شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلقمهدی خوشحال، ایران فانوس، سوم اوت 2021:…  هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند. شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی مصطفی فرزند مسعود رجوی در نروژزندگی اشرافی تحصیلی پسر مسعود رجوی در نروژ ، جوانان کمپ اشرف و آلبانی محروم از تحصیلات

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق

مهدی خوشحال، ایران فانوس، 03.08.2021

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی کودکان در مجاهدین خلق

محمد رجوی فرزند مسعود رجوی

هر وقت موضوع سرنوشت کودکان مجاهدین خلق به میان می آید خونم به جوش می آید و طاقتم طاق می شود. خونم به جوش می آید، نه به خاطر آن دسته فرزندان بالایی ها که حالا قد کشیده و در اروپا و دانشگاه و بیزنس و سایر جاها از مواهب خوب زندگی برخوردارند و نه آن دسته که هنوز در قفس باقی مانده اند بلکه به خاطر آن دسته از فرزندان اعضای فرودست که بی هیچ دلیل و منطقی، پرپر شدند.

از میان نزدیک به هزار تن از کودکان اعضای مجاهدین خلق که شامل دختر و پسر بودند و به بهانه جنگ آمریکا علیه عراق در سال 1990 از کشور عراق خارج و در کشورهای غربی پناه گرفتند، جملگی سرنوشت یکسانی نداشتند. بستگی به کشور و خانواده و شانسی که آن کودکان کم سن و سال داشتند بعداً که بزرگتر شدند به سرنوشت متفاوتی دست یافتند. تعدادی توسط والدین هوادار مورد سوء استفاده و تجاوز قرار گرفتند، تعدادی به خاطر سود مالی سازمان به تکدی گری در خیابان ها پرداختند، تعدادی آواره ی کمپ های کودکان و بدون والدین شدند، تعدادی توسط والدین جداشده به خانواده شان بازگشتند، تعدادی به ایران بازگشتند، تعدادی خودکشی کردند، تعدادی دوباره به عراق و وارد سازمان شدند و اما تعداد دیگری با کمک و یا بدون کمک مجاهدین و در همین کشورهای غربی، موفق و کامیاب شدند.

موضوع کودکان مجاهدین خلق را از ابتدا تا انتهای داستان طی مصاحبه هایی با والدین و مربیان کودکان در سال 1384 در کتاب „شقایق های زخمی“ آوردم که اگرچه مورد عبرت بسیاری از والدین و کودکان قرار گرفته است احتمالاً مورد عنایت و توجه آن سری از کودکان بالایی ها که امروزه در دانشگاه و بیزنس نشسته و در یک جنگ زرگری از مواهب یا بهتر بگویم خون قربانیان مجاهدین بهره می برند، قرار نگرفت که این بار محض توجه آن دسته از بی خیالان و بی توجهان، لینک کتاب „شقایق های زخمی“ را دوباره در زیر می آورم.

http://www.iran-fanous.de/books/scheghaeghha2.pdf

با این که می گویند بعضی از کودکان مجاهدین به ویژه فرزندان رهبران سازمان در ناز و نعمت به سر می برند خواستم مجدداً و در تکمیل کتاب „شقایق های زخمی“ یادی از فرزندان هادی شمس حائری به ویژه امیر شمس حائری، داشته باشیم.

هادی شمس حائری، انسان مبارز و فرزانه ای بود که اکثر اعضای جداشده از سرنوشت تلخ هادی باخبرند. ایشان وقتی از سازمان مجاهدین در سال 1370 جدا می شود سازمان او را به رمادی عراق تبعید می کند. هادی سپس به کمک تعدادی از اعضای سازمان های چپ ایرانی خود را به هلند می رساند و آنجا موفق به اخذ پناهندگی می شود. هادی همچنین در همان کمپ پناهندگی اولین کتاب پر بار خود را که محصول سال ها مبارزه در سازمان مجاهدین بود را جهت عبرت به رشته تحریر در آورد و سپس وقتی متوجه می شود که سازمان فرزندان او را که امیر و نصرت، نام داشتند به آلمان آورده است از فرصت استفاده می کند و می خواهد فرزندان خود را از طریق قانونی از کشور آلمان نزد خود ببرد و سرپرستی آن دو را به عهده بگیرد که اگر هادی موفق به دریافت فرزندان خود از دادگاه می شد به احتمال زیاد حالا خود و فرزندانش زنده و موفق بودند. اما مسعود رجوی که کینه هادی را به دل داشت ابتدا به کمک همسر مصادره شده ی هادی مهین نظری، فرزندانش را از دادگاه اخذ و سپس هر دو را به عراق فرستاد.

کینه بی پایان رجوی از زنده یاد هادی شمس حائری

داستان جدال نافرجام هادی و مسعود رجوی به خاطر فرزندان و عمر به هدر رفته، سال ها ادامه یافت و طی این مدت مسعود رجوی هر آنچه در چنته داشت علیه هادی و زن و فرزندش، انجام داد. هادی شمس حائری مورد انواع و اقسام توهین و ناسزا و ارعاب و افشاگری از جانب سازمان قرار گرفت. اوباشان مجاهدین حداقل سه بار هادی را در خیابان های هلند مورد ضرب و شتم قرار دادند. مسعود رجوی در غیظ و غضبی بی مانند نسبت به هادی حتی اسامی فرزندانش را از شمس حائری به نظری، تغییر داد و در نشریه اش یادآور شد که هادی شمس حائری به دلیل تمرد و خیانت، مشروعیت ایدئولوژیکی اش را از دست داده است.

 آنان که هنوز مسعود رجوی را نشناخته و یا کم شناخته اند، بایست یادآوری کرد که کینه حیوانی مسعود رجوی نسبت به هادی شمس حائری، به همین جا خاتمه نیافت بلکه مسعود رجوی در آخرین تیری که از کمانش رها شد این بار نه به سمت دختر بلکه دقیقاً پسر هادی را نشانه گرفت.

مسعود رجوی وقتی نیروهایش را از قرارگاه اشرف در عراق به اردوگاه لیبرتی منتقل کرد به عمد امیر فرزند هادی شمس حائری را در همان قرارگاه و به بهانه حراست از اموال مجاهدین، باقی گذاشت و سپس نقشه ناجوانمردانه و به غایت ددمنشانه خود را در مورد او و سایر اعضای مسئله دار، پیاده کرد.

مرگ یک شقایق زخمی

مسعود رجوی که به غایت از تیر و تیر غیب هراس داشت و مخفی زندگی می کرد برای فریب  و این که دیگران آیا می دانند او کجا پنهان شده، توسط بادیگاردش مسعود دلیلی که او نیز قربانی همین حیله و فریبکاری شده، با تبلیغات گمراه کننده خواست این شبهه را القاء کند که من هنوز در داخل قرارگاه اشرف پنهان شدم اگر می توانید بیایید پیدایم کنید. او این سناریوی قایم باشک را طی ماه ها و سال ها با شعار بیا بیا، اشاعه و تمرین کرد و النهایه قرارگاه اشرف را با اعضایی که آنجا جهت طعمه قرار داده بود سپر بلای خود کرد.

مسعود دلیلی رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

امیر حائری یکی از قربانیان این توطئه و فریب، بود که مسعود رجوی ظاهراً برای گمراه کردن دیگران و حفظ خود، دست به این عمل تبهکارانه زد اما در اصل او با کینه و عداوتی که از هادی شمس حائری به دل داشت به عمد فرزندش را در قرارگاه اشرف باقی گذاشت و قربانی کرد. هادی شمس حائری نیز تنها شانسی که آورد این بود که آن روز اجل مهلتش نداد و خود زودتر از فرزندش امیر، دق مرگ شد و آن روز را ندید که مسعود رجوی به خاطر کینه ای که از هادی به دل داشت انتقام سختی از او گرفت.

حال، پیشنهاد و خطابم به آن دسته از کودکان سن و سال امیر شمس حائری که حالا بزرگ شده و از خوان یغما، بردند و خوردند و از خون کسانی چون امیر شمس حائری ها، ارتزاق کردند این است که نیاز به ایستادن در مقابل رهبران دروغ و فریب، نیست چون که به قول حافظ شاعر ایرانی؛

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست \ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

 لطف کنید همین که دک و پز تان را در مقابل دیگران پنهان و باعث زخم بیشتر همرزمان سابق و „شقایق های زخمی“ نگردید، همین ما را بس است.

„پایان“

لینک به منبع

شقایق های پرپر – کودکان در مجاهدین خلق 

***

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان فرقه

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/مریم-رجوی-و-کودکان-جنگ/

مریم رجوی و کودکان جنگ

مریم رجوی و کودکان جنگحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، هشتم سپتامبر 2019:… مردم ایران بخوبی در همین سالیان دیدند که چگونه مریم رجوی با آمرین و حامیان تروریست ها (از شاهزادگان سعودی و بحرین تا سرتروریست های سوری و عراقی) در زد و بند و همکاری آشکار قرار دارد. یعنی دقیقاً با همان ها که هم کودکان خردسال را به انجام اقدامات تروریستی و جنگ افروزی وادار می کنند و هم صدها هزار کودک خاورمیانه ای را قتل عام کرده اند. براستی چگونه می شود از جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا 35 سال پیش نوجوانان را به جبهه اعزام می کرده است و امروز خود حامی قاتلین صدها هزار کودک بود؟ چطور می شود برای نوجوانان شهید در جنگ ایران و عراق اشک ریخت و خود طی دهها سال، صدها نوجوان را به مسلخ کشانید؟ آیا اساساً این دو موضوع قابل قیاس هستند؟ آیا می توان جلوی نوجوانانی که برای حفظ وطن و خانه خود به دفاع می پردازند را گرفت؟ آیا مقایسه آنان با نوجوانانی که برای ترور هموطنان خویش آموزش می بینند بخردانه است؟ مریم رجوی و کودکان جنگ 

مریم رجوی و کودکان جنگیاسر عزتی: وصیتنامه دروغین از مادرم جعل کردند تا دست به اسلحه ببرم

الهه جنگ در جنگ ضد میهنی

مریم رجوی و کودکان جنگ

با آتشم بسوختی، چون تو اثیر جانی/ من در درون چو شمع ام، تو شعله ی نهانی

مهاجران عراقی در ایران، مجاهدین خلق در عراق

حامد صرافپور

آقای حامد صرافپور

بیشتر از دو هفته به 31 شهریور، سالروز “هفته دفاع مقدس” نمانده است، روزی که صدام به خود اجازه داد به مرزهای میهنمان تجاوز کند و با خیال خام خود استان دیگری به استان های عراق بیفزاید! هیچکس تصور نمی کرد که حدود 3 دهه بعد، رسانه های فارسی زبان وابسته به دولت های استعماری، صهیونیستی، سعودی (با کمک مزدوران خود، برای ایجاد تفرقه بین دو کشور) مردم عراق را از تبدیل شدن به یکی از استان های ایران بترسانند. ایستادگی مردم ایران این آرزو را با خود صدام حسین به گور فرستاد و نه تنها خوزستان ضمیمه عراق نشد که مردم آن کشور به آغوش مردم ایران بازآمدند و اتحادی مستحکم بنا نمودند.

عجیب نیست که دشمنان همچنان مذبوحانه در تلاش هستند با طرح خاطرات جنگ، بین دو ملت اختلاف بیندازند، چون در هراس از اتحاد تاریخی کشورهای منطقه، در کابوس مداوم بسر می برند. سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود و مریم رجوی در تمامی سالیانی که در خدمت صدام قرار گرفته بود، پی در پی بر این آتش کینه می دمید تا مردم عراق را از نظام حاکم بر ایران بیزار کند اما شگفتا که مردم عراق با حضور مجاهدین در خاک خود، تداعی کننده حکایت “عدو شود سبب خیر” شدند و برخلاف خواسته مسعود رجوی و صدام حسین، مهر مردم ایران را در دل خود پرورانیدند. اگرچه آن زمان کمتر توجهی به آن داشتم اما شخصاً شاهد این واقعیت خجسته بودم. بسیاری از مردم عامه عراق، مجاهدین را نه به عنوان یک گروه معاند با نظام ایران، که آنان را صرفاً ایرانیانی ساکن عراق می دیدند و احساس نزدیکی با آنان را به نوعی احساس نزدیکی با مردم ایران می دانستند، لذا آن حس نفرت به ایرانیان که صدام تلاش کرده بود در دل آنان بپروراند، گام به گام از بین می رفت و یک حس الفت و نزدیکی با ایرانیان در دل آنان پروریده می شد. به تجربه می گویم که شاید هیچکس به این مسئله نیندیشیده باشد و تصور نمی کنم کسی هم به آن پرداخته باشد. همانطور که حضور بسیاری از اسیران یا مهاجران عراقی در خاک ایران، یک رخداد خجسته برای نزدیکی بسیاری از آنان به ایرانیان بود، حضور مجاهدین در عراق نیز برخلاف خواسته مسعود رجوی، در دراز مدت و به صورت “فرهنگی” منافع خاص خود را برای ایران داشت و مردم عراق را از نزدیک با ایرانیان آشنا کرد تا ببینند آنان با آنچه صدام در موردشان می گوید تفاوت دارند (در عملیات موسوم به “مروارید” در بهار 1370، مدتی در شهر “سلیمان بیگ” مستقر بودم. در آنجا یک دختر ترکمان با دیدن زنان مجاهد به من گفت “ولله ایرانیون عجیب” (به خدا ایرانیان عجیب هستند). آن زمان در رویای خودم ترجیح می دادم که او بگوید مجاهدین عجیب هستند اما وی از واژه ایرانیان استفاده کرد که بعدها دریافتم که عمده مردم عامه در اصل مجاهدین را، قبل از سیاسی دیدن، به عنوان یک ایرانی می بینند و رفتارهایشان را از این موضع تحلیل می کنند).

مریم رجوی و کودکان جنگکودکان و نوجوانان مجاهد در ارتش خصوصی صدام حسین

میلیشیای مجاهد، کودکان جنگ رجوی!

ورود مجاهدین به فاز مسلحانه و تروریستی، مسعود رجوی را برآن داشت که از هر امکان تبلیغی علیه جمهوری اسلامی استفاده کند که یکی از مهمترین های آن، مبحث “کودکان جنگ” بود که تا همین امروز ادامه دارد و اگر سایت ها و تلویزیون این فرقه را بنگریم همچنان در این مورد که نوجوانان ایرانی برای دفاع از آب و خاک خود وارد جنگ با صدام شدند به سوز و گداز و مرثیه خوانی مشغول هستند و اشک می ریزند!. اما واقعیت چیز دیگری است، رجوی با برجسته کردن همه ساله این موضوع مشغول لاپوشانی جنایت هایی است که علیه کودکان و نوجوانان در به جنگ کشانیدن شان روا داشته است. کافی است نگاهی اجمالی به تاریخچه مجاهدین پس از انقلاب بیندازیم تا پرده های نفرت انگیزی از یک سناریوی طولانی رنج و ظلم علیه نوجوانان این میهن را تماشاگر باشیم. از همان ابتدای انقلاب، کودکان و نوجوانان 11 تا 17 ساله در آماری بالا توسط سازمان مجاهدین خلق برای کارهای خشن و گاه غیر قابل عرف (و همچنین در انجام اقدامات تروریستی) مورد سوء استفاده قرار گرفتند. برای کسی پوشیده نیست و خود مجاهدین هم تا الان بدان معترف اند و افتخار می کنند که صدها نوجوان را در کوچه خیابان های شهرهای مختلف ایران به میدان جنگ خیابانی فرستاده اند و یا وادار به اقداماتی نموده اند که منجر به کشته شدن آنها شده است.
به عنوان یک شاهد و کسی که از ابتدای انقلاب، میلیشیای نوجوان این فرقه بوده ام، می توانم صدها فکت سوء استفاده از صداقت و سادگی میلیشیاهایی ذکر کنم که به دستور مسعود رجوی به درگیری های خیابانی اعزام شدند و بعد از 30 خرداد 1360 نیز ناخواسته به آوارگی و خیابان خوابی، و یا به خانه های تیمی منتقل گردیدند تا به عنوان سرباز برای پیشبرد سیاست های مخرب رجوی مورد استفاده قرار گیرند. اگر بخواهم نمونه هایی از ریا و تزور مریم و مسعود رجوی در مورد کودکان جنگ را به تصویر بکشم، چند نمونه زیر مشتی از خروار است. بیان این فکت ها که خود گوشه ای از تاریخ و بخشی از پرونده سیاه رجوی است، به نسل جوان و سایر هموطنان کمک می کند که براحتی هرچیزی را از هرکسی نپذیرند و در مورد آن تحقیق کنند تا مورد تحمیق و سوء استفاده دشمنان قرار نگیرند:

چمدان: ‘من از آمریکا جذب پادگان اشرف شدم’

در سال 58-59 من در کلاس سوم راهنمایی تحصیل می کردم. سازمان در آن زمان انجمنی در دانشکده شهرمان داشت که محلی برای فعالیت های فرهنگی و تبلیغی کادر دانشجویی و دانش آموزی بود. برای اولین بار در همانجا به من مأموریت فروش نشریه مجاهد داده شد که در چند مرحله صورت گرفت. اولین مرحله با سنگ مورد حمله قرار گرفتم که بار دوم قرار شد فروش به صورت تیمی انجام گیرد و من به همراه دو نفر دیگر که یکی از آنان حدود 10-12 ساله بود برای انجام کار رفتیم. آن کودک (که تصور می کنم هنوز در کلاس ابتدایی و یا ماکزیمم اول راهنمایی درس می خواند) حین کار مورد خشم دائی اش قرار گرفت و چند سیلی نثار او شد که چرا نشریه مجاهد می فروشد و از او خواست به خانه برگردد. این حرکت عملاً کارمان را متوقف کرد و باعث ناراحتی ما شد به نحوی که فرمانده تیم پس از بازگشت به مسئول انجمن انتقاد کرد که چرا یک پسر خردسال برای فروش نشریه ای که عملاً در آن شهر ممنوع بود فرستاده می شود و اگر هم فرستاده می شود چرا به محلی که اقوام او حضور دارند باید برود؟ از آن پس نمونه های متعددی از این قبیل کارها در شهرمان صورت گرفت که سازمان با اشراف کامل به خطراتی که من و دوستان نوجوان دیگرم را تهدید می کرد، برای آن برنامه ریزی می کرد.

در اواخر زمستان 1359 با توجه به درگیری هایی که در شمال کشور ایجاد شده بود، فرمانده 17 ساله ما (ساسان.خ) طی یک نشست تشکیلاتی به من و تعدادی دیگر از نفرات (از جمله، محسن.ق، حمید.ذ، حمید.ن که بعدها همگی در سنین 15-16 سالگی کشته شدند) اعلام کرد که از این پس ما هم باید در این شهر فعالیت هایی داشته باشیم تا بار هواداران شمال را سبک کنیم و بخشی از درگیری ها به جنوب کشور منتقل شود. وی از ما خواست که خود را برای “شهادت” هم آماده کنیم چون احتمال دارد شهید هم بدهیم!. اولین سلسله اقدام که در دستور قرار گرفت فروش نشریه و انجام ورزش میلیشیا و شعار نویسی در دبیرستان بود که غوغای زیادی به همراه داشت و فضای دبیرستان ها را برای چندین روز برهم زد به گونه ای که به تعطیلی موقت کلاس ها هم رسید و نهایتاً منجر به درگیری و کتک خوردن ما انجامید. بهار 1360 با این وضع آغاز شده بود. در گام بعد فروش نشریه در سطح شهر بود که درگیری بسیار گسترده تری به همراه داشت و من و یکی دیگر از بچه ها (محمد.ص) که هر دو زیر 16 سال سن داشتیم بشدت دچار آسیب شدیم. در این رخداد “محمد” زیر ضربات مشت و لگد و پنجه بوکس بیهوش شد و من هم در همان محل مصدوم و در نهایت توسط خودروی پلیس به شهربانی منتقل شدم. اصابت ضربات مشت به گوشم باعث شد که از همان نوجوانی بخشی از شنوایی چپم را از دست بدهم… از این دست درگیری ها تا چند روز در سطح شهر رخ می داد که فضای متشنج و امنیتی را دامن زده بود.

در تهران و سایر شهرها نیز درگیری های گسترده خیابانی در همان ایام رخ می داد که تنها در یک مورد، دختری 13 ساله به نام “فاطمه مصباح” به گفته مسعود رجوی بخاطر اصابت آجر به سرش کشته شد. تقریباً عمده درگیری هایی که مسعود به آن دامن می زد (تا مظلوم نمایی کند و یا خط سیاسی خود را جلو ببرد و از طریق خونریزی و کشته شدن نوجوانان میلیشیا بتواند حس ترحم دیگران را برانگیزد و جذب نیرو کند)، توسط دختران و پسران 13 تا 17 ساله دانش آموز صورت می گرفت. یعنی سربازان مسعود رجوی همگی در سنین کودکی و نوجوانی بودند. لازم به ذکر است که من تنها مواردی را اینجا اشاره داشتم که با آن مستقیم مواجه شده بودم و مرتبط به نوجوانان می شد، وگرنه هزاران درگیری در کل کشور رخ می داد که طی آن صدها و یا هزاران نفر که عمدتاً دانشجو و یا کارگر و کارمند بودند کشته و مجروح شدند.

پس از ورود سازمان به جنگ مسلحانه و اقدامات تروریستی، باز هم اکثر نیروهای اصلی مجاهدین در این اقدامات را همان دانش آموزانی تشکیل می دادند که ناخواسته آواره شهرها و خانه های تیمی شده بودند. به یاد دارم برخی همکلاسی ها و هم مدرسه ای های من که میلیشیای مجاهدین بودند، پس از 30 خرداد در شهرهای مختلف آواره شدند و در نهایت در تهران فعالیت های خود را تا زمان کشته شدن ادامه دادند. “حمید.ن و محسن” در استان فارس و “ساسان و حمید.ذ” در تهران جزو کشته شدگان بودند و برخی هم به مرور به کردستان و عراق منتقل شدند. من در همان ابتدا ارتباطم با مجاهدین قطع شد ولی در همان مدت کوتاه با وجود اینکه بیش از 15 سال نداشتم و مطلقاً به سلاح و مهمات آشنایی نداشتم، موظف شدم تا در سطح شهر تهران به کار انتقال سلاح و مهمات مشغول شوم. به من هم گفته شد چون سن کمی داری و کمتر جلب توجه می کنی و شک برانگیز نیستی، اینکار برایت مناسب است (کاری که در عرف و قوانین جهانی سوء استفاده از کودکان در کارهای خطرناک و جنگی به حساب می آمد و امروزه مریم رجوی مطلقاً بدان اشاره ای ندارد). با این حال، در همان ابتدا با کشته شدن فرمانده ام در تهران، ارتباطم با سازمان بکلی قطع شد و دیگر امکان فعالیت تا خروج از ایران را نداشتم. نکته قابل توجه اینجاست که تمامی کارهای ذکر شده توسط نوجوانان 13 تا 17 ساله انجام می گرفت و زیر نظر مستقیم مسعود رجوی بود. آمار نوجوانانی که به جنگ خیابانی و ترورهای کور کشیده شدند و جان باختند بسیار زیاد و سر به صدها نفر می زند. رهبری سازمان یک قلم این تعداد نوجوان پرشور را به مسلخ کشانید و به کشتن داد که طبعاً آمار زندانیان و خانواده هایی که در این رابطه آسیب دیدند و نابود شدند سر به هزاران می زند.

مریم رجوی و کودکان جنگ

استفاده ابزاری از کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین به دهه 60 محدود نمی شود. پس از عملیات شکست خورده “فروغ جاویدان”، مدارس متوسطه مجاهدین در قرارگاه اشرف تعطیل و نوجوانان دانش آموز به کارهای نظامی کشیده شدند تا جای کشته شدگان عملیات را پر کنند. کودکان مدرسه ابتدایی در این قرارگاه نیز تا سال 1369 به تحصیل ادامه دادند اما با شروع جنگ کویت همگی به اروپا منتقل شدند. این انتقال موقت بود و لذا پس از رسیدن آنها به سنین نوجوانی، به دستور مریم رجوی به قرارگاه اشرف بازگردانیده شدند تا سربازان جدیدی برای مسعود رجوی باشند. این افراد تا سالها تحت عنوان میلیشیا در قرارگاه ها به خدمت مشغول بودند هرچند که فشارهای تشکیلاتی موجبات خودکشی برخی را فراهم کرد که بعد از سقوط صدام نیز کم و بیش ادامه داشت که می توان به “یاسر اکبری نسب، آلان محمدی و مرجان اکبری” اشاره نمود که در سنین نوجوانی خودکشی و خودسوزی کردند. البته برخی از همان میلیشیاها در سالهای 90-91 به جنگ با پلیس عراق فرستاده شدند که نتیجه آن جز خونریزی و کشته و زخمی شدن آنان در جنگ قرون وسطایی رجوی در اشرف نبود.

مریم رجوی و کودکان جنگنامه ای به امیر یغمایی (شبه نظامی ارتش آزادیبخش رجوی در سن ۱۵ سالگی)

مواضع و سیاست های دوگانه مریم رجوی

درست در همین سالیانی که زوج رجوی، نوجوانان را بازیچه سیاست های جنگی و تروریستی خود کرده بودند، دستگاه تبلیغی آنان در خارج کشور علیه حضور نوجوانان در جبهه های جنگ فعالیت گسترده داشت!. این مواضع دوگانه (اشکریزان برای نوجوان رزمنده ایرانی و به کشتن دادن میلیشیای مجاهد) به همین نقطه محدود نمی شد. مریم رجوی در سالهای اخیر که داعش مشغول آموزش و مسلح کردن کودکان برای کشتار مردم سوریه و عراق بود، حتی یک موضعگیری علیه آنان نداشت و زمانی که صهیونیست ها مشغول قتل عام کودکان غزه بودند نیز هیچ پیامی در محکومیت اسرائیل صادر نکرد. و همانطور که امروز هم شاهد هستیم، در برابر کشتار یکصد هزار کودک یمنی توسط سعودی نیز به طور کامل در سکوت است. و در عین حال در تمامی سالیانی که گروهک های تروریستی جندالله و جیش العدل در بخش شرقی کشور به “آموزش کودکان برای انجام اقدامات تروریستی”، و همچنین به ترور هموطنان بلوچ و مرزبانان کشورمان مشغول بودند، نه تنها توسط مریم رجوی محکوم نشدند که از آنان تحت عنوان “جوانان غیور بلوچ” یاد می شد.

مریم رجوی و کودکان جنگ

مردم ایران بخوبی در همین سالیان دیدند که چگونه مریم رجوی با آمرین و حامیان تروریست ها (از شاهزادگان سعودی و بحرین تا سرتروریست های سوری و عراقی) در زد و بند و همکاری آشکار قرار دارد. یعنی دقیقاً با همان ها که هم کودکان خردسال را به انجام اقدامات تروریستی و جنگ افروزی وادار می کنند و هم صدها هزار کودک خاورمیانه ای را قتل عام کرده اند. براستی چگونه می شود از جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا 35 سال پیش نوجوانان را به جبهه اعزام می کرده است و امروز خود حامی قاتلین صدها هزار کودک بود؟ چطور می شود برای نوجوانان شهید در جنگ ایران و عراق اشک ریخت و خود طی دهها سال، صدها نوجوان را به مسلخ کشانید؟ آیا اساساً این دو موضوع قابل قیاس هستند؟ آیا می توان جلوی نوجوانانی که برای حفظ وطن و خانه خود به دفاع می پردازند را گرفت؟ آیا مقایسه آنان با نوجوانانی که برای ترور هموطنان خویش آموزش می بینند بخردانه است؟

با توجه به همین اندک نمونه ها که می توان در مورد آن کتاب ها نوشت، خانم مریم رجوی باید بداند که دوران عوامفریبی گذشته است. ایشان قبل از اشک و ناله برای نوجوانان شهیدی که برای وطن جانفشانی کردند، باید به این مسئله مهم بپردازد که چرا هزاران نوجوان را وارد جنگ خیابانی و ترورهای کور نمود و به کشتن داد و چرا صدها نوجوان و کودک را در تشکل مجاهدین فدای قدرت طلبی شوهرش نمود! و امروز هم دست از آنان برنمی دارد؟ لذا یادآوری هرساله حضور نوجوانان در جبهه، نمی تواند جنایت جنگی سران مجاهدین خلق را لاپوشانی نماید و مردم ایران امروز قضاوت خود را کرده اند و جز به محاکمه مریم رجوی رضایت نمی دهند!.

نقض سیستماتیک حقوق کودکان در مناسبات فرقه ی مجاهدیننقض سیستماتیک حقوق کودکان در مناسبات فرقه ی مجاهدین

حامد صرافپور

مریم رجوی و کودکان جنگ

لینک به منبع

***

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/شکست-سکوت-و-آغاز-سقوط-داستان-امیر-ها-در/

شکست سکوت و آغاز سقوط (داستان امیر ها در سازمان مجاهدین خلق، فرقه رجوی)ا

رضا صادقی جبلی، پیوند رهایی، چهارم فوریه 2019:… شقاوت و بی رحمی رجوی را بنگر که حتی به مادری که آرزوی کشته شدن فرزندش را داشت اجازۀ ملاقات با این فرزندش را نمی دهد و آنهم امیر که به هیچ وجه در این پانزده سال علیه این فرقه کلامی بهزبان نیاورده بود. براستی چرا رجوی اجازۀ ملاقات به امیر و مادرش را هم نمی دهد؟ مادری که اثبات کرده با تمام وجود در خدمت رجوی است … 

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیفامیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

شکست سکوت و آغاز سقوط

نوشتۀ رضا صادقی جبلی عضو سابق سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی)

رضا صادقی پارلمان اروپا 

آقای رضا صادقی جبلی، پارلمان اروپا

لینک صحبتهای امیر وفا یغمایی را دوستان برایم ارسال کردند و با شنیدن صحبتهای او چندین ده بار ناخود اگاه اشک از چشمانم جاری شد با وجودیکه خودم هم سالها در سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) بودم.

امیر وفا! واقعا که این اسم چقدر برازنده  توست و در تمام کلماتت وفای به عهد و صداقت یک انسان واقعی موج می زند (برای دیدن و شنیدن گواهی های آقای امیر یغمایی اینجا را کلیک کنید) .

روشنگریهای امیر واقعیتهای روزمرۀ بچه ها و نوجوانانی است که با رذالت و دجالیت از احساسات پاک آنها سوء استفاده شد و بطور غیر قانونی و غیر انسانی از کشورهای اروپایی به اسارتگاه اشرف برده شدند که آرزوها و توهمات یک جانی ضد ایرانی را برآورده کنند ولی هیچ کس به فکر آرزوها و احساسات انها نبود حتی مادرانشان، مادرانی که خودشان نیز در اثر شستشوی مغزی توسط رهبری سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) به جای مادر بودن به فدائیان رجوی تبدیل شدند که آرزوی کشته شدن فرزندانشان را داشتند. شگفتا از این فرقۀ ضد بشر.

جنایت را بنگر که چگونه رهبری این فرقه با زندگی حدود هزار نفر از فرزندان حتی فدائیان خودش بازی کرد؟.

نوجوانانی که اگر در کشورهای اروپایی مانده بودند حتما ادامۀ تحصیل داده و اکنون به سرمایه های گرانبهایی برای آیندۀ ایران زمین و ملتشان تبدیل شده بودند ولی هزار افسوس که رجوی جوانی شان را تباه کرد.

البته خوشبختانه امیر این جوان شجاع با تمام فشارها و مشکلاتی که من هم تا حدود زیادی در جریان آن بودم اکنون خود و زندگی اش را از نو ساخته و مشت محکمی به دهان رجوی زده که می گفت خارج از سازمان شمایان معتاد و در جویها و کنار خیابانها خواهید مرد و اکنون امیر را ببین که با اتمام تحصیلات دانشگاهی خود منتظر فرزندش می باشد و رجوی را ببین که معلوم نیست در کدام چاه و کنار کدام جوبی و یا سوراخ موشی در غیبت کبری بسر می برد تا روزی که این بار بجای امیرها بلکه بولتن ها و جولیانی ها وی را به تهران!! ببرند و البته که این آرزو را به گور خواهد برد اگر تا به حال نمرده باشد (که البته به قول ترکی الفیصل «مرحوم» شده).

داستان امیر و امیرها داستان اسیران اشرف بود که سالیان سال در بدترین شرایط روحی و فیزیکی بسر بردند و جهان از ظلم و ستم رجوی آگاه نشد ولی خوشبختانه در این چند سال بعد از سرنگونی صدام حسین جداشدگان تا آنجاییکه توانستند چهرۀ اهریمنی رجوی را افشا کردند و اکنون بعد از یاسر عزتی نوبت امیر بود که حقایق را با صداقت کامل بیان کند صحبتهایی که قلب و روح هر انسان آزاده ای را تحت تاثیر قرار داد و شقاوت رجوی را هر چه بیشتر بیان کرد.

شقاوت و بی رحمی رجوی را بنگر که حتی به مادری که آرزوی کشته شدن فرزندش را داشت اجازۀ ملاقات با این فرزندش را نمی دهد و آنهم امیر که به هیچ وجه در این پانزده سال علیه این فرقه کلامی به زبان نیاورده بود.

براستی چرا رجوی اجازۀ ملاقات به امیر و مادرش را هم نمی دهد؟ مادری که اثبات کرده با تمام وجود در خدمت رجوی است. پس مارک و تهمت ماموران اطلاعات رژیم بودن به خانواده ها و اجازه ندادن به آنها برای دیدن عزیزانشان صرفا یک ترفند ضد انسانی است برای قطع کامل خانواده از یکدیگر و دنیای ازاد جهت در اسارت نگهداشتن هر چه بیشتر اعضای سازمان تا اینکه راهی بجز ماندن نداشته باشند.

شجاعت امیر در شکستن سکوتش یک حرکت کاملا انسانی است که کمک خواهد کرد که دیگر جداشدگان و مخصوصا «بچه های سازمان» یعنی جوانانی که از کودکی در سازمان بزرگ شده اند هم سکوتشان را شکسته و واقعیت ها را بیان کنند.

رجوی همیشه می گفت دلیل اینکه نمی توانیم رژیم را سرنگون کنیم این است که شمایان از جنس خود خمینی هستید و بایستی با انقلاب مریم خود را از عنصر جنسیت! رها کنید.

براستی آیا دلیل عدم سرنگونی رژیم ما اعضای سازمان مجاهدین (فرقۀ رجوی) بودیم و یا در درجه اول شخص رجوی بعنوان رهبر عقیدتی که در سی و چند سال گذشته حتی یکی از تحلیل هایش هم درست از آب در نیامده است؟!

مگر رجوی نمی گفت در آخرالزمان و در سر پل صراط در روز قیامت از هر نفر فقط اسم رهبرش را می پرسند و می گویند بهشت یا جهنم!

چطور میشود انجا فقط اسم رهبر را می پرسند ولی مقصر سرنگون نشدن رژیم، ما باشیم! البته که این مزخرفات را رجوی در نشستهای مغزشویی و صرفا برای ما بهم می بافت.

رجوی همیشه سورۀ کوثر را برایمان می خواند و می گفت خمینی ابتر بود و خواهر مریم کوثر مجاهدین! کوثر مجاهدین را بنگر که این همه فرزندان دارد!!

رجوی حتی نتوانست فرزند خودش را عضوگیری ایدئولوژیک کند و اکنون معلوم شد که کوثر واقعی برادر مسعود نه خواهر مریم بلکه جان بولتن و جولیانی و مایک پمپئو و بن سلاخ بوده اند!.

امبر جان عزیز پیشاپیش تولد فرزندت را تبریک می گویم و سلامتی برای تو و خانوده ات آرزومندم.

رضا جبلی از اعضای سابق فرقۀ رجوی

*** 

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/امیر-وفا-یغمائی-از-سرگذشت-تلخ-خودش-و-هزا/

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

 آریا ایران به نقل از تلویزیون میهن، دوم فوریه 2019:… به هر حال در ژانویه ۲۰۱۹ با یکی از دوستانم که مادر او نیز در مجاهدین است، هر دو به آلبانی رفتیم. با یک رابط آلبانیایی به مقر مجاهدین در اشرف ۳ رسیدیم. در آنجا محافظان مسلح آلبانیایی مستقر بودند که ما را بردند به داخل یک کانکس و گفتند که به مجاهدین خبر می دهیم. درب پایگاه مجاهدین با آنجا که ما بودیم، فاصله داشت … 

امیر وفا یغمائی از خودش و هزاران کودک وابسته به مجاهدین خلق سخن میگویدامیر وفا یغمائی از خودش و هزاران کودک وابسته به مجاهدین خلق سخن میگوید بخش اول

امیر وفا یغمائی از سرگذشت تلخ خودش و هزاران نوجوان وابسته به مجاهدین از اشرف تا پایگاه تیف

سعید بهبهانی در برنامه روزانه خود در تلویزیون میهن گفت گوئی دارد با امیر وفا یغمائی مجاهد زاده ای که از سرنوشت غم انگیز خود سخن میگوید

امیر یغمایی:

من اولین بار است که درباره سرگذشت خودم با سازمان مجاهدین خلق صحبت می کنم. بگذارید یک مسئله مهم را بازگو کنم. من از سال ۲۰۰۵ تا کنون که سکوت کرده بودم، می خواستم برای یک بار هم که شده مادرم را ببینم.

به همین دلیل با دوستانی که در ارتباط با سازمان مجاهدین بودند تماس گرفتم و اطلاع دادم که می خواهم به آلبانی بروم و با مادرم ملاقات کنم. چون مجاهدین دوست نداشتند که بدون اطلاع به آنجا بروم و به همین دلیل پیشاپیش به آنها خبر داده بودم.

حتی در این باره با محمد رجوی فرزند مسعود رجوی در اورسوراواز تماس گرفتم و اطلاع دادم.

به هر حال در ژانویه ۲۰۱۹ با یکی از دوستانم که مادر او نیز در مجاهدین است، هر دو به آلبانی رفتیم. با یک رابط آلبانیایی به مقر مجاهدین در اشرف ۳ رسیدیم.

در آنجا محافظان مسلح آلبانیایی مستقر بودند که ما را بردند به داخل یک کانکس و گفتند که به مجاهدین خبر می دهیم. درب پایگاه مجاهدین با آنجا که ما بودیم، فاصله داشت. درب پایگاه مجاهدین نیز با ساختمان های ساکنان پایگاه تقریبا یک کیلومتر فاصله داشت و اساسا ما نمی توانستیم افراد یا ساختمان های افراد مجاهدین را ببینیم.
بعد از مدتی محافظان مسلح آلبانیایی آمدند و گفتند که مقداری طول می کشد تا مادرتان را پیدا کنند. آنها پاسپورت ما را گرفته بودند تا بعنوان مدرک شناسایی به مجاهدین بدهند.

آنروز ساعت ها منتظر ماندم و دست آخر آمدند و گفتند که معلوم نیست مادرتان کجاست. ممکن است برای خرید رفته باشد یا اینکه در این پایگاه نباشد.

محافظان مسلح آلبانیایی نگذاشتند که با افراد مجاهدین صحبت کنیم. ما مجبور به بازگشت شدیم، بدون اینکه بتوانیم با مادرانمان ملاقات کنیم.

زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی حق ملاقات و ارتباط با افراد خانواده خود را دارند اما برای من واقعا سئوال است که چرا با اینکه از قبل اطلاع داده بودیم، مجاهدین نگذاشتند مادرانمان را ببینیم…

مجاهدین کودکان بالای ۱۵ سال را به عملیات فروغ جاویدان فرستادند و تعدادی از آنان نیز در همین عملیات کشته شدند. از جمله خواهر علیرضا قیطانی که ۱۵ ساله بود و کشته شد. پدر و مادر بعضی از بچه های کوچک داخل سازمان نیز هر دو کشته شدند و برنگشتند. در آن دوران این بچه ها را تحویل افراد دیگری از اعضای مجاهدین دادند. و این بچه های کوچک گیج شده بودند که چرا پدر و مادرهای ما دیگر نیستند.

من و دیگر بچه هایی که در سازمان بودیم، بین قرارگاه های مرزی تقسیم شده بودیم. بعد از نشست های ۴ ماهه طعمه مسعود رجوی در قرارگاه کوت بودم، آنجا توانسته بودم با تعدادی دوست شوم. اما مجاهدین که نمی خواستند در بین اعضا رابطه دوستانه ایجاد شود، من را به همراه تعداد دیگری به قرارگاه مرزی بنیاد علوی در جلولا منتقل کردند.

مجاهدین، من و دیگر بچه های نوجوان را در قرارگاه های مرزی بین دیگر اعضای قدیمی تر سازمان تقسیم و قاطی کرده بودند.

یکسری بچه ها در آن دوران مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفتند. نه اینکه همه مورد تجاوز قرار گرفته باشند، بلکه دستکاری می کردند، شب می آمدند سراغ بچه ها. تعدادی بودند که اینها را تجربه کرده بودند و به من هم می گفتند. حتی یک سری از بچه ها از ترس شان سرنیزه زیر بالش می گذاشتند و می خوابیدند. که اگر کسی سراغشان آمد، بتوانند از خودشان دفاع کنند. یعنی خیلی وضع خراب بود.

جالب بودن این موضع از این نظر است که مسعود رجوی آمده بود و انقلاب ایدئولوژیک راه انداخته بود و همه را از هم طلاق داده بود تا بقول خودش آدم های خالص ایجاد کند. آدم هایی که ظاهرا باید ایدئولوژیک می بودند تا بتوانند تمام عیار بجنگند. بدون عنصر جنسیتی و فکر زن و بچه و اینها. اما بعد از ده پانزده سال آدم ها به جان همدیگر افتاده بودند. یعنی مسائلی پیش آمد که بچه های ما اینجور چیزهای وحشتناک را تجربه کردند تا اینکه مسعود رجوی همه بچه ها را مجددا از بین دیگر اعضای مجاهدین جدا نموده و در یک مرکز جداگانه ای سازماندهی کردند…

۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ من و دیگر اعضای سازمان در قرارگاه باقرزاده بودیم. آمدند و خبردادند که به آمریکا حمله نظامی شده، به سالن برویم و آنجا فیلم های برخورد هواپیماها به برج های دوقلو را پخش می کردند. همه مجاهدین جشن گرفته بودند و در حضور رهبران سازمان هورا می کشیدند.
من یادم هست که مسعود رجوی در همان جلسه آمد و گفت که اگر ایدئولوژی ارتجاعی چنین کاری می تواند علیه امپریالیسم انجام دهد، بنازم به ایدئولوژی مجاهدین و انقلاب مریم!…

امیر وفا یغمایی از خودکشی های درون سازمانی در عراق و پادگان اشرف می گوید، چیزی که مجاهدین بدورغ می گفتند که این گونه افراد در اثر شلیک ناخواسته کشته شده اند، …

امیر وفا یغمایی از محمد رجوی فرزند مسعود رجوی می گوید. از رابطه پدری که می خواست فرزند اش همانند خود او ایدئولوژیک باشد. اما او مسعود رجوی را به چالش می کشید. مسعود رجوی هیچ گونه رابطه عاطفی پدری با فرزند اش نداشت،

(پایان)

***

همچنین: