سعيد شاهسوندي: ادای دین به مجید شریف‌واقفی یا دسته گل به تقی شهرام

سعيد شاهسوندي: ادای دین به مجید شریف‌واقفی یا دسته گل به تقی شهرام

چشم انداز ایران، شماره 86، تهران، بیست و چهارم اکتبر 2014: … جسد مجید در پتوی از قبل آماده‌شده‌ای پیچیده می‌شود و در بیابان‌های اطراف جاده مسگرآباد، توسط حسین سیاه‌کلاه و محسن خاموشی با چندین کیلو ماده آتش‌زا (کلرات پتاسیم) و چندین لیتر بنزین به آتش کشیده می‌شود تا اثری از جنایت باقی نماند. پیش از این، مجید شریف‌واقفی یکی از سه عضو مرکزیت و مسئول شاخه کارگری سازمان …

علي زركشمحاکمه علی زرکش دراقامتگاه رجوی در حومه پاریس.  صدور حکم اعدام برای او و عکس العمل من

لینک به منبع (سایت مهندس میثمی)

ادای دین به مجید شریف‌واقفی یا دسته گل به تقی شهرام

مجید شریف واقفی

مجید شریف

اول فروردين ماه 1393، تراب حق‌شناس نوشته‌اي را باعنوان «اداي دين به مجاهد شهيد مجيد شريف‌واقفي» منتشر كرد. از عنوان آن نوشته چنين برداشت مي‌شد كه مي‌خواهد به حق پايمال‌شده شهدايي چون مجيد شريف‌واقفي، مرتضي صمديه‌لباف و محمد يقيني و چندين شهيد و قرباني ديگر اعتراف كند. خوشحال شدم كه سرانجام پس از 40 سال كاري را مي‌خواهد انجام دهد كه همسر عزيز مصر در سوره يوسف پس از چند سال انجام داد و گفت «الان حصحص الحق». (حالا حق روشن شد) وقتي خواندن نوشته تراب را برايم ادامه دادند، به نظرم رسيد كه او هنوز در اين باره در جاده توجيه قدم مي‌زند و اگر در مورد مجيد و مرتضي به‌ گمان خود شائبه‌هايي داشتند ولي چرا نامي از ترور محمد يقيني نبرده است و چرا و چرا و…

چرا پس از 40 سال اسناد مربوط به مبارزات ملت ايران را در اختيار مردم نمي‌گذارند و چرا بقيه اسناد را منتشر نكرده است.

من در كتاب‌هاي خود به نام‌هاي «از نهضت آزادي تا مجاهدين» و «آنها كه رفتند» به كارهاي مشتركي كه با تراب داشتم اشاره زيادي كرده‌ام به‌ويژه پس از خرداد 1342 تا 30 آذر 1342. در زندان‌هاي مختلفي هم كه بودم آرزوي نيك‌فرجامي برايش داشتم.

خواستم مطلبي درباره نوشته تراب بنويسم و از او بخواهم كه تا عمري باقي است حق مطلب را منصفانه ادا كند ولي سزاوار آن ديدم كه با سعيد شاهسوندي كه در مقطع 1354 و در متن آن جنايت سازمان‌يافته قرار داشت و از قربانيان آن رخداد بود، اين كار را با مشاهدات مستقيم و دريافت‌هاي خود انجام دهد و خوشبختانه او در مقاله‌‌اي باعنوان «اداي دين به مجيد شريف‌واقفي يا دسته گل به تقي شهرام» اين كار را انجام داد كه تقديم خوانندگان مي‌شود.

تقي شهرام در مقطعي به ناشايست در موضع رهبري سازمان مجاهدين خلق قرار گرفت. او با تكيه بر جاي، «جان‌»هاي شيفته‌اي چون حنيف و سعيد و بديع‌زادگان، تحت‌تأثير سلطه‌طلبي‌هاي فردي و توهمات و رؤياهاي كودكي چپ (چپي كه ظاهراً قصد بزرگ‌شدن و بلوغ نداشت) موجب ريختن خون‌هاي بسيار و موجد واكنش‌هاي راست‌روانه‌ اجتماعي شد كه كمي بعد سر خود او را نيز بر باد داد.

چندي پيش مقاله‌اي باعنوان «اداي دين به مجاهد شهيد مجيد شريف‌واقفي» به قلم آقاي تراب حق‌شناس در فضاي مجازي منتشر شد.

متأسفانه تراب را هرگز از نزديك نديده‌ام اما درباره او چه در دوران مبارزه مسلحانه عليه شاه، يعني زماني‌كه عضو خارج از كشور سازمان مجاهدين خلق ايران بود (49 تا 54) و چه سال‌هاي بعد كه عضو اثرگذار جريان ماركسيستي موسوم به ماركسيست ـ لنينيست و سپس زماني كه عضو رهبري سازمان پيكار شد و سرانجام زماني كه بعد از اعلام تعطيلي يا انحلال سازمان پيكار، با شماري ديگر، سايت جديد را راه انداخت، بسيار خوانده و شنيده‌ام.

اگرچه مدت زمان طولاني است كه با تراب حق‌شناس اختلاف‌نظر سياسي و ايدئولوژيكي دارم اما براي او به خاطر يك عمر «تلاش و كوشش» در راه آنچه آزادي و عدالت اجتماعي مي‌داند (يا مي‌نامد) و به‌ويژه به خاطر مواضع روشن و انساني‌اش درباره ستم و تجاوز تاريخي به مردم محروم فلسطين، «احترام و ارزش قائلم» و اين را جدا از اختلافات ذكرشده مي‌دانم.

با اين پيشينه ذهني، وقتي مقاله تراب حق‌شناس را درباره ياري كه خاطره سال‌ها رزم مشترك و به‌خصوص تصوير آخرين لحظه ديدارش برايم هميشه زنده و راهگشاست ديدم بسيار علاقه‌مند و كنجكاو شدم كه آن را با دقت بخوانم.

مي‌دانستم تراب‌ حق‌شناس زبان عربي را از ديربار به‌خوبي مي‌داند و آگاه است كه كلمه «دين» به معناي «وام» و «اداي دين» به معناي بازپرداخت بدهي و وام است و كسي «اداي دين» مي‌كند كه خود را «مديون» يعني «وامدار» بداند.

از اين‌رو اميدوار شدم كه تراب حق‌شناس هرچند با تأخيري بسيار طولاني (39‌سال) قفل سكوت و تأييد يا تأييد و سكوت را شكسته مي‌خواهد با اذعان به «حقي كه پايمال‌شده» وام‌هاي تاريخي را كه ساليان داز بر دوش دارد» بازپرداخت كند و خود را از سنگيني آن وارهاند.

«وام» و حقي كه بازپرداخت آن نه به صورت بازپرداخت خونبها به شخص مجيد شريف‌واقفي يا خانواده او و نه حتي به خانواده سياسي او بلكه اداي دين و حق‌شناسي نسبت به مردم و تاريخ ايران است (تراب و رفقايش مي‌توانند به‌جاي مردم بخوانند خرده‌بورژوازي.

مردمي كه در يك مقطع از تاريخ مبارزاتي خود با آن جنايت سا زمان‌يافته نيرو و سازمان سياسي و مبارزات محبوب خود را قاتل منفور(1) خويش يافته و به سرعت از آن فاصله گرفتند.

انتظار داشتم كه اداي دين… تراب حق‌شناس حداقل اذعان به «نا بهنگام» بودن ضربه‌اي باشد كه مسير جامعه ايران را درست در بحراني‌ترين و سرنوشت‌سازترين مرحله،‌ دگرگون كرد. نيروي مترقي محبوب و سازمان‌يافته‌اي را كه پتانسيل رهبري حداقل مشاركت در رهبري داشت، نابود و از صحنه خارج كرد. انتظار داشتم نوشته تراب حق‌شناس، گراميداشتي باشد نه‌تنها نسبت به خون به‌ناحق‌ ريخته‌شده مجيد شريف‌واقفي، محمد يقيني(2) و مرتضي صمديه لباف، بلكه عذر تقصيري باشد نسبت به عبدالرضا منيري جاويد، ليلا زمرديان،‌ فرهاد صفا، محمد اكبري آهنگران، برادران الفت و بيش از صدها(3) جان‌شيفته ديگر. كساني‌كه در آن «جنايت سازمان‌يافته» به فرمان پرچمدار (تقي شهرام) و عامليت گوش به فرمان‌هاي او در خون خود غلتيدند يا به فرمان او آواره و در به‌ در رها شدند تا طعمه گرگ‌هاي ساواك و شكنجه‌گاه‌ها گردند.(4) اينها و بسياري انتظارات ديگر بعد از خواندن و بازخواندن نوشته تراب حق‌شناس بي‌پاسخ و بي‌جواب ماند.

به نظر من نوشته تراب، نادقيق، ناروشن و ناقص، توجيه‌گرانه و از همه مهمتر، «ناصادقانه» است. من خوب مي‌دانم كه اينها ادعا و اتهامات كمي نيست. بنابراين سعي مي‌كنم آنها را اثبات كنم.

در اولین سطر از نوشته تراب با بی‌دقتی و خطای فاحشی روبرو می‌شویم که تا زمان نوشتن این سطور تصحیح نشده است. او می‌نویسد: اردیبهشت 1354 بود که دیگر از بغداد پایگاهمان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته‌شدن مجاهدی به‌نام مجید شریف‌واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم. یکی از کسانی که دستگیر شده بود و اعتراف می‌کرد.. مجاهد شهید محسن خاموشی بود.»

تاریخ مصاحبه‌ای که تراب حق‌شناس ادعا می‌کند از «رادیو ایران» و بعد از انتقال به دمشق شنیده، نه در اردیبهشت ماه، بلکه در 20 مرداد 1354 است. ذکر همزمانی دو حادثه با هم یعنی انتقال تشکیلات از بغداد به دمشق و شنیدن خبر کشته‌شدن مجید شریف‌واقفی از رادیو ایران، علی‌القاعده باید امکان خطا را کاهش دهد. چون، چنان انتقالی بسیار مهم است، یک‌بار اتفاق افتاده و نباید تاریخ آن را فراموش کرد. کشته‌شدن مجاهدی به دست همرزمانش نیز حادثه تکان‌دهنده و منحصر به فردی است که از کنار آن هم نمی‌توان مانند خواندن اخبار صفحه حوادث سرسری گذشت و تاریخش را فراموش کرد. به‌خصوص که عضو آن سازمان هم باشی.

پس چرا تراب این تاریخ‌ها را درست ذکر نمی‌کند؟ فاصله میان این دو تاریخ بیش از سه ماه می‌باشد. سه ماهی که سرنوشت سازمان را تغییر داد.

می‌شود گمانه‌زنی كرد که تراب حق‌شناس آن‌گونه که می‌نویسد، ماجرا را نه از طریق رادیوی رژیم و مصاحبه محسن خاموشی بلکه از طریق کانال‌های تشکیلاتی و قبل از علنی‌شدن ماجرا شنیده باشد. در این صورت تکلیف درآمیختن دو تاریخ ترور شریف (16 اردیبهشت) و مصاحبه خاموشی در تلویزیون رژیم (20 مرداد) چه می‌شود؟

باز هم می‌شود گمانه‌زنی کرد که چون تراب حق‌شناس قبل از اعلام این مسئله از جانب رژیم از آن باخبر بوده، اكنون به خاطر کم‌کردن بار مسئولیت فردی خویش، آن دو تاریخ را درهم‌آمیخته است. اینها البته گمانه‌‌زنی است، ولی توضیح درباره آن برعهده تراب حق‌شناس است.

به تاریخ‌های زیر توجه کنید تا در ملایم‌ترین حالت «بی‌دقتی مفرط» نویسنده را از همان سطر اول متوجه شوید:

«16 اردیبهشت 54 حوالی ساعت سه بعدازظهر، مجید شریف‌واقفی با وحید افراخته و بهرام آرام قرار داشت. مجید در این ملاقات می‌خواست به نمایندگی از ما اعلام موجودیت کند و خود را نماینده جریان اصیل مجاهدین خلق ایران بداند. یک ساعت پیشتر من با او در حوالی چهارراه مولوی قرار داشتم. او قرار بود سر قرار همسرش لیلا زمردیان (آذر) برود و همراه با او به قرار بهرام آرام و وحید افراخته برود.»

بر سر قرار، شریف‌واقفی توسط تیری که حسین سیاه‌کلاه از روبرو و وحید افراخته از پشت، به سر او شلیک می‌کنند،کشته می‌شود. عاملین ترور هنگام تجمع مردم خود را ساواکی معرفی کرده و با تهدید اسلحه از مردم می‌خواهند که متفرق شوند. جسد مجید در پتوی از قبل آماده‌شده‌ای پیچیده می‌شود و در بیابان‌های اطراف جاده مسگرآباد، توسط حسین سیاه‌کلاه و محسن خاموشی با چندین کیلو ماده آتش‌زا (کلرات پتاسیم) و چندین لیتر بنزین به آتش کشیده می‌شود تا اثری از جنایت باقی نماند.

پیش از این، مجید شریف‌واقفی یکی از سه عضو مرکزیت و مسئول شاخه کارگری سازمان بود.

ساعت هشت شبِ همان روزی که مجید کشته و سوزانده شد، طرح مشابهی برای مرتضی صمدیه‌لباف به اجرا درمی‌آید. در اینجا نیز افراخته عامل اصلی است. او در حین صحبت دو تیر یکی به صورت و دیگری به شکم مرتضی شلیک می‌کند اما برخلاف مورد مجید، در اینجا با عکس‌ا‌لعمل و تیراندازی متقابل مرتضی، طرح ترور و سوزاندن او تحت عنوان «خائن شماره دو» شکست می‌خورد.

مرتضی در میان دو تیغه برنده «نارفیقان» قاتل و ساواک به بیمارستان مراجعه و سعی می‌کند با عادی‌سازی، طرح دعوا و چاقوکشی درمان شود. ساواک متوجه شده و همان شب مرتضی زخمی و تیرخورده در چنگال ساواک است. در حالی که رد بسیاری از خانه‌های پایگاهی «نارفیقان» را دارد. چرا که آنها با اطمینان از کشته‌شدن او خانه‌ها را تخلیه نکرده بودند. این اطلاعات تا سه ماه و نیم بعد یعنی تا دستگیری افراخته لو نمی‌رود.

10 روز بعد، من که «خائن شماره سه» بودم در فرار از دست «نارفیقان» بعد از چهار سال زندگی مخفی به دام ساواک افتادم (26 اردیبهشت54). «نارفیقان» از دستگیری من هم بی‌خبرند با این همه کلیه ردهایشان سالم ماند.

وحید افراخته، بعد از این ترور و احراز شایستگی به جای مجید به عضویت کمیته مرکزی درآمد.

بعد از دستگیری، من و مرتضی را در بهداری کمیته مشترک با هم روبرو کردند و ما از همان لحظه اول با طرح نقشه‌ای بسیار هوشیارانه و زیرکانه در تدارک فرار برآمدیم. ما علی‌رغم اینکه اطلاعاتی از حدود خانه‌های پایگاهی پرچمدار، بهرام آرام و شماری دیگر داشتیم و علی‌رغم اینکه ما را کشته و ترور کرده بودند، بر اساس تعالیم سازمانِ خرده‌بورژوایی! که به آن تعلق داشتیم و دگماتیسم مذهبی! که به آن باور داشتیم، حتی در آن زمان نیز اختلافات را «درون خلقی» دانسته و حاضر به لودادن «نارفیقان» به ساواک نشدیم.

ششم مرداد 54، افراخته همراه محسن خاموشی توسط گشتی‌های کمیته مشترک دستگیر شدند. شب هنگام هر دو را به کمیته آوردند. در این موقع من و مرتضی در یک سلول بودیم (سلول 20، بند سه، کمیته مشترک ضدخرابکاری). بعد از چند ساعت که صدای فریاد و شکنجه‌های آنها به گوش رسید هر دو شکستند. افراخته از شکست زبونانه فراتر رفت، «بازجو» شد.(1)

اولین اعتراف افراخته، در مورد صمدیه و شرکت او در ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. افراخته بعدها از اینکه فاصله میان قرارش با بهرام آرام کوتاه بوده و او نتوانسته باعث دستگیری وی شود افسوس می‌خورد.

شکنجه‌های صمدیه لباف و من از همان زمان آغاز شد و من او را دیگر جز با زنجیر بر دست و پای در فاصله میان دو بازجویی و شکنجه ندیدم. مقاومت صمدیه و وفاداری او حتی نسبت به اسرار «نارفیقان» چنان بود که تهرانی (بهمن نادری) بازجوی معروف که قبل از دستگیری افراخته، بازجوی صمدیه و من بود، موقع راه رفتن صمدیه و برخاستن صدای زنجیرهای دست و پای او با لحنی احترام‌آمیز به من می‌گفت: نگاه کن! اولیس دارد راه می‌رود.

مهرماه 1354 «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران» به قلم پرچمدار (تقی شهرام) منتشر شد. در این بیانیه مجید خائن شماره يك، مرتضی صمدیه‌لباف خائن شماره دو و من خائن شماره سه هستم.

در مقدمه «بیانیه اعلام مواضع…» پرچمدار می‌نویسد: «با اعدام خائن شماره یک، او به سزای خیانت‌هایش رسید. در حالی که خائن شماره دو توانست از مهلکه جان سالم به در ببرد، اما به چنگ پلیس افتاد…»

بیانیه در بخش پي‌نوشت‌ها می‌افزاید: «… خائن شماره دو مرتضی صمدیه‌لباف نام دارد که توانست در حین اجرای حکم اعدام، از دست ما بگریزد اما به چنگ پلیس افتاد. وی به احتمال بسیار زیاد از طرف دشمن نیز به دلیل شرکت در یکی دو واقعه نظامی از جمله شرکت در واقعه قتل اتفاقی کشته‌شدن مأمور ژاندارمری… که قصد بازرسی او را در مسجد هاشمی داشته (این وقایع لو رفته است) محکوم به اعدام خواهد شد.»

به این ترتیب افراخته در کمیته مشترک و پرچمدار در «بیانیه اعلام مواضع…» به لودادن صمدیه می‌پردازند. پرچمدار البته به دروغ مدعی می‌نویسد که (این واقعه لورفته است) حال آنکه تا قبل از آن ساواک از نقش صمدیه در ماجرای مسجد هاشمی و از شرکت او «در یکی دو واقعه نظامی» خبر نداشت (ازجمله ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری).

پرچمدار درچاپ نخستِ «بیانیه اعلام مواضع…» افراخته را «دژ تسخیرناپذیر» و صمدیه‌لباف را «در حال همکاری همه‌جانبه» با رژیم معرفی می‌کند. در چاپ‌های بعدی این قسمت‌ها حذف و به‌جای آن افزوده شد «در چاپ‌های گذشته بیانیه بنا بر اطلاعات اولیه، شواهد و قرائنی که در دست بود گفته شده بود که مرتضی صمدیه‌لباف با پلیس همکاری فعال داشته است. اخبار و اطلاعات بعدی که به‌دست ما رسیده نشان می‌دهد که گفته فوق درست نبوده است، بدین جهت در این چاپ آن را تصحیح کردیم.»

در نشر اینترنتی 1384 در سایت اندیشه و پیکار هم نشانی از آن مطالب اولیه نیست. حال آنکه تراب حق‌شناس قطعاً نسخه اولیه را که در همان زمان خارج شد، دارد. ملاحظه می‌فرمايید! بدون هیچ توضیح و پوزشی، ظاهراً به کمک یک پاک‌کن، صورت مسئله را پاک کرده‌اند. به این می‌گویند: راه حل انقلابی! و صادقانه!

باقی قضایا تا اعدام صمدیه در چهارم بهمن 1354، جز داستان تلخ بی‌انگیزگی و فروپاشی تمام‌عیار «دژهای تسخیرناپدیر» و «ببرهای تکامل‌یافته» یعنی همان پرورش‌یافتگان مکتب پرچمدار نیست و البته در کنار آن انحطاط سیستماتیک، مقاومت کسانی که پیش از این به‌عنوان خائنین شماره‌دار و یا دگم‌های مذهبی طرد شده بودند.

در ادامه ضربات، در تیرماه 1355 و نیز زمستان همان سال طرح «تعطیلی موقت سازمان» و تخلیه تمام خانه‌های پایگاهی به اجرا درآمد تا پرچمدار کبیر طبق معمول با قدرت! و قاطعیت! تمام عقب‌نشینی کند و میدان نبرد را به سوی پاریس ترک نماید. چرا که «دوران رکود» بود و او به عنوان کادر استراتژیک جنبش برای مرحله بعد باید حفظ می‌شد. کدام مرحله، معلوم نبود. یکی دو سال بعد هم توسط رفقایش از سازمان «اخراج» گردد.(2)

یعنی کل ماجرای تکامل ایدئولوژیک و تحولات نوین گرچه هیاهوی بسیار بود اما نه برای هیچ بلکه برای نابودی سازمان مجاهدین خلق ایران و کشته، مجروح و شکنجه‌شدن صدها نفر، با نتایجِ اجتماعی ـ سیاسی و تاریخی فاجعه‌بار.

نوشته تراب حق‌شناس به هیچ کدام از موارد فوق کمترین اشاره‌ای نمی‌کند. پس ناقص و ناروشن است.

ماجرای گروه الکترونیک سازمان

تراب حق‌شناس درباره شریف‌واقفی می‌نویسد: «یکی از جلوه‌های فعالیت او انتشار «نشریه امنیتی ـ نظامی» است… جلوه دیگر از خدمات او دستکاری تکنیکی در رادیو ترانزیستوری عادی بود که سازمان می‌توانست با این وسیله معمولی پیام بی‌سیم‌های گشتی ساواک را شنود کند… در چارچوب روابط و همکاری با سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران این وسیله در اختیار رفقا قرار گرفته و مورد استفاده آنها نیز بود. متأسفانه در حمله‌ای که به یکی از پایگاه‌های رفقای فدايی صورت گرفت این وسیله شنود به دست ساواک افتاد و از آن زمان ساواک موج‌های بی‌سیم خود را به کلی عوض کرد.»

حق‌شناس در این مورد نیز، هم نادقیق و هم ناقص سخن می‌گوید. او تنها نیمه‌ای از حقیقت را می‌گوید.

«بیانیه اعلام مواضع…» درباره مجید می‌نویسد: «نام خائن شماره یک؛ مجید شریف‌واقفی فارغ‌التحصیل رشته برق دانشگاه صنعتی بود. …او از همان ابتدا با نوعی انزواطلبی فردگرایانه از فعالیت‌های جمعی کناره می‌گرفت و به همین دلیل… پیشرفت‌های زیادی در زمینه کارهای درسی داشت… اما در کارهای تشکیلاتی چندان پیشرفتی نمی‌كرد…»

مجید معتقد بود که ما باید در مبارزه با ساواکِ تا دندان مسلح به امکانات تکنیکی مسلح شویم. تکیه‌کلامی داشت که خود بارها از وی شنیدم: «تکنیک در دست نیروهای انقلابی کاربردی دوچندان و مضاعف دارد.»

با چنین نگرشی بود که بسیار زودتر از پرچمدار و در دوران رهبری رضا رضايی، تحت نظر او «گروه الکترونیک» سازمان شکل گرفت. این گروه شامل مجید، زنده‌یاد عبدالرضا منیری جاوید و من بود. توضیح دستاوردها و سرنوشت «گروه الکترونیک» از حوصله این نوشته خارج است فقط اشاره می‌کنم که به کمک ابتکارات تکنیکی «گروه الکترونیک» که همگی هم ساخت خود ما بود ما بر ساواک و سیستم پلیسی او پیشی گرفته بودیم.

بیش از هزار آدرس از ساواکی‌ها و شکنجه‌گران لیست کردیم. علاوه بر مکالمات گشتی‌های کمیته، مکالمات تیم‌های تعقیب و مراقبت و نیز مکالمات اعضای کابینه و حتی بخشی از مکالمات دربار و مهمتر از همه گزارشات روزانه مناطق ششگانه ساواک تهران به ساواک مرکز را که به صورت تلفنگرام ارسال می‌شد شنود می‌کردیم.

بسیاری از گزارش‌هایی که به خارج از کشور ارسال می‌شد توسط ما بود و شخصاً مسئولیت مخدوش‌کردن اطلاعات دقیق و پاک‌کردن ردهایی را که ممکن است ساواک متوجه شود بر عهده داشتيم. سپس مطالب را میکروفیلم می‌کردیم و برای خارج از کشور می‌فرستادیم تا در رادیو میهن‌پرستان خوانده شود.

ما حتی خود را برای وضعیت بعد از لورفتن احتمالی دستگاه‌های شنود و تغییر سیستم مخابراتی ساواک پیشاپیش آماده کرده بودیم.

وضعیت در حدی بود که به نظر می‌رسيد مرحله «تثبیت مبارزه در شهر» را پشت سر گذاشته‌ایم.

اما زخم خنجر جاه‌طلبی و قدرت‌طلبی پرچمدار چنان کرد که به فاصله کمتر از یک‌سال همه دستاوردها بر باد رفت. از کشته، پشته ساخته شد و ساواک کشته‌ها را جمع می‌کرد. آن‌چنان‌که دیگر جایی برای یک شب خوابیدن و شب را به صبح‌رساندن نیز نداشتند.

تراب حق‌شناس از لورفتن یک نمونه از دستگاه‌های شنود توسط رفقای فدایی می‌گوید که درست است اما ما دستگاه‌های دیگری داشتیم که هنوز لو نرفته بود و ساواک را شنود می‌کردیم.

بعد از ضربه به فدایی‌ها، مجید مطرح می‌کند که نمونه‌های پیشرفته دستگاه شنود را به فدایی‌ها بدهیم. پرچمدار مخالفت می‌کند و می‌گوید، آن را که دادیم لو دادند. این را هم لو می‌دهند. بعد از این جلسه، مجید با طنز تلخی به خود من گفت: «ببین! ما که خرده‌بورژوا هستیم حاضریم این دستگاه را به رفقای فدایی بدهیم ولی پرچمدار که نماینده پرولتاریاست حاضر نیست به سایر رفقای پرولترش کمک کند!» او با ذکر این مطلب استدلال کرد که مسئه «پرچمدار» ایدئولوژی نیست بلکه قدرت‌طلبی و رهبری‌طلبی است.

تعجب من از این است که تراب حق‌شناس به عنوان یکی از اعضای مؤثر سازمان در خارج کشور یا خودش مستقیماً اطلاع دارد یا از کسانی چون پوران بازرگان و دیگران باید شنیده باشد. او نقل‌قولی از پوران بازرگان داير بر شُل و وِل نمازخواندن مجید را با جزئیات و تفصیل نقل می‌کند، اما ماجرای ندادن دستگاه‌های پیشرفته شنود به فدایی‌ها را يا به یاد نمی‌آورد! یا فراموش می‌کند!

در «پیام سازمان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مبارز خارج از کشور» به تاریخ دی‌ماه 1356 که رنگ و بوی نثر پرچمدار را دارد، از دستاوردهای تحول انقلابی! و تکاملی! در سازمان مجاهدین به فاصله یک‌سال بعد از ترور مجید خبر می‌دهد:

«… نقشه‌های پیشگیرانه از طرف رهبری (بخوانید پرچمدار) سازمان تنظیم شد. در هسته این طرح تخلیه تمام خانه‌های پایگاهی، انبارها و قطع و تغییر تمام ردهای ثابت… قرار داشت. در چنین شرايطی، لحظاتی در سازمان رسیده بود که حتی یک نفر از رفقای ما دارای یک اتاق کوچک پایگاهی نبود و در تمام سازمان و برای همه افراد حتی یک رد ثابت وجود نداشت. در چنین وضعیتی رفقا می‌بایست برای هر شبی که می‌خواهند به صبح برسانند چاره‌ای بیندیشند و راه ویژه‌ای انتخاب کنند. بسیاری از رفقا برای تمام‌کردن شب به شهرهای نزدیک و مسافرت‌های نیمه‌راهی می‌رفتند. در حین سفر می‌خوابیدند و نیمه‌شب مجدداً راه بازگشت را در پیش می‌گرفتند. در این میان صدها هزار تومان وسايل خانه، ابزار و وسايل تکنیکی و چاپ و سرمایه غیرقابل انتقال سازمان اجباراً از بین رفت و تمام برنامه‌ها و اقدامات در دستور سازمان تا فراهم‌آمدن پایگاه‌های جدید و حل مسئله امنیت کادرها و سازماندهی متناسب متوقف شد. گشتی‌های پلیس دیگر به‌طور اتفاقی عمل نمی‌کردند. عمده آنها در گروه‌هایی سازمان‌یافته بودند که هر یک به‌طور مشخص با استفاده از وسايل گوناگون، عکس، فیلم و عناصر شناسنده به‌دنبال یک یا دو فرد مشخص می‌‌گشتند. هر گروه از آنها اطلاعات زیادی درباره مشخصات ظاهری و همین‌طور مناطق تردد یا حتی شیوه راه رفتن افراد مورد نظر در دست داشت. رفیق بهرام آرام، عضو قدیمی و برجسته مرکزیت سازمان ما به همین ترتیب به شهادت رسید.»

این اعترافات را وقتی در کنار حمایت‌های اجتماعی، سیاسی، تشکیلاتی و مالی که پیش از این بی‌دریغ توسط مردم نثار «سازمان مجاهدین خلق ایران» می‌شد، قرار دهید آن وقت می‌توانید مقایسه کنید که کدام‌یک مردمی، مبارز و تکاملی بودند.

تراب حق‌شناس درباره همین مقطع زمانی می‌نویسد: «… در حالتی از جهل و سکوت رضایت‌آمیز دست و پا می‌زدیم… ضربات فزاینده رژیم ما را به نابودی کامل تهدید می‌کرد… دستاوردهای سازمان به‌ویژه در زدودن اندیشه مذهبی از ایدئولوژی سازمان و نیز تجربه و نقد مشی مسلحانه و حفظ سازمان را نمی‌توانستیم دست‌کم بگیریم. همه اینها موجب افتخار بود و هست.»

او از کدام دستاورد و زدودن اندیشه مذهبی از کدام سازمان می‌گوید؟ آیا منظور او از «دستاوردها» به‌ راه‌افتادن موج «جریان‌وار» و نه تک‌نمود از وادادگی، بی‌انگیزگی، فرار دسته‌جمعی اعضای مرکزیت، معرفی‌کردن خود به پلیس و در موارد متعدد خیانت و همکاری با پلیس است؟ آیا چنین دستاوردهایی موجب افتخار بود و هنوز هم هست؟

بنا به نوشته بیانیه اعلام مواضع… «در طول دو سال مبارزه ایدئولوژیک قریب 50 درصد از کادرها مورد تصفیه قرارگرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت‌های لازم کنار گذاشته شدند.» آیا این همان دستاوردی است که تراب حق‌شناس به آن می‌بالد و افتخار می‌کند؟

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «منطقی که ما برای حل مشکلات درونی داشتیم… در شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم به مخالفان انقلابی خود تحمیل کرده بود اجازه هیچ کنجکاوی بیشتری نمی‌داد. اتهام تخریب سازمان که مرکزیت علیه افرادی که به اعدام محکوم کرده بود به حدی در نظر ما سنگین بود که اگر هم اقدام سازمان را نمی‌توانستیم هضم کنیم حداکثر سکوت می‌کردیم.» او می‌افزاید: «عضویت در یک سازمان انقلابی برای ما حکم «خانه خاله» را نداشت که اگر از یک چیزی خوشمان نیامد از آن قهر کنیم.»

به نظر من، برخلاف ادعای تراب حق‌شناس، برای بسیاری از نرم‌تنان به‌اصطلاح تکامل‌یافته، «سازمان» از قضا همان حکم «خانه خاله» را داشت چرا كه در غیر این صورت به‌طور جدی حاضر به سؤال و اعتراض می‌شدند و در صورت لزوم هزینه‌های سنگین خروج یا اخراج از «سازمان» را هم می‌پرداختند.

هر «سازمان»، «حزب»، تشکیلات سیاسی و مبارزاتی، فی‌نفسه نه مقدس است و نه هدف، «وسیله» تحقق اندیشه و آرمان و در بیان مارکسیستی آن، وسیله تحقق خواسته‌های طبقه‌ای معین يا بخش معینی از جامعه است… وقتی حزب و سازمان از محتوای واقعی و تعریف‌شده خود تهی و از اهداف اولیه‌اش منحرف شود، نبود آن به ‌از بودنش است. انتقال بین‌الملل اول از اروپا به امریکا با پیشنهاد مارکس و انگلس، به منظور جلوگیری از رخنه آنارشیست‌ها به رهبری باکونین یکی از نمونه‌هاست.

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «…کسانی به قصد توجیه افکار فرصت‌طلبانه خود خطاهای ما را که جدا از منطق جنگ ما با رژیم نبوده بزرگ می‌کنند و برای لجن‌مال‌کردن یکی از پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر سوء‌استفاده می‌کنند…»

من از ایشان می‌پرسم:

1. «منطقِ جنگ با رژیم» چگونه اجازه می‌داد که برادر و رفیق سازمانی را که چه‌بسا بیشتر و پیشتر از شما درگیر نبرد با همان رژیم بود به صرف عدم‌پذیرش ایدئولوژی‌ای که شما به آن رسیده‌اید (به مکانیسم رسیدن و عمق ادراک از مارکسیسم فعلاً کار نداشته باشیم) خائن به خلق و مستحق اعدام و سوزاندن بدانید؟ و آیا برملاکردن چنان اتفاقاتی «لجن‌مال‌‌کردن» سازمان است؟

2. سازمانی که والاترین کادرهای خود را بدون حضور متهم، بدون هیچ محکمه‌ای و بدون دادن حق دفاع از خود، مخفیانه می‌کشد و می‌سوزاند چگونه می‌تواند «یکی از پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر» نامیده شود؟ عضویت در چنان سازمانی چه افتخاری دارد که تراب حق‌شناس هنوز هم به آن می‌بالد؟

3. شما که در تمام دوران مبارزه مسلحانه در خارج کشور به‌ سر بردید و به هیچ وجه در معرض شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم بر ما تحمیل کرد نبودید تا قادر به پرس‌وجو درباره اعدام کادر مرکزی نباشید.

4. دیگر آنکه سنی از شما رفته بود، حنیف و سعید و بدیع‌زادگان و بسیاری از رهبران اولیه سازمان را دیده و با روش و منش آنان آشنا بودید. آیا وقتی عبدی (عبدالرضا نیک‌بین) یا افراد دیگر به هر دلیل موجه و غیرموجهی حاضر به ادامه راه نبودند آن هم در شرایطی که هنوز سازمان اعلام موجودیت نکرده و به‌اصطلاح در نطفه بود و میزان ضربه‌پذیری آن بسیار بالا بود، آنها دست به اعدام زدند یا به عکس در مراسم جشن عروسی او هم شرکت کردند؟ اگر یک هوادار تازه پیوسته به سازمان این را نمی‌دانست شما که می‌دانستید.

5. مقصود شما از «پاک‌ترین جریان‌های تاریخ معاصر» کدام جریان است؟ اگر مقصود جریان پرچمدار است در این صورت چه احتیاجی به «اداي دین به شریف‌واقفی» دارید»؟ و چرا هنوز خاطره آن همچون خوره روح و وجدان شما را در انزوا می‌خورد؟

از حق نباید گذشت که تراب حق‌شناس برای اداي دین به شریف‌واقفی یک گام به پیش می‌نهد ولی از آنجا که ادامه طبیعی گام‌های بعدی برای او مشکل‌آفرین است در حالتی برزخی دو گام به عقب می‌نشیند. ریشه تناقضات نوشته او در اینجاست.

متلاشی‌کردن سازمانی مبارز، حتی سازمانی با پایگاه طبقاتی خرده‌بورژوایی در شرايط سلطه امپریالیسم و سرمایه‌داری وابسته، نامی جز فرصت‌طلبی و اپورتونیسم ندارد. همچنان که نابودکردن چنان نیرويی در راستای جاه‌طلبی و رهبری‌طلبی فردی، هیچ ربطی به «مبارزه پرشور طبقاتی» ندارد. این دعاوی دهان پر کن و توخالی را بگذارید برای همان نویسنده مقاله پرچم و بیانیه اعلام مواضعش.

تراب حق‌شناس می‌نویسد: «…ضربات فزاینده رژیم، ما را به نابودی کامل تهدید می‌کرد…» و من چاره‌ای ندارم جز اینکه متواضعانه داستانی را برای ایشان حکایت کنم.

در حکایت است که مردی زشت‌صورت شروع به نوازش کودکی کرد. کودک از وحشت شروع به گریستن کرد.

مرد زشت‌صورت سعی کرد با نوازش بیشتر، کودک را آرام کند. به او می‌گفت: نترس عزیزم چه کسی تو را ترسانده؟ تو از کی می‌ترسی؟ من اینجا هستم! از هیچ‌کس نترس!

عاقلی عبور کرد و چون وضعیت را دید خطاب به مرد گفت: عموجان! او از خود تو می‌ترسد. رهایش کن تا آرام گیرد.

حکایت ما نیز چنین است، رفیق عزیز! اگر هیچ‌کس نداند شما باید بدانید که زمینه‌ساز و فراهم‌کننده بستر «ضرباتی که شما را به نابودی کامل تهدید کرد» و درواقع نابود هم کرد، پرچمداری بود که هنوز هم او را «رفیق» می‌نامید.

پرچمدار کبیری که بعد از رسیدن به درک محضر مارکسیسم (بگذریم که چه مارکسیسمی) به جای خروج از سازمان مجاهدین و پیوستن به دیگر جریان‌های مبارزاتی آن ایام (نظیر چریک‌های فدایی) یا تأسیس جریان و سازمانی دیگر به تصاحب غاصبانه و خونبار سازمانی کمر بست که به‌دلیل ماهیت تاریخی و ایدئولوژیکی‌اش بسیاری موارد چتری اجتماعی، سیاسی، مالی، نظامی و تشکیلاتی برای سایر نیروهای مبارز بود.

رفقایی همچون شکرالله پاک‌نژاد در زندان و حمید اشرف در «گفت‌وگوها» بارها بر این نکته تأکید داشتند. تا نظر شما چه باشد!

با همکاری کامل افراخته و محمد توکلی‌خواه و شکست تمام‌عیار بسیاری از تکامل‌یافتگان، یک‌سال بعد بهرام آرام، قدیمی‌ترین عضو کمیته مرکزی و فرمانده نظامی سازمان نیز کشته شد. (25 آبان 1355)

در آخرین نامه‌ای که از او به‌جای مانده و در روزنامه‌های آن زمان کلیشه آن منتشر شد عمق بحران‌های روحی و درون‌تشکیلاتی نشان داده می‌شود. بهرام آرام در یادداشت مورخ 15 بهمن 54 خود می‌نویسد:

«مطالبی در مورد جمع‌بندی مسئله انحراف شریف‌واقفی و اعدام انقلابی او فقط گاهاً در این مورد به فکر فرومی‌روم که آیا طرح گرایشات نامطلوب خودم در جلسات گروهی انتقاد از خود، چنین سرنوشتی را برای شخص من در برنخواهد داشت؟»

ملاحظه می‌فرمايید! فرمانده اصلی عملیات نظامی سازمان (طی سال‌های 50 تا 55) کسی که در بسیاری از مقاطع حساس و سرنوشت‌ساز حضور داشت، دچار چنان بحران درونی است که می‌ترسد طرح گرایش‌هاي نامطلوب‌(اش) در جلسات گروهی انتقاد از خود، سرنوشتی مشابه شریف‌واقفی را برای او رقم زند.

وقتی در قدیمی‌ترین و فعال‌ترین عضو رهبری چنان دل‌نگرانی و ترسی وجود داشته باشد تکلیف اعضا و هواداران بسیار روشن است.

در این ایام همزاد تاریخی «استبداد و دیکتاتوری»، یعنی «ترس» هم به درون سازمان رخنه کرده است.

بعدها، دو عضو مرکزیت با برجای‌گذاشتن یک نامه کوتاه حاکی از اختلاف‌ نظر با تقی شهرام و ترس از ترورشدن خود و همچنین پس از تحویل‌دادن سلاح‌ها و نارنجک‌ها و مهمات انفرادی خود، پا به فرار می‌گذارند و مدتی بعد سر از خارج کشور درمی‌آورند. (محسن طریقت و محمدقاسم عبدالله‌زاده)

همین کار توسط حسین سیاه‌کلاه دیگر عضو مرکزیت و قاتل شریف‌واقفی و محمد یقینی تکرار می‌شود.

خلاصه کنم: تقی شهرام در مقطعی به‌‌ناشایست در موضع رهبری سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت. او با تکیه بر جای، «جان»‌های شیفته‌ای چون حنیف و سعید و بدیع‌زادگان، تحت‌تأثیر سلطه‌طلبی‌های فردی و توهمات و رؤیاهای کودکی چپ (چپی ‌که ظاهراً قصد بزرگ‌شدن و بلوغ نداشت) موجب ریختن خون‌های بسیار و موجد عکس‌العمل‌های راست‌‌روانه‌ اجتماعی شد که کمی بعد سر خود او را نیز بر باد داد.

سخن آخر! از نظر ما، خائنین شماره‌دار آن روز، هر عضو و حتی کادر رهبری مجاهدین و از جمله تقی شهرام می‌توانست و این حق را داشت که بر اساس انتخاب آزاد خود تغییر ایدئولوژی و تغییر مشی سیاسی و در نتیجه تغییر تشکیلات بدهد.

اما اینکه با شدیدترین نوع قهر و خشونت، یک تشکیلات سیاسی شناخته‌شده را که حتی بر اساس تعالیم مارکسیستی نماینده طبقه اجتماعی مشخصی است غصب کرده، رهبری و نیروهای وفادار به آن را کشته، سوزانده و آواره کوی، بیابان و گرفتار ساواک کنند و آن‌وقت کسی 39 سال بعد از آن فاجعه بر آن حرکت نام «دستاوردی که موجب افتخار ما بود و است» بنهند، چیزی بیش از تراژدی است، کمدی است.

پی‌نوشت‌ها:

1. توضیح این مطلب و مستندات آن به مقالات متعدد نیاز دارد.

2. «پس از شکستن مقاومت‌ها و کارشکنی‌های رهبری… و پس از دریافت این واقعیت که رهبری به‌طور کامل راه خویش را از راه جریان سالم توده‌ای جدا نموده است، با تأيید قاطع اکثریت، عناصر اصلی این جریان (یعنی رهبری سابق) از سازمان اخراج گردیدند.» «تحلیلی بر تغییر و تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق ایران»، نوشته سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر،.چاپ اول فروردین 1358، نشر اینترنتی اندیشه و پیکار، اردیبهشت 1386.

***

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=11195

نجات یافتگان فرقه در دیدار از قبرستان کمپ اشرف،

برای شکنجه گر سابق خود از خداوند طلب مغفرت کردند

 

.

… آنها پس از سالها مقاومت در قبال شکنجه در زندانهای انفرادی رجوی و شکست مجاهدین در تسلیم آنها در همکاری در جنایاتشان، لاجرم به صدام و زندان ابوغریب تحویل داده شدند. رفیعی نژاد در آنجا نیز راحتشان نمی گذاشت و به آنها “سر میزد”. آقایان سبحانی و قشقاوی در زمان سقوط رژیم صدام در سال ۲۰۰۳ از زندان آزاد شدند. در این زمان حداقل ۵۰ تن از اعضای ناراضی مجاهدین در زندان ابوغریب عراق تحت عنوان “ودیعه های مجاهدین خلق” نگهداری می شدند. دفاتر زندان اکنون در موزه بغداد قابل رویت است. هر دو آقایان قشقاوی و سبحانی با یاد آوری خاطرات تلخ زندانها و شکنجه گاههای صدام و رجوی، با خواندن فاتحه بر گور شکنجه گر خود، از خداوند برایش طلب مغفرت کردند …

(Massoud and Maryam Rajavi, cult leaders)

ایران اینترلینک، کمپ عراق جدید (سابقا اشرف)، یازدهم دسامبر ۲۰۱۱
لینک به متن انگلیسی گزارش
http://www.iran-interlink.org/?mod=view&id=11194

قبرستان مجاهدین تا چندی قبل در محوطه داخلی کمپ مجاهدین خلق قرار داشت و قابل دسترسی عموم نبود. پس از حکم دادگاه در بغداد و پس از آن که دولت عراق توانست در آوریل امسال بخشی از خاک کمپ که بصورت غیر قانونی توسط رجوی غصب شده بود را آزاد سازد، درب این قبرستان نیز باز شد و اکنون تحت نظارت قرار گفته و تحقیقات مستقل در آن آغاز شده است.

خانواده ها و نجات یافتگان و اعضای سابق به این قبرستان رسیده اند. نفر جلو آقای حسن عزیزی از اعضای سابق و قدیمی سازمان است. سالها طول کشید تا بالاخره وی توانست به همراه فرزندانش از این محل فرار کند. همسر وی نیز بعدا توانست با خروج از کمپ به خانواده ملحق گردد. خانواده عزیزی اکنون در کشور هلند مستقر هستند. آقای عزیزی از اعضای هیئت اروپایی است که اخیرا به عراق و کمپ اشرف سفر کرده اند.

این بنای یادبود کسانی است که در عملیات مجاهدین بنام “مروارید” کشته شده اند. عملیات مروارید عملیاتی بود که طی آن رجوی بدستور مستقیم صدام حسین به کشتار روستائیان کرد عراقی دست زد. مریم رجوی در این عملیات به نیروهایش دستور داد تا با شنی تانکها روی مردم و قربانبیان خود بروند تا از هدر دادن گلوله خودداری شود. سازمان مجاهدین در قالب “ارتش خصوصی صدام” در سال ۱۹۹۱ برای سرکوب خشونت بار اکراد شمال عراق مورد بهره برداری قرار گرفت.

سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۹۹۱ همچنین برای سرکوب شیعیان عراقی در جنوب این کشور مورد استفاده قرار گرفت. عکس فوق بنای یادبود سه تن از فرماندهان مجاهدین است که بدست مردم کربلا و در جریان خیزش های جنوب عراق کشته شده اند. این افراد پس از آن کشته شدند که مردم توانستند مرکز عملیاتی سرویس مخفی صدام را در شهر کربلا تسخیر کنند. اجساد این سه تن هرگز پیدا نشد.

در دو طرف بنای یاد بود این سه تن، بناهای یاد بود ندا حسنی و صدیقه مجاوری است که در سال ۲۰۰۳ بدستور رجوی و بخاطر بازداشت موقت وی در پاریس خودسوزی کردند و مردند.

رجوی قبل از این که نیروهای عراقی بتوانند این منطقه را آزاد کنند دستور داده است تا عکس های روی همه قبر ها در سراسر این گورستان را با هم عوض کنند تا مشخص نشود کدام عکس مربوط به کدام قبر است. احتمالا کسی جز خود رجوی نتواند انگیزه وی از این عمل عجیب را توضیح دهد.

بنابر گزارشات عراقی، برخی از قبرها حاوی بیش از یک جسد هستند ولی روی قبر فقط اسم یک نفر نوشته شده است.

مراجعین در میان قبر ها قبر نادر رفیعی نژاد را هم شناسایی کردند.

قبر نادر رفیعی نژاد

نادر رفیعی نژاد شکنجه گر مورد علاقه رهبر مجاهدین خلق، مسعود رجوی بود. وی از اعضای سابقه دار مجاهدین خلق بود که پس از پیروزی انقلاب به همراه رضا خاکسار (در عملیات مسلحانه در سال ۱۹۸۱ کشته شد) و حسن محصل (افسر سابق پلیس و زندانبان در زندانهای مجاهدین در عراق)، در دادگاههای انقلاب در زندان اوین کار می کردند.

در شروع انقلاب بهمن، رفیعی نژاد مسئول بازجویی و شکنجه مقامات سابق رژیم شاه بود. وی همراه با محصل و خاکسار در سالهای بعد از ۱۹۸۰ بخاطر رابطه با مجاهدین خلق توسط دولت وقت جمهوری اسلامی از دادگاههای انقلاب اخراج شدند.

نادر رفیعی نژاد با شروع فاز نظامی و شروع عملیات مسلحانه مجاهدین خلق در سال ۱۹۸۱ به اروپا رفت و بعنوان مسئول روابط خارجی مجاهدین خلق مشغول به کار شد. نام وی در سال ۱۹۹۱ بعنوان معاون هیئت اجرایی سازمان اعلام شد. وی در سال ۱۹۹۰ با بیرون آوردن لباس دیپلماسی و پوشیدن یونیفورم نظامی رسما در عراق مسئولیت زندانبانی مجاهدین را بر عهده گرفت.

در این سال وی در کلاسهای اطلاعات و امنیت رژیم صدام حسین شرکت کرد و آموزشهای کلاسیک در زمینه بازجویی و شکنجه را نیز فرا گرفت.

وی مسئولیت مستقیم شکنجه بسیاری از جمله آقای محمد حسین سبحانی را بر عهده داشت و مرحوم پرویز احمدی در جلوی چشم دیگر زندانیان در سیاهچال های رجوی زیر شکنجه های به قتل رسید.

نادر رفیعی نژاد در سالهای بعد از سقوط صدام حسین بارها در مقابل دوربین های تلویزیون مجاهدین خلق حاضر شد و خود را بعنوان متخصص امور حقوقی معرفی کرد. وی تحت این عنوان بر تنبیه و حذف فیزیکی جداشدگان از سازمان تاکید می کرد. وی بخصوص در صحبت هایش به فتوای قتل رهبر فرقه مسعود رجوی اشاره داشت که بارها تاکید کرده که “تمامی کسانی که موفق به فرار از فرقه شده اند را باید بعنوان خائن به رجوی در هر کجا که هستند کشت…”

دو تن از نجات یافتگان از فرقه که مستقیما توسط نادر رفیعی نژاد شکنجه شده اند، آقایان محمد حسین سبحانی و علی قشقاوی هستند. آنها در عکس فوق در کنار قبر شکنجه گر سابق خود ایستاده اند. هر دوی آنها پس از سالها مقاومت در قبال شکنجه در زندانهای انفرادی رجوی و شکست مجاهدین در تسلیم آنها در همکاری در جنایاتشان، لاجرم به صدام و زندان ابوغریب تحویل داده شدند. رفیعی نژاد در آنجا نیز راحتشان نمی گذاشت و به آنها “سر میزد”. آقایان سبحانی و قشقاوی در زمان سقوط رژیم صدام در سال ۲۰۰۳ از زندان آزاد شدند. در این زمان حداقل ۵۰ تن از اعضای ناراضی مجاهدین در زندان ابوغریب عراق تحت عنوان “ودیعه های مجاهدین خلق” نگهداری می شدند. دفاتر زندان اکنون در موزه بغداد قابل رویت است.

هر دو آقایان قشقاوی و سبحانی با یاد آوری خاطرات تلخ زندانها و شکنجه گاههای صدام و رجوی، با خواندن فاتحه بر گور شکنجه گر خود، از خداوند برایش طلب مغفرت کردند.

————

 

همچنین
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=13128

چگونه فرقۀ رجوی (مجاهدین خلق) برای آمریکاییها «علیه نیروهای مقاومت عراق» جاسوسی می کردند؟

مترجم رجوی خوش خدمتی های سازمان به اصطلاح مجاهدین خلق به آمریکاییها را در عراق افشا می کند

.

… اما کثیفترین پروژه در خوشخدمتی به آمریکاییها که من خودم شاهد آن بودم در تابستان سال ۱۳۸۵ بود که ماهها طول کشید و آن نوشتن قصه ها به عربی در سه گروه سنی کودکان و نوجوانان و جوانان عراقی مبنی بر تروریست نشان دادن حمله کنندگان به آمریکاییها و اینکه آنها مزدوران رژیم ایران هستند و تبلیغ اینکه اشغالگران آمریکایی نجات دهندگان آنها از رژیم ایران می باشند و باید در عراق باقی بمانند و مهربان و خادم نشان دادن آمریکاییها برای چاپ و توزیع این قصه ها توسط آمریکاییها در مدارس و دانشگاهها و ورزشگاهها و مراکز جوانان عراق بود. این قصه ها با پولهای کلان طبق محورهایی که آمریکاییها تعیین کرده بودند توسط دو نویسندۀ عراقی نوشته می شد و …

ق. حسین نژاد (غلام)، وبلاگ در بند رجوی، بغداد، هشتم اوت ۲۰۱۲
http://bandrajavi.blogfa.com/post/123

همچنین در سایت فریاد آزادی
http://www.faryade-azadi.com/2Haupt/
KhoshKedmati%20Be%20Amrikaiiha.HTM

من یک عضو قدیمی بخش روابط خارجی فرقۀ رجوی (مترجم ارشد این بخش که جزء ارگانهای دفتر رجوی است) بودم که چند ماه پیش از این فرقه جدا شدم. روابط خارجی جزء شاخۀ سیاسی است و با آقایانی که در این عکس می بینید در یک مقر بودم. آنها به علت تخصصشان در زبان انگلیسی و تحصیل در آمریکا مسئولین بخش کاویان یعنی روابط با آمریکایی ها بودند و هنوز هم به روابط انترنتی با آمریکایی ها ادامه می دهند

سور چرانی و دم جنبانی و لاسهای سران فرقه با افسران و فرماندهان نیروهای آمریکایی در عراق و حتی تحویل همۀ سلاحها و مهماتشان به آمریکایی ها که در حقیقت سلاحها و مهمات عراق و ملت عراق یعنی طرف مورد ستم و اشغال بود و در واقع خلع سلاح عراقیان به نمایندگی از جانب آمریکاییان به شمار می رفت هیچ سودی نبخشید و همچون سورچرانی برای عراقیها در اشرف و بیانیه نویسی و امضاها با دروغهای میلیونی منجر به هیچ حمایتی از اشرفیان و دفاع عملی از آنها در برابر محاصره و قتل و کشتار جوانان مردم، به اعتراف خود فرقۀ رجوی نگردید بلکه هم آمریکایی ها و هم عراقیها به دنبال منافع و اهداف سیاسی خودشان بودند و پشیزی به این سورچرانیها و خوشرقصی ها قائل نشدند.

البته این سورها و رسیدگیها برای شیوخ عشایر و مردم عراق در طمع حمایت صورت می گرفت ولی در ملاقاتها با مسئولین دولتی عراق که تصمیم گیرندگان اصلی در مورد اشرف بودند اصلا اینگونه برخورد از موضع پایین با آمریکایی ها که در این عکس می بینید در کار نبود بلکه حسین مدنی که در این عکس در کنار فرمانده جیاتیف (پایگاه آمریکایی ها در اشرف – قسمت بازداشتگاه جدا شدگان از فرقۀ رجوی) دیده می شود و در زمان آمریکایی ها مسئول هیأتهای ملاقات با آمریکایی ها بود و بعد از تحویل حفاظت اشرف به آمریکایی ها به بخش ما یعنی روابط خارجی (روابط با عراق) منتقل شد برخورد تند و از موضع بالا و گاهی همراه با دشنام و تهمت مانند «مزدور رژیم ایران» با مسئولان عراقی طرف گفتگو داشت (مانند مسعود رجوی که همیشه عراقیها را وحوش می نامید ولی یک مورد هم به آمریکاییها که آنهمه از ساکنان اشرف و دیگر قرارگاههای فرقه در عراق با بمباران کشته و زخمی کرده بودند و حتی به آسایشگاه زنان حمله کرده بودند وحوش نگفت) و این برخوردها همچنان ادامه دارد بطوریکه نشستها و گفتگوها با مسئولان عراقی که بسیار با احترام با سران و فرماندهان اشرف برخورد داشته و دارند اغلب در نتیجۀ برخوردهای زشت و نامحترمانه و بی ادبانه و اهانت آور بهم می خورد و الآن هم بهم می خورد حتی در حضور کوبلر و مسئولان ملل متحد و آن زمان هم در حضور آمریکاییها توی سر عراقیها می زدند که عراقیها به شدت از این نوع برخوردها زده می شدند بویژه از توصیف مزدور رژیم ایران بودن بسیار بدشان می آمد چون مهمان نشسته در خاک آنها استقلال آنها را زیر سؤال می برد و همین برخوردها و دخالتهای آشکار و توهین آور در امورعراق و تشدید بحرانها و اختلافات بین احزاب و گروههای مختلف سیاسی و اجتماعی عراق موجب شد که دولت عراق هر چه بیشتر در رابطه با اشرف به مواضع دولت ایران نزدیکتر شود و عملا خواسته های دولت ایران خواسته های او هم شد و به همین علت حتی رسیدگیها به برخی دوستان عراقی شان (مانند سران العراقیه) هم سودی نبخشید و آنها را در رابطه با اشرف عملا به سوی فراکسیون اتحاد ملی (به رهبری نخست وزیر عراق) راند (علیرغم حمایتهای لفظی) در حالیکه با آمریکایی ها همیشه از موضع پایین و با احترام و بدهکارانه برخورد می کردند و حتی به آنها علیه نیروهای مقاومت عراق که به اشغالگران کشور خودشان حمله می کردند مانند صدریها و برای ضربه زدن به آنها اطلاعات می رساندند و حتی در موردی که ماشین آمریکایی ها را زده بودند افراد رجوی یک آمریکایی را که به کانال آب افتاده بود از مرگ نجات دادند که فرمانده آمریکاییها در آن موقع اخیرا در یک کنفرانس مریم رجوی در خارج از این کمک و مانند آن تشکر کرد و گویندۀ سیمای رجوی آن را با آب و تاب و افتخار ترجمه می کرد!!

عباس داوری و حسین مدنی گزارشهای جاسوسان و مزدوران عراقی سازمان در بغداد را در مورد زمان و مکان حملۀ احتمالی به آمریکاییها و محل و موقعیت و مشخصات افراد مقاومت عراق را به من می دادند و من آنها را به فارسی ترجمه می کردم که بعد فهمیدم آنها را می دادند به بخش کاویان (روابط با آمریکاییها) که آنها را به انگلیسی ترجمه می کردند و حسین مدنی آنها را می برد وبه آمریکاییها می داد تا آنها را از خطر مرگ برهانند و به نیروهای مقاومت هم ضربه بزنند!!.

اما کثیفترین پروژه در خوشخدمتی به آمریکاییها که من خودم شاهد آن بودم در تابستان سال ۱۳۸۵ بود که ماهها طول کشید و آن نوشتن قصه ها به عربی در سه گروه سنی کودکان و نوجوانان و جوانان عراقی مبنی بر تروریست نشان دادن حمله کنندگان به آمریکاییها و اینکه آنها مزدوران رژیم ایران هستند و تبلیغ اینکه اشغالگران آمریکایی نجات دهندگان آنها از رژیم ایران می باشند و باید در عراق باقی بمانند و مهربان و خادم نشان دادن آمریکاییها برای چاپ و توزیع این قصه ها توسط آمریکاییها در مدارس و دانشگاهها و ورزشگاهها و مراکز جوانان عراق بود.

این قصه ها با پولهای کلان طبق محورهایی که آمریکاییها تعیین کرده بودند توسط دو نویسندۀ عراقی نوشته می شد و متن عربی آنها را به من می دادند تا آنها را به فارسی ترجمه کنم (حتی در یک ماهی که در آنموقع در بیمارستان اشرف بستری بودم با آوردن کامپیوتر به بیمارستان که ممنوع بود مرا به کار ترجمه این قصه های عربی به فارسی و قصه هایی هم که در این راستا و برای این پروژه توسط آرمان نفیسی با نقاشی نوشته می شد از فارسی به عربی بدون اجازۀ پزشکان وادار می کردند حتی شب با بیدار ماندن تا صبح علیرغم اینکه قرصهایی که می خوردم خواب آور بود تا کار سریع و در مدتی که به آمریکاییها قول داده بودند تمام شود)، من مسأله دار شده بود
م و غر می زدم که چه نیازی به ترجمۀ این قصه ها به فارسی هست، بعدا توسط بچه های بخش سیاسی (قسمت رابطه با آمریکایی ها) مطلع شدم که این ترجمه های من به آنها داده می شود و آنها این قصه ها را از فارسی به انگلیسی ترجمه می کنند و حسین مدنی که رابط سازمان با آمریکاییها بود آنها را برای چک و اوکی (تأیید) به آمریکاییها می دهد تا ضمنا از کیفیت کار سران فرقه در خدمت به آنها مطلع شوند! ولی سر انجام به علت مخالفت داخلی و کارشکنی مخفیانۀ من و چند نفر از بچه های ضد رجوی در داخل سازمان که هنوز هم آنجا هستند و خودداری نویسندگان عراقی از ادامۀ همکاری در نتیجۀ افشاگری مخفیانه که ما در نزد آنها کردیم و هدف و سیر این پروژه را به آنها گفتیم (علیرغم پولهای کلانی که سران فرقۀ رجوی به نویسندگان عراقی می دادند) و قطع همکاری ناشر عرب طرف قرارداد در خارج که با خواندن مضمون قصه ها به هدف آنها پی برده بود این پروژه شکست خورد و به انجام نرسید.

————–

همچنین
http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=13122

اشرف، خواهر حمص

(پایان غم انگیز رجوی و مجاهدین خلق)

.

… یکی از شیوخی که در مراسم افطار و سورچرانی مریم رجوی در اورسورواز شرکت کرده بود در حالی که بعد از خوردن افطار مفصل و دیدن تریبون و چند صد نفر جلوی خود، جوگیر شده بود بود، گفت: ما اشرف را خواهر حمص معرفی می کنیم. آنگاه مجاهدین در تلویزیون بعنوان اولین خبر مهم و در حالی که مارش نظامی پخش می شد و پرچم مجاهدین برافراشته می شد و اشرفیان رژه می رفتند، اعلام کرد «شورای انتقالی سوریه، اشرف را خواهر حمص اعلام کرد». اینکه در این خواهر و برادر شدن چه چیزی به جیب مجاهدین ریخته می شود بماند، اصطلاحات تحقیرآمیز و مشمئز کننده که برای هر شنونده ای آزار دهنده هم هست بماند، حکایت مجاهدین حکایت انسان در حال غرق شدنی است که …


The Life of Camp Ashraf,
Mojahedin-e Khalq Victims of Many Masters

محمد ب، فریاد آزادی، هفتم اوت ۲۰۱۲
http://www.faryade-azadi.com/2Haupt/Ashraf.Khahar%20Hamas.HTM

یکی از شیوخی که در مراسم افطار و سورچرانی مریم رجوی در اورسورواز شرکت کرده بود در حالی که بعد از خوردن افطار مفصل و دیدن تریبون و چند صد نفر جلوی خود، جوگیر شده بود بود، گفت: ما اشرف را خواهر حمص معرفی می کنیم. آنگاه مجاهدین در تلویزیون بعنوان اولین خبر مهم و در حالی که مارش نظامی پخش می شد و پرچم مجاهدین برافراشته می شد و اشرفیان رژه می رفتند، اعلام کرد «شورای انتقالی سوریه، اشرف را خواهر حمص اعلام کرد».

اینکه در این خواهر و برادر شدن چه چیزی به جیب مجاهدین ریخته می شود بماند، اصطلاحات تحقیرآمیز و مشمئز کننده که برای هر شنونده ای آزار دهنده هم هست بماند، حکایت مجاهدین حکایت انسان در حال غرق شدنی است که به پر کاهی متوسل می شود. حالا این شورای انتقالی سوریه خود چه موجودی است که خواهرش اشرف باشد.

مریم رجوی که طبق تاکتیک همیشگی، با برگزاری سور و جشن و مراسم و ریخت و پاش سعی در جمع کردن حمایت می کند امسال نیز با برگزاری یک سور آنچنانی در پاریس و جمع کردن اعرابی که نه سیاست برای آنها مهم است و نه دیانت، سعی کرد اینطور بنمایاند که در میان اعراب بخصوص مخالفان سوریه برای خود حامیانی دارد. البته بهتر از همه سازمان مجاهدین خوب می داند که همانطور که حامیان آنها در عراق توانستند مانع اخراج آنها شوند، حامیانشان در سوریه نیز برای آنها کاری انجام خواهند داد.

اگر تلویزیون مجاهدین را دیده باشید، متوجه می شوید که بیش از نیمی از برنامه هایش به اخبار سوریه اختصاص دارد، اینبار نیز «خلق قهرمان ایران» فراموش شد و به سراغ خلق قهرمان سوریه رفتند. رجوی در شبی که دولت لیبی با حملات نیروهای آمریکایی و انگلیسی سرنگون شد، اعلام کرد، «قدر ملت لیبی رقم خورد» البته رجوی نخواست به یاد بیاورد که این قدر توسط بیگانگان و امپریالیستهایی که روزی در اطلاعیه های سازمان مجاهدین «دشمن اصلی خلقهای تحت ستم» تلقی می شد صورت گرفته است. در مورد سوریه نیز رجوی بسیار ناراحت و افسرده است که چرا آمریکا و انگلیس و اسرائیل نمی توانند با دست باز بمباران کنند و قدر ملت سوریه را هم رقم بزنند. البته برای مجاهدین که این طور دنبال رقم زدن قدر ملتهای منطقه هستند به این ترتیب میخواهند برای خودشان سفره پهن کنند و با استعانت از آمریکا و و انگلیس واسرائیل، قدر خودشان را رقم بزنند. شاید رجوی از بس در افکار موهوم و تحلیلهای غلط غرق شده به خوبی نمی داند و واقعیت را تشخیص نمی دهد ولی جهت یادآوری بایستی به ایشان گفت که قدر رجوی سالهاست که رقم خورده البته این رقم رو به پایین است و شمارش معکوس برای فروپاشی تشکیلات نیز ناشی از همین رقم خوردن است.

محمد ب
۷ اوت ۲۰۱۲

—-

همچنین:
https://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=12135

مردان ما در ایران؟ (ترجمه برهان عظیمی)

.

… مسعود خدابنده یک کارشناس کامپیوتر مقیم انگلستان که مشاور دولت عراق است یکی از مقامات سازمان مجاهدین خلق بود که در سال ۱۹۹۶ آنرا ترک کرد. او در یک مکالمه تلفنی با من تاکید کرد که دشمن آشکار سازمان مجاهدین خلق است و علیه این گروه کار کرده است. خدابنده میگوید او از قبل از سقوط شاه به عنوان متخصص کامپیوتر با سازمان بوده و بعنوان یک متخصص کامپیوتر عمیقا با فعالیت های اطلاعاتی و نیز تامین امنیت برای رهبری مجاهدین درگیر بوده است. طی دهه گذشته او و همسر انگلیسی اش یک برنامه حمایتی را برای کمک به سایر کسانی که از سازمان جدا میشوند، اداره میکنند. خدابنده به من گفت او از کسانیکه اخیرا سازمان را ترک کرده اند خبر تعلیمات در صحرای نوادا را شنیده است. به او گفته اند آموزش ارتباطات در نوادا محدود به این نبود …

سیمور هرش (نیویورکر) – مترجم: برهان عظیمی، اخبار روز، شانزدهم آوریل 2012
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=44857

• سیمور هرش در این مقاله که روز ششم آوریل در نیویورکر منتشر شده، می گوید علیرغم آن که مجاهدین خلق در لیست گروه های تروریستی دولت آمریکا قرار دارند، اما در صحرای نوادا آموزش دیده و با همکاری موساد و استفاده از اطلاعات آمریکا در عملیات تروریستی در ایران سهیم بوده اند …

منطقه ای که سایت امنیت ملی نوادا متعلق به دپارتمان انرژی در آن قرار گرفته، با دشت های خشک بلندش و قله کوه ها در دوردست، از هوا به شمال غربی ایران شبیه است. در این سایت که در ۶۵ مایلی شمال غربی لاس و گاس قرار گرفته است، قبلا آزمایش های هسته ای صورت میگرفت و حالا دارای مرکزی برای آموزش عملیات ضد جاسوسی و یک فرودگاه خصوصی برای جت بوئینگ ۷٣۷ است. این منطقه ای ممنوعه است که در برخی نقاط آن تابلو ها به اشخاص کنجکاو هشدار میدهند پرسنل امنیتی در صورت لزوم اجازه دارند به کسانیکه از خط ممنوع عبور کرده اند، شلیک کنند.

در اینجا بود که فرماندهی عملیات ویژه مشترک (Joint Special Operations Command (JSOC از سال ۲۰۰۵ آموزش اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران را آغاز کرد… وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۹۷ این سازمان را در لیست گروه های تروریست خود قرار داد.

سازمان مجاهدین در سال ۲۰۰۲ با افشای این واقعیت که ایران غنی سازی اورانیوم را بطور محرمانه در یک منطقه زیرزمینی آغاز کرده است، تا حدودی در سطح بین المللی اعتبار کسب کرد. محمد البرادعی که در آن زمان مدیرعامل سازمان انرژی اتمی بود بعدها به من گفت که به او اطلاع داده بودند موساد منبع تامین این اطلاعات بوده است.

روابط سازمان مجاهدین خلق با سازمان های اطلاعاتی غرب بعد از سقوط رژیم عراق در سال ۲۰۰٣ تقویت شد و «فرماندهی عملیات ویژه» تحت تاثیر هراس بوش از اینکه ایران در یک یا چند نقطه مخفیانه مشغول بمب سازی است، عملیات در داخل ایران را آغاز کرد. منابعی بطور مخفیانه در اختیار چند سازمان مخالف قرار گرفت تا به جمع آوری اطلاعات و نهایتا عملیات تروریستی علیه رژیم اختصاص یابد. سازمان مجاهدین خلق مستقیما یا غیرمستقیما منابعی از قبیل سلاح یا اطلاعات دریافت کرد. بنا بر گفته مقامات امنیتی و مشاوران نظامی عملیات مخفیانه تحت حمایت آمریکا تا امروز ادامه دارد.

علیرغم ارتباطات فزاینده و تلاش های مجدانه و لابیگری فشرده وکلای سازمان مجاهدین خلق، این سازمان همچنین در لیست گروه های تروریست وزارت خارجه آمریکا باقی مانده است. این بدان معناست که آموزش در نوادا باید کاملا محرمانه میماند.

یک مقام امنیتی سابق به من گفت ما اینجا آنها را تعلیم میدادیم و از طریق دپارتمان انرژی برای آنها پوشش فراهم میکردیم زیرا همه زمین های جنوب نوادا متعلق به این دپارتمان است. «ما آنهارا در فواصل دور در صحرا و کوه تخلیه میکردیم و ظرفیت تماس گیری آنها را ایجاد میکردیم. هماهنگی ارتباطات مساله بزرگی است.»

به گفته مقام امنیتی سابق این تعلیمات اندکی قبل از اینکه اوباما اداره کشور را به دست بگیرد پایان یافت. یک ژنرال چهارستاره ی بازنشسته که مشاور امنیتی ملی در دولت های بوش و اوباما بوده است در گفتگویی جداگانه به من گفت یک آمریکایی که در برنامه ی تعلیم مجاهدین در نوادا شرکت داشت در سال ۲۰۰۵ او را در جریان این برنامه قرار داده بود. او گفت «به آنها آموزش استاندارد در حوزه های تماس گیری «commo»، استفاده از رمز «cryptography»، تاکتیک واحدهای کوچک و تسلیحات آموزش های استاندارد داده شد. این تعلیمات ۶ ماهه بود.»

همچنین به او گفته شد که مربیان از «فرماندهی عملیات ویژه» هستند که درسال ۲۰۰۵ به ابزار عمده دولت بوش در جنگ علیه ترور تبدیل شده بود. ژنرال بازنشسته گفت مربیان اعضای درجه اول «فرماندهی عملیات ویژه» نبودند، بلکه تمرین دهنده های دست دوم و سوم و از این قبیل و آنها شروع کردند به بیرون رفتن از پایگاه های خود: «اگر قرار است به شما تاکتیک ها را یاد بدهیم، بگذاریم اندکی چیزهای واقعا سکسی نشان تان بدهم…»

به گفته ژنرال بازنشسته همین تعلیمات ویژه بود که باعث افزایش نگرانی ها و تلفن های متعدد به او شد. او ضمن تایید خبرها به آنها گفته بود «این باعث دردسر همه خواهد شد مگر اینکه پایه قانونی برای آن فراهم شود. ایرانی ها در عملیات ضدجاسوسی متبحرند و این را نمیتوان محرمانه نگاه داشت». سایت نوادا در همان زمان برای تعلیمات پیشریفته واحدهای جنگی عراقی هم به کار برده میشد. [ژنرال بازنشسته فقط از آموزش مجاهدین خلق اطلاع داشت. مقام امنیتی ازتعلیماتی که تا سال ۲۰۰۷ ادامه داشت با خبر بود.]

آلن گرسون وکیل مدافع سازمان مجاهدین مقیم واشنیگتن به من گفت مجاهدین خلق علنا و مکررا ترور را محکوم کرده اند. گرسون گفت او در مورد آموزش ادعایی در صحرای نوادا اظهارنظر نخواهد کرد. ولی اگر چنین تعلیماتی حقیقت داشته باشد «با تصمیم وزارت خارجه به ادامه حفظ نام مجاهدین خلق در لیست گروه های تروریست هیچ تجانسی ندارد. چطور ایالات متحده میتواند کسانی را تعلیم بدهد که در لیست گروه های تروریست دولت هستند، در حالیکه یکی دیگر تنها به خاطر تهیه یک کلید با خطر کیفر جنایی روبرو میشود.»

رابرت بائر یک مامور بازنشسته سیا که زبان عربی را به روانی صحبت میکند و بطور محرمانه در کردستان [عراق] و در خاورمیانه کارکرده است به من گفت در اوایل ۲۰۰۴ یک شرکت خصوصی آمریکایی که به باور او برای دولت آمریکا کار میکرد با او تماس گرفت تا به عراق برگردد. او گفت «آنها میخواستند من به مجاهدین خلق کمک کنم تا در مورد برنامه اتمی ایران اطلاعات جمع کنند. آنها تصور میکردند که من فارسی بلدم که نبودم. من گفتم با آنها تماس خواهم گرفت ولی هرگز این کار را نکردم.»
باوئر که اکنون در کالیفرنیا زندگی میکند به خاطر می آورد آنموقع برای او روشن بود که عملیات دراز مدت بود نه یک کار مقطعی.

مسعود خدابنده یک کارشناس کامپیوتر مقیم انگلستان که مشاور دولت عراق است یکی از مقامات سازمان مجاهدین خلق بود که در سال ۱۹۹۶ آنرا ترک کرد. او در یک مکالمه تلفنی با من تاکید کرد که دشمن آشکار سازمان مجاهدین خلق است و علیه این گروه کار کرده است. خدابنده میگوید او از قبل از سقوط شاه به عنوان متخصص کامپیوتر با سازمان بوده و بعنوان یک متخصص کامپیوتر عمیقا با فعالیت های اطلاعاتی و نیز تامین امنیت برای رهبری مجاهدین درگیر بوده است. طی دهه گذشته او و همسر انگلیسی اش یک برنامه حمایتی را برای کمک به سایر کسانی که از سازمان جدا میشوند، اداره میکنند. خدابنده به من گفت او از کسانیکه اخیرا سازمان را ترک کرده اند خبر تعلیمات در صحرای نوادا را شنیده است. به او گفته اند آموزش ارتباطات در نوادا محدود به این نبود که طی حمله چگونه باید تماس را حفظ کرد بلک شامل نفوذ در مخابرات هم بود. به گفته ی او ایالات متحده زمانی موفق شد راهی برای نفوذ در سیستم های عمده ی مخابراتی ایران پیدا کرد. در همان زمان عاملان مجاهد را به ظرفیت نفوذ در مخابرات تلفنی و پیام ها در داخل ایران مجهز کرد. آنها پیام ها را ترجمه کرده و در اختیار متخصصان اطلاعاتی آمریکا قرار میدادند. او از اینکه این کار هنوز هم ادامه دارد یا نه اطلاعی ندارد.

پنج دانشمند ایرانی از سال ۲۰۰۷ تاکنون به قتل رسیده اند. سخنگوی مجاهدین خلق شرکت در قتل ها را تکذیب کرده است ولی اوایل ماه گذشته خبرگزاری ان بی سی از قول دو مقام دولت اوباما تایید کرد که حملات توسط واحدهای سازمان مجاهدین خلق صورت گرفته که توسط سرویس مخفی اسرائیل، موساد، تعلیم دیده و تامین مالی شده بودند. ان بی سی از قول یک مقام دولتی مشارکت آمریکا در فعالیت های سازمان مجاهدین خلق را تکذیب کرد.
مقام امنیتی سابق که من با او گفتگو کردم گزارش ان بی سی مبنی بر همکاری مجاهدین خلق با اسرائیل را تایید و اضافه کرد در عملیات از اطلاعات آمریکا استفاده شده است. او گفت که هدف ها «اینشتین» نبودند: «مقصود تاثیر روانی و اخلاقی بر ایرانی هاست» و «خراب کردن روحیه کل سیستم- وسایل نقل و انتقال هسته ای، تسهیلات غنی سازی، نیروگاه ها».حملاتی هم به لوله های نفتی صورت گرفته است.
او اضافه کرد عملیات «ابتدا توسط مجاهدین خلق و در همکاری با اسرائیلی ها صورت گرفت، ولی ایالات متحده اکنون اطلاعات را در اختیار قرار میدهد.» یکی از مشاوران عملیات ویژه به من گفت رابطه بین ایالات متحده و اقدامات مجاهدین در داخل ایران دیرپاست. «همه کارهایی که اکنون در داخل ایران انجام میگیرد توسط بدل های به خدمت گرفته شده است.»

منابعی که من با آنها صحبت کردم نمیدانستند آیا کسانی که در نوادا تعلیم دیده اند اکنون در عملیات داخل ایران یا جای دیگر فعالند یا نه.و لی آنها بر تاثیر حمایت آمریکا انگشت گذاردند. مشاور ارشد پنتاگون گفت «مجاهدین یک جوک کامل بودند، حالا یک شبکه واقعی در داخل ایران هستند. چطور توانسته اند به این کارایی دست پیدا کنند؟ علت را بخشا باید در تعلیمات در نوادا جستجو کرد. حمایت لجستیکی بخشا در داخل کردستان [عراق. م] قرار دارد، بخشی هم داخل ایران. مجاهدین خلق اکنون دارای ظرفیت و کارایی هستند که تا به حال سابقه نداشته است.»

در اواسط ژانویه، چند روز بعد از قتل یک دانشمند هسته ای ایران بوسیله بمب خودرو در تهران، وزیر دفاع لئون پانته آ در جلسه ای با سربازان مستقر در فورت بلیس تکزاس تاکید کرد دولت آمریکا «در مورد اینکه کی ممکن است این کار را کرده باشد نظر دارد، ولی ما دقیقا نمیدانیم کی اینکار را کرده است.» او اضافه کرد «ولی من میتوانم یک چیز را به شما بگویم: ایالات متحده در اینکارها دست ندارد. این کاری نیست که آمریکا میکند.»

نیویورکر. ۶ آوریل ۲۰۱۲
* مقاله کمی خلاصه شده است.