روزی که ناجی می توانست ناجی باشد

روزی که ناجی می توانست ناجی باشد

 مهدی خوشحال، ایران فانوس، هفدهم اوت 2016:…  پس از پخش فایل صوتی منتسب به آیت الله منتظری که ابتدا در وب سایت خودش سپس در اکثر شبکه های مجازی بازنشر یافت و مورد تحلیل و تفسیر مجدد قرار گرفت و رسانه های مجاهدین این بار نیز گرد و خاک به راه انداخته و از جانب محمد ملکی در تهران، آمار قربانیان آن سال را بیش از 30 هزار تن اعلام کرده اند، مظلوم نمایی شان به جایی رسیده که محمد اقبال مجاهد مستقر در پاریس، در مقاله ای عذرخواهی … 

کلمه: مجاهدین خلق؛ همچنان نماد وابستگی، خشونت و ترور

فیلم یکی از جلسات رجوی با سرلشکر طاهر عبدالجلیل حبوش

لینک به منبع

روزی که ناجی می توانست ناجی باشد

پس از پخش فایل صوتی منتسب به آیت الله منتظری که ابتدا در وب سایت خودش سپس در اکثر شبکه های مجازی بازنشر یافت و مورد تحلیل و تفسیر مجدد قرار گرفت و رسانه های مجاهدین این بار نیز گرد و خاک به راه انداخته و از جانب محمد ملکی در تهران، آمار قربانیان آن سال را بیش از 30 هزار تن اعلام کرده اند، مظلوم نمایی شان به جایی رسیده که محمد اقبال مجاهد مستقر در پاریس، در مقاله ای عذرخواهی مصطفی تاج زاده را به نقد گرفت و او را نیز شریک جرم و جنایت خطاب کرد.

به هر حال، رسانه های مجاهدین از فرصت به دست آمده به دنبال مظلوم نمایی، محق و مشروع شمردن اعمال شان، سپیدسازی رهبران شان و محکوم کردن دشمنان شان برآمده و در اینجا آنچنان حق به جانب تبلیغ می کنند که انگار وکیل و وصی و سخنگوی قربانیان سال 1367 در زندانهای ایران هستند.

اعدام زندانیان سیاسی در هر صورت و در هر کجای دنیا محکوم است. اما این محکومیت تنها مختص یک طرف دعوا نیست، بلکه کسانی که آتش بپا می کنند و آتش بیار معرکه و تحریک کننده و تبلیغاتچی و نان شهیدخور هستند، نیز باید به این پرسش پاسخ دهند، شما در مقابل دشمنان تان از چه حربه و ابزارهای تحریک کننده و تشویق کننده، استفاده کرده اید تا آمار قربانیان که اتفاقاً ربطی به شما ندارد، بالا برود و حال کاسه داغ تر آش شده اید.

تبلیغات مجاهدین در شرایطی خود را صاحب اله و خون و عزا می داند که عملیات خودزنی فروغ جاویدان/مرصاد، را با کمک نیروهای عراقی به پیش برد و اعدامهای سال 67 بعد از آن، احتمالاً به تلافی آن و از مردادماه آن سال شروع شد. بیهوده نبود که مسعود رجوی در جمع بندی عملیات خودزنی سوم مرداد، آمار تلفات طرف ایرانی را 55 هزار تن تبلیغ می کرد. او به دنبال چنین آمار و تبلیغاتی، از طرف مقابل اقدامی تلافی جویانه و مقابله به مثل می طلبید تا آمار قربانیان و اعدام شدگان در ایران را برای نیروهای شکست خورده و در محافل مختلف مورد استفاده قرار دهد.

پرسش از رهبران مجاهدین این است، اگر قربانیان و اعدام شدگان سال 67 از آن شما و غالباً نیروهای شما بودند، چرا جهت نجات شان هیچ کوششی نکردید؟ شما که در جریان حل و فصل مسایل جنگ ایران و عراق و تبادل اسراء بوده اید، اتفاقاً در بالاترین موقعیت سیاسی و نظامی و نیرویی در خاک عراق و دارای حمایتهای منطقه ای و غربی، هم بوده اید و طرف ایرانی به زعم شما در ضعیف ترین نقطه به سر می برد، آیا اگر تلاش تان که با کمک نیروهای عراقی و یا بدون کمک نیروهای دیگر، انجام می گرفت، به کاهش اعدام زندانیان و یا نجات آنها نمی انجامید؟

لابد چون فکر می کنید، سوپر انقلابی و مظلوم هستید، تلفات نیز ابزاری جهت باز کردن راه، مشروعیت و حقانیت شما و جهت جذب و حفظ نیروها به کار خواهد آمد که اگر چنین است و حال تبلیغ می کنید که آنها قربانیان، نیروهای شما و نیروهای رزمنده بودند، چرا در موارد خودی و حساس اشتباه نمی کنید؟

شما در جریان زندانی یک نفر به نام مریم قجر در سال 1382 در زندان فرانسه، چقدر هزینه کردید؟ از مالی تا نیرویی و سیاسی گرفته تا عواقب کار که منجر به بی اعتباری شما در کشورهای غربی گردید؟ چون مریم قجر خودی و دارای اطلاعات ذیقیمت بود، با بالاترین هزینه جانی و مالی و پس از گذشت تنها 15 روز او را از زندان نجات دادید. بنابراین اگر مسعود رجوی در سال 1367، پس از عملیات فروغ جاویدان/مرصاد و یا قبل از عملیات که جنگ در دو طرف ایران و عراق خاتمه یافته بود، اگر می خواست می توانست جهت نجات زندانیان ایران کاری و تلاشی انجام دهد که امروز بتواند با سند و مدرک نشان دهد که برای حفظ و نجات نیروهایش چنین و چنان اقدام سیاسی یا بشردوستانه را انجام داده ولی موفق نشده است!

شما که در خاک عراق و به کمک نیروهای عراقی از طرف ایرانی آتو داشتید، میلیاردها دلار اسلحه در جریان عملیات چلچراغ و هزاران اسیر و امکانات و ابزارهای دیگر جهت ختم خونریزی و دعوا و یا حداقل تاکتیکی جهت نجات نیروهای زندانی، در دست داشتید، آیا نباید آن ابزارها را آن روز و آن لحظه حساس و خطرناک جهت حفظ و حراست از نیروها هزینه می کردید؟ اکر نکردید و نخواهید کرد، لابد آن نیروها که حال برایشان عزا گرفته و موعظه می خوانید مانند مریم قجر و سران دیگر، از آن شما نبودند و صرفاً مرغان عزا و عروسی بودند که می بایست قربانی می شدند تا حال شما به رقص و پایکوبی بپردازید و بگویید که نگفتیم، حق با ما بود و نیروهای ما بودند و دشمن چنین و چنان کرد.

شما که امروز ذره بین به دست گرفته قال و مقال راه انداخته و از فایل صوتی منتسب به آیت الله منتظری، خواهان محکوم کردن همه و محق شمردن خط و خطوط خودزنی تان برآمده اید و سهم همه را در بروز حوادث مشخص می کنید و حتی سهم مصطفی تاج زاده را مشخص کرده و بعضاً منتقدین خود را در فاجعه سال 67 مشاور و مقصر می دانید و مابقی منتقدین را جاده صاف کن، آیا هیچ به سهم خود در این جنایت و خیانت فکر کرده و حساب و کتاب کرده اید؟ سهم شما در فاجعه سال 67 و هر جای دیگر که خونی از مجاهد خلق بر زمین ریخت و شما مترصد استفاده ابزاری از آن خونها برآمدید، اگر بیشتر از همه نباشد کمتر نیز نخواهد بود!

در ادامه، مقاله اسلحه 67 که سالها قبل و اتفاقاً در همین رابطه نوشته شد، جهت مکمل مقاله بالا آورده می شود.

اسلحه 67

از آن روزی که بزرگترین کتاب مدرسه، تاریخ را زیر بغل گرفته و با پای پیاده راه دوری را به مدرسه می رفتم، همیشه با تاریخ و کتابش مشکل داشتم. به نظرم تاریخ، کتابی که به خورد ما می دادند، پر از جعل و دروغ و تحریف و مبالغه و کم و زیاد کردن وقایع بود.

تاریخ فرقی نمی کند چه در گذشته و چه امروز، مانند داستانی است که اگر از اول و تا به آخر، تمام و کامل نوشته و تعریف نشود، یا به گونه ای نیمه کاره نوشته و روایت شود، از آن می توان تعبیرها و تفسیرهای مختلفی ارائه داد و نتایج مختلفی را استنتاج کرد.

یکی از این موارد، کشتار سال 67 است که قریب به یک ربع قرن از آن تاریخ گذشته است. البته مورخان و روشنفکران و سیاسیون مختلفی از این واقعه طی چندین کتاب و صدها مقاله، تعبیرها و تفسیرها و نتایج مختلفی را ارائه داده اند.

کسانی از راه دور و کسانی از راه نزدیک و کسانی بدون منظور و کسانی با قصد و نیت و بهره برداری سیاسی، دست به نگارش و تحلیلهایی در این ارتباط، زده اند. و النهایه کسانی از فاجعه سال 67 به مثابه سلاحی برنده علیه مخالفین و منتقدین خود استفاده می کنند و خود را صاحب و قیم آن خونها می دانند.

باورش سخت است، باوری که بتواند از خون مردم سلاح بسازد. مردمی که زنده نیستند تا از خون و حیثیت و آرمان شان، دفاع کرده و چند و چون و اصل داستان را بر ملا کنند. همیشه همین طور بوده است. مردگان بیشتر از زندگان تحریف و مورد سوء استفاده قرار گرفته اند.

کشتار سال 67، می بایست خون شان تنها به عنوان قربانی و درس تاریخ و مبارزه، یادآوری و نگارش می شد و نه سلاحی در دست این و آن، علیه هر آنکس که مخالف و منتقد باشد، مورد استفاده قرار گیرد و از همه بدتر، خونهایی که برای سیاه سازی و سپیدسازی این و آن، تبلیغات شود.

سال 1367 یکی از سر فصل های مهم تاریخی بود. دو کشور ایران و عراق، پس از 8 سال جنگ تمام عیار به نتایج زیانبار جنگ رسیده بودند. هر دو طرف، فهمیدند که این جنگ به نفع کشورهای غرب و شرق و به زیان ایران و عراق است. هر دو کشور در منتهای عبرت و ناتوانی، در صدد صلح و سازش بودند. تقریباً جنگ شباهتی به جنگ جهانی داشت چون که بیش از 50 کشور در آن شرکت غیر مستقیم داشتند و همه سود سرشار برده بودند. در هنگام آتش بس اما در طرف عراق که بخشی از مخالفین ایرانی به نام مجاهدین خلق را به کار می گرفت، روند صلح را به تمسخر گرفت. مجاهدین که تا آن زمان تنها در شکاف جنگ مابین ایران و عراق، جنگ شبه کلاسیک انجام می دادند، دانستند که با صلح مابین ایران و عراق، جنگ آنها نیز به اتمام خواهد رسید. هیچ طرح و نقشه ای برای آتش بس و هیچ نقشه ای برای مبارزه بدون صدام حسین و شرایط غیر جنگی، نداشتند. چنین شد که در اوج توانایی و فرآیند جنگهای چریکی و پارتیزانی و شبه کلاسیک، همه سرمایه شان را وارد جنگی بی برنامه و بدون فرماندهی، کردند.

در جلسه توجیهی و برنامه ریزی قبل از آن عملیات که مسعود رجوی با افسران عراقی داشت، گویا وفیق السامرایی از انجام عملیات ناراضی بود و توجیه اش این بود وقتی ارتش عراق طی 8 سال جنگ نتوانست، چگونه مجاهدین با ارتش کوچک شان به تهران خواهند رسید. ولی صابرالدوری از صدام حسین خواست تا به این عملیات که به خود زنی شباهت داشت، رضایت دهد. از نگاه صابرالدوری، در این جنگ ز هر طرف شود کشته، به سود صدام حسین است.

عملیات فروغ جاویدان| مرصاد، چند روز پس از توافق آتش بس مابین ایران و عراق، آغاز شد. مجاهدین در این جنگ که با همه سرمایه و توان شرکت کرده بودند، 1400 تن تلفات جنگی و 900 تن زخمی متحمل شدند. در طرف مقابل، حکومت ایران که دستش به رهبران مجاهدین نمی رسید، در تلافی این جنگ حدوداً 3000 تن اسیر را به اعدام محکوم کرد. این در حالی بود که در طرف مجاهدین نیز حین عملیات فروغ جاویدان|مرصاد، اسیران ایرانی را به اعدام محکوم می کردند.

عملیات هستی سوز و جنون آسای فروغ جاویدان|مرصاد، که تنها سه روز به طول انجامید، دستاوردش به طور خلاصه چنین بود.

1ـ عدم آزادسازی بیش از 2000 تن اسرای ایرانی در طرف مجاهدین.

2ـ 1400 کشته و 900 تن زخمی در حین جنگ و در طرف مجاهدین.

3ـ حدوداً 3000 تن اعدام در داخل زندانهای ایران که اکثراً مجاهد بودند.

4ـ حذف اصلاحات و اصلاح طلبان تا 10 سال آینده در صحنه سیاسی ایران.

5ـ در طرف ایران نیز تلفات جانی وجود داشت که از آمارش اطلاع دقیقی در دست نیست.

یک سیاستمدار کارش تنها جنگ کردن و تلفات دادن نیست، بلکه مدیریت دوران بعد از جنگ نیز خود سیاست و تدبیر بالایی را می طلبد. چرا رهبری مجاهدین چنین کرد، زمانی که دو دولت با آن همه پشتوانه و اقتدار در نقطه ضعف تن به سازش داده و به دنبالش برای آزادسازی اسرای جنگ تدارک می دیدند، نیروی سوم که تنها زایده جنگ و نان جنگ ایران و عراق را می خورد اما در نقطه قوت به سر می برد، از آن فرصت طلایی و فوق طلایی، سود لازم را نبرد و باعث شد تا حداقل 4400 تن از نیروهایش در زندانهای ایران و جبهه جنگ، قربانی شوند.

مسعود رجوی در آن زمان که دو طرف ایرانی و عراقی، دستهای خود را بالا برده بودند، ضمن این که در مقابل ایران در وضعیت بهتری به سر می برد، همچنین بیش از 2000 تن اسیر از طرف ایران در اختیار داشت که با آزادسازی آنان قادر بود در کنار اخذ امتیازات متنوع، حداقل 3000 اسیری که در آستانه اعدام به سر می بردند، آزاد کند.

ولی هیهات که او با هر آنچه آزادسازی و آزادکردن، مخالف بود.

مسعود رجوی، در تمامی عمرش تنها دو بار مبادرت به آزادسازی اسیر نمود و بابت هر دو هزینه گزاف پرداخت. یکی در مورد خودش در زندان شاه بود که جان دهها تن را فدای آزادی خودش کرد و دیگری در مورد زنش در زندان فرانسه بود که باز هم جان دهها تن را در آتش سوزاند، تا اسیری را آزاد کند.

ولی او هیچگاه در مورد آزادی اسراء چه اسیران خودش در زندانها و چه اسیران جمهوری اسلامی که در جنگها اسیر می کرد، کوششی نکرد. سودی در آزادی و آزادسازی و دوران پس از جنگ نداشت. اگر چنین می کرد، آرمان و ایدئولوژی و عملکرد سابقش زیر سئوال می رفت. این چنین شد که مثل همیشه و به جز در مواقع شخصی، فرار به جلو کرد و از کیسه مردم هزینه داد. هزینه ای که هر طور حساب شود، تنها به سود خودش بود. چرا این که او در شرایطی به سر می برد و در نقطه ای ایستاده بود که جمله زندگان را خطری برای موقعیت خود، و شهداء و زندانیان را برای سپیدسازی خود و سیاه سازی دشمن، استفاده می کرد.

اتفاقاً کسانی چون ایرج مصداقی و سعید شاهسوندی و دیگران که از آن فاجعه جان سالم به در بردند، مسعود رجوی سخت با آنان دشمن است. چرا این که زندگان ممکن است بعداً به رازی آشنا شوند که مردگان هرگز نمی توانند. چرا این که زندگان قادرند روزی به حقیقت آشنا شوند و آن را معترف شوند و سخنگوی خود شوند، ولی متاسفانه مردگان قادر به سخن گفتن و انتخاب سخنگویی که مستحق آن باشند، نیستند.

کدام مورخ و نقالی حاضر است در چنین برهه بحرانی دست به قلم ببرد و حقیقت را بنویسد و چهره و اتوریته خود را فدای حقیقتی بکند که آن حقیقت، دشمنانی بغایت قرون وسطایی و بی منطق و افراطی داشته باشد و هر نقد و حقیقتی را با دشنام و تهمت پاسخ دهد.

این نامه نگاریهای زبونانه که مسعود رجوی برای سران حکومت ایران می نویسد و نشان از ضعف اش است و از موضع حفظ جان می نویسد، می بایست در سال 67 و دوران آتش بس نوشته می شد که نشان از اقتدارش بود و در ازای نامه اش، می توانست جان هزاران تن را نجات داده و از فروپاشی هزاران خانواده جلوگیری می شد. ولی هیهات که او همه سرمایه اش تنها و تنها در یک نقطه گره خورده و برای یک منظور به کار رفته و او اعتقادی به آزادی و نجات دیگران ندارد و هنوز هم واژه نجات را نجاست می نامد.

با این وصف و با وجودی که زمان طلاست، هنوز یک راه فرار و خروج وجود دارد. اما آن راه خروج کمافی السابق دخیل بستن به جنگ و گروگانگیری و قایم شدن پشت اسرای باقیمانده نیست، بلکه آزادی بی قید و شرط و بی چون و چرای همه اسرای باقیمانده است.

„پایان“

*** 

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار (قسمت پایانی)

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=26058

آیا مسعود رجوی به غیبت کبری رفته است؟

 مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و یکم ژوئیه ۲۰۱۶:… مسعود رجوی رهبر فرقه مجاهدین طی ۵۰ سال مبارزاتش در هیچ صحنه خطرناکی حضور فعال نداشت و حاضر نبود. او از سال ۱۳۵۱ در زندان که سمبه ساواک را پر زور می دید، یا غش و ضعف می کرد و یا نقشه و کروکی خانه همرزمانش را می کشید و دست ساواک می داد. از سال ۱۳۶۰ دائماً … 

مزدور مریم رجوی و ترکی الفیصل اربابشتکلیف صفحات بعد از ۲۸ چه می شود؟!

مسعود رجوی تروریسم ملک سلمان عربستان سغودیآرش رضایی: یازده سپتامبر ، مجاهدین حامیان واقعی القاعده (+ خاطراتی از آن روز)

لینک به منبع

آیا مسعود رجوی به غیبت کبری رفته است؟

مسعود رجوی رهبر فرقه مجاهدین طی ۵۰ سال مبارزاتش در هیچ صحنه خطرناکی حضور فعال نداشت و حاضر نبود. او از سال ۱۳۵۱ در زندان که سمبه ساواک را پر زور می دید، یا غش و ضعف می کرد و یا نقشه و کروکی خانه همرزمانش را می کشید و دست ساواک می داد. از سال ۱۳۶۰ دائماً در حال فرار و اختفاء زندگی کرد. او در سال ۱۳۶۰ و پس یک فرار بزرگ و پر هزینه از جیب نیروهای بدون سلاحش، وقتی به فرانسه رسید، حتی به حیاط خانه اش پا نمی گذاشت و بهانه می آورد که اسراییلی ها ممکن است او را از طریق هوا و هلی کوپتر مورد هدف گلوله قرار دهند. از سال ۱۳۶۵ که مخفیانه و با هزینه سنگین وارد عراق شد، هیچگاه از بغداد و منطقه امن دورتر نرفت و بهانه اش این بود که در شان رهبری مجاهدین نیست که به مناطق فقیرنشین و خطرناک پا بگذارد. مسعود رجوی در هیچ عملیاتی حتی از راه دور شرکت نکرد و هیچگاه به مناطق خطر نزدیک نشد. او در زمستان سال ۱۳۸۲ و قبل از سقوط صدام حسین که زنش را به اردن برد و از آنجا راهی فرانسه کرد و خودش جهت قلاب شدن در اردن منتظر باقی ماند، وقتی شنید که زنش مریم قجر در ۱۷ ژوئن همان سال در فرانسه دستگیر شده و خطر استردادش را پر رنگ یافت، از رفتن به فرانسه پرهیز کرد و دوباره به عراق بازگشت و پس از پیروزی آمریکاییها در عراق خود را در قبال از دست دادن امتیازاتی کلان، تسلیم امریکاییها کرد و با شرط و شروط آمریکاییها وارد فاز غیبت صغری شد. او از طریق غیبت صغری همچنان با اجازه و مشروط با نیروهایش از طریق صوت در ارتباط بود و این موارد تا ۲۱ ماه قبل ادامه داشت.

فرار و غیبت های کوچک و بزرگ رهبری مجاهدین تا هفته قبل ادامه داشت. روز شنبه نهم یولی که مجاهدین جهت بزرگداشت خشونت و ترور در ایران، نمایشی در بورژه پاریس بر پا کرده و صدها میهمان خارجی از کشورهای مختلف را دعوت کردند، در این میان شاهزاده ترکی الفیصل با مرحوم خواندن مسعود رجوی یکی از هولناک ترین صحنه ها را پیش پای مجاهدین و هوادارانش ترسیم کرد. واگویه ای که پس از گذشت یک هفته هنوز تبلیغات پر طمطراق و حق به جانب فرقه مجاهدین نتوانست صحبتهای ترکی الفیصل را تایید یا تکذیب نماید، یا این که علناً هواداران مسعود رجوی را در ارتباط با فاز جدید غیبت کبری تعیین تکلیف نماید.

واقعیت این است که مسعود رجوی در همه پهنه های جنگ و خطر، غایب بود و از سال ۲۰۰۳ به بعد به غیبت صغری رفته است. از این که او هم اکنون به غیبت کبری رفته باشد، چندان بعید نیست. این غیبت می تواند در حین زنده بودن یا مردنش، انجام پذیرد که در اصل بدترین توهین و تحقیر به خیل هواداران و اعضایش است. به هر حال نیروهایش که تا چندی پیش او را شیر همیشه بیدار خطاب می کردند، این انتظار را داشتند تا رهبرشان بعد از غیبت صغری، دوباره با یک انقلاب ایدئولوژیک دیگر رخ بنماید. در حالی که مسعود رجوی در آستانه غیبت کبری، هیچ گونه توبه و عذر تقصیر و وصیت و راهکار نهایی جنگ و صلح و جانشین و امامزاده ای از خود بر جای نگذاشت و همچنان نیروهایش را در بلاتکلیفی محض و سر در گمی باقی گذاشت.

مسعود رجوی در طول عمرش دوبار برای خود جانشین و نماینده انتخاب کرد و هر دو بار قول و قرارش را پس گرفت. اولین بار در سال ۱۳۶۴ در فرانسه جهت ازدواج با مریم قجر، او را شریک رهبری عقیدتی خود کرد. سپس در سال ۱۳۶۷ مریم قجر را با چند درجه تنزل به مسئولیت اول مجاهدین انتصاب کرد. مسعود رجوی برای بار دوم و چند سال بعد که خود را امام مجاهدین جا می زد، به فکر جانشین و امامزاده افتاد. او فرزند خود را که در فرانسه زندگی می کرد، به عراق و قرارگاه اشرف کشاند و به نادر رفیعی نژاد دستور داد تا به مصطفی پسرش درس حقوق بدهد تا مصطفی نیز مانند پدر حقوق شناس باشد! سپس به حمید اسدیان دستور داد تا شجره نامه هیجان انگیز و خطرناکی برای مصطفی تهیه و در نشریه مجاهد چاپ کنند تا مصطفی مانند پدر زندگی اش مملو از خطر و فرار و مقاومت باشد! النهایه به یکی از فرماندهان زن امر نمود تا مصطفی را همراه تیمی به عملیات مسلحانه داخل ایران بفرستند تا مصطفی در شجاعت و جنگاوری چیزی از پدر کمتر نداشته باشد! لازم به ذکر است عملیاتهایی که مصطفی در آن شرکت می کرد، کاملاً تصنعی و تبلیغاتی و فریبکاری بود. به این شکل که گروهی رزمنده به همراه مصطفی وارد منطقه مرزی می شدند و ابتدا مصطفی را پشت تپه ای قایم می کردند و خودشان به بالای تپه می رفتند و چندین بار تیر هوایی در می کردند و فیلمبرداری می کردند و جملگی به سلامت به اردوگاه اشرف باز می گشتند و جنگ و گریز مصطفی را واقعی به خورد نیروها می دادند. سرانجام مسئولین جهت چک نهایی و جمع بندی از تمرینات امامزاده، به امام گزارش نوشتند که امامزاده همه صلاحیتها و آموزشها را با موفقیت سپری کرده الا امامزاده از امام دلخور است و امام را قبول ندارد که در پاسخ به این همه هزینه و آموزش کار، مسعود رجوی پاسخ داد، کسی که امام را قبول نداشته باشد، نه این که به درد امامزاده گی نمی خورد، بلکه مجاهد بودنش هم مشکوک است. این چنین شد که مسعود رجوی امام مجاهدین، بدون جانشین و امامزاده به غیبت کبری رفت. ناگفته نماند، مسعود رجوی در هر موقعیتی که قرار می گرفت، خود را به یکی از امامان شیعه دخیل می بست. او تا سال ۱۳۶۵ به امام اول شیعیان دخیل می بست چون می خواست خود را عدالتخواه و انقلابی جا بزند. سپس از سال ۱۳۶۵ که وارد خاک عراق شد و خواست آتش جنگ را تندتر کند، خود را به امام سوم شیعیان دخیل بست و سرانجام و از سال ۱۳۶۸ و در جریان انقلاب ایدئولوژیک و زمانی که در عراق زمینگیر شده و ناامید از جنگ و جدال، خود را با امام دوازدهم شیعیان مقایسه می کرد اگرچه او بعضاً و جهت ترساندن نیروهایش هر از گاهی بحث عاشورا را پیش می کشید و خود را با امام سوم شیعیان مقایسه می کرد و در انتهای کارنامه مجاهدین قول عاشورا را به همه می داد که البته او به هیچکدام از قول و قرارهایش طی ۵۰ سال اخیر، پایبند نماند.

این که مسعود رجوی مرده باشد و وارثینش نخواهند مرگش را آشکار کنند، بعید نیست. اعضای قدیمی مجاهدین که از ابتدا قرار بود تنها شش ماه زندگی کنند و بعد شهید شوند، هم اکنون سن و سالی گذرانده اند. اما اکثرا مردان و زنان قدیمی بیشتر از ۷۰ سال زندگی نمی کنند چون که فشار جسمی و روانی که گریبان اعضاء را در فضای بسته و ناامن و جنگی، می گیرد و انواع ریاضتهای بیهوده به آنان تحمیل می شود به ندرت عضوی می تواند دهه هفتاد را پشت سر بگذارد. مسعود رجوی نیز همین طور است. او با این که بسیار خوشگذران بود و از امکانات سلطان و خلیفه برخوردار بود، اما از یاد نبریم که او همچنان در شکم بارگی و زن بارگی شهره بود و برخلاف همه رهبران دیگر در هر موقعیتی سیگار دود می کرد و اهل تفریحات سالم نبود و ورزش نمی کرد و مطالعه نمی کرد و نیازی نمی دید که اطلاعاتش را به روز بکند. بنابراین از حیث جسمی و روانی در تلاشی مفرط به سر می برد که اگر امروز مرگش را اعلام بکنند چندان به دور از واقعیت نخواهد بود.

متقابلاً اگر هم به دلایل پزشکی و صرف هزینه های سرسام آور او زنده باشد و بخواهد به غیبت کبری برود و اتوریته و قداستش را همچنان برای نیروهایش حفظ کند، این امور نیز بعید نیست و قبلاً نیز از او به دفعات مختلف سر زده است. مسعود رجوی عادت دارد تا دیگران را مورد تمسخر و خبط و خطا و آزمایش قرار دهد و سپس به ریش دیگران بخندد. از یاد نبریم که او در سال ۱۳۶۷ با یک صحنه سازی مهیج، مریم قجر را به مسئولیت اول مجاهدین انتصاب کرد و خود با دلخوری کنار کشید و به نیروهایش یک ماه فرصت داد تا با خود درگیر شوند و بپرسند که، مریم مسئول اول چرا؟ وقتی که همه نیروها طی یک ماه فرصت فکر کردن از این که مسعود رجوی خلع رده شده و چون فرماندهان دیگر همه مسئولیتهایش را از دست داده است، با شماتت از خود، همزمان به شهامت و صداقت و فداکاری مسعود رجوی صحه گذاشته و غبطه خوردند، سپس در مهرماه همان سال که مسعود رجوی نشست جمعی دیگری بر پا کرد و جهت پاسخ نیروها که، مریم مسئول اول چرا؟ بحث را شروع کرد، در ابتدا و ناباورانه با تمسخر و تحقیر همه نیروها شروع کرد، شما دنبال من می گشتید، فکر کردید حال که مریم مسئول اول مجاهدین شده، من کجا هستم؟ من اینجا هستم، شما کجایید؟

او مانند چوپان دروغگو و از این که جایگاهش توسط خودش به مراتب بالاتر رفته بود، جملگی حضار را مورد تحقیر و سرزنش قرار داد و افکارشان را به چالش کشید و سرکوب کرد.

لذا مسعود رجوی این عادت را دارد تا هر از گاهی خود را از دیده ها پنهان کند و تحلیلهای غلط دیگران را به تمسخر بگیرد. چون که تحلیل کردن شخصیت و عملکرد مسعود رجوی، آسان نیست. تا شخصی او را همان طور که هست نشناسد، در تحلیل عملکردش به خطا خواهد رفت. مسعود رجوی بر خلاف دیکتاتورهای دیگر چون صدام حسین، دیکتاتور و قدرت طلب که رسم دیکتاتورها و قدرت طلبان است، نیست. او مادون این حرف ها است. او طی چند دهه اخیر امکانات و ابزارهای دیکتاتوری و قدرت را که به وفور در داخل و خارج از ایران به دست آورد، حتی یک مورد هم نتوانست از ابزارهای دیکتاتوری و قدرت طلبی استفاده بهینه بکند و به پیش برود. بلکه او همه امید و آرمان و انرژی نیروها و امکانات و ابزارهایی که طی چند دهه اخیر به دست آورد، جهت منافع شخصی و حفظ قدرت درون گروهی اش، سوزاند و تباه کرد. او همه سرمایه های مادی و معنوی که طی نزدیک به ۵۰ سال اخیر به دستش آمد، همه را در راستای حفظ موقعیت سازمانی و اتوریته و قداستش، خرج کرد و از بین برد. بنابراین، او فرصت و جرئت و سعه صدر این که بخشی از امکانات و ابزارهایش را در راستای دیکتاتوری و قدرت طلبی استفاده کند، نداشت. او آنقدر حقیر بود که طی جلسه انقلاب ایدئولوژیک که مدعی بود این انقلاب زمینه ساز انقلاب جهانی خواهد بود، به خاطر نوشیدن یک نوشیدنی اضافی سر نیروهایش داد می زد. او ظرفیت و تحمل دیکتاتوری و قدرت را نداشت و بسیار کوچکتر از این حرفها بود. او عاشق خون و خونریزی بود و از ازدیاد خونریزی لذت می برد. او عاشق رنج و شکنج بود و از رنج و شکنج نیروهایش لذت می برد. او عاشق شکست و ذلت و جدایی و نفرت و انتقام بود و از هر آنچه که غیر انسانی بود لذت می برد. اما در فضایی جولان می داد و بازی می کرد و بازیچه دست این و آن می شد که دیگران به فراخور حال خود و نیازشان ناچار او را جدی تلقی می کردند و حرفهایش را جدی می گرفتند. این امور که آورده شد تا دیروز اثباتش سخت بود، ولی حال که او پس از چند دهه خون و خونریزی و شعار و تبلیغات و قداست، بی خبر از همه کس و همه جا به غیبت کبری رفته است، باورش آسانتر است.

یکی از دلایلی که مسعود رجوی را مرده یا زنده به غیب کبری کشانده است، بحث استردادش است. مسعود رجوی و سازمانش سالهاست که در شکاف اختلاف مابین حکومت ایران و سایر حکومتها زندگی کرده و سود برده است تا جایی که به مجاهدین نیروی شکاف زی لقب داده اند. از سود بردن در جنگ ایران و عراق گرفته تا اختلاف ایران و عربستان و تا بحث هسته ای مابین ایران و اسراییل و آمریکا و غرب. طبیعی است کسی که دائماً از شکاف مابین حکومتها نان می خورد می بایست جنبه های منفی و عواقب کار را نیز در نظر بگیرد که هر شکافی ممکن است به جنگ ختم نشود، بلکه به صلح و النهایه به وجه المصالحه بازیچه ها ختم شود. مسعود رجوی یکی از شقوق کار خود را سرنوشت عبدالله اوجالان در ترکیه تصور می کرد آن هم زمانی که مسعود رجوی طی چند دهه اخیر اطلاعات ذیقمتی اندوخته و ارزش او نه زنده بودنش بلکه اطلاعاتی است که در اثر افشاء کمک زیادی به روشن شدن زوایای جنگ مجاهدین طی ۵۰ سال اخیر خواهد کرد. آنچه که به عنوان خطر مسعود رجوی را تعقیب می کرد، خطر جانی نبود. چون که او در غیبت صغری، ثابت کرد هیچ گونه کارایی سیاسی و تشکیلاتی ندارد و خطری برای دوام حکومت و یا امنیت ملی نخواهد داشت، اما اطلاعاتش از هر حیث حائز اهمیت است و اگر او را کسی و کسانی کشته باشند، دقیقاً در راستای نابود کردن اطلاعاتش و سپس دگردیسی سازمانش به دست وارثینش است. بنابراین، مرگ و مفقود شدن مسعود رجوی دردی از مردم حل نخواهد کرد و به نفع مردم نیست، اما زنده ماندنش ممکن است البته نه خودش بلکه اطلاعتش، جهت التیام دردها و رنجهای سه نسلی که مسعود رجوی سوزانده و تباه کرده است، مورد استفاده قرار گیرد.

„پایان“

*** 

مزدور پرویز خزایی مجاهدین خلق ارتش خصوصی صدام حسیناعضای ” شورای ملی مقاومت ” بدانند که چه نانی می خورند؟

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=21142

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۵:…  سرلشگر ستاد وفیق السامرایی، که هم اکنون از معارضین عراقی می باشد، در کتاب خاطرات خود به نام “ویرانی دروازه شرقی” صفحه ۱۲۷ در فصل عملیات راصد(۱)، می نویسد: “…به محض پایان یافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراک تکریتی مدیر سرویسهای اطلاعاتی و سپهبد ستاد صابر الدوری و مسعود رجوی رئـیس سازمان گروهک مخالف ایرانی …

 

تاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

ژنرال حبوش: شما آزمایش خود را در سرکوب شورش اکراد در سال ۹۱ پس دادید
(لینک به فایل ویدئویی – ۴ مگا بایت)

لینک به منبع

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

“فلسفه جامه”، حکایت از اندیشه ای کهنه، ضعیف و درمانده است. این اندیشه در شکل و صورت فریبنده است. منطق و استدلالش رگ های گردن و سرخی خون است. در هر کجا مبارز می طلبد. دست پیش می گیرد. البته نه در محتوا، بلکه در شعر و شعار همه را دشمن خویش می پندارد. چون حریف کسی نیست، البته قوی تر از خود و میدان داران را حریف نیست، جهت زورگویی و گردن کشی و قدرت نمایی، دقِ دلش را بر سر ضعفا و زخمی ها خالی می کند. هر جا که زورش نرسید و کم آورد، جامه خود را بر تن دیگران می کند و معایب خود را به آنان نسبت می دهد و خود، ظاهراً فارغ از هر عیب و گناه می گردد. این اندیشه، جهت اثبات خود ناچار است اندیشه مقابل را نفی کند. اگر دشمن گیرش نیاید، ناچار است دوستش را به حساب دشمن جا بزند تا در دعوا و چالش با او خود را اثبات کند. دشمن را با پوشاندن جامه خود، در لاک تدافعی می برد. بدهکارش می کند. وقتی دشمن بدهکار شد، طبیعتاً خودش طلبکار می شود. فرافکنی می کند، با شعار آی دزد، فرار به پیش می کند، مشروعیت و حقانیت کسب می کند و، فراوان معکوس گویی ها و معکوس کاری ها و دروغ بافی ها.

یکی از اشکالات مبارزات قرن بیستم در ایران که به پیروزی به نفع مردم ختم نشد، ایدئـولوژیک بودن غالب آن مبارزات بود. مبارزه وقتی ایدئـولوژیک می شود، آن هم از جغرافیایی که خود کاشف و تولید کننده آن ایده نیست، مبارزین آن جامعه تحریک می شوند و در صدد بر می آیند تا جهت رسیدن به سرچشمه دانش و معرفت، خود را به مرکز ثقل جغرافیایی که آن اندیشه را زاده، برسانند. بی جهت نیست که در کشور ایران، مبارزات سیاسی در قرن بیستم و به ویژه نیمه دوم قرن بیستم روح تازه یی می گیرد، اما اکثر مبارزین چشم به کعبه آرزوها و دل به بیرون خانه داشتند. مبارزان اسلامی و مارکسیستی. اگر مبارز مارکسیستی خود را به اتحاد شوروی نمی رساند، یا مبارز اسلامی به یکی از کشورهای عربی نمی رفت، خود و مبارزه اش را جدی نمی گرفت، دیگران نیز او را جدی نمی گرفتند. میعادگاه ایدئـولوژی آنان، روسیه و نجف و فلسطین بود. در این میان، شوروی، ناچار بود برای حفظ دست آوردهاش به پیش برود، به آب های گرم برسد، با اهرم اقتصادی و نظامی، یاران جدید بیابد و بالاخره به یگانه ابرقدرت جهان بدل شود. عربستان، برای رسیدن به پول و ثبت هژمونی خود در بین ممالک اسلامی، ناچار بود پول بسیاری از انقلابات اسلامی را بپردازد. فلسطین، برای رسیدن به خاک، ناچار بود حمایت مادی و انسانی کشورهای عربی و اسلامی را جلب کند. کشورهای دیگر عربی و اسراییل، ناچار بودند مخالفین ایرانی را حمایت مادی و معنوی کرده تا ایران را از اردوگاه غرب، به جمع خود ملحق کنند. عراق، با توجه به مسایل فوق با ایران، همیشه مشکل خاکی و آبی داشت و طبیعی بود که در هر شرایط از مخالفین ایرانی با هر آن چه در توان دارد، به حمایت بر خیزد. اروپا، به دلیل تضادی که با امریکا داشت و بنا بر افزایش قیمت نفت از جانب ایران، اپوزسیون ایرانی را مورد حمایت قرار می داد.

بدین مناسبت، قبل از این که در ایران انقلاب سال ۱۳۵۷ اتفاق افتد، از دید مبارزان اسلامی، کشورهای عراق، سوریه، لیبی، لبنان و فلسطین، سرمشق مبارزات آزادیخواهان و متقابلاً، اسراییل دشمن مظلومان بود. در این میان البته بسیاری از کشورهای عربی به دلیل این که دشمن اسراییل و امریکا و شاه بودند، در تعادل قوا در اردوگاه سوسیالیسم موجود به سر می بردند. به این مناسبت از مبارزان ایرانی حمایت می کردند. از جمله کشور عراق که همسایه ایران بود و همیشه با کشور ایران جدال های خاکی و آبی داشت. بنابراین، حمایت کشور عراق از مبارزین ایرانی به جز مورد بالا که در اردوگاه سوسیالیسم بود، جهت رفع مشکل آبی هم بود. چون به هر حال وقتی هم که در سال ۱۳۵۷ ایران از اردوگاه غرب خارج شد، باز هم مورد تهاجم عراق قرار گرفت. عراق کشوری است که از نظر جغرافیایی کمبود آب دارد و از حیث دریا راه برون رفت ندارد و دائـماً در حال خفگی است. سیاست های فاشیستی و مخربی هم که در این کشور حاکم است، ضمن این که به مسایل فرهنگی و اجتماعی و مناسبات تولیدی آن کشور مربوط است، بخشی هم به عدم برون رفت جغرافیایی آن کشور بر می گردد. یکی از دلایلی هم که این کشور را به جنگ با همسایگان خود می کشاند، نیاز به آب و راه های آبی است.

هم اکنون کشور ایران در اردوگاه غرب نیست، بلکه مستقیم و غیر مستقیم به جبهه اسلامی و عربی تعلق دارد و در مقابل اسراییل، موضع سختی دارد. چون که خود را قیم کشورهای اسلامی می داند. با وجود این که ایران از حیث سیاسی و ایدئـولوژیکی در ردیف کشورهایی چون عراق قرار می گیرد، با این وصف، مشکل مرزی با وجود هشت سال جنگ کلاسیک و سال ها جدال های خرابکارانه هم چنان به قوت خود باقی است.

عراق یگانه کشور جهان است، که توانسته است تا کنون دو ارتش غیر عراقی را تحمل و حمایت کند. ارتش فلسطینی و ارتش ایرانی. حمایت عراق از فلسطینی ها همان گونه که در بالا آورده شد، دلایل دیرینه دارد، مصرف داخلی و خارجی دارد. مصرف خارجی اش، همان گونه که ایران خود را قیم کشورهای اسلامی می داند، عراق نیز خود را قیم کشورهای عربی می داند. عراق خودش یک کشور عربی و اسلامی است. حمایت عراق از نیروهای ایرانی، چه در گذشته و چه در حال حاضر، در تقدم اول، به خاطر حفظ توازن قوای جهانی نبوده و نیست، بلکه در اهمیت اول مرزی است. این ضدیت و جدال مداوم کشور عراق با اسراییل و ایران، دیکتاتور عراق را از حیث روانی به آن جا رساند که او علاقه وافری به ریختن خون دو قوم یهود و ایرانی داشته باشد. پس تحمل و حمایت نیروهای فلسطینی و ایرانی در عراق، جدا از مسایل تاریخی و سیاسی و نظامی، ریشه در خوی و فرهنگ دیکتاتور بغداد هم دارد.

دولت بغداد، از اوایل جنگ ایران و عراق، همیشه گروه های ایرانی را که در ابتدا بالغ بر بیست گروه بودند، در کنف حمایت های مالی و سیاسی خود قرار داده است. متقابلاً در طرف ایران نیز البته نه به این علاقه و شدت بلکه در راستای استفاده از نیروهای عراقی در مجادلات، وجود داشته است. از میان همه نیروهای ایرانی که دیکتاتور بغداد، علاقه وافری به آنان دارد، گروه نظامی مسعود رجوی در صدر همگان قرار دارد. این گروه همان گونه که در حین عمل به ثبوت رساند، در حد یک لژیون خارجی و مزدور برای عراق است. عراق نیز در مقابل خدمات آنان با دست باز همه گونه امکانات کشورش را که به سهولت در دسترس شهروندان و نظامیان و حتی نیروهای امنیتی آن کشور نیست، در اختیار آنان قرار داده است. در سیاست هم هیچ کشوری پولش را حتی یک دینار بدون منظور و پیشبرد منافع سیاسی و نظامی، خرج نمی کند. حالا گروه مسعود رجوی باشد یا هر گروه ایرانی که علیه حکومت ایران فعالیت می کند، اما در راستای این فعالیت مورد حمایت مالی و سیاسی دولت های بیگانه قرار می گیرد. همان گونه که مقوله حقوق بشر یک مقوله جهانی است و تنها برای جمهوری اسلامی ننوشته اند بلکه برای مخالفین جمهوری اسلامی نیز نوشته اند و مربوط به آحاد مردم جهان است، مسئله مزدوری نیز به همین منوال است. هر فرد، گروه، حزب یا دولتی که در راستای منافع سیاسی و نظامی بیگانه علیه کشور متبوع خود فعالیت کند، به هر بهانه به ویژه به بهانه آزادی مردم دربند آن کشور، مشمول مزدوری خواهد بود. مزدوری هم در منشور سازمان ملل، قبل از این که یک واژه ادبی یا سیاسی باشد، یک جرم حقوقی قابل پیگیری و مجازات است. مانند هر جرم اجتماعی دیگر چون سرقت، قتل، تجاوز و غیره. طبق منشور حقوق بشر، هر ملتی حق تعیین سرنوشت خود را دارد. ملتی می خواهد در مقابل حاکمان مستبد، تمکین کند، سازش کند یا مقاومت بکند، مقاومت منفی کند یا مقاومت مسلحانه، در هر شرایطی، نیروی خارجی نمی تواند از خارج اراده و خواست خود را بر آن ملت تحمیل کند. اگر نیروی خارجی، اراده و خواست خود را توسط نیروی اپوزسیون به آن ملت تحت سلطه تحمیل کند، آن نیروی خارجی، متجاوز و آن اپوزسیون، مزدور است. مزدوری که در خدمت بیگانه علیه مردم و منافع ملی کشورش عمل می کند، مزدور است؛ حال می خواهد حق الزحمه خود را دریافت کند، یا این که وعده سرِ خرمن مانند قدرت سیاسی آینده آن کشور و غیره به او بدهند. اسناد و مدارکی که تا کنون به دست آمد، مزدور، بدون منافع مادی و سیاسی و یا همان وعده های سرِ خرمن، بی دلیل تن به مزدوری برای بیگانه نداده است.

سرلشگر ستاد وفیق السامرایی، که هم اکنون از معارضین عراقی می باشد، در کتاب خاطرات خود به نام “ویرانی دروازه شرقی” صفحه ۱۲۷ در فصل عملیات راصد(۱)، می نویسد:

“…به محض پایان یافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراک تکریتی مدیر سرویسهای اطلاعاتی و سپهبد ستاد صابر الدوری و مسعود رجوی رئـیس سازمان گروهک مخالف ایرانی(منافقین) به منظور بحث و بررسی پیرامون چگونگی پیشروی سریع و عمیق نیروهای این سازمان از خانقین به سمت تهران، برای در دست گرفتن قدرت در این کشور با پشتیبانی محدود نیروهای مسلح عراقی، در کاخ ریاست جمهوری تشکیل جلسه دادند. در حضور صدام، ابعاد این عملیات و پیامدهای احتمالی آن مورد بحث و تبادل نظر طولانی قرار گرفت… مسعود رجوی به صدام گفت، مطمئن باشید که سازمان من ظرف چند ساعت وارد(شهر) همدان، در دویست و پنجاه کیلومتری مرز خواهد شد. سپهبد صابر الدوری، گزافه گوییهایش را از حد گذراند و گفت، سرور من، از دیروز تا به حال تصویر ورود این سازمان به ایران و به دست گرفتن قدرت در آنجا از برابر چشمان من دور نمی شود. صدام فریفته این کلام گردید و موافقت خود را با اجرای این عملیات که به نام عملیات راصد، شناخته شد، اعلام داشت… شاید علت شکل گیری اندیشه عملیات در ذهن سازمان(منافقین) ناشی از این احساس بود که با پایان یافتن جنگ عراق و ایران فرصتها و محدوده پشتیبانی صدام از این سازمان کاهش پیدا خواهد کرد. زیرا حکومت ایران از شرایط مناسبتری برای به دست گرفتن زمام امور در داخل برخوردار خواهد شد. صدام که تظاهر به مشورت با دیگران پیش از اعلام تصمیم گیریهایش می کرد، با بیان جمله زیر از انگیزه های تحریک آمیز خود برای اجرای این عملیات پرده برداشت؛ او گفت، شاید این فرصت طلایی برای نابود سازی رژیم فعلی(ایران) باشد… سازمان، طی دهه هشتاد تا اوت ۱۹۹۰ کمکهای مالی بالغ بر بیست میلیون دینار در ماه از رژیم عراق دریافت می کرد. این مبلغ بعد از سال ۱۹۹۰ به دنبال تورم مالی در عراق که بعد از اشغال کویت به وجود آمد، کاهش پیدا کرد.(قیمت دلار در سالهای دهه هشتاد، بین یک و نیم تا سه دینار بود). این سازمان در آغاز کار از طریق انبارهای ارتش عراق به جنگ افزارهای سبک و به ویژه سلاحهای سبک، یعنی تفنگ خودکار و مسلسلهای متوسط و مسلسلهای سنگین و موشک اندازهای RPG7 و خمپاره اندازهای هشتاد و دو و یکصدو و بیست میلیمتری مجهز شد، سپس تعدادی زره پوش و نفربر زرهی در اختیار آنان گذاشته شد. این سازمان توانست به سلاحهای سنگین بسیاری دست پیدا کند؛ گاهی از طرف عراق در اختیار آنها قرار می گرفت و گاهی غنایم گرفته شده از نیروهای ایرانی بود… با وجود این که کمکهای ارائـه شده از سوی رژیم عراق به این سازمان بسیار زیاد بود، ولی منافقین دارای منابع مالی خصوصی در خارج از عراق نیز بودند که در هنگام نیاز از آن استفاده می کردند… سازمان منافقین اطلاعات قابل توجهی راجع به اوضاع ایران به دست می آورد، ولی این اطلاعات نمی توانست در سطح اطلاعاتی باشد که استخبارات نظامی عراق به دست می آورد(۲). البته عراق از برخی اطلاعات جمع آوری شده توسط این سازمان نیز استفاده می کرد… از آنجا که عراق تنها کشوری است که به صورت آشکار از مخالفین ایران پشتیبانی به عمل می آورد و شاید تنها دولتی است که به صورت سخاوتمندانه(۳) پشتیبانی هایی را در اختیار این سازمان قرار می دهد، باید گفت که دو گروه از معارضین ایران مورد توجه عراق قرار گرفته اند، یکی سازمان منافقین و دیگری حزب دموکرات کردستان ایران، که در سطح پایینتری از پشتیبانی های دولت عراق بهره می برد.. “.

وفیق السامرایی، در صفحه۴۹۱ کتاب باز هم با حسرت می نویسد:

“…در شرایطی که فرماندهان بلند پایه ارتش که به صفوف معارضین پیوسته اند با مشکلات زیادی در زمینه پیدا کردن جا و غذا برای خود و خانواده هایشان مواجه هستند، صدام اموالی به سازمان منافقین اعطا نموده که هیچ کس به آنها نداده است. علاوه بر جنگ افزار و مهمات، تا پیش از حمله به کویت، ماهانه مبلغ بیست میلیون دینار عراق، یعنی حدود ده میلیون دلار به آنها پرداخت می کرد. اگر یک دهم این مبلغ را ما در اختیار داشتیم، ظرف مدت زمان کوتاهی، اوضاع عوض می شد.. “.

خواننده توجه دارد، بخش بسیار کوچک و برون از پرده یی که بر سر میز دولتمردان عراقی دیده و شنیده شد، مربوط به یکی از استان های از دست رفته کشور عراق نیست، بلکه موضوع بر می گردد به کشوری به نام ایران که از حیث جمعیت و وسعت، چهار تا پنج برابر عراق و از حیث قدمت حداقل بیست بار از عراق قدیمی تر است.

و نمونه هایی که آوردم و باز هم در همین کتاب ادامه دارد، بر می گردد به مشاهدات وفیق السامرایی، و مربوط به سال های قبل از جنگ داخلی عراق؛ که پس از این که مجاهدین در جنگ داخلی عراق شرکت کرده و سر بلند بیرون آمدند، پیش دولتمردان عراقی احترام و جایگاهی برابر با گارد ریاست جمهوری عراق، احراز نمودند. موضوع این مقاله هم مزدوری است و نه همه جرم و جنایاتی که مجاهدین طی سی سال اخیر در داخل و خارج ایران مرتکب آن شده اند، که برای شرح و نوشتار آنها اگر اشک چشم ستمدیدگان و قربانیان این فاجعه بدل به مرکب شود، باز هم کم خواهد بود.

از کرامات مالی صدام حسین به مسعود رجوی که تنها گوشه ای از آن اشاره رفت، بخشی مستقیماً در راستای اعمال فشار نظامی و سیاسی و تبلیغاتی علیه ایران خرج می شود، بخش هایی نیز بابت شکار نیرو، تخریب اپوزسیون داخل و خارج، فریفتن مردم و کسب حمایت شخصیت ها و احزاب خارجی در حمایت از تروریسم صدام حسین علیه ایران به کار می رود. بخشی از این پول ها به مزدوران ایرانی تعلق می گیرد، به این بهانه که فعالین و هواداران مقاومت هستند، بخشی نیز برای نمایندگان کنگره آمریکا و نمایندگان مجلسین انگلیس و پارلمانترهای اروپایی خرج می شود تا در راستای تغییر وضعیت ایران، حامی مزدوران بغداد باشند.

مجاهدین در هفته نامه مجاهد شماره ۵۴۸ و ۵۴۹ خود مدعی هستند که در یک بسیج سیاسی، توانسته اند بیش از سه هزار تن از نمایندگان مجلس، مسئـولان حزبی و رئـیسان اتحادیه در ۳۷ کشور جهان را به حمایت از مقاومت و بر علیه سیاست های جنگی ایران علیه عراق، کسب نمایند! طبیعی است که کسب این حمایت ها به نفع عراق، یا از نام و اعتبار اپوزسیون برون مرز ایرانی است که نیروهای صدام حسین در ملاقات با شهروندان خارجی، خود را اپوزسیون ایران جا می زنند و یا از آن دینارهای عراقی به دست می آید که کسی با یک امضاء دادن و پول گرفتن، نه بدش می آید، نه آسیبی می بیند و نه به هچ ارگانی پاسخگو خواهد بود. در ایران هم کسی نیست تا پیگیر چنین عواقبی باشد و نتایج سیاسی و تبلیغاتی مزدبگیری و مزددهی را که در قدم اول منافع ملی کشور را هدف قرار می دهد، دنبال کند. اساساً حکومت ایران بدش نمی آید، وقتی مخالفش را در این حد از بی پرنسیبی فرهنگی و سیاسی می بیند. وقتی مخالفین ایرانی بر آستان دشمنان ایران و ایرانی، بر موطن خود چوب حراج می زنند، حکومت نیز با تبلیغ این گونه مسایل، مردم را از تغییر وضع موجود و عواقب امر ترسانده و اتوریته خود را بر مردم تسریع می بخشد.

در این دنیای پر آشوب هم، کسی که مزدوری می کند، اگر هِر را از بِر تشخیص ندهد، حداقل، به “فلسفه جامه” آشنا و کاربردش را خوب می داند. از زبان رهبر تا سخنور و نویسنده و داروغه و گزمه و آبدارچی و جارچی تا نشریه و رادیو و تلویزیون و آنتن های دیگری که در اختیار دارند، دائـماً در حال جاسوس یابی و مزدوریابی هستند و مانند نخود و کشمش واژه “مزدور” را به مخالفین شان نسبت می دهند تا اعتراض و انتقادشان را به خیال خود خفه کنند. نظام کنونی ایران، نظام جمهوری اسلامی هم از آن جا که مخالفین و دگراندیشان را با پسوند جاسوس و مزدور به مردم معرفی می کند، طبیعی است که واژه مزدوری، در بین مردم حساسیتی ندارد. مردم تحت سلطه استبداد اگر پسوند جاسوسی و مزدوری را یک معرف انسانی و مردمی ندانند، در مذمت آن واکنش لازم را از خود نشان نمی دهند. ولی واقعیت، همان گونه که در بالا اشاره رفت، علیرغم میل و خواست حکومت ایران و لوث شدن این مقوله در افکار عمومی، کسی که برای دموکراسی در ایران کار می کند، ناچار است، برخورد سیاسی و حقوقی با مزدورانی که علیه منافع ملی ایران کار می کنند، داشته باشد. سازمان ملل متحد، بخش ویژه ای به نام “حق تعیین سرنوشت ملت ها” دارد که مسئـول این بخش شخصی از کشور پرو، به نام آقای بالستروس است. کسانی که علاقمند به برخورد حقوقی با مزدوران ایرانی هستند و در این زمینه اسناد و مدارکی در دست دارند، می توانند با مسئـول این بخش از سازمان ملل تماس بگیرند. شماره تلفن و فاکس ایشان به شرح زیر است:

Tel – ۰۰۵۱ ۱۴۷۶۷۱۰۵

Fax – ۰۰۵۱ ۱۴۷۶۲۰۴۵

پی نوشت:

۱ـ راصد، منظور همان عملیات فروغ جاویدان| مرصاد است که بعد از آتش بس مابین ایران و عراق در ۳ مرداد ۱۳۶۷ اتفاق افتاد. این عملیات که از داخل خاک عراق آغاز شد به قصد براندازی حکومت ایران و تصرف تهران اتفاق افتاد که پس از گذشت سه روز جنگ مهیب، شکست خورده و دوباره به داخل عراق عقب نشینی کرد.

۲ـ اطلاعات، وفیق السامرایی در مورد قدرت اطلاعاتی عراق که زمانی او مسئـول آن بخش بود مبالغه می کند، چون یکی از دلایلی که عراقی ها در سال ۱۳۶۴ از مجاهدین جهت همکاری در جنگ علیه ایران دعوت به عمل آوردند، به جز نیاز نظامی، حجم اطلاعات و ستون پنجمی بود که عراقی ها قادر به ایفای چنین نقشی در میدان جنگ و در داخل ایران نبودند. مجاهدین در جنگ ایران و عراق، حداقل از پنج کانال، اطلاعات خود را از ایران جمع آوری و در اختیار کشور عراق و سایر دولت های مخالف ایران قرار می دادند.

مزدوری را تعریف کنید؟!

کلاس ابتدایی که می رفتم و هر از گاهی ناچار بودم انشاء بنویسم، به گمانم تنها انشایی که هنوز یادم مانده و صد در صد مطمئنم که آن موضوع انشاء را حداقل چند بار و در چند کلاس مدرسه، نوشتم، انشاء، بهار را تعریف کنید؟ بود. مابقی انشاهایی که نوشتم، هیچ کدام به یادم نمانده است. همچنین، آن طور که به خاطر دارم، هم خودم و هم اکثر بچه های همکلاسی در مورد فصل بهار که فصل سختی برای همگی مان بود، تعریف و تمجیدهای مثبت و اغراق آمیز می کردیم، چون که فصل بهار برایمان فصل امتحان مدرسه، فصلِ کار روی زمین و سختی های دیگر بود. یعنی هر فصل دیگر سال از جمله تابستان و پاییز و زمستان، همه در جایگاه خود بهتر از بهار بودند. ولی این خودسانسوری و دروغ، مثل این که از بدو تولد با ما زاده شده و از محیط خانواده و مدرسه و جامعه و حتی میدان سیاست، رهایمان نکرد. در مدرسه سیاست هم که چند و چندین سال و تا کنون مشغول هستم، یا به ما دروغ گفتند و سانسور و خودسانسوری را آموزش دادند، یا این که پس از سال ها کار و تلاش و آموختن، بالآخره به ما نگفتند که مزدوری چیست؟ که این همه مصرف دارد و این همه مردم مزدورند و چرا هر کسی که دشمن باشد، مزدور است؟! ضمناَ مزدوران کسانی هستند که مزد کم می گیرند. وگرنه اگر کسانی مزد فراوان دریافت کنند، در مدرسه و کتاب سیاست، مشمول مزدوری واقع نمی شوند!

ولی جدا از فلسفه و فرهنگ دروغ و خودسانسوری که تا به حال به خوردمان دادند تا ما را آن چه که خود می خواهند و نیاز دارند بار بیاورند، اگر لحظه ای از میدان دروغ و دبنگِ سیاست و دکان سیاست کاران معمولی و طبالان دروغپردازشان، بیرون بیاییم و به واقعیت قضیه بیاندیشیم، می بینیم که بعضی از واژه ها و مفاهیم سیاسی که تا کنون آموخته و باور کردیم، تنها با ۱۸۰ درجه عکس، به واقعیت نزدیک است. یکی از این واژه های سیاسی که در فرهنگ سیاسی بسیار مصرف دارد و در گذشته به مثابه سلاح و هم اکنون به مثابه اتهام و تهدید مورد استفاده بعضی از سیاست کاران و جارچیانشان قرار می گیرد، واژه مزدوری است.

واژه مزدوری را در اصل و در بادی امر کسانی مورد سوء استفاده و اشاعه قرار دادند، که بنا بر فلسفه جامه، خود یا مزدور بودند و یا ریگی به کفش داشتند که با تبلیغ و اشاعه این واژه، می خواستند افکار عمومی را از جانب خود منحرف و به سمت دشمن هدایت کنند. یا این که تبلیغاتچی های ایدئولوژیک بودند که معمولاَ از کشورهای بیگانه مثل بغداد و مسکو و غیره، تغذیه تئوریکی و ایدئولوژیکی و مالی می شدند، یا این که سیاست کاران ماهری بودند که بنا بر توصیه استعمار، می کوشیدند تا همچنان جامعه در خودفریبی و خودسانسوری و آنان بر خر مراد، باقی بمانند.

از نگاه آن دسته از سیاست کاران و تبلیغاتچی های ایدئولوژیک که خود ریگی به کفش داشتند و از واژه مزدور به مثابه سلاح استفاده می کردند، از نظر آنان، مزدور یعنی دشمن و دشمن هم در حد پاسبان و پاسدار و غیره، بودند. کسانی که مزد اندکی می گرفتند، اما از آن جا که در صف مقدم و به صورت علنی حضور نظامی داشتند، از نگاه رادیکالیسم و افراطی گری، این موانع، مزدور شمرده می شدند.

اگر قرار بر این باشد، در کشوری مثل ایران، پاسبان و پاسدار مزدور باشند، به روایتی دیگر و در نتیجه، همه مردم ایران و به دنبال آن همه مردم جهان می بایست مزدور باشند. درست مانند آن چه زبان دری تعریف می کند. مزدور، یعنی کسی که کار می کند و مزد کارش را دریافت می کند. یعنی تمام کارگران و زحمتکشان جهان مزدورند. ولی در سیاست این گونه نیست. در سیاست و در حیطه حقوق بشر، مزدوری معنا و مفهوم دیگری دارد.

واقعیت این است که تاریخ نیاکان مان پر است از جنگ و کشورگشایی و زورگویی و حل مسایل و اختلافات از طریق زور و خشونت. با گذشت زمان و با تجاربِ تلخی که از جنگ ها و کشورگشایی ها به دست آمد، برای رشد و تکثیر دموکراسی در عصر حاضر، قرار بر این شد که کشورگشایی از طریق زور و در قدم بعدی، تاثیرات سیاسی از بیرون برای تغییر اوضاع کشوری که در آن مردم دخالت و حق انتخاب نداشته باشند، مردود و مذموم اعلام شود. به همین جهت و دستاورد بود که سازمان ملل متحد حق تعیین سرنوشت ملت ها را پذیرفت و آن را به همه ملل و دولت ها اعلام کرد. حق تعیین سرنوشت، که یکی از حقوق محکم در منشور حقوق بشر است، یعنی این که سرنوشت هر قوم و ملت و مملکتی، می بایست توسط همان مردم تعیین شود و از بیرون هیچ گونه تاثیر و دخالتی برای تغییر اوضاع شان صورت نگیرد که در آن تغییر، منافع کشورهای دیگر لحاظ شده باشد. اگر این درست و عادلانه باشد، با این حساب، دیگر هیچ شهروندی در ایران که از حکومت پول می گیرد، مزدور نیست و یا این که هیچ شهروندی که در آمریکا از دولت آن کشور برای هر کاری پول می گیرد، مشمول مزدوری قرار نمی گیرد. ولی اگر یک شهروند و یا سیاستمدار آمریکایی برای تصاحب قدرت و یا تغییر اوضاع آمریکا از دولت ایران پول و اعانه بگیرد، مزدور دولت ایران است و بالعکس، اگر فرد و یا گروهی از ایرانیان برای تغییر اوضاع کشورشان از دولت و یا هر ارگان آمریکایی و سایر دولت ها پول بگیرند، مزدور آن کشورها هستند و ضمناَ آن دولت نیز دولتی مزدورپرور و مشمول جرمی قرار خواهد گرفت که سازمان ملل و منشور حقوق بشر، برای مزدوران در نظر گرفته است. یعنی هم مزدوری و هم مزدورگیری و مزدورپروری، جرم و جنایت است.

مزدوری تنها این نیست که فرد و یا گروهی از دولتی برای تغییر اوضاع مردمش، پول بگیرد و کوشش کند، بلکه ممکن است وعده و وعیدها و سیگنال ها و علائم دیگری در میان باشد که باز هم مشمول مزدوری است، البته مزدوری با جیره و مواجب و مزدوری بی جیره و مواجب هم داریم. مثلاَ اگر یک ایرانی بخواهد از دولت عراق برای کسب قدرت سیاسی در ایران، پول بگیرد، مزدور است و یا همان ایرانی اگر بخواهد از دولت اسراییل و یا دولت آمریکا پول و یا وعده قدرت بگیرد، باز هم مشمول مزدوری است. چرا این که در هر دو حالت، منافع و دخالت کشور بیگانه را برای مردم خود پذیرفته است، در حالی که مردم، غافل از آن تبلیغات و تغییراتی خواهند بود که از بیرون به آنان تحمیل شده است.

خط مزدوری، قبلاَ کمی مبهم ولی اکنون شفاف تر شده است و کسی که دو کلاس سیاست خوانده باشد، این خط را می فهمد. مزدور پرور که مزدور استخدام می کند، اگر ظاهراَ با حکومتی مخالف باشد، به هیچ عنوان موافق آن مردم نیست، بلکه در وهله اول تضادش با مردم آن سامان و منطقه است و حکومت بهانه ای بیش نیست.

طبعاَ انسان در هر نقطه از جغرافیای زمین که به سر می برد، متاثر از فرهنگ و سیاست های حاکم بر آن نقطه قرار می گیرد و ممکن است در فکر و عملش تاثیر خود را بگذارد، مثلاَ اگر کسی در ایران و یا در کشور آلمان زندگی می کند، ممکن است محیط و سیاست ها و فرهنگ غالب بر آن محیط تاثیراتی در منش و نگرش و سلیقه های آن شخص ایجاد کند، این یک امر طبیعی است. اگر هم کسی هر آن چه که خود انتخاب کرده و استقلال فکر و عمل داشته باشد و برای مردم کشورش نیز همان را تبلیغ کند، این شخص و یا جریان، مزدور نیست حتی اگر اشتباه فکر و تبلیغ کند، حتی اگر الگوبرداری نادرست از جای دیگری کرده باشد که به هیچ عنوان به درد جای دیگری نخواهد خورد.

مزدوری یعنی این که آمریکا ۷۵ میلیون دلار به کسی و یا کسانی بدهد که آن کس و یا کسانِ ایرانی بخواهند از آن پول در راستای تغییر اوضاع سیاسی ایران بکوشند. کسی که این پول را می گیرد مزدور است و کسی که آن را می دهد، مزدورپرور است.

مزدورپرور، به مزدورش پول و یا وعده بی منظور نمی دهد، بلکه به ازای هر دیناری که می دهد، کار و تبلیغات و پیشبرد خطش را مطالبه می کند. وگرنه، در این دنیایی که دعوای اول بر سر پول است، کسی پول خود را بابت جمال فلان آقا و یا فلان خانم، نمی دهد که یکی برود و دیگری بیاید و روز از نو و روزی از نو، بگذرد. این چنین نیست. امروزه، مزدوری کمی با گذشته فرق دارد. بابت هر دلار پول و یا اعانه و وعده های دیگر که می دهند، دو هدف مشخص را دنبال می کنند. اول، پیشبرد خط آن دولت در کشور متبوع مزدورش. دوم، سوزاندن مزدور پس از ختم ماموریت تا جایی که اگر مزدورش به قدرت سیاسی دست یابد و یا دست نیابد، از آن پس دیگر طلبکاری و باجگیری از اربابش را فراموش کند، بلکه هم چنان مطیع ارباب دیروزش باقی بماند.

به طور مثال، بعضی از گروه های ایرانی که برای اربابی مزدوری می کردند، پس از سقوط ارباب نیز جرات و جسارت انتقاد کردن به آن ارباب را نداشتند، چرا این که ارباب وقتی امکانات مادی و معنوی در اختیار آنان قرار می داد، ضمن این که خطش را توسط مزدورانش در ایران به پیش می برد، همزمان، مزدورانش را از مقاومت و هر گونه خطر احتمالی در مقابل ارباب، تهی و خنثی می کرد.

نگارنده، ۵ سال قبل، در خردادماه سال ۱۳۸۰، زمانی که یکی از گروه های مزدور بر اساس فلسفه جامه، ماشین تبلیغات عظیمش را به کار گرفته بود و در هر کجا با سیاست فرافکنی مخالفین یک لا قبایش را مزدور می نامید تا به خیالش افکار عمومی را نسبت به مزدوری خویش منحرف نماید، مقاله ای را در نشریه پیوند شماره ۴۰، درج نمودم به نام “مزدوری چیست و مزدور کیست” در آن مقال، ضمن گرفتن ماست خور یکی از گروه های مزدور، همچنین خاطرنشان کردم که مزدوری در شمار جرم و جنایت است چون که نافی ابتدایی ترین حق تعیین سرنوشت ملت هاست. در انتها، نام و آدرس و شماره تلفن و فاکسِ مسئولی که جرم و جنایت مزدوران را در سازمان ملل پیگیری می کند، آوردم و از همه آزادیخواهان و فعالین سیاسی درخواست کردم تا در راستای شفاف شدن مبارزات خلق های تحت ستم، اگر رد و آدرس مزدور و یا مزدورانی را اطلاع دارند، برای پیگیری حقوقی به سازمان ملل و برای مسئولین امور، گزارش نمایند!

(پایان)

***

مجاهدین خلق فرقه رجوی العربیه تروریسماگر رجوی این انرژی را بجای مزدوری و دریوزگی، برای مردم گذاشته بود

همچنین:

فرزاد به هادی پیوست

 مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، دهم ژوئن ۲۰۱۶:…  از اواسط دهه ۷۰ که تعدادی از سوته دلان مجاهدین، ماهنامه و انجمن پیوند را راه انداختند، فرزاد نیز از کشور سوئد خود را شریک درد و رنج اعضای پیوند می دانست و کمکهای مالی و افشاگریهای خود را در قالب خاطرات و رنجنامه، برای درج در ماهنامه پی
مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و چهارم می ۲۰۱۶:…  این که افراد ساده لوح و مزدبگیری، اعتقاد دارند، مسعود رجوی رهبر مجاهدین، شیر خفته است و به دور از چشم دشمن، دارد راه تکامل را باز می کند و مقدمات سرنگونی را فراهم می کند، نظر من چنین نیست، بلکه معتقدم مسعود رجوی
 مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، چهارم می ۲۰۱۶:… ای کاش جنگ پنجاه ساله مجاهدین خلق دارای زمانبندی جنگی و داور و قانون و قاعده ای می بود و النهایه برنده و بازنده در اسرع وقت مشخص می شد و تکلیف خیل جنگجویان و زخمیها و اسراء و قربانیان و زندانیان و مردم و هزینه های سرسام