سیاهکل و دیگر هیچ

سیاهکل و دیگر هیچ

Mojahedin_Khalq_Rajavi_Cult_History_3مهدی خوشحال، ایران فانوس، ششم فوریه 2017:… پس از پیروزی انقلاب که احمد از خدمت منقضی شده بود، از فرصت استفاده کرد و نزد کدخدای ده رفت و جملگی سلاحهای پاسگاه را که شامل بر هفده قبضه بودند، تحویل گرفت و با تعدادی از جوانان محل کمیته انقلابی به راه انداخت. احمد زمانی که نزد من آمد تا با او همکاری کنم و احتمالاً معاون او در پاسگاه شوم، او سوار یک موتور … 

تاریخچه مجاهدین خلق ایران مسعود رجوی مریم رجوی فرقه رجویمرگ را زندگی کنیم

لینک به منبع

سیاهکل و دیگر هیچ

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 06.02.2017

از آنجا که یکی از چشمه های جوشان انقلاب سال 1357، از شهر اصفهان جوشید و من طی سالهای 1356 تا 1358 در اصفهان زندگی و فعالیت می کردم و از نزدیک مسایل انقلاب در خیابان را شاهد و ناظر بودم، به همین سبب طی این نوشته کوتاه، ضمن ارائه اطلاعاتی از انقلاب 1357، به موضوعی دیگر می پردازم و هدف، پرداختن از جنبه دیگر به این امر مهم است، جنبش سیاهکل. اگرچه سال گذشته و در ارتباط با سالروز حادثه سیاهکل، مقاله ای به اسم „از سیاهکل تا ناکجا آباد“ نوشتم و این امر از نظر من آن قدر مهم است تا دوباره به جنبه های دیگر جنبش سیاهکل، بپردازم.

سال 1357 در اصفهان با دوستی به نام احمد هم خانه بودم. ما صبحها به پادگان می رفتیم و کارمان معمولاً آموزش سلاح به سربازان بود. عصر که به خانه برمی گشتیم، اکثراً حول مسایل سیاسی و نقشه هایی که در آینده می بایست آنها را جامه عمل بپوشانیم و اجرایی کنیم، حرف می زدیم. من و احمد، همه ابزارها و نیازهای مبارزه را همراه داشتیم. از جوانی و شور و انگیزه سیاسی تا انواع و اقسام سلاحی که آموزش دیده بودیم. سال 1358 قرار بود اقدام کنیم. می خواستیم کار نیمه تمام چریکهای فدایی خلق را که در سال 1349 در سیاهکل ناکام مانده بود را تمام کنیم اگر که اقبال و مردم یاری مان کنند. پاسگاه مورد نظر ما در سیاهکل نبود بلکه چند کیلومتر دورتر از سیاهکل و در جاده زیباکنار قرار داشت، کنار دریا و رودخانه. همان جایی که من و احمد به مدرسه رفته بودیم و از وضعیت و چگونگی و مختصات پاسگاه کاملاً با خبر بودیم. می خواستیم سیاهکلی دیگر بر پا کنیم.

سال 1357 اما، از خوش شانسی یا بد شانسی من و احمد، کارمان به سال 1358 و حمله و فتح سیاهکل نکشید. بلکه من فراری شدم و در یکی از خانه های تیمی در اصفهان مشغول چاپ اطلاعیه هایی شدم که آن اطلاعیه ها از پاریس به دستمان می رسید و سپس اطلاعیه ها را به صورت شبنامه و یا این که در روزهای شلوغ و تظاهرات خیابانی، پخش می کردیم. جنگ و گریز من طی سال 1357، به انقلاب ختم شد و احمد همچنین در پادگان مشغول خدمت بود. به هر حال من و احمد پس از شش ماه جدایی از هم، دوباره روز 22 بهمن همدیگر را در تهران ملاقات کردیم و از آنجا به ولایت رفتیم.

قبل از این که انقلاب صورت گیرد وضعیت پاسگاهی که قرار بود به آن حمله کنیم، کاملاً عوض شد و دیگر آن پاسگاه حماسی سیاهکل نبود، بلکه رییس پاسگاه هفده قبضه سلاحی که در اختیار داشت نزد کدخدای ده به امانت گذاشت و پرسنل پاسگاه را آزاد کرد و خود از معرکه گریخت به این امید که انقلاب فروکش کند و شاید او دوباره بر مسند کار و فرماندهی پاسگاه برگردد. اما انقلاب پیروز شد و پاسگاه بدون جنگ و درگیری، فتح شد و جملگی پرسنل پاسگاه خلع سلاح شدند.

پس از پیروزی انقلاب که احمد از خدمت منقضی شده بود، از فرصت استفاده کرد و نزد کدخدای ده رفت و جملگی سلاحهای پاسگاه را که شامل بر هفده قبضه بودند، تحویل گرفت و با تعدادی از جوانان محل کمیته انقلابی به راه انداخت. احمد زمانی که نزد من آمد تا با او همکاری کنم و احتمالاً معاون او در پاسگاه شوم، او سوار یک موتور سیکلت و همراه با راننده بود و ضمناً یک مسلسل یو ـ زی، بر دوش داشت. چیزی که احمد و پس از خوش و بش اولیه به من گفت، امروز برایم جالب است، او گفت، بالاخره پاسگاه را خلع سلاح و فتح کردم، همان چیزی که ماهها نقشه اش را کشیده بودیم. اما چیز دیگری که برایم هم اکنون جالب تر است، این که احمد مسلسل صمد بهرنگی را هم بر دوش داشت. من از احمد بارها این جمله صمد بهرنگی را شنیده بودم که تکرار می کرد، کاش آن مسلسل پشت پنجره مال من بود. از عجایب روزگار بود. من با قیام و انقلاب، به چیزی نرسیده بودم، اما احمد بدون ذره ای تقلا و تکاپو، ضمن خلع سلاح و فتح پاسگاه سیاهکل مد نظرمان، همچنین مسلسل صمد بهرنگی را  بر دوش داشت و ضمناً با دهها جوان انقلابی فرمانده بلامنازع آن منطقه شده بود.

سال 1358 که هنوز حرارتهای انقلاب نخوابیده بود، به دلیل مقدار پولی که از ارتش طلب داشتم، دوباره به اصفهان برگشتم که این بار فضای شهر و پادگان و خیابانها، با دوران قبل از انقلاب کماً و کیفاً فرق می کرد. هنوز هم فعال بودم، اما نه مثل دوران قبل از انقلاب که در جنگ و گریز و خانه های تیمی به سر می بردم. این بار قدری پاسیو بودم، اما از دور و نزدیک مسایل انقلاب و جریانات دیگر را مد نظر داشتم.

اگر جریان و جریانات انقلاب را در اصفهان به طور خلاصه جمع بزنم، امروز جمع بندی اش جالب است. در جریان انقلاب، به جز زمینه هایی که سالها روشنفکران و مبارزین و هنرمندان و غیره، ساخته بودند، اولین و بزرگترین انگیزه انقلاب از پاریس و از جانب آیت الله خمینی بود. سپس در اصفهان روحانیونی چون آیت الله طاهری و آیت الله خادمی و آیت الله منتظری و بازار، انقلاب را به پیش می بردند و انقلابیون را حمایت مادی و معنوی می کردند. سایر گروهها و دستجات، در انقلاب سهم و نقشی نداشتند. اولین انقلابیونی که پس از انقلاب به اصفهان آمده و سخنرانی کردند، اولی، جلال الدین فارسی بود که در دانشگاه سخنرانی کرد و آخرینش هم دکتر ابوالحسن بنی صدر بود که در استادیوم برای مردم سخنرانی کرد. تا آن روز مردم از انقلابیون دیگر چون چریکهای فدایی و مجاهد و دیگران، نه چیزی شنیده و نه چیزی می دانستند. در همین سال بود که با تشویق دوستان، به عیادت والدین یکی از شهدای مجاهد به نام علی اصغر بدیع زادگان، رفتیم. بعدها انقلابیون فدایی و مجاهد که اتفاقاً به کمک مردم از انزوا و زندان آزاد شده بودند، از ثمرات انقلاب و شور جوانان حاضر در صحنه استفاده کرده و شروع به یارگیری کردند. در یکی از میادین شهر، محل کوچکی را مجاهدین خلق امروزی دفتری احداث کرده و به عضوگیری پرداختند و نام گروه خود را جنبش مجاهدین، گذاشتند.

آن ایام مشروعیت و حقانیت هر گروهی ضمن حضور در خیابان و سهم در انقلاب، همچنین به تعداد کشته ها و یا شهدایی که طی دوران شاه و انقلاب، داده بودند، محک می خورد. مجاهدین خلق که پس از انقلاب همه ی سهم و قدرت را طالب بودند و سخت از همه طلبکار، آنان قبل از انقلاب هفتاد شهید داشتند و ضمناً هیچ نقشی جز بدهکاری به انقلاب، نداشتند در حالی که روحانیون به رهبری آیت الله خمینی و به نوشته عمادالدین باقی، حداقل چهار هزار تن شهید نثار انقلاب کرده بودند.

از عجایب دیگر پس از انقلاب، فضا آن قدر مبهم و سردرگم بود و سره از ناسره ناپیدا بود که یکی به نام مسعود رجوی که وی به کمک مردم و انقلاب از زندان شاه آزاد شده بود و می بایست بر اساس آنچه که در زندان به همکاری با ساواک متهم بود، مجدداً محاکمه می شد و به زندان می رفت، ولی او ضمن این که کاندید ریاست جمهوری ایران شده بود، همچنین ادعای رهبری ایران را نیز داشت.

سالها که از این جریان گذشت و مسعود رجوی همراه با سازمانش تلفات مادی و معنوی هنگفتی از مردم ایران گرفته بود، او در جلسه ای از رهروان خود در عراق با تکرار داستان اولین دوره ریاست جمهوری ایران، با خودشیرینی شروع به تمسخر دیگران کرد و گفت، اوضاع بس که خراب بود، همه آمده بودند رییس جمهور بشند، اون ورزشکاره کی بود؟ اون هم آمده بود رییس جمهور بشه…!

برخلاف مسعود رجوی که متهم به جاسوسی و آدمکشی در دوران شاه بود و پس از انقلاب برنامه ای جز زن گرفتن نداشت، آن ورزشکار، اتفاقاً ضمن داشتن برنامه اجتماعی و فلسفی، از جاسوسی و آدمکشی نیز بری بود و مسعود رجوی عادت داشت جز خودش، مابقی همه را مسخره کند و از این رهگذر جهان مسخره گی درونش را پنهان کند.

„پایان“

*** 

روزی که ناجی می توانست ناجی باشد

داعش چگونه خلق شد

رفسنجانی، بهشتی، فرقه رجوی ترور حزب جمهوریچگونه داعش میتواند، با تأسی از الگوی مجاهدین خلق، دیگر تروریست به شمار نیاید

مدارک خیانت مسعود رجوی به سازمان مجاهدین خلق بتول سلطانی: ۳۰ فروردین ۱۳۵۱، یادآور چهل و چهارمین سال خیانت مسعود رجوی به بنیاگذاران سازمان 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=24705

زمانی که اروپا خواب بود 

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیستم آوریل ۲۰۱۶:… سال ۱۹۹۳ پس از عبور از کوره راههای سخت به یکی از کمپهای شلوغ آلمان رسیدم. همزمان به جز زندگی در غربت و اقامت و بیماری و بیخوابی، چند مشکل جدی دیگر داشتم که دو تا در ارتباط با مجاهدین خلق بود. اول آزادی یک گروگان که آنان گروگان را در آلمان و ظاهراً قانونی مخفی کرده بودند و دوم افشاگری از مناسبات فوق برده داری و تروریستی شان، که جزو مسئولیتهای سیاسی … 

مهدی خوشحال بغدادداعش چگونه خلق شد

لینک به منبع

زمانی که اروپا خواب بود

مهدی خوشحال، ایران فانوس، ۲۲٫۰۴٫۲۰۱۶

سال ۱۹۹۳ پس از عبور از کوره راههای سخت به یکی از کمپهای شلوغ آلمان رسیدم. همزمان به جز زندگی در غربت و اقامت و بیماری و بیخوابی، چند مشکل جدی دیگر داشتم که دو تا در ارتباط با مجاهدین خلق بود. اول آزادی یک گروگان که آنان گروگان را در آلمان و ظاهراً قانونی مخفی کرده بودند و دوم افشاگری از مناسبات فوق برده داری و تروریستی شان، که جزو مسئولیتهای سیاسی و انسانی خود می دانستم. آن ایام هر دو را می بایست در کمال پنهانکاری انجام می دادم، چونکه تجارب و ناکامیهای شادروان احمد شمس را شنیده بودم. روزها که پناهجویان بیدار و شلوغ بودند، من به مطالعه و ورزش می پرداختم و شبها که همه می خوابیدند، من بیدار می شدم تا بنویسم. ابزار کارم مداد و خودکار و کاغذ بود، شاید هم چند کتاب از جورج اورول و پل آمیر و انگیزه ای که امانم را بریده بود. نوشته که آماده شد و به ۴۰۰ صفحه رسید، صبر کردم تا ابتدا گروگانم را از دست مجاهدین آزاد کنم. سپس یکی از روزها نوشته های پاکنویس شده را به دفتر کمپ بردم و روی میز آقای wollner گذاشتم. آقای ولنر که یک مرد ۴۰ ساله بود، همزمان برای کلیسا و حزب SPD کار می کرد. او از طریق منشی اش که یک خانم ایرانی بود، سئوال کرد و من در جواب گفتم که هیچ پولی برای چاپ کتابم ندارم. اگر کمکم کنید به سود شما هم خواهد بود. آقای ولنر از آنجا که رییس کمپ بود و می خواست به مقامات و مخالفین پناهجویان، بفهماند که پناهجویان جملگی بزهکار و مشکل نان ندارند، درخواستم را قبول کرد با این شرط که ابتدا یک ایرانی سرشناس و سیاسی می بایست محتوای کتاب را تایید کند. اتفاقاً آن ایرانی آشنا شادروان محمود راسخ مقیم فرانکفورت و شناخت خوبی در ارتباط با مجاهدین داشت و تایید شد. آقای ولنر و دوستانش وقتی متقاعد شدند، برای تعدادی از احزاب و ارگانهای سیاسی و فرهنگی نامه نوشتند، پناهجویانی که از کشورهای دیگر به آلمان می آیند، بعضاً تجارب خوب و بد زیاد دارند که ممکن است برای شهروندان ما مفید باشد. بدین سبب برای چاپ کتابی که نویسنده هزینه اش را ندارد و کمکی بشود، زیان نمی کنیم. نامه که نوشته شد، آن را به دهها ارگان سیاسی و فرهنگی آلمان پست کردند که بعضاً جواب دادند و اظهار امیدواری کردند که پیشنهاد شما بد نیست، اما ما موقعیت مالی مناسبی نداریم و از این بابت پوزش می خواهیم. لازم به ذکر است، میزان کمکی که برای چاپ کتاب درخواست کرده بودیم، حدوداً ۱۰ هزار مارک بود.

با وجود این که ارگانهای سیاسی و فرهنگی آلمانی در مقابل ۱۰ هزار مارک عجز و لابه می کردند، متقابلاً اما تروریستهای کشورهای مختلف، آلمان و اروپا را فتح کرده بودند. تروریستهای ایرانی در فرانسه دولت تشکیل داده بودند و از حمایتهای آشکار سیاسی و مالی برخوردار بودند. آنان اروپا را پشت جبهه خود انتخاب کرده بودند و همزمان به کار شکار نیرو، جابجایی و آموزش نیرو، کمکهای مالی از مردم، پولشویی، تجارت، تبلیغات، سرقت، سازماندهی، لابیگری و جلب حمایتهای مالی و سیاسی مشغول بودند تا در ایران قدرت را به دست بگیرند. تروریستهای عرب و افغانی در آلمان دولت تشکیل داده و از طریق حمایتهای مالی و سیاسی دولتهای عربستان و پاکستان و آمریکا، برای گرفتن قدرت در افغانستان آماده می شدند. آنان وقتی چند ماه بعد کابل را گرفتند، دکتر نجیب الله را با شناعت و وحشیگری تمام به قتل رساندند که در اثر شنیدن این خبر دوستم که معاون نجیب الله بود و خود را به آلمان رسانده بود، به مدت یک هفته بیمار شد و از اتاق بیرون نیامد. دکتر نثار می گفت، طالبان که آمدند باید فاتحه افغانستان را خواند، آنان به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کنند، آنان نه برای سازندگی بلکه برای ویرانی آمده اند. تروریستهای ایرانی اما که در فرانسه دولت تشکیل داده و از طریق عراق و کشورهای دیگر منطقه مترصد رسیدن به تهران بودند، خوشبختانه به دلایل زیاد و آنچه که امروز محرز است رهبران خائن، هرگز به تهران نرسیدند تا آنچه طالبان در افغانستان انجام دادند، در ایران کامل کنند.

زمان گذشت و اروپا هنوز در خواب بود. اولین چرتش در سال ۲۰۰۱ شکسته شد، اما بیدار نشد. تروریستهایی که در آلمان زندگی می کردند و از طریق رفت و آمد به افغانستان و همکاری بعضی از دولتها، فاجعه جهانی ۱۱ سپتامبر در آمریکا را خلق کردند. چرت دوم اروپا در سال ۲۰۰۳ در فرانسه شکسته شد، اما کماکان از خواب بیدار نشدند. پلیس فرانسه در ۱۷ ژوئن به چند پایگاه پولشویی و تروریستی مجاهدین حمله کرد و خواست به آنان هشدار دهد، ولی متقابلاً مجاهدین خلق چشمه ای از اهداف و نیات خود را در قالب خودسوزی، به اروپا نشان دادند که این موضوع محافل غربی را به این جمع بندی کشاند که خشم و نفرت تروریسم مجاهدین از کجا سر چشمه می گیرد و آیا فرهنگ ایرانی، اسلام و یا زرتشت چنین واکنشهای نفرت انگیز را در مقابل قانون و عدالت، توجیه و توصیه کرده اند؟

زمان گذشت و فعالیت تروریستهای مختلف طی سالهای اخیر امان اروپا و مردمش را برید. دولتها و مردم از طریق رسانه های مختلف واکنشهای مختلفی نشان داده و راه حلهای مختلفی را در ارتباط با نا امنی ارائه دادند. کشوری که حاضر نبود ۱۰ هزار مارک برای روشن شدن افکار عمومی در ارتباط با تروریسم، هزینه کند، امروز قرار شد دهها میلیارد یورو در داخل آلمان و میلیاردها یورو در خارج از آلمان هزینه کند. میلیاردها یورو به بهانه مهار پناهجویان و ناآرامی، به ترکیه بدهند تا رجب طیب اردوغان از این فرصت و سرمایه دکان پر سود پناهجویی را از دو نبش به سه نبش بدل کند. اردوغانی که می بایست به جرم حمایت از تروریستهای داعش و کشتار اکراد ترکیه محاکمه می شد، حالا خود ادعای محاکمه نیروهای آزادیخواه در ترکیه و آلمان را دارد و ضمناً همچنان از اروپا و آمریکا باج سبیل می گیرد.

در جای دیگر اما وقتی خطر تروریسم افزایش یافت و اهدافش متوجه کشورهای غرب گردید، آمریکا پس از ۱۵ سال صبر و تحمل، در صدد است پرونده تروریستها و حامیانش را که در عملیات بزرگ ۱۱ سپتامبر دست داشته اند را رو کند که اگر چنین شود، پای عربستان به عنوان یکی از حامیان مالی و سیاسی و ایدئولوژیک تروریستها به میان کشیده شود، بسیاری از تروریستها حساب کار دست شان خواهد آمد.

آمریکا یا همان ارباب لامروت تروریستها وقتی که از عراق خارج می شد و نیازی به جنگ با ایران نمی دید و در صدد عبور از تروریستهای مجاهد بود و آنها را معلق مابین زمین و آسمان در عراق رها کرد، به عیان به تروریستهای ریز و درشت خاطرنشان کرد، که بازی نرد و عاشقانه اش با تروریستها مثل بازی موش و گربه است. کارش که تمام شد و به اهدافش رسید، به همه قراردادهای نوشته و نانوشته پشت خواهد کرد. با دولتها چنین کردند، با تروریستها که جای خود دارد. این رسم زمانه و رسم ارباب بی مروت دنیاست.

با این حال هنوز هم دیر نیست. ماهی را هر وقت از آب بگیرند، میمیرد. برای مقابله با تروریسم و ناامنی، عزمی جدی همراه با تجربه آلام مردم و قربانیان تروریسم، نیاز کار است و نه بازی با جان و سرنوشت پناهجویان. تروریسم برآمده از ایدئولوژی جهل و تباهی است که برای خود و قربانیان و مردم و حتی برای اربابان، جز این نمی خواهد. برای مقابله، باید آرمان و ایدئولوژی فرتوت تروریسم را شناخت که آنان نه از سر غناء بلکه از سر خشم و عصبیت و میرندگی، ناچار به ویرانی و تباهی درون و بیرون شان شده اند. آنان جز خشم و نفرت و راهکارای ناجوانمردانه علیه مردم بی پناه و بی گناه، راه دیگری برای ابراز وجود و باجگیری از دشمنان و اربابان شان، ندارند.

به امید بیداری اروپا و جنگ تمام عیار فرهنگی علیه تروریستهایی که تمدن و فرهنگ و مردم و ارزشهای دموکراسی و حقوق بشری اروپا را نشانه گرفته اند.

“پایان”

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=24371

نگاهی به تروریسم در اروپا 

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، سی ام مارس ۲۰۱۶:…  در هیچ کجا صحبتی از ائتلاف جهانی و جدیت جنگ علیه تروریسم نیست، گفتگو با حامیان مالی و معنوی تروریسم نیست، گفتگو با خود تروریستها نیست و النهایه حتی با قربانیان و جداشدگان از تروریسم که دارای اطلاعات مکفی و راه حلهای متفاوت غربی علیه تروریستها، در اختیار دارند، نیست. چگونه می شود، کشورهای غربی به ویژه اروپا در مقابل تروریسم ضربه خورده باشد … 

کلمه: توصیف منافقین (فرقه رجوی) و رسانه‌های عربستان از اقدامات تروریستی داعش: حرکت انقلابی مردم مظلوم عراق!

لینک به منبع

نگاهی به تروریسم در اروپا

تروریستها اگرچه در آرمان و اهداف و عملکردهای غیر اخلاقی و ضد انسانی، شبیه هم هستند اما مشکلاتی که جملگی با کشورهای غربی و اروپا دارند، شبیه هم نیستند. از اینان تعدادی هنوز از امکانات سیاسی و مالی غرب علیه دولتهای دیگر استفاده می کنند و تروریسم را بمثابه مبارزه و جنگ، در شکارگاه برای جذب نیرو تبلیغ می کنند و از طرف دیگر هستند کسانی که از دوران استعمار اروپا علیه کشورهای عربی و اسکان یهودیان در مناطق عرب نشین و سرانجام جنگهایی که منجر به سقوط صدام حسین شد و از نتایج آن جنگ خیل آوارگان و مهاجرین و تحقیر آنان در کشورهای میزبان و مسایل و مشکلات دیگر، شروع به ضدیت کور با کشورهای غربی کرده اند. در این میان، اجحاف و امکان دیگری که به کمک هر دو طرف دعوا آمده است، فروش نفت و خرید سلاح است که اکثر کشورهای عربی به ویژه عربستان و سایر هم پیمانانش در ازای فروش نفت به جای دریافت دلار بخشی از وجوه خود را به خرید سلاح، ناگزیر شده اند که همین اجحاف و معامله غیر منصفانه، فرصتی را برای فروشندگان نفت به وجود آورد تا با پولها و امکانات دیگر اروپا، علیه آنها استفاده کنند و ابزار فشار در اختیار داشته باشند و در طرف مقابل بالاطبع مماشات و چشم پوشی شیوه کار شده است.

اگر کشور فرانسه مشکل انرژی و مالی نداشت، آیا در مقابل تروریستهایی که مشخص است عقبه شان از کجاست به همین روش استفاده می کردند. اگر آمریکا در خاورمیانه مشکلاتی نداشت و به کمکهای همه جانبه عربستان و سایرین در ارتباط با کشورهای دیگر نیاز نداشت، آیا پس از فاجعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ همچنان همکاریهای خود را با عربستان به همان نحو ادامه می داد؟ اگر در این عملیات القاعده که منجر به شکست ابهت آمریکا شد و مجاهدین خلق از بابتش شیرینی خوران به راه انداختند و اگر آمریکا با ایران مشکلاتی نداشت، آیا آنها را همچنان در کنف حمایت خود قرار می داد؟ و دهها آیاهای دیگر که جملگی به سکوت و خویشتن داری غرب و در مقابل، جریح و وقیح شدن تروریستها انجامیده است.

وقتی هزاران جوان مهاجر از اروپا به عراق می روند تا به تروریسم صدام حسین علیه جمهوری اسلامی بپیوندند، اروپا در مقابل اینها چشمانش را می بندد و حمایتهای همه جانبه به عمل می آورد، اما وقتی همان تروریستها فاجعه ژوئن سال ۲۰۰۳ را در فرانسه و اروپا خلق می کنند، رییس جمهور وقت نیکولای سارکوزی، می گوید که مجاهدین خلق وحشی ترین تروریستهای جهان هستند.

وقتی هزاران جوان مهاجر از اروپا و از طریق کشور ترکیه به عراق و سوریه می روند تا با بشار اسد بجنگند، اروپا چشمانش را می بندد و وقتی که همان تروریستها پس از بازگشت فجایعی را در اروپا خلق می کنند، اروپاییها عصبی و نا آرام به فکر چاره جویی در مقابل تروریستها می افتند.

نگاهی به عملیات داعش در ۲۲ ماه مارس امسال در بروکسل و بازتابش در رسانه های غربی، جملگی گواه این هستند که غربیها هنوز به جدیت و نیاز همه جانبه جنگ علیه تروریسم، نرسیده اند و هنوز سعی بر این است یا از کنار این همه فجایع عبور کنند و یا نظرات و تحلیلها معطوف به حذف رقبای انتخاباتی و دعواهای داخلی، باشد و النهایه برای التیام ناامنی و دردهای مردم، راه حلهای غیر واقعی و غیر منطقی ارائه دهند.

نگاهی به بازتاب عملیات داعش در اروپا و تبلیغاتی که مستمراً از رسانه های مختلف ساطع می شود، اکثراً مسایل را سطحی و به خود تروریستها و داعش مرتبط می دانند و کسی از ریشه ها و آبشخور مالی و پایگاه معنوی داعش و سایر تروریستها، سخنی به میان نمی آورد. اینها به مثابه این است که دولتمردان اروپایی، یا قادر به اتخاذ راه حل عقلانی در مقابل تروریستها نیستند یا این که همچنان راه حلهای غیر واقعی ارائه می دهند.

در هیچ کجا صحبتی از ائتلاف جهانی و جدیت جنگ علیه تروریسم نیست، گفتگو با حامیان مالی و معنوی تروریسم نیست، گفتگو با خود تروریستها نیست و النهایه حتی با قربانیان و جداشدگان از تروریسم که دارای اطلاعات مکفی و راه حلهای متفاوت غربی علیه تروریستها، در اختیار دارند، نیست.

چگونه می شود، کشورهای غربی به ویژه اروپا در مقابل تروریسم ضربه خورده باشد و ضربه پذیر باشد و از امکانات و فرصتهای متنوع، استفاده نکند و به حرف دیگران گوش نکند و راه حلهای مختلف و متفاوت را تست و آزمایش نکند و همچنان فکر کنند که مرغ یک پا دارد و آنها هستند که بهترین ها را در هر زمینه شناخت فرهنگی و اجتماعی و استفاده از ابزارهای قدرت، در دست دارند و اساساً قربانی و قهرمان مبارزه با تروریسم، آنها هستند.

با این حال اگرچه خشم و نفرت و عملیاتهای کور تروریستها نشان از ضعف و میرندگی آنان است، همچنین آنان که بقاء و موجودیت و هویت خود را در نابودی دیگران جستجو می کنند، مستعد نابودی و ویرانگری بزرگتری هستند. آنان با پایگاههای مالی و سیاسی و معنوی ای که در کشورهای عربی و نیروهایی که در اروپا و مابین مهاجرین در اختیار دارند، آماده جنگهای بزرگتری هستند. آنان می توانند ادامه فاجعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ را ابداع و به کار گیرند و ضربات هوایی و انتحاری به نیروگاههای اتمی و مراکز جمعیتی و نمادهای قدرت و مسمویت آب و عملیاتهای باکتری و شیمیایی را خلق کنند و از این بابت ایدئولوژی و تباهی و قهقرا را به زعم خود جاودانه کنند.

مسئولیت مبارزه با تروریسم که به مثابه ویروس عمل می کنند و در بعضی جاها مستعد رشد بیشری هستند، مسئولیت خاص اروپا و سایر قدرتها نیست بلکه مسئولیت همه آحاد بشر است که در روی کره خاکی زندگی می کنند چون که تروریستها تنها دشمن اروپا و مسیحیت نیستند، بلکه آنان در ادامه نیات و منافع خود بنا بر ماهیت ویرانگرشان با همه مردم جهان درستیزند که همین ستیز و ویرانگری کور است به آنان جان و هویت و سوخت می بخشد.

“پایان

مجاهدین خلق فرقه رجوی داعش تروریسمپدیده تروریست و راه اشتباه جهان

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=23575

از سیاهکل تا ناکجا آباد

مهدی خوشحال، ایران فانوس، دوازدهم فوریه ۲۰۱۶:… اوایل سال ۱۳۵۷، در اصفهان و در پادگان توپخانه خدمت می کردم. یکی از روزها که از زمین آموزش به سمت آتشبار می آمدم، در بین راه دوست و همکلاسی و همسایه قدیمی خود را دیدم. اسمش احمد بود. در آن شهر غریب کلی ذوق شده شده و به خوش و بش پرداختیم. احمد سئوال کرد، خانه گرفتی؟ … 

مهدی خوشحال بغداداسب و اسب سوار(قسمت پایانی)

لینک به منبع

از سیاهکل تا ناکجا آباد

اوایل سال ۱۳۵۷، در اصفهان و در پادگان توپخانه خدمت می کردم. یکی از روزها که از زمین آموزش به سمت آتشبار می آمدم، در بین راه دوست و همکلاسی و همسایه قدیمی خود را دیدم. اسمش احمد بود. در آن شهر غریب کلی ذوق شده شده و به خوش و بش پرداختیم. احمد سئوال کرد، خانه گرفتی؟ گفتم نه، هنوز آش خور هستم. او که چند ماه قدیمی تر از من بود گفت، در خیابان وحید خانه ای کرایه کردم که اگر مایل باشی می توانی با من هم خانه شوی. طبعاً پاسخم مثبت بود. کرایه یک اتاقی که دو نفر با هم زندگی می کردیم، ماهانه ششصد تومان بود که با توجه به حقوق ماهانه مان، زیاد نبود. بعداز ظهر که از پادگان مرخص می شدیم و پیاده به خانه می رفتیم، احمد معمولاً به مطالعه و ورزش می پرداخت و من هم اهل قدم زدن بودم. اکثر روزها از خیابان وحید به سمت بلوار جلفا و از روی سی و سه پل وارد خیابان چهارباغ می شدم و تا میدان نقش جهان راه می رفتم و بعد از نیم ساعت گشت و گذار در میدان، دوباره همان مسیر طی شده را به سمت خانه باز می گشتم. ساعتها طول می کشید ولی خسته نمی شدم. شبها که با احمد تا پاسی از شب گپ می زدم، اکثراً حول مسایل سیاسی بود. ما جز مسایل سیاسی حرفی برای گفتن نداشتیم. احمد در سیاست چیز زیادی برای از دست دادن نداشت. او هنگام تولد، مادرش را از دست داده بود و در سال ۱۳۵۷ پدرش نیز سکته کرده و از دنیا رفته بود. بنابراین احمد بدون خواهر و برادر و پدر و مادر، تنها مانده بود. من هم انگیزه سیاسی شدن را با موسیقی و فیلمهایی که طی دهه ۵۰ شنیده و دیده بودم می گرفتم. برخلاف احمد که اهل مطالعه بود، من بندرت کتاب می خواندم و بیشتر اهل موسیقی و رفتن به سینما بودم.

مدتها در آن خانه محقر و ساعات شبانه از بحث سیاسی من و احمد گذشت تا این که به نتیجه عملی مبارزه رسیدیم. هشت سال قبل، جمعه ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹، جنبش سیاهکل در شمال ایران توسط چریکهای فدایی خلق سرو صدای زیادی به راه انداخته بود و حماسه اش حتی در آهنگهای جنگل داریوش اقبالی و جمعه ها اثر شادروان فرهاد مهراد آمده بود. من و احمد نیز جز روش اجرای سیاهکلی دیگر، روش دیگر مبارزه را نه شناخته و نه باور داشتیم. ضمناً هر دو کتاب میرزا کوچک خان جنگلی اثر ابراهیم فخرایی را در همان سال خوانده بودیم. بنابراین، سازمان کار و فرماندهی و نیروهای دیگر را مشخص کرده و حتی پاسگاهی که باید به آن حمله کرده و خلع سلاح می کردیم را طرحریزی کردیم. اتفاقاً همان جایی که هر دو به مدرسه می رفتیم، کنار رودخانه و دریا، یک پاسگاه ژاندارمری وجود داشت که حمله و خلع سلاح آن پاسگاه که شامل چند سرباز و گروهبان بودند چندان دشوار نبود. سلاحی که برای حمله به پاسگاه نیاز داشتیم، از انگیزه و طرح و آشنایی با منطقه و شور جوانی، مجموعاً فراهم بود. بعد از آن دیگر چیزی مشخص نبود و برنامه ریزی دقیقی بعد از عملیات و خلع سلاح پاسگاه در سر نداشتیم.

روزها و ماهها از گفت و گوی شبانه و خصوصی من و احمد در ارتباط با نقشه و حمله و خلع سلاح پاسگاه ژاندارمری گذشت. از تابستان آن سال شهر اصفهان کم کم نا آرام شد و ما اسم آیت الله خمینی را شنیدیم. شهر کم کم شلوغ شد و درگیریها آغاز شد. برای اولین بار در اصفهان حکومت نظامی به فرماندهی سرلشکر ناجی به اجرا در آمد که ما نیز جزو پرسنل حکومت نظامی در شهر بودیم. نا آرامی ها و درگیریها به نیابت از شهرهای مذهبی به ویژه قم و تهران، قصد خاموشی نداشت و پرسنل نظامی ناچار به درگیری و برخورد با مردم بودند. در چنین روزهایی بود که آیت الله خمینی برای مدیریت و سرعت انقلاب و خونریزی کمتر، در اطلاعیه ای خطاب به ارتش فرمان فرار پرسنل نظامی را صادر کرد. این امر روحیه ارتش را ضعیف کرد. پرسنل نظامی ابتدا آنان که معتقد و مذهبی تر بودند از ارتش فرار می کردند. در این حین داخل پادگانها ترس و ولع راه افتاده و پرسنل وظیفه با هم پچ پچ می کردند و از آینده حکومت نظامی و درگیریها نگران بودند. در میان پرسنل ناراضی گاه نوارهای سخنرانی دکتر علی شریعتی دست به دست می شد که برای تضعیف روحیه ارتش و انگیزه دادن به انقلابیون، کارایی زیادی داشت. روزانه یا هفتگی چند نفر از پرسنل وظیفه چون چیزی برای از دست دادن نداشتند، از پادگان فرار کرده و بعضاً به جمع انقلابیون شهر می پیوستند.

یکی از روزها که به پادگان رفتم و بعد از مراسم صبحگاه، فضای سنگینی بر پادگان مستولی بود و در گوشه و کنار تعدادی با هم پچ پچ می کردند. سئوال کردم، گفتند سروان شیرازی هم از پادگان فرار کرده و به ارتش پشت کرده است. فرار صیاد شیرازی یک سروان کادر که منافع زیادی در ارتش داشت، ضربه دیگری بر روحیه پرسنل مقاوم و پرسنل مرددی چون من بود. بعد از آن که دیدم پرسنل کادر هم از ارتش فرار می کنند، با یکی از دوستان و سربازان فراری که فریدون نام داشت، تماس گرفتم که با کمک او به جمع انقلابیون بپیوندم. این کار سریعاً انجام شد و با کمک فریدون که اهل اصفهان و ارتباط نزدیکی با انقلابیون اصفهان داشت، قرار شد فرار کنم. شبی که قرار شد به کمک فریدون به خانه های تیمی بروم، با احتیاط در خانه خیابان وحید دوستم احمد را دیدم و ضمن خداحافظی از او خواستم تا همراه من بیاید چون که آینده انقلاب و درگیریها می رفت به سمت خونریزی و کشتار مابین ارتش و مردم. احمد در جواب گفت، من فقط شش ماه از خدمتم مانده تا منقضی شوم، درثانی مگر قرار نبود ما بعد از دوره خدمت برای خلع سلاح پاسگاه اقدام کنیم و سیاهکل بپا کنیم؟ گفتم چرا، قرار ما همین بود، ولی خودت داری می بینی که مردم دارند پاسگاهها را خلع سلاح و سیاهکل بپا می کنند، مثل این که حوادثی که ما می خواستیم خلق کنیم، به سراغ ما آمده و کارمان را راحت تر کرده اند، حالا وقتش است. احمد پاسخ داد، متاسفانه من نمی توانم ۱۸ ماه خدمتم را نادیده بگیرم و دنبال تو حرکت کنم. با این اولتیماتوم و اتمام حجت دیگر مابین من و احمد چیزی باقی نمانده بود. با فریدون که پشت درب منتظرم بود، حرکت کردیم و همان شب وارد خانه های تیمی انقلابیون اصفهان شدم.

در ابتدا کارمان چاپ و تکثیر اطلاعیه های آیت الله خمینی بود که از ابتدا از عراق و سپس از پاریس ارسال می شد. بعضی وقتها هم کارمان مطالعه آثار علی شریعتی بود که به این کار خودسازی می گفتند. آن ایام کسانی که انقلابیون و پرسنل فراری را کمک می کردند به جز بازاریان، مهمترین شان آیت طاهری و خادمی بودند.

بعضی از روزها نیز با اطلاعیه های چاپ شده که این بار مقصدش از پاریس بود، می بایست به مراسم مذهبی و تجمعات اعتراضی می رفتیم و اطلاعیه ها را مابین مردم پخش می کردیم، ولی در مجموع قرار شده بود که منتظر فرصت نهایی و فتوای آیت الله خمینی باقی بمانیم و برای سرنگونی حکومت وارد میدان شویم.

اصفهان مرکز شورشها و اولین حکومت نظامی در ایران بود. روزی که قرار بود برای پیشواز آزادی و شنیدن نطق آیت الله منتظری از اصفهان تا نجف آباد را پیاده طی کنیم، مردم اصفهان همراه شهرهای اطراف حدوداً دو میلیون نفر تخمین زده می شد که تعادل قوا مردمی داشت علیه حکومت و نظامیان رقم می خورد. شش ماه از زندگی و فرارم در جمع انقلابیون در تکثیر اطلاعیه ها مابین مردم و شرکت در اعتراضات گذشت. ناگفته نماند که در یکی از اعتراضات خیابانی در چهارباغ توسط تعدادی ساواکی و نیروهای ضربت، محاصره شده و با شلاقهای بلندی که آنان در دست داشتند و به معترضین وارد می کردند و شبیه شلاق های سیرک بود، از ناحیه پشت زخمی شدم که مدت یک ماه زخم تنم خوب نشد. همچنین انقلاب چنان سرنوشتی برای آینده ام رقم زد که تا آن روز یکی از افرادی که انگیزه فرارم از پادگان شده و با هم در پادگان و صف انقلابیون در یک جبهه قرار داشتیم، پس از ده سال ۱۳۶۷ در عملیات فروغ جاویدان|مرصاد، روبروی هم قرار گرفتیم و النهایه پس از گذشت بیست سال صیاد شیرازی توسط یک مجاهد خلق ترور شد. روزگار غریبی است.

به روزهای انقلاب برگردیم. روز ۲۱ بهمن با تعدادی از اصفهان وارد تهران شدم. روز ۲۲ بهمن در تهران بودم. انقلاب به طرز ناباورانه ای به اتمام رسیده و پیروز شده بود. از آنجا با تعدادی از دوستان که احمد نیز پس از پایان خدمت به ما پیوسته بود، به شمال ایران رفتیم. بر خلاف آنچه که به ما گفته و ما نیز انتظار داشتیم، قرار بر این بود که انقلاب در روز حادثه به کمک ما نیازمند باشد و ما نیز کارایی انقلابی و نظامی داشته باشیم که همه چیز به خیر گذشت و من نیز توانستم به سلامت به خانه و نزد خانواده برگردم. اگرچه خانواده شش ماه از من خبر نداشتند و شنیده بودند که من در درگیریها کشته شده ام، ولی با دیدنم شوکه شده و نگرانی شش ماهه شان بر طرف شده بود.

حدود یک ماه در خانه نشسته و بهت زده بودم. ناامید و حیران. همزمان طی ماههای گذشته آنچه که بر سرم آمده و اسمش انقلاب نامیده می شد، شوکه بودم و همچنین خیالم راحت بود که همه چیز به خیر و به صلاح مردم پیش رفته است.

یکی از روزهای سرد و آفتابی اسفندماه که نومیدانه در خانه نشسته بودم، مادرم صدایم زد که دوستت احمد آمده و با تو کار دارد. بیرون رفتم، دیدم یک موتور سیکلت یاماها ۸۰ نزدیک خانه ترمز کرده و منتظر است. راننده اش را نشناختم. اما دیدم یکی دیگر خود را پشت راننده مخفی کرده و با دیدن من خود را آشکار کرد. دوستم احمد بود که یک مسلسل یو ـ زی به گردنش آویخته بود. از موتورسیکلت و پشت راننده پیاده شد و به طرف من آمد. سلام و علیک گرمی با هم کردیم. با اشاره به مسلسل یو ـ زی، رو به احمد گفتم، به خیر و سلامتی، انقلاب که پیروز شد برای خیلی ها بد نشد. احمد حرفم را قطع کرد و پاسخ داد، همان طور که قول داده بودم، بالاخره پاسگاه را خلع سلاح کردم و این مسلسل هم از همان پاسگاه است. از احمد بیشتر پرس و جو کردم، گفت لحظات آخر که انقلاب می شد، رییس پاسگاه که یک استوار بود، محض احتیاط همه سلاحهای پاسگاه را که شامل ۱۷ قبضه سلاحهای مختلف بودند، به معتمد و کدخدای محل حسین آقا، سپرد و پاسگاه را از پرسنل تخلیه کرد و خود متواری شد تا حوادث چگونه رقم بخورد و او دوباره بتواند به پاسگاه بازگردد یا نه. انقلاب که شد، من به حسین آقا مراجعه کردم و سلاح ها را تحویل گرفتم و به همراه تعدادی جوانان محل کمیته ای تشکیل دادیم و در حال آموزش افراد هستیم. حالا هم آمدم دنبالت که به قولت عمل کنی و معاون من شوی. با نگرانی به احمد پاسخ دادم، مسئولیت من همانی بود که تا به حال انجام دادم. به نظرم انقلاب نیازی به افرادی مثل من ندارد. بنابراین، تو دنبال کار خودت برو و من هم ناچاراً باید به دریا برگردم.

همان طور که قبلاً آوردم، بعضی از فیلمها و ترانه ها و آهنگهای خوانندگان دهه ۵۰ چنان تاثیری در انگیزانندن و بیداری جوانان داشت که گروههای سیاسی پلاسیده در زندانها نداشت. ولی انقلاب که شد و گروههای سیاسی از زندان آزاد شدند، شروع به جمع آوری غنایم انقلاب کرده و خواهان قدرت و همه قدرت سیاسی شدند. طبعاً کرور کرور جوانان پر شور و انقلابی که به تبع انقلاب به دنبال هویت سیاسی بودند، دنبال گروههای سیاسی راه افتادند. از قضا من و احمد هم هر دو مجاهد شدیم و سالها برای مجاهدین خلق در ایران کار کردیم.

از چند و چون مسیر راهمان که بگذرم و داستان رفاقت و هم خانگی من و احمد و تصمیم به خلع سلاح پاسگاه و خلق سیاهکلی دیگر و انقلاب و تبعات ریز و درشتش را هم بگذریم، سرنوشت من و احمد را جریان سیاهکل و انقلاب و مجاهدین خلق، بد جوری رقم زدند. عبرتی نه برای چند نسل ایرانی، بلکه عبرتی برای تاریخ. ریز و درشت مطالب چند دهه رنج و حرمانهای من و احمد در این سطور نمی گنجد و ناچاراً همه را سانسور می گیرم و نتیجه اش، گویای داستان گذشته من و احمد است.

احمد پس از سالها مجاهدت و فرار و زندگی مخفی و زندان، سرانجام به دنبال زندگی عادی رفت و هم اکنون زنده است. او در کنار دریای خزر یک بنگاه معاملات ملکی دارد و با موهای سپید و چشمان منتظرش پشت میز کارش منتظر مشتری پولداری است که احتمالاً از تهران از راه برسد و من نیز به دنبال حوادث انبوه و دهشتناکی که در ایران و عراق و ترکیه و آلمان و کشورهای دیگر برایم اتفاق افتاد، هنوز زنده ام و طی ۲۵ سال گذشته برای نفی گذشته خودم و نفی آنچه که ساخته و پرداخته بودم و نفی ایدئولوژی و آرمانی که می خواست ایران را به سیاهکل بدل کند، تلاش کردم!

“پایان”

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=21142

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

مهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هشتم سپتامبر ۲۰۱۵:…  سرلشگر ستاد وفیق السامرایی، که هم اکنون از معارضین عراقی می باشد، در کتاب خاطرات خود به نام “ویرانی دروازه شرقی” صفحه ۱۲۷ در فصل عملیات راصد(۱)، می نویسد: “…به محض پایان یافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراک تکریتی مدیر سرویسهای اطلاعاتی و سپهبد ستاد صابر الدوری و مسعود رجوی رئـیس سازمان گروهک مخالف ایرانی …

 

تاریخچه ۵۰ ساله سازمان مجاهدین خلق

ژنرال حبوش: شما آزمایش خود را در سرکوب شورش اکراد در سال ۹۱ پس دادید
(لینک به فایل ویدئویی – ۴ مگا بایت)

لینک به منبع

مزدوری چیست، مزدور کیست؟

“فلسفه جامه”، حکایت از اندیشه ای کهنه، ضعیف و درمانده است. این اندیشه در شکل و صورت فریبنده است. منطق و استدلالش رگ های گردن و سرخی خون است. در هر کجا مبارز می طلبد. دست پیش می گیرد. البته نه در محتوا، بلکه در شعر و شعار همه را دشمن خویش می پندارد. چون حریف کسی نیست، البته قوی تر از خود و میدان داران را حریف نیست، جهت زورگویی و گردن کشی و قدرت نمایی، دقِ دلش را بر سر ضعفا و زخمی ها خالی می کند. هر جا که زورش نرسید و کم آورد، جامه خود را بر تن دیگران می کند و معایب خود را به آنان نسبت می دهد و خود، ظاهراً فارغ از هر عیب و گناه می گردد. این اندیشه، جهت اثبات خود ناچار است اندیشه مقابل را نفی کند. اگر دشمن گیرش نیاید، ناچار است دوستش را به حساب دشمن جا بزند تا در دعوا و چالش با او خود را اثبات کند. دشمن را با پوشاندن جامه خود، در لاک تدافعی می برد. بدهکارش می کند. وقتی دشمن بدهکار شد، طبیعتاً خودش طلبکار می شود. فرافکنی می کند، با شعار آی دزد، فرار به پیش می کند، مشروعیت و حقانیت کسب می کند و، فراوان معکوس گویی ها و معکوس کاری ها و دروغ بافی ها.

یکی از اشکالات مبارزات قرن بیستم در ایران که به پیروزی به نفع مردم ختم نشد، ایدئـولوژیک بودن غالب آن مبارزات بود. مبارزه وقتی ایدئـولوژیک می شود، آن هم از جغرافیایی که خود کاشف و تولید کننده آن ایده نیست، مبارزین آن جامعه تحریک می شوند و در صدد بر می آیند تا جهت رسیدن به سرچشمه دانش و معرفت، خود را به مرکز ثقل جغرافیایی که آن اندیشه را زاده، برسانند. بی جهت نیست که در کشور ایران، مبارزات سیاسی در قرن بیستم و به ویژه نیمه دوم قرن بیستم روح تازه یی می گیرد، اما اکثر مبارزین چشم به کعبه آرزوها و دل به بیرون خانه داشتند. مبارزان اسلامی و مارکسیستی. اگر مبارز مارکسیستی خود را به اتحاد شوروی نمی رساند، یا مبارز اسلامی به یکی از کشورهای عربی نمی رفت، خود و مبارزه اش را جدی نمی گرفت، دیگران نیز او را جدی نمی گرفتند. میعادگاه ایدئـولوژی آنان، روسیه و نجف و فلسطین بود. در این میان، شوروی، ناچار بود برای حفظ دست آوردهاش به پیش برود، به آب های گرم برسد، با اهرم اقتصادی و نظامی، یاران جدید بیابد و بالاخره به یگانه ابرقدرت جهان بدل شود. عربستان، برای رسیدن به پول و ثبت هژمونی خود در بین ممالک اسلامی، ناچار بود پول بسیاری از انقلابات اسلامی را بپردازد. فلسطین، برای رسیدن به خاک، ناچار بود حمایت مادی و انسانی کشورهای عربی و اسلامی را جلب کند. کشورهای دیگر عربی و اسراییل، ناچار بودند مخالفین ایرانی را حمایت مادی و معنوی کرده تا ایران را از اردوگاه غرب، به جمع خود ملحق کنند. عراق، با توجه به مسایل فوق با ایران، همیشه مشکل خاکی و آبی داشت و طبیعی بود که در هر شرایط از مخالفین ایرانی با هر آن چه در توان دارد، به حمایت بر خیزد. اروپا، به دلیل تضادی که با امریکا داشت و بنا بر افزایش قیمت نفت از جانب ایران، اپوزسیون ایرانی را مورد حمایت قرار می داد.

بدین مناسبت، قبل از این که در ایران انقلاب سال ۱۳۵۷ اتفاق افتد، از دید مبارزان اسلامی، کشورهای عراق، سوریه، لیبی، لبنان و فلسطین، سرمشق مبارزات آزادیخواهان و متقابلاً، اسراییل دشمن مظلومان بود. در این میان البته بسیاری از کشورهای عربی به دلیل این که دشمن اسراییل و امریکا و شاه بودند، در تعادل قوا در اردوگاه سوسیالیسم موجود به سر می بردند. به این مناسبت از مبارزان ایرانی حمایت می کردند. از جمله کشور عراق که همسایه ایران بود و همیشه با کشور ایران جدال های خاکی و آبی داشت. بنابراین، حمایت کشور عراق از مبارزین ایرانی به جز مورد بالا که در اردوگاه سوسیالیسم بود، جهت رفع مشکل آبی هم بود. چون به هر حال وقتی هم که در سال ۱۳۵۷ ایران از اردوگاه غرب خارج شد، باز هم مورد تهاجم عراق قرار گرفت. عراق کشوری است که از نظر جغرافیایی کمبود آب دارد و از حیث دریا راه برون رفت ندارد و دائـماً در حال خفگی است. سیاست های فاشیستی و مخربی هم که در این کشور حاکم است، ضمن این که به مسایل فرهنگی و اجتماعی و مناسبات تولیدی آن کشور مربوط است، بخشی هم به عدم برون رفت جغرافیایی آن کشور بر می گردد. یکی از دلایلی هم که این کشور را به جنگ با همسایگان خود می کشاند، نیاز به آب و راه های آبی است.

هم اکنون کشور ایران در اردوگاه غرب نیست، بلکه مستقیم و غیر مستقیم به جبهه اسلامی و عربی تعلق دارد و در مقابل اسراییل، موضع سختی دارد. چون که خود را قیم کشورهای اسلامی می داند. با وجود این که ایران از حیث سیاسی و ایدئـولوژیکی در ردیف کشورهایی چون عراق قرار می گیرد، با این وصف، مشکل مرزی با وجود هشت سال جنگ کلاسیک و سال ها جدال های خرابکارانه هم چنان به قوت خود باقی است.

عراق یگانه کشور جهان است، که توانسته است تا کنون دو ارتش غیر عراقی را تحمل و حمایت کند. ارتش فلسطینی و ارتش ایرانی. حمایت عراق از فلسطینی ها همان گونه که در بالا آورده شد، دلایل دیرینه دارد، مصرف داخلی و خارجی دارد. مصرف خارجی اش، همان گونه که ایران خود را قیم کشورهای اسلامی می داند، عراق نیز خود را قیم کشورهای عربی می داند. عراق خودش یک کشور عربی و اسلامی است. حمایت عراق از نیروهای ایرانی، چه در گذشته و چه در حال حاضر، در تقدم اول، به خاطر حفظ توازن قوای جهانی نبوده و نیست، بلکه در اهمیت اول مرزی است. این ضدیت و جدال مداوم کشور عراق با اسراییل و ایران، دیکتاتور عراق را از حیث روانی به آن جا رساند که او علاقه وافری به ریختن خون دو قوم یهود و ایرانی داشته باشد. پس تحمل و حمایت نیروهای فلسطینی و ایرانی در عراق، جدا از مسایل تاریخی و سیاسی و نظامی، ریشه در خوی و فرهنگ دیکتاتور بغداد هم دارد.

دولت بغداد، از اوایل جنگ ایران و عراق، همیشه گروه های ایرانی را که در ابتدا بالغ بر بیست گروه بودند، در کنف حمایت های مالی و سیاسی خود قرار داده است. متقابلاً در طرف ایران نیز البته نه به این علاقه و شدت بلکه در راستای استفاده از نیروهای عراقی در مجادلات، وجود داشته است. از میان همه نیروهای ایرانی که دیکتاتور بغداد، علاقه وافری به آنان دارد، گروه نظامی مسعود رجوی در صدر همگان قرار دارد. این گروه همان گونه که در حین عمل به ثبوت رساند، در حد یک لژیون خارجی و مزدور برای عراق است. عراق نیز در مقابل خدمات آنان با دست باز همه گونه امکانات کشورش را که به سهولت در دسترس شهروندان و نظامیان و حتی نیروهای امنیتی آن کشور نیست، در اختیار آنان قرار داده است. در سیاست هم هیچ کشوری پولش را حتی یک دینار بدون منظور و پیشبرد منافع سیاسی و نظامی، خرج نمی کند. حالا گروه مسعود رجوی باشد یا هر گروه ایرانی که علیه حکومت ایران فعالیت می کند، اما در راستای این فعالیت مورد حمایت مالی و سیاسی دولت های بیگانه قرار می گیرد. همان گونه که مقوله حقوق بشر یک مقوله جهانی است و تنها برای جمهوری اسلامی ننوشته اند بلکه برای مخالفین جمهوری اسلامی نیز نوشته اند و مربوط به آحاد مردم جهان است، مسئله مزدوری نیز به همین منوال است. هر فرد، گروه، حزب یا دولتی که در راستای منافع سیاسی و نظامی بیگانه علیه کشور متبوع خود فعالیت کند، به هر بهانه به ویژه به بهانه آزادی مردم دربند آن کشور، مشمول مزدوری خواهد بود. مزدوری هم در منشور سازمان ملل، قبل از این که یک واژه ادبی یا سیاسی باشد، یک جرم حقوقی قابل پیگیری و مجازات است. مانند هر جرم اجتماعی دیگر چون سرقت، قتل، تجاوز و غیره. طبق منشور حقوق بشر، هر ملتی حق تعیین سرنوشت خود را دارد. ملتی می خواهد در مقابل حاکمان مستبد، تمکین کند، سازش کند یا مقاومت بکند، مقاومت منفی کند یا مقاومت مسلحانه، در هر شرایطی، نیروی خارجی نمی تواند از خارج اراده و خواست خود را بر آن ملت تحمیل کند. اگر نیروی خارجی، اراده و خواست خود را توسط نیروی اپوزسیون به آن ملت تحت سلطه تحمیل کند، آن نیروی خارجی، متجاوز و آن اپوزسیون، مزدور است. مزدوری که در خدمت بیگانه علیه مردم و منافع ملی کشورش عمل می کند، مزدور است؛ حال می خواهد حق الزحمه خود را دریافت کند، یا این که وعده سرِ خرمن مانند قدرت سیاسی آینده آن کشور و غیره به او بدهند. اسناد و مدارکی که تا کنون به دست آمد، مزدور، بدون منافع مادی و سیاسی و یا همان وعده های سرِ خرمن، بی دلیل تن به مزدوری برای بیگانه نداده است.

سرلشگر ستاد وفیق السامرایی، که هم اکنون از معارضین عراقی می باشد، در کتاب خاطرات خود به نام “ویرانی دروازه شرقی” صفحه ۱۲۷ در فصل عملیات راصد(۱)، می نویسد:

“…به محض پایان یافتن جنگ، سرلشگر فاضل البراک تکریتی مدیر سرویسهای اطلاعاتی و سپهبد ستاد صابر الدوری و مسعود رجوی رئـیس سازمان گروهک مخالف ایرانی(منافقین) به منظور بحث و بررسی پیرامون چگونگی پیشروی سریع و عمیق نیروهای این سازمان از خانقین به سمت تهران، برای در دست گرفتن قدرت در این کشور با پشتیبانی محدود نیروهای مسلح عراقی، در کاخ ریاست جمهوری تشکیل جلسه دادند. در حضور صدام، ابعاد این عملیات و پیامدهای احتمالی آن مورد بحث و تبادل نظر طولانی قرار گرفت… مسعود رجوی به صدام گفت، مطمئن باشید که سازمان من ظرف چند ساعت وارد(شهر) همدان، در دویست و پنجاه کیلومتری مرز خواهد شد. سپهبد صابر الدوری، گزافه گوییهایش را از حد گذراند و گفت، سرور من، از دیروز تا به حال تصویر ورود این سازمان به ایران و به دست گرفتن قدرت در آنجا از برابر چشمان من دور نمی شود. صدام فریفته این کلام گردید و موافقت خود را با اجرای این عملیات که به نام عملیات راصد، شناخته شد، اعلام داشت… شاید علت شکل گیری اندیشه عملیات در ذهن سازمان(منافقین) ناشی از این احساس بود که با پایان یافتن جنگ عراق و ایران فرصتها و محدوده پشتیبانی صدام از این سازمان کاهش پیدا خواهد کرد. زیرا حکومت ایران از شرایط مناسبتری برای به دست گرفتن زمام امور در داخل برخوردار خواهد شد. صدام که تظاهر به مشورت با دیگران پیش از اعلام تصمیم گیریهایش می کرد، با بیان جمله زیر از انگیزه های تحریک آمیز خود برای اجرای این عملیات پرده برداشت؛ او گفت، شاید این فرصت طلایی برای نابود سازی رژیم فعلی(ایران) باشد… سازمان، طی دهه هشتاد تا اوت ۱۹۹۰ کمکهای مالی بالغ بر بیست میلیون دینار در ماه از رژیم عراق دریافت می کرد. این مبلغ بعد از سال ۱۹۹۰ به دنبال تورم مالی در عراق که بعد از اشغال کویت به وجود آمد، کاهش پیدا کرد.(قیمت دلار در سالهای دهه هشتاد، بین یک و نیم تا سه دینار بود). این سازمان در آغاز کار از طریق انبارهای ارتش عراق به جنگ افزارهای سبک و به ویژه سلاحهای سبک، یعنی تفنگ خودکار و مسلسلهای متوسط و مسلسلهای سنگین و موشک اندازهای RPG7 و خمپاره اندازهای هشتاد و دو و یکصدو و بیست میلیمتری مجهز شد، سپس تعدادی زره پوش و نفربر زرهی در اختیار آنان گذاشته شد. این سازمان توانست به سلاحهای سنگین بسیاری دست پیدا کند؛ گاهی از طرف عراق در اختیار آنها قرار می گرفت و گاهی غنایم گرفته شده از نیروهای ایرانی بود… با وجود این که کمکهای ارائـه شده از سوی رژیم عراق به این سازمان بسیار زیاد بود، ولی منافقین دارای منابع مالی خصوصی در خارج از عراق نیز بودند که در هنگام نیاز از آن استفاده می کردند… سازمان منافقین اطلاعات قابل توجهی راجع به اوضاع ایران به دست می آورد، ولی این اطلاعات نمی توانست در سطح اطلاعاتی باشد که استخبارات نظامی عراق به دست می آورد(۲). البته عراق از برخی اطلاعات جمع آوری شده توسط این سازمان نیز استفاده می کرد… از آنجا که عراق تنها کشوری است که به صورت آشکار از مخالفین ایران پشتیبانی به عمل می آورد و شاید تنها دولتی است که به صورت سخاوتمندانه(۳) پشتیبانی هایی را در اختیار این سازمان قرار می دهد، باید گفت که دو گروه از معارضین ایران مورد توجه عراق قرار گرفته اند، یکی سازمان منافقین و دیگری حزب دموکرات کردستان ایران، که در سطح پایینتری از پشتیبانی های دولت عراق بهره می برد.. “.

وفیق السامرایی، در صفحه۴۹۱ کتاب باز هم با حسرت می نویسد:

“…در شرایطی که فرماندهان بلند پایه ارتش که به صفوف معارضین پیوسته اند با مشکلات زیادی در زمینه پیدا کردن جا و غذا برای خود و خانواده هایشان مواجه هستند، صدام اموالی به سازمان منافقین اعطا نموده که هیچ کس به آنها نداده است. علاوه بر جنگ افزار و مهمات، تا پیش از حمله به کویت، ماهانه مبلغ بیست میلیون دینار عراق، یعنی حدود ده میلیون دلار به آنها پرداخت می کرد. اگر یک دهم این مبلغ را ما در اختیار داشتیم، ظرف مدت زمان کوتاهی، اوضاع عوض می شد.. “.

خواننده توجه دارد، بخش بسیار کوچک و برون از پرده یی که بر سر میز دولتمردان عراقی دیده و شنیده شد، مربوط به یکی از استان های از دست رفته کشور عراق نیست، بلکه موضوع بر می گردد به کشوری به نام ایران که از حیث جمعیت و وسعت، چهار تا پنج برابر عراق و از حیث قدمت حداقل بیست بار از عراق قدیمی تر است.

و نمونه هایی که آوردم و باز هم در همین کتاب ادامه دارد، بر می گردد به مشاهدات وفیق السامرایی، و مربوط به سال های قبل از جنگ داخلی عراق؛ که پس از این که مجاهدین در جنگ داخلی عراق شرکت کرده و سر بلند بیرون آمدند، پیش دولتمردان عراقی احترام و جایگاهی برابر با گارد ریاست جمهوری عراق، احراز نمودند. موضوع این مقاله هم مزدوری است و نه همه جرم و جنایاتی که مجاهدین طی سی سال اخیر در داخل و خارج ایران مرتکب آن شده اند، که برای شرح و نوشتار آنها اگر اشک چشم ستمدیدگان و قربانیان این فاجعه بدل به مرکب شود، باز هم کم خواهد بود.

از کرامات مالی صدام حسین به مسعود رجوی که تنها گوشه ای از آن اشاره رفت، بخشی مستقیماً در راستای اعمال فشار نظامی و سیاسی و تبلیغاتی علیه ایران خرج می شود، بخش هایی نیز بابت شکار نیرو، تخریب اپوزسیون داخل و خارج، فریفتن مردم و کسب حمایت شخصیت ها و احزاب خارجی در حمایت از تروریسم صدام حسین علیه ایران به کار می رود. بخشی از این پول ها به مزدوران ایرانی تعلق می گیرد، به این بهانه که فعالین و هواداران مقاومت هستند، بخشی نیز برای نمایندگان کنگره آمریکا و نمایندگان مجلسین انگلیس و پارلمانترهای اروپایی خرج می شود تا در راستای تغییر وضعیت ایران، حامی مزدوران بغداد باشند.

مجاهدین در هفته نامه مجاهد شماره ۵۴۸ و ۵۴۹ خود مدعی هستند که در یک بسیج سیاسی، توانسته اند بیش از سه هزار تن از نمایندگان مجلس، مسئـولان حزبی و رئـیسان اتحادیه در ۳۷ کشور جهان را به حمایت از مقاومت و بر علیه سیاست های جنگی ایران علیه عراق، کسب نمایند! طبیعی است که کسب این حمایت ها به نفع عراق، یا از نام و اعتبار اپوزسیون برون مرز ایرانی است که نیروهای صدام حسین در ملاقات با شهروندان خارجی، خود را اپوزسیون ایران جا می زنند و یا از آن دینارهای عراقی به دست می آید که کسی با یک امضاء دادن و پول گرفتن، نه بدش می آید، نه آسیبی می بیند و نه به هچ ارگانی پاسخگو خواهد بود. در ایران هم کسی نیست تا پیگیر چنین عواقبی باشد و نتایج سیاسی و تبلیغاتی مزدبگیری و مزددهی را که در قدم اول منافع ملی کشور را هدف قرار می دهد، دنبال کند. اساساً حکومت ایران بدش نمی آید، وقتی مخالفش را در این حد از بی پرنسیبی فرهنگی و سیاسی می بیند. وقتی مخالفین ایرانی بر آستان دشمنان ایران و ایرانی، بر موطن خود چوب حراج می زنند، حکومت نیز با تبلیغ این گونه مسایل، مردم را از تغییر وضع موجود و عواقب امر ترسانده و اتوریته خود را بر مردم تسریع می بخشد.

در این دنیای پر آشوب هم، کسی که مزدوری می کند، اگر هِر را از بِر تشخیص ندهد، حداقل، به “فلسفه جامه” آشنا و کاربردش را خوب می داند. از زبان رهبر تا سخنور و نویسنده و داروغه و گزمه و آبدارچی و جارچی تا نشریه و رادیو و تلویزیون و آنتن های دیگری که در اختیار دارند، دائـماً در حال جاسوس یابی و مزدوریابی هستند و مانند نخود و کشمش واژه “مزدور” را به مخالفین شان نسبت می دهند تا اعتراض و انتقادشان را به خیال خود خفه کنند. نظام کنونی ایران، نظام جمهوری اسلامی هم از آن جا که مخالفین و دگراندیشان را با پسوند جاسوس و مزدور به مردم معرفی می کند، طبیعی است که واژه مزدوری، در بین مردم حساسیتی ندارد. مردم تحت سلطه استبداد اگر پسوند جاسوسی و مزدوری را یک معرف انسانی و مردمی ندانند، در مذمت آن واکنش لازم را از خود نشان نمی دهند. ولی واقعیت، همان گونه که در بالا اشاره رفت، علیرغم میل و خواست حکومت ایران و لوث شدن این مقوله در افکار عمومی، کسی که برای دموکراسی در ایران کار می کند، ناچار است، برخورد سیاسی و حقوقی با مزدورانی که علیه منافع ملی ایران کار می کنند، داشته باشد. سازمان ملل متحد، بخش ویژه ای به نام “حق تعیین سرنوشت ملت ها” دارد که مسئـول این بخش شخصی از کشور پرو، به نام آقای بالستروس است. کسانی که علاقمند به برخورد حقوقی با مزدوران ایرانی هستند و در این زمینه اسناد و مدارکی در دست دارند، می توانند با مسئـول این بخش از سازمان ملل تماس بگیرند. شماره تلفن و فاکس ایشان به شرح زیر است:

Tel – ۰۰۵۱ ۱۴۷۶۷۱۰۵

Fax – ۰۰۵۱ ۱۴۷۶۲۰۴۵

پی نوشت:

۱ـ راصد، منظور همان عملیات فروغ جاویدان| مرصاد است که بعد از آتش بس مابین ایران و عراق در ۳ مرداد ۱۳۶۷ اتفاق افتاد. این عملیات که از داخل خاک عراق آغاز شد به قصد براندازی حکومت ایران و تصرف تهران اتفاق افتاد که پس از گذشت سه روز جنگ مهیب، شکست خورده و دوباره به داخل عراق عقب نشینی کرد.

۲ـ اطلاعات، وفیق السامرایی در مورد قدرت اطلاعاتی عراق که زمانی او مسئـول آن بخش بود مبالغه می کند، چون یکی از دلایلی که عراقی ها در سال ۱۳۶۴ از مجاهدین جهت همکاری در جنگ علیه ایران دعوت به عمل آوردند، به جز نیاز نظامی، حجم اطلاعات و ستون پنجمی بود که عراقی ها قادر به ایفای چنین نقشی در میدان جنگ و در داخل ایران نبودند. مجاهدین در جنگ ایران و عراق، حداقل از پنج کانال، اطلاعات خود را از ایران جمع آوری و در اختیار کشور عراق و سایر دولت های مخالف ایران قرار می دادند.

مزدوری را تعریف کنید؟!

کلاس ابتدایی که می رفتم و هر از گاهی ناچار بودم انشاء بنویسم، به گمانم تنها انشایی که هنوز یادم مانده و صد در صد مطمئنم که آن موضوع انشاء را حداقل چند بار و در چند کلاس مدرسه، نوشتم، انشاء، بهار را تعریف کنید؟ بود. مابقی انشاهایی که نوشتم، هیچ کدام به یادم نمانده است. همچنین، آن طور که به خاطر دارم، هم خودم و هم اکثر بچه های همکلاسی در مورد فصل بهار که فصل سختی برای همگی مان بود، تعریف و تمجیدهای مثبت و اغراق آمیز می کردیم، چون که فصل بهار برایمان فصل امتحان مدرسه، فصلِ کار روی زمین و سختی های دیگر بود. یعنی هر فصل دیگر سال از جمله تابستان و پاییز و زمستان، همه در جایگاه خود بهتر از بهار بودند. ولی این خودسانسوری و دروغ، مثل این که از بدو تولد با ما زاده شده و از محیط خانواده و مدرسه و جامعه و حتی میدان سیاست، رهایمان نکرد. در مدرسه سیاست هم که چند و چندین سال و تا کنون مشغول هستم، یا به ما دروغ گفتند و سانسور و خودسانسوری را آموزش دادند، یا این که پس از سال ها کار و تلاش و آموختن، بالآخره به ما نگفتند که مزدوری چیست؟ که این همه مصرف دارد و این همه مردم مزدورند و چرا هر کسی که دشمن باشد، مزدور است؟! ضمناَ مزدوران کسانی هستند که مزد کم می گیرند. وگرنه اگر کسانی مزد فراوان دریافت کنند، در مدرسه و کتاب سیاست، مشمول مزدوری واقع نمی شوند!

ولی جدا از فلسفه و فرهنگ دروغ و خودسانسوری که تا به حال به خوردمان دادند تا ما را آن چه که خود می خواهند و نیاز دارند بار بیاورند، اگر لحظه ای از میدان دروغ و دبنگِ سیاست و دکان سیاست کاران معمولی و طبالان دروغپردازشان، بیرون بیاییم و به واقعیت قضیه بیاندیشیم، می بینیم که بعضی از واژه ها و مفاهیم سیاسی که تا کنون آموخته و باور کردیم، تنها با ۱۸۰ درجه عکس، به واقعیت نزدیک است. یکی از این واژه های سیاسی که در فرهنگ سیاسی بسیار مصرف دارد و در گذشته به مثابه سلاح و هم اکنون به مثابه اتهام و تهدید مورد استفاده بعضی از سیاست کاران و جارچیانشان قرار می گیرد، واژه مزدوری است.

واژه مزدوری را در اصل و در بادی امر کسانی مورد سوء استفاده و اشاعه قرار دادند، که بنا بر فلسفه جامه، خود یا مزدور بودند و یا ریگی به کفش داشتند که با تبلیغ و اشاعه این واژه، می خواستند افکار عمومی را از جانب خود منحرف و به سمت دشمن هدایت کنند. یا این که تبلیغاتچی های ایدئولوژیک بودند که معمولاَ از کشورهای بیگانه مثل بغداد و مسکو و غیره، تغذیه تئوریکی و ایدئولوژیکی و مالی می شدند، یا این که سیاست کاران ماهری بودند که بنا بر توصیه استعمار، می کوشیدند تا همچنان جامعه در خودفریبی و خودسانسوری و آنان بر خر مراد، باقی بمانند.

از نگاه آن دسته از سیاست کاران و تبلیغاتچی های ایدئولوژیک که خود ریگی به کفش داشتند و از واژه مزدور به مثابه سلاح استفاده می کردند، از نظر آنان، مزدور یعنی دشمن و دشمن هم در حد پاسبان و پاسدار و غیره، بودند. کسانی که مزد اندکی می گرفتند، اما از آن جا که در صف مقدم و به صورت علنی حضور نظامی داشتند، از نگاه رادیکالیسم و افراطی گری، این موانع، مزدور شمرده می شدند.

اگر قرار بر این باشد، در کشوری مثل ایران، پاسبان و پاسدار مزدور باشند، به روایتی دیگر و در نتیجه، همه مردم ایران و به دنبال آن همه مردم جهان می بایست مزدور باشند. درست مانند آن چه زبان دری تعریف می کند. مزدور، یعنی کسی که کار می کند و مزد کارش را دریافت می کند. یعنی تمام کارگران و زحمتکشان جهان مزدورند. ولی در سیاست این گونه نیست. در سیاست و در حیطه حقوق بشر، مزدوری معنا و مفهوم دیگری دارد.

واقعیت این است که تاریخ نیاکان مان پر است از جنگ و کشورگشایی و زورگویی و حل مسایل و اختلافات از طریق زور و خشونت. با گذشت زمان و با تجاربِ تلخی که از جنگ ها و کشورگشایی ها به دست آمد، برای رشد و تکثیر دموکراسی در عصر حاضر، قرار بر این شد که کشورگشایی از طریق زور و در قدم بعدی، تاثیرات سیاسی از بیرون برای تغییر اوضاع کشوری که در آن مردم دخالت و حق انتخاب نداشته باشند، مردود و مذموم اعلام شود. به همین جهت و دستاورد بود که سازمان ملل متحد حق تعیین سرنوشت ملت ها را پذیرفت و آن را به همه ملل و دولت ها اعلام کرد. حق تعیین سرنوشت، که یکی از حقوق محکم در منشور حقوق بشر است، یعنی این که سرنوشت هر قوم و ملت و مملکتی، می بایست توسط همان مردم تعیین شود و از بیرون هیچ گونه تاثیر و دخالتی برای تغییر اوضاع شان صورت نگیرد که در آن تغییر، منافع کشورهای دیگر لحاظ شده باشد. اگر این درست و عادلانه باشد، با این حساب، دیگر هیچ شهروندی در ایران که از حکومت پول می گیرد، مزدور نیست و یا این که هیچ شهروندی که در آمریکا از دولت آن کشور برای هر کاری پول می گیرد، مشمول مزدوری قرار نمی گیرد. ولی اگر یک شهروند و یا سیاستمدار آمریکایی برای تصاحب قدرت و یا تغییر اوضاع آمریکا از دولت ایران پول و اعانه بگیرد، مزدور دولت ایران است و بالعکس، اگر فرد و یا گروهی از ایرانیان برای تغییر اوضاع کشورشان از دولت و یا هر ارگان آمریکایی و سایر دولت ها پول بگیرند، مزدور آن کشورها هستند و ضمناَ آن دولت نیز دولتی مزدورپرور و مشمول جرمی قرار خواهد گرفت که سازمان ملل و منشور حقوق بشر، برای مزدوران در نظر گرفته است. یعنی هم مزدوری و هم مزدورگیری و مزدورپروری، جرم و جنایت است.

مزدوری تنها این نیست که فرد و یا گروهی از دولتی برای تغییر اوضاع مردمش، پول بگیرد و کوشش کند، بلکه ممکن است وعده و وعیدها و سیگنال ها و علائم دیگری در میان باشد که باز هم مشمول مزدوری است، البته مزدوری با جیره و مواجب و مزدوری بی جیره و مواجب هم داریم. مثلاَ اگر یک ایرانی بخواهد از دولت عراق برای کسب قدرت سیاسی در ایران، پول بگیرد، مزدور است و یا همان ایرانی اگر بخواهد از دولت اسراییل و یا دولت آمریکا پول و یا وعده قدرت بگیرد، باز هم مشمول مزدوری است. چرا این که در هر دو حالت، منافع و دخالت کشور بیگانه را برای مردم خود پذیرفته است، در حالی که مردم، غافل از آن تبلیغات و تغییراتی خواهند بود که از بیرون به آنان تحمیل شده است.

خط مزدوری، قبلاَ کمی مبهم ولی اکنون شفاف تر شده است و کسی که دو کلاس سیاست خوانده باشد، این خط را می فهمد. مزدور پرور که مزدور استخدام می کند، اگر ظاهراَ با حکومتی مخالف باشد، به هیچ عنوان موافق آن مردم نیست، بلکه در وهله اول تضادش با مردم آن سامان و منطقه است و حکومت بهانه ای بیش نیست.

طبعاَ انسان در هر نقطه از جغرافیای زمین که به سر می برد، متاثر از فرهنگ و سیاست های حاکم بر آن نقطه قرار می گیرد و ممکن است در فکر و عملش تاثیر خود را بگذارد، مثلاَ اگر کسی در ایران و یا در کشور آلمان زندگی می کند، ممکن است محیط و سیاست ها و فرهنگ غالب بر آن محیط تاثیراتی در منش و نگرش و سلیقه های آن شخص ایجاد کند، این یک امر طبیعی است. اگر هم کسی هر آن چه که خود انتخاب کرده و استقلال فکر و عمل داشته باشد و برای مردم کشورش نیز همان را تبلیغ کند، این شخص و یا جریان، مزدور نیست حتی اگر اشتباه فکر و تبلیغ کند، حتی اگر الگوبرداری نادرست از جای دیگری کرده باشد که به هیچ عنوان به درد جای دیگری نخواهد خورد.

مزدوری یعنی این که آمریکا ۷۵ میلیون دلار به کسی و یا کسانی بدهد که آن کس و یا کسانِ ایرانی بخواهند از آن پول در راستای تغییر اوضاع سیاسی ایران بکوشند. کسی که این پول را می گیرد مزدور است و کسی که آن را می دهد، مزدورپرور است.

مزدورپرور، به مزدورش پول و یا وعده بی منظور نمی دهد، بلکه به ازای هر دیناری که می دهد، کار و تبلیغات و پیشبرد خطش را مطالبه می کند. وگرنه، در این دنیایی که دعوای اول بر سر پول است، کسی پول خود را بابت جمال فلان آقا و یا فلان خانم، نمی دهد که یکی برود و دیگری بیاید و روز از نو و روزی از نو، بگذرد. این چنین نیست. امروزه، مزدوری کمی با گذشته فرق دارد. بابت هر دلار پول و یا اعانه و وعده های دیگر که می دهند، دو هدف مشخص را دنبال می کنند. اول، پیشبرد خط آن دولت در کشور متبوع مزدورش. دوم، سوزاندن مزدور پس از ختم ماموریت تا جایی که اگر مزدورش به قدرت سیاسی دست یابد و یا دست نیابد، از آن پس دیگر طلبکاری و باجگیری از اربابش را فراموش کند، بلکه هم چنان مطیع ارباب دیروزش باقی بماند.

به طور مثال، بعضی از گروه های ایرانی که برای اربابی مزدوری می کردند، پس از سقوط ارباب نیز جرات و جسارت انتقاد کردن به آن ارباب را نداشتند، چرا این که ارباب وقتی امکانات مادی و معنوی در اختیار آنان قرار می داد، ضمن این که خطش را توسط مزدورانش در ایران به پیش می برد، همزمان، مزدورانش را از مقاومت و هر گونه خطر احتمالی در مقابل ارباب، تهی و خنثی می کرد.

نگارنده، ۵ سال قبل، در خردادماه سال ۱۳۸۰، زمانی که یکی از گروه های مزدور بر اساس فلسفه جامه، ماشین تبلیغات عظیمش را به کار گرفته بود و در هر کجا با سیاست فرافکنی مخالفین یک لا قبایش را مزدور می نامید تا به خیالش افکار عمومی را نسبت به مزدوری خویش منحرف نماید، مقاله ای را در نشریه پیوند شماره ۴۰، درج نمودم به نام “مزدوری چیست و مزدور کیست” در آن مقال، ضمن گرفتن ماست خور یکی از گروه های مزدور، همچنین خاطرنشان کردم که مزدوری در شمار جرم و جنایت است چون که نافی ابتدایی ترین حق تعیین سرنوشت ملت هاست. در انتها، نام و آدرس و شماره تلفن و فاکسِ مسئولی که جرم و جنایت مزدوران را در سازمان ملل پیگیری می کند، آوردم و از همه آزادیخواهان و فعالین سیاسی درخواست کردم تا در راستای شفاف شدن مبارزات خلق های تحت ستم، اگر رد و آدرس مزدور و یا مزدورانی را اطلاع دارند، برای پیگیری حقوقی به سازمان ملل و برای مسئولین امور، گزارش نمایند!

(پایان)

***

فیلم یکی از جلسات رجوی با سرلشکر طاهر عبدالجلیل حبوش

حسین مدنی شهریار کیا بعد از صداممینو سپهر: نگاهی به ۵۰ سال خشونت وترور وجنایت وخیانت گروه موسوم به مجاهدین

مجاهدین خلق فرقه رجوی العربیه تروریسماگر رجوی این انرژی را بجای مزدوری و دریوزگی، برای مردم گذاشته بود

***

همچنین:

آینده روشن است!

مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، بیست و هفتم ژوئیه ۲۰۱۴: … از سلول تاریکی که مدتها در آن به سر بردم و کم کم داشتم به آن عادت می کردم، مشکلات و دلشوره ام نیز کم کم کاسته می شد. پس از یکی و دو روز اول که شوکه و گیج بودم، بعداً ورزش را شروع کردم و مابقی اوقات را با سوسکها و کفشهایم حرف
 
 
مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، هشتم ژوئیه ۲۰۱۴: …اردوگاه اشرف در عراق بعد از ظهر داغی را تحمل می کرد. داغ تر این که در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که مسعود رجوی فهیمه اروانی را مسئول اول کرده بود، جزو افراد انقلاب نکرده بودم. عصر روزی که از فرط خستگی به درون آسایشگاه ارکان خزیدد
 
 
مهدی خوشحال بغدادمهدی خوشحال، ایران فانوس، اول ژوئیه ۲۰۱۴: …  در طول عمرم، چهار بار به کشور عراق سفر کردم. هر چهار بار که به عراق سفر کردم، با دست پر رفتم و با دست خالی برگشتم. هر بار که به عراق رفتم، برای تجارت و سیاحت نبود، بلکه برای سیاست و به زعم خودم، نجات بود. از میان چ