سفرنامه رنج و دلتنگی (قستهای اول، دوم و سوم)

سفرنامه رنج و دلتنگی (قستهای اول، دوم و سوم)

راحله ایرانپور، بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و هفتم ژانویه 2016:…  ساعت ۹ صبح است. به همراه پدران و مادران پیر و دلخسته و خواهران مظلوم و غمگین عازم لیبرتی می شویم. ساعت کمی از ۱۰ گذشته است. از دیوارهای بتنی تو در تو و پیچ در پیچ می گذریم، خدایا برادران غریب رفته بر بادم در قلب منطقه نظامی نیروهای عراقی چه می خواهند. خدایا این راهروهای سیمانی مرا به کجا می برند. خدایا مرا دریاب …

انعکاس خانواده ها در بغداد ژانویه 2016حضور خانواده ها در جمع جداشدگان در بغداد (+ مدارک تطمیع از طرف رجوی و انعکاس مطبوعاتی)

سفرنامه رنج و دلتنگی  (قستهای اول، دوم و سوم)

خانم راحله ایرانپور که به همراه خواهرش خانم ماه منیر ایرانپور به جهت دیدار و کسب خبر از برادرانشان احمدرضا ایرانپور و محمدرضا ایرانپور به اردوگاه لیبرتی مراجعه کرده اند متن زیر را در شبکه های اجتماعی نشر داده که عینا از نظرتان میگذرد:

سفرنامه رنج و دلتنگی، قسمت اول

لینک به منبع

راحله ایرانپور

شنبه ۴ بهمن ماه ۹۴

امروز از مرز مهران وارد خاک دلگیر کشور عراق شدیم. خدایا بر این مردم چه گذشته است، این وطن ویرانه را چگونه دوباره آباد خواهند کرد.

آسمان قدم های ما را تر کرد و بر غریبی ما گریست، باران زیبا و پر باری می بارید. جاده های ویرانه و خیابان های گل آلود ما را به بغداد و کاظمین رساندند تا در جوار حرمین شریف جوادالائمه و امام موسی کاظم چندی مقیم شویم. خانواده های خسته از رنج سفر با دلهایی دردمند و خسته تر از جسمشان در هتل ساکن شدند.

سفرنامه رنج و دلتنگی، قسمت دوم

راحله ایرانپور

یکشنبه ۵ بهمن ماه ۹۴

امروز در هوای عشق دم می زنم. روحم در سماع و پایکوبی است. امروز به دیدار معشوق می رویم به دیدار برادران غریبم که مدت سیزده سال است پا در راه سرنوشتی شوم گذاشتند بی آن که بدانند.

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدایا با که این بازی توان کرد

امروز ما به درب اردوگاه لیبرتی می رویم. قفس سنگی و سیمانی برادرانم.

ساعت ۹ صبح است. به همراه پدران و مادران پیر و دلخسته و خواهران مظلوم و غمگین عازم لیبرتی می شویم.

ساعت کمی از ۱۰ گذشته است. از دیوارهای بتنی تو در تو و پیچ در پیچ می گذریم، خدایا برادران غریب رفته بر بادم در قلب منطقه نظامی نیروهای عراقی چه می خواهند. خدایا این راهروهای سیمانی مرا به کجا می برند. خدایا مرا دریاب.

اشک پهنای صورتم را در برگرفته.بی اختیار گریه می کنم.به مقابل یکی از شکاف های لیبرتی می رویم از ماشین پیاده می شویم.باور ندارم که در هوایی دم می زنم که دو برادر مظلوم و بی کس و گرفتارم دم می زنند.

فراق و هجر که آورد در جهان یا رب

که روی هجر سیه باد و خانمان فراق

فریادهای گوشخراش همراهان به آسمان بلند می شود هر کس عزیزی را صدا می زند. ای آسمان دستانم را بگیر و مرا بالا ببر، با باور از دیوار های سیمانی فاصله تا شاید پس از ۱۳ سال دوری و دلتنگی برادران رشید و زیبایم را ببینم. ای آسمان فریاد هایم را به گوش خدا برسان و بگو که من بالیدن و مرد شدن برادرانم را ندیدم و سران کثیف فرقه ی رجوی سالهای عمر و جوانی برادرانم را ربودند.

ای آسمان دستان خسته ام را بگیر و نگاه غمگین و اشکبارم را در چشمان خدا منعکس کن.

بعضی از سربازان عراقی ما را مجنون می پندارند و مسخره می کنند. آی برادران با غیرت و با شرفم، اجنبی صدای ناموستان را شنید و بر او خندید، مرا دریابید. فریاد ها به دیوارهای بتنی می خورد انعکاس می یابد و به ما باز می گردد. انعکاس صدا. باد ملایمی می وزد، دست به دامنش می شوم شاید گوش های برادرانم را نوازشی دهد و خبری از من به گوششان رساند. خواهرم بی تابی می کند، فریاد می زند و برادرانم را می خواهد. امیدوارم صدایش به گوش آنها برسد. آقای عطار همسفر ماست. او هشتاد ساله و ناتوان است. از قضا نامش چون نام پدرم عبدالحسین است. احساس عجیبی نسبت به او دارم .گویی پدر خود من است. غارتگران عشق و عاطفه تنها پسر او را ربوده اند. او تنها دو فرزند دارد، یک دختر و یک پسر. مصطفی پسر اوست که در تارهای عنکبوتی لانه رجوی مار دوش گرفتار شده است. سی سال است این پدر دلسوخته به دنبال فرزند است. همسرش در این راه جان داده است. دلم برای صدای پیرش که قدرت انعکاس ندارد می سوزد. با خواهرم به یاریش می رویم و فرزندش را صدا می زنیم. خدایا مصطفا را به پدرش برگردان…

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هنگام نهار و نماز فرا می رسد، عده ای خدا را عبادت می کنند. خدایا راز و نیازشان را بپذیر.

دوباره دست به کار می شویم، از روی لیست اسامی نام اسیران خانواده های حاضر را یکی یکی می خوانیم و فریاد می زنیم. خدایا یخ قلب و ذهن عزیزانمان را آب کن و گوش هایشان را شنوا نما.

ساعت کمی از ۴ گذشته است. خسته و غمبار با چشمانی ملتهب و دلی سنگین به سوی هتل روانه می شویم

شرح این قصه مگر شمع بداند

ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

سفرنامه رنج و دلتنگی (قسمت دوم)

لینک به منبع

راحله ایران پور

دوشنبه 6 بهمن ماه 94

امروز برای بار دوم راهی ليبرتي می شویم، زندان دلتنگ غریبانه ی دو برادرم.

از ایست های بازرسی بین راهی عبور میکنیم. از راهی دیگر ما را به زاویه ای جدید از لانه ی عنکبوت می برند. در جلو شکافی از دیوارهای بتونی جمع می شویم. پروانه قلبم پرپر می زند. نفس در سینه ام حبس شده است. جلوتر می رویم. خدایا محل استقرار عزیزانمان آنجاست. از درون شکاف می توان قدری داخل را دید. شکافی به عرض حدود شش متر. تعدادی کانکس سفید پيداست. عده ای با چهره های کاملا پوشیده در مقابلمان ایستاده اند. خدای من چقدر فاصله کم است. فاصله من با برادرانم بیش از ده متر نیست. جمع ما از دیدن این فاصله کم به هیجان می آيد. همه فریاد می زنند هرکس نام عزیزش را می گوید. اشک و شور و اشتیاق در هم می آميزند. اسیران روی پوشیده با شعار و پلاکارد به مقابله آمده اند. ناگهان نرگس بهشتی، برادر دربندش را تشخیص می دهد. صدای جیغ های دلخراش نرگس سینه ی آسمان را می شکافد. “مصطفی ،مصطفی، داداش، بیا بیرون. من نرگسم، می خوام ببینمت”. خانواده های حاضر در محل قرار و آرام ندارند. قیامتی برپاست. سربازان عراقی با زور و فشار ما را عقب می رانند. نرگس را با تمام توانمان عقب می کشم و مصطفی را دوباره می دزدند.

کسی که روی تو دیده است حال من داند

که هرکه دل به تو پرداخت صبر نتواند

خانواده ها از سوی نیروهای عراقی تحت فشار قرار می گیرند و تهدید به اخراج می شوند. ما را به سمت اتومبيلمان می رانند تا از ليبرتي خارج کنند. از روی ناچاری قدری جمع را آرام می کنیم و به عقب می رانیم. اکنون یک صدا از روی فهرست اسامی، عزیزانمان را صدا می زنیم. خدایا مسعود مار دوش و مریم دیو صفت در کدام نقطه ای در این جهان پر آشوب لانه کرده اند که خود غايبند و به سوراخ خزیده اند ولی جگر گوشه های ما را به گروگان گرفته و به مقابله با خانواده هایشان می فرستند.

شعارهای فریب خوردگان ادامه دارد، ما را دشنام می دهند. مزدور و جیره خوار می خوانند و میمون خطاب می کنند اما پیام ما به آنها فقط عشق است.

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

ای عشق چاره گری کن، ای عشق کیمیاگری کن، ای عشق آفتاب گرمت را بر قلب های سرد و یخ زده پاره های تنمان بتابان و سحر و جادوی ابلیس صفتان را باطل نما.

به خانواده های بی قراری که در وطن به سر می برند و عزیز در بند دارند قول داده ام اسيرش را صدا بزنم تا بداند چراغ یادش هنوز در دل خانواده اش روشن است.

فهرست اسامی اسیران آنها را یک صدا و رسا فریاد می زنیم تا به عهد خود با اعضای “کمپين خانواده های اسیران فرقه رجوی” وفا کرده باشیم.

همراهان درد کشیده ام را نفر به نفر همراهی می کنم و در مقابل دیوار انسانی درون شکاف که مانند روباتهای بی اراده شعارهای تکراری را پشت سرهم تکرار می کنند، می ايستانم.

مظلومیت پدرها و مادر های پیر و دردمند قلبم را می فشارد، چه کنم بار خدايا، باید پدر هشتاد ساله مصطفی عطار را یاری کنم، باید مادر هفتاد و پنج ساله فریدون ندايي را در یابم که بعد از گذشت سی و سه سال هنوز فرزند خود را فراموش نکرده است، باید پدر محجوب و آبرومند هادی و سعید احمدیان را که گویی از این غم گرانبار در خود شکسته است همراهی کنم. ای حنجره بی وفایی نکن، ای گلو تاب بیاور، ای خدا یاریم کن.

نوبت خواهر جگر سوخته ام ماه منیر است که با لهجه ی شيرازي می گوید: “رودم، کاکو، احمد کوچيکم، منم خواهرت. من برای دیدن تو اومدم، احمد بیا. رضا کاکو، رضا، رضا، رضا”. او را عقب می برم.

نوبت غم ناله های من است: “احمد کاکو ،بیا برایم تنبور بنواز، رضا کاکو بیا دف بزن. احمد عزیزم بیا، بیا به حافظیه برویم، حافظ وعده ی دیدار داده است. رضا بیا برویم دروازه قرآن، بابا کوهی، احمد مامان پیر شده زانوهایش یاریش نمی کنند تا به سفر دور و دراز بیاید، رضا بابا پیر شده عصای دست می خواهد، احمد رودم، بیا کمرم شکسته، قلبم شکسته، دلتنگم، بیایید برادرانم حمید بدون شما تنهاست، بیایید کبوتران جفتم، بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست.”

باز وقت رفتن است، تن های خسته و دلهای به غم نشسته مان را با خود بر می داریم، از خیابانهای خاک آلود و گذرهای غبارگرفته این شهر دلتنگ می گذریم و به هتل باز می گردیم، شب فرا رسیده است.

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

سفر نامه رنج و دلتنگی (قسمت سوم)

لینک به منبع

راحله ایران پور

سه شنبه 6 بهمن ماه 94

سه شنبه;

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه;

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه;

چه سنگین! چه سرسخت; فرسخ به فرسخ!

سه شنبه خدا کوه را آفرید.

امروز چهارمین روز بیتوته ی ما در کاظمین است. هارون الرشید امام موسی کاظم را اینجا زندانی کرده بود. هارون زمانه مسعود رجوی هم برادران مرا اینجا به بند کشیده است.

خدای بزرگ من، چرا در و دیوار این شهر رنگ قفس دارد؟ خدای خوب من، چرا تاریخ سراسر توالی فاجعه است؟

اللهم العن آل یزید و آل رجوی

خدایا، قصه ی پر غصه ی ما، چقدر شبیه زندگی باب الحوائج است. خدایا ما را دریاب.

صبح به سالن غذا خوری هتل می رویم. چند خبرنگار عراقی برای مصاحبه و انعکاس رنج ما در مطبوعات عراق منتظر ما هستند. خانواده ها یکان یکان، خلاصه و موجز ماجراي گرفتاری عزیز خویش را با خبرنگار و مترجم در میان می گذارند، به امید آن که وجدان های بیدار صدای آنها را بشنوند و دستی از آستین شرف بیرون آید.

دیگر ظهر شده است. امروز روز ويژه ای است. ما با پرندگان از قفس گریخته و آزاد وعده ی دیدار داریم. با شوق شنیدن خبری از هم بندان برادرانم راهی می شویم. به محل سکونت این عزیزان تازه رها شده می رسیم و منتظر می مانیم. قاصدکان خوش خبر می آیند و پس از احوال پرسی و معرفی کوتاه، هر همسفري پروانه ای می شود و مشتاقانه گرد شمع وجود آنها می چرخد، بی پروای سوختن، برای گرفتن کوچکترین خبری از زندانيش.

همه برادران رشید و تنومند مرا می شناسند. همه رضا و احمد هنرمند مرا می شناسند. شنیدن نام و خاطره ای از برادرانم، شنیدن خبر سلامتی آنها مرا از خود بی خود کرده است. خدایا این چه شراب طهوری بود که به من خوراندند؟ من مست می عشق می شوم. خدایا این چه ذکر عارفانه ای بود که به خلسه می برد؟

یکی از جدا شدگان هم اتاق برادر کوچکم بوده است. چقدر خوشحالم خدای مهربان من.

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

دیگری جوان رعنایی است هم سن احمدم و شبیه او، وی رضا را می شناسد و از نجابت و مرديش می گوید.

خانواده ها اشک می ریزند و به سخنان آنان دل می سپارند. عکسی از مصطفی عطار در تلفن همراه من است. با پدرش نشانی از او می جوییم.

گلی گم کرده ام می جویم او را

به هر گل می رسم می بویم او را

بار پروردگارا تو را سپاس که خبر سلامتی برادرانم را شنیدم.

اما دلم کباب می شود که می بینم کسی از خواهران زندانی خبر ندارد و برادران زهرا فنودی و معصومه اولادی و پدر پیر نیره سادات نسبی دست خالی برمی گردند. برادر زهرا فنودي آرام و بی صدا در گوشه ای نشسته و در خلوت مردانه و غریبانه خود اشک می ریزد. خدای یکتای بی نظیرم، با این برادر چه کردند. خدای رحیم بی همتايم، اشکهای این مرد را سیلی کن که بنیاد رجوی را برکند و این فراق و هجر و این قصه ی تلخ برای همیشه پایان یابد.

ساعت چهار نشست تمام می شود و ما امیدوار و با نشاط راهی هتل می شویم. از شوق، راه به راه برای عرض ارادت راهی حرم می شويم.

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=23303

مطالبی از خانواده ها. هنوز بدنبال یک ملاقات. دوازده سال پس از سقوط صدام

بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیست و ششم ژانویه ۲۰۱۶:… آسمان قدم های ما را تر کرد و بر غریبی ما گریست، باران زیبا و پر باری می بارید. جاده های ویرانه و خیابان های گل آلود ما را به بغداد و کاظمین رساندند تا در جوار حرمین شریف جوادالائمه و امام موسی کاظم چندی مقیم شویم. خانواده های خسته از رنج سفر با دلهایی دردمند و خسته تر از جسمشان در هتل ساکن شدند.  امروز در هوای عشق دم می زنم. روحم در …

خانواده های گروگانهای رجوی در بیرون کمپ لیبرتی مجاهدین خلقAfter 12 years families of Rajavi cult hostages in Camp Liberty demand UNAMI action
Letter of SFF to the UN High Commissioner for Refugees

سری سوم خانواده ها در لیبرتی – گزارش اول
سری سوم خانواده ها در لیبرتی – گزارش دوم (+ ویدئو)
سری سوم خانواده ها در لیبرتی – گزارش سوم

استمداد برای نجات جان برادرم مصطفی بهشتی (۲)

لینک به منبع

خانم نرگس بهشتی که هم اکنون در میان جمع خانواده های مستقر در مقابل اردوگاه لیبرتی می باشد نامه دوم خود را نیز در صفحات اجتماعی منعکس نموده و مجددا درخواست استمداد کرده است.

استمداد برای نجات جان برادرم مصطفی بهشتی (۲)

اینجانب نرگس بهشتی، خواهر مصطفی بهشتی، و درحال حاظر در پشت دروازه اردوگاه لیبرتی هستم. بعد از ۱۵ سال فراق، برادر عزیزم مصطفی بهشتی را از فاصله دور دیدم، شروع به صدا زدن کردم: “برادر عزیزم!” او با ترس به من نگاه میکرد، ولی پس از اینکه من برادرم را شناختم و او را صدا کردم و دلتنگی ۱۵ساله ام را ابراز داشتم و او نیز مرا شناخت، برادرم را از آنجا دور کردند.

من از تمام مجامع بین المللی تقاضای کمک دارم. من داغ یک برادر را دیدم که به خاطر لجبازی مسعود رجوی در سال ۱۳۹۰ به کشتن داده شد و الان برادر دیگرم مصطفی، بر اساس اطلاعات داده شده توسط جداشدگان، در بدترین شرایط روحی بسر میبرد. من بارها و بارها از تمامی مجامع بین المللی تقاضای کمک کردم ولی متاسفانه جوابی نگرفتم. لطفاً به داد ما بشتابید.

من بعد از ۱۵ سال دوری برادرم را دیدم ولی نتوانستم او را در آغوش بگیرم و با او صحبت کنم. این حق طبیعی من بود که پاره جگرم را بعد از ۱۵ سال در آغوش بگیرم ولی سران فرقه رجوی به برادرم اجازه حتی حرف زدن ندادند.

فعالان و مدافعان حقوق بشر لطفاً به داد ما برسید.

نرگس بهشتی

۲۶ ژانویه ۲۰۱۶

انسان های آزاده‌ی جهان به فریادمان برسید

لینک به منبع

این نامه را دو تن از فرزندان این کره‌ی خاکی و انسان‌های جامعه‌ی بشری به نام‌های راحله و ماه‌منیر ایران‌پور، برای طلب کمک و یاری از مجامع حقوق بشری جهان می‌نویسند.

مدت سیزده سال است که برادران ما محمدرضا و احمدرضا ایران پور را آدم‌ربایان فرقه‌ی رجوی در کشور ترکیه دزدیده‌اند و به کشور عراق آورده‌اند. سیزده سال است که تلاش‌های پیگیر و مداوم ما و دیگر اعضای خانواده برای ملاقات حضوری با برادرانمان بدون دخالت و حضور عواملمجاهدین خلقبه ثمر نرسیده است.

ما از انسان‌های آزاده‌ی جهان که برای نجات نوع بشر در تلاشند تقاضا داریم، شرایط دیدار رو در رو، بدون حضور مسئولین مجاهدین خلق و با حضور نمایندگان دولت عراق یا نهادهای بین‌المللی را برای ما فراهم کنند.

ما از مجامع و سازمان‌های بین‌المللی که مدعی دفاع از حقوق بشرند و از تمام انسان‌های آزاده‌ی جهان طلب یاری داریم. عراق کشور نا امنی است و بیم آن می‌رود که مانند گذشته کمپ لیبرتی مورد حمله قرار گیرد. جان برادرانمان احمدرضا و محمدرضا در خطر است. ما خواهان انتقال ایشان به کشوری امن هستیم.

با سپاس و آرزوی بهترین‌ها

راحله و ماه منیر ایران‌پور

۲۶ ژانویه ۲۰۱۶ – بغداد

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22994

نامه های دیگری از خانواده های اسرای رجوی در لیبرتی به کمیساریا و سازمان ملل

پیوند رهایی، ششم ژانویه ۲۰۱۶:… اعرض سلام، خدمت شما مادری هستم که به مدت ۱۸ سال درفراق فرزندم می سوزم، او دراسارت ۳۸ سال عمرخود را از دست داده، چندین مرتبه، به اشرف رفتم وموفق به دیدار او هم نشدم تمام تلاش خودم را درحد یک مادر کردم عاجزانه خواهشمندم به فرزندمان کمک کنید کسی نمی تواند حتی حال ما را بفهمد. یاریمان کنید تا بتوانند باقی عمرشان را دروطن خودشان سپری کنند. چه کسی …

لینک به منبع (و متون انگلیسی)

نامه های دیگری از خانواده های اسرای رجوی در لیبرتی به کمیساریا و سازمان ملل

نامه های خانواده های: بهشتی، عینی، فروزنده، امینی و نوروزی

دبیر کل محترم ملل متحد جناب آقای بان کی مون؛

با سلام، اینجانب نرگس بهشتی خواهرمصطفی ومرتضی بهشتی می باشم که ۱۵ سال است درحسرت دیدار باعزیزانم می سوزم. متأسفانه درسال ۹۰ برادرعزیزم مرتضی بهشتی را در درگیری که در سال ۲۰۱۱ پادگان فرقۀ رجوی در عراق به نام «اشرف» پیش آمد از دست دادم برادر دیگرم مصطفی در لیبرتی اسیر است وسالها درانتظار دیدار یا یک تماس تلفنی هستیم من دراین سالها به تمامی مجامع بین المللی درخواست خودم را اعلام کردم دراین نامه هم ازشما درخواست می کنم هرچه زودتربرادرمن را ازچنگال رجوی آزاد کنید نگذارید عزیزان ما به سرنوشت مرتضی ها دچارشوند. این درخواست یک خواهری است که یک برادرش رادرفرقۀ رجوی ازدست داده و برادر دیگرش چندین بار در حملات زخمی شده است. خواهش میکنم وجدانهایتان را بیدار کنید وعزیزان ما را نجات دهید.

با احترام – نرگس بهشتی

۳ ژانویه ۲۰۱۶

***

ریاست محترم کمیساریای عالی پناهندگان

باسلام و ادب

ماخانواده یکی از فریب خوردگان واسیران دست سازمان مجاهدین (Mko) می باشیم. برادر ما حسین عینی ازسال ۱۳۶۸ در چنگال این سازمان مخوف گرفتار می باشد والآن درکمپ لیبرتی هیچ گونه امنیت جانی ندارد وهنگامی که در کمپ اشرف به سر می بردند بارها خواستیم که با ایشان ملاقات داشته باشیم اما سران فرقه اجازۀ هیچ گونه تماس ومراوده ای به ما ندادند لذا از شما تقاضا داریم امکان ملاقات وحتی تماس تلفنی را برای ما خانوادۀ چشم انتظار فراهم نمایید. بدیهی است این یک حق مبرهن و مشروع برای هر انسانی در حقوق بشر می باشد.

خانواده حسین عینی – قزوین- ایران

۲ ژانویه ۲۰۱۶

***

ریاست محترم کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد – ژنو

باعرض سلام، خدمت شما مادری هستم که به مدت ۱۸ سال درفراق فرزندم می سوزم، او دراسارت ۳۸ سال عمرخود را از دست داده، چندین مرتبه، به اشرف رفتم وموفق به دیدار او هم نشدم تمام تلاش خودم را درحد یک مادر کردم عاجزانه خواهشمندم به فرزندمان کمک کنید کسی نمی تواند حتی حال ما را بفهمد. یاریمان کنید تا بتوانند باقی عمرشان را دروطن خودشان سپری کنند. چه کسی جان این جگرگوشه هایمان راتضمین میکند که دوباره مورد حمله قرار نگیرند؟ هربار که حمله ای صورت میگیرد ما مادران وپدران وخواهران وبرادران تا لحظه مرگ می رویم.

با تشکر از شما

مادر شهاب فروزنده از کرمانشاه

۵ ژانویۀ ۲۰۱۶

***

photo 2016-01-04 08-24-51


جناب آقای بان کی مون، دبیر کل ملل متحد؛

با سلام وعرض تبریک سال نو میلادی،،، امیدواریم به انسانیت کسانی که در جایگاه برطرف کردن مشکلات دیگران از تمام امکانات و اختیارات خود قرار دارند و باید از هیچ تلاشی در این راستا فروگذار نکنند، جناب آقای بان کی مون دبیر کل ملل متحد خواهشمندیم نسبت به ملاقات فرزندمان غلام رضا شکری که ۲۶ سال گرفتار در سازمان مجاهدین مستقر در لیبرتی عراق می باشد ما را یاری فرمایید. با تشکر فراوان.

مادر رنج دیده و چشم انتظار، زمرد امینی

۳ ژانویۀ ۲۰۱۶

photo 2016-01-04 08-23-48

***

photo 2016-01-06 06-07-29

photo 2016-01-06 06-05-22

کمیساریای سازمان ملل در امور پناهندگان مستقر در بغداد

موضوع: درخواست ملاقات با محمد جواد نوروزی ساکن کمپ لیبرتی

این درخواستی است از سوی اینجانب محمد نقی نوروزی ساکن ایران , برای ملاقات با پسرم محمد جواد نوروزی ساکن کمپ لیبرتی عراق ,

مدت ۲۸ سال است پسرم محمد جواد نوروزی را که سابقاً در کمپ اشرف بود و فعلاً ساکن لیبرتی است ندیده ام حتی تصویرش را ندیده و صدایش را نشنیده ام، از کمیسر محترم درخواستی بشرح ذیل دارم :

۱- اولاً ترتیب ملاقات بدهید تا بتوانم پسرم را حضوری ملاقات نمایم.

۲- آدرس ایمیل و شماره تلفن مرا به ایشان برسانید. دهها بار با مدیریت تحت نظارت لیبرتی تماس گرفته ام و شماره تلفن من و نام و نام خانوادگی ام را یادداشت نموده اند.

۳- با من صوتی و تصویری ارتباط بگیرد ,مثلاً از طریق اسکایپ و غیره.

۴- با ایشان در لیبرتی ملاقات کنید و خبر سلامتی خانواده اش را به وی و متقابلاً خبر سلامتی پسرم را به من برسانید.

در پایان یادآور می شوم شما مسئول حفظ جان پسرم هستید و باید به من پاسخگو باشید. همچنین من شهروند مستقل ساده ایرانی و به هیچ یک از نهادهای دولتی و نظامی وابسته نیستم.

این درخواست من صرفاً ملاقات و دیدار خانوادگی است و از احساس عاطفی بنده نشأت می گیرد.

photo 2016-01-06 06-07-42من می خواهم پس از ۲۸ سال تنها ۲۰ دقیقه با پسرم ملاقات و دیدار داشته باشم و تعهد می نمایم در بیست و یکمین دقیقه محل ملاقات را ترک کنم.

این درخواست جزئی و قابل اجرا می باشد.لطفاً اقدام کنید.

شماره تماس : ۹۳۸۲۱۴۶۰۸۰۰۰۹۸

محمد نقی نوروزی ساکن ایران استان گیلان

۴ ژانویۀ ۲۰۱۶

***

همچنین:

جمع بندی از آخرین وضعیت کمپ لیبرتی و آلبانی (ویدئو قسمتهای اول و دوم)

پیوند رهایی، اول ژانویه ۲۰۱۶:…  شرکت کنندگان در میزگرد: آقایان قربانعلی حسین نژاد از مسئولین قدیمی و مترجم ارشد جدا شدۀ بخش روابط خارجی فرقۀ رجوی عیسی ازاده از فرماندهان و مسئولین سابق در فرقه محمد رزاقی عضو سابق فرقه و فعال حقوق بشر در فرانسه دسامب

نامه خانم ماه منیر ایران پور به بان کی مون

ماه منیر ایرانپور، پیوند رهایی، سی ام دسامبر ۲۰۱۵:… اکنون برادران من در کمپ لیبرتی محصورند. از سال ۲۰۰۲ تاکنون خانواده‌ی ما و بویژه مادرم ده‌مرتبه به عراق برای دیدن برادرانم سفر کرده‌ایم اما سازمان MKO مانع ملاقات ما می‌شود. آقای رئیس بنظر می‌رسد؛ کمیساریای عالی پناهندگان

چند نامه از خانواده های اسرای فرقه رجوی به مقامات مسئول

پیوند رهایی، بیست و هشتم دسامبر ۲۰۱۵:… اسلام، در سال ۱۳۶۸ هجری شمسی فرزندم جواد عرب درگی متولد ۱۳۴۸ که آن زمان نوجوان ۱۹ساله یی بیش نبود به بهانه کار پردرآمد وبه دروغ «برای مدت ۲ماه» توسط سازمان مجاهدین خلق فریب خورده وربوده وبه پادگان اشرف درعراق منتقل شد ازآن زمان تا کنون علیرغم تلاش وپیگیری و درخواستهای

انعکاس اعلام جدایی خانم هدایتی در دنیا الوطن (+ افشای تقلب رجوی در کتابات فی المیزان)

پیوند رهایی، پاریس، هجدهم دسامبر ۲۰۱۵:… رام الله – دنیا الوطن: خانم فرشته خلج هدایتی از اعضای شورای مرکزی سازمان مجاهدین خلق طی بیانیه ای جدایی خودش را از صفوف این سازمان اعلام کرد. وی به مدت سی سال در قرارگاههای مختلف سازمان در عراق عضو و مسئول بالایی بوده است. اطلاعیۀ وی که در صفحۀ

انتقال ۲۶ نفر روز گذشته از کمپ لیبرتی به آلبانی (لیست اسامی)

پیوند رهایی، شانزدهم دسامبر ۲۰۱۵:…  روز گذشته سه شنبه ۲۴ آذر ۹۴ برابر با ۱۵ دسامبر ۲۰۱۵ یک سری ۲۶ نفره توسط کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد از کمپ لیبرتی به شهر تیرانا پایتخت کشور آلبانی انتقال یافتند. بدینگونه مجموع منتقل شدگان این مرحله طی بیش از سه ماه گذشته از کمپ لیبرتی عراق به کشور