سرنوشت کودکان فرقه رجوی – خانم زهرا معینی میهمان هفته مردم تی وی

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – خانم زهرا معینی میهمان هفته مردم تی وی

زهرا معینی آلمان سرنوشت کودکان فرقه رجویکانون آوا (مردم تی وی)، بیست و دوم نوامبر 2021:… خانم زهرا معینی  عضو جدا شده فرقه مجاهدین از کانون زنان  ایرانی در آلمان  دررابطه با “سرنوشت کودکانی که فرقه رجوی از خانواده هایشان جدا کرد و مورد سوء استفاده قرار داد” صحبت کردند. مجری برنامه آقای پارساسربی مدیر تلویزیون مردم بودند.  ببنندگان وشنوندگان تلویزیون مردم درطول برنامه از طریق تلفن، ایمیل و یا مسنجرفیسبوک با مهمان برنامه تماس حاصل نموده و سئوالات خودرا مطرح کردند.توجه همه علاقمندان را بدیدن و شنیدن این برنامه جالب جلب می کنیم. سرنوشت کودکان فرقه رجوی

سرنوشت کودکان مجاهدین خلق – گزارش دیتسایت آلمانسرنوشت کودکان مجاهدین خلق – گزارش دیتسایت آلمان

زهرا معینی آلمان سرنوشت کودکان فرقه رجویخانم معینی دربرنامه زنده این هفته کانون آوا درتلویزیون مردم

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – خانم زهرا معینی میهمان هفته مردم تی وی 

برنامه های زنده مصاحبه با جداشدگان ومنتقدین سازمان مجاهدین در تلویزیون MardomTv.com

روزیکشنبه21 نوامبر2021 برابر با 30 آبان 1400 ساعت 12 ظهربوقت نیویورک، ساعت 18 بوقت آلمان و ساعت 20:30 بوقت ایران خانم زهرا معینی  عضو جدا شده فرقه مجاهدین از کانون زنان  ایرانی در آلمان  دررابطه با

“سرنوشت کودکانی که فرقه رجوی از خانواده هایشان جدا کرد و مورد سوء استفاده قرار داد”

صحبت کردند.

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

مجری برنامه آقای پارساسربی مدیر تلویزیون مردم بودند.  ببنندگان وشنوندگان تلویزیون مردم درطول برنامه از طریق تلفن، ایمیل و یا مسنجرفیسبوک با مهمان برنامه تماس حاصل نموده و سئوالات خودرا مطرح کردند.توجه همه علاقمندان را بدیدن و شنیدن این برنامه جالب جلب می کنیم.

لینک به منبع

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – خانم زهرا معینی میهمان هفته مردم تی وی 

***

MEK Child Soldier Speaks Out - Freed At Last MEK Child Soldier Speaks Out – Freed At Last

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/شقایق-های-پرپر-کودکان-در-مجاهدین-خلق/

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت 2021:…  هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند. شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی مصطفی فرزند مسعود رجوی در نروژزندگی اشرافی تحصیلی پسر مسعود رجوی در نروژ ، جوانان کمپ اشرف و آلبانی محروم از تحصیلات

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 03.08.2021

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی

هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند.

از میان نزدیک به هزار تن از کودکان اعضای مجاهدین خلق که شامل دختر و پسر بودند و به بهانه جنگ آمریکا علیه عراق در سال 1990 از کشور عراق خارج و در کشورهای غربی پناه گرفتند، جملگی سرنوشت یکسانی نداشتند. بستگی به کشور و خانواده و شانسی که آن کودکان کم سن و سال داشتند بعداً که بزرگتر شدند به سرنوشت متفاوتی دست یافتند. تعدادی توسط والدین هوادار مورد سوء استفاده و تجاوز قرار گرفتند، تعدادی به خاطر سود مالی سازمان به تکدی گری در خیابان ها پرداختند، تعدادی آواره ی کمپ های کودکان و بدون والدین شدند، تعدادی توسط والدین جداشده به خانواده شان بازگشتند، تعدادی به ایران بازگشتند، تعدادی خودکشی کردند، تعدادی دوباره به عراق و وارد سازمان شدند و اما تعداد دیگری با کمک و یا بدون کمک مجاهدین و در همین کشورهای غربی، موفق و کامیاب شدند.

موضوع کودکان مجاهدین خلق را از ابتدا تا انتهای داستان طی مصاحبه هایی با والدین و مربیان کودکان در سال 1384 در کتاب „شقایق های زخمی“ آوردم که اگرچه مورد عبرت بسیاری از والدین و کودکان قرار گرفته است احتمالاً مورد عنایت و توجه آن سری از کودکان بالایی ها که امروزه در دانشگاه و بیزنس نشسته و در یک جنگ زرگری از مواهب یا بهتر بگویم خون قربانیان مجاهدین بهره می برند، قرار نگرفت که این بار محض توجه آن دسته از بی خیالان و بی توجهان، لینک کتاب „شقایق های زخمی“ را دوباره در زیر می آورم.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با این که می گویند بعضی از کودکان مجاهدین به ویژه فرزندان رهبران سازمان در ناز و نعمت به سر می برند خواستم مجدداً و در تکمیل کتاب „شقایق های زخمی“ یادی از فرزندان هادی شمس حائری به ویژه امیر شمس حائری، داشته باشیم.

هادی شمس حائری، انسان مبارز و فرزانه ای بود که اکثر اعضای جداشده از سرنوشت تلخ هادی باخبرند. ایشان وقتی از سازمان مجاهدین در سال 1370 جدا می شود سازمان او را به رمادی عراق تبعید می کند. هادی سپس به کمک تعدادی از اعضای سازمان های چپ ایرانی خود را به هلند می رساند و آنجا موفق به اخذ پناهندگی می شود. هادی همچنین در همان کمپ پناهندگی اولین کتاب پر بار خود را که محصول سال ها مبارزه در سازمان مجاهدین بود را جهت عبرت به رشته تحریر در آورد و سپس وقتی متوجه می شود که سازمان فرزندان او را که امیر و نصرت، نام داشتند به آلمان آورده است از فرصت استفاده می کند و می خواهد فرزندان خود را از طریق قانونی از کشور آلمان نزد خود ببرد و سرپرستی آن دو را به عهده بگیرد که اگر هادی موفق به دریافت فرزندان خود از دادگاه می شد به احتمال زیاد حالا خود و فرزندانش زنده و موفق بودند. اما مسعود رجوی که کینه هادی را به دل داشت ابتدا به کمک همسر مصادره شده ی هادی مهین نظری، فرزندانش را از دادگاه اخذ و سپس هر دو را به عراق فرستاد.

داستان جدال نافرجام هادی و مسعود رجوی به خاطر فرزندان و عمر به هدر رفته، سال ها ادامه یافت و طی این مدت مسعود رجوی هر آنچه در چنته داشت علیه هادی و زن و فرزندش، انجام داد. هادی شمس حائری مورد انواع و اقسام توهین و ناسزا و ارعاب و افشاگری از جانب سازمان قرار گرفت. اوباشان مجاهدین حداقل سه بار هادی را در خیابان های هلند مورد ضرب و شتم قرار دادند. مسعود رجوی در غیظ و غضبی بی مانند نسبت به هادی حتی اسامی فرزندانش را از شمس حائری به نظری، تغییر داد و در نشریه اش یادآور شد که هادی شمس حائری به دلیل تمرد و خیانت، مشروعیت ایدئولوژیکی اش را از دست داده است.

 آنان که هنوز مسعود رجوی را نشناخته و یا کم شناخته اند، بایست یادآوری کرد که کینه حیوانی مسعود رجوی نسبت به هادی شمس حائری، به همین جا خاتمه نیافت بلکه مسعود رجوی در آخرین تیری که از کمانش رها شد این بار نه به سمت دختر بلکه دقیقاً پسر هادی را نشانه گرفت.

مسعود رجوی وقتی نیروهایش را از قرارگاه اشرف در عراق به اردوگاه لیبرتی منتقل کرد به عمد امیر فرزند هادی شمس حائری را در همان قرارگاه و به بهانه حراست از اموال مجاهدین، باقی گذاشت و سپس نقشه ناجوانمردانه و به غایت ددمنشانه خود را در مورد او و سایر اعضای مسئله دار، پیاده کرد.

مسعود رجوی که به غایت از تیر و تیر غیب هراس داشت و مخفی زندگی می کرد برای فریب  و این که دیگران آیا می دانند او کجا پنهان شده، توسط بادیگاردش مسعود دلیلی که او نیز قربانی همین حیله و فریبکاری شده، با تبلیغات گمراه کننده خواست این شبهه را القاء کند که من هنوز در داخل قرارگاه اشرف پنهان شدم اگر می توانید بیایید پیدایم کنید. او این سناریوی قایم باشک را طی ماه ها و سال ها با شعار بیا بیا، اشاعه و تمرین کرد و النهایه قرارگاه اشرف را با اعضایی که آنجا جهت طعمه قرار داده بود سپر بلای خود کرد.

امیر حائری یکی از قربانیان این توطئه و فریب، بود که مسعود رجوی ظاهراً برای گمراه کردن دیگران و حفظ خود، دست به این عمل تبهکارانه زد اما در اصل او با کینه و عداوتی که از هادی شمس حائری به دل داشت به عمد فرزندش را در قرارگاه اشرف باقی گذاشت و قربانی کرد. هادی شمس حائری نیز تنها شانسی که آورد این بود که آن روز اجل مهلتش نداد و خود زودتر از فرزندش امیر، دق مرگ شد و آن روز را ندید که مسعود رجوی به خاطر کینه ای که از هادی به دل داشت انتقام سختی از او گرفت.

حال، پیشنهاد و خطابم به آن دسته از کودکان سن و سال امیر شمس حائری که حالا بزرگ شده و از خوان یغما، بردند و خوردند و از خون کسانی چون امیر شمس حائری ها، ارتزاق کردند این است که نیاز به ایستادن در مقابل رهبران دروغ و فریب، نیست چون که به قول حافظ شاعر ایرانی؛

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست \ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 لطف کنید همین که دک و پز تان را در مقابل دیگران پنهان و باعث زخم بیشتر همرزمان سابق و „شقایق های زخمی“ نگردید، همین ما را بس است.

„پایان“

لینک به منبع

سرنوشت کودکان فرقه رجوی – کودکان در مجاهدین خلق 

***

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان فرقه

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مریم-رجوی-و-کودکان-جنگ/

مریم رجوی و کودکان جنگ

مریم رجوی و کودکان جنگحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هشتم سپتامبر 2019:… مردم ایران بخوبی در همین سالیان دیدند که چگونه مریم رجوی با آمرین و حامیان تروریست ها (از شاهزادگان سعودی و بحرین تا سرتروریست های سوری و عراقی) در زد و بند و همکاری آشکار قرار دارد. یعنی دقیقاً با همان ها که هم کودکان خردسال را به انجام اقدامات تروریستی و جنگ افروزی وادار می کنند و هم صدها هزار کودک خاورمیانه ای را قتل عام کرده اند. براستی چگونه می شود از جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا 35 سال پیش نوجوانان را به جبهه اعزام می کرده است و امروز خود حامی قاتلین صدها هزار کودک بود؟ چطور می شود برای نوجوانان شهید در جنگ ایران و عراق اشک ریخت و خود طی دهها سال، صدها نوجوان را به مسلخ کشانید؟ آیا اساساً این دو موضوع قابل قیاس هستند؟ آیا می توان جلوی نوجوانانی که برای حفظ وطن و خانه خود به دفاع می پردازند را گرفت؟ آیا مقایسه آنان با نوجوانانی که برای ترور هموطنان خویش آموزش می بینند بخردانه است؟ مریم رجوی و کودکان جنگ 

مریم رجوی و کودکان جنگیاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

الهه جنگ در جنگ ضد میهنی

مریم رجوی و کودکان جنگ

سرنوشت کودکان فرقه رجوی

با آتشم بسوختی، چون تو اثیر جانی/ من در درون چو شمع ام، تو شعله ی نهانی

مهاجران عراقی در ایران، مجاهدین خلق در عراق

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

بیشتر از دو هفته به 31 شهریور، سالروز “هفته دفاع مقدس” نمانده است، روزی که صدام به خود اجازه داد به مرزهای میهنمان تجاوز کند و با خیال خام خود استان دیگری به استان های عراق بیفزاید! هیچکس تصور نمی کرد که حدود 3 دهه بعد، رسانه های فارسی زبان وابسته به دولت های استعماری، صهیونیستی، سعودی (با کمک مزدوران خود، برای ایجاد تفرقه بین دو کشور) مردم عراق را از تبدیل شدن به یکی از استان های ایران بترسانند. ایستادگی مردم ایران این آرزو را با خود صدام حسین به گور فرستاد و نه تنها خوزستان ضمیمه عراق نشد که مردم آن کشور به آغوش مردم ایران بازآمدند و اتحادی مستحکم بنا نمودند.

عجیب نیست که دشمنان همچنان مذبوحانه در تلاش هستند با طرح خاطرات جنگ، بین دو ملت اختلاف بیندازند، چون در هراس از اتحاد تاریخی کشورهای منطقه، در کابوس مداوم بسر می برند. سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود و مریم رجوی در تمامی سالیانی که در خدمت صدام قرار گرفته بود، پی در پی بر این آتش کینه می دمید تا مردم عراق را از نظام حاکم بر ایران بیزار کند اما شگفتا که مردم عراق با حضور مجاهدین در خاک خود، تداعی کننده حکایت “عدو شود سبب خیر” شدند و برخلاف خواسته مسعود رجوی و صدام حسین، مهر مردم ایران را در دل خود پرورانیدند. اگرچه آن زمان کمتر توجهی به آن داشتم اما شخصاً شاهد این واقعیت خجسته بودم. بسیاری از مردم عامه عراق، مجاهدین را نه به عنوان یک گروه معاند با نظام ایران، که آنان را صرفاً ایرانیانی ساکن عراق می دیدند و احساس نزدیکی با آنان را به نوعی احساس نزدیکی با مردم ایران می دانستند، لذا آن حس نفرت به ایرانیان که صدام تلاش کرده بود در دل آنان بپروراند، گام به گام از بین می رفت و یک حس الفت و نزدیکی با ایرانیان در دل آنان پروریده می شد. به تجربه می گویم که شاید هیچکس به این مسئله نیندیشیده باشد و تصور نمی کنم کسی هم به آن پرداخته باشد. همانطور که حضور بسیاری از اسیران یا مهاجران عراقی در خاک ایران، یک رخداد خجسته برای نزدیکی بسیاری از آنان به ایرانیان بود، حضور مجاهدین در عراق نیز برخلاف خواسته مسعود رجوی، در دراز مدت و به صورت “فرهنگی” منافع خاص خود را برای ایران داشت و مردم عراق را از نزدیک با ایرانیان آشنا کرد تا ببینند آنان با آنچه صدام در موردشان می گوید تفاوت دارند (در عملیات موسوم به “مروارید” در بهار 1370، مدتی در شهر “سلیمان بیگ” مستقر بودم. در آنجا یک دختر ترکمان با دیدن زنان مجاهد به من گفت “ولله ایرانیون عجیب” (به خدا ایرانیان عجیب هستند). آن زمان در رویای خودم ترجیح می دادم که او بگوید مجاهدین عجیب هستند اما وی از واژه ایرانیان استفاده کرد که بعدها دریافتم که عمده مردم عامه در اصل مجاهدین را، قبل از سیاسی دیدن، به عنوان یک ایرانی می بینند و رفتارهایشان را از این موضع تحلیل می کنند).

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان و نوجوانان مجاهد در ارتش خصوصی صدام حسین

میلیشیای مجاهد، کودکان جنگ رجوی!

ورود مجاهدین به فاز مسلحانه و تروریستی، مسعود رجوی را برآن داشت که از هر امکان تبلیغی علیه جمهوری اسلامی استفاده کند که یکی از مهمترین های آن، مبحث “کودکان جنگ” بود که تا همین امروز ادامه دارد و اگر سایت ها و تلویزیون این فرقه را بنگریم همچنان در این مورد که نوجوانان ایرانی برای دفاع از آب و خاک خود وارد جنگ با صدام شدند به سوز و گداز و مرثیه خوانی مشغول هستند و اشک می ریزند!. اما واقعیت چیز دیگری است، رجوی با برجسته کردن همه ساله این موضوع مشغول لاپوشانی جنایت هایی است که علیه کودکان و نوجوانان در به جنگ کشانیدن شان روا داشته است. کافی است نگاهی اجمالی به تاریخچه مجاهدین پس از انقلاب بیندازیم تا پرده های نفرت انگیزی از یک سناریوی طولانی رنج و ظلم علیه نوجوانان این میهن را تماشاگر باشیم. از همان ابتدای انقلاب، کودکان و نوجوانان 11 تا 17 ساله در آماری بالا توسط سازمان مجاهدین خلق برای کارهای خشن و گاه غیر قابل عرف (و همچنین در انجام اقدامات تروریستی) مورد سوء استفاده قرار گرفتند. برای کسی پوشیده نیست و خود مجاهدین هم تا الان بدان معترف اند و افتخار می کنند که صدها نوجوان را در کوچه خیابان های شهرهای مختلف ایران به میدان جنگ خیابانی فرستاده اند و یا وادار به اقداماتی نموده اند که منجر به کشته شدن آنها شده است.
به عنوان یک شاهد و کسی که از ابتدای انقلاب، میلیشیای نوجوان این فرقه بوده ام، می توانم صدها فکت سوء استفاده از صداقت و سادگی میلیشیاهایی ذکر کنم که به دستور مسعود رجوی به درگیری های خیابانی اعزام شدند و بعد از 30 خرداد 1360 نیز ناخواسته به آوارگی و خیابان خوابی، و یا به خانه های تیمی منتقل گردیدند تا به عنوان سرباز برای پیشبرد سیاست های مخرب رجوی مورد استفاده قرار گیرند. اگر بخواهم نمونه هایی از ریا و تزور مریم و مسعود رجوی در مورد کودکان جنگ را به تصویر بکشم، چند نمونه زیر مشتی از خروار است. بیان این فکت ها که خود گوشه ای از تاریخ و بخشی از پرونده سیاه رجوی است، به نسل جوان و سایر هموطنان کمک می کند که براحتی هرچیزی را از هرکسی نپذیرند و در مورد آن تحقیق کنند تا مورد تحمیق و سوء استفاده دشمنان قرار نگیرند:

در سال 58-59 من در کلاس سوم راهنمایی تحصیل می کردم. سازمان در آن زمان انجمنی در دانشکده شهرمان داشت که محلی برای فعالیت های فرهنگی و تبلیغی کادر دانشجویی و دانش آموزی بود. برای اولین بار در همانجا به من مأموریت فروش نشریه مجاهد داده شد که در چند مرحله صورت گرفت. اولین مرحله با سنگ مورد حمله قرار گرفتم که بار دوم قرار شد فروش به صورت تیمی انجام گیرد و من به همراه دو نفر دیگر که یکی از آنان حدود 10-12 ساله بود برای انجام کار رفتیم. آن کودک (که تصور می کنم هنوز در کلاس ابتدایی و یا ماکزیمم اول راهنمایی درس می خواند) حین کار مورد خشم دائی اش قرار گرفت و چند سیلی نثار او شد که چرا نشریه مجاهد می فروشد و از او خواست به خانه برگردد. این حرکت عملاً کارمان را متوقف کرد و باعث ناراحتی ما شد به نحوی که فرمانده تیم پس از بازگشت به مسئول انجمن انتقاد کرد که چرا یک پسر خردسال برای فروش نشریه ای که عملاً در آن شهر ممنوع بود فرستاده می شود و اگر هم فرستاده می شود چرا به محلی که اقوام او حضور دارند باید برود؟ از آن پس نمونه های متعددی از این قبیل کارها در شهرمان صورت گرفت که سازمان با اشراف کامل به خطراتی که من و دوستان نوجوان دیگرم را تهدید می کرد، برای آن برنامه ریزی می کرد.

در اواخر زمستان 1359 با توجه به درگیری هایی که در شمال کشور ایجاد شده بود، فرمانده 17 ساله ما (ساسان.خ) طی یک نشست تشکیلاتی به من و تعدادی دیگر از نفرات (از جمله، محسن.ق، حمید.ذ، حمید.ن که بعدها همگی در سنین 15-16 سالگی کشته شدند) اعلام کرد که از این پس ما هم باید در این شهر فعالیت هایی داشته باشیم تا بار هواداران شمال را سبک کنیم و بخشی از درگیری ها به جنوب کشور منتقل شود. وی از ما خواست که خود را برای “شهادت” هم آماده کنیم چون احتمال دارد شهید هم بدهیم!. اولین سلسله اقدام که در دستور قرار گرفت فروش نشریه و انجام ورزش میلیشیا و شعار نویسی در دبیرستان بود که غوغای زیادی به همراه داشت و فضای دبیرستان ها را برای چندین روز برهم زد به گونه ای که به تعطیلی موقت کلاس ها هم رسید و نهایتاً منجر به درگیری و کتک خوردن ما انجامید. بهار 1360 با این وضع آغاز شده بود. در گام بعد فروش نشریه در سطح شهر بود که درگیری بسیار گسترده تری به همراه داشت و من و یکی دیگر از بچه ها (محمد.ص) که هر دو زیر 16 سال سن داشتیم بشدت دچار آسیب شدیم. در این رخداد “محمد” زیر ضربات مشت و لگد و پنجه بوکس بیهوش شد و من هم در همان محل مصدوم و در نهایت توسط خودروی پلیس به شهربانی منتقل شدم. اصابت ضربات مشت به گوشم باعث شد که از همان نوجوانی بخشی از شنوایی چپم را از دست بدهم… از این دست درگیری ها تا چند روز در سطح شهر رخ می داد که فضای متشنج و امنیتی را دامن زده بود.

در تهران و سایر شهرها نیز درگیری های گسترده خیابانی در همان ایام رخ می داد که تنها در یک مورد، دختری 13 ساله به نام “فاطمه مصباح” به گفته مسعود رجوی بخاطر اصابت آجر به سرش کشته شد. تقریباً عمده درگیری هایی که مسعود به آن دامن می زد (تا مظلوم نمایی کند و یا خط سیاسی خود را جلو ببرد و از طریق خونریزی و کشته شدن نوجوانان میلیشیا بتواند حس ترحم دیگران را برانگیزد و جذب نیرو کند)، توسط دختران و پسران 13 تا 17 ساله دانش آموز صورت می گرفت. یعنی سربازان مسعود رجوی همگی در سنین کودکی و نوجوانی بودند. لازم به ذکر است که من تنها مواردی را اینجا اشاره داشتم که با آن مستقیم مواجه شده بودم و مرتبط به نوجوانان می شد، وگرنه هزاران درگیری در کل کشور رخ می داد که طی آن صدها و یا هزاران نفر که عمدتاً دانشجو و یا کارگر و کارمند بودند کشته و مجروح شدند.

پس از ورود سازمان به جنگ مسلحانه و اقدامات تروریستی، باز هم اکثر نیروهای اصلی مجاهدین در این اقدامات را همان دانش آموزانی تشکیل می دادند که ناخواسته آواره شهرها و خانه های تیمی شده بودند. به یاد دارم برخی همکلاسی ها و هم مدرسه ای های من که میلیشیای مجاهدین بودند، پس از 30 خرداد در شهرهای مختلف آواره شدند و در نهایت در تهران فعالیت های خود را تا زمان کشته شدن ادامه دادند. “حمید.ن و محسن” در استان فارس و “ساسان و حمید.ذ” در تهران جزو کشته شدگان بودند و برخی هم به مرور به کردستان و عراق منتقل شدند. من در همان ابتدا ارتباطم با مجاهدین قطع شد ولی در همان مدت کوتاه با وجود اینکه بیش از 15 سال نداشتم و مطلقاً به سلاح و مهمات آشنایی نداشتم، موظف شدم تا در سطح شهر تهران به کار انتقال سلاح و مهمات مشغول شوم. به من هم گفته شد چون سن کمی داری و کمتر جلب توجه می کنی و شک برانگیز نیستی، اینکار برایت مناسب است (کاری که در عرف و قوانین جهانی سوء استفاده از کودکان در کارهای خطرناک و جنگی به حساب می آمد و امروزه مریم رجوی مطلقاً بدان اشاره ای ندارد). با این حال، در همان ابتدا با کشته شدن فرمانده ام در تهران، ارتباطم با سازمان بکلی قطع شد و دیگر امکان فعالیت تا خروج از ایران را نداشتم. نکته قابل توجه اینجاست که تمامی کارهای ذکر شده توسط نوجوانان 13 تا 17 ساله انجام می گرفت و زیر نظر مستقیم مسعود رجوی بود. آمار نوجوانانی که به جنگ خیابانی و ترورهای کور کشیده شدند و جان باختند بسیار زیاد و سر به صدها نفر می زند. رهبری سازمان یک قلم این تعداد نوجوان پرشور را به مسلخ کشانید و به کشتن داد که طبعاً آمار زندانیان و خانواده هایی که در این رابطه آسیب دیدند و نابود شدند سر به هزاران می زند.

مریم رجوی و کودکان جنگ

استفاده ابزاری از کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین به دهه 60 محدود نمی شود. پس از عملیات شکست خورده “فروغ جاویدان”، مدارس متوسطه مجاهدین در قرارگاه اشرف تعطیل و نوجوانان دانش آموز به کارهای نظامی کشیده شدند تا جای کشته شدگان عملیات را پر کنند. کودکان مدرسه ابتدایی در این قرارگاه نیز تا سال 1369 به تحصیل ادامه دادند اما با شروع جنگ کویت همگی به اروپا منتقل شدند. این انتقال موقت بود و لذا پس از رسیدن آنها به سنین نوجوانی، به دستور مریم رجوی به قرارگاه اشرف بازگردانیده شدند تا سربازان جدیدی برای مسعود رجوی باشند. این افراد تا سالها تحت عنوان میلیشیا در قرارگاه ها به خدمت مشغول بودند هرچند که فشارهای تشکیلاتی موجبات خودکشی برخی را فراهم کرد که بعد از سقوط صدام نیز کم و بیش ادامه داشت که می توان به “یاسر اکبری نسب، آلان محمدی و مرجان اکبری” اشاره نمود که در سنین نوجوانی خودکشی و خودسوزی کردند. البته برخی از همان میلیشیاها در سالهای 90-91 به جنگ با پلیس عراق فرستاده شدند که نتیجه آن جز خونریزی و کشته و زخمی شدن آنان در جنگ قرون وسطایی رجوی در اشرف نبود.

مریم رجوی و کودکان جنگنامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

مواضع و سیاست های دوگانه مریم رجوی

درست در همین سالیانی که زوج رجوی، نوجوانان را بازیچه سیاست های جنگی و تروریستی خود کرده بودند، دستگاه تبلیغی آنان در خارج کشور علیه حضور نوجوانان در جبهه های جنگ فعالیت گسترده داشت!. این مواضع دوگانه (اشکریزان برای نوجوان رزمنده ایرانی و به کشتن دادن میلیشیای مجاهد) به همین نقطه محدود نمی شد. مریم رجوی در سالهای اخیر که داعش مشغول آموزش و مسلح کردن کودکان برای کشتار مردم سوریه و عراق بود، حتی یک موضعگیری علیه آنان نداشت و زمانی که صهیونیست ها مشغول قتل عام کودکان غزه بودند نیز هیچ پیامی در محکومیت اسرائیل صادر نکرد. و همانطور که امروز هم شاهد هستیم، در برابر کشتار یکصد هزار کودک یمنی توسط سعودی نیز به طور کامل در سکوت است. و در عین حال در تمامی سالیانی که گروهک های تروریستی جندالله و جیش العدل در بخش شرقی کشور به “آموزش کودکان برای انجام اقدامات تروریستی”، و همچنین به ترور هموطنان بلوچ و مرزبانان کشورمان مشغول بودند، نه تنها توسط مریم رجوی محکوم نشدند که از آنان تحت عنوان “جوانان غیور بلوچ” یاد می شد.

مریم رجوی و کودکان جنگ

مردم ایران بخوبی در همین سالیان دیدند که چگونه مریم رجوی با آمرین و حامیان تروریست ها (از شاهزادگان سعودی و بحرین تا سرتروریست های سوری و عراقی) در زد و بند و همکاری آشکار قرار دارد. یعنی دقیقاً با همان ها که هم کودکان خردسال را به انجام اقدامات تروریستی و جنگ افروزی وادار می کنند و هم صدها هزار کودک خاورمیانه ای را قتل عام کرده اند. براستی چگونه می شود از جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا 35 سال پیش نوجوانان را به جبهه اعزام می کرده است و امروز خود حامی قاتلین صدها هزار کودک بود؟ چطور می شود برای نوجوانان شهید در جنگ ایران و عراق اشک ریخت و خود طی دهها سال، صدها نوجوان را به مسلخ کشانید؟ آیا اساساً این دو موضوع قابل قیاس هستند؟ آیا می توان جلوی نوجوانانی که برای حفظ وطن و خانه خود به دفاع می پردازند را گرفت؟ آیا مقایسه آنان با نوجوانانی که برای ترور هموطنان خویش آموزش می بینند بخردانه است؟

با توجه به همین اندک نمونه ها که می توان در مورد آن کتاب ها نوشت، خانم مریم رجوی باید بداند که دوران عوامفریبی گذشته است. ایشان قبل از اشک و ناله برای نوجوانان شهیدی که برای وطن جانفشانی کردند، باید به این مسئله مهم بپردازد که چرا هزاران نوجوان را وارد جنگ خیابانی و ترورهای کور نمود و به کشتن داد و چرا صدها نوجوان و کودک را در تشکل مجاهدین فدای قدرت طلبی شوهرش نمود! و امروز هم دست از آنان برنمی دارد؟ لذا یادآوری هرساله حضور نوجوانان در جبهه، نمی تواند جنایت جنگی سران مجاهدین خلق را لاپوشانی نماید و مردم ایران امروز قضاوت خود را کرده اند و جز به محاکمه مریم رجوی رضایت نمی دهند!.

نقض سیستماتیک حقوق کودکان در مناسبات فرقه ی مجاهدیننقض سیستماتیک حقوق کودکان در مناسبات فرقه ی مجاهدین

حامد صرافپور

مریم رجوی و کودکان جنگ 

سرنوشت کودکان فرقه رجوی

لینک به منبع

***

***

همچنین: