازمان هست. متأسفانه همه اینها هم تحت عنوان اسلام صورت می‌گیرد. شما وارد داعش هم که می‌شوید چنین مسائلی را با عنوان اسلام مشاهده می‌کنید. یعنی اعضای سازمان، رجوی را به عنوان کسی که حرف اسلام را می‌زند می‌پذیرند.

وقتی من به ایران آمدم مرحوم پدرم می‌‎گفت من همه چیز را در مورد سازمان می‌پذیرم، اما شما هر لیبرالی را پیدا کنید همکاری با دشمن آن هم در حال جنگ را خیانت می‌داند و کشورهایی هم که مجازات اعدام ندارند در این یک مورد استثنا قائل شده‌اند. حتی موردی بوده که 20 سال بعد از جنگ جهانی دوم فردی را با ادله همکاری با دشمن اعدام کردند. شما با چه منطقی با دشمن متجاوز به خاک سرزمینتان همکاری فعال داشتید؟! این در حالی است که من فکر می کردم عملکردم عین وطن دوستی و خدمت به اسلام است.

سازمان قبل از اینکه فرد را جذب کند کاملاً ذهنش را تسخیر و تحت کنترل قرار می‌دهد. باید بدون چون و چرا هر کاری را از او خواستند انجام دهد به گونه‌ای که اگر خورشید در آسمان بود ولی مسعود رجوی گفت شب است، بپذیرد که شب است. توانایی و تخصص افراد فرع ماجراست و رده‌بندی در سازمان براساس میزان تبعیت از مافوق صورت می‌گیرد نه براساس توانمندی.

زمانی که آمریکا سازمان را تحویل صدام حسین داد، برایشان کارکرد نظامی و تروریستی تعریف کرده بود. رژیم بعث عراق در قرارگاه‌های سازمان به اینها آموزش نظامی می‌داد. حتی تاکتیک‌های اطلاعاتی، امنیتی و استراتژی جنگ توسط رژیم بعث عراق به اعضای سازمان آموزش داده می‌شد. آمریکا نقشه‌ها و عکس‌های هوایی که حتی عراقی‌ها هم تجهیزاتش را نداشتند و آموزش‌هایی چون شنود در مرز و … را به آنها می‌داد. وقتی صدام حسین سقوط کرد سازمان کارکرد نظامی و تروریستی خود را از دست داد، بنابراین کارکرد جدیدی برایش تعریف شد که حضور در فضای اجتماعی و جاسوسی و … بود. لذا آموزش‌ها هم به سمت دیگری رفت. افرادی که در عراق حتی حق نداشتند به کامپیوتر نگاه کنند، آموزش‌های کامپیوتر دیدند و در آن مقطع یکباره دستور ورود هزار کامپیوتر به آلبانی داده شد.

افرادی مانند من هم در روابط بین‌الملل فعال بودیم و در زمینه پروتکل‌ها آموزش می‌دیدیم. بخش‌هایی هم کاملاً سری، اطلاعاتی و امنیتی بود که افراد در ارتباط مستقیم با سرویس‌های عربستان و اسرائیل بودند. البته در عراق بخشی از این آموزش‌ها توسط استخبارات داده می‌شد. لذا بسته به اینکه اربابان چه کارکردی را برای سازمان تعریف کنند، ابزار و آموزشی در اختیارشان قرار می‌گیرد.

– پس ارتقای مرتبه و رسته کاری در تشکیلات گروهک منافقین چگونه است؟

هر فردی که رجوی سرسوزنی احساس کند برایش رقیب و تهدید می‌شود از سر راه کنار می‌زند. علی زرکش نفر دوم سازمان هر چند مطیع بود در جاهایی با انقلاب ایدئولوژیک زاویه داشت. رجوی دید زرکش در سازمان وزنه است و این پتانسیل را دارد که روزی مقابل او قرار بگیرد. بنابراین او را محاکمه، خلع رده و در عراق محبوس کرد. من از نزدیک محل حبس زرکش را دیده بودم. در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) زرکش را به عملیات فرستادند و راننده‌اش را مأمور کشتن او کردند. این فرد سال‌ها بعد از سازمان جدا شد و به ایران آمد و این مسئله را افشا کرد که به سفارش رجوی زرکش را کشته است. افراد زیادی بودند در سازمان بودند که به همین دلیل شکنجه و سربه نیست، یا اعدام شدند و مرگشان به صورت خودزنی جلوه داده شد.

وقتی آمریکا به عراق حمله کرد، سازمان 55 نفر را فهرست کرد که اینها در بمباران آمریکا و انگلیس کشته شدند. بسیاری از افرادی که بعد از سازمان جدا شدند اعتراف کردند که مرگ بسیاری از این اسامی مربوط به چندین ماه قبل بوده، اینها ناپدید شده بودند که سازمان همه را در فهرست کشته شدگان بمباران آمریکا معرفی کرد.

در یک مقطع رجوی احساس کرد زنان برایش تهدید کمتری نسبت به مردان دارند. با همین رویکرد افراد شاخص سازمان را یکی یکی کنار زد و افراد بی‌تجربه را به جای آنها آورد. خیلی از اعضای شورای رهبری مانند مهوش سپهری و افرادی نبودند که سابقه مبارزاتی واطلاعات علمی داشته و کار بلد باشند. حتی مریم رجوی درزمان شاه مخلوع و بعد از ان هیچ سابقه‌ای سیاسی و مبارزاتی نداشت. لذا افراد نه براساس قابلیت که مطابق با میزان تمکین‌پذیری و باصطلاح ایدئولوژیک‌ و تبعیت از رجوی رتبه می‌گیرند. موضوعی که مریم رجوی در بسیاری از موارد ثابت کرده، وقتی رجوی به او گفت از شوهرت جدا شو و با با من ازدواج کن پذیرفت. مریم رجوی می‌گفت هنر یک مجاهد این است که تمایلات مسعود را خوب بشناسد و به آن عمل کند. این تمام ایدئولوژی سازمان است.

زهرا مریخی که اکنون دبیرکل سازمان است، تمام معاونانش افراد زیر 30 سالی هستند که در پاریس به دنیا آمده‌اند و در سازمان چشمشان را باز کرده‌اند و اصلاً ایران را ندیده‌اند و جز سازمان چیز دیگری نمی‌شناسند. اما معاونان مسئول اول سازمان شده‌اند. در حالی که در سازمان افراد قدرتمندی در سازمان هستند. رجوی به اینها مسئولیت می‌دهد چون از خودشان چیزی ندارند. بنابراین تشکیلات براساس تبعیت از رجوی رده‌بندی می‌شود. قابلیت  و توانایی اجرایی مهم نیستند.

– در فرقه رجوی مقوله ازدواج و خانواده چگونه جایگاهی دارد؟ کمی درباره ازدواج‌های تشکیلاتی بگویید؟

سازمان زمانی که در سال 44 تأسیس شد تشکیلاتی کاملاً مردانه بود. یعنی فقط مردها حق عضویت داشتند. حنیف‌نژاد خانه‌ها تیمی داشت که مردان آنجا جمع می‌شدند و کار تشکیلاتی و نظامی می‌کردند. وقتی می‌خواستند خانه اجاره کنند، صاحبخانه‌ها حساس می‌شدند که چند مرد مجرد در یک خانه چه می‌کنند وهمین باعث درگیری با صاحبخانه می‌شدکه گاه کار به ساواک می‌کشید و لو می‌رفتند برای همین مجبور شدند بعضی زن‌های فامیل را بیاورند و ترکیب خانودگی ایجاد کنند. ورود زن‌ها به تشکیلات تقریباً به اجبار بود. اینها برای سازمان حالت پوششی داشتند و ازدواج به این صورت که کسی برای خودش همسر انتخاب کند و ازدواج براساس عشق و احساس صورت بگیرد، وجود نداشت. سازمان تعیین می‌کرد که دو نفر با هم ازدواج و خانه اجاره کنند و این مبنای کرایه خانه بود و این زوج تشکیلاتی طرف حساب صاحبخانه می‌شدند و بقیه پنهانی آمد و شد می‌کردند. این روش به ازدواج تشکیلاتی معروف شد.

بعد از انقلاب چون سازمان وارد فاز کار سیاسی شد، یک سری ازدواج‌ها انجام شد. مسعود رجوی به عنوان بالاترین مرد سازمان با اشرف ربیعی بالاترین زن سازمان ازدواج کرد. یا مهدی ابریشم‌چی با مریم عضدانلو و محمد ضابطی و… چون اینها ارتباطات خارج از سازمان داشتند و مدام با جامعه در ارتباط بودند و جاهای مختلف کاندیدا می‌شدند، ناچار به بچه‌دار شدن بودند. این روند تا سال 60 که از کشور خارج شدند، ادامه داشت. در پاریس بچه‌دار شدن را ممنوع کردند و گفته شد فرزندآوری مربوط به فاز سیاسی داخل ایران بود و هدفی را دنبال می کرد که آن مسائل به پایان رسیده است.

سال 64 هم انقلاب ایدئولوژیک را مطرح کردند و براساس آن مریم رجوی با وجود اینکه یک دختر داشت از مهدی ابریشم‌چی جدا شد و به عقد مسعود درآمد آن موقع مریم عضدانلو مسئول دفتر رجوی بود.

سال 68 مریم را به عنوان مسئول اول معرفی کردند و تا سال 72 به تدریج و لایه لایه طلاق ایدئولوژیک و انقلاب ایدئولوژیک را مطرح کردند که تمام زنان سازمان را باید در عقد مسعود رجوی دید به این معنا که مردان باید زنان خود را طلاق بدهند تا به عقد مسعود درآیند. بعد از آن هیچ مردی نتوانست ازدواج کند؛ چون زن مجردی وجود نداشت و هیچ زنی هم ازدواج نکرد، چون همسر داشت و این رویه همچنان ادامه دارد.

– شما وقتی به عضویت گروهک منافقین درآمدید مجرد بودید؟

وقتی سال 59 به سازمان آمدم همسر انگلیسی داشتم و دخترم حدود یک سال و نیمش بود. به من گفتند اینها مانع مبارزه تو هستند. اگر بخواهی تمام عیار در خدمت مبارزه باشی باید زن و بچه را رها کنی. شرایط من به‌گونه‌ای شد که خانواده‌ام نمی‌دانستند چه بلایی سر من آمده که رهایشان کردم. همسرم با خواهرم در ایران تماس می‌گرفت تا خبری از من بگیرد، اما آنها هم از من خبری نداشتند. اینگونه همسرم رفت وطلاق غیابی گرفت. تصورم این بود که به خاطر خانواده، انقلاب و خلق فداکاری می‌کنم.

بعدها زنانی مانند بتول سلطانی از سازمان خارج شدند و افشاگری کردند که رجوی در پادگان اشرف حرمسرا درست کرده و مریم بدون اینکه مردان سازمان چیزی بدانند زن‌ها را به عقد مسعود در می‌آورد.

– اگر قرار باشد افرادی از گروهک منافقین محاکمه شوند چه کسی را مستحق می‌دانید؟

تمام کسانی که طی این سال‌ها جذب سازمان شدند، قربانی هستند و کسی که باید پاسخگو باشد، شخص مسعود رجوی است. رجوی استعدادهای زیادی را از بین برد، هم کسانی که در ایران به دلیل عضویت در سازمان کشته و اعدام شدند و آنهایی که در ایران ترور شدند. مسئول مستقیم کشته شدنشان رجوی است.

پژوهشگران اعضای فرقه را مقدم‌ترین قربانیان آن معرفی می‌کنند. اعضای سازمان بیشترین آسیب را از این نفاق دیدند و آنانی که توانستند از سازمان جدا شوند همه از رجوی شکایت دارند. این اعتقاد من است، اما جمهوری اسلامی ایران حدود 50 نفر که مستقیماً در ترورها نقش داشتند و آمر و طراح بودند را قابل محاکمه می‌داند. بقیه به شرط اینکه از سازمان منفک شوند و شاکی خصوصی هم نداشته باشند، مورد عفو قرار می‌گیرند. این مصوبه شورای عالی امنیت ملی است و اطلاع دارم که حدود 700 نفر بر اساس این حکم در ایران زندگی می‌کنند و از این عفو استفاده کرده‌اند.

معصومه رضاییان

لینک به منبع

مسعود رجوی گناهکار اصلی است 

***

After Soleimani’s Assassination, There Will Be No Regime Change in TehranAfter Soleimani’s Assassination, There Will Be No Regime Change in Tehran

***

همچنین: