روزی که چاروادار ارتش مجاهدین شدم (قسمت اول)

روزی که چاروادار ارتش مجاهدین شدم (قسمت اول)

چاروادار ارتش مجاهدین خلق ایران مهدی خوشحال، ایران فانوس، نوزدهم اکتبر 2021:…  مهدی دستور داد تا بروم و مسئولیت اصطبل را از مصطفی که اهل کردستان بود بگیرم و باصطلاح چاروادار گردان بشوم. اصطبل نیز سنگر بزرگتری در چند متری سنگرم واقع بود که تعدادی خر و قاطر آنجا وجود داشتند. خر و قاطرها، در اصل هنگام عملیات گردانی سلاح و مهمات حمل می کردند که هنگام جنگ تلفات هم داشتند. به هر حال باید به خوبی از آنان تیماری می شد. جملگی خرها و قاطرها جوان و پر زور بودند. مسئولیت اصطبل را از مصطفی که دانش و تجربه خوبی در این زمینه داشت تحویل گرفتم بدون این که تا آن روز با خر و یا قاطری از نزدیک برخورد داشته باشم. آن روز چاروادار ارتش مجاهدین شدم 

مهدی خوشحال - اسیران تا ابد اسیر در مجاهدین خلقاسیران تا ابد اسیرمجاهدین خلق

روزی که چاروادار ارتش مجاهدین شدم (قسمت اول)

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 16.10.2021

دائی محسن، آدم لوطی و با معرفتی بود. او در همه عمرش رانندگی می کرد. از رانندگی ددج آمریکایی تا اتوبوس های تهران رو. هر گاه خانه ما می آمد، مادرم از او سئوال می کرد، برارجان! ماشین به این بزرگی، شاگرد احتیاج نداری؟ دائی محسن با رو در بایستی جواب می داد، شاگرد نیاز دارم ولی این پسرک به درد شاگردی نمی خورد. با تعجب دایی را نگاه می کردم و در دل می گفتم، عجب آدم سختگیری، من که نمی خواهم راننده باشم، شاگردی را هم بلد نیستم؟

بعدها که زمان گذشت و سرد و گرم روزگار را چشیدم و فلقه روزگار را بد جوری خوردم و دانستم که شاگردی از رانندگی سخت تر است و در عمل نه شاگرد و نه راننده خوبی نشدم، به گفته های دایی محسن، باور کردم آن هم زمانی که هم دایی و هم مادر هر دو دار فانی را وداع گفته بودند.

آن زمان، مردم عوام چیزهای عجیبی می گفتند. می گفتند، از سه کس حذر کنید که این سه ختم روزگارند. اول، کسی که در رکاب ماشین ایستاده و باصطلاح شاگرد شوفر است. دوم، کسی که شیر سماور به دست می گیرد و باصطلاح قهوه چی است و سوم، کسی که دم اسب در دست دارد و باصطلاح چاروادار است.

در طول مسیر، اگرچه در آزمون اول از جانب دایی محسن، قبول نشدم و دومی را قسر در رفتم اما بالاخره چارواداری گریبانم را گرفت و مدتی را برای انقلابیون مجاهد چارواداری کردم.

اسیران مجاهدین در آلبانی را آزاد کنید

از سال 1364 که در هیئت انقلابیون مجاهد به سر بردم اغلب اوقات به کار شنود مشغول بودم. شنود در اصل همان جاسوسی است. جاسوسی برای چه و چه کار، داستانش مفصل است و در این نوشته کوتاه نمی گنجد. در ادامه و مابین سال های 1365 و 1366 که در کردستان عراق و در گردان گیلان مصروف بودم باز هم به کار شنود مشغول بودم.

شنود، این بار واقع در مرز مریوان و در بالای کوه سرخ به ارتفاع 1800 متر، واقع بود. این قله، مشرف به شهر و دریاچه مریوان و نزدیک شهرک ویران شده پنجوین قرار داشت که با جبهه ایران تنها یک دره فاصله داشت. تیم شنود ما شش نفر بودیم که موسی اهل صومعه سرا، مسئول تیم بود. هفته ای یک بار به پایین و مقر اصلی که گردان گیلان آن جا استقرار داشت می رفتیم چون که در بالای کوه از آب و غذای کافی برخوردار نبودیم. اما پیک هفته ای دو بار نزد ما می آمد تا اطلاعات دریافتی را به فرمانده گردان و سپس دست عراقی ها برساند. مسئول گردان، جلیل اهل مشهد و معاونش مهدی اهل بابل بودند که فرمانده ارکان نیز از شیراز بود. آن ایامّ، از گیلانی ها در حد سیاهی لشکر استفاده می کردند، اعتماد نمی کردند و مسئولیت نمی دادند. این را کاک صالح که مسئول همه گردان های گیلان و مازنداران و آذربایجان، بود در طی نشستی که در شهر کرکوک و در راستای بحثی به نام شریعتی زدایی اجرا کرده بود گفته بود. شریعتی زدایی، مجموعه بحث هایی در ادامه بحث های انقلاب ایدئولوژیک اول یا همان انفجار رهایی و بحث هویت یا همان مجاهدین چپ ترین نیرو و چپ مارکسیسم و النهایه شریعتی زدایی یعنی مجاهدین نتیجه و ثمره همه نیروهای سیاسی و مبارز ایران هستند. کاک صالح، گفته بود گیلانی ها مردمی هستند که به سهولت وارد مبارزه می شوند و به آسانی از مبارزه می برند چون که ایدئولوژیک نیستند. به هر حال کاک صالح از تاریخ همین قدر بلد بود. درنتیجه، در گردان گیلان تنها دو تن ارتقاء رتبه داشتند که یکی هاشم به فرماندهی گروهان رسید و به خاطر گذشته برادرش مهندس مقدم بود که او در سال 1363 در ایران اعدام شده بود و دیگری بهمن افرازه به خاطر گذشته و خشونتی که در ذاتش نهفته بود. بهمن، در گردان گیلان نظامی نبود اما سایر مسئولیت ها چون صنفی و اسلحه خانه و استقرار، را به عهده داشت. بهمن، آدم زبل و زرنگی بود. سیه چرده و گوشت تلخ که تنها با همشهریان خود از لاهیجان و آستانه اشرفیه، حرف می زد وگرنه آدم کم حرفی بود. بهمن افرازه، در نهایت و در راستای ارتقاء، به مسئولیت بادیگارد مسعود رجوی نائل شد اما سرنوشتش بسی سیاه تر و مشکوک تر از این بود. او با این که پس از سال های زیاد بادیگارد مسعود رجوی، از تشکیلات بریده و خود را به بغداد رسانده بود با این وصف در فروردین ماه سال 1392 در قرارگاه اشرف به طرز فجیع و مشکوکی به قتل رسید که هم اکنون نیز قتلش در هاله ای از ابهام قرار دارد.  مسعود رجوی، در راستای حفظ خود از پرداخت هیچ هزینه ای ابا نداشت و متاسفانه همه هزینه را به پای مبارزه می نوشت.

شنود در اصل یک سنگر محقر و مملو از موش های گرسنه ی جبهه بود که قاتل غذا به ویژه بیسکویت های سنگر خوار و بار بودند. در جبهه، از آب و غذای کافی برخوردار نبودیم که این ها مجموعاً سبب می شد گاهاً با بچه های دیگر شوخی کنم تا فضای تشکیلات و نظامی و سایر سختی ها، تلطیف گردند. از دوران طفولیت همیشه در لحن و کلامم انتقاد و اعتراض نسبت به همه کس و همه چیز وجود داشت و دست خودم نبود. اما بچه های سنگر شنود ضمن جاسوسی از جبهه از خود نیز جاسوسی می کردند تا روزی که وقتی به پایین کوه و گردان گیلان رسیدیم مورد غضب و برخورد مهدی معاون گردان که همزمان مسئول شنود نیز بود قرار گرفتم. مهدی در ابتدا دستور داد تا اول از همه اسلحه و مهماتم را به اسلحه دار گردان که بهمن افرازه بود بسپارم و سپس در همان سنگر شنود ایزوله و زندانی باقی بمانم تا تشکیلات وضعیتم را مشخص کند.

مهدی خوشحال: یاد یاران انقلاب 57

گردان گیلان، واقع در منطقه نالباریس در اصل مجموعه سنگرهای کوچک و بزرگ بودند که آخرین سنگر در سمت غرب مخصوص بچه های شنود بود. سنگری محقر اما پر از عقرب و رطیل که آدم می بایست بسیار احتیاط می کرد به ویژه هنگام خواب. به هر حال همراه بچه های دیگر به جبهه و محل شنود نرفتم بلکه به تنهایی در سنگر زندانی شدم. همچنین، سنگر مجاور من نیز چهار سرباز و یک افسر ایرانی زندانی بودند با این تفاوت که آن ها اجازه خروج از سنگر را نداشتند ولی من برای نهار و شام اجازه خروج از سنگر را داشتم. ولی زندانی شدن در سنگر، نعمت بزرگی نسبت به آزادی در آن محیط بود چون در سنگر کار و مسئولیتی نداشتم و ضمناً می توانستم قدری به خود و گذشته ام فکر کنم. اما در بیرون، فضا ترسناک و کشنده بود چون کسی که مسئله دار یا باصطلاح بریده بود دیگران مانند جذامی با او برخورد می کردند. کسی با بریده اجازه نشست و برخواست و گفتگو نداشت. زمانی که صرف نهار و شام دو نفره بود، با این وجود کسی حاضر نبود با فرد مسئله دار و بی مسئولیت و بی سلاح، غذا بخورد و همنشینی کند. بدین سبب، آزادی کشنده تر از زندانی شدن در سنگر بود و هر گاه که از سنگر خارج می شدم سریعاً خود را به سنگر نمور و تاریک می رساندم و خود، خودم را زندانی می کردم که زندان از بیرون زندان امن تر بود.

با این وصف، روزی که طاقتم طاق شد و از فضای سنگر و زندان که نه بلکه از فضای افسردگی و تنهایی بیرون از زندان، آزرده و ناامید شدم نزد بهمن افرازه که مسئول صنفی گردان بود رفتم و تقاضای خودکار و کاغذ کردم تا توبه نامه بنویسم. خودکار و کاغذ در مناسبات مجاهدین همیشه به وفور یافت می شد. پس از دریافت خودکار و دفتر از بهمن که او نیز با من حرف نمی زد به سنگر برگشتم و توبه نامه نوشتم تا از سنگر و فضای کشنده بیرون از سنگر، نجات یابم. گزارش را به مهدی معاون گردان و مسئول شنود، دادم ولی او به جای آزادی این بار مسئولیت دیگری به من سپرد که اساساً با روحیه و تجربه من در زندگی، سازگاری نداشت. مهدی دستور داد تا بروم و مسئولیت اصطبل را از مصطفی که اهل کردستان بود بگیرم و باصطلاح چاروادار گردان بشوم. اصطبل نیز سنگر بزرگتری در چند متری سنگرم واقع بود که تعدادی خر و قاطر آنجا وجود داشتند. خر و قاطرها، در اصل هنگام عملیات گردانی سلاح و مهمات حمل می کردند که هنگام جنگ تلفات هم داشتند. به هر حال باید به خوبی از آنان تیماری می شد. جملگی خرها و قاطرها جوان و پر زور بودند. مسئولیت اصطبل را از مصطفی که دانش و تجربه خوبی در این زمینه داشت تحویل گرفتم بدون این که تا آن روز با خر و یا قاطری از نزدیک برخورد داشته باشم.

چاروادار ارتش مجاهدین خلق ایران

مهدی معاون گردان طی یک برخورد تشکیلاتی که در یک نیمه شب تاریک انجام گرفته بود، به من گوشزد کرده بود که اینجا مقدس است و ما می توانستیم صدها جوان آماده به جنگ را که در ایران و برای آمدن به اینجا له له می زنند را اینجا بیاوریم ولی تو را انتخاب کردیم. حال باید با دل و جان بجنگی وگرنه لایق این تشکیلات و مناسبات نیستی و مسئولیت نیز به هر کسی داده نمی شود.

مترسکی که مترسک نبود

این برخوردها و استنطاق ها را آویزه گوش داشتم و مسئولیت اصطبل را از مصطفی تحویل گرفتم و روزانه می بایست حیوانات را از حیث آب و علوفه، تامین می کردم و روزانه یک بار آنان را از سنگر بیرون و به هواخوری می بردم. هواخوری، در اصل بالای یال کوه و پشت و شمال مقر گردان گیلان بود. حیوانات که شامل تعدادی خر و قاطر بودند نزدیک به ده راس بودند که امروز دقیقاً تعدادشان را نمی دانم. یک از روزها اما اتفاق خطرناکی برایم افتاد. عصر یکی از روزهای آفتابی که حیوانات را به هواخوری بردم، هوس سوارکاری به سرم زد در حالی که تا آن روز سوار هیچ حیوانی نشده بودم. متاسفانه، حیوانی که انتخاب کردم بزرگترین حیوان و یک قاطر بزرگ بود. همین که سوار قاطر شدم، قاطر بیچاره رم کرد و با سرعت یال کوه را به سمت پایین دوید و من کنترلم را از دست دادم و همزمان با داد و فریاد و کمک خواستن، به این فکر می کردم اگر به پایین و به تخته سنگ ها پرتاب و کشته شوم طبیعی است که تشکیلات مرا در کربلا و گورستان وادی السلام دفن خواهند کرد و شهید راه آزادی خواهند نامید ولی من در راه دیگری کشته می شدم و سخت ناراضی بودم. با این وصف، شانس یاری ام کرد و مصطفی اصطبل بان سابق، داد و فریادم را شنید و به کمک من آمد و چون شناخت خوبی از قاطر چموش داشت حیوان را در نیمه راه که با سرعت به سمت پایین می دوید، رام کرد و مرا از مرگ حتمی نجات داد. با این وجود که در دوران چاروادی در گردان گیلان از مرگ نجات یافتم اما هنوز شور جوانی در سر داشتم و توبه نکردم و راه را همچنان ادامه دادم و دوباره به سیستم شنود وصل شدم و کار و مسئولیت سابق را ادامه دادم.

ادامه دارد

لینک به منبع

زوربای آلبانی

روزی که چاروادار ارتش مجاهدین شدم (قسمت اول)

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/از-قمارخانه-عراق-تا-قمارخانه-آلمان/

از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان

مهدی خوشحال از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمانمهدی خوشحال، ایران فانوس، ششم می 2021:… این داستان عبرت انگیز مرا به یاد داستان و قمار بزرگ خودم انداخت، قمار سیاسی. قماری که مثل همیشه نرفته بودم تا برنده شوم بلکه تا اندازه ای که در توان داشتم ببازم و برگردم. اما کور خوانده بودم و صاحبان قمارخانه را نشناخته بودم. ظرف مدت کوتاه و چهار سالی که در قمارخانه بازی کردم، همه چیزم را باختم و دیگر چیزی برای باختن نداشتم. درست مانند قماربازان پاکباز لاس وگاس. از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان 

عادل اعظمی نگفتمت مرو آنجا که آشنات منمنگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 05.05.2021

مهدی خوشحال

آقای مهدی خوشحال

چند روزی که فارغ از کار و مسئولیت بودم کتاب قمارباز اثر تئودور داستایوسکی را به دست گرفتم و طی چند روز کتاب را خواندم. کتاب قمارباز ترجمه جلال آل احمد و محتوایش دست نوشته ها و خاطرات روزمره داستایوسکی زمانی که در آلمان به عنوان معلم خانگی یک خانواده ثروتمند روس زندگی می کرد و با معشوقش پولینا آلکساندرونا که دختر خانواده بود و تعدادی از دوستان دیگر فرانسوی و انگلیسی و آلمانی، داستانی را که به قمارخانه می رفتند و می بردند و می باختند، نوشته است. داستایوسکی در این زمان 45 سال دارد و مترجم کتاب نیز در سن 25 سالگی اقدام به ترجمه کتاب کرده است. کتاب شاید برای ما که قمار و قماربازی را تا به آخر خط پاکبازی ادامه دادیم، چیز زیادی نداشته باشد مگر صحنه هایی از قمارخانه های قدیمی کشور آلمان و میز سبز رنگ و پول هایی که برد و باخت می شد و راوی داستان که به شانس خود اعتقاد راسخ دارد. داستایوسکی این کتاب را کمتر از یک ماه تحریر کرده است.

قمار اساساً چیز خوبی نیست اگر بود داستایوسکی خاطرات غربت و قماربازی اش را بدین گونه عبرت انگیز تحریر نمی کرد. او اگر امروز زنده بود و شیوه کار قمارخانه های مدرن آلمان که مملو از ترفند و پولشویی و مالیات است را مشاهده می کرد بی شک، کتابش تا این حد خسته کننده و تکراری و قدیمی نمی بود. قمار امروز با صد سال گذشته فرق اساسی کرده است.

در ایام نوجوانی به دلیل فضای جامعه و شغلی که داشتم و نیاز به پول زیاد نداشتم و پس انداز برایم معنا و مفهومی نداشت، معمولاً نصف درآمد ماهانه ام را قمار می کردم و می باختم. این زمانی بود که خیلی محافظه کار بودم. بعداً که انقلاب اتفاق افتاد و به کار سیاسی مشغول شدم قمار را به مفهوم کلاسیک ترک کردم و تنها به قمار سیاسی مشغول شدم. شاید آخرین بار که قمار را با پول دیگران تجربه کردم یک مورد استثناء و اجتناب ناپذیر در کشور آلمان بود.

دوست خوش ذوقی دارم که هر چند وقتی از ایران نزد من می آید. او دندانپزشک است و از وضعیت مالی خوبی برخوردار است. آخرین بار که نزد من آمد، گفت شنیدم قمارخانه شهرتان خیلی باشکوه و مجلل است و دوست دارم یک بار آنجا بروم و قمار کنم. با اکراه پیشنهادش را قبول کردم با این بهانه که من سال هاست قمار و قماربازی را ترک کردم و دنبال این کار نیستم و علاقه ای ندارم. با اصرار دوستم نصفه های شب به قمارخانه رفتیم و پس از چندین عکس از خارج قمارخانه گرفتیم سپس وارد قمارخانه شدیم. قمارخانه پس از گذشت نصفه شب کمی خلوت بود اما قماربازان قهاری پشت میزهای سبز و صندلی های بلند، نشسته بودند. در هنگام ورود، مسئول قمارخانه به ما پیشنهاد کرد که به علت ویزای دوستم او اجازه ورود دارد اما اجازه بازی روی میز را ندارد. خیالم از این بابت راحت شد که شب را بدون قمار و باختن و بدون شرمندگی سپری کرده و بدون استرس قمارخانه را ترک می کنیم. اما دوستم دست بردار نبود و مجدداً اصرار کرد که من اینجا آمدم تا قمار بکنم و ببرم. تعجب کردم و گفتم که شما اجازه قمار کردن ندارید. ولی او پیشنهاد عجیبی به من کرد و گفت اشکالی ندارد من دست به ژتون ها نمی زنم و تو به جای من پشت میز بنشین و من از پشت سر به تو می گویم که ژتون ها را روی کدام عدد بگذار. با این شرایط که دوستم ارائه داد قمار را ادامه دادیم و هنوز ساعتی نگذشته بود که یک باره دوستم گفت دست نگهدار، من برنده شدم و بهتر است میز قمار را ترک کنیم. مجدداً تعجب کردم و با شرمندگی از دوستم سئوال کردم که حالا چه وقت بلند شدن است، مقدار زیادی ژتون روی دست مان باقی مانده خب سایر قماربازان به ما چه خواهند گفت؟ دوستم که محمد نام داشت ادامه داد، من آمدم ببرم که بردم، حال دیگران به ما چه خواهند گفت مهم نیست، مهم برای من برنده شدن بود. سپس ژتون ها را به گیشه تحویل دادم و مقدار پول برنده شده را تحویل گرفتم و به دوستم دادم و بدون شرمندگی، خیالم راحت شد که دوستم با دست پر به ایران باز می گردد.

این داستان عبرت انگیز مرا به یاد داستان و قمار بزرگ خودم انداخت، قمار سیاسی. قماری که مثل همیشه نرفته بودم تا برنده شوم بلکه تا اندازه ای که در توان داشتم ببازم و برگردم. اما کور خوانده بودم و صاحبان قمارخانه را نشناخته بودم. ظرف مدت کوتاه و چهار سالی که در قمارخانه بازی کردم، همه چیزم را باختم و دیگر چیزی برای باختن نداشتم. درست مانند قماربازان پاکباز لاس وگاس وقتی همه چیز و همه سرمایه زندگی شان را می بازند و قادر به ادامه زندگی و فراموش کردن باخت شان نیستند، به زیر زمین قمار خانه می روند و خودکشی می کنند. من نیز به همین شکل اما مانند پاکبازان لاس و وگاس، خودکشی نکردم بلکه تنها جسم بی رمقی که برایم باقی مانده بود جهت عبرت خودم، سیگارکشیدن را شروع کردم علیرغم این که علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم تا هرچه سریعتر باقیمانده ام را که جسم بیمارم بود، نابود کنم. این مسیر را یک سال ادامه دادم تا این که از اردوگاه اشرف در عراق به آنکارا در ترکیه رسیدم. آنجا بود که تعدادی از جداشدگان شرمنده ی فرقه مرتب از من می خواستند حال که سران سازمان همه چیز را از تو گرفتند چرا خودکشی نمی کنی؟ با شنیدن چنین پیشنهاداتی و تامل به گذشته و این که فلسفه خودکشی نکردنم از بابت چیست، ناخودآگاه به یاد نصایح مادرم در زمانی دورتر افتادم که او هر از گاه به فرزندان دیگرش توصیه عجیبی می کرد. او فرزندان زیادی داشت و به همه آن ها توصیه و اندرز می کرد که شما سرتان را به سر این یکی برادرتان نگذارید، من از او شناخت دارم او در طی زندگی بارها به زمین خورد و دوباره بلند شد ولی شما هر کدامتان اگر یک بار به زمین بخورید استخوان تان خواهد شکست لذا دنباله روی او نشوید که کم خواهید آورد.

با یادآوری همین توصیه و انگیزه های دیگر بود که دوباره بلند شدم و ابتدا با ترک سیگار که عمداً جهت انتحار باقیمانده تنم انتخاب کرده بودم، سپس با نوشتن و مطالعه، مقاومت و جبران در مقابل باخت بزرگ را آغاز کردم.

شاید امروز اگر داستایوسکی زنده بود و می خواست در کشور آلمان کتاب قمارباز را بنویسد، بی شک با دیدن و تجربه شیوه های جدید قمارخانه های آلمان کتاب خود را به سبک و سیاق دیگری می نوشت. شاید هم اگر او سرنوشت قماربازان سیاسی چون من و صدها دیگر را در همین کشور مطالعه می کرد هرگز قادر نبود کتابی در این باره بنویسد که چگونه در یک فرقه مخرب و تحت حمایت جوامع مدرن، قماربازان را در قمارخانه و روی میزهای قمار به ژتون و پول های کثیف بدل می کنند و سپس حتی این امکان را به آنان نمی دهند تا مانند قماربازان پاکباز لاس وگاس با باقیمانده تن و روح شان که برایشان باقی مانده است به زیرزمین قمارخانه بروند و انتخاب آخرشان را به دست خود رقم بزنند.

با این وجود، قمارخانه ای که با خرمردرندی و فرافکنی تمام خود را مقدس می پندارد، هنوز دست بردار نیست و فلسفه قمارخانه اش را با لجاجت چنین تعریف می کند، اینجا، باخت همان برد است و برد نیز در واقع عین باخت است.

„پایان“

لینک به منبع

از قمارخانه عراق تا قمارخانه آلمان 

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مهدی-خوشحال-فصل-زخمی/

مهدی خوشحال : فصل زخمی

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمیمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و یکم ژانویه 2021:… بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند. فصل زخمی 

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

فصل زخمی

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 20.01.2021

زندگی آرام و توام با کار و تلاش در دل طبیعت و چهار فصل زیبای سال، خیلی زود سپری شد و وقتی که دوازده سالم شد خانواده تصمیم گرفتند مرا نزد برادر بزرگترم که در شهر درس می خواند جهت ادامه تحصیل نزد او بفرستند. هنوز یک هفته از حضورم نزد برادرم که معمولاً هر سال ناچاراً خانه اش را عوض می کرد نگذشته بود که به دلیل سرماخوردگی و خوردن انگور، به شدت گلودرد و عفونت گلو گرفتم و این بار خانواده ناچار شدند مرا که سخت بیمار بودم نزد خاله و خانواده اش که از رفاه بهتری برخوردار بودند واگذارند تا بهتر بتوانم به درس و مشق ام بپردازم.

خانه ی خاله که شش تن داخل دو اتاق استیجاری زندگی می کردند طبعاً جای بهتری از زندگی با برادر بزرگترم، بود اما جالب تر، شوهر خاله ام بود که آدم بسیار جالب و استثنایی بود. شوهر خاله، مردی کوتاه قد، فعال، شوخ طبع، پر حرف همراه با لکنت زبان، بود. او وقتی حرف می زد ما همه ناچار بودیم بخندیم و وقتی هم می خندید من و چهار فرزندش ناچاراً باید می خندیدیم. وقتی کم کم به عضوی از خانواده خاله بدل شدم به اخلاق و روحیات شوهر خاله که آدم جالبی بود بیشتر آشنا می شدم و در کارهای خانه و بیرون نیز کمک می کردم. شوهر خاله، صبح ها در بخش بایگانی شهرداری کار می کرد و عصرها نیز از طرف شهرداری در اتاق اصناف قیمت ها را کنترل می کرد و شب ها هم مامور شهرداری در سینما بود و بلیط پاره می کرد و وقتی شب به خانه می آمد و خسته و کوفته بود گاهاً با ورق تمیز آ ـ چهار و با خودنویسی که رنگ آبی داشت برای شاه نامه می نوشت و بعد از مدت ها پاسخ نامه اش را دریافت می کرد. او محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، بعضاً برای خانواده می خواند و باعث حیرت و خنده مان می شد ولی من بندرت می خندیدم چون که کمی خجالت می کشیدم. ولی شوهر خاله دست بردار نبود و هر از گاه که نامه اش تمام می شد با سماجت رو به من می گفت، منتظرم کمی بزرگتر بشی و در ست را تمام کنی، با یکی از همین نامه ها تو را در دربار سر کار خواهم گذاشت.

متاسفانه، شوهر خاله از روحیات و درون من با خبر نبود که من ناچاراً به شهر آمدم و کار روی زمین و دریا را به دربار که سهل است به هیچ شغل دیگری عوض نمی کنم. به هر حال، شوهر خاله نقشه اش برای من همین بود که با نامه نوشتن برای شاه و درخواست از دربار، مرا وارد دربار شاه کند.

زمان به سرعت برق گذشت و هفت سال از آن ماجرا و داستان های خنده دار شوهر خاله، سپری شد و به سال 1357 فصل دیگری از زندگی ام در اصفهان رسیدم که آن ایام اولین جرقه انقلاب علیه حکومت زده شد. اولین جرقه به احتمال زیاد از اصفهان زده شد. یادم است یکی از روزهای تابستان سال 1357 روزی که هوا به تاریکی می رفت و من در چهارباغ اصفهان بودم مردم علیه شاه شعار می دادند. حکومت نظامی هنوز برقرار نشده بود و بدین سبب مردان ساواکی به تظاهرات حمله کردند. آن ها شلاق هایی که در دست داشتند می توانستند مردم را از فاصله دور هدف قرار دهند. شلاق هایی که چندین متر طول داشت. نوبت به من که فرارسید، مرد شلاق به دست با قدرت و سرعت هر چه تمام تر به پشتم شلاق می زد ولی من به جای فرار به او اعتراض کردم که برای چه می زنی؟ مرد ساواکی پاسخ داد، عینک دودی را از چشمت بردار! عینک را که از چشم برداشتم، او دیگر ادامه نداد. تازه فهمیدم که عینک دودی نیز مانند شعار علیه شاه، جرم دارد. به هر رو، زخم شدیدی بر پشتم مانده بود که حتی نشان دادنش به کسی و دکتر، جایز نبود و زخم را بهتر نمی کرد.

از اواسط تابستان تا زمستان آن سال را تماماً در خانه های تیمی و مخفی که از جانب بازار و روحانیون، حمایت می شد به همراه دوستی از فریدون شهر به کار چاپ و توزیع اطلاعیه و گاه شرکت در تظاهرات مشغول بودم. دستاوردهای این دوره از مبارزه در زمستان آن سال آزادی زندانیان سیاسی از زندان های شاه، بود. اگرچه بسیاری از زندانیان پس از آزادی، به جای این که بدهکار مردم باشند طلبکار مردم شدند و به جای این که راه حل انقلاب باشند به مشکل انقلاب بدل شدند به هر حال، آن چه که مد نظر من از مبارزه و انقلاب بود، آزادی بود و نه چیز دیگری.

زمستان فرارسید. به روزهای انقلاب نزدیک شدیم. بیست و یکم بهمن ماه اصفهان را به مقصد تهران ترک کردم. بیست و دوم بهمن ماه در تهران بودم که انقلاب پیروز شد. بیست و سوم بهمن ماه پس از فراغت از انجام مسئولیت شهر تهران را ترک کردم و به خانه و زندگی ام برگشتم.

چند ماهی از انقلاب نگذشته بود که بعضی از دوستان از فرصت انقلاب استفاده کرده و مشغول بودند سراغ من آمده و می پرسیدند چرا در خانه نشسته ام؟ متاسفانه آن ها شناختی از روحیات من نداشتند که وقتی همه چیزم را نثار انقلاب کردم صرفاً جهت کمک و نه برای آب و نان، بود. هرگز تصور نمی کردم در امر مبارزه و مسئولیت، بتوانم عضو و کادر رسمی حزب و گروه و یا دولت، باشم و هرگز نیز تا به امروز عضو رسمی هیچ حزب و گروه و دولتی، نبودم. آزادی برای من از همه چیز مهمتر بود. با این وجود اما یکی از همین روزها، مرا منقلب و افسرده کرد و آن روزی در بهار سال 1358 بود که شنیدم شوهر خاله، در زندان است. وقتی برای ملاقاتش به زندان رفتم، خودم را شماتت کردم چون که فعالیت و مسئولیت و آرمانم برای انقلاب، آزادی بود و زندان نبود. شوهر خاله، به جرم ساواکی بودن در زندان به سر می برد در حالی که من، هم چوب ساواک را خورده بودم و همچنین از صبح تا شام کار و فعالیت و مسئولیت و فکر و ذکر شوهر خاله را از نزدیک آشنا بودم و حتی از محتوای نامه هایی که برای شاه می نوشت، خبر داشتم. او هیچ گاه برای خود و خانواده اش برای شاه نامه ننوشت بلکه تماماً برای مشکلات مردم بود و جوایز و تحفه ای هم که از جانب مردم و پس از حل و فصل مشکلات شان، دریافت می کرد از حد و حدود یک قواره پارچه، تجاوز نمی کرد.

مهدی خوشحال پارلمان اروپا - فصل زخمی

آقای مهدی خوشحال، پارلمان اروپا

شوهر خاله اگرچه زندانی شد اما خانواده اش هرگز نتوانستند از زیر بار مشکلات مالی و اجتماعی، کمر راست کنند و من خود را در این رابطه مذمت می کردم و مسئول می دانستم. این چنین شد که دوباره مسیرم را عوض کردم و این بار در مسیر انقلابیون  پوشالی قرار گرفتم و هر چه در دست و در توان داشتم از دست دادم و دادم که داستانش بسیار تراژیک تر و کشنده تر از آن است که بتوان با قلم و یا با زبان، نوشت و  طرح کرد تا این که دویدم و رسیدم به ماه دسامبر سال 2017 در کشور بلژیک، روز سردی که در پارلمان اروپا برای یک امر حقوق بشری و نه چیز دیگر، به طور رسمی دعوت شده بودم. پس از ساعتی که در نشست حقوق بشری حضور داشتم و خسته و کوفته بودم خواستم ساختمان پارلمان را به مقصد آلمان ترک کنم. هوا به شدت سرد و تاریک شده بود که در همین حین و در صحن پارلمان مورد تهاجم اوباشان قرار گرفتم. آن ها بی هیچ دلیل و منطقی و با چوب و چماق به من حمله ور شدند. طنز زمانه، چنین بود که این بار عینک دودی به چشم نداشتم. لابد اگر می داشتم باز هم کارساز نبود چون که بعداً فهمیدم همان ساعتی که من در پارلمان اروپا حضور داشتم مریم قجر عضدانلو، نیز با اخذ 500 هزار دلار از بن سلمان عربستان سعودی، در یکی از سالن های پارلمان در حال تدریس حقوق بشر به اوباشان و چماقداران، بود. به هر حال، زخم و خون بود که از سر و صورتم جاری می شد ناخودآگاه، به یاد تهاجم و حمله اوباشان ساواک در تابستان سال 1357 در چهارباغ اصفهان، افتادم که آن ها با دلیل و منطق می زدند و می خواستند مردم متفرق شوند و شعار ندهند و اتفاقاً زخم شان پس از دو ماه بهبود یافت اما این بار اوباشان مجاهد بی هیچ دلیل و منطقی، می زدند که زخم شان، هنوز که هنوز است مداوا نشده است شاید هم منطق شان این بود پولی که از بن سلمان گرفته بودند می خواستند با جنگ صد برابری که نمایش می دهند، حلال کنند.


ویدئوی بحث حمله چماقداران مجاهدین خلق به آقای مهدی خوشحال در جلسه رسمی و عمومی پارلمان اروپا که نهایتا به ممنوعیت حضور مریم رجوی در پارلمان و متعاقبا به اخراج وی از اتحادیه اروپا انجامید: 


با این وجود، آنچه که امروز تعجب و تاسفم را افزون و ناامیدم می کند، این همه، پایان داستان زخم و جنون نیست مگر این که عمر بی حاصل و یا پر حاصل، با همه تجاربش تمام شود و داستان زخم و جنون همچنان ادامه داشته باشد.

„پایان“

لینک به منبع

فصل زخمی

جمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلقجمشید برزگر، بی بی سی: تقابل عربستان و ایران؛ ارسال پیام از مقر سازمان مجاهدین خلق

همچنین:

همچنین: