زنده باد شکاف

زنده باد شکاف

اسماعیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، نوزدهم ژوئن 2014: …  به این فکر کرده ای؟ انچه که من می فهمم این است که رهبر خوب میداند چه میکند. بر سر میز بازی، واپسین کارتها روی میز است.اگر لیبرتی جابجا شده بود میتوانست طور دیگری بازی کند. لیبرتی جابجا نشده پس: – یا باید عشایر انقلابی ببرند تا شاید ، شاید شکافی دیگر رخ بنماید و از این ستون به آن ستونی دیگر. – یابه صد هزار شهید دو سه هزار نفر دیگر اضافه خواهند …

میتوانیم فرض کنیم کمپ لیبرتی جابجا شده است!

Guliani Maryam Rajavi Mojahedin Khalq terroristsدر زیر سایه ملکه تروریست ها!

لینک به منبع

زنده باد شکاف

حوالی شش سال پیش از هجرت پیغمبر اسلام در اوایل ماه محرم، به دلایل سیاسی و عقیدتی، با پیروانش به «شعب» یا «شکاف ابوطالب» پناه بردند.در این شکاف، هم رنج فراوان بردند و هم حفاظت شدند.به همین علت نام شعب یا شکاف ابوطالب در تاریخ ماندگار شد.

هزار و چهارصد و چند سال بعد،یکسال پس از سی خرداد سال هزار و سیصد و شصت هجری خورشیدی «بخشی از پیروان محمد یعنی مجاهدین»، به دلیل شروع جنگ مسلحانه با رژیمی که دو سال و چند ماه از بر پائی اش میگذشت و رهبرش در میان بخش قابل توجهی از مردم جانشین پیغمبر بود، ولاجرم «کشتارهای یکی دیگر از پیروان محمد، یعنی خمینی و پیروانش»، مجبور به ترک میهن و مردم ومهاجرت و شکاف نشینی شدند و استراتژی مبارک و میمون شکاف نشینی پایه گذاری شد

راهبر خود یکسال قبل از آن هجرت نموده بود.

یکم:شعب اول،شعب و شکاف میان اروپا و امریکا

اولین شعب «شعب میان اروپا و امریکا» بود. بنده هم در زمره مهاجرین گروه اول بودم و بعد از مدتی به «شعب پاریس» رسیدم و در آنجا با همین دو گوش مبارک شنیدم که فرمودند:

فرصت اندک است و عجالتا ما میان شکاف اروپا و امریکا زندگی میکنیم و باید بجنبیم که فرصت زیاد نیست

دوم:شعب انقلاب درونی

دو سالی گذشت.شعب اول ما را از دسترس خمینی و پیروان حفاظت میکرد ولی زمان میگذشت و برای نجات از تردیدها و چیزهائی که در اذهان پیروان شکل میگرفت یک شکاف دیگر لازم بود تا به آن پناه برده شود. این «شکاف معنوی- مادی – ایدئولوژیک- سیاسی» با همت رهبر شکاف شناس ایجاد شد و ما، کلهم اجمعین با سر به داخل این شعب پناه بردیم و سر و صداهای درون اندیشه عجالتا خوابید.

سوم: شعب میان ایران و عراق

دو سالی گذشت و وضعیت شعب میان اروپا و آمریکا !خراب شد. گفتند که رهبر را میخواهند تحویل بدهند! ولی الحمدلله جنگ میان عراق و ایران ادامه داشت و میان این دوطبعا شعبی هم وجود داشت. رفتیم به عراق! البته از قبل هم بودیم.در این شعب خیمه زدیم.سال شصت وهفت جنگ تمام شد.ولی الحمدلله شکاف وجود داشت ماندیم.ولی دوباره سر و صداهای درون اذهان بلند شد.چاره باز هم شعب بود. شعب یا شعبهای معنوی و ایدئولوژیک. رهبر با فراست شکاف شناس در این زمینه تبحر کافی داشت.

چهارم و…:شعبهای متواتر ایدئولوژیک وشکاف در شکاف

نشستها شروع شد. شعب های بند الف تا خدا. شعب مسئول اول شدن فلان خواهر، شعب حل مساله زن و شوهر،شعب دیگ. شعب صلیب. شعبهای فردیت و جنسیت. شعبهای غسل. شعبهای الخ…..

اینک ما در «شکافهای درون» سیر و سیاحت میکردیم. و مانند سیمرغ در سفر سیمرغ از «این شکاف به آن شکاف» می رفتیم، و آنقدر رفتیم و رفتیم که در شکافها گم و گور شدیم و ذوب شدیم و حل شدیم، بخصوص که بحث شیرین شکاف در این مرحله واقعا به اصل اصل قضیه رسید یعنی تیز و عریان بحث رسید به «شکاف الاشکفین» یعنی خود جناب شکاف که داستانش دراز است. سالها گذشت.یعنی دهسال تقریبا.

پنجم: شعب تضاد میان آمریکا و اسرائیل و عربستان و رژیم

آمریکا حمله کرد. صدام رفت. رژیم دیگری آمد که با ملاها زد و بند داشت.باید به دنبال شکاف گشت.

گفته اند که عاقبت جوینده یابنده بود. استاد شکاف شناس جست و یافت. عجالتا شکاف میان آخوندها باامریکا و اسرائیل و عربستان. تیز کردن دیپلماسی.تبلیغات و… هر چیزی که بتواند در «امداد شکاف رسانی» یاری برساند راه نجات است.الحق و الانصاف که رهبر خوب عمل کرد و بدین ترتیب دهسال دیگر هم گذشت.

گاهی رژیم حمله میکرد تعدادی مجاهد را میکشت. دردناک بود ولی بقول معروف نانش را میخوردند. نانی البته داغ و سرخ و خیس.اطلاعیه ها صادر میشد. نان تبلیغاتی برشته میشد.هر کس کار خودش را میکرد و الحمدلله شکر خدا زمان به خیر و خوبی میگذشت. خب خدا را شکر. صد هزار مرتبه بلکه بیشتر شکر. شهدا رستگار و جاودانه میشدند زنده ها در انتظار شهادت و جاودانگی نانش را میخوردند و البته رهبران خط پیش میبردند. بهتر از این میشود؟ هرگز! زیرا خون و خاطره شهیدان خود شکافی است مقدس، برترین شکاف که میتوان در آن هم زیست و هم دهانها را کوبید و زبانها را بست.

و شعب وشکافی دیگر!شکاف میان انقلابیون و عشایر دلیر!! و مالکی

بعد از صدام ، وقایع زیادی اتفاق افتاد . مصر و لیبی و تونس به هم ریخت . عده ای فرار کردند و عده ای آمدند. اسلام عزیز و تمام انتگریستها و فاندامانتالیستها ی مومیائی شده فش فش کنان و چنبره زده و در حالیکه از دندانهایشان زهر ناب میچکید و بر سرشان شعشعه تقدس و الوهیت حلقه زده و میدرخشیداز تابوتهای کهن خارج شدند واز سوراخ و سمبه های نهان تاریخ و از برکات اسلام عزیز انواع و اقسام مومنین و مسلمین وآلترناتیوها ی ریشدار و مقنعه دار پیدا شدند.

همه مسلمان!

همه مومن! و قرآن خوان! و حافظ حدیث

همه عالی! همه نماز خوان و روزه گیر!

بقول آقای روحانی همه با نمره بیست

همه قیافه ها نورانی و عالی شبیه رسولان و خلفا!

همه ختنه شده! و نوره کشیده!

همه معتقد!به خدا و رسول و کتاب و روز بازپسین!

همه ریشها بلند!

همه سبیلها زده و قیچی شده که الشارب بالشارب کالشارب!

همه نماز خوان و روزه گیر!

همه احیا کننده سنتهای اولین!

همه قاطع و تیغ به کف!

همه انقلابی وشیردل!

همه مرگ آور و مرگ بر کف!

همه در راه اسلام و انقلاب و خلق در برابرشان انسان و خیار تفاوتی ندارد!

همه گردن میزنند که خود قربانی حظ میکند و احسنت و مرحبا میکند!!

همه سر را چنان میبرند که باعث خجالت قصابان است!

همه چنان به رگبار میبندند که رگبار بهاری به آن حسادت میکند!!

همه دست را چنان میبرند که دست دیگر کف میزند!!

همه قلب را با چنگ چنان از سینه بیرون میکشند که زبان از توصیف عاجز است.

همه سرهای بریده را چنان در دیگ میپزند که کله پزان احسنت میگویند.

و خلاصه همه چیز تمام!

در سوریه کار بالا گرفت به یمن جنایات اسد اینها روئیدند و در معرکه یک دویست هزار نفری جان باختند. کم کم رو به عراق آوردند و با مسلمین انقلابی!! و عشایر غیور!! همگام شدند و ریختند به عراق. شکافی دیگر پیداشد.

شکاف میان انقلابیون وعشایر دلیر!! با مالکی و رژیم بی همه چیزوآخوندهایخونخوار. این شکاف از آن شکافهاست.فعلا بنده نمی توانم بفهمم که این انقلابیون شیعه کش که یکی از رهبرانشان «شیخ عدنان ابو عرعور» که اسمش هم بسیار جالب است! به خون شیعه تشنه است، و سپاهیان مختلف این جنبش!خصوصیتشان نفرت از شیعه جماعت و رافضی کشی است آیا شکافی به «رائد شکاف شناس شکاف دوست» خواهند داد یا نه؟

البته رهبر و عیال و شماری از بزرگان که البته همه گوهران بی بدیلند و در «شرف» و «انسانیت» و «طهارت و صداقت» و خلاصه «همه چیز» نمره شان بیست بلکه بیشتر است در جای امن هستند و هر اتفاقی بیفتد می مانند تا انقلاب را جلو ببرند.می ماند آن سه هزار تن که باید با روشن شدن وضعیت تکلیفشان روشن شود و یا به رستگاری و جاودانگی برسند و یا یک شکافی پیدا شود و ادامه دهند.

سخن آخرو فرض ها

فرض اول این است که:

رهبر و رائد گویا در جستجوی آنست که انقلابیون و عشایر ببرند، مالکی ببازد، آخوندها بور شوند و طبعا توسط رفقای لاحق و سابق ایندفعه هزار اشرف در آن جهنم بر پا کند.

آیا این شدنی است؟

آیا اگر شدنی هم باشد با یک یا هزار اشرف که یکی از آنها خوب خوب تجربه شده کاری میشود انجام داد؟ باید رفت و دید که جامعه بزرگ ایران با رهبری که بعد از دوهفته، آخرین پیامش را دو هزار نفر فقط تماشا کرده اند چه خواهد کرد

شق دوم این است که مالکی و ملایان حامی اش ببرند:

و این یعنی اگر مالکی ببرد واویلا! دشمن خونخواری که قبل از این در شرایط آرامتر بین المللی در جلادی چیزی کم نگذاشته بفرض برد دیگر هیچ مرزی را برسمیت نخواهد شناخت ودر آن دریای خونین کشتارها هر چه می خواهد خواهد کرد.

سومین شق این است که مالکی ببازد:

اگر مالکی ببازد باید دید داعشیون یا بزبان مقاله نویسان سایت محترم و وزین همبستگی و آفتابکاران و امثالهم «عشایر انقلابی» و «مردم برشوریده بر ظلم» با سه هزار مجاهد اسیر لیبرتی چه خواهند کرد؟ و در این واویلای جنایت و خونریزی اگر هم بخواهند ببازند ایا رژیم آخوندها فرصت را برای تصفیه حساب با ان اسیران مظلوم غنیمت نخواهد شمرد.وصدالبته گناهش به گردن روحانی و مصداقی و قصیم و اقبال وبنده و شماری دیگر بعنوان زمینه سازان بار نخواهد شد؟

میخواهم فریاد بر اورم

آهای رهبر!

آهای با شرف !که در شرفت اصلا اصلا نمیشود تردید کرد.

آیا خدا را باور داری؟

آهای ای نوک پیکان تکامل!

ای که میگوئی بخدا رسیده ای

ای توصیف ناپذیر!!!

ای رهبر نبریده وانداده خادم غیر اطلاعاتی غیر مزدورباشرف!

ای که فاصله ات از چون من یعنی:

شاعر بریده! واداده !خائن !اطلاعاتی! مزدور! تواب ! وبیشرف الخ ….میلیونها سال نوری بلکه بیشتر است!

به این فکر کرده ای؟

انچه که من می فهمم این است که رهبر خوب میداند چه میکند. بر سر میز بازی، واپسین کارتها روی میز است.اگر لیبرتی جابجا شده بود میتوانست طور دیگری بازی کند. لیبرتی جابجا نشده پس:

– یا باید عشایر انقلابی ببرند تا شاید ، شاید شکافی دیگر رخ بنماید و از این ستون به آن ستونی دیگر.

– یابه صد هزار شهید دو سه هزار نفر دیگر اضافه خواهند شد. گفته شده:

صد هزار داده ایم سه هزار تا هم رویش!

در اینصورت وزن و بار و سنگینی احتمالی سیاسی، اقتصادی، جابجائی، بریدگی، وادادگی، خیانت و امثالهم دیگر وجود نخواهد داشت. شهیدان از پر سبکترند! نشان به آن نشان اینکه رهبر وزن صد هزارش را راحت تحمل میکند و خم به ابرو نمی آوردو نیز در سایه فاجعه ای این چنین میتوان برای مدتی، بنظر من بسیار کوتاه، باز هم ترهات بافت و مزخرفات سر هم کردو طبل و شیپور زد.

با ناتوانی و درد از صمیم دل میخواهم خدا کند که خدای ایرانزمین و انسانیت مظلومان لیبرتی را حفظ کند که بجز این چشمها را باز کنید و ببینید:

همه و همه الحمدلله با پشتکارو به کوری چشم آخوندها البته و تمام خائنان و بریدگان والخ…در کار برپائی یازدهمین سالگرد آزادی مهر تابانند و نیز دلسوزاندن برای اعدامیان داخل کشور ! انگار لیبرتی را هیچ خطری تهدید نمیکند.هیچ خطری! هیچ…. ونگرانی نگرانان جائی ندارد که اینان یعنی نیروئی که دارد بسوی بغداد میتازد انقلابی اند و عشایر شورشی، و این سرها را هم معلوم نیست کی میبرد؟ و این جنایات را هم معلوم نیست کی انجام میدهد. هیچ معلوم نیست…..

18ژوئن دو هزار وچهارده میلادی

وفا یغمایی: روزی به خود شک می کنم که از زبان امثال شما ستایشی نثار شود (از رشحات قلم این آقایان)

خانم نسرین ابراهیمی: زندگی ما در پادگان مخوف اشرف و زندگی مریم رجوی ! خود قضاوت کنید

مریم رجوی ملکهمصاحبه خانم مریم سنجابی با مسعود خدابنده. وضعیت روحی روانی مسعود و مریم رجوی

همچنین:

کی بود کی بود من نبودم

اسماعیل وفا یغمائی، وبلاگ دریچه زرد، یازدهم  ژوئن 2014: …  من اگر روزی اطلاعاتی بشوم باید بر اساس یک شناخت سیاسی به این نتیجه برسم که جمهوری اسلامی وجودش ضروری است… اگر روزی به چنین نتیجه ای رسیدم!! نه یواشکی از خامنه ای« دلار» خواهم گرفت که بعد فیلمش را روی یوتیوب بگذارند و گندش در بیاید و نه

چرا حیرت میکنیم! باور کنیم!

اسماعیل وفا یغمائی، وبلاگ دریچه زرد، دوم ژوئن 2014: …  ولی سرانجام به اشتباه، و بیراهه رفتن در جستجوی خویش، پی بردم و دانستم فی الواقع باد در غربال می بیخته ام. مسئله اصلا این نیست و حالا دیگرحیرت من کاملا برطرف شده است. می خواهم بگویم و تاکید کنم: دوطرف قضیه در روشنائی کامل قرار دارند و من و ما

تشکر و قدر دانی اسماعیل وفا یغمائی

اسماعیل وفا یغمایی، دریچه زرد، هشتم ژوئن 2013: …  وقتی اطلاعیه ها در آمد و نامه رفیق! و اینکه یکضرب و بدون استفاده از کرم و وسایل لازم می خواهند مرا به اطلاعات رژیم  وصل کنند و بسوزانند، چراغی را روشن کردند که من تمام قد از بیرون و درون دیدم و دانستم با چه کسان و با چه ماهیتی روبرو هستم وتمام

پنج نامه اسماعیل وفا یغمائی

اسمائیل وفا یغمایی، وبلاگ دریچه زرد، ششم ژوئن 2013: … آنچه میخوانید پنج نامه از میان نامه ها ست.نه برای دفاع در مقابل ادعای مفلوکانه و بگذارید تاکید کنم رذیلانه حضرات و نهادهائی که کوشش کرده اند مرا به حیل مختلف به وزارت اطلاعات بچسبانند. (حرفهای آنان واقعا ارزش جواب دادن ندارد و تنها باعث شد من