شهریورهای خونین و رجوی (1350 – 1393)

شهریورهای خونین و رجوی (1350 – 1393)

شهریورهای خونین مسعود رجویحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، اول سپتامبر 2019:…  13 سال پس از آن، مسعود با پشتگرمی صدام و استخبارات عراق، بزرگترین “مشت آهنین” را نثار کسانی کرد که طی ربع قرن با اتکا به همان ها، در عرصه داخلی و جهانی خود را مطرح و ثروت های افسانه ای اندوخته بود. شهریور 1380 در حالی که برج های دوقلو در آمریکا فروپاشیده بود، مسعود رجوی (سرمست و خندان از سرکوب هزاران تن از اعضای فرقه اش، و در حالی که کشته شدگان “القاعده” در افغانستان و در حادثه تروریستی 11 سپتامبر را “شهید” می خواند) با غروری ناشی از کبر مدعی شد ارتش او کارهایی بزرگتر از “بن لادن” انجام خواهد داد و با اتکا به “انقلاب مریم” قادر است ده برابر تروریستهای القاعده بجنگد!. سپتامبر سیاه در حالی به پایان رسید که مسعود رجوی شمشیر را علیه نزدیک ترین کسان خود از نیام کشیده و در گوشه گوشه قرارگاه هایش آنان را محاکمه می کرد و داغ کینه زیادی بر دلهای زنان و مردان می رویاند که سالها بعد خود را نشان داد. شهریورهای خونین (1350 – 1393) 

جایی که فرشته ها از آن می گریزند جهنم فرقه رجویجایی که فرشته ها از آن می گریزند جهنم فرقه رجوی

شهریورهای خونین و رجوی (1350 – 1393)

10 شهریور 1398

روزهای کودکی

حامد صرافپور

حامد صرافپور

سال 1350 که محمدرضا پهلوی برای برگزاری جشن های 2500 ساله آماده می شد تا ابهت خود را از این طریق برای دول غربی-عربی به نمایش بگذارد، سازمان مجاهدین نیز (در حالیکه همچنان پدیده ای ناشناخته مانده بود و کسی از ظهور آن خبر نداشت) خود را برای هفتمین سالگرد تولد آماده می کرد. پیش از آن، سازمان چریک های فدایی خلق، نه تنها حضوری علنی داشت که با پذیرش ضربه نظامی به پیکره اش، چند عملیات ایضایی از جمله حمله به پاسگاه سیاهکل در 19 بهمن 1349، را به انجام رسانیده بود که نتیجه آن، تقویت هرچه بیشتر نهادهای امنیتی و ساواک توسط شاه شد.

در این دوران پرآشوب، مجاهدین به رهبری “محمد حنیف نژاد – سعید محسن – علی اصغر بدیع زادگان”، بی خبر از پیشرفت کیفی و کمی ساواک، برای انجام چند عملیات علیه شاه در روز برگزاری جشن های 2500 ساله آماده شده بودند. سازمان که در آن زمان 214 عضو مخفی و حدود 12-13 تیم آماده داشت، به حدی درگیر جمعبندی و تدوین ایدئولوژی و خطوط سیاسی-اقتصادی-اجتماعی بود که مسئولین آن از پیشرفت کیفی و کمی ساواک در غفلت بودند. همانطور که گفته شد، شاه برای نشان دادن ثبات سیاسی حکومت اش، به تقویت سازمان اطلاعات و امنیت خود پرداخته بود و لذا ساواک در سطح بسیار بالاتری به لحاظ آموزشی قرار داشت و برخی از عناصر حزب توده را نیز در خدمت گرفته بود که یکی از اعضای آن موفق می شود با “ناصر صادق” عضو سازمان ارتباط برقرار کند. این ارتباط زیر کنترل ساواک و مأموران امنیتی قرار داشت و آنها با بکارگیری بیش از 25 موتورسیکلت، ناصر را گام به گام تعقیب و تقریباً به کلیه پایگاه های مجاهدین دسترسی پیدا کردند.

شهریور سیاه (1350)

از ابتدای شهریور 1350، ساواک حمله گسترده به پایگاه های مجاهدین را آغاز کرد که طی آن حدود 90 درصد اعضا و تمامی کادرهای مرکزیت از جمله بنیانگذاران سازمان بازداشت و زندانی شدند که در میان دستگیر شدگان، مسعود رجوی (که تنها 4 سال از عضویت اش می گذشت) نیز به چشم می خورد که به گفته “پرویز ثابتی” (رئیس ساواک تهران)، همکاری زیادی با ساواک در لو دادن و دستگیری کادرهای سازمان داشت. همکاری مخفیانه مسعود رجوی با ساواک از یک طرف و فعالیت های برادرش کاظم در سوئیس از سوی دیگر، نهایتاً راه به عفو وی از اعدام برد، در حالیکه تمامی کادرهای مرکزیت به اعدام محکوم شده بودند (دکتر کاظم رجوی که در سوئیس به عضویت ساواک درآمده بود و دانشجویان فعال و منتقد شاه در خارج کشور را شناسایی می کرد، در جهت آزادی برادرش مسعود تلاش زیادی داشت. وی پس از انقلاب 57 فعالیت های سیاسی خود را در جهت سیاست های مجاهدین خلق کانالیزه کرد و پس از عضویت در شورای ملی مقاومت، به عنوان نماینده این شورا در ژنو به استخدام برادرش درآمد. کاظم از سال 1367 به صورت دوره ای برای شرکت در نشست های عمومی مسعود رجوی به عراق و قرارگاه اشرف تردد داشت. وی نه تنها مجاهد نبود که اساساً به ایدئولوژی مجاهدین هم اعتقادی نداشت و صرفاً همانند بسیاری دیگر از اعضای شورا، فرصتی برای وی فراهم شده بود که از امکانات و امتیازات همراهی با مجاهدین در خارج کشور استفاده کند و در واقع همکاری با مجاهدین را به عنوان یک شغل مناسب برگزیده بود. کاظم حتی فرزندانش را هم وارد مناسبات مجاهدین نکرد. یادآور می شوم که حتی مسعود رجوی هم از تنها فرزند خود “مصطفی” یک مجاهد ایدئولوژیک نساخت و مصطفی به عنوان یک وصله ناچسب چندین سال در مناسبات اشرف تحت حفاظت و کنترل بود و در نهایت هم از مجاهدین جدا شد و امروزه مثل همان ایام نوجوانی از امکانات رفاهی مجاهدین استفاده می کند).

کاظم در 4 اردیبهشت 1369 در ژنو ترور شد اما طبق خواسته برادرش جهت دفن به کربلا منتقل گردید تا از آن استفاده های تبلیغی بیشتری برده شود. در مراسم تشییع جنازه وی، مسعود و مریم رجوی به همراه همسر و فرزندان کاظم شرکت کردند. بجز آنها، تنها تعداد محدودی از اعضای مجاهدین برای حفاظت، اجرای مراسم و تشریفات حضور داشتند که نگارنده شخصاً به عنوان یکی از اعضای تیم تشریفات شاهد اجرای این سناریوی کوچک تبلیغی بودم که در آن مسعود رجوی با تمام توان تلاش داشت جلوه “احساسی” به آن ببخشد و مریم قجرعضدانلو نیز با ایدئولوژیک کردن مسئله، کاظم رجوی را با حمزه عموی پیامبر (که نقش حامی اصلی پیامبر در برابر دشمنانش ایفا می کرد) مقایسه نمود. با چنین مقایسه ای، مریم به نقش کلیدی کاظم در نجات جان مسعود از اعدام اشاره داشت بدون اینکه بگوید چگونه کاظم توانست سازمان ملل را برای نجات برادرش بسیج کند بدون اینکه این سازمان جهانی در مورد بقیه کادرهای زیر تیغ ابراز نظر کند و علیه اعدام آنها هم موضعگیری داشته باشد؟ و چگونه شاه بدون توصیه ساواک برای مسعود رجوی حکم عفو صادر کرد؟ و اگر ساواک توصیه آنرا داشت، آیا جز بخاطر همکاری مسعود و کاظم با ساواک بوده است؟ آیا اگر سازمان ملل به لحاظ حقوق بشری به شاه فشار وارد کرده باشد، تنها یک نفر را سوژه می کند و یا جلوی یک سلسله اعدام های جمعی را می گیرد؟ مریم قجرعضدانلو حتی اشاره نداشت که اگر مسئله ایدئولوژیک بوده باشد، حمایت از مسعود رجوی (که چندین مدار پایین تر از بنیانگذاران قرار داشت)، چگونه می تواند یادآور نقش حمزه در دفاع از پیامبر باشد در حالیکه بنیانگذاران سازمان در آن مقطع حضور داشتند و آنان بودند که در مبارزه با شاه نقش آفرینی کردند و امثال مسعود رجوی را به قول خودش از چتربازی و خودنمایی به میدان مبارزه کشانیدند؟
به هرحال، نخستین شهریور سیاه، با دستگیری صدها عضو و کادر رهبری سازمان به پایان رسید در حالی که مسعود رجوی در آن نقشی کلیدی داشت و راه بازداشت کادرهای مرکزی و بنیانگذاران را هموار نمود.

شهریورهای خونین مسعود رجوی

شهریورهای خونین و رجوی (1360 – 1367)

درست 10 سال بعد از این ماجرا (که مسعود رجوی در نبود بنیانگذاران، رهبری سازمان را بدست گرفته بود) آتش دیگری برافروخته شد. این آتش از 30 خرداد زبانه کشید و در شهریورماه سال 1360، پس از عبور از دهها عملیات تروریستی و بمبگذاری در ساختمان حزب جمهوری اسلامی، به انهدام ساختمان نخست وزیری و ترور رئیس جمهور و نخست وزیر وقت راه برد که ضربه عظیمی به پیشرفت دمکراسی و اعتدال در ایران وارد کرد و کشور را در میانه جنگ با دشمن خارجی به سمت امنیتی شدن کامل سوق داد. این مسئله، زمینه را برای دستگیری و اعدام دهها میلیشیای نوجوان که در اوج سادگی قربانی قدرت طلبی رجوی شده بودند فراهم ساخت و زمینه ساز شهریوری خونین شد که تبعات آن همچنان ادامه دارد.

اما این آغاز ماجرایی بس طولانی بود، فراز و نشیب های خونینی در داخل ایران رخ داد و هزاران نفر از هموطنان ترور و گروه زیادی از اعضای جوان و نوجوان مجاهدین نیز کشته شدند. 7 سال بعد، نقطه عطف دیگری با “آتش بس” رقم خورد که باز هم با ورود مسعود رجوی به این رخداد که می توانست آرامش را به کشور بازگرداند، حوادث خونبار دیگری سرنوشت سیاسی کشور را تغییر داد. عملیات نابخردانه “فروغ جاویدان” به فرمان مسعود، کشورمان که در حال آماده شدن برای امضای معاهده آتش بس با عراق و پایان دادن به یک جنگ 8 ساله خونین بود را درگیر جنگی گسترده کرد که هزاران هموطن دیگر قربانی آن شدند. این رخداد در نهایت راه به شهریوری خونین برد که طی آن گروه زیادی از زندانیان عمدتاً مجاهد اعدام شدند تا خلق و خوی ضحاک منش رجوی به آرامش برسد. شهریور سال 1367، سالی خونین برای مجاهدینی بود که ناخواسته وارد جهنم رجوی شده بودند. تبعات این جنگ خونین همچنان بر قاموس سیاسی کشورمان اثرگذار است.

اعدام شدگان 67 و مریم رجوی

سپتامبر سیاه (1380 – 2011)

13 سال پس از آن، مسعود با پشتگرمی صدام و استخبارات عراق، بزرگترین “مشت آهنین” را نثار کسانی کرد که طی ربع قرن با اتکا به همان ها، در عرصه داخلی و جهانی خود را مطرح و ثروت های افسانه ای اندوخته بود. شهریور 1380 در حالی که برج های دوقلو در آمریکا فروپاشیده بود، مسعود رجوی (سرمست و خندان از سرکوب هزاران تن از اعضای فرقه اش، و در حالی که کشته شدگان “القاعده” در افغانستان و در حادثه تروریستی 11 سپتامبر را “شهید” می خواند) با غروری ناشی از کبر مدعی شد ارتش او کارهایی بزرگتر از “بن لادن” انجام خواهد داد و با اتکا به “انقلاب مریم” قادر است ده برابر تروریستهای القاعده بجنگد!. سپتامبر سیاه در حالی به پایان رسید که مسعود رجوی شمشیر را علیه نزدیک ترین کسان خود از نیام کشیده و در گوشه گوشه قرارگاه هایش آنان را محاکمه می کرد و داغ کینه زیادی بر دلهای زنان و مردان می رویاند که سالها بعد خود را نشان داد.

اشرف آلبانی اردوگاه مجاهدین القاعده و داعش 

شهریور سرخ (1392)

11 سال پس از آن ایام سیاه تشکیلاتی، مسعود رجوی بخاطر حفظ جان و آبروی برباد رفته اش، دست به کشتاری عظیم در درون مناسبات زد، طی چند سال ایستادگی وی پشت شعار پوشالی “اشرف حفظ شرف” که بر دهان اعضای نگونبخت انداخته بود تا فرصتی برای فرار از عراق پیدا کند (که نتیجه آن به کشتن دادن بخش زیادی از نیروها در طی سال های 90 و 91 با درگیر کردنشان به جنگ با پلیس عراق بود)، بالاخره در شهریور 1392، حمله وسیعی به قرارگاه اشرف صورت گرفت. این قرارگاه پس از انتقال مجاهدین به کمپ “لیبرتی” تقریباً خالی از سکنه شده بود و تنها حدود 100 نفر از اعضا و فرماندهان مجاهدین به بهانه “حفاظت از اموال غیرمنقول” به خواست مسعود رجوی در آن باقی مانده بودند. اکثر این افراد مسئولیت نگهبانی، آشپزی و کارهای تأسیساتی و امور جاری قرارگاه برعهده شان بود، اما مأموریت اصلی فرماندهی مستقر در آنجا، “هدایت تظاهرات های ضد دولتی در شهرهای مختلف عراق، و هماهنگی با گروه های تروریستی وابسته به حزب بعث منحل شده صدام حسین، جهت ایجاد آشوب – بمبگذاری – عملیات های مسلحانه و ترور مقامات دولتی” بود تا “نوری مالکی” را در راستای اهداف سیاسی عربستان و آمریکا تضعیف کنند. این اقدامات که همان زمان توسط جداشدگان از مجاهدین افشا گردید، نهایتاً راه به آشوب و کشتار برد و زمینه حمله داعش به موصل را فراهم کرد. در همان زمان مریم رجوی داعش را “عشایر دلیر عراق که موفق به آزادی موصل شده اند” خواند. این سخن و رسوایی زیادی به همراه داشت.

پیش از آن، بارها گروه های مختلف عراقی از مجاهدین خواسته بودند که هرچه زودتر خاک عراق را ترک کنند چون به خاطر حمایت آنان از صدام، بسیاری از عزیزان خود را از دست داده اند و دیگر تحمل حضور آنان در عراق را ندارند. اما مسعود رجوی به دلایل مختلف از جمله ترس از افشای جنایت های درون تشکیلاتی و نیز نگرانی از دستگیری حین جابجایی از عراق، هزاران تن از اعضای سازمان را به عنوان سپر حافظتی خودش در اشرف نگه داشت تا زمانی که موفق شد موافقت مقامات آمریکایی برای جابجایی اش را جلب کند. از آن پس هم می خواست تا جای ممکن مخالفان را در عراق به کشتن دهد تا پای آنها به کشورهای اروپایی باز نشود.

در تاریخ 10 شهریور 1392، طی چند ساعت دهها تن از مجاهدین توسط نیروهای محلی عراق کشته شدند و مریم رجوی به اجبار تخلیه کامل اشرف را پذیرفت. اما شهریور خونین رجوی به پایان نرسیده بود و مریم بلافاصله برای جلوگیری از اعتراض تشکیلاتی، صدها تن از اعضا را وارد یک اعتصاب غذای گسترده نمود تا از یکسو، آنان را سرگرم بازی جدید کند و از سوی دیگر تا جای ممکن تعداد دیگری از آنان را هم به کشتن دهد و نگذارد کسی از معترضین به خارج عراق برسد. این اعتصاب غذا تحت عنوان اعتراض به مفقودین حادثه اشرف برگزار شد که جز یک بهانه برای علاف کردن صدها نیروی مستأصل و وارفته که بشدت نگران آینده خود بودند، نبود. نکته ای که در اعتصاب غذا به چشم می خورد عدم حضور حتی یکی از مسئولین مجاهدین و شورای رهبری مدار اول در بین اعضا بود. اکثر اعتصاب کنندگان را کسانی تشکیل می دادند که رجوی به دنبال حذف آنان به بهانه “مبارزه با جمهوری اسلامی” بود. فراموش نباید کرد که در رخدادهای خونین 90-91 نیز کسانی به “جنگ” با پلیس عراق گسیل شده بودند که رجوی از فرار و یا مخالفت شدید آنان در آینده بیمناک بود و عزم بر حذف فیزیکی آنان و تولید خوراک تبلیغاتی برای اشکریزان حقوق بشری، بسته بود.

شهریورهای خونین مسعود رجوی 2

فاجعه ای در راه اشرف 3

سازمان مجاهدین که در شهریور 44 توسط حنیف نژاد و یارانش زاده شده بود، در شهریور 50 شاهد اسارت بنیانگذارانش بود و بعد از چند دهه گذار از شهریورهای خونین، عاقبت به دست کسی که خود را برگزیده حنیف می دانست به پایان راه رسید. اکنون 6 سال از آخرین رخدادهای خونین می گذرد. کمتر از دوسال بعد از آن شهریور سرخ، مریم رجوی به ناچار تسلیم فشارهای جامعه جهانی شد و پذیرفت که بدون خونریزی بیشتر نیروهایش را به آلبانی منتقل کند. آنهم زمانی که سازمان ملل و دولت عراق ناچار شدند بخاطر شدت خشونت طلبی و خونریزی مریم رجوی، بپذیرند که افراد موجود در “لیست سیاه 150 نفره مسئولین فرقه” که عاملین و آمرین تمامی عملیات های تروریستی و سرکوب معترضین بودند نیز به خارج عراق منتقل شوند و در عراق مورد محاکمه قرار نگیرند. جز این، بعید بود که مریم رجوی چند صدنفر دیگر را به کشتن ندهد.

با اینهمه، تلویزیون مجاهدین در روزهای گذشته تبلیغات گسترده ای حول “اقدامات دلسوزانه و حقوق بشری مریم رجوی در انتقال نیروها به خارج عراق” براه انداخته تا جنایت جنگی وی برای به کشتن دادن صدها عضو مجاهدین پس از سقوط صدام را لاپوشانی کند و بگوید برخلاف آنچه گفته می شود، مریم نه تنها مانع انتقال مجاهدین به خارج نبود که بیشترین پافشاری را برای اینکار داشت!. البته مریم رجوی با وقاحت تمام از روی شعارهای “اشرف حفظ شرف” و “اگر اشرف بایستد جهان خواهد ایستاد” پرش می کند و کلمه ای در این رابطه که چند سال پیش ادعا می کرد “انتقال مجاهدین به خارج عراق یک فاجعه است” بر زبان نمی آورد. سوآل اینجاست که اگر مریم رجوی در تلاش انساندوستانه برای انتقال مجاهدین به خارج کشور بود، چرا پس از سقوط صدام حسین گفته شد ما قفل عراق نیستیم و اگر آمریکاییها به ما گفتند کجا می روید به آنها می گوییم “وی گو هوم” (ما به خانه می رویم)، و هنگام مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا در اشرف، همگان را توجیه می کردند که به آنها ها بگویند ما می خواهیم به آمریکا برویم، اما از سال 1383 پس از مصاحبه ها، شعار “اشرف حفظ شرف” را بر زبان ها انداختند و اشرف مرز سرخ مجاهدین شد تا به حدی که شعار “چو اشرف نباشد تن من مباد” را سرلوحه مکتب مجاهدین کردند و صدها نفر را بدون امکانات جلوی پلیس عراق قربانی نمودند؟ اگر خروج از اشرف فاجعه بود، چطور مدعی هستید که برای خروج مجاهدین از عراق تلاش کرده اید؟ این تناقض را چگونه به خورد نیروهایتان می دهید؟

اما به شما می گویم که درست می گفتید، خروج از عراق برای شما یک فاجعه بود و امروز آن فاجعه رخ داده است و روزهای تلخ برای شما مدت هاست که کلید خورده و پایانی بر آن متصور نیست. شما امروز با صدها نیروی معترض و صدها انسان سالمند مواجه شده اید که نه راه پیش دارند و نه راه پس. و با این معضل مواجه هستید که چند سال دیگر با این گروه سالمندان چکار باید بکنید و چطور با چند نیروی میانسال بازمانده تان می توانید صدها سالمند را پرستاری کنید؟ آن زمان که در عراق بودید، با هر ترفند و حیله ای می توانستید جوانان آواره را در ترکیه و پاکستان را فریب داده و به اسم حقوق بشر و کارگزینی، آنان را وارد اسارتگاه اشرف کنید و به بیگاری بگیرید، اما در آلبانی این امکان را ندارید و این یک فاجعه است که بزودی معضل عظیم تری برایتان رقم خواهد خورد.

حامد صرافپور

شهریورهای خونین و رجوی (1350 – 1393)

لینک به منبع

*** 

باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!باند رجوی با رژیم های دیکتاتوری متعارف؟! مشکلی ندارد!

کمپ اشرف در آلبانی . حمایت کانون های شورشی یا باتلاق فروپاشی فرقه رجوی ؟برده داری رجوی در آلبانی . جلادهای دیروز صدام هشتگ سازان امروز ترامپ

همچنین:
https://iran-interlink.org/wordpressfa/کلاغ-ها-و-الاغ-ها-سخنی-با-حمید-اسدیان/

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان کاظم مصطفویحامد صرافپور، انجمن نجات، مرکز فارس، بیست و سوم اوت 2019:… حمید اسدیان (که از شاعران و نویسندگان قدیمی مجاهدین است) از این بابت نام مستعار برای نوشته هایش انتخاب کرد که مسعود رجوی اجازه نمی داد کسی به صورت مستقل، از خودش “نام و نشان” داشته باشد. مسعود پس از جدایی “پرویز یعقوبی” از مجاهدین خلق و افشاگری های گسترده،معتقد بود که “هیچ مجاهدی نباید مستقل از رهبری اش هویت داشته باشد” چون هویت مستقل باعث خرابی و فساد یک مجاهد خواهد شد و به او بهای زیادی می دهد و در نتیجه اگر روزی از سازمان جدا شود، می تواند طعمه بهتری برای رژیم باشد و ضربه بیشتری به سازمان خواهد زد. کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان 

رضا اکبری نسب. سال 2015: دلایل آشفته شدن کار رجوی و ذکر خیر!ازمن کدام است؟رضا اکبری نسب. سال 2015: دلایل آشفته شدن کار رجوی و ذکر خیر!ازمن کدام است؟!

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان

توسط انجمن نجات مرکز فارس آخرین بروزرسانی 31 مرداد 1398

یک لحظه مرا واگو تا شعله ی دل بینی/ افروخته ام جان را، در آتش رویاها

یک تیغ دگر برکش تا پرده فرو افتد/ زنهار! تو را گویم، این قصه ی رسوا را

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان کاظم مصطفوی

سالهاست که اپیدمی “دریدگی کلام” در میان اپوزیسیون همه گیر شده و به دلیل دوری این جریانات ضدایرانی و عمدتاً تروریستی از بطن جامعه، نتوانسته اند خود را به موازات فرهنگ جامعه تغییر دهند، لذا ادبیات شان همچنان چاله میدانی و شعبان بی مخی است که بخصوص در میان اجتماع “سلطانیست و رجویست ” نمود دیگری دارد. بگذریم که “چپ های” حل شده در صهیونیسم هم هیچگاه از این ادبیات مصون نبوده اند که می توان در فضای مجازی مدل های مختلف آزادی کلام را در ایدئولوژی تحلیل رفته شان مشاهده نمود. اگر از فضای مجازی و تلویزیون های لوس آنجلسی درگذریم، آنچه مدام شاهد تکرارش هستیم، پرده دری شگفت آور اعضای فرقه رجوی علیه منتقدان و بخصوص خانواده هایی است که خواهان دیدار با عزیزان خود در تشکل مجاهدین خلق هستند. این دریدگی به حدی بوده که بسیاری از اعضای سابق شورای ملی مقاومت رجوی را طی ربع قرن گذشته از هرگونه انتقاد بازداشته و هیچکدام شان از ترس ترور شخصیت حاضر به رودررویی با رجوی نبوده اند. البته ادبیات “نو مجاهدین” برآمده از همان “انقلاب ایدئولوژیک” است که از سال 1368 توسط مریم قجرعضدانلو در مناسبات درونی جاری، و به کمال نهایی و فتح “قله رهایی” نائل آمد!.

چند روز قبل در سایت ایران افشاگر، نوشته ای به قلم کاظم مصطفوی (حمید اسدیان) مشاهده کردم که ضمن حمله به آقای“رضا اکبری نسب” با همان ادبیات ذکر شده، ایشان را مورد نوازش قرار داده بود. در این نوشته، با انبوهی واژه “کلاغ” مواجه شدم که در جهت تحقیر منتقدان بکار گرفته شده و ناخودآگاه مرا به یاد داستان “الدوز و کلاغ ها” نوشته صمد بهرنگی انداخت که از قضا کلاغ ها در آن نماد “روشنگری، آگاهیبخشی و نجات” اسیران از دست “زن بابا” ها هستند. حمید اسدیان (که خود را یک نویسنده انقلابی می داند) برخلاف صمد بهرنگی، با استفاده از تیتر “قارقارهای یک کلاغ دریده وزارتی” بخوبی نشان داده که “روشنفکر اسیرانِ” فرقه رجوی خصوصیت های مختلفی دارند که قابل توجه است. یعنی برخی مثل “محمد اقبال” ها و “مهوش سپهری” ها ادبیات شان با اقتباس از لودگی سینمای زمان شاه بشدت آلوده به واژه های جنسی- لمپنی اقشار حاشیه نشین و بی هویت جامعه است و برخی هم مثل شخص “مسعود رجوی” و یا “حمید اسدیان” ها، ادبیات دیگری دارند که برآمده از فرهنگ روشنفکرنماهای قشر مرفه و سلطنت آبادی است که تا حدی تلاش می کنند لمپنیزم خود را به شیوه “مدرن” به نمایش بگذارند.

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان

حمله حمید اسدیان به آقای اکبری نسب، به ظاهر پیرامون شخصی به نام “هاشم خواستار” است که از سالها پیش تحت تأثیر تبلیغات و القائات تبلیغات ضدایرانی مجاهدین، به مسیر انحرافی افتاده و نادانسته و نابخردانه قربانی سیاستی شده که او را علیه منافع ملی کشورش به بازی گرفته است و متقابلاً رجوی نیز از این قربانی خود بیشترین بهره برداری را دارد. حمایت چندساله مجاهدین از هاشم خواستار نشان می دهد که مریم رجوی به عمد در صدد است تا هرطور شده او را به کشتن دهد و خوراک خوبی از آش “حقوق بشر” برای خود تهیه نماید، بخصوص که در ماه های آتی دوباره بازی سالانه حقوق بشر در سازمان ملل کلید می خورد و لاشخورهای متعددی منتظر باز شدن سفره مالی سعودی در این رابطه هستند. اما به تصور من، دلیل اصلی نوشتن این مقاله، روشنگری های بی وقفه آقای اکبری نسب در مورد فرقه رجوی است که اثر زیادی روی محیط پیرامون اش گذاشته است. هرچه باشد، وحشت رجوی از حضور فعال خانواده های مجاهدین در داخل ایران، عامل اصلی کینه توزی مداوم رهبری این فرقه از جداشدگان، آزادیخواهان، منتقدان و بخصوص خانواده اسیران فرقه می باشد.

حمید اسدیان (که از شاعران و نویسندگان قدیمی مجاهدین است) از این بابت نام مستعار برای نوشته هایش انتخاب کرد که مسعود رجوی اجازه نمی داد کسی به صورت مستقل، از خودش “نام و نشان” داشته باشد. مسعود پس از جدایی “پرویز یعقوبی” از مجاهدین خلق و افشاگری های گسترده،معتقد بود که “هیچ مجاهدی نباید مستقل از رهبری اش هویت داشته باشد” چون هویت مستقل باعث خرابی و فساد یک مجاهد خواهد شد و به او بهای زیادی می دهد و در نتیجه اگر روزی از سازمان جدا شود، می تواند طعمه بهتری برای رژیم باشد و ضربه بیشتری به سازمان خواهد زد.

به همین خاطر وی هیچ شخصیت مستقلی را به عنوان مجاهد خلق نمی پذیرفت مگر اینکه هویت خود را بکلی کنار بگذارد و او را منشأ کل هویت ها بداند. مسعود تلاش کرد تک تک کسانی که تا آن زمان دارای شهرت بودند را تحقیر کند و به مرور زیر پا بیندازد تا نتوانند در برابرش سر بلند کنند. شاید بهترین نمونه آن “مهدی افتخاری” باشد که توسط وی از اوج به قعر کشیده شد. مسعود چند سال بعد هم در نشست عمومی به صراحت گفت که: “من نویسنده مجاهد و دکتر مجاهد یا خلبان مجاهد نیاز ندارم. من مجاهد نویسنده، مجاهد دکتر و مجاهد خلبان نیاز دارم”. به این معنا که وی تنها به کسانی نیاز دارد که هژمونی و رهبری ایدئولوژیک اش را تمام عیار پذیرفته باشند و بدون نام و نشان برایش کار کنند و هیچ اعتبار بیرونی نداشته باشند.

بی تردید کاظم مصطفوی هم قربانی تشکیلات رجوی است. او همسرش را از دهه 60 از دست داد و هیچگاه نتوانست از اندیشه “همسر” رهایی یابد و با همین وضعیت، در حالی که غمی عمیق در دل داشت به “انقلاب ایدئولوژیک مریم” ورود کرد. کاظم در سال 1361 از ایران خارج شد و همیشه با اندوه و غم بسر برد و در خلوت خویش برای مسعود و مریم رجوی قلم زد. “جلال باقروند” از مسئولین سابق مجاهدین می گوید که یک روز مهدی ابریشمچی به وی گفته که کاظم مصطفوی از برادر مسعود “طلب زنش” را دارد و به همین خاطر همیشه درخود و ول شده است… به نظرم اگر کاظم همچنان در مناسبات مجاهدین باقی مانده، نه بخاطر گل روی مریم و مسعود، که فقط بخاطر پیمانی است که تصور می کند با همسرش داشته و بخاطر او باید در این راه بماند. من (نگارنده) در بهار 1369 زمانی که در بخش حفاظت از مقر مسعود و مریم رجوی در قرارگاه “بدیع زادگان” مشغول بکار بودم با حمید اسدیان آشنا شدم. همان زمان وی می خواست برنامه ای برای تبلیغ از انقلاب مریم رجوی جهت جذب جوانان (بخصوص هواداران قطع ارتباط شده) از داخل ایران و کشاندن شان به عراق تهیه کند که مرا به همراه “شاهین و شریف” و یک نفر دیگر دعوت کرد تا با یک گپ خودمانی، نفرات مناسب برای این برنامه را انتخاب نماید. هرکدام از ما مقداری صحبت کردیم. حین گفتگو در نقاطی با وی به جدل افتادم و نهایتاً من نتوانستم سخنان مطلوب او را ارائه دهم و در نتیجه از برنامه حذف شدم. همان لحظات که با او سر “انقلاب کردن” جدل می کردم به ذهنم زد که خود حمید هم چیزی از انقلاب نمی داند و دنبال سخنانی کلیشه ای است… نمی دانم آن زمان ایشان چقدر با “اسماعیل وفایغمایی” که همانجا کار می کرد رابطه نزدیک داشت، اما واضح است که هردو نمونه ای از شکست خوردگان انقلاب مریم بودند و هردو قلم می زدند و شعر می سرودند در حالی که قلم زدن شان هم به قول اسماعیل “موش” داشت.

مطلع نیستم امروز که بسیاری از یاران کاظم مصطفوی از مجاهدین جدا شده اند تا چه حد بر او اثر گذاشته، و نمی دانم در این اوضاع نابسامان که فرقه رجوی را به باتلاق و گنداب کشانیده تا چه حد مسئله “هاشم خواستار” برای امثال حمید مهم است آنهم زمانی که مردم ایران در شدیدترین مشکلات اقتصادی و معیشتی قرار دارند و آمریکا و صهیونیسم جهانی با تمام قوا مشغول عربده کشی و ترور اقتصادی مردم ایران هستند؟! و نمی دانم چرا این پیشکسوتان مدعی مبارزه با امپریالیسم، خود را با شیوخ سعودی و امارات مشغول کرده و با هاشم خواستار بازی می کنند، اما می دانم که نوشته جدید وی نشانگر عمق اسارت فکری اوست. راستی چطور می شود یک نویسنده به قول خودش انقلابی، معضل میلیونها ایرانی را نبیند و به حاشیه های بی مقدار بپردازد؟

در هرصورت، با خواندن مقاله “قارقارهای یک کلاغ دریده” ضروری دیدم چند نکته را با حمید اسدیان (کاظم مصطفوی) مطرح کنم، بخصوص که از اینجانب (حامد صرافپور) هم نقل قولی نوشته است:

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان

-آقای رضا اکبری نسب، برادر مرتضی است. یعنی کسی که چهل سال همکار و همراه تان بوده و اگر قدر و شأن او در تشکیلات بیش از شما نباشد کمتر از شما هم نیست. شما خود را یک روشنفکر انقلابی می دانید با ادعای دمکراسی و آزادی و جامعه بی طبقه توحیدی!. در اینصورت چطور به خود اجازه داده اید در حالی که برادر وی زنده و بالغ در کنارتان حضور دارد، علیه وی قلمفرسایی کنید؟ آیا چهل سال روشنفکری و قلمزنی به شما این را نیاموخته که نباید به اندیشه ها، نظرات، دیدگاه ها و طرز فکر دیگران بی احترامی کنید و بفهمید که برخلاف خودتان (که در یک فرقه بشدت بسته قرار دارید و مجبور هستید “ذهن خود را همیشه ببندید”) دیگران در یک جامعه باز و متنوع زندگی می کنند و می توانند بدون وابستگی اجباری به این و آن شخص و نهاد، فکر کنند، حرف بزنند و یا نگران خویشاوندان خود باشند؟ آیا نمی دانید که برخلاف شما که مجبور هستید “نخ وصل” با خانواده را قطع کنید و مجاز نیستید به همسر، فرزند، خواهر، برادر و والدین بیندیشید، دیگران چنین اجباری ندارند و لاجرم نگران حال عزیزان خود در فرقه هستند و برای رهایی و یا تماس با آنان تلاش می کنند؟
-آیا چهل سال قلمزنی به شما نیاموخته که کمی آزاد بیندیشید و برای یک ساعت هم که شده برخلاف خواسته مسعود رجوی “بیندیشید” و به آنچه گذشت نگاهی کوتاه و اجمالی بیندازید و در خلوت خویش بپرسید که چرا به اینجا رسیدیم؟ چرا از آن تشکل گسترده و صمیمی دیگر هیچ چیزی جز گروهی بازنشسته و کهنسال باقی نمانده است؟ چرا هرچه مسعود رجوی گفت نادرست از آب درآمد؟ چرا بلافاصله پس از سقوط صدام نزدیک به هزار نفر از قدیمی ترین تا جدیدترین نفرات جداشدند و سختی 4 سال اسارت در “تیف” را برخود هموار کردند تا در “بهشت اشرف” نباشند؟ به یاد دارید زمانی که موسی خیابانی گفت “آینده مال شماست، آینده مال انقلابیون است، نیروهای میرا از صحنه حذف خواهند شد”، آیا امروز سرنوشت زار و رو به موت سازمان مجاهدین خلق، یادآور و مصداق همان کلام موسی نیست و نشان نمی دهد که مجاهدین هم انقلابی نماندند و میرا شدند؟ آیا جدایی دهها تن از قدیمی ترین کادرهای مجاهدین شما را به فکر وانداشت؟ آیا جدایی چندین زن شورای رهبری و افشای فسادهای جنسی مسعود رجوی شما را به فکر وانداشت؟ آیا حتی جدایی اعضای اصلی شورای ملی مقاومت هم شما را به فکر وانداشت؟ در اینصورت، آیا حداقل نباید ریزش شدید نیرو پس از انتقال به آلبانی شما را به فکر واداشته باشد که چرا از “انقلاب مریم” چیزی باقی نمانده است؟ آیا خزیدن مریم رجوی به زیر کراوات جنایتکارترین و جنگ افروزترین شخصیت های امپریالیستی و صهیونیستی در تحریم همان ملتی که دم از آزادی آنها می زنید، نباید شما را به فکر واداشته باشد؟ آیا رفتن زیر دشداشه مرتجع ترین و جنایتکارترین شیوخ فاسد حوزه خلیج فارس (بخصوص محمد اره بن سلاخ) آنهم علیه ملت ایران شما را دچار عذاب وجدان نکرد؟ آیا همکاری آشکار مریم رجوی با سرتروریست های سوری و داعشی ها در عراق نباید شما را به فکر وادارد؟ یعنی اینقدر مسخ و تهی از وجدان شده اید؟

-شما فقط به رضا اکبری نسب نتاخته اید، شما دختر و مادر او را هم مزدور می خوانید!. یعنی واقعاً مزدوری برای معدوم صدام، بن سلمان، نتانیاهو، معدوم مک کین و دیگر شخصیت های جنایتکار جهانی توسط رهبر خودتان را نادیده می گیرید و به یک دختر نوجوان که برای دیدن و رهایی پدرش تلاش می کند و به مادری کهنسال که چشم انتظار فرزندش است، مزدور می گویید؟ بهتر نیست کمی به تهی وجدانی خود شک کنید؟

-آیا حمله شما به انسان شریف و وطنپرستی چون “فرامرز دادرس” که برخلاف رجوی، پهلوی، مهتدی، هجری و چپولی ها و نمونه های جدید گریخته از وطن… خود را به دلارهای سعودی نفروخته و نان از شرافت خودش می خورد و به وطن خودش عشق می ورزد، نشانگر انقلابی گری شماست؟ چرا از صدها مطلب وطنپرستانه و آزادیخواهانه این هموطن شریف چیزی نمی گویی؟ آیا وقتی نوشته فیسبوکی ام را منتشر می کنید که مثلاً “پیشانی سیاهی” مرا افشا کنید، مشکلتان حقوق انسانی “هاشم خواستار” است یا نگران روشنگری هایی هستید که تشکل رجوی را لرزان می کند و مثل شمع، تاریکی جهالت این فرقه را محو می نماید؟

-چرا به جای اینهمه پرخاشگری به منتقدان (و بطور خاص برادر مرتضی اکبری نسب) یک لحظه به این مسئله نپرداختید که چرا پسر تازه جوان مرتضی باید دست به خودسوزی بزند و دختر نوجوانی چون آلان محمدی با اسلحه خودزنی کند؟ شما مسببان اصلی اینهمه شکست، خیانت و کشتار را رها کرده اید و به قربانیان چسبیده اید؟

-جناب کاظم مرتضوی، شما به فعالیت های آقای رضا اکبری نسب با “نام مستعار” گیر داده اید، اما بگویید چرا خودتان در تمامی سالیان با نام مستعار قلم زده اید و چرا امروز مهدی ابریشمچی با اسم مستعار در اروپا زندگی می کند و چرا مریم رجوی بکلی مجاهد بودن خود را منکر شد؟ و چرا مسئولین و شورای رهبری مجاهدین با اسامی کاذب برای خود پناهندگی گرفته اند؟ آیا بی نام و نشان کار کردن فقط برای شما مشروعیت دارد؟ شما به محتوای آنچه منتقدان می نویسند جواب دهید، چرا صورت مسئله را به انحراف می کشانید؟
برای شما متأسفم که اینهمه سال را به هدر داده اید و حتی پا روی خون عزیزانی گذاشتید که در رویای آزادی و عدالت، دل به رجوی سپردند تا او با خیانت به آرمان شان، در سالروز کودتای امپریالیستی 28 مرداد، در خدمت امپریالیست ها، به روح “حنیف و سعید و بدیع زادگان” و بقیه شهدا قهقهه بزند و به زندگی اشرافی خود سر و سامان بدهد!.
جناب حمید اسدیان، وقتی برایتان نمانده است. عمر جاودانه در کار نیست، تو خود حجاب خودی، از میان برخیز!

حامد صرافپور

کلاغ ها و الاغ ها! – سخنی با حمید اسدیان

*** 

مصطفی محمدی سمیه محمدیآقای مصطفی محمدی، بازهم “خیر توشه “!

رضا اکبری نسبمن درکنار رحیمی و مسعود تقی پوریان ( دوست جدا شده ی برادرم)- ائل گولی تبریز. بهمن ۱۳۹۳
باج خواهی مشکوک باند رجوی جان لیبرتی نشینان را بخطر میاندازد!

***

همچنین: